تأويل از ديدگاه فيض كاشانى

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 177 ـ شهريور 1391، 91ـ100

محمدعلى محيطى اردكان*

چكيده

«تأويل» يكى از موضوعاتى است كه فيض كاشانى در تفسير قرآن و عرفان بدان پرداخته و در فهم درست آيات و روايات و حقايق هستى، برايش نقش كليدى قايل است. هدف اين پژوهش آن است كه با روش توصيفى ـ تحليلى به بررسى ديدگاه ايشان درباره تأويل بپردازد و مؤلفه هاى اصلى آن را تبيين كند. يافته ها حاكى از آن است كه وى تأويل را «تعميم معناى متبادر از لفظ و حمل لفظ بر معناى غيرمتبادر» مى داند. وى با تبيين پيوند عميق لفظ و معنا، الفاظ را داراى حقيقت و روح واحدى مى داند كه ممكن است به لحاظ مصداقى، شكل ها و مصاديق متعددى داشته باشند. وى از اين رهگذر، پرده از سرّ اختلاف تعابير معصومان عليهم السلام در بيان معانى آيات قرآن برمى دارد. فيض كاشانى روايات متعددى را در مقام بيان امكان تأويل در آيات قرآن و نيازمندى آيات قرآن به تأويل يادآور مى شود. از برخى روايات ذكرشده، مى توان تعميم تأويل را نسبت به ظواهر قرآن برداشت كرد. وى ملاك درستى تأويل را بهره مندى آن از پشتوانه نقلى و يا ضرورت عقلى دانسته و تأويل را مختص معصومان عليهم السلام مى داند.

كليدواژه ها: تأويل، فيض كاشانى، ظاهر، باطن، لفظ، معنا.


* دانش ‏پژوه دكترى فلسفه مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏ سره.                                       mohiti@qabas.net
دريافت: 22/12/90               پذيرش: 26/4/91


مقدّمه

فهم دقيق و عميق آيات و روايات نه تنها بر فهم قواعد لفظى حاكم بر زبان عربى مبتنى است، بلكه به درك روابط بين الفاظ و حقايقى كه الفاظ از آنها حكايت مى كنند نيز وابسته است. قرآن كريم، كه به زبان عربى و براى جهانيان در هر زمان و مكانى نازل شده، سفره اى آماده براى سطوح ادراكى گوناگون است و هر كس به تناسب شايستگى هاى خويش از آن بهره مى گيرد. بى ترديد، در اين ميان، كسانى كه از تأويل آيات آگاهند، بهره بيشترى از انوار معرفت الهى مى برند. فيض كاشانى با تبيين چيستى «تأويل» و موارد گوناگون آن، به بيان رابطه اى محكم ميان اين جهان محسوس و حقايق معنوى آن در عالم معقول مى پردازد. بر اين اساس، الفاظ ـ از جمله الفاظ قرآن كريم ـ نيز حقايقى معنوى دارد كه فقط اولياى الهى مى توانند به آنها علم پيدا كنند و آن حقايق مجرد را در قالب محدود الفاظ به سايران عرضه كنند. ديگر انسان ها نيز مى توانند با بهره گيرى از تعاليم آنها، از اين گونه معارف آگاه شوند.

     با مرورى بر پيشينه اين موضوع، ملاحظه مى شود كه مفهوم تأويل از جمله مفاهيمى است كه نيازمند مطالعات بين رشته اى است. درباره آن بحث هاى زيادى در رشته هاى گوناگون، از جمله علوم قرآنى، تفسير، عرفان، و كلام صورت گرفته و در اين ميان، گاه انديشه هاى فيض كاشانى نيز به صورت پراكنده مطرح شده، ولى نويسنده با مراجعه مستقيم به آثار ايشان، كوشيده است تا مجموعه انديشه هاى وى درباره تأويل را به صورت خلاصه و طبقه بندى شده توصيف و تبيين كند تا ابعاد ديدگاه ايشان در اين موضوع تا حدى روشن شود.

     همان گونه كه از عنوان مقاله پيداست، محور و سؤال اصلى تحقيق، ديدگاه فيض كاشانى درباره «تأويل» است و سؤال هاى فرعى عبارت است از:

     1. «تأويل» در لغت و اصطلاح به چه معناست؟
     2. از ديدگاه فيض كاشانى، رابطه لفظ و معنا و راز اختلاف برخى تعابير روايى در تبيين آيات چيست؟
     3. گستره تأويل و ملاك درستى آن از نگاه فيض كاشانى چيست؟
     4. دلايل فيض كاشانى بر تأويل آيات قرآن و نيازمندى آنها به تأويل چيست؟

     اين مقاله مى كوشد با پاسخ گويى به سؤالات مزبور، چشم اندازى از ديدگاه هايى فيض كاشانى در خصوص تأويل ارائه كند.

