نقل به معنا در قرآن

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 180 ـ آذر 1391، 15ـ29

محمد نقيب زاده*

چكيده

«نقل به معنا» يعنى گزارشگر، مضمون و محتوا را به شنونده منتقل كند، بى آنكه اصرارى بر نقل عين سخن يا حادثه داشته باشد. قرآن كريم نيز، گاهى سخنانى را از افراد مشخصى با عبارات متفاوت و مربوط به يك جريان خاص نقل كرده يا يك حادثه را از زواياى متفاوت، گزارش كرده است. شواهد اثبات كننده وقوع اين موضوع در قرآن عبارت است از: غيرعرب بودن برخى افرادى كه در قرآن، سخن آنان نقل شده است؛ اعجاز قرآن و عدم امكان هماوردى؛ تفاوت هاى تعبيرى قرآن در نقل يك جريان يا گفتار؛ رعايت فواصل آيات؛ و نقل زبان حال در قرآن.

با توجه به آگاهى كامل گزارشگر، يعنى خداوند متعال، به ويژگى هاى زبانى، معناى سخن به صورت كامل، منتقل شده و به گونه اى در تعابير تصرف شده كه مقصود واقعى گوينده اصلى، با تعبيرى فصيح و بليغ تر بيان شده است. باور به وجود نقل به معنا نتايج متعددى در برخى از علوم اسلامى مانند فقه، تفسير و علوم قرآنى دارد؛ از قبيل: جواز نقل به معنا در گزارش ها، پاسخ به شبهه ناهماهنگى در نقل هاى قرآن، و دفاع از واقع نمايى زبان قرآن. روش اين پژوهش توصيفى ـ تحليلى است.

 

كليدواژه ها: زبان قرآن، واقع نمايى، نقل به معنا، اعجاز قرآن، زبان حال.


* استاديار گروه علوم قرآن و تفسير مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. naghibzadeh@anjomedu.ir

دريافت: 25/3/90 پذيرش: 20/7/91.


مقدّمه

قرآن كريم در آياتى متعدد، حوادث يا سخنانى را به تكرار، نقل كرده، اما گاهى با وجود يكسانى اصل حادثه و موقعيت سخن، گزارش قرآن از آن حادثه يا سخن، متفاوت گشته است و به تعبير ديگر، قرآن كريم يك واقعه يا يك سخن را به دو يا چند صورت، نقل كرده است. بررسى شواهد درون قرآنى بر وقوع اين موضوع در قرآن و پيامدهاى تثبيت وقوع آن در قرآن از اهداف اين مقاله است. اين موضوع از جهات مختلفى در مباحث علوم قرآن و مبانى تفسير، اثرگذار است. از سويى، پذيرش نقل هاى متفاوت از يك سخن، در بحث زبان قرآن و واقع نمايى آن، چالشى جدى محسوب مى شود و اثبات معرفت بخشى و انطباق آيات قرآن با واقعيت و صدق تعابير آن، وابسته به تحليلى درست از اين موضوع است. از سوى ديگر، با فرض انكار نقل به معنا در قرآن، موضوع تحدى قرآن و ناتوانى بشر از هماوردى آيات قرآن، به چالش كشيده مى شود؛ زيرا اگر قرآن، عين سخنان گويندگان را نقل كرده باشد، در نقل هاى مفصل كه گاه به اندازه يك سوره موردنظر در تحدى1 مى رسد، اين پرسش پديد مى آيد كه چگونه قرآن كريم، بشر را از هماوردى حتى يك سوره هم عاجز مى داند در حالى كه برخى جملات نقل شده در قرآن، متن سخنان بشرى، بدون دخل و تصرف است؟

درباره پيشينه پژوهش در اين موضوع نيز لازم به ذكر است كه با بررسى اجمالى چهار كتاب مربوط به معرفى پايان نامه هاى علوم قرآنى،2 پايان نامه اى متناسب با عنوان اين مقاله، يافت نگرديد. اما در جست وجو از مقالات، دو مقاله كه تنها به بررسى

نقل به معنا در روايات پرداخته اند ملاحظه گرديد:

1. «نقل به معنا در حديث، ابعاد و آثار آن»؛3

2. «نقل به معنا».4

البته اصل اين بحث به صورت اجمالى در برخى از كتاب هاى اصولى و به بهانه بحث از نقل به معنا در روايات، مورد اشاره قرار گرفته است كه به برخى از آنها در ضمن همين مقاله اشاره خواهد شد.

پرسش اصلى پژوهش اين است: قرآن كريم، چگونه در گزارش حوادث و سخنان، نقل به معنا كرده است؟

پرسش هاى فرعى نيز عبارتند از: 1. شواهد اثبات كننده نقل به معنا در قرآن چيست؟

2. چگونه ميان روايات تأكيدكننده بر نقل دقيق عبارات با وقوع نقل به معنا در قرآن مى توان جمع كرد؟

3. نتايج وجود نقل به معنا در قرآن چيست؟

شواهد وقوع نقل به معنا در قرآن

با تأمّل در گزارش هاى قرآن از سخنان افراد مختلف، اين نتيجه قطعى به دست مى آيد كه قرآن كريم در نقل سخن ديگران، از شيوه نقل به معنا و مضمون استفاده كرده است. در ذيل، به برخى از اين شواهد اشاره مى شود:

1. اعجاز قرآن و عدم امكان هماوردى

موضوع تحدى و مبارزه طلبى قرآن از امور مسلّم تاريخى و همراه با ادلّه قطعى قرآنى است كه اين كتاب الهى در مراحل مختلفى، مخالفان خود را به همانندآورى يك يا چند سوره، فراخوانده و در نهايت، جن و انس را از اين هماوردى، ناتوان معرفى كرده است. نتيجه چنين سخنانى، فوق توان بشرى بودن تعابير و ساختارها و محتواى عبارات قرآن است و با توجه به وجوه متعدد اعجاز، تحدى قرآن نيز محدود به كاربرد واژگان يا جملاتى كوتاه نيست، بلكه با عنايت به كاربرد واژه «مِثْل» در آيات تحدى و عموميتى كه اين واژه در مشابهت دو همانند دارد،5 مى توان گفت: مِثْل قرآن بايد متنى باشد كه در اوصاف اصلى قرآن مشترك و با آن، يك نوع، تلقّى شود. نتيجه آنكه عبارات نسبتا مفصلى كه گاهى قرآن، از برخى افراد نقل كرده است و در مواردى به اندازه يك سوره موردنظر در آيات تحدى نيز مى رسد، با توجه به نكات فوق، نبايد نقل عين سخنان آنان باشد، بلكه خداوند متعال با توجه به محتواى سخن آن افراد، مضمون آن گفته ها را در ساختار اعجازى قرآن ريخته و در قالبى متفاوت نقل فرموده است در عين آنكه رعايت امانت نيز صورت گرفته و مقصود گويندگان به خوبى و درستى، منتقل شده است. يكى از نمونه هاى روشن اين بحث، در سوره مباركه «جن» نمود يافته است. قرآن كريم، در 19 آيه ابتدايى اين سوره، به تفصيل، سخنان جنيان را نقل كرده است. حال با توجه به ناتوانى جنيان از هماوردى قرآن كه در آيه 88 «اسراء» مورد تأكيد قرار گرفته است، چگونه مى توان باور كرد در سوره مزبور، عين سخنان جنيان نقل شده است؟ البته روشن است مقصود از اعجاز قرآن، تنها در كاربرد كلمات خاص عربى نيست تا گفته شود قرآن كريم با ترجمه لفظى، بى آنكه نقل به معنا كرده باشد آن گفته ها را در قالب زبان عربى ريخته است. جالب اينكه گاهى اين نقل قول ها از افراد عرب زبان، صورت گرفته و واسطه ترجمه نيز در ميان نبوده است، ولى در عين حال، قرآن بر خدايى بودن متن و عبارات خود تأكيد مى ورزد. مثلاً، قرآن كريم در موارد متعددى سخنانى از مؤمنان يا كفار و مشركان و منافقان زمان پيامبر، نقل مى كند كه عموما عرب زبان بوده اند. در چنين مواردى، دو حالت بيشتر تصور ندارد: يا بايد آن آيات را نقل عين گفتار آنان دانست كه با فرابشرى بودن عبارات قرآن ناسازگار است، يا آنكه به نقل به معنا در آن سخنان، ملتزم شويم.

2. تفاوت هاى تعبيرى قرآن در نقل يك جريان يا گفتار

در قرآن كريم، گزارش هاى گوناگونى از حوادث يا سخنان مربوط به گذشتگان نقل شده است كه با وجود اشاره به مورد خاص و ويژه، در نقل ها تفاوت مشاهده مى شود، به گونه اى كه امكان توجيه تعدد حادثه يا واقعه گفتارى وجود ندارد و مشخصا در اشاره به يك قضيه، نقل ها متفاوت گشته است. در ادامه، به چند نمونه، اشاره مى شود:

الف. در داستان خلقت حضرت آدم (ع) و فرمان خداوند به فرشتگان در خصوص سجده بر آدم و در نهايت، استنكاف شيطان از سجده، گفت وگويى ميان خداوند و ابليس صورت گرفته كه با وجود وحدت حادثه، گزارش قرآن از سخنان رد و بدل شده تفاوت هايى دارد:

براى مثال، در آيات 12ـ18 سوره «اعراف» تمامى اين گفت وگوها بدين تعابير نقل شده است: «قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ قَالَ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قَالَ إِنَّكَ مِنَ المُنظَرِينَ قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لآتِيَنَّهُم مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْؤُوما مَدْحُورا لَّمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنكُمْ أَجْمَعِينَ.»

اما همين گزارش در آيات 32ـ44 سوره «حجر» بدين صورت آمده است: «قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلاَّ تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ إِلَى يَومِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِّكُلِّ بَابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ.»

جريان فوق در سوره «اسراء» بر گونه اى متفاوت با دو نقل پيشين، مشاهده مى شود: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إَلاَّ إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينا قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَـذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إَلاَّ قَلِيلاً قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُكُمْ جَزَاء مَّوْفُورا وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورا إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلاً.»

در سوره «ص» نيز داستان فوق، با اندكى تفاوت در نقل ديده مى شود: «قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ.»

در وحدت اصل جريان فوق، ترديدى نيست و تمامى گفت وگوها ناظر به حادثه گفتارى مشخصى است. با اين همه، تفاوت هاى قابل توجهى در نقل هاى چهارگانه مزبور وجود دارد كه با نگاهى ظاهرى به تعابير آنها كاملاً قابل مشاهده است. البته داستان يادشده در برخى ديگر از سوره هاى قرآن اشاره شده كه به تفصيل مزبور نيست و تنها به اصل حادثه، پرداخته شده است؛ مانند بقره: 34؛ طه: 116؛ كهف: 50 كه تصرف در داستان، به تلخيص يا تقطيع آن بوده است.

ب. نمونه روشن ديگر، مربوط به حادثه گفت وگوى خداوند متعال با حضرت موسى (ع)در وادى طور در ابتداى بعثت آن حضرت است كه با وجود وحدت قطعى جريان، نقل هاى قرآن تفاوت هاى معنادارى دارد:

در سوره مباركه «طه»، داستان مزبور بدين تعابير آمده است: «وَهَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَى إِذْ رَأَى نَارا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارا لَّعَلِّي آتِيكُم مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَى فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَى قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَى وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرَى لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي وَاجْعَل لِّي وَزِيرا مِنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرا وَنَذْكُرَكَ كَثِيرا إِنَّكَ كُنتَ بِنَا بَصِيرا قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى.»

سوره «نمل» در گزارشى متفاوت، داستان يادشده را بدين صورت نقل كرده است:«إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نَارا سَآتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ فَلَمَّا جَاءهَا نُودِيَ أَن بُورِكَ مَن فِي النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ يَا مُوسَى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَأَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنا بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ فِي تِسْعِ آيَاتٍ إِلَى فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْما فَاسِقِينَ.»

و سرانجام در گزارش سوم، در سوره «قصص» چنين مى خوانيم: «فَلَمَّا قَضَى مُوسَالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارا لَّعَلِّي آتِيكُم مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي مِن شَاطِى ءِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِن رَّبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْما فَاسِقِينَ قَالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسا فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا أَنتُمَا وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ.»

اين داستان نيز به اختصار و با حذف برخى حوادث و گفت وگوها در سوره هايى ديگر از قرآن نيز اشاره شده است؛ مانند مريم: 52؛ قصص: 46 و نازعات: 15ـ16.

ج. از ديگر مواردى كه تفاوت در نقل گفت وگوها مشاهده مى شود، در داستان ورود فرشتگان به خانه حضرت ابراهيم (ع)روى داده كه به وى خبر بچه دار شدن و نابودى قوم لوط را داده اند. اين داستان با تكرار شش باره، تفاوت هاى محسوسى در گفت وگوها يافته است و نمونه ديگرى از نقل به معنا در قرآن محسوب مى شود.6

در خصوص تفاوت ها در بيان حوادث و زواياى داستان، مى توان آن اختلافات را به گوناگونى زواياى مختلف يك حادثه توجيه كرد كه شبيه دوربين هاى مختلف فيلم بردارى، گاهى حادثه اى معين از ابعاد متعدد گزارش مى شود، اما در مورد تفاوت در نقل قول ها ظاهرا تنها توجيه مقبول، نقل به معناست كه مضمون گفته ها با تعابير گوناگونى گزارش شده است.

3. رعايت فواصل آيات

قرآن كريم حتى در نقل از افراد عرب زبان، گاهى فواصل آيات را متناسب با آيات ديگر سوره آورده است كه مطمئنا از قالب هاى خاص قرآنى است و در سخن افرادى كه از آنان نقل صورت گرفته بدان صورت نبوده است. اين موضوع در سوره هاى متعدد، بخصوص در سوره هايى كه فواصل مشخصى را دنبال كرده است، مانند سور «مريم»، «كهف» و «جنّ»، نمود روشنى دارد. در سوره «كهف» با وجود نقل قول هاى متعدد از شخصيت هاى مختلف، فاصله آيات با حرف ألف ختم شده و همين فاصله، در تمامى آيات آن ديده مى شود. نيز در سوره «مريم» در عين نقل قول هاى گوناگون، همين فاصله حرف الف يافت مى شود و تقريبا در اكثر قريب به اتفاق آيات آن رعايت شده است. همچنين در سوره «جن»، فاصله ألف در تمامى آيات آن، با وجود نقل قول مفصل از جنيان، مراعات گشته است.

در اينجا نيز نقل از افراد عرب زبان، قابل توجه است؛ مانند فاصله راء در سوره مباركه «مدثّر» كه از آيه 18 تا آيه 42 تقريبا تداوم مى يابد و در اين بين، سخنان وليدبن مغيره در مورد قرآن كريم با همان فاصله راء نقل شده است.

رعايت فواصل آيات بجز آهنگ خاصى كه از آنها مترنّم است و بدين صورت، در سخنان افراد منقول عنه نبوده، گاهى باعث شده است تعابير قرآنى با برخى از قواعد متداول و مرسوم ادبيات عرب يا محاوره عرفى، تفاوت هايى بيابد؛ مانند تقديم معمول بر عامل، و تقديم مفعول بر فاعل. در همين خصوص، شمس الدين بن صائغ، رساله اى با عنوان «إحكام الراى فى أحكام الآى» نگاشته و در آن، چهل مورد از اين تفاوت ها را برشمرده است.7

4. نقل زبان حال در قرآن

در مواردى از گزارش هاى قرآنى، زبان حال افراد، نقل شده است نه آنكه زبان قال آنان بيان شود و روشن است نقل زبان حال، نقل به معنا خواهد بود؛ زيرا اساسا سخنى به صراحت، به زبان آورده نشده تا گفته شود در گزارش قرآن، نقل عين گفتار، صورت پذيرفته است.

براى مثال، در داستان دو فرزند آدم (ع)، پس از كشته شدن هابيل توسط قابيل، ادامه حادثه، بدين صورت گزارش شده است: «فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابا يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ» (مائده: 31)؛ آن گاه خداوند كلاغى را فرستاد كه در زمين، جست وجو (و كندوكاو) مى كرد تا به وى نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل ]گفت: اى واى بر من، آيا ناتوانم از اينكه مانند اين كلاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟ آن گاه از پشيمانان گشت.

با توجه به عدم حضور مخاطبى در آن زمان براى قابيل، به نظر مى رسد اين جمله نقل شده از وى، زبان حال وى باشد نه آنكه وى، اين جمله را بر زبان آورده باشد. شبيه اين جمله حكايت كننده تأسف و تأثر و بيانگر زبان حال، جمله اى است كه قرآن از مريم مقدس عليهاالسلام، پس از درد زايمان وى، نقل كرده است: «فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْيا مَنسِيّا»(مريم: 23)؛ آن گاه درد زاييدن او را به كنار تنه درخت خرمايى كشانيد، گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و كاملاً فراموش شده بودم.

نمونه ديگر از نقل زبان حال، سخنى است كه خداوند از يهوديان نقل مى فرمايد: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ.» (مائده: 64) اين بخش از آيه، پرسشى جدى پديد آورده بدين مضمون كه يهوديان عصر نزول، چنين سخنى نمى گفته اند، بلكه صدور اين سخن را از يهود انكار مى كرده اند.8 در پاسخ به اين اشكال، مفسّران جواب هاى مختلفى داده اند؛ از جمله اينكه نقل اين سخن از باب الزام (يعنى استلزام) بوده است؛ زيرا وقتى آنان اين سخن خداى را شنيدند كه فرمود: «مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا» (بقره: 245) گفتند: اگر خداوند نياز به قرض دارد لاجرم فقير است. لازمه چنين سخنى اين است كه دست خداوند بسته باشد. حال در آيه محل بحث (مائده: 64) همين لازمه سخن آنان نقل شده است.9 توجيه ديگر اين است كه اين جمله را يكى از يهوديان به نام فنحاص بن عازورا به زبان آورد، ولى به سبب عدم مخالفت بقيه يهوديان با وى و بلكه رضايت آنان، جمله مزبور به تمامى آنها نسبت داده شده است.10 تفسيرى نيز در روايات شيعه، از اين آيه به چشم مى خورد كه باز مشكل يادشده را مرتفع مى سازد؛ بدين بيان كه اين آيه، اشاره به اعتقاد يهود درباره مسئله قضا و قدر و سرنوشت و تفويض است. آنان معتقد بودند خداوند در آغاز خلقت، همه چيز را معين كرده و آنچه بايد تحقق بيابد، به انجام رسانده است و حتى خود او هم نمى تواند تغييرى در آن ايجاد كند.11

به هر حال، طبق هريك از توجيهات فوق، نقل سخن يادشده، گزارش زبان حال يهوديان خواهد بود و به تعبير ديگر، نقل به معنا صورت گرفته است.

مثال ديگر قرآنى از نقل زبان حال در كريمه «وَإِذَا جَاؤُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَيَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلَا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ» (مجادله: 8) روى داده است. مى فرمايد: و چون به نزد تو مى آيند، تو را بدانچه خدا به آن [شيوه] سلام نگفته سلام مى دهند و در دل هاى خود مى گويند: «چرا خداوند به سبب آنچه مى گوييم ما را عذاب نمى كند؟» جمله اى كه از منافقان در اين آيه نقل شده، نقل زبان حال آنان است كه به صورت غيرآشكار و در دل مى گفته اند. برخى از مفسران، جمله يادشده را سخن پنهانى آنها به يكديگر پس از خارج شدن از نزد پيامبر، تفسير كرده اند،12 اما علّامه طباطبائى همان ديدگاه اول (نقل زبان حال) را ظاهر تعبير آيه دانسته و ديدگاه دوم را بعيد شمرده است.13 شايد وجه استبعاد مرحوم علّامه نسبت به ديدگاه دوم اين نكته باشد كه تركيب «فى نفسه» يا «فى أنفسهم» ناظر به سخن درونى و به اصطلاح، حديث نفس است، چنان كه در كاربردهاى ديگر اين تركيب، در قرآن مشاهده مى شود؛ مانند:

الف. «وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا عَرَّضْتُم بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسَاء أَوْ أَكْنَنتُمْ فِي أَنفُسِكُمْ» (بقره: 235)؛ و درباره آنچه شما به اشاره و سربسته، از زنان [در عدّه وفات] خواستگارى كرده، يا [آن را ]در دل پوشيده داشته ايد، بر شما گناهى نيست.

ب. «وَإِن تُبْدُواْ مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللّهُ»(بقره: 284)؛ و اگر آنچه در دل هاى خود داريد آشكار يا پنهان كنيد خدا شما را بر طبق آن حساب رسى مى كند.

ج. «قَالُواْ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانا وَاللّهُ أَعْلَمْ بِمَا تَصِفُونَ»(يوسف: 77)؛ [برادران ]گفتند: «اگر او دزدى كرده، پيش از اين [نيز ]برادرش دزدى كرده است.» يوسف آن را در دل خود پنهان داشت و آن را بر آنها آشكار نساخت، گفت: «موقعيت شما بدتر [ازاو]است، و خدا به آنچه بيان مى كنيد داناتر است.

جمع ميان نقل به معنا در قرآن و روايات مربوط به نقل دقيق گفتارها

آنچه تاكنون به اثبات رسيد، وقوع قطعى نقل به معنا در آيات قرآن است. اين موضوع ممكن است با برخى روايات كه بر نقل دقيق گفتارها و بدون دخل و تصرف در سخنان تأكيد ورزيده است، ناسازگار به نظر رسد. در ذيل، پس از اشاره به روايات مزبور، چگونگى جمع ميان واقعيت نقل به معنا در قرآن و آن روايات، مطرح خواهد شد.

در روايتى از ابوبصير نقل شده كه در مورد تفسير آيه «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»از امام صادق (ع)پرسش كرده است و آن حضرت در پاسخ، مصداق آيه را بيان فرمودند: «قَالَ هُوَ الرَّجُلُ يسْمَعُ الْحَدِيثَ فَيحَدِّثُ بِهِ كَمَا سَمِعَهُ لَا يزِيدُ فِيهِ وَ لَا ينْقُصُ مِنْهُ»؛14 يعنى شخصى كه روايتى را مى شنود، سپس آن را همان گونه كه شنيده نقل مى كند بى آنكه در آن زياد كند يا از آن چيزى كم كند.

نيز در روايتى، ابوبصير از امام صادق (ع)در مورد تفسير همان آيه، مى پرسد و حضرت در پاسخ، آن را بر چنين افرادى، تطبيق مى كنند: «هُمُ الْمُسَلِّمُونَ لآِلِ مُحَمَّدٍ الَّذِينَ إِذَا سَمِعُوا الْحَدِيثَ لَمْ يزِيدُوا فِيهِ وَ لَمْ ينْقُصُوا مِنْهُ جَاءُوا بِهِ كَمَا سَمِعُوهُ»؛15 كسانى كه در برابر اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و الهتسليمند، به گونه اى كه وقتى حديثى [از آنان] مى شنوند، در آن زياد يا كم نمى كنند و همان گونه كه شنيده اند نقل مى كنند.

اين گونه روايات با عنايت به موارد متعدد نقل به معنا در قرآن از سويى و وجود روايات دلالت كننده بر جواز نقل به معنا ـ كه اشاره خواهد شد ـ نياز به توجيه دارد.

شارحان حديث، بر دو گونه به توجيه اين روايات پرداخته اند:

الف. روايات مورد اشاره، دلالت بر نيكويى و برترى نقل عين عبارت دارند بى آنكه نقل به معنا را مردود بدانند. ملّاصالح مازندرانى، در شرح يكى از اين روايات، فرموده است: «و فى صيغة التفضيل دلالة على أن نقله لا على اللفظ المسموع ايضا حسن لكن بشرط أن لايتغير معناه.»16

برداشت علّامه مجلسى نيز از صيغه تفضيل به كار رفته در روايات مزبور چنين بوده است.17

اين توجيه با توجه به صراحت روايات تجويزكننده نقل به معنا در جواز اين كار ـ كه در ادامه اشاره خواهد شد ـ و نيز دليل عقلايى بر جواز و همچنين با عنايت به وجود نقل به معنا در قرآن، پذيرفتنى مى نمايد.

ب. فيض كاشانى در توضيح روايات يادشده فرموده است: «يعنى أنهم يتبعون محكمات كلامهم دون متشابهاته يعنى يقفون على ظواهره مسلمين لهم لايتصرفون فيه بآرائهم مأولين له بزياده و نقصان فى المعنى»؛18 يعنى شيعيان واقعى، از محكمات سخن اهل بيت عليهم السلام پيروى مى كنند نه از متشابهات آن؛ بدين معنا كه بر ظواهر روايات توقف مى كنند و در برابر اهل بيت تسلميند و با نظريات خويش در سخنان اهل بيت با كم و زياد كردن معنا، تصرف و تأويل نمى كنند.

اين بيان با توجه به آيه مورد اشاره در روايات مزبور، تأييد مى شود كه فرموده است: «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ.»(زمر: 18) از اين رو، شايد بتوان گفت: موضوع روايت، ناظر به نقل لفظ يا معنا نيست، بلكه مقصود، انتقال مقصود واقعى گوينده به شنونده و تصرف ناروا نكردن در هنگام انتقال محتواست؛ زيرا بيان آيه، تنها نقل الفاظ نيست، بلكه موضوع پيروى و دنباله روى از كلام، مطرح شده است. به همين سبب، مرحوم طبرسى، قول احسن را به سزاوارترين سخن براى پذيرش و عمل و رساندن به حق، تفسير كرده است.19 علّامه طباطبائى نيز در تفسير اين آيه، فرموده است: به قرينه اتّباع، واژه «القول» نوعى ارتباط با عمل دارد؛ در نتيجه، قول احسن سخنى است كه در رساندن به حق و خيرخواهى براى انسان، بهتر باشد و وصف بندگان نيك خدا به پيروى از «احسن القول» نيز بدين معناست كه آنان در جست وجوى حق و اراده رشد و رسيدن به واقع هستند و در انتخاب ميان حق و باطل و رشد و گمراهى، حق و رشد را پيروى مى كنند و باطل و گمراهى را رها مى نمايند و هر جا امر داير شود بين «حق» و «احق» و «رشد» و «رشد بيشتر»، البته آنچه را از حقانيت و رشد بيشترى برخوردار است انتخاب مى كنند.20

سخنى از ابن عباس نيز در تفسير آيه، مؤيد همين برداشت است كه در مورد بندگان وصف شده در آيه، گفته است: «هو الرجل يجلس مع القوم فيسمع الحديث فيه محاسن و مساو، فيحدّث بأحسن ما سمع و يكف عما سواه»؛21 مقصود، مردى است كه با گروهى مى نشيند و سخنانى مشتمل بر نيك و بد از آنان مى شنود، ولى هنگام نقل، بهترين سخنانى كه شنيده است گزارش مى كند و از بقيه آن سخنان صرف نظر مى كند.

به هر حال، مى توان ميان توصيه روايات فوق و صحت نقل به معنا به دو صورت گذشته جمع كرد.

علاوه بر آنكه قرآن كريم در نقل هاى مضمونى خويش، امانت دارى را رعايت كرده است؛ بدين صورت كه در نقل محتواى اصلى سخن، به گونه اى در ظاهر تعابير، تغيير داده كه مقصود واقعى گوينده اصلى، با تعبيرى فصيح و بليغ تر كه رسايى اعجازى دارد بيان شده است. يعنى وقتى ناقل سخن، تعبيرى گوياتر از تعبير منقول عنه به كار ببرد هرگز چنين كارى منافات با هدف گوينده و اصل رعايت امانت ندارد، بلكه هدف گوينده اصلى در انتقال مراد واقعى اش بهتر برآورده مى شود.

به تعبير ديگر، با فرض برآورده شدن شرايط اصلى و محورى نقل به معنا، منع چنين كارى وجهى ندارد.

دو شرط اصلى نقل به معنا كه از برخى روايات و گفته هاى بزرگان استفاده مى شود از اين قرار است:

الف. آگاهى كامل گزارشگر به ويژگى هاى زبانى و ادبيات گفتارى: در صورتى كه نقل كننده سخنان ديگران، احاطه كامل به شرايط زبان منقول عنه داشته باشد، طبعا در انتقال مقصود اصلى گوينده، ناتوان نخواهد بود. اين شرط در سخنان حديث پژوهان تصريح شده است. صاحب معالم در اين باره مى نويسد: «يجوز نقل الحديث بالمعنى بشرط أن يكون الناقل عارفا بمواقع الالفاظ.»22

پدر شيخ بهايى نيز نوشته است: «و إذا لم يكن المحدث عالما بحقائق الالفاظ و مجازاتها و منطوقها و مفهومها و مقاصدها خبيرا بما يختل معانيها لم يجز له الرواية بالمعنى بغير خلاف»؛23 اگر روايتگر، داناى به حقايق الفاظ و مجازات آن و مفهوم و اهداف سخن نباشد و از آنچه موجب اختلال معنا مى گردد مطلع نباشد، بدون هيچ گونه اختلافى، نبايد نقل به معنا كند.

در موضوع بحث نيز، كه نقل كننده سخنان ديگران، خداوند متعال در قرآن كريم است، با توجه به احاطه علمى بى انتهاى خداوند، احتمال غفلت از اوضاع و احوال زبانى گويندگان كاملاً منتفى است.

ب. انتقال كامل معناى سخن: گزارشگر در صورتى حق دارد مضمون گفته گوينده را نقل كند كه با احاطه علمى كه به اوضاع زبانى گوينده دارد تمامى مقصود وى را به درستى بفهمد و با تعابيرى گويا منتقل كند. اين شرط نيز از روايات و از سخنان برخى از بزرگان قابل استفاده است.24 و در مورد بحث نيز تحقق آن با عنايت به علم گسترده الهى، قطعى است.

البته اين سخنان بدين معنا نيست كه تعبير فصيح و بليغ قرآن، محدود به يك تعبير باشد؛ زيرا امكان دارد از يك حادثه يا يك گفتار، گزارش هايى متعدد ارائه شود كه تمامى آنها در اوج فصاحت و بلاغت و داراى حد نصاب اعجاز و بالاتر از توان بشرى باشد و به تعبير ديگر، ملاك اعجاز در فصاحت و بلاغت، ناتوانى بشر از هماوردى آن است، در عين آنكه امكان دارد چند تعبير از يك موضوع، همگى در حدى از اعجاز باشد كه بشر از هماوردى آن عاجز باشد.25

پس از اشاره به رفع تعارض ظاهرى ميان وقوع نقل به معنا در قرآن و رواياتى كه بر نقل بى كم و كاست عبارات تأكيد داشت، بجاست در مقابل، به رواياتى اشاره شود كه همان شيوه قرآن كريم در نقل، يعنى نقل به معنا را مورد تأييد قرار داده است. اين روايات در مباحث فقه الحديث و استنباطات فقهى مورد توجه دانشمندان اسلامى قرار گرفته است:

الف. در كتاب شريف كافى نقل شده است كه محمدبن عمير به امام صادق (ع) عرض كرد: روايتى از شما مى شنوم، سپس (هنگام نقل به ديگران) در آن كم و زياد مى كنم. حضرت فرمودند: اگر معانى آن را قصد كرده اى اشكالى ندارد.26

ب. شبيه روايت پيشين، از داودبن فرقد بدين صورت نقل شده است: داود به امام صادق (ع) عرض مى كند: من سخنى از شما مى شنوم، پس مى خواهم همان گونه كه از شما شنيده ام نقل كنم، ولى (به ذهنم) نمى آيد. حضرت فرمود: آيا به عمد چنين مى كنى؟ عرض كرد: خير. فرمود: اگر معانى را قصد كرده اى اشكال ندارد.27

اين روايت هرچند موضوع غيرعمدى بودن نقل به معنا را مطرح كرده است، اما بر اصل جواز نقل به معنا دلالت مى كند؛ چنان كه مرحوم فيض كاشانى در شرح دو حديث فوق نوشته است: «فى الخبرين دلاله صريحه على جواز نقل الحديث بالمعنى.»28

ج. در روايت ديگرى، راوى از امام صادق (ع) مى پرسد: روايتى از شما مى شنوم، اما ممكن است آن را همان گونه كه شنيده ام نقل نكنم. حضرت در پاسخ فرمود: «إِنْ أَصَبْتَ فِيهِ فَلَا بَأْسَ إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ تَعَالَ وَ هَلُمَّ وَ اقْعُدْ وَ اجْلِسْ»؛ اگر در (فهم و انتقال معناى) آن به صواب رفته اى اشكال ندارد. اين كار شبيه كاربرد كلمات «تعال» و «هلم» و نيز مانند «أقعد» و «إجلس» است. (كه اين كلمات، معانى نزديك به هم دارند و به جاى يكديگر به كار مى روند.)29

روش متداول ميان ياران پيامبر و اهل بيت عليهم السلام چنين بوده است كه در نقل فرموده آن بزرگواران، به صورت مضمونى گزارش مى كرده اند. اين سيره مستمر مورد تصريح برخى بزرگان قرار گرفته است؛ از جمله محقق حلّى فرموده است: «إن الصحابه كانت تروى مجالس النبى صلي الله عليه و الهبعد انقضائها و تطاول المدد و يبعد فى العاده بقاء الفاظه بعينها على الاذهان»،30 اصحاب پيامبر صلي الله عليه و اله، مجالس آن حضرت را پس از اتمام آن و گذشت دوران، نقل مى كردند و بعيد است كه عين الفاظ ايشان در ذهن آنان باقى مانده باشد.

علّامه مجلسى نيز نوشته است: معلوم است كه اصحاب پيامبر و امامان عليهم السلام روايات را به محض شنيدن، نمى نوشته اند و بعيد، بلكه محال عادى است كه با يك بار شنيدن، تمامى الفاظ را همان گونه كه بوده حفظ كرده باشند، بخصوص در روايات طولانى كه مدتى نيز از شنيدن آنها گذشته بوده است؛ از اين رو، در موارد بسيارى، يك محتوا به الفاظ گوناگون از آنان نقل شده و كسى اين كار را بر آنان خرده نگرفته است. كسى كه جست وجو در روايات كرده باشد در اين خصوص ترديد نخواهد كرد.31

سيدنعمت اللّه جزايرى نيز نوشته است: صحابه رواياتى را مى شنيدند، ولى آنها را نمى نوشتند و تكرار نمى كردند،سپس بعدازچندين سال،آنهارانقل مى كردند كه در چنين فرضى، آدمى يقين پيدا مى كند كه متن عبارت محفوظ نمانده و تنها معنا نقل شده است.32

يكى از نشانه هاى روشن رواج نقل به معنا در ميان ياران پيامبر و اهل بيت عليهم السلام، اختلاف هاى گسترده در نقل برخى از رواياتى است كه زمان و مكان صدور يكسانى داشته است. مثلاً، حديث «لاضرر» كه در جريان سمره بن جندب صادر شده است، با تعابير بسيار متنوعى در منابع حديثى شيعه و اهل سنت نقل شده است:

1. «مَا أَرَاكَ يا سَمُرَةُ إِلَّا مُضَارّا اذْهَبْ يا فُلَانُ فَاقْطَعْهَا وَ اضْرِبْ بِهَا وَجْهَهُ.»33

2. «إِنَّكَ رَجُلٌ مُضَارٌّ وَ لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ عَلَى مُؤْمِنٍ قَالَ ثُمَّ أَمَرَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَقُلِعَتْ ثُمَّ رُمِى بِهَا إِلَيهِ وَ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) انْطَلِقْ فَاغْرِسْهَا حَيثُ شِئْتَ.»34

3. فَقَالَ: «أَنْتَ مُضَارٌّ.» فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ـ صلى اللّه عليه وسلم ـ لِلأَنْصَارِىِّ: «اذْهَبْ فَاقْلَعْ نَخْلَهُ.»35

ثمرات تثبيت نقل به معنا در قرآن

همان گونه كه پيش تر نيز اشاره شد، موضوع نقل به معنا در قرآن، نتايج متعددى در حوزه هاى مختلف علوم اسلامى، مانند فقه، تفسير و علوم قرآن، بر جاى مى نهد كه در ذيل، به برخى از آن نتايج مى پردازيم:

1. جواز فقهى نقل به مضمون در گزارش ها

پيش از اين گذشت كه موضوع نقل به مضمون در روايات، مورد توجه فقها و اهل حديث قرار گرفته و در جواز يا عدم جواز آن، ديدگاه ها و استدلال هايى مطرح شده است. برخى از دلايل معتقدان به جواز نقل به معنا از قبيل روايات دلالت كننده بر جواز، در لابه لاى مقاله مورد اشاره قرار گرفت. اما دليل مهم ديگرى كه به استناد قرآن كريم، مى توان بر جواز اين موضوع، بيان كرد، روش اين كتاب الهى در نقل داستان ها و گفت وگوهاى مختلف افراد است. و با توجه به شواهدى كه در ابتداى مقاله بر تحقق اين موضوع در قرآن بيان شد، اصل وجود آن در قرآن انكارناپذير است.

2. دفاع از وجه اعجاز هماهنگى در آيات قرآن

قرآن كريم در كريمه «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفا كَثِيرا» (نساء: 82) بر فقدان اختلاف و ناهماهنگى در بيانات خود، استدلال كرده و وجود هماهنگى در اين كتاب را نشانه الهى بودن آن برشمرده است. يكى از شبهات مربوط به وجود ناهماهنگى در تعابير قرآنى، تفاوت هاى متعدد در نقل قول هاى قرآن از افراد و شخصيت هاى مختلف است كه نمونه هايى از آنها در ابتداى اين مقاله بيان شد. يكى از جواب هاى روشن به اين تفاوت ها در نقل قول افراد، موضوع نقل به معنا در گزارش هاى قرآنى است؛ بدين بيان كه قرآن كريم در انتقال سخنان افراد، هميشه عين عبارات آنها را نقل نكرده، بلكه مضمون سخن آنان را در قالبى فصيح و بليغ تر و با محتوايى عميق تر بيان كرده است؛ در نتيجه، گاهى در اين انتقال، عبارات ناقل با عبارات شخص منقولٌ عنه تفاوت هايى دارد كه اين تفاوت ها در نقل هاى متعدد يك جريان، نمود روشن ترى يافته است، ولى با پذيرش نقل به معنا در قرآن كه شواهد و دلايل آن گذشت، اين تفاوت ها بر پايه روش بيانى قرآن در گزارش مضمون سخنان، كه البته روشى عقلايى و متداول در عرف است، توجيه مى يابد.

3. دفاع از واقع نمايى زبان قرآن در موضوع قصص

برخى پژوهشگران در قصص قرآن، سبك قصه گويى قرآن را با شيوه هاى متداول داستان نويسى، در بيان تفصيلى ابعاد جريان، متفاوت دانسته اند. نيز در واقع نمايى قصص قرآنى، ترديد نموده و علت آن را در سبك ادبى قرآن جست وجو كرده اند.

ادعاى اينان اين است كه بيان ادبى رويدادهاى تاريخى، مورخ را از پرداختن به تمامى ابعاد قصه رها مى سازد و به او آزادى عمل در پردازش و كاهش و احيانا افزايش رويدادها مى بخشد كه در نتيجه آن، مورخ تنها به برخى حوادث روى داده مى پردازد يا برخى عناصر داستان را ذكر نمى كند يا ترتيب زمانى وقايع را رعايت نمى نمايد، به گونه اى كه گاه قصه او به سبب دخل و تصرف در تصوير حادثه و شخصيت ها، شبيه اسطوره يا خيال پردازى مى گردد و تشخيص واقعيت براى خواننده دشوار مى شود.

از نمودهاى روشن اين آزادى عمل ادعايى، نقل هاى متفاوت از سخنان شخصيتى معين و در حادثه اى مشخص است كه ما از آن با تعبير «نقل به معنا» ياد مى كنيم.

محمداحمد خلف اللّه شاگرد امين خولى، به گمان خويش، نشانه هايى براى آزادى عمل مزبور در قرآن يافته است. وى قصه تاريخى را چنين تعريف مى كند: «قصه، فراورده اى ادبى است كه به دنبال تصويرگرى قصه گو نسبت به حوادث مربوط به قهرمانى واقعى شكل مى گيرد، ولى با تنظيم بر پايه اى ادبى يا عاطفى، در برخى اجزاى آن تقديم و تأخير يا حذف يا مبالغه صورت مى پذيرد تا بر عواطف خواننده و شنونده، تأثير گذارد.»36

گرچه وى قهرمانان داستان تاريخى را واقعى مى داند، ولى با تحليل ادبى كه ارائه داده، معتقد است: سيطره ادبيات بر قصه، موجب بى اعتنايى مورّخ به عناصر و مقومات داستان و تصرف وى در تصويرسازى حادثه و آفرينش شخصيت ها مى گردد؛ همچنين عدم رعايت ترتيب زمانى يا طبيعى در نقل جريانات، و استناد برخى از حوادث معين به اشخاص مختلف به گونه اى است كه گاه تشخيص جريانات و حوادث واقعى اتفاق افتاده مشكل مى گردد و ميزان اين تشخيص بستگى به شناخت ميزان آزادى عمل تاريخ نگار، در پردازش داستان دارد.37

ديدگاه يادشده از اين لحاظ تأمّل پذير مى نمايد كه هيچ گونه تلازمى ميان نقل هاى متفاوت در گزارش هاى قرآن و غيرواقعى بودن داستان هاى آن وجود ندارد؛ زيرا نقل به معنا از روش هاى عقلايى متداول در نقل سخنان ديگران است و با اصل امانت دارى در نقل و واقع نمايى آن منافات ندارد؛ بخصوص با توجه به اينكه نقل كننده سخن، يعنى خداوند متعال، از تمامى مواضعات زبانى و ريزه كارى هاى ادبى كلام، و نيز از مافى الضمير گوينده و شرايط حاكم بر صدور سخن و واقعيت هاى بيرونى مربوط به سخن، كاملاً آگاهى دارد و مقصود گوينده را با بيانى گوياتر و رساتر به شنونده منتقل مى كند. از سوى ديگر، اصل حاكم بر اسلوب قصه گويى قرآن كريم، بيان حكمت آميز و متناسب با اهداف نزول قرآن است، نه سرگرم ساختن خواننده به امور جزئى و بى اهميت، كه دخالتى در هدف اصلى پيام ندارند. از اين رو، هرگز نمى توان از نقل به مضمون سخنان، نيز وانهادن برخى عناصر غيرمرتبط به مقصود، يا نپرداختن به جريانات حاشيه اى، غيرواقعى بودن اصل داستان را نتيجه گرفت. در همين زمينه، چگونگى بيان در ترتيب حوادث، توجيه مى يابد؛ زيرا پردازشگر داستان، بر حسب مصلحت هايى كه در نظر دارد، گاه بدون تصرف در واقعيت، تنها در چينش بيانى قصه، ميان برخى حوادث، جابه جايى صورت مى دهد كه البته با توجه به كل حادثه، اين تقديم و تأخير، قابل تشخيص است. اما پرداختن به جزئيات قصه، هرچند در جلب اعتماد مخاطب به راستى و درستى آن اثر روانى دارد، ولى بيان تمامى ابعاد، نه تنها غيرضرورى، بلكه اخلال در فصاحت و بلاغت محسوب مى گردد.

به هرحال، ميزان يادكرد ابعاد قصه، بستگى به هدف يا اهداف گوينده آن از طرح داستان دارد؛ از اين رو، قرآن بر اساس حكمت الهى و متناسب با اهداف عقيدتى، تربيتى، هدايتى و...، به بيان عناصرى از داستان ها پرداخته و طبعا عناصرى را واگذاشته است. در همين ارتباط، بيان گزينشى صحنه هاى داستان، متناسب با اصالت پيام رسانى، قابل توجه است.

نتيجه آنكه نقل به معنا در قصه هاى قرآنى و هنرى بودن آن، ملازم با ورود كذب و پندار به ساحت آنها نمى گردد و اگر قرآن در نقل داستان به مضمون سخن گوينده اكتفا كرده يا تنها بخشى از داستان را نقل كرده، به لحاظ حكمت هاى خاصى بوده است كه به برخى از آنها اشاره شد و هرگز به معناى ورود كذب و خلاف واقع به آن داستان نيست.

نتايج

1. شواهد متعددى از خود قرآن مى توان بر وقوع نقل به معنا در آن اقامه كرد؛ مانند اينكه برخى از گويندگانِ سخنان نقل شده در قرآن كريم اساسا غيرعرب بوده اند. نيز بيان قرآن اعجازى است و امكان هماوردى منتفى است. از سوى ديگر، تفاوت هاى تعبيرى روشنى در نقل هاى قرآن از يك جريان يا يك گفتار ديده مى شود، ضمن آنكه رعايت فواصل آيات منجر به ساختار خاصى در تعابير قرآنى شده كه طبعا با سخنان گوينده اصلى متفاوت است. همچنين در آيات، گاهى زبان حال افراد نقل شده است.

2. روايات استدلال شده بر نفى نقل به معنا، با نقل هاى قرآن ناسازگار نيست؛ زيرا تصرف قرآن در تعابير به گونه اى بوده است كه مقصود اصلى گوينده با تعبيرى گوياتر بيان شده است.

3. روايات متعدد دلالتگر بر جواز نقل به معنا، همگى اصل جواز را تثبيت مى كند.

4. باور به جواز نقل به معنا در قرآن مستلزم جواز فقهى اين كار در گزارش هاست.

5. با استفاده از اين اصل مى توان به شبهه ناهماهنگى در برخى نقل هاى قرآنى پاسخ گفت.

6. پذيرش نقل به معنا در قرآن، پندار غيرواقعى بودن قصص قرآن و راه يابى اسطوره به آنها را برطرف مى سازد.


پي‌نوشت‌ها:

1ـ مقصود از يك سوره در آيات تحدى، يكى از سوره هاى صد و چهارده گانه اصطلاحى در قرآن نيست، بلكه منظور، يك بخش مستقل و دربردارنده تعدادى از جمله ها يا آيات به هم پيوسته است كه معناى مشخص و تامى را به خواننده منتقل مى كنند ر.ك: محمدتقى مصباح، قرآن شناسى، ج 1، ص 195ـ196.

2ـ كتاب هاى مورد اشاره از اين قرار است: 1. چكيده پايان نامه هاى علوم قرآنى، در سه جلد از جعفر نكونام؛ 2. آشنايى با پايان نامه هاى قرآنى، گردآورى عزت اللّه مولايى نيا و محمدعلى هاشم زاده؛ 3. گنجينه نور؛ شناخت نامه و فهرست چهارده هزار عنوان پايان نامه و پژوهش قرآنى از مؤسسه معارف اسلامى امام رضا (ع)؛ 4. چكيده پايان نامه هاى كارشناسى ارشد جامعه المصطفى العالميه.

3ـ محمدتقى اكبرنژاد، «نقل به معنا در حديث، ابعاد و آثار آن»، فقه كاوشى نو در فقه اسلامى، ش 55، بهار 1387، ص 65ـ120.

4ـ مهدى مهريزى، «نقل به معنا»، علوم حديث، ش 2، زمستان 1375، ص 39ـ56.

5ـ راغب اصفهانى واژه «مثل» را گسترده ترين واژه براى دلالت بر مشابهت مى داند؛ زيرا واژگان ديگر از قبيل «ندّ»، «شبه»، «مساوى» و «شكل» تنها اشاره به نوعى خاص از مشابهت ميان دو شى ء دارند، اما «مثل»، عموميت در همه انواع مشابهت دارد ر.ك: راغب اصفهانى، مفردات، ص 758.

6ـ ر.ك: هود: 69ـ76؛ حجر: 51ـ60؛ عنكبوت: 31ـ32؛ صافات: 100ـ101 و 112ـ113؛ ذاريات: 24ـ33.

7ـ جلال الدين سيوطى، رساله يادشده را در كتاب الاتقان نقل كرده است ر.ك: جلال الدين سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج 3، ص 339ـ345.

8ـ ر.ك: محمدبن عمر فخر رازى، مفاتيح الغيب، ج 12، ص 393.

9ـ ر.ك: همان؛ محمد رشيدرضا، المنار، ج 6، ص 453.

10ـ ر.ك: فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، ج 3، ص 339.

11ـ ر.ك: عبدعلى بن جمعه حويزى، نورالثقلين، ج 1، ص 649؛ سيدهاشم بحرانى، البرهان، ج 2، ص 330؛ ملّامحسن فيض كاشانى، تفسير صافى، ج 2، ص 49.

12ـ ر.ك: فضل بن حسن طبرسى، همان، ج 9، ص 376؛ اسماعيل حقى بروسوى، تفسير روح البيان، ج 9، ص 400؛ عبداللّه بن عمر بيضاوى، انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، ج 5، ص 194.

13ـ ر.ك: سيدمحمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسيرالقرآن، ج 19، ص 187.

14ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، كافى، ج 1، ص 51؛ محمدبن حسن حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 27، ص 79؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 2، ص 164.

15ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج 1، ص 139؛ محمدبن حسن حرّ عاملى، همان، ج 27، ص 83؛ محمدباقر مجلسى، همان، ج 2، ص 158.

16ـ ر.ك: ملّاصالح مازندرانى، شرح اصول الكافى، ج 2، ص 211.

17ـ ر.ك: محمدباقر مجلسى، همان، ج 2، ص 164.

18ـ ر.ك: ملّامحسن فيض كاشانى، الوافى، ج 2، ص 114.

19ـ ر.ك: فضل بن حسن طبرسى، همان، ج 8، ص 770.

20ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 17، ص 250.

21ـ محمودبن عمر زمخشرى، الكشاف، ج 4، ص 121.

22ـ جمال الدين عاملى، معالم الدين و ملاذالمجتهدين، ص 497.

23ـ حسين بن عبدالصمد عاملى، وصول الاخبار الى اصول الاخبار، ص 151.

24ـ ر.ك: حسن بن يوسف حلّى، مبادى الوصول، ص 208؛ مرتضى انصارى، مطارح الانظار، ص 252.

25ـ ر.ك: محمدتقى مصباح، همان، ج 1، ص 252؛ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 1، ص 69.

26ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج 1، ص 51.

27ـ همان.

28ـ ملّامحسن فيض كاشانى، الوافى، ج 1، ص 228.

29ـ محمدباقر مجلسى، همان، ج 2، ص 161، ب 21.

30ـ ر.ك: محقق حلّى، معارج الاصول، ص 153.

31ـ محمدباقر مجلسى، همان، ج 2، ص 164.

32ـ ر.ك: سيدمحمدرضا جلالى، تدوين السنة الشريفه، ص 506، به نقل از: سيدنعمت اللّه جزايرى، توجيه النظر، ص 298.

33ـ ر.ك: محمدبن على صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 103.

34ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج 5، ص 294.

35ـ احمدبن حسين بيهقى، السنن الكبرى، ج 6، ص 157.

36ـ محمداحمد خلف اللّه، الفن القصصى فى القرآن الكريم، ص 182.

37ـ ر.ك: همان، ص 77ـ80.


 منابع

ـ آشنايى با پايان نامه هاى قرآنى، گردآورى عزت اللّه مولايى نيا و محمدعلى هاشم زاده، تهران، فرهنگ سبز، 1386.

ـ احمد خلف اللّه، محمد، الفن القصصى فى القرآن الكريم، بيروت، مؤسسه الانتشار العربى 1999م.

ـ اصفهانى، راغب، مفردات الفاظ القرآن، بيروت،دارالعلم، 1412ق.

ـ اكبرنژاد، محمدتقى، «نقل به معنا در حديث، ابعاد و آثار آن»، فقه كاوشى نو در فقه اسلامى، ش 55، بهار 1387، ص 65ـ120.

ـ انصارى، مرتضى، مطارح الانظار، بى جا، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، بى تا.

ـ بحرانى، سيدهاشم، البرهان، تهران، بنياد بعثت، 1416ق.

ـ بيضاوى، عبداللّه بن عمر، انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1418ق.

ـ بيهقى، احمدبن حسين، السنن الكبرى، هند، حيدرآباد، مجلس دائره المعارف النظامية، 1344ق.

ـ جلالى، سيدمحمدرضا، تدوين السنه الشريفه، چ دوم، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1418ق.

ـ جمعه حويزى، عبدعلى، نورالثقلين، قم، اسماعيليان، 1415ق.

ـ چكيده پايان نامه هاى كارشناسى ارشد جامعه المصطفى العالميه، قم، جامعه المصطفى العالميه، 1387.

ـ حرّ عاملى، محمدبن حسن، وسائل الشيعه، قم، مؤسسة آل البيت، 1412ق.

ـ حقى بروسوى، اسماعيل، تفسير روح البيان، بيروت، دارالفكر، بى تا.

ـ حلّى، حسن بن يوسف، مبادى الوصول، بى جا، بى نا، 1390ق.

ـ حلّى، نجم الدين، معارج الاصول، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1403ق.

ـ رشيدرضا، محمد، المنار، چ دوم، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.

ـ زمخشرى، محمودبن عمر، الكشاف، بيروت، دارالكتاب العربى، 1407ق.

ـ سيوطى، جلال الدين، الاتقان فى علوم القرآن، قم، منشورات الرضى، بى تا.

ـ طباطبائى، سيدمحمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، قم، جامعه مدرسين، بى تا.

ـ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، تهران، ناصرخسرو، 1373.

ـ عاملى، جمال الدين، معالم الدين و ملاذالمجتهدين، قم، منشورات دارالحكمه، 1414ق.

ـ عاملى، حسين بن عبدالصمد، وصول الاخيار الى اصول الاخبار، قم، مجمع الذخائر الاسلاميه، بى تا.

ـ عاملى، زين العابدين، شرح البدايه فى علم الدرايه، قم، فيروزآبادى، 1409ق.

ـ فخررازى، محمدبن عمر، مفاتيح الغيب، چ سوم، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1420ق.

ـ فيض كاشانى، ملّامحسن، الوافى، اصفهان، مكتبة اميرالمؤمنين (ع)، 1406ق.

ـ فيض كاشانى، ملّامحسين، تفسير صافى، تهران، صدر، 1415ق.

ـ كلينى، محمدبن يعقوب، كافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1378ق.

ـ گنجينه نور؛ شناخت نامه و فهرست چهارده هزار عنوان پايان نامه و پژوهش قرآنى از مؤسسه معارف اسلامى امام رضا (ع)، قم، مؤسسه معارف اسلامى امام رضا (ع)، 1387.

ـ مازندرانى، ملّاصالح، شرح اصول الكافى، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1421ق.

ـ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بى تا.

ـ مصباح، محمدتقى، قرآن شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1388.

ـ مهريزى، مهدى، «نقل به معنا»، علوم حديث، ش 2، زمستان 1375، ص 39ـ56.

ـ نكونام، جعفر، چكيده پايان نامه هاى علوم قرآنى، بى جا، رايزن، 1378.