روش تفسيرى علّامه طباطبائى*

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 180 ـ آذر 1391، 5ـ14

آيت اللّه علّامه محمدتقى مصباح

چكيده

تفسير به معناى كشف معناى ظاهرى قرآن است و دست يابى به مبانى باطنى قرآن و تأويل آن و تبيين مسائل قرآنى خارج از تفسير است. ادعاى مرحوم علّامه طباطبائى اين است كه قرآن براى فهم معانى و مقاصد خود، نيازى به امر خارج از قرآن ندارد و برخى آيات قرآن بعضى ديگر را تفسير مى كند. از اين رو، شيوه تفسير الميزان، قرآن به قرآن است.

ايشان مى پذيرد كه يك مفسر براى فهم مقررات و الفاظ قرآن نيازمند مراجعه به كتب لغت، قواعد ادبيات عرب و قراين مربوط به كلام است و اين روش عقلايى است و اين كار خارج از روش تفسير نيست. همچنين فهم تفصيل احكام قرآن و قصه هاى آن را بايد از روايات پيامبر و اهل بيت عليهم السلام به دست آورد. مثلاً اصل «صلوة» را از قرآن به دست مى آوريم، اما تفصيل احكام قرآن را بايد به روايات و سنت پيامبر مراجعه كرد. اين امر به معناى اين نيست كه ما براى تفسير «صلوة» احتياج به روايات داريم.

كليدواژه ها: علّامه طباطبائى، تفسير قرآن، روش تفسيرى قرآن به قرآن، تأويل قرآن، بطون قرآن.


* سخنرانى آيت اللّه علّامه مصباح در همايش «مبانى و روش تفسيرى علّامه طباطبائى»، 14 ارديبهشت 1391.


 

مقدّمه

شخصيت علّامه طباطبائى بسيار استثنايى است. جمله اى از مرحوم آيت اللّه صدوقى به يادم آمد كه زمانى سال ها پيش از پيروزى انقلاب، در محضرشان بودم و سخن از تفسير الميزان به ميان آمد. ايشان فرمودند: اگر آقاى طباطبائى از حوزه قم حذف شود، امتيازى براى حوزه قم باقى نمى ماند. امتياز حوزه قم بر ساير حوزه ها، به شخص آقاى طباطبائى است. به هر حال، شخصيت علّامه در دنيا، به ويژه در زمان معاصر، كم نظير است.

اين همايش درباره روش تفسيرى علّامه طباطبائى ـ رضوان اللّه عليه ـ است. ايشان با نوشتن تفسير الميزان و با درسى كه در قم شروع كردند، حركت جديدى را در حوزه هاى علميه شكل دادند كه الحمدللّه اين حركت پربركت تاكنون ادامه پيدا كرده است؛ به ويژه حضرت آيت اللّه جوادى ـ ايده اللّه تعالى ـ اين راه را ادامه مى دهند و براى حوزه علميه افتخار بزرگى است كه چنين درس تفسيرى وجودداشته باشدوچنين كتاب هايى نوشته شود و چنين پژوهشگرانى وقت زيادى براى بحث هاى تفسيرى صرف كنند و مشعل تفسير قرآن را همچنان در حوزه علميه روشن نگاه دارند.

سبك تفسيرى علّامه طباطبائى

درباره اينكه روش علّامه طباطبائى در نوشتن تفسير الميزان، روشى ممتاز به شمار مى آيد، به ويژه با آن مقدمه اى كه خود ايشان نوشته بودند، گاهى مورد سؤال واقع مى شود و ابهام هايى در شناخت اين روش پديد مى آيد و آن اينكه آنچه در معرفى اين روش بيان شده است، آيا در مقام عمل كاملاً وفق مى دهد يا نه؟

بنده در اين چند دقيقه از بزرگان اجازه مى خواهم كه چند نكته در اين زمينه عرض كنم. نكته اول معناى واژه تفسير است. حقيقتا تفسير چيست و آنچه مرحوم علّامه طباطبائى در مقام انجام آن بودند، يعنى تفسير قرآن به چه معناست؟ دوم آنكه مقصود از اين ادعا چيست كه قرآن براى فهماندن مقاصد خود به امرى خارج از قرآن نياز ندارد، بلكه برخى آيات برخى ديگر را تفسير مى كند؟ آيا مقصود از اين روش كه ويژه تفسير الميزان به شمار مى رود ـ اين است كه ما براى هر استفاده اى از قرآن، به هيچ علم و شاهد خارجى، يا به بيانات اهل بيت عليهم السلاميا به كلمات خبرگان علوم ادبى، تاريخ و... نياز نداريم و همه چيز را مى توانيم از قرآن استفاده كنيم؟

براى مثال، آياتى در قرآن درباره غسل و تيمم هست. آيا با همين آيات مى توان همه مسائل غسل و تيمم و طهارت را بدون احتياج به هيچ روايتى به دست آورد. برخى از آيات قرآن به واقعيات و قضاياى تاريخى اى اشاره دارند كه قبلاً واقع شده اند يا بعدا واقع خواهند شد، ولى تفصيل آنها را نمى دانيم و شخصيت هايى كه در اين قضايا به آنها اشاره شده است، براى ما مجهولند و نمى دانيم در چه زمانى زندگى مى كردند يا در چه زمانى ظهور خواهند كرد. آيا ادعاى علّامه اين است كه اگر درست در قرآن دقت كنيم، همه اينها معلوم مى شود؟ مثلاً با دقت در آيات مربوط به اصحاب كهفi آيا روشن مى شود كه تعدادشان چند نفر و اسم آنها چه بوده است؟ در كجاى عالم زندگى مى كردند يا با چه كسانى معاصر بودند و سرنوشتشان به كجا انجاميد؟

مثال ديگر اينكه قرآن از «ذوالقرنين» نام مى برد؛ii شخصيتى كه مورد تأييد قرآن است و لحن ستايش آميزى درباره او به كار رفته و ظاهر بعضى از روايات اين است كه ايشان از پيامبران است. درباره اين شخصيت پرسش هايى وجود دارد؛ مثلاً اينكه چه كسى بوده است؟ آيا پيامبر بوده يا يكى از اولياى خدا يا شخصيت و عبد صالحى بوده است؟ كجا زندگى مى كرد؟ داستان شرق و غرب رفتن او چه بود؟ و آن سدى كه ايجاد كرد، كجا بود و آيا الآن هم هست يا نه؟ همه اينها براى ما مجهول است. آيا علّامه طباطبائى مدعى بودند كه اگر ما در خود قرآن دقت كنيم، همه اينها روشن مى شود و اگر براى ما معلوم نيست، به اين دليل است كه قرآن را درست نفهميده ايم؟

مثال ديگر، داستان يأجوج و مأجوج است، قرآن مى فرمايد: «حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِّن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ» (انبياء: 96)؛ روزى خواهد آمد كه يأجوج و مأجوج خارج شده، سرازير مى شوند. اينها چه كسانى اند؟ كجا هستند و كى ظاهر مى شوند؟ چه كار مى كنند و چه ويژگى هايى دارند؟ كارشان به كجا مى انجامد و بعد از آن، چه مى شود؟ اينها همه براى ما مجهول است. در قرآن فقط نام اين قوم آمده است و اينكه روزى خارج مى شوند و آن سد هم شكسته مى شود. آيا مرحوم علّامه مدعى بودند كه پاسخ اين پرسش ها را از خود قرآن مى توان به دست آورد و فهميد كه اينها كيان اند؛ كجا زندگى مى كنند و در چه زمانى خروج خواهند كرد؟

علّامه طباطبائى مى فرمايند: قرآن نور است «و ما بال النور يستنير بنور غيره»؛ نور را چه شده كه از غير خود روشنى مى گيرد؟! آيا مقصود ايشان اين است كه چون قرآن نور است، براى فهميدن اين پرسش ها به غير نياز نيست و بايد از خود قرآن پاسخ همه آنها را به دست آورد؟

نكته ديگر اينكه از قرآن و روايات زيادى استفاده مى شود كه قرآن غير از ظاهرى كه عموم مردم استفاده مى كنند، چيزى به نام تأويل دارد و كسانى دنبال اين تأويل هستند: «أَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ... .» (آل عمران: 7) اين تأويل چيست؟ آيا چيستى آن را مى توان از خود قرآن فهميد؟ و آيا دست يابى به تأويل، جزء آن تفسيرهايى است كه مى توان از خود قرآن به دست آورد؟ يعنى آيا مى توان مصادق تأويل همه آيات قرآن را ـ اگر همه آيات تأويل دارند ـ از خود قرآن به دست آورد؟ تنها به اين دليل كه قرآن نوراست و «ما بال النور يستنير بنور غيره.»

نكته ديگرى كه در خود قرآن به آن تصريح نشده است، ولى روايات فراوانى وجود دارد اين است كه «انّ للقرآن بطنا و للبطن بطن.»iii در بحارالانوار مجموعه اى از اين روايات در باب ويژه اى ذكر شده است.iv آيا ادعاى علّامه طباطبائى اين است كه ما با استفاده از تفسير قرآن به قرآن مى توانيم بطون قرآن را به دست آوريم؟ خير، ايشان چنين ادعايى ندارند و در هيچ جا نگفته اند كه اين بطن قرآن است و ما از راه تفسير قرآن به قرآن اين بطن را كشف كرديم.

تقريبا همه پرسش هايى كه طرح شد، پاسخ منفى دارند؛ يعنى نه ايشان ادعا مى كنند كه ما مى توانيم بطون قرآن را از خود قرآن به دست آوريم؛ نه مى توانيم مصاديق تأويلات قران را از خود قرآن به دست آوريم، چون هيچ جا نگفتند كه تأويل اين آيه اين است، و نه مى توانيم تفصيل داستان هاى قرآن را از قرآن بفهميم، مانند شخصيت ذوالقرنين يا ماهيت يأجوج و مأجوج و داستان هاى ديگرى كه بعضا با تعبيرات مبهمى آمده اند، مانند «دابه الارض».v همچنين احكام فقهى كه در قرآن به آنها اشاراتى شده است، مانند غسل و وضو، از قرآن قابل فهم نيست. البته برخى احكام، مانند دين و رهن،vi در قرآن خيلى مبسوط مطرح شده اند، اما ديگر مسائل فقهى به تفصيل مطرح نشده اند. مثلاً تعداد ركعات نماز و اركان آن در قرآن نيامده است. آيا مرحوم علّامه مدعى اند كه از خود قرآن مى توان فهميد كه نماز صبح چند ركعت است و آن را چگونه بايد خواند؟ قطعا چنين ادعايى نداشتند و هيچ جا هم در مقام بيان اين مطلب برنيامدند. پس مقصود ايشان چيست؟

براى فهم مقصود علّامه طباطبائى مى توان از شواهدى كمك گرفت. اين يك روش عقلايى است كه براى فهم مقصود گوينده، از شواهد حافّ به كلام و از شواهد مقامى استفاده شود. فضاى بيان سخن، به فهم مقصود گوينده بسيار كمك مى كند، اينكه اين كلام را در مقابل چه كسى بيان كرده و براى چه نكته اى چنين گفته و اين قيود را در كلام خود آورده است. بزرگانى همچون مرحوم آيت اللّه بروجردى رحمه الله در فقه چنين مبنايى داشتند و بر اين باور بودند كه در هر روايتى بايد جوّ صدور آن روايت را ببينيم كه در زمان چه كسى و در مقابل چه كسانى بيان شده است يا آن روز در بين عامه چه احكامى رواج داشته و آن روايت ناظر به چه كلام و مذهب و مسلكى بوده است. ايشان مسائل را از نظر تاريخى بررسى مى كردند، مثلاً اين روايت در فلان زمان صادر شده و ناظر به فلان فتواى ابوحنيفه يا ديگرى است.

اين مسئله ضعف و شدت دارد؛ ولى همه عقلا براى فهم كلام يكديگر، اين مسئله را رعايت مى كنند.

يكى از مصاديق روشن آن، تفسيرهاى سياسى است. وقتى سياستمدارى در جايى سخنرانى مى كند، كسانى آن را تفسير مى كنند. مفسران سياسى اين تفاسير را از كجا درمى آورند؟ نخست از قراينى كه در خود آن كلام هست. در مرتبه بعد، از آن فضايى كه اين سخنرانى در آن ايراد شده است، مثلاً در مقابل چه كسانى و در چه زمانى بيان كرده است يا مخاطبين آن چه كسانى بودند و چه فكر مى كردند و اين سخن را به چه منظورى يا با اشاره به كدام مطلب گفته است؟

در تفسير الميزان نيز بايد جوى را كه مرحوم علّامه در تفسير مشاهده مى كردند و آن موضع خاصى را كه مى خواستند اتخاذ كنند، در نظر گرفت. در آن جوّ، آثارى از تفاسير پيشينيان و روش هايى كه در گذشته معمول بود، وجود داشت، اما ايشان نمى پسنديدند.

روش هاى ديگرى هم در تفسير قرآن وجود داشت؛ هرچند شايع نبود. مانند تفسيرهاى عرفانى امثال محى الدين ابن عربى. ايشان در فتوحات مكيّه، در تفسير بعضى از آيات، بيانات عجيب و غريبى دارند و نكته هاى ذوقى عرفانى زيادى مطرح كرده اند كه گاهى هم شيرين است، اما هيچ تناسبى با آيه ندارد. بزرگانى بودند كه چنين نكته هايى را از قرآن استفاده مى كردند يا به عنوان تفسير مطرح مى نمودند.

در برابر اين روش، اين پرسش مطرح مى شود كه آيا راه تفسير قرآن همين است؟ مثلاً وقتى صحبت از فرعون مى شود، بگوييم فرعون، يعنى فرعون نفس؛ يا موسى، يعنى موساى عقل و جنگ و اختلاف بين موسى و فرعون، اشاره به جنگ عقل و نفس است؟ آيا بايد قرآن را اين گونه تفسير كرد؟ آرى؛ اگر نكته اى از باب اشاره به ذهن كسى بيايد و آن را بر آيه تطبيق كند، آن سخن شيرين و لطيفى است، اما آيا درست است كه به عنوان تفسير بگوييم آيه اى كه بيانگر جنگ موسى و فرعون و اختلاف آنهاست، به معناى جنگ عقل و نفس است و اصلاً منظور قرآن همين است؟ مرحوم علّامه اين روش را نمى پسنديد.

افراد ديگرى بودند كه از باب علم حروف و علم اعداد و حساب ابجد معانى اى را براى قرآن اثبات مى كردند. مثلاً با توجه به اينكه اين كلمه چند حرف است و زبر و بينات آن چگونه است، معنايى را براى آيه اى افاده مى نمودند. در اين زمينه داستان هاى عجيبى نقل شده است. بنده شايد بيش از شصت سال پيش، كتابى از يكى از علماى شيعه ديدم كه از زبر و بينات آيه تطهير «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» (احزاب: 33) نام هاى ائمّه اطهار را درآورده بود! اين كار عجيبى است. شايد اسرارى باشد كه ما آن را نفى نمى كنيم، اما آيا راه فهم قرآن اين است؟ ما اگر بخواهيم بفهميم كه آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ» يعنى چه و چه چيز را اثبات مى كند و آيا دلالت بر عصمت دارد يا نه و اين آيه مربوط به چه كسانى است، آيا بايد از زبر و بينات يا از اعداد و حروف استفاده كنيم يا نه؟ گذشتگان ما در دوره هايى براساس اين ديدگاه ها كارهايى انجام مى دادند و احيانا به عنوان تفسير قرآن مطرح مى كردند، اما آيا اينها واقعا تفسيرند؟ اينها بخشى از شرايط ذهنى بود كه در آن زمان بر بعضى اذهان حاكم بود و مرحوم علّامه در تفسير بودن اين مطالب، مناقشه كردند.

بخش ديگرى از معاصران، گروهى روشنفكرمآب بودند. آنان آيات قرآن را با علوم مادى كه در زمان معاصر كشف شده بود، تطبيق مى كردند و به اين وسيله قرآن را تفسير مى نمودند. نمونه آن، تفسير طنطاوى استvii كه سعى كرده آيات قرآن را با مطالب و اكتشافات علمى جديد تطبيق كند و گويا در مواردى مى خواهد خيلى از آيات را به وسيله همين اكتشافات علمى تفسير نمايد. به هر حال، چنين گرايشى هست كه ما براى تفسير آيه اى از قرآن، سراغ مطالب علمى مربوط برويم و بعد بگوييم آيه هم همين را مى گويد. البته اين كار در گذشته هم ريشه هايى داشته است و امر جديدى نيست. در تفاسير پيشينيان هم ديده مى شود كسانى كه با هيئت بطلميوسى آشنا بودند، سعى كردند بعضى از آيات قرآن را طبق نظريات آن هيئت، تفسير كنند. در قرآن به سبع سماوات تصريح شده است.viii بعضى از مفسران (كه حتى بعضى از آنها در زمان ما هم بودند و ما آنها را درك كرديم؛ اميدواريم خداوند آنها را مورد رحمت هاى خود قرار دهد) گفتند: مقصود از اين آسمان هاى هفت گانه، همان سيارات سبعه در منظومه شمسى است كه يك خورشيد دارد و هفت سياره دور آن مى چرخند و اين كواكب، همان آسمان هاى هفت گانه اند. گويا در كتاب الهيئة و الاسلامix چنين چيزى تقرير شده است، در حالى كه ظاهر آيه چنين چيزى را نمى فهماند. سماوات سبع، طرائق، و اينكه طباق هستند و ديگر ويژگى هايى كه براى سماوات ذكر شده، با اين مطلب ناسازگار است و چگونه مى توان آن را بر هفت سياره منظومه شمسى تطبيق كرد؟ بعد هم با مشكلى مواجه شدند و آن اينكه معلوم شد سيارات منحصر به هفت نيستند و سيارات هشتم و نهم هم كشف شد. ايشان فكر كردند كه اين را هم بايد با يك تكلفى توجيه كرد و آن اينكه چون در صدر اسلام همه سيارات قابل رؤيت نبوده است، همان مقدار كه ديده مى شد، در آيه آمده است! آيا اين درست است كه در تفسير سماوات سبع ببينيم علم هيئت چه مى گويد و از داده هاى اين علم، قرآن را تفسير كنيم؟

پيش تر از اينها نيز سماوات سبع را به افلاك تسعه تفسير كردند. ايشان در برابر اين سؤال كه چگونه افلاك نه گانه بطلميوسى بر ديدگاه قرآن كه آسمان ها را هفت عدد مى داند قابل تطبيق است، گفتند يكى از افلاك نه گانه بطلميوسى عرش است و يكى هم كرسى! قرآن مى گويد: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ.» (بقره: 255) پس آن فلكى كه محيط بر همه اين افلاك است، كرسى است و عرش هم فوق آن است كه مى شود فلك اطلس. آيا ما بايد قرآن را اين گونه تفسير كنيم؟ وقتى قرآن مى گويد ما بر فراز شما هفت راه يا هفت آسمان آفريديم، بايد بگوييم منظور همان افلاك يا همان منظومه شمسى و سياراتش است؟

سخن علّامه طباطبائى ناظر به چنين تفسيرهايى بوده است و اينها را روش هاى درست تفسير نمى دانستند؛ نه روش هاى عرفانى، نه علم حروف و اعداد، و نه تطبيق آيات بر اكتشافات علمى قديم يا جديد. اينها در محدوده تفسير نيستند.

مرحوم علّامه معتقد بودند كه قرآن مقاصدى دارد كه مى خواهد با همين الفاظ بيان كند و مخاطب نيز معناى همين الفاظ را بفهمد؛ يعنى قرآن در مقام بيان همين مطلبى است كه الان به مخاطب القا مى كند، ولى اين مطلب حواشى هم دارد كه اين آيات الان در مقام بيان آن نيست. وقتى مى فرمايد: «وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ» (بقره: 43) آنچه مى خواهد بفهماند، فقط «اقيموا الصلوة» است، اما تعداد ركعات نماز را نمى گويد، بلكه آن را بر عهده پيامبر گذاشته و مى گويد: «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ.» (نحل: 44) يعنى پيامبر بايد تفسير آن را بيان كند و آيه در پى بيان آن نيست. تفسير بيان چيزى است كه قرآن الآن مى خواهد بيان كند. به عبارت ديگر، منظور از تفسير اين است كه ما مقصود از الفاظى را كه قرآن انتظار دارد مخاطبش از آنها بفهمد، به دست آوريم و با فكر و تأمل و استفاده از روش درست تفسير، و تبيين كنيم. پس منظور از تفسير، نه تأويل است، نه بطون، نه حواشى و نه تفسير مجملات، بلكه مقصود آن است كه بفهميم وقتى قرآن اين آيه را بيان مى كند، انتظار دارد مخاطبش چه بفهمد؟

بنابراين، تفسير يعنى بيان معناى ظاهر قرآن. الفاظ قرآن در مقام بيان بطون نيست و قرآن نخواسته است با اين الفاظ آنها را بيان كند. حال اگر آيات قرآن دلالت اشارى بر مطلبى دارند كه معصومان استفاده مى كنند يا رمزى براى پيغمبر در آن هست، از استثنائات است. ما به اينها تفسير نمى گوييم. تفسير اين است كه آنچه را خداوند خواسته است مردم بفهمند، روشن و باز كنيم و در اختيار همه بگذاريم و اگر ابهامى در آن هست، برطرف كنيم، همانند يك مفسر سياسى كه مقصود گوينده از يك جمله را تبيين مى كند. مثلاً مى گويد: اين تعبيرى كه به كار رفت، اشاره به جريانى است كه در فلان كشور واقع شده بود يا پاسخ به حرفى است كه ديروز فلان سياستمدار گفته بود. معناى تفسير كلام اين است، اما اگر كلمه اى حواشى داشته باشد و مطالبى در اطراف آن مطرح شود، ربطى به تفسير ندارد و اگر كسى اسم آن را تفسير بگذارد، اصطلاح ديگرى خواهد بود؛ مانند اينكه بگوييم: تفسير به معناى تأويل است. اين اصطلاح ديگرى است و نفى هم نمى كنيم؛ لامشاحّة فى الاصطلاح. اما منظور ما از تفسير، اين است كه وقتى پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله همين الفاظ آيات را براى مردم بيان مى فرمودند، انتظارداشتندمردم ازاينهاچه بفهمند؟

بنابراين، تفسير در مقابل تأويل و بطون است و ربطى به آنها ندارد. همچنين بيان چيزهايى كه اصلاً قرآن در مقام بيان آن نيست، تفسير به شمار نمى آيد.

پرسش بعدى اين است كه آيا در امر تفسير هيچ ابهامى در الفاظ قرآن نيست كه بتوان از جايى ديگر ـ غير از خود قرآن ـ رفع كرد؟ بدون شك، همه مفسران، از جمله علّامه طباطبائى اين كار را كرده اند. در بسيارى از آيات، الفاظ و مفرداتى هست كه براى فهم آن بايد به لغت شناسان مراجعه كرد. هيچ مفسرى نيست كه اين كار را نكرده باشد؟ اين روش عقلايى است كه اگر كسى با زبانى سخن مى گويد و شما بخواهيد مراد او را بفهميد، بايد قواعد آن زبان را ياد بگيريد. اين را نمى توان چيزى خارج از روش تفسيرى دانست. از بديهياتِ رفتار عقلايى است كه وقتى كسى به زبانى سخن مى گويد، مفسر كلام او بايد ادبيات آن زبان را بداند تا بتواند درست بفهمد. بنابراين، معناى تفسير قرآن به قرآن و نياز نداشتن به چيز ديگر اين نيست كه به لغت يا صرف و نحو يا قواعد بلاغت نياز نباشد! اينها ويژگى هاى لفظ اند. بنابراين، بايد آنها را فراگرفت تا بتوان مقصود از آن كلام را فهميد. اين به معناى احتياج قرآن به غير خود نيست. اصلاً فهم كلام، محتاج به اينهاست و تفاوتى ندارد كه گوينده چه كسى باشد. اگر كسى به زبان انگليسى سخنرانى كرده باشد، آيا براى فهم مقصود او مى توان با قواعد زبان فارسى آن را تفسير كرد؟ كسى مقصود او را مى فهمد كه زبان انگليسى را بداند و قواعد ادبى آن را بشناسد. پس نياز قرآن به بيان لغت شناسان يا اديبان، از ضروريات تفاهم است و امرى خارجى نيست كه موجب نياز قرآن به غير شود؛ يعنى مفروض است كه حتما اين نيازها وجود دارد و بايد قواعد زبان را دانست. البته كسى كه عرب اصيل باشد، نه تنها به يادگيرى نياز ندارد، بلكه ديگران بايد قواعد زبان را از او ياد بگيرند؛ اما ديگران كه اهل زبان نيستند يا هستند، ولى زبانشان عربى اصيل نيست، نيازمند آموختن اين امورند. حتى در مواردى، در زمان نزول قرآن همان عرب هاى اصيل هم معناى بعضى از لغات غيرمشهور را نمى دانستند. معروف است كه بعضى از كسانى كه در زمان خود پيامبر اكرم صلي الله عليه و الهبودند، معناى كلمه «ابّا» را نمى دانستند،x با آنكه عرب هم بودند، اما آيا اين بدان معنا نيست كه تفسير قرآن به غير نياز دارد؟ علّامه طباطبائى اين امر را انكار مى كند؛ زيرا از قواعد اوليه استفاده از هر زبانى اين است كه بايد به لغت و قواعد ادبى آن زبان تسلط داشت تا بتوان كلمات را درست فهميد.

همچنين در صورتى كه كلامى قرائن مقامى داشته باشد، بايد با توجه به آن قرائن تفسير كرد؛ زيرا كسانى كه مخاطب بودند، به دليل همزمانى و ناظر بودن، مى دانستند اين قرائن مقامى چيست؛ ولى اكنون آن قرائن براى ما مخفى شده اند. براى مثال، آيه «وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ» (آل عمران: 121) خطاب به پيامبر صلي الله عليه و اله مى فرمايد: «يادآور آن هنگامى را كه صبحگاهان از خانه ات بيرون آمدى و براى مردم سنگرهايى تعيين مى نمودى و جاى هر كسى را مشخص مى كردى.» اگر از شما بپرسند در چه تاريخى پيامبر صبح از خانه اش بيرون آمد و فرماندهى لشگر را بر عهده گرفت و معين كرد كه هر كسى بايد در چه سنگرى باشد، پاسخى نداريم؛ اما تاريخ مى گويد كه اين داستان مربوط به جنگ احد بوده است. در اين جنگ بود كه پيامبر صبحگاه از خانه بيرون آمد و ميدان جنگ هم نزديك بود و محل استقرار اشخاص و گروه ها را معين كرد كه چه كسانى چه سنگرهايى داشته باشند. اگر ما تاريخ را نمى دانستيم، اين نكته را نمى فهميديم. آيا علّامه طباطبائى منكر اين هستند كه ما براى اينكه بفهميم در «اذ غدوت»، اذ به چه زمانى اشاره دارد و اين رويداد در كجا بوده است، نيازمند قرينه تاريخى هستيم؟ قرينه اى همراه كلام بوده است و مخاطبان آن روز، مردمى كه خودشان به جنگ رفته يا شنيده بودند كه اين جنگ واقع شده، مى فهميدند. اما ما بعد از 1400 سال چه مى دانيم كه چه برنامه ها و وقايعى در آن زمان اتفاق افتاده است؟ بنابراين، بايد تاريخ را بدانيم. پس آنجا كه قرآن به قضاياى تاريخى اشاره دارد ـ كه در زمان نزول قرآن به دليل وجود قرائن حافّ به كلام روشن بوده است، ولى اكنون اين قرائن بر ما مخفى شده اند ـ بايد به گونه اى اين قرائن را به دست آورد. اين بدان معنا نيست كه ما در تفسير قرآن، به غير نياز داريم.

بنابراين، آنجا كه كلام متكى به قرائن مقامى است، آن قرائن را بايد شناخت. اگر امام معصوم از آن قضيه خبر دهد، بر چشم و سر گذاشته، مى پذيريم؛ اگر خبر متواتر باشد، قطع پيدا مى كنيم؛ و كمتر از آن اين است كه قرائن ظنى داشته باشيم كه به نتيجه ظنى هم خواهيم رسيد. آيا اين بدان معناست كه قرآن به غير نياز پيدا كرده است؟ آن زمان كه قرآن اين مطلب را براى مخاطبان خود مى فرمود، قرائن زنده بوده و مردم مى دانستند، اما به مرور زمان آن قرائن مخفى شده اند و اين منافاتى ندارد با اينكه قرآن بيانٌ للناسxi است و به غير نياز ندارد. پس همان گونه كه به قواعد زبان نياز داريم و بايد قول لغوى و نيز قواعد صرف و نحو و فصاحت و بلاغت را بدانيم و ياد بگيريم، اين قرائن را هم بايد ياد بگيريم. اين روش عقلايى است و در همه جا براى فهم كلام هر عاقلى، لازم است؛ اما معناى آن اين نيست كه فهم يك كلام به علم و منبع شناخت ديگرى نيازمند است؛ زيرا اينها ابزار شناختِ همان كلامند. پس موضع گيرى علّامه طباطبائى به معناى اين نيست كه ما بايد از اينها صرف نظر كنيم.

اخباريان نيز معتقد بودند كه ما حق نداريم چيزى از قرآن استفاده كنيم، بلكه هر جا روايتى از معصوم رسيده است، آن روايت را مى گيريم و مى گوييم مقصود خداوند از آيه اين است، و اگر روايتى نرسيده باشد، توقف مى كنيم و حق نداريم معناى آيه اى را بيان كنيم. ايشان حتى درباره معانى اسماى خداوند مى گويند: ما معناى اينكه خدا عليم يا قدير است را نمى دانيم، مگر جايى كه امام و پيامبر فرموده اند. اين ديدگاه اخباريان تفريطى است، اما معتدلين آنها اين ديدگاه را نمى پذيرند و مطالبى را كه از واضحات است، مانند نصوص، قابل فهم مى دانند؛ اما در آنجا كه نص صريح نيست، فقط به كلام امام معصوم اتكا مى كنند و هيچ چيز ديگرى براى آنان اعتبار ندارد. علّامه طباطبائى مى فرمايد: اين ديدگاه صحيح نيست؛ قرآن مشركان را هم مخاطب قرار مى دهد. آيا آنان نمى فهمند كه قرآن براى آنها چه مى گويد و بايد پيامبر يا امام معصوم براى آنان تفسير كند؟ وقتى قرآن خطاب به اهل كتاب مى گويد: «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ» (آل عمران: 64)، آنها نمى فهمند چه مى گويد؟ قرآن براى فهميدن مردم آمده است و مى خواهد حجت را بر آنها تمام كند؛ چطور مى شود آنها نفهمند؟ همان گونه كه اين فهم براى اهل كتاب حجت است، آيات خطاب به مؤمنان نيز براى آنها حجت است؛ اما به اندازه اى كه مى خواهد با اين كلام به آنها بفهماند.

ما نيازهايى براى فهم آيات داريم كه بايد از جاى ديگر به دست آوريم و قرآن آنها را بيان نكرده، بلكه فرمان داده است كه از پيامبر بپرسيد. بنابراين، ما نبايد توقع داشته باشيم كه همه چيز را از قرآن بفهميم. اگر رواياتى آمد كه مجملاتى از قرآن را تفصيل داد و مثلاً تعداد ركعات نماز و چگونگى خواندن آن را بيان كرد، بدان معنا نيست كه ما براى تفسير «صلوة» به روايت نياز داريم. معناى «صلوة» معلوم است؛ اصل اينكه انسان در پيشگاه الهى نيايش كند: «وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيّا.» (مريم: 31) معناى «صلوة» همين نمازى نيست كه ما مى خوانيم؛ زيرا اين نماز يكى از مصاديق «صلوة» است. قرآن از قول حضرت عيسى نقل كرده كه «اوصانى بالصلوة.» پس مقصود، نماز مسلمانان نبوده است؛ زيرا هنوز قرآنى نازل نشده بود و فاتحه الكتابى نبوده است. معناى لغوى صلوة يكى است؛ چه براى حضرت عيسى و چه براى ما؛ اما نماز براى مسلمانان ويژگى هاى خاصى دارد كه بايد پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و ائمّه اطهار عليهم السلام بيان كنند. اين بيانات تفسير صلوة نيستند، بلكه تبيين احكام صلوة هستند: «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ.» (نحل: 44) نبايد توقع داشته باشيم كه قرآن هرجا سخن از صلوة مى گويد تعداد ركعات و چگونگى خواندن آن را نيز بگويد! اين صلوة همان معنا را دارد كه حضرت عيسى گفت: «وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ» يا به موسى فرمود: «وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي.» (طه: 14)معنا همان معناست و روشن هم هست، اما ويژگى هايى در دين اسلام براى نماز تشريع شده است كه آيه در مقام بيان آن نيست. اين بدان معنا نيست كه ما براى تفسير «صلوة»، به روايت نياز داريم؛ زيرا تفسير آن روشن است و غيرمسلمان ها هم معناى آن را مى فهمند؛ اما قرآن در بيان تفصيل احكام صلوة نيست و نمى خواهد در اينجا بيان كند. مسئله بطون و تأويل نيز اصلاً ربطى به تفسير ندارد. اينكه تأويل چيست و كلمه «تأويل» كه در قرآن آمده، به چه معناست، خود يك بحث تفسيرى است. اين اصطلاح يكى از مصاديق آياتى است كه بايد با روش صحيح تفسير بيان شود.

نكته آخر اينكه ما در همه يا اغلب علوم، مسائلى داريم كه به طور قطع و يقين ثابت مى شود و هيچ نقطه ابهامى در آن نمى ماند و قريب به بداهت است. در هر علمى ممكن است چنين مسائلى وجود داشته باشد. مثلاً در رياضيات، عمل جمع و تفريق تقريبا اين گونه است؛ يا «دو به علاوه دو مساوى است با چهار»، خيلى روشن است. ولى غالبا در اكثر علومى كه امروز در دست بشر هست، مسائل ظنى اند و راه حل هايى كه بيان مى شود، قطعى نيست و علما در آنها اختلاف نظر دارند. صاحب نظران در يك زمان و زمان هاى مختلف تفاسير مختلفى از آن عرضه مى كنند و نظريات مختلفى ارائه مى دهند. هيچ كس هم انتظار ندارد كه حرف آخر بيان شود و ديگر رد نشود. كار بشرى همين است. بهترين نمونه اى كه ما با آن آشنا هستيم، علم فقه است. در اين علم، كار به آنجا رسيده است كه برخى در تعريف آن گفته اند: «الظن بالاحكام الشرعية الفرعية المستنبط من الادلة المعتبرة.»؛ يعنى ملاك را ظن به احكام دانسته اندxii كه شايد خالى از شذوذ نباشد، ولى بالاخره در فقه، احكام ظنى فراوان داريم؛ اگرچه نمى توان مشخص كرد كه چند درصد احكام فقهى ما يقينى و چند درصد ظنى است. شاهد آن هم اين همه اختلاف فتاواست. حال اگر كسى فتوايى داد، آيا بايد او را مؤاخذه كرد كه چرا فتواى تو مخالف با فتواى ديگرى است؟ اقتضاى علم و كار بشرى همين است. وقتى علّامه طباطبائى مى فرمايند روش تفسير قرآن اين است كه ما آيات را با استفاده از خود آيات قرآن تفسير كنيم، به اين معنا نيست كه حرف آخر را مى زند و اين است و جز جز اين نيست! يك كار علمى است؛ مثل اينكه فقها مى گويند ما بايد فقه را از كلمات اهل بيت عليهم السلام استفاده كنيم، اما در نحوه استفاده اختلاف دارند و گاهى ديدگاه هايشان 180 درجه فاصله دارد؛ يكى نمازجمعه را واجب و ديگرى حرام مى داند. نبايد انتظار داشت كه وقتى روش معتبرى براى تفسير ارائه شد، به اين معناست كه همه مشكلات با اين روش حل مى شود و هيچ ابهامى نمى ماند و هيچ اختلافى هم بين صاحب نظران پديد نمى آيد و اين مفسر نيز هيچ گاه اشتباه نمى كند! مفسر نيز همچون فقيهى است كه فقاهت مى كند و مرتكب اشتباه هم مى شود.

كلام در اين است كه آيا روش تفسير مراجعه به علم حروف و اعداد است، يا استناد به روش تجربى، يا تمسك به عرفان نظرى يا فلسفه؟ پاسخ اين است كه هيچ كدام از اينها روش تفسير نيست. روش تفسير اين است كه قواعد عقلايى را در فهم كلام گوينده حكيم به كار گيريم و از بهترين كمك هايى كه مى توان گرفت، قرائن خود كلام است. در كلام هر حكيمى، از بخشى از آن براى فهم بخش ديگر مى توان استفاده كرد. اين معناى «يفسر القرآن بعضه ببعض» است. شواهد حافّ به كلام و قرائن مقاميه را بايد شناسايى كرد؛ به آنها كه يقينى اند، مى توان استناد كرد. آنهايى كه يقينى نيستند، ظنى اند. وقتى مقدمه اى ظنى است، طبعا نتيجه آن هم ظنى خواهد بود؛ چون نتيجه هر استدلالى، تابع اخس مقدمات است. اگر از مقدمه اى ظنى استفاده شود، نمى توان انتظار داشت كه به نتيجه يقينى برسيم. بنابراين، روش تفسير قرآن به قرآن، روش منسجمى است و نقضى ندارد. اين روش، با روش اهل بيت عليهم السلام و نيز با روش عقلا مخالف نيست؛ اما به اين معنا نيست كه ما به هيچ وجه به قرائن تاريخى يا كلام لغوى يا روايات نياز نداريم؛ نه هيچ كدام از اينها نيست. همچنين بدين معنا نيست كه وقتى نظرى ابراز مى شود، قطعى و نقض ناشدنى است! بلكه نظرى است، مثل همه علوم ديگر كه بيشتر نظريات آنها ظنى است و ممكن است در آن اشتباهى هم واقع شود.


پي‌نوشت‌ها:

iـ كهف: 9ـ26.

iiـ كهف: 83ـ98.

iiiـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 89، ص 91.

ivـ ر.ك: همان، ص 78، ب 8.

vـ نمل: 82.

viـ بقره: 282و283.

viiـ الجواهر فى تفسيرالقرآن الكريم، نوشته طنطاوى بن جوهرى. اين تفسير در 26 جزء 13 جلد تنظيم شده و بارها در قاهره و بيروت چاپ شده است.

viiiـ بقره: 29.

ixـ اين كتاب اثر سيدهبه اللّه شهرستانى است و حاج سراج انصارى آن را به فارسى ترجمه كرده است.

xـ ر.ك: محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الارشاد، ج 1، ص 200، محمدبن فتوح الحميدى، الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 1، ص 55.

xiـ آل عمران: 1138

xiiـ ر.ك: محمدبن محمدبن نعمان مفيد، اوائل المقالات، جزء 13، ص 3.