بررسى تطبيقى تعريف و مؤلفه هاى دين در نگاه غرب و اسلام

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 183 ـ اسفند 1391، 85ـ102

محمود نمازى*

چكيده

نگرش هاى كاملاً متفاوت و گوناگون به دين وجود دارد. برخى بر اين عقيده اند كه دين يك حالت روحى و درونى است كه فقط به تجربه شخص درمى آيد. برخى ديگر، دين را صرفا يك سرى از عقايد دانسته اند. لازمه چنين ديدگاهى آن است كه احكام، مراسم و دستورات عملى جزو دين دانسته نشود. عده اى ديگر بر اين باورند كه دين صرفا مجموعه اى از رفتارها و اعمالى است كه افراد يا اشخاصى به نام دين انجام مى دهند و اين اعمال و رفتارها هيچ گونه ارتباطى با اعتقادات ندارد. برخى در مقابل، دين را يك مفهوم انتزاعى كه شامل بسيارى از چيزها از جمله قلمرو دين، رفتارهاى اقتصادى، حقوقى و سياسى هم مى شود مى دانند. بر اين اساس، دين نمى تواند صرفا يك تجربه شخصى باشد؛ زيرا تجربه شخصى كشش هيچ يك از اين مباحث را ندارد.

     به هرروى، نگرش هاى گوناگون به دين و مؤلفه هاى آن، ايجاب مى كند اين نكته بررسى شود كه آيا مى توان براى دين يك تعريف معين با مؤلفه هاى مشخصى در نظر گرفت؟ در اين رابطه، آيا استمداد از منابع غنى مكتب اسلام، يعنى قرآن و سنت، نه از جهت دليليت و حجّيت آنها، بلكه از آن روى كه ژرفاى معانى موجود در آنها از حكيمان بى بديل و بى نظير صادر آمده است، مى تواند راهنماى راستينى براى تعريف دين و مؤلفه هاى حقيقى آن باشد؟ اين مقاله ضمن طرح و نقد ديدگاه هاى غالبى غرب به دين و با نگاهى جامع به اطراف مسئله، درصدد است تعريف معينى از دين و مؤلفه هاى اصلى آن ارائه دهد.

 

كليدواژه ها: دين، غرب، اسلام، استكبارستيزى، سعادت.


* استاديار گروه فلسفه مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.                                      namazi@qabas.net

دريافت: 10/2/91               پذيرش: 11/10/91.


مقدّمه

تعاريف بسيار زياد، مختلف و متعددى براى دين ارائه شده است؛ تا آنجاكه دائره المعارف دين از آن تعبير به «بى نهايت» كرده است. تعابيرى كه در تعاريف موجود براى تبيين مفهوم دين و مؤلفه هاى آن به كار گرفته شده اند هر كدام بر يك وجه از وجوه قابل طرح پيرامون دين متمركز شده اند. به همين روى، پيدا كردن قدر مشترك براى آنها بسيار دشوار است و اين نكته بر اهميت بحث از دين افزوده است. براى مثال، تى يل (C. P. Tiele) حقيقت دين را وضعيتى روحى يا حالتى ناب و حرمت آميز كه نام «خشيت» را بر آن مى نهد مى داند. برادلى (F. H. Bradley) معتقد است: دين بيش از هر چيز كوششى براى بازنماياندن حقيقت خير در تمام وجوه هستى مان است. جيمز مارتينو (James Martineau) نيز مدعى بود: دين اعتقاد به خدايى هميشه زنده است؛ يعنى اعتقاد به اراده و ذهنى الهى كه حاكم بر جهان است و با نوع بشر مناسبات اخلاقى دارد. هريك از اين تعاريف مانند همه تعاريف ديگر درباره دين، فقط به يك نقطه توجه كرده اند؛ يكى بر «خشيت» (تى يل)، يكى بر «خير» (برادلى) و يكى مانند مارتينو بر «بعد اخلاقى يكتاپرستى».

     پيش از بررسى برخى از اين تعاريف، بجاست به بررسى مفهومى و اصطلاحى كلمه دين (Religion) در معاجم لفظى، لغت نامه ها و دائره المعارف هاى لاتين بپردازيم تا اين واژه را ازنظرغربى ها بهتر و دقيق تر بشناسيم.

دين در لغت

دائره المعارف بريتانيكا «دين» (religion) را اين گونه تعريف مى كند: رابطه آدمى با آنچه آنها (آدم ها) آن را خدا، مقدس، روحانى، الهى و يزدانى ملاحظه مى كنند. در تبيين اين جمله اضافه مى كند: دين عرفا به صورت تركيبى از رابطه فرد با خدا ( Godبا «جى» بزرگ)، يزدان و خداوندگار ( godبا «جى» كوچك) يا روح (Spirit) نگريسته مى شود. پرستش و عبادت محتملاً اصلى ترين عنصر دين است، اما رفتار و سلوك اخلاقى، باور و عقيده صحيح و مشاركت در نهادها و مؤسسات مذهبى نيز عموما عناصر و عوامل تشكيل دهنده زندگى مذهبى، آن گونه كه توسط معتقدان وپرستش كننده هاممارست مى شود و آن گونه كه توسط كتب مقدس وحكماى مذهبى امرمى شود،محسوب مى شود (Encyclopedia Britannica: Entry of Religion).

     در فرهنگ لغت پيشرفته آكسفورد براى دين سه معنا ذكر كرده است:

     1. دين يعنى اعتقاد به وجود يك خدا و يا خدايان، بخصوص اعتقاد به اينكه آن خدايان جهان را آفريده و به آدمى سرشتى روحانى داده اند تا بعد از مرگِ بدن نيز ادامه حيات دهد.

     2. يك نظامِ خاصِ باوروپرستشِ مبتنى براعتقاد مذهبى؛ مانند دين مسيحى،يهودى و هندوئى. ممارست مذهبى فرد.

     3. يك تأثيرگذارى كنترل كننده بر زندگى فرد، يك چيزى كه فرد احساس قوى درباره آن دارد. مثلاً، وقتى گفته مى شود: «فوتبال براى (شخص آقاى) بيل مانند "دين" است»، به اين معناست كه آقاى بيل احساس قوى درباره فوتبال دارد. يا وقتى گفته مى شود: «من موافق وقت شناسى هستم، اما او (همسرم) از آن "دين" مى سازد»، بسيار واضح است كه معناى اخير معناى حقيقى دين نيست، بلكه صرفا يك كاربرد براى لغت دين است. در هر صورت، همان گونه كه مشاهده مى شود، فرهنگ لغت پيشرفته آكسفورد معناى محصلى از واژه دين به دست نمى دهد، بلكه به صراحت واژه دين را شامل حتى اديانى كه هيچ اعتقادى به خداوند هم ندارند، مى داند. در ادامه، به يك نظريه از نظريات معروف و مهم در اين زمينه اشاره مى شود.

ديدگاه كنت ول اسميث

برخى از متفكران و نظريه پردازان دينى غربى، از جمله كنت ول اسميث در كتاب معنا و غايت دين، بر اين عقيده اند كه اصولاً نمى توان واژه «دين» را به درستى تعريف كرد (سيمز، كيان، ش 43). به نظر اسميث، دين در ابتدا به معناى نوعى اهتداى شخصى و درونى تلقى مى شد، اما رفته رفته در طول تاريخ در قالب نهادها و مفاهيم درآمد و به يك موضوع نظام مند تبديل شد. به اعتقاد او، دين پژوهان در مطالعه دين به جاى كلمه «دين» بايد از دو اصطلاح «ايمان» و «سنت بر هم انباشته» استفاده كنند. مقصود وى از «ايمان» نوعى تعهد يا تجربه دينى درونى است كه مختص يك شخص خاص بوده و او را به ساحت متعالى مى برد. بنابراين، از نظر وى، «ايمان» كيفيتى شخصى و از جنس عشق و درگيرى بين دو انسان است. نيز منظور وى از «سنت بر هم انباشته» تمام تجليات و داده هاى خارجى و عينى اى است كه مواريث تاريخى يك سنت را پديد مى آورند. بنابراين، «سنت بر هم انباشته» موجودى كاملاً تاريخى، پويا، متنوع و قابل مشاهده و بررسى است و اين ايمان است كه به صورت سنت ظاهر مى شود؛ يعنى در واقع، سنت نسبت به ايمان امرى بالعرض است.