نگاهى به زندگى فيض كاشانى

محمدبن مرتضى [محسن ]ملقب به «فيض كاشانى» از عرفا، فلاسفه، محدثان، فقها و مفسّران شيعى قرن يازدهم است. وى در سال 1007ق در كاشان به دنيا آمد و 84 سال بعد (1091ق)، همان جا دار فانى را وداع گفت. او محضر علمى دانشمندانى مانند ملّامحمدتقى مجلسى، شيخ بهائى، ملّاخليل قزوينى، ملّاصالح مازندرانى، ملّاصدرا، سيدماجد بحرانى، ميرداماد، سيدابوالقاسم ميرفندرسكى، و شيخ محمد عاملى ـ فرزند صاحب معالم ـ را درك كرد و انديشمندانى مانند علّامه محمدباقر مجلسى، شيخ حرّ عاملى، قاضى سعيد قمى، و سيدنعمت اللّه جزايرى را پرورش داد.

     از ميان مهم ترين آثار وى، مى توان به كتب تفسيرى الصافى و الأصفى، كتب حديثى الوافى و الشافى، كتب فقهى معتصم الشيعة فى احكام الشريعة، مفاتيح الشرائع و سفينة النجاة، كتب عرفانى الكلمات المكنونة و زاد السالك، كتب كلامى اصول العقائد و اصول المعارف، كتب فلسفى انوار الحكمة و اللب، و كتاب ادبى شوق المهدى اشاره كرد. وى با نگاه عرفانى و باطنى، و با بهره جستن از روايات اهل بيت عليهم السلام قرآن را تفسير و تأويل كرده است. فراوانى، تنوع، هويت يابى و حكايتگرى از معارف اهل بيت عليهم السلام، سطح بندى و مخاطب محورى در نگارش، فارسى نگارى در كنار نگارش به زبان عربى، گزيده سازى، واگويى جريانات فكرى ـ فقهى عصر، بهره گيرى از داده هاى شاخه اى از علوم اسلامى در تفسير گزاره هاى شاخه ديگر، طراحى نو در سامان دهى مباحث و نوانديشى را مى توان از مهم ترين ويژگى هاى آثار فيض كاشانى دانست.1

    عطش مولى محسن فيض كاشانى به علوم باطنى، وى را به درس هاى ملّاصدرا رهنمون ساخت؛ كسى كه لقب «فيض» را به ملّامحسن و لقب «فيّاض» را به داماد ديگرش، ملّاعبدالرزاق لاهيجى داد.2 به اعتقاد فيض:

علمى كه حقيقى است در سينه بود در سينه بود هر آنچه درسى نبود صد خانه تو را كتاب، سودى نكند بايد كه كتابخانه در سينه بود.3 فيض كاشانى بدون آنكه گرفتار ظاهرگرايى شود، به گونه اى تحت تأثير مباحث عرفانى قرار گرفت كه به روشنى مى توان آن را در بيشتر آثارش مشاهده كرد. او در رساله الانصاف مى گويد: «نه متكلمم و نه متفلسف، و نه متصوفم و نه متكلف، بلكه مقلد قرآن و حديث و تابع اهل بيت آن سرور.»4 از طبقه بندى علما توسط فيض كاشانى به سه دسته عالم به ظاهر، عالم به باطن و عالم به ظاهر و باطن،5 اين گونه استظهار مى شود كه وى به دنبال علم ظاهر و باطن بوده و در دسته سوم جاى داشته است.6

چيستى «تأويل»

«تأويل» در لغت، از ريشه «أوْل» به معناى رجوع گرفته شده و از اين رو، به معناى بازگرداندن است.7 ملّامحسن فيض كاشانى با توجه به ريشه اين واژه، در مقام تعريف اصطلاحى «تأويل» مى گويد: «والتأويل تعميم المعنى المتبادر من اللفظ بحيث يشمل معانى آخر يشترك معه فى المفهوم فيحمل على غير المتبادر من تلك المعانى... .»8 وى در جاى ديگر، «تأويل» را به معناى اراده بعضى از افراد معناى عام مى داند كه از درك و فهم عوام پوشيده است.9

    به اعتقاد فيض، هر معنايى حقيقت و روح واحدى دارد كه ممكن است لفظ هاى متعددى براى آن به كار رود. براى نمونه، لفظ «قلم» براى ابزارى وضع شده است كه با آن مى توان رسم كرد. در حقيقتِ «قلم»، جنس قلم و يا حتى جسم بودن و يا محسوس بودن نقشِ آن لحاظ نشده و بهترين شاهدش،«الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» (علق: 4و5) است. همچنين واژه «ميزان» به عنوان معيارى براى سنجش اندازه وضع شده است. اين يك معناست كه روح واحدى دارد، هرچند ممكن است قالب ها و شكل هاى گوناگون، اعم از جسمانى و روحانى داشته باشد. به هر حال، وسيله اندازه گيرى هر چيزى به حسب خودش است. اين قانون درباره هر لفظ و معنايى جارى است.10

    با توجه به اين مبناى فيض كاشانى، مى توان قاعده «جرى و تطبيق» را از ديدگاه وى تبيين كرد و بر اين اساس، آيات قرآن كريم را به لحاظ مصداقى تعميم داد. در اين صورت، با وضع الفاظ براى روح معانى، شبهه متغير شدن قرآن كريم با عوض شدن مصاديق در طول زمان، رفع مى شود. لازم به ذكر است كه فيض كاشانى اين قاعده را از «مصاديق تأويل» مى داند.11

    آيه «امانت»12 يكى از مواردى است كه فيض كاشانى در مقام بيانش از قاعده مزبور بهره برده است. هرچند در روايات گوناگون، منظور از «امانت» در اين آيه، امورى مانند ولايت،13 ولايت حضرت على عليه السلام،14 نماز،15 مانند آن دانسته شده است، ولى بر اساس مبناى ذكرشده، بين اين روايات منافاتى وجود ندارد؛ زيرا لفظ «امانت» براى حقيقتى وضع شده است كه مصاديق متفاوتى دارد و از اين نظر، نه تنها شامل ولايت و موارد خاص ديگرى كه در روايات مذكور است مى شود، بلكه هر امانت و تكليفى را دربر مى گيرد. وى مى گويد:

«لا منافاة بين هذه الاخبار حيث خصّصت الامانة تارة بالولاية و الاخرى بما يعمّ كلّ امانة و تكليف لما عرفت فى مقدّمات الكتاب من جواز تعميم اللّفظ بحيث يشمل المعانى المحتملة كلّها بارادة الحقايق تارة و التخصيص بواحد واحد اخرى، ثمّ أقول ما يقال فى تأويل هذه الآية فى مقام التعميم: انّ المراد بالامانة التكليف بالعبودية للَّه على وجهها... . فهذه حقائق معانيها الكلّية و كلّ ما ورد فى تأويلها فى مقام التخصيص يرجع الى هذه الحقايق.»16

فيض كاشانى همچنين در مقام بيان منظور از «شجره ممنوعه» معتقد است: هرچند در برخى روايات منظور از «شجره ممنوعه»، درخت علم، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت ايشان عليهم السلام، درخت حسد، درخت كافور، گندم، انگور، و غير آن دانسته شده، ولى همه صورت هاى ذكرشده، شكل هاى متفاوتى از يك حقيقت مجرد و روحانى هستند كه همگى به آن حقيقت اشاره مى كنند.17

    نتيجه آنكه، «تأويل» پرده برداشتن از حقايقى است كه در دام لفظ گرفتارند. به اعتقاد فيض كاشانى، آنچه اهميت فوق العاده دارد اين است كه انسان به روح معانى دست پيدا كند و درهاى ملكوت به رويش باز شود. همه موجودات اين جهانى، مَثَل و صورت هاى ارواح ملكوتى به شمار مى روند؛ ارواح مجردى كه حقيقت اشياى اين جهان را تشكيل مى دهند.

     بر اساس ديدگاه فيض كاشانى، هر چيز در اين دنيا صورت و مثالى به شكل روحانى در عالم ملكوت دارد و بايد حقيقت هر چيز دنيوى را در همان امر روحانى جست. وى بر اين اساس، عقل مردم را مثالى براى عقل انبيا و اوليا مى داند و از آن نظر كه آنها مأمور صحبت با مردم به اندازه دركشان هستند، با مردم فقط با مثال سخن مى گويند. عقل انسان ها با همين مثال ها و قالب هاى مادى مأنوس است. انسان در مقايسه با عالم ملكوت، مانند كسى است كه در عالم رؤيا به سر مى برد و همان گونه كه معمولاً انسان در خواب با صورت ها و مثال ها سروكار دارد،18 در اين جهان نيز با صورت ها و مثال هايى سروكار دارد كه حقيقتشان در عالمى بالاتر است. به همين دليل، وقتى انسان از دنيا مى رود، بيدار مى شود19 و حقايق را مشاهده مى كند؛ گويا پوسته حقيقت كنار رفته و به خود حقيقت رسيده است.

     مخاطبان قرآن و سنت گروه هاى مختلف مردم با بهره هاى متفاوتى از عقل هستند و خداوند متعال و معصومان عليهم السلام به اندازه درك و فهم و مقام اين عقول مطالبى بيان كرده اند. از اين رو، به اعتقاد فيض كاشانى، هرچند ممكن است ظواهر الفاظ متفاوت باشد، ولى حقيقت و روح همگى يكى است و به هيچ وجه، مجازى در كار نيست. فيض كاشانى براى روشن تر شدن اين مطلب، به داستان «خانه تاريك و فيل» اشاره مى كند.20 بنابراين، طبق دستور خداوند، بايد علمِ مطالبى را كه در آيات و روايات وجود دارد و با اصول يقينى اسلام سازگار نيست، به خداوند و «الراسخون فى العلم» واگذار كرد و از تأويل متشابهات بدون علم، خوددارى نمود. خداوند متعال مى فرمايد: «فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ... .» (آل عمران: 7)

     نيز با مشاهده اختلاف و تباين ظاهرى روايات در مقام تبيين آيات قرآن كريم، نبايد درصدد انكار برخى روايات برآمد، بلكه بايد همانند فيض كاشانى راه تمايز تفسير از تأويل را براى جمع بين روايات پيش رو نهاد و با بررسى دقيق سند و متن روايت، به معانى باطنى آيات قرآن راه يافت. فيض كاشانى تصريح مى كند كه قرآن داراى وجوه زيادى است كه بلاغت و لطافت آن را افزوده و جمع ميان آنها بدون اشكال و صحيح است.21

    فيض كاشانى در مقام بيان اينكه قرآن كريم نيز معارفى را در قالب مثال در اختيار انسان قرار داده است، به آيه «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدا رَّابِيا... كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ» (رعد: 17) متمسك مى شود. در اين آيه، حقايقى مانند علم، قلوب، و گم راهى ـ به ترتيب ـ در قالب الفاظ و مثال هاى مناسبى مانند ماء، أَودية (وادى ها)، و زبد  (كف روى آب) ريخته شده است تا هر كس به اندازه فهمش از اين مثال ها بهره گيرد.

     فيض كاشانى در صورتى تأويل را درست مى داند كه پشتوانه نقلى يا ضرورت عقلى داشته باشد. وى به برخى تأويل هاى باطل، از جمله حمل فرعون به نفس در آيه «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى»(طه:24)، حمل عصا بر تكيه به غيرخدا، در آيه «أَلْقِ عَصَاكَ»(اعراف: 117) و حمل تسحّر22 (سحرى خوردن) بر استغفار در سَحَر اشاره مى كند و به دليل وجود تواتر و شهادت حس، آنها را باطل مى داند.23 به اعتقاد وى، اين گونه تأويل ها انسان را نسبت به الفاظ بى اعتماد مى كند و راه فهم قرآن را بكلى مى بندد.24

    او در مقام بيان تأويل آيات و حتى برخى اعمال، كه در شرع بيان شده است،25 رواياتى را نقل مى كند و در بخش هاى متعددى از آثار خود، به اين نكته تصريح مى نمايد كه هرچه را بيان كرده و به رشته تحرير درآورده، از خداوند متعال و معصومان عليهم السلام برگرفته است.26 شايان ذكر است كه وى تأويل را مختص پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله، حضرت على عليه السلام، و ذريّه ايشان عليهم السلام مى داند27 و از اين رو، مبناى تأويل هاى ذكرشده در كتاب هايش را روايات قرار مى دهد:

«إنّما معوّلى فيه على كلام الإمام المعصوم من آل الرّسول، إلّا فيما يشرح اللّغة و المفهوم و ما إلى القشر يؤوّل؛ إذ لايوجد معالم التّنزيل إلّاعندقوم كان ينزل فى بيوتهم جبرئيل، ولاكشّاف  عن  وجوه  عرائس أسرارالتّأويل إلّا من  خوطب  بأنوار التنزيل... .»28

    فيض كاشانى در مقدمه سوم از مقدمات تفسير صافى به ذكر رواياتى مى پردازد كه بيانگر نزول آيات زيادى ازقرآن كريم درخصوص ائمّه اطهار عليهم السلام و دوستان و دشمنان آنهاست.29 براى نمونه، وى در تأويل آيه «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَرَيْبَ فِيهِ»(بقره:2)بانقل روايتى مى گويد:

و هذا [اينكه منظور از كتاب، على عليه السلام است] تأويله، و إضافة الكتاب إلى علىٍّ بيانية؛ يعنى أنّ ذلِكَ إشارة إلى علىٍّ و الْكِتابُ عبارة عنه، و المعنى: أنّ ذلِكَ الْكِتابُ الذى هو علىٌّ لا مرية فيه؛ و ذلك لأنّ كمالاته مشاهدة من سيرته و فضائله منصوص عليها من اللَّه و رسوله. و اطلاق الكتاب على الإنسان الكامل شائع فى عرف اهل اللّه و خواص أوليائه.»30

دلايل امكان تأويل در آيات قرآن و نياز آيات قرآن به تأويل

فيض كاشانى به رواياتى اشاره مى كند كه نشان مى دهد قرآن كريم ظاهر و باطن دارد. بنابراين، همچنان كه ظاهر قرآن به تفسير نيازمند است، باطن آيات نيز بايد تأويل شود. اين روايات را مى توان در چند دسته طبقه بندى كرد:

     الف. روايات دال بر وجود ظهر و بطن براى قرآن

1. جابر مى گويد: درباره تفسير قرآن، از امام باقر عليه السلام سؤالاتى پرسيدم و ايشان جواب دادند. بار ديگر سؤال كردم و جوابى ديگر دادند. عرض كردم: فدايتان شوم، قبلاً پاسخى ديگر به اين سؤال داده بوديد. حضرت به من فرمودند: «اى جابر، قرآن داراى باطن و ظاهر است و باطن و ظاهر هم بطن و ظهرى دارند. اى جابر، هيچ چيز مانند تفسير قرآن از فهم مردم دور نيست. ممكن است اول يك آيه در جايى و آخرش در جاى ديگرى باشد. قرآن كلامى به هم پيوسته است كه به وجوه گوناگونى حمل مى شود.»31

    بر اساس اين روايت، هنگامى كه جابر در جواب سؤالِ تفسيرى خود، با پاسخ هاى متفاوتى مواجه مى شود و دليل آن را از امام صادق عليه السلام مى پرسد، حضرت به وجود بطون براى قرآن كريم اشاره مى كند.

     2. از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمودند: «ظاهر قرآن مربوط به كسانى است كه قرآن درباره شان نازل شده، و باطن قرآن مربوط به كسانى است كه كارهايى مانند آنها انجام مى دهند.»32

    به فرموده امام باقر عليه السلام، آياتى كه درباره برخى اشخاص نازل شده، ظاهر و باطنى دارد؛ ظاهر آن مربوط به همان كسانى است كه آيه هاى قرآن درباره آنها و در آن زمان نازل شده، و باطن اين دسته از آيات، كسانى هستند كه رفتارهايى مشابه آنها دارند.

     3. فضيل بن يسار مى گويد: از امام باقر عليه السلام درباره معناى ظاهر و باطن داشتن قرآن در اين روايت كه «هر آيه اى از قرآن ظاهر و باطنى دارد و هر حرفى از قرآن حدّى و هر حدّى مطلعى دارد» سؤال كردم. حضرت فرمودند: «ظاهر قرآن تنزيل آن و باطنش تأويلش است كه بخشى از آن گذشته و بخشى از آن هنوز نيامده است؛ همانند حركت خورشيد و ماه كه هر بخشى از آن بيايد واقع [و ظاهر] مى شود. خداوند متعال مى فرمايد: "تأويلش را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند." ما عالم به تأويل هستيم.»33

    فيض كاشانى، با نقل اين روايت، وجود ظهر و بطن براى آيات قرآن كريم، وجود حد براى هر حرف از قرآن، و وجود مطلع براى هر حد را مى پذيرد و به توضيح دو واژه «حد» و «مطلع» مى پردازد. از ديدگاه وى، «حد» معنايى نزديك به معناى ظاهر آيات قرآن دارد و هر حدّى را مطلعى است. واژه «مطلع»، چه با تشديد طاء خوانده شود و به معناى «مكانى بالا براى آگاهى يافتن» باشد و چه با فتح ميم خوانده شود و به معناى «چيزى كه از علم و معرفت انسان بالاتر رود» باشد، به معناى تأويل و بطن نزديك است.

     بخش پايانى اين حديث ناظر به بحث «جرى» در آيات قرآن است كه به اعتقاد فيض كاشانى، اگر اين ويژگى نبود، فايده قرآن بسيار كم و محدود به افرادى خاصى مى شد كه در برهه اى از زمان زندگى مى كرده اند و اكنون در ميان ما نيستند.34 اين در حالى است كه قرآن كريم بطن دارد و طبق تصريح روايت يادشده، بخشى از آن هنوز نيامده است.

     به نظر مى رسد مى توان از اين روايت و روايات مشابه، اين نكته را برداشت كرد كه تأويل اختصاصى به متشابهات قرآن ندارد و ظواهر قرآن كريم نيز تأويل هايى دارد كه برخى مى توانند به آنها دست يابند. بنابراين، آن گونه كه علّامه طباطبائى بيان مى كند، داراى تأويل بودن يك آيه، لزوما به معناى متشابه بودن آن آيه نيست. علّامه طباطبائى مى گويد:

«فقد تبين بما مرّ أولاً، أنّ كون الآية ذات تأويل ترجع إليه غير كونها متشابهة ترجع إلى آية محكمة و ثانيا، أنّ التأويل لا يختص بالآيات المتشابهة، بل لجميع القرآن تأويل فللآية المحكمة تأويل كما أنّ للمتشابهة تأويلا، و ثالثا، أنّ التأويل ليس من المفاهيم التى هى مداليل للألفاظ بل هو من الأمور الخارجية العينية... .»35

فيض كاشانى روايات ديگرى را نيز به همين مضامين ذكر كرده است كه مى توان آنها را هم در اين دسته جاى داد؛ مانند:

     4. من طريق العامّة عن النبى ـ صلى اللّه عليه و آله ـ «إنّ للقرآن ظهرا و بطنا و حدّا و مطلعا»؛36 قرآن داراى ظاهر و باطن و حد و مطلع است.
     5. و عنه عليه السلام: «إنّ القرآن أنزل على سبعة أحرف، لكل آية منها ظهر و بطن، و لكل حدّ مطلع»؛37 قرآن به هفت حرف نازل شده است. هر آيه اى ظاهر و باطن، و هر حدّى مطلعى دارد.
     6. و عنه عليه السلام: «انّ للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن إلى سبعة أبطن»؛38 قرآن ظاهر و باطنى دارد و باطنش باطنى تا هفت بطن دارد.

     فيض كاشانى در تفسير صافى به رواياتى از عامّه و خاصه درباره نزول قرآن بر هفت حرف اشاره مى كند و آن را نشانه وجود تأويل و نيز اختلاف قرائت آيات ـ با حفظ وحدت اصل قرآن ـ مى داند.39

     ب. روايات دالّ بر وجود آيات متشابه در قرآن

در اين دسته از روايات، به اين نكته تصريح شده كه قرآن كريم داراى آيات محكم و متشابه است و در ضمن، يكى از وجوه كاربردهاى واژه «قرآن» و «فرقان» همين نكته است. بر اين اساس، از آن نظر به مجموعه آيات قرآن كريم «فرقان» گفته شده كه مشتمل بر محكماتى است فارق حق و باطل كه به آن عمل مى شود. بعضى از رواياتى كه در اين دسته جاى دارد عبارت است از:

     1. مسعده بن صدقه مى گويد: از امام صادق عليه السلام درباره ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه سؤال كردم. حضرت فرمودند: «ناسخ همان امر ثابتى است كه به آن عمل مى شود، و منسوخ همان است كه به آن عمل مى شده و پس از آن ناسخش آمده است. متشابه امرى است كه بر كسى كه آن را نمى داند مشتبه است.»40

    2. عبداللّه بن سنان مى گويد: از امام صادق عليه السلام درباره قرآن و فرقان سؤال كردم. حضرت فرمودند: «قرآن تمام كتاب، و فرقان محكماتى است كه به آن عمل مى شود، و هر محكمى فرقان است.»41

    3. ابوبصير مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «قرآن محكم و متشابه دارد. به [آيات] محكم ايمان داريم و بر اساس آن عمل كرده، بدان پايبنديم و به [آيات ]متشابه ايمان داريم و به [ظاهر] آن عمل نمى كنيم.»42

     ج. نزول قرآن43 در قالب «ايّاك اعنى و اسمعى يا جاره»44

    د. روايات دالّ بر وجود معارف قرآنى طبقه بندى شده براى سطوح ادراكى گوناگون

از اين نمونه است روايتى كه قرآن كريم را داراى عبارت، اشاره، لطايف، و حقايق دانسته و هريك از اين سطوح معرفتى را ـ به ترتيب ـ براى عوام، خواص، اوليا، و انبيا مى داند.45

نتيجه گيرى

«تأويل» در لغت، به معناى بازگرداندن است. بر اساس ديدگاه فيض كاشانى، اگر معنايى كه ابتدا به ذهن مى رسد به گونه اى تعميم داده شده، بر معنايى غيرمتبادر از لفظ اطلاق شود، «تأويل» ناميده مى شود. وى معتقد است: هر معنايى ـ اگرچه در قالب الفاظ مختلف بيان شود ـ حقيقت و روح واحدى دارد و بين لفظ و معنا پيوندى حقيقى برقرار است. فيض كاشانى با استفاده از اين قاعده، راز اختلاف تعبيرهاى روايى را در مقام تفسير آيات توضيح مى دهد. تأويل از ديدگاه وى، گستره وسيعى دارد و شامل هر لفظى مى شود. فيض كاشانى ملاك درستى تأويل را بيان معصوم عليه السلام و يا رهنمود ضرورى عقل مى داند.

     وى نه تنها امكان ذاتى و وقوعى تأويل براى آيات قرآن كريم را بر اساس مجموعه اى از روايات و حكم عقل پذيرفته، بلكه خود، بر همين اساس به تأويل برخى آيات پرداخته است. وى بر اساس مبانى تفسيرى و عرفانى اش، به وجود نشئه هاى گوناگون و در عين حال، مرتبط با يكديگر اذعان مى كند و براى هر چيزى در اين دنيا، حقيقتى وراى حس و مثال در عالم ملكوت قايل است. رسيدن به اين حقايق مجرد و روحانى و به عبارت ديگر، تأويل، افقى است كه با عنايت الهى و راهنمايى معصومان عليهم السلام پيش روى هر جوياى حقيقتى قرار دارد.


پي‌نوشت‌ها:

1ـ سيدابوالقاسم نقيبى، ويژگى‏ هاى آثار ملّامحسن فيض كاشانى، در: فيض‏نامه، ص 621ـ629.
2ـ شايان ذكر است كه فيض و فياض، تخلص شعرى ملّامحسن و ملّاعبدالرزاق بوده است. مكاتبات شعرى آن دو خواندنى است ر.ك. ملّامحسن فيض كاشانى، شوق مهدى، ص 39ـ41.
3ـ همان، ص 38.
4ـ ملّامحسن فيض كاشانى، ده رساله، ص 196.
5ـ ر.ك: همان، ص 55و56.
6ـ براى مطالعه بيشتر در مورد زندگى فيض كاشانى، ر.ك: ابوالقاسم نقيبى، اقوال العلماء فى ترجمة المولى محسن فيض الكاشانى؛ سيدابوالقاسم نقيبى و محسن ناجى نصرآبادى، فيض‏نامه.
7ـ براى نمونه، ر.ك: ابن‏منظور، لسان العرب، ماده «اول»، ج 1، ص 264ـ265.
8ـ ملّامحسن فيض كاشانى، قره‏ العيون فى اعزالفنون، زيرنظر محمد امامى كاشانى، تصحيح و تحقيق حسن قاسمى، ص 163.
9ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الاصفى فى تفسير القرآن، محقق و مصحح محمدرضا نعمتى، ج 1، ص 4. براى آگاهى بيشتر از معانى تأويل، كاربرى‏هاى قرآن آن، و تفاوت تأويل با تفسير، ر.ك: على‏اكبر بابايى و ديگران روش‏شناسى تفسير قرآن، زيرنظر محمود رجبى، ص 25ـ34.
10ـ ملّامحسن فيض كاشانى، قره‏ العيون، ص 163؛ همو، تفسير الصافى، تحقيق حسين اعلمى، ج 1، ص 32.
11ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الصافى، ج 1، ص 12.
12ـ احزاب: 72.
13ـ محمدبن على صدوق، عيون اخبار الرضا عليه‏ السلام، تحقيق و تصحيح مهدى لاجوردى، ج 1، ص 306، ح 66؛ همو، معانى‏ الأخبار، تحقيق و تصحيح على‏ اكبر غفارى، ص 110.
14ـ محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، تصحيح على‏اكبر غفارى و محمد آخوندى، ج 1، ص 413، ح 2.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 41، ص 17.
16ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الصافى، ج 4، ص 208.
17ـ همان، ج 1، ص 116ـ118.
18ـ فيض كاشانى بعضى از حقايقى را كه در عالم خواب براى انسان به صورت مثالى نمايان مى‏شود را ذكر كرده است. مثلاً، آويختن جواهرآلات به گردن خوك در خواب به معناى آموختن حكمت به غير اهلش است. اين مثال نشان مى‏دهد كه بين عوالم هستى روابطى سرى وجود دارد و اين روابط در هر نشئه‏اى حقيقتى دارد.
19ـ محمدباقر مجلسى، همان، ج 4، ص 43.
20ـ ملّامحسن فيض كاشانى، قره‏ العين، ص 166؛ همو، الصافى، ج 1، ص 33؛ ر.ك: همو، الاصفى، ج 1، ص 3و4.
21ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الصافى، ج 1، ص 101.
22ـ ملّامحسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج 1، ص 93.
23ـ همان، ج 1، ص 92ـ93؛ ج 2، ص 255.
24ـ همان، ج 1، ص 93.
25ـ براى نمونه، ر.ك: ملّامحسن فيض كاشانى، الحقائق ـ قره‏ العيون، ص، 241.
26ـ ر.ك: ملّامحسن فيض كاشانى، ديوان فيض كاشانى، ج 1، ص 559.
27ـ همو، الصافى، ج 1، ص 26.
28ـ همو، الاصفى، ج 1، ص 1و2.
29ـ همو، الصافى، ج 1، ص 24ـ28.
30ـ همان، ص 91و92.
31ـ همان، ج 1، ص 29.
32ـ همان.
33ـ همان.
34ـ همو، الاصفى، ج 1، ص 3و4.
35ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 3، ص 27.
36ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الصافى، ج 1، ص 30.
37ـ همان، ص 31.
38ـ همان.
39ـ همان، ص 60ـ63.
40ـ همان، ص 29و30.
41ـ همان، ص 30.
42ـ همان، ص 30.
43ـ مانند آيه «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئا قَليلا» اسراء: 74؛ و اگر تو را استوار نمى‏داشتيم، قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى. آياتى كه شبهه عدم عصمت پيامبران را به ذهن القا مى‏كنند (توبه: 43؛ قصص: 86؛ يونس: 94و95) از اين قبيل‏ اند (براى مطالعه و آگاهى بيشتر در اين زمينه، ر.ك: ملّامحسين فيض كاشانى، الصافى، ج 1، ص 185 و 200؛ ج 2، ص 150 و 420؛ ج 3، ص 208؛ ج 4، ص 53، 161 و 328؛ ج 5، ص 37؛ على‏ اكبر بابايى و ديگران، همان، ص 172ـ174.
44ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الصافى، ج 1، ص 30. اين ضرب‏ المثل هنگامى به كار برده مى‏شود كه مراد جدى متكلم متوجه غيرمخاطب باشد. اينكه آيا واقعا اين خطاب‏ها مصداق اين ضرب‏المثل هستند يا خير، جاى بررسى بيشتر دارد ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 17، ص 290.
45ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الصافى، ج 1، ص 31.


 منابع

ـ ابن منظور، لسان العرب، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1416ق.
ـ بابايى، على اكبر و ديگران، روش شناسى تفسير قرآن، زيرنظر محمود رجبى، قم / تهران، پژوهشكده حوزه و دانشگاه / سمت، 1379.
ـ صدوق، محمدبن على، عيون أخبار الرضا عليه السلام، تحقيق مهدى لاجوردى، تهران، جهان، 1378ق.
ـ ـــــ ، معانى الأخبار، تصحيح على اكبر غفارى، قم، جامعه مدرسين، 1403ق.
ـ طباطبائى، سيد محمدحسين، الميزان فى تفسير القرآن، چ پنجم، قم، جامعه مدرسين، 1417ق.
ـ فيض كاشانى، ملّامحسن، الاصفى فى تفسيرالقرآن، تصحيح محمدرضا نعمتى، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1418ق.
ـ ـــــ ، الحقائق ـ قره العيون، تصحيح محسن عقيل، چ دوم، قم، مؤسسه دارالكتاب الاسلامى، 1423ق.
ـ ـــــ ، المحجة البيضاء، چ چهارم، قم، جماعه المدرسين بقم، 1417ق.
ـ ـــــ ، تفسير الصافى، تحقيق حسين اعلمى، چ دوم، تهران، الصدر، 1415ق.
ـ ـــــ ، ده رساله، اصفهان، مركز تحقيقات علمى و دينى امام اميرالمؤمنين على عليه السلام، 1371.
ـ ـــــ ، ديوان فيض كاشانى، چ دوم، قم، اسوه، 1381.
ـ ـــــ ، شوق مهدى، چ ششم، قم، انصاريان، 2000م.
ـ ـــــ ، قره العيون فى اعزالفنون، زيرنظر محمد امامى كاشانى، تصحيح و تحقيق حسن قاسمى، تهران، مدرسه عالى شهيد مطهرى، 1387.
ـ كلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، تصحيح على اكبر غفارى و محمد آخوندى، چ چهارم، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1407ق.
ـ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404ق.
ـ نقيبى، سيدابوالقاسم و محسن ناجى نصرآبادى، فيض نامه، تهران، مدرسه عالى شهيد مطهرى، 1387.
ـ نقيبى، سيدابوالقاسم، اقوال العلماء فى ترجمة المولى محسن فيض الكاشانى، تهران، مدرسه عالى شهيد مطهرى، 1387.
ـ ـــــ ، ويژگى هاى آثار ملّامحسن فيض كاشانى، در: فيض نامه، تهران، مدرسه عالى شهيد مطهرى، 1387.