     كنت ول اسميث، اسلام شناسى كه بيست و پنج سال در دانشگاه هاروارد به پژوهش درباره سنن اسلامى و تطبيق آنها با مسيحيت پرداخت، چنين اظهار مى كند: «دين يك امر انسانى و جهانى است كه به شكل هاى مختلفى نمود پيدا مى كند» و بنابراين، مطالعه دين يكى از جنبه هاى مطالعه بشريت است. به عقيده او، مطالعه دين مطالعه انسان است؛ چراكه تلاش و مطالعه او در طول اين 25 سال، درباره مسلمانان، تاريخ و جامعه آنها بوده است، نه مطالعه و درك صرفا يك امر انتزاعى به نام اسلام. به نظر او، اسلام در عربى به معناى كارى است كه اشخاص خاصى انجام مى دهند؛ يعنى تسليم شدن در برابر خواست خدا. به نظر او، اگرچه اين كلمه در مورد ابراهيم به كار مى رود، ولى با توجه به معناى اسلام در انگليسى، ابراهيم مسلمان محسوب نمى شود و يا با لحاظ كاربرد كلمه «مسلمان» و «محمدى» در انگليسى، ابراهيم مصداق اين صفات نيست (همان).

     از اين رو، از نظر كنت ول اسميث و برخى ديگر از متفكران غربى:

     الف. دين تعريف شدنى و تعريف بردار نيست.

     ب. دين يك امر انسانى است.

     ج. به جاى كلمه «دين» بايد از كلمه «ايمان» استفاده كرد. آن هم به معناى نوعى تعهد و تجربه درونى و شخصى كه انسان را به آنچه خود فرد متعالى مى پندارد (و از نظر فرد تعالى محسوب مى شود) مى برد.

     د. ايمان نيز به نوبه خود يك كيفيت شخصى و از نوع عشق و درگيرى بين دو انسان است.

     ه . سنت، ايمان تبلوريافته اى است كه تاريخى، متنوع و قابل مشاهده و بررسى است.

     و. مطالعه دين، مطالعه يكى از جنبه هاى بشرى است؛ پس مطالعه دين، مطالعه انسان است.

     ز. اسلام (تسليم شدن دربرابرخواست خداوند)،به معناى كارى است كه عده اى خاص در برابر خداوند انجام مى دهند.

     ح. اين كلمه (اسلام) اگرچه در مورد ابراهيم به كار مى رود، ولى ابراهيم را نه مى توان مسلمان و نه محمدى محسوب كرد.

     بنابر آنچه گذشت، اين سؤال مطرح است كه آيا يك تعريف جامع و مانعى براى دين از منظر غرب ممكن است؟ عده اى درصدد برآمده اند بگويند ملاحظه دشوارى ها و مشكلات موجود در تعريف و اطلاق لفظ دين نبايد ما را بر آن دارد كه بگوييم راه حل نهايى و قطعى براى تعريف دين وجود ندارد. اما به نظر آنها، از آن رو كه نيافتن خصايص مشترك در اديان به معناى عدم توانايى ها در پاسخ به پرسشِ «چه چيزى يك دين خاص را دين مى كند» خواهد بود، از اين رو، بايد به دنبال ويژگى هايى باشيم كه مشترك در ساختار همه اديان باشد. نينين اسمارت (Ninian Smart) كوشيده است شش خصيصه كلى را كه در تمام اديان وجود دارد برشمرد: شعايرى، اسطوره اى، اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، و تجربى (Smart, 1984, p. 6-12). مايكل پترسون نيز به نوبه خود تلاش كرده است دين را بدين گونه تعريف كند: «دين متشكل است از مجموعه اى از اعتقادات، اعمال و احساسات (فردى و جمعى) كه حول مفهوم حقيقت غايى سامان يافته باشد» (پترسون و ديگران، 1383، ص 20). اگرچه از نظر مايكل پترسون تمام پديده هاى فرهنگى اى كه آنها را دين مى ناميم و تمام اعمالى كه در اديان مختلف تمرين و توصيه مى شود و نيز الزامات اخلاقى و احساسات مطلوب اديان در اين تعريف مى گنجد، ولى فاصله اين تعريف نيز با يك تعريف جامع و مانع هنوز بسيار است. اين نكته شايد به يك اشكال فنى، يعنى ارزيابى معرفت ها از راه سنجش سازگارى درونى، انسجام، مقبوليت و صدق، برگشت كند كه راه هاى مذكور توان و دليليت كافى براى ارزيابى گزاره ها و اعتقادات دينى ندارند. بهترين گزينه، آن گونه كه در فلسفه دين بررسى شده است، گزينه مبناگرايى تعقلى (معيار انديشمندان اسلامى) و برگرداندن قضايا به قضاياى بديهى و حضورى است. شاهد اين ادعا اين است كه بر اساس اين ملاك ها، عده اى مدعى اند انسان گرايى سكولار (Secular Humanism) و كمونيسم (Communism) هم دين هستند يا دست كم خصايص دينى را به قوت نشان مى دهند؛ چراكه اين مكاتب هم «پيشرفت انسان» و «وضعيت اشتراكى» را همچون «حقيقتى غايى» محورِ توجه خود قرار داده اند و همراه با آن مجموعه اى از آمال و نظام هاى ارزشى را تجويز مى كنند (همان، ص 21). در ذيل به برخى از اشكالات اين مطالب خواهيم پرداخت.

نقد و بررسى

در اين مقال ابتدا، به اجمال، به نقد و بررسى مفهوم دين از منظر غربى و سپس به طرح، بررسى و تبيين ديدگاه اسلامى خواهيم پرداخت (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: نمازى، 1382؛ نمازى، 1384).

     اولين نكته اى كه از اغلب گفتارها و تعريف هاى فوق به دست مى آيد اين است كه در اين نگاه، دين چيزى بيشتر از يك احساس شخصى نيست. نيز منظور از خدا، خداى شخصى يهوديان، مسيحيان و يا مسلمانان نيست، بلكه منظور از خداوند در اين تجربه، هر «واقعيتِ متعالى» سازمان يافته است. از اين زاويه، دين شامل همه اديان، حتى آنها كه خداوند را قبول ندارند و از او با عناوينى مانند «وحدت يكپارچه» و مانند آن ياد مى كنند، مى شود. همچنين واژه «خدا» نه به معناى يك وجود منحاز شخصى كه اديان الهى مانند مسيحيت، يهوديت و اسلام آن را قبول دارند، بلكه به معناى «هر واقعيت متعالىِ سازمان يافته» در نظر گرفته شده است. با اين نگاه، آنها قادر خواهند بود همه اديان، اعم از الهى و غيرالهى، را در بحث خود بگنجانند.

     پرواضح است كه اين نگرش (نگرش جسمى) به «واقعيت متعالى» ضمن آنكه بحث را از دايره كلامى فلسفى خود خارج مى كند، امكان هرگونه ارزيابى را از پژوهشگر دينى مى ستاند. روشن نيست كه اگر مفهوم و مراد از خداوند را با اين وسعت در نظر بگيريم اولاً، چه دليل و منبع معتبرى خداوند را به اين معنى توصيف كرده است و ثانيا، از كجا پى برده اند كه وجه مشترك آن اديان متناظر و متنافى چنين امر مقدسى (آگاهى از يك امر متعالى) است و ثالثا، اينكه امر قدسى اساسا به چه معناست و عناصر تشكيل دهنده اصلى يك دين از ديدگاه آنها چيست و چگونه قابل اثبات اند. استاد مصباح در بيانى پيرامون تعريف دين از منظر دانشمندان، چنين اظهار مى دارند: «در تمامى تعريف هايى كه براى دين ارائه شده، سعى شده كه از موارد استعمال در زبان هاى مختلف، يك تعريف جامع به دست آيد و تقريبا عموم جامعه شناسان به اين نظر رسيده اند كه دين عبارت است از اعتقاد به يك امر قدسى. تعبيرى كه آنها مى كنند اين است: اعتقاد به يك امر مقدس و انجام رفتارهايى بر اساس اين اعتقاد. اما اينكه امر قدسى چيست؟ ملاك آن چيست؟ بحث هايى دارند كه چندان مطلب صحيحى به دست نمى دهد. بعضى، دين را يك تجربه شخصى و يك حالت درونى و روحى دانسته اند كه فرد در درون خودش آن را درك مى كند و بنابراين، اصلاً قابل ارائه به ديگران نيست» (آلستون، دائره المعارف راتلج).

     به هر حال، اين نگاه درست به نظر نمى رسد؛ زيرا بحث ما بر سر حالات شخصى افراد نيست؛ بر سر چيزى است كه از نظر عقلى بتوانيم روى آن بحث كنيم و بگوييم اين درست است يا درست نيست. بنابراين، بايد ببينيم مؤلفه هاى اصلى دين كدام اند و قلمرو دين تا چه اندازه است؟ آيا صرفا شامل عناوينى همچون نماز، روزه و يا حج مى شود و يا مى تواند شامل رفتارهاى حقوقى، سياسى و اقتصادى هم بشود؟ به طور قطع، آن تجربه شخصى كه غربى ها از آن سخن مى گويند كشش اين حرف ها را ندارد. عده اى ديگر گفته اند كه دين فقط يك سلسله عقايد است. لازمه اين سخن اين است كه ما مطلقا احكام و دستورات عملى را جزء دين ندانيم. برخى نيز معتقدند: دين ربطى به اعتقادات ندارد و فقط مجموعه رفتارهايى است كه بعضى اشخاص به نام دين انجام مى دهند.

     براى بررسى اين نكته كه آيا دين تعريف مى شود يا نه و اگر تعريف مى شود، تعريف آن چيست، بايد به اين انديشيد كه آيا مفهوم دين يك مفهوم ماهوى است تا مانند همه مفاهيم ماهوى داراى جنس و فصل و در نتيجه، قابل تعريف باشد يا نه؟ تعريف، از جنس و فصل تشكيل مى شود. جنس بايد يكى از مقولات ده گانه باشد و فصلى هم به آن اضافه شده باشد تا تعريف شكل بگيرد. اما اين گونه تعريف كردن، اگر صددرصد هم درست باشد، مربوط به حقايق است و مفاهيم انتزاعى از اين قاعده مستثنا هستند؛ چراكه آنها جنس حقيقى و فصل حقيقى ندارند و دين از مفاهيم انتزاعى است نه حقيقى. اما تعريف لفظى از دين، يعنى نوعى شرح الاسم يا نوعى شرح اللفظ، ممكن است. با اين نگاه، دين اصطلاح خاصى است، و بنابراين، بايد دقيقا عناصر اين اصطلاح را مشخص كنيم و منشأ انتزاع اين اصطلاح را كشف نماييم. از نظر ما، اصلى ترين منبع شناخت دين قرآن است و قرآن دين را اسلام مى داند و تنها راه صحيح شناخت و اصلى ترين منبع آن را خود معرفى مى كند (مصباح، سايت سراج).

     نكته جالبى از ميان سخنان انديشمندان غربى قابل اصطياد است: همگى در اين نكته كه اديان نه تنها اتحاد محتوايى ندارد، بلكه با هم اختلافات تجربى و توصيفى زيادى هم دارند، وحدت نظر دارند. همچنين همگى بر اين مطلب اذعان دارند كه اين كثرت نه تنها مطلوب است، بلكه ضرورى هم هست. شلاير ماخر وجود كثرت را براى بروز و ظهور كامل دين ضرورى مى داند و جيمز تعدد در تجربه دينى را متناسب با تعدد نيازهاى انسانى مى شمرد و تيليخ ضمن آنكه بر وجود تفاوت اساسى بين مذاهب غربى و شرقى تكيه مى كند، معتقد است: نه تنها نبايد ادعاى هويت واحد براى اينها كرد، بلكه بايد از اختلاط آنها به شدت جلوگيرى نمود؛ چراكه اين كثرت، به اديان پويايى مى دهد (كيسلر، 1375، ص 48ـ54).

     بعضى از انديشمندان غربى مانند جيمز در تحليل مناسب ترى عناصر مشترك اديان را در وقوف بر يك تجربه دينى كه دربردارنده يك نوع تعالى است خلاصه نموده و معتقدند: اين تجربه، تعالى را از دو راه براى ما تأمين مى كند: اول اينكه نياز انسان را براى تعالى بخشى خود تأمين مى كند و ثانيا، انسان را به طرف امر متعالى استعلا مى بخشد. نكته قابل توجهى كه در بيانات اين انديشمندان در بحث از «تعالى و اينكه دين يك نوع تعالى را دربر دارد» قابل طرح است، توصيف و چگونگى تعالى و استعلاى نفس است. برخى از اين انديشمندان، استعلاى نفس را از «رنج هاى غيرقابل تغيير زندگانى» و بعضى «رهايى از حالت نااميدانه خود» و عده اى مانند فرويد آن را «كاوشى براى يافتن تسلى دهنده اى آسمانى براى غلبه بر حوادث بيمناك زندگى» و شمارى نيز مانند بولتمان آن را به «اشتياق بشر براى فرار از اين جهان» توصيف مى كنند. بولتمان اضافه مى كند كه ريشه مذهب را در «آرزوى انسان براى خدا شدن» بايد جست وجو كرد. او مى گويد: انسان ميمونى است كه مى خواهد خدا باشد؛ انسان چه آرمان ها را بپرستد و چه تلاش كند تا خود را به كمال برساند، ميمون سرمست خداست» (همان). بنابراين، از اين تفاسير انسان مدارانه از دين و استعلاخواهى بشر طبق نظر اين عده از انديشمندان، انسان موجودى خواهد بود كه به وسيله نيازش به تعالى بخشى به خويش بايد تعريف گردد و مشخص شود.

     اگرچه اين عده از دانشمندان معتقدند وقتى درون فرد آرزوى استعلا يافتن به ماوراء تحقق دارد بايد ماورائى وجود داشته باشد تا فرد بدان تعالى يابد (همان)، ولى نكته در تعاريفى است كه از «متعالى» ارائه مى شود، در ترسيمى است كه از «انسان» مى شود و در توصيفى است كه از نحوه و كيفيت تعالى جستن نفس براى رسيدن به متعالى داده مى شود. در نظر برخى، «متعالى» خدايى شخصى و در نظر عده اى ديگر، قدرتى غيرشخصى است. عده اى آن را قابل وصول و برخى آن را غيرقابل وصول مى دانند. برخى آن را صرفا يك رؤياى فريبنده اى توصيف مى كنند كه بايد در حياتى ديگر جست وجو شود و بسيارى از افراد آن را ذات واقعيت ترسيم مى نمايند.

     از توصيفاتى كه انديشمندان پيرامون واقعيت «متعالى» به دست داده اند كمتر نقطه مشتركى بين آنها قابل طرح است. اين تشكيك و ترديد نه تنها در امر متعالى، بلكه در توصيف خود «خويش و نفس» كه موضوع تعالى يافتن است و نيز در نحوه و روش تعالى يافتن به چشم مى خورد. به عقيده اين عده «امر متعالى» نه بايد محدود به تصورات شخصى خداشناسان شود و نه به تصورات غيرشخصى از توصيف عين نهايى و يا حالات همه خدايان محصور شود. متعالى از نظر اين عده، واقعيت مفروضى است كه هم شامل «نيروانا»ى بودايى، «وجود وراى وجود» تيليخ، «عالم» شلاير ماخر، «مقدس و مينوى» اُتو، «تثليث» مسيحيان، «خداى واحد» مسلمانان و غيره بدون هيچ گونه تفاوتى مى شود (همان).

     در اينكه اين واقعيت چيست و چگونه مى تواند چنين چيزى كه در خود هم خداى واحد را جاى دهد و هم بر تثليث مسيحيت دلالت كند و هم شامل نيرواناى بودايى شود و ده ها تناقض ديگر را دربر بگيرد، هيچ يك از اين دانش انديشان پاسخى نداده اند. از اين جالب تر اينكه حتى آن عده از اين دانشمندان كه منكر واقعيت داشتن امر متعالى هستند هنوز بر اين عقيده اند كه دين چنين ادعايى را دارد. مثلاً، سارتر كه كلمه «خدا» را به دفعات نام مى برد، از انسان به عنوان كسى كه شاكله اصلى اش بر خدا شدن ريخته شده است نام مى برد. و فروم تأكيد دارد خدا همچنان به عنوان سمبل متعالى باقى بماند. به عقيده او، دين انسان مدارانه خدا چيزى جز تصور خود برتر انسان و آنچه انسان بالقوه است يا بايد باشد نيست. فويرباخ كه منكر وجود هر واقعيتى جز مفهوم انسان در وراى كلمه «خدا» است نيز بر ضرورت وجود «خداى متعالى» پافشارى مى كند. به نظر او، اگرچه علم به خداوند چيزى جز علم انسان به خودش نيست، با وجود اين، انسان از چنين موضوعى نه تنها آگاه نيست، بلكه جهل او به اين مطلب اساس دين را تشكيل مى دهد. خدا در نظر او چيزى جز فرافكنى طبيعت خود انسان نيست و انسان مذهبى اين مطلب را نمى داند، ولى رفته رفته مى فهمد كه او خود را پرستش مى كرده است. به همين دليل است كه آنچه ابتدا دين بوده، بعدها تبديل به بت پرستى شده است (همان، ص 44، 45، 46 و 55).

     از آنچه گذشت اين نكته روشن شد كه به عقيده اين عده از انديشمندان، آنچه تحت عنوان «امر متعالى» مطرح است، نه تنها ضرورت ندارد كه وجود داشته باشد، بلكه صرفا يك امر موهوم است كه حتى در اين امر موهوم هم اتفاق نظرى وجود ندارد. به نظر اين انديشمندان، «متعالى» وجود ثابت و محرزى ندارد و نه «استعلا جستن به سوى آن» تعريف مشخصى دارد و نه «شيوه حركت به سوى او» ويژگى هاى ثابت و ترسيم شدنى دارد. از همين جا مى توان نتيجه گرفت: «آگاهى از امر متعالى»، در نظر انديشمندان غربى فاقد هرگونه هويت تعريف شدنى است، به گونه اى كه يافتن وجه مشترك براى آن همه عناوين متنافى غيرممكن جلوه مى كند.

دين و مؤلفه هاى آن در اسلام

ابتدا اين واژه را در فرهنگ زبان عربى و فرهنگ لغات قرآن مورد بررسى قرار مى دهيم.

     از نظر راغب اصفهانى، دين به هر سه معناى طاعت، جزا و شريعت در قرآن به كار رفته است. راغب مى گويد: و الدِين يقال للطاعه و الجزا، و استُعيرَ للشريعه. و الدين كالمله «اسم لما شرع اللّه تعالى لعباده على لسان الانبيا، ليتوصلوا به الى جوار اللّه» و لكنه يقال اعتبارا بالطاعه و الانقياد للشريعه. قال اللّه تعالى «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ» (آل عمران: 19) و «وَمَنْ أَحْسَنُ دِينا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لله وَهُوَ مُحْسِنٌ» (نساء: 125) اى الطاعه. «وَأَخْلَصُواْ دِينَهُمْ لِلّهِ» (نساء: 146) و قوله تعالى «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ» (نساء: 171) و قوله تعالى «أَفَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ»(آل عمران: 83) يعنى الاسلام. لقوله «وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَالإِسْلاَمِ دِينا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ» (آل عمران: 85) «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ» (توبه: 33) و قوله تعالى «وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ» (توبه: 29). در اين معنى، دين مرادف با اسلام است. اين معنى موضوع بحث ماست. معناى جزا  نيز كه خارج از بحث ماست، از كريمه 86 سوره مباركه «واقعه» به خوبى قابل استنباط است: «فَلَوْلَا إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ» (واقعه: 86) اى غير مجزيين (راغب اصفهانى، 1363، مدخل دين). از ديگر معانى دين معنى «حال» است. «قال الى اعرابى: لو رأيتنى على دين غير هده» اى حال غير هذه. و يكى ديگر از معانى دين «حساب» است. به همين جهت، به روز قيامت «يوم الدين» گفته مى شود: «مَـلِكِ يَوْمِ الدِّينِ»(فاتحه: 3) (ابوعبيد، 1404ق، ج 3، ص 135ـ136). دو كلمه «المدين و المدينه» نيز به معناى «العبد و الامه» آمده است كه اين معانى نيز در بحث ما نمى گنجد و خارج از بحث ماست.

     مطالب يادشده در مفردات راغب كه گزيده اى از مطالب معاجم ديگر نيز هست، به خوبى گوياى اين است كه دين حق از نظر قرآن به آن چيزى اطلاق مى شود كه شارع مقدس و بارى تعالى براى هدايت و راهنمايى بندگان به سوى خود بر زبان و دل انبيا جارى ساخته است. اعتبارا به «طاعت»، «بندگى»، «انقياد» و «شريعت» نيز دين گفته مى شود؛ چون هريك از اينها با اضافه به آن چيزى كه شارع براى هدايت مردم توسط انبيا، فرستاده معنا و مفهوم پيدا مى كنند. از اين رو، دين به معناى جزا و يا طاعت و يا شريعت نمى تواند مورد بحث ما باشد.

     براى يك تعريف منطقى، ما نياز به دو چيز داريم: اول، جنس كه بايد يكى از مقولات ده گانه باشد (طباطبائى، بى تا، ص 81و82)؛ دوم، فصل كه بايد خصيصه اى منحصر به فرد باشد تا يك تعريف كامل شكل بگيرد. اما اين گونه تعريف ها اگر هم از جنس و فصل حقيقى باشد در مورد حقايق است نه مفاهيم انتزاعى. مفاهيم انتزاعى از آن رو كه جنس و فصل حقيقى ندارند از اين قانون مستثنا هستند و نمى توان براى آنها تعريف حقيقى ارائه كرد. براى اين نوع مفاهيم تنها مى توان موضوع را معنا كرد و به عبارتى، شرح الاسم و به عبارت دقيق تر شرح اللفظ براى آن در نظر گرفت. كلمه دين اصطلاح خاصى است؛ هم منشأ انتزاع و هم عناصر تشكيل دهنده خاصى دارد. براى كشف منشأ انتزاع و نيز عناصر تشكيل دهنده آن بايد به منبع معتبرى مراجعه كرد. اين منبع از نظر ما چيزى جز قرآن نيست. براى اين امر بهترين راه اين است كه موارد استعمال دين را در قرآن بررسى كنيم؛ آنها را كنار هم بگذاريم و يك تعريف جامع و كاملى را به دست دهيم (مصباح، سايت سراج).

     در يك نگاه كلان به قرآن، قرآن بعد از آنكه دين را به دين حق و باطل تقسيم مى كند، به گونه اى صريح دين حق را مرادف و همسان با اسلام معرفى مى فرمايد. كريمه 19 سوره مباركه «آل عمران» مى فرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ»؛ همانا دين نزد پروردگار عالم فقط اسلام است. و در كريمه ديگر مى فرمايد: «و كسى كه بجز اسلام، دين ديگرى برگزيند از او پذيرفته نخواهد شد» (آل عمران: 85؛ نساء: 125؛ مائده: 3). شناخت اسلام نيز راهى جز مراجعه به قرآن و سنت قطعيه ندارد. از اين رو، ما به موارد استعمال اين كلمه در قرآن مراجعه مى كنيم تا هم به معنا و يا معانى دين بپردازيم و هم منشأانتزاع آن را به دست آوريم.

دين حق و دين باطل

از كريمه 6 سوره «كافرون» «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ» مى توان استنباط كرد كه دين يك معناى عام دارد و يك معناى خاص. دين در معناى عام خود شامل بت پرستى هم مى شود. وقتى حضرت موسى رفت تا فرعون را به راه راست هدايت كند، قرآن كريم از زبان فرعون نقل مى كند كه گفت: «أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ» (غافر: 26). روشن است دين فرعون، كه خود را رب اعلاى مردم معرفى مى كرد، چيزى جز بت پرستى نبود. در عين حال، مى گويد: «مى ترسم موسى دين شما را عوض كند». بنابراين، دين در يك تقسيم كلى، به «دين حق» و «دين باطل» قابل تقسيم است. ما در نظر داريم به تعريف صحيحى از دين از راه يك منبع معتبر نايل آييم. بحث ما بر سر تعريف و تبيين دين از راه بررسى ويژگى هاست. در اين مسير، نه تنها مراجعه به منابع دينى و استفاده از روش درون دينى مذموم و نادرست نيست، بلكه بسيار لازم و ضرورى است. نيز استمداد از دين براى معرفى خود نه تنها ناصحيح نيست، بلكه در بسيارى از مسائل ضرورى است (همان).

دين، مقررات عملى همگام با اعتقادات

نكته شايان ذكر اينكه آيا دين فقط يك سرى مقررات عملى است و يا شامل اعتقادت نيز مى شود؟ كريمه 171 سوره مباركه «نساء» مى فرمايد: «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقِّ»؛ اى اهل كتاب، در دين خود غلو مكنيد و مسيح را خدا مپنداريد و در مورد خداوند جز كلمه حق بر زبان جارى نسازيد. اين آيه به ما مى آموزد كه دين يك سرى مقررات عملى صرف نيست؛ زيرا خداوند متعال در اين آيه از غلو و اعتقادات افراطى به شدت نهى مى فرمايد. نقطه مقابل اين نظريه كه معتقد است دين فقط اعتقادات قلبى است و ربطى به مسائل عملى و رفتارى مؤمنان ندارد نيز به دليل كريمه 36 سوره مباركه «توبه»، نادرست است. در اين آيه، قرآن به صراحت با مؤمنان پيرامون مسائل عملى و رفتارى سخن مى گويد: «تعداد ماه هاى سال نزد خداوند، از آن روز كه آسمان ها و زمين را آفريده، دوازده ماه است، كه چهار ماه آن، ماه حرام است (و جنگ در آنها حرام است). اين دين پابرجا و ثابت (الهى) است». اين آيه و نظاير ديگر آن، كه كم نيستند، در قرآن به روشنى از احكام و قوانين رفتارى و عملى صحبت مى كنند و بعد تصريح مى كنند كه دينِ ثابت و پابرجا بر اساس خلقت الهى است.  و در حقيقت، از آن زمان كه خداوند بناى خلقت آسمان و زمين را گذارد همين موردنظر او  بوده است. بنابراين، اگر دين صرفا يك اعتقاد قلبى بود، چه ارتباطى با ـ مثلاً ـ اينكه ماه هاى سال دوازده تاست و در چهار تاى از آنها نبايد جنگيد و يا ده ها حكمِ رفتارى ديگر، مى داشت؟ (همان).

     موارد استعمال اين كلمه در قرآن به روشنى گواه است كه اين واژه دست كم داراى دو بخش اعتقادات قلبى و احكام و مقررات رفتارى و عملى است كه پيوندى عميق با هم دارند. به عبارت ديگر، دين عبارت است از يك سلسله باورها نسبت به نظام هستى و رفتارها و اعمال ناشى از آن كه جهت، كيفيت و ارزششان را از آن باورها مى گيرد. بنابراين، اگر آن باورها و اعتقادات واقعيت داشته باشد و منطبق بر واقعيت خارجى باشد، اين دين، دين حق مى شود. و ارزش هايى هم كه منطبق و مبتنى بر اين است ارزش هاى حق واحكام آن، احكام صحيح وواجب الاجرامى شود(همان).

ويژگى هاى دين از منظر قرآن

     1. تسليم محض در برابر پروردگار تبارك و تعالى

همان گونه كه از نام دين «اسلام» برمى آيد، ويژگى نخستِ اين دين، بنا بر آيات قرآن كريم، اسلام و تسليم محض در برابر پروردگار متعال است. كريمه هاى 129 تا 133 سوره مباركه «بقره» چنين مى فرمايد: «چه كسى جز افراد سفيه و نادان از آيين ابراهيم (با آن پاكى و درخشندگى) رويگردان خواهد شد؟ ما او را در اين جهان برگزيديم و او در آخرت از صالحان است. در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت اسلام بياور (و در برابر حق تسليم باش و او فرمان پروردگار را از جان و دل پذيرفت، و) گفت: در برابر پروردگار جهانيان تسليم شدم. و ابراهيم و يعقوب (نيز در واپسين لحظات عمر) فرزندان خود را به اين آيين وصيت كردند، (و هر كدام به فرزندان خويش گفتند:) فرزندان من! خداوند اين آيين پاك را براى شما برگزيده است، و شما حتما جز به آيين اسلام (= تسليم در برابر پروردگار) از دنيا نرويد.» قرآن از زبان يعقوب نيز بيان مى فرمايد كه او هنگام مرگ از فرزندان خود پرسيد: چه چيزى را بعد از من خواهيد پرستيد؟ آنها گفتند خداى تو و خداى پدرانت، ابراهيم، و اسماعيل و اسحاق، خداوند يكتا را و ما در برابر او تسليم هستيم. بنابراين، همه خوبان عالم از گذشته تاكنون دين حقشان چيزى جز «سر تسليم در برابر پروردگار عالم فرود آوردن» نبوده است.

     كريمه 83 سوره «آل عمران» نيز چنين مى فرمايد: «آيا آنها غير از آيين خدا (اسلام) را مى طلبند؟ و تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، از روى اختيار و يا اجبار در برابر (فرمان) او تسليم هستند و همه به سوى او بازگردانده مى شوند.» پس تسليم، بر اساس اين آيه، مطابق فعل تكوينى همه اشياست؛ يعنى دين آفرينش، دين تسليم است. همچنين در كريمه 85 سوره «آل عمران» مى فرمايد: «هر كس جز اسلام (و تسليم در برابر فرمان حق) آيينى را براى خود انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.»

     2. جهانى بودن دين اسلام

در ذيل، به برخى از آيات قرآنى دال بر جهانى بودن و اعتبار شريعت اسلام در عصر خاتميت و عدم اعتبار اديان و شريعت هاى تحريف نشده ديگر اشاره مى كنيم:

     الف. شريعت اسلام خاتم و قرآن براى تمامى اهل كتاب نيز هست و تنها در سايه پيروى از اين وحى جديد است كه آنها از ظلمات رهايى يافته و به صراط مستقيم هدايت مى شوند: «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ... يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ» (مائده: 15و16) و «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ... فَالَّذِينَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِيَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعا» (آل عمران: 157و158).

     ب. فراخوان ويژه اهل كتاب به شريعت اسلام خاتم: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ آمِنُواْ بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقا لِّمَا مَعَكُم» (نساء: 47). و نيز دعوت پيروان اسلام خاتم كه علاوه بر ايمان به خدا، پيامبر اكرم و كتاب الهى او، به ديگر انبيا و كتاب هاى آسمانى آنها نيز ايمان بياورند: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِيَ أَنزَلَ مِن قَبْلُ...» (نساء: 136). آيات ديگر در اين زمينه عبارتند از: آل عمران: 64، 98 و 110 و نيز آيات 18 تا 22 همين سوره؛ مائده: 65 و 77 تا 81؛ بقره: 41 و 42. همچنين در خصوص دعوت همگان، از جمله اهل كتاب، مى توان به آيه 170 سوره مباركه «نساء» اشاره كرد.

     ج. آياتى كه هدف از رسالت رسول اكرم صلى الله عليه و آلهرا پيروزى و غلبه حتمى و مؤكد بر همه اديان بيان مى كند: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» (توبه: 33)؛ «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيدا» (فتح: 28) و «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ...» (نور: 55).

     د. جهانى بودن رسالت حضرت: «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ...» (سبأ: 28) و «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعا بَشِيرا» (اعراف: 158). آيات 79 سوره «نساء» و 49 سوره مباركه «حج» نيز در اين زمينه قابل استفاده مى باشند.

     ه . جهان شمول بودن پيام اسلام: «إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ» (يوسف: 104). آيات ديگر در اين زمينه، عبارتند از: قلم: 52؛ تكوير: 27؛ ابراهيم: 52 و فرقان: 1. پس قرآن كتاب همگان است و همه را به رسالت و پيام حضرت دعوت مى كند و از همه انتظار پاسخ مثبت دارد. از آيات 57 «يونس»، 138 «آل عمران»، 174 «نساء» و 19 «انعام» نيز مى توان در راستاى اين موضوع استفاده كرد.

     و. ايمان به بعض كتاب كه معادل كفر شمرده شده است: بقره: 85؛ نساء: 150و151؛ آل عمران: 70و71.

     ز. مذمت اهل كتاب و رد ادعاهاى باطل آنها در سوره هاى «مريم»، «آل عمران» و «نساء».

     ح. عدم رستگارى منكرانى كه پيام اسلام به آنها رسيده است: آل عمران: 85ـ88.

     ط. تحريف ديگر اديان: نساء: 171؛ بقره: 75، 79 و 42؛ مائده: 13.

     ى. گمراهى و لعن اهل كتاب: مائده: 13؛ بقره: 88 و 159؛ نساء: 46و52 و اعراف: 157.

     ك. در هيچ جاى قرآن خطابى به صورت «اى اهل قريش»، و «اى عرب» نيامده است. همه جا، به غير از مواردى كه گروه مؤمنان را با عبارت «يا ايها الذين آمنوا» مورد خطاب قرار داده است ـ كه آن موارد هم اختصاصى به مؤمن عرب يا عجم ندارد ـ خطاب متوجه «ناس» (مردم) با عبارت «يا ايها الناس» است.

     3. قيم بودن

صريح آيات متعددى از قرآن (بينه: 5؛ يوسف: 40؛ روم: 43) دين حق را، كه به ويژگى ها و اوصافى مانند سرسپردگى و بندگى حق، اخلاص، بپاداشتن نماز و بخشش زكات توصيف مى فرمايد، دينى قيم مى خواند. قَيِم از قيام كردن به امر خير است. حفظ كننده است و وجود مصلحت در آن انكارناپذير است و در نهايت، ضامن سعادت است. خلاصه يك دين «قيم» است، يعنى از چنين امورى حكايت مى كند. چنان كه در اين آيات، دين به قيم توصيف شده است و معنى و مفهوم آن اين است كه دينى كه خدا آن را حفظ مى كند و بقايش را ضمانت كرده است همان تعبد، تسليم و بندگى محض است و اين دين دربرگيرنده دستورات، احكام و قضايايى است كه متعلق به عقايد و اعمال انسانى است و مصالح بشر را حفظ و امر مجتمع انسانى را بپا مى دارد. توطئه توطئه گران در آن كارساز نيست؛ چون خداوند اراده فرموده است نور خود را كه همان راه سعادت و كمال انسانى باشد كامل كند.

     4. دربردارندگى سعادت و كاميابى بشر

قرآن كريم در آيه 161 سوره «انعام» مى فرمايد: «بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، آيينى پابرجا (و ضامن سعادت دين و دنيا)، آيين ابراهيم، كه از آيين هاى خرافى روى برگرداند و از مشركان نبود.» اين كريمه يكى از ويژگى هاى دين حق را قيم بودن و دربرداشتن دستورات و احكامى مى داند كه مجتمع انسانى را به راه سعادت كه همان راه كمال و راه راست است هدايت مى كند. به عبارت بهتر، دين حق دينى است كه در خود سعادت و كاميابى انسان را دربرداشته باشد و اين ضمانت و امنيت را در خود داشته باشد تا پيروان خود را با اطمينان كامل به «راه راست» هدايت كند. نكته بديع و قابل توجه بيشترى كه در اين كريمه وجود دارد اين است كه دينْ سرپرست مى خواهد و بدون يك سرپرست و قيمى كه خودآگاه به سعادت و كمال انسان نباشد و نتواند راه سعادت انسان را در سختى ها و دشوارى هاى طاقت فرسا و از كوران هاى گمراه كننده نجات دهد و شاهراه هاى حيات جاودان را با احاطه اى كه به هستى دارد به او نشان دهد، امكان ندارد. در اين كريمه، بر روى اين نكته پافشارى مى كند و مى فرمايد: اى رسول ما، به اينها بگو من چيزى نه از خود، كه از پروردگار خود مى گويم كه به تحقيق همانا من كسى هستم كه به واسطه پروردگارم به راه راست هدايت شده ام و اين راه مستقيم كه از ناحيه پروردگارم به من اعطا شده است چيزى جز دين پابرجا و قيم نيست؛ دين و آيينى كه ابراهيم پيمود و از هيچ نوع شركى برخوردار نبود. از اين منظر، دقيقا برخلاف متفكران غربى مانند ويلفرد كنت ول اسميث، دين يك اهتداى شخصى نيست، بلكه يك اهتداى ربوبى مستقيم از ناحيه پروردگار عالم است. كريمه 73 سوره «آل عمران» به خوبى اين نكته را بيان مى كند كه دين و هدايت فقط به دست خداست و كسانى كه توطئه مى كنند و از اين راه مى خواهند به مقاصد خود دست يافته و مؤمنان را در ايمان خود به بارى تعالى متزلزل كنند اين توطئه ها بى اثر و ناكارامدند.

     5. كفر به طاغوت و عدم اجبار در پذيرش دين

در كريمه 256 سوره مباركه «بقره» «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» ضمن آنكه به معرفى ماهيت و شالوده اصلى دين مى پردازد و آن را در دو جمله «كفر به طاغوت، شيطان و هر موجود طغيانگر» از طرفى، و «ايمان به خداوند يكتا» از طرف ديگر معرفى مى كند و اين ايده متشكل و منسجم را در حقيقت، همان تمسك به دستگيره محكم و ناگسستنى توصيف مى نمايد، در عين حال، مى فرمايد: در قبول چنين دينى هيچ گونه اكراه و اجبارى در كار نيست؛ چون ماهيت چنين دينى از قبل براى هر متفكر روشن ضمير و خبير و آگاهى روشن و مبين است. هر كس به خوبى راه راست را از راه كج و بى راهه مى شناسد و مى داند به همان اندازه كه تن سپارى و سر تعظيم فرود آمدن در مقابل شيطانْ بد، مذموم و ناستودنى است، ايستادگى در مقابل ظلم و طاغوت و كفرورزى به آن، و ايمان به خداوند خوب، ممدوح و ستودنى است. و اين ويژگى را جزو دين مى شمرد، به گونه اى كه با وجود چنين ويژگى، انسان به حبل اللّه چنگ زده و بدون اين ويژگى ارتباطش با ريسمان الهى برقرار نيست.

     6. اختلاف ستيزى

كريمه 19 سوره «آل عمران» بر نكته بسيار ظريفى دست گذارده و اختلاف مؤمنان به اديان آسمانى را با هم نه از حيث كتاب آنها، بلكه به خاطر ظلم و ستمى كه بين خود آنها وجود داشت و موجبات كفر خود را به اين كتاب ها فراهم آوردند يادآورى مى كند. پس از نظر اين كريمه، اختلاف اديان از خود اديان ناشى نمى شود، بلكه از دخالت هاى انسان ها در آن سرچشمه مى گيرد. و اين دقيقا نكته ظريفى است كه اين آيه بدان اشاره دارد: در مسئله اختلاف اديان، دنبال ماهيت اديان نرويد كه در اين جهت اختلافى نيست، بلكه به دنبال كسرى ها و كمبودهاى اساسى موجود در خود انسان باشيد كه او به واسطه ستمى كه بر خود و ديگران از روى هوا و هوس روا مى دارد، از ايجاد اختلاف حتى در دين خدا هم صرف نظر نمى كند. اين كريمه از اول مى فرمايد: راه راست و دين مستقيم چيزى جز سرسپردگى در مقابل حق تعالى نيست و زمانى انسان دين دار مى شود كه در مقابل فرامين حق تعالى تسليم باشد و حاضر به واگذارى اين حق به هيچ كس (بت و شيطان)، حتى هواهاى خود نباشد و به تعبير ديگر، خدا را و فقط خدا را سزاوار سرسپردگى و اطاعت بداند. و در راه طاعت و بندگى خدا وساوس شيطانى، هواهاى نفسانى و نه هيچ چيز ديگر مانعِ او نشود.

      7. بازگشت ناپذيرى

ويژگى بسيار برجسته و مهم ديگر دين در آيات قرآن كريم، كه تفاوت هاى جدى با اديان ديگر حتى اديان آسمانى موجود (و نه اديان آسمانى غيرمنحرف در زمان خود) دارد اين است كه اين دين براى صيانت و حفظ خود و پيروان خود حكم ارتداد (روى گردانى از دين) را وضع فرموده است. بر اين اساس، اگر كسى از دين رويگردان شد و منكر خدا و پيامبر گرديد مرتد است. و از نظر قرآن، نه تنها اين عمل موجب حبط تمامى اعمال گذشته و دخول در آتش مى شود، بلكه خلود و جاودانگى در جهنم را در پى دارد (بقره: 217؛ مائده: 54). دين مبين اسلام به اين مقدار هم بسنده نمى كند و مى فرمايد: هركس كه حتى حكمى از احكام ضرورى اسلام را منكر شود و اين انكار او، به انكار خدا و پيامبر برگردد مرتد است. از اين رو، به حكم مسئله ارتداد مى توان گفت: از برجستگى هاى دين اسلام اين است كه بازگشت ناپذير است و هر كس آن را پذيرفت بايد تا آخر راه آن را ادامه دهد (موسوى خمينى، بى تا، ش 2447).

     8. زمانمندى پذيرش

به حكم آموزه هاى قطعى و ترديدناپذير اسلامى، زندگى انسان محدود به زندگى دنيايى و تمتعات مادى نمى شود و انسان از اول براى ابديت آفريده شده است. بخشى از اين زندگى، كه در مقابل زندگى جاويدان آخرتى بسيار كوتاه است، در اين دنيا و بخش اعظم و بى پايان آن در آخرت تعبيه (تأمين) شده است. بر اين اساس، از ويژگى هاى ديگر مهم دين اسلام اين است كه فرصت براى پذيرش آن محدود به دوره اول زندگى (دوره دنيايى) است و كسى با اين ادعا كه زمان براى پذيرش آن تا دوره دوم زندگى (زندگى آخرتى) ادامه دارد نمى تواند امر پذيرش و طاعت خود از دين را به تأخير بيندازد. قرآن كريم در اين باره با تأكيد فراوان به نبى مكرم اسلام مى فرمايد: «روى خود را به سوى آيين مستقيم و پايدار بدار پيش از آنكه روزى فرا رسد كه هيچ كس نمى تواند آن را از خداوند بازگرداند...» (روم: 43). به عبارت ديگر، اگر آن روزى كه به مردم طبق اين آيين وعده داده شده است فرا رسد و مردم دين حق را نپذيرفته باشند و به محتواى آن عمل نكرده باشند بازگشتى در كار نخواهد بود؛ يعنى زمان پيوستن، پذيرفتن و سر طاعت فرود آوردن در مقابل آن تمام شده است.

     9. سهله و سمحه بودن دين

از برجستگى هاى ديگر اين دين اين است كه كار سنگين، سخت و مشقت بار بر روى دوش پيروان خود قرار نمى دهد. در كريمه 78 سوره مباركه «حج» مى فرمايد: «هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»؛ خدا بر مسلمانان منت نهاد و ايشان را براى دين حق از ميان خلايق انتخاب نمود و جمع كرد و هر حرج، دشوارى و سختى را از سر راه دين دارى ايشان برداشت؛ چه حرج در خود احكام دين و چه حرج هاى عارضى و اتفاقى، و اين منتى است از خدا بر مؤمنان؛ چون اگر آنها به خود واگذار مى شدند هرگز از طرف خودشان به سعادت دين نائل نمى شدند. از اين آيه فهميده مى شود كه شريعت اسلام شريعتى است سهل و آسان و اين همان شريعت ابراهيم حنيف است كه براى پروردگار و در برابر پروردگار تسليم بود. و اگر ابراهيم را پدر مسلمانان خوانده، بدين جهت است كه او اولين كسى بود كه براى خدا اسلام آورد (طباطبائى، بى تا، ج 14، ص 583و584).

     10. فطرى بودن

به حكم آيات و روايات بى شمارى، دين با ساختار خلقت انسان هماهنگ است. سرچشمه دين خدا فطرت خود بشر است. دين خدا به گونه اى است كه هر فطرتى آن را مى پذيرد. قوه مميزه بشرى نه تنها آن را درك مى كند، بلكه در برابرش خاضع مى گردد. قرآن در اين باره مى فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (روم: 30)؛ روى قلب خود را بدون هيچ انحرافى به سوى دين كن كه فطرت خدايى همين است؛ فطرتى كه خدا مردم را بر آن فطرت بيافريد و خلق خدا در اين درك و فطرت مختلف نيستند. دين صحيح هم همان دينى است كه از اين فطرت سرچشمه گرفته باشد، اما بيشتر مردم نمى دانند (چون حقايق دين را از آنان پنهان كردند). پس دين، فطرى بشر است و چيزى كه با خلقت بشر در آب و گل او آميخته باشد، فطرت بشر آن را رد نمى كند. قرآن برخلاف دانشمندان و قانون گذاران كه اساس قوانين و نظريات علمى خود را بر حس، تجربه، تحول و تجربيات حسى بنا مى نهند و به يكباره نقش دين و معنويات را ناديده مى گيرند، معتقد است: اساس قوانين بر توحيد فطرى و اخلاق فاضله بنا نهاده شده است و تشريع و تقنين قوانين آن گاه كه از بذر تكوين و نواميس هستى جوانه نزده باشدرشدنمى كندوموجب اصلاح جامعه نمى گردد.

     شاهد فطرى بودن دين اين است كه وقتى موانع كنار مى رود و يا مردم به درستى فكر خود را به كار مى اندازند و مى انديشند و فطرت آنها بيدار مى شود، حق را مى پذيرند و وقتى از آن شرايط خارج مى شوند دچار تناقض شده و رفتار متناقض از خود نشان مى دهند. قرآن كريم در آيات متعددى، از ويژگى اخلاص در اين دين و پيامدهاى منفى عدم اخلاص سخن گفته است. يكى از آياتى كه اين ويژگى را به صورت برجسته مورد دقت قرار مى دهد، كريمه 65 سوره مباركه «عنكبوت» است. در اين كريمه، خداوند مى فرمايد: مشركان با شرك خود به خداوند در حقيقت، بر خداوند دروغ بسته اند و اين از آن جهت است كه اينان، بيشترشان تفكر و تعقل نمى كنند و به همين خاطر است كه اينان وقتى سوار بر كشتى مى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير خدا را فراموش مى كنند)، اما هنگامى كه خدا آنها را به خشكى مى رساند و نجات مى دهد باز مشرك مى شوند: «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ.» بر اساس اين كريمه، يكى از پيامدهاى منفى عدم اخلاص در دين و مطابق فطرت رفتار نكردن، تناقض گويى است كه مردم در خالقيت و ربوبيت پروردگار دچار آن مى شوند.

     11. جامعيت دين

دين مبين اسلام جامع ترين شرايع آسمانى است. كريمه 13 سوره مباركه «شورى» مى فرمايد: «برايتان از دين همان را تشريع كرد كه نوح را بدان توصيه فرمود، و آنچه ما به تو وحى كرديم و به ابراهيم و موسى و عيسى توصيه نموديم اين بود كه دين را بپا بداريد، و در آن تفرقه نيندازيد. آنچه كه شما مشركان را به سويش دعوت مى كنيد بر آنان گران مى آيد، و اين خداست كه هر كس را بخواهد براى تقرب به درگاه خود برمى گزيند، و كسانى را به سوى خود هدايت مى كند كه همواره در امور به او مراجعه نمايند.»

     قرآن كريم، در اين آيه، به تعريف دين به منزله محتواى وحى مى پردازد و مى فرمايد: محتواى وحى عبارت است از دين الهى واحدى كه بايد تمامى ابناى بشر به آن بپيوندند و آن را سنت و روش زندگى خود و راه به سوى سعادت خود برگزينند. بر اساس اين كريمه، شريعت محمدى جامع ترين شرايعى است كه از ناحيه خداوند نازل شده و اختلاف هايى كه در اين دين واحد پيدا شده از ناحيه وحى آسمانى نيست، بلكه از ناحيه ستمكارى و ياغى گرى هايى است كه عده اى با علم و اطلاع در دين خدا به راه انداخته اند.

     علّامه طباطبائى در تفسير گرانسنگ الميزان ذيل كريمه «شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى» (شورى: 13) نكات مهمى را پيرامون ماهيت و ويژگى هاى اصلى دين از نگاه ما بيان مى فرمايد كه توجه به آنها خالى از فايده نيست: اول اينكه، از سياق آيه ـ بدان جهت كه سياق منت نهادن است ـ اين معنا استفاده مى شود كه شريعت محمدى جامع همه شريعت هاى گذشته است. دوم اينكه، شرايع الهى، يعنى آن اديانى كه مستند به وحى هستند؛ شريعت نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلوات اللّه عليهم)، تنها همين شرايع مذكور در آيه اند؛ چون اگر شريعت ديگرى وجود مى داشت بايد در اين مقام كه مقام بيان جامعيت شريعت اسلام است نام برده مى شد. لازمه نكته دوم اين است كه اولاً، قبل از نوح شريعتى، يعنى قوانين حاكمه اى در جوامع بشرى آن روز وجود نداشته تا در رفع اختلافات اجتماعى كه پيش مى آمده به كار رود. و ثانيا، انبيايى كه بعد از نوح عليه السلامو تا زمان ابراهيم عليه السلام مبعوث شدند همه پيرو شريعت نوح بوده اند و انبيايى كه بعد از ابراهيم و قبل از موسى مبعوث شده بودند تابع و پيرو شريعت ابراهيم بودند و انبياى بعد از موسى و قبل از عيسى پيرو شريعت موسى، و انبياى بعد از عيسى تابع شريعت آن جناب بوده اند. سوم اينكه، انبياى صاحبان شريعت، كه قرآن كريم ايشان را اولوالعزم خوانده، تنها همين پنج نفرند؛ چون اگر پيغمبر اولوالعزم ديگرى مى بود بايد در اين مقام كه مقام مقايسه شريعت اسلام با ساير شرايع است نامش برده مى شد. پس اين پنج تن بزرگان انبيا هستند و به عبارت فنى تر، پيامبران اولوالعزم هستند. مؤيد نكات فوق، كريمه ديگر قرآنى است كه در سوره مباركه «احزاب» قرار دارد: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ وَإِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ» (احزاب: 7)؛ (به خاطر آور) هنگامى را كه از پيامبران ميثاق گرفتيم، و (همچنين) از تو و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم (كه در اداى مسئوليت تبليغ و رسالت كوتاهى نكنند).

      12. بخش ناپذير بودنِ دين و دين دارى

از جمله ويژگى ها و خصيصه هاى اصلى دين اسلام اين است كه اين دين زمانى انسان را به كمال خود مى رساند و ضامن سعادت و خوش بختى فرد و اجتماع مى شود كه به همه محتواى آن بدون كم و كاست عمل شود. حفظ و حراست از دين زمانى رخ مى دهد كه تمامى محتواى آن اقامه شود. تقسيم، تبعيض، پاره پاره كردن و تفرقه و اختلاف در دين و ايمان و اقامه بعض و ترك بعض ديگر، اقامه دين نبوده و كمالى مترتب بر آن نخواهد شد. از اين رو، در ادامه آيه 13 سوره «شورى» مى خوانيم: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا.» كلمه «أن» در اين جمله تفسيرى است، و معناى اقامه دين، حفظ آن است به اينكه پيروى اش كنند و به احكامش عمل نمايند. الف و لام در كلمه «الدين» الف و لام عهد است؛ يعنى آنچه به همه انبياى نامبرده وصيت و وحى كرده بوديم اين بود كه از دينى كه براى شما تشريع شده پيروى كنيد و در آن تفرقه ننماييد و وحدت آن را حفظ نموده در آن اختلاف نكنيد.

     پس بر همه مردم واجب است دين خدا را به طور كامل به پا دارند و در انجام اين وظيفه تبعيض قايل نشوند كه برخى از احكام دين را به پا بدارند و برخى ديگر را رها كنند. اقامه كردن دين عبارت است از اينكه به تمامى آنچه كه خدا نازل كرده و عمل بدان را واجب نموده ايمان بياورند و مجموع شرايعى كه خدا بر انبيا نازل كرده يك دين است كه بايد اقامه شود و در آن ايجاد تفرقه نكنند.

     13. استكبارستيزى

نكته زيباى ديگرى كه از اين آيه به دست مى آيد اين است كه خداى متعال براى اينكه بى نيازى خود از ايمان مشركان و نيز علت ايمان نياوردن آنها و علت ايمان آوردن مؤمنان را بيان كند، در جمله اى كوتاه و رسا مى فرمايد: «كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ»  (شورى: 13). علت ايمان نياوردن آنها استكبارى است كه مى ورزند و در واقع، دل خود را آماده پذيرش حق نكرده اند؛ چون مراد از جمله «ما تدعوهم اليه» (آنچه ايشان را بدان مى خوانى) دين توحيدى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مردم را بدان دعوت مى كرد، نه اصل توحيد به تنهايى؛ چراكه به شهادت آيه بعدى، اهل كتاب در دين توحيد اختلاف به راه انداختند؛ يعنى توحيد را قبول داشتند، ولى آن را آن گونه قبول داشتند كه خود مى پسنديدند و آراء و ديدگاه هاى شخصى و برخاسته از هواهاى نفسانى شان اقتضا مى كرد، نه آن گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله تبيين مى فرمودند. مراد از جمله «كبر على المشركين» اين است كه پذيرفتن دين توحيد حقيقى بر مشركان گران آمد؛ چون نمى توانستند استكبار نورزند و توحيد را به معناى واقعى كلمه كه همان يكتايى پروردگار عالم است بپذيرند. اين در حالى است كه در جمله بعد، خداوند مى فرمايد: «اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ»؛ خداوند جمع و جلب مى كند به سوى خود كسانى را كه بخواهد و نيز كسانى كه شرايط درونى خود را آماده كرده اند به سوى خود هدايت مى كند. از آيه، به ويژه جمله «اللّه يجتبى اليه» به روشنى برمى آيد كه خداى تعالى بى نياز از ايمان مشركان است و مؤلفه ها و صفاتى مانند «عدم استكبار» و «انابه» موجب مى شود خداوند آنها را كه بخواهد جمع، جلب و هدايت كند. مشابه اين كريمه در خصوص اين مسئله كه پروردگار بى نياز از ايمان و عبادت مشركان است، آيه 38 سوره مباركه «فصلت» مى باشد كه به روشنى دلالت مى كند پروردگار عالم بى نياز از عبادت مردم است: «فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِندَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَهُمْ لَا يَسْأَمُونَ»؛ و اگر (از عبادت پروردگار) تكبر كنند، كسانى كه نزد پروردگار تو هستند شب و روز براى او تسبيح مى گويند و خسته نمى شود.

      14. كامل و تمام بودن دين

ويژگى برجسته ديگر اين دين كه غيرقابل تفكيك از آن است و آن را به گونه اى تقويت مى كند كه موجبات يأس و نااميدى كفار را از دسترسى به آن فراهم مى آورد، بلكه به صراحت مى توان گفت دين بدون آن پذيرفته نمى شود و رسالت پيامبر هم بدون ابلاغ آن به مردم ناتمام مى ماند، خصيصه كامل بودن دين است. اين ويژگى از برجسته ترين ويژگى هاى دين حق به شمار مى رود. اين خصيصه و ويژگى همان ولايت ائمه اطهار و امامان ابرار و نصب جانشينان پاك سرشتى است كه در هر زمان زمام امور جامعه را به دست مى گيرند و انسان ستمگر را به راه راست كه همان دين حق است هدايت مى كنند. اين شخصيت هاى برجسته و امامان معصوم كه از طرف خداوند بزرگ به وسيله آخرين پيامبرش حضرت ختمى مرتبت تعيين و امارت و صدارت جامعه مؤمنان را بر عهده مى گيرند دوازده نفرند؛ اولين آنها اميرالمؤمنين حضرت على بن ابى طالب عليه السلام و آخرين آنها حضرت مهدى عليه السلام هستند و در زمان غيبت امام دوازدهم و دوران غيبت كبرا ولايت و زعامت جامعه مؤمنان بر عهده فقهاى عادل، متقى، شجاع و آشنا به مسائل زمان مى رسد. به هر حال، از منظر اين دين، جامعه مؤمنان هيچ گاه و در هيچ زمانى خالى از حجت و امام بر حق كه امور ظاهرى و باطنى را يا مستقيم و يا به طور غيرمستقيم اداره مى كند نيست. كريمه هاى 3 و 67 از سوره مباركه «مائده» اين معنى را بيان مى كنند (طباطبائى، بى تا، ج 5، ص 282ـ292.

     15 خوف ستيزى و امنيت ورزى

«... الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ...» (مائده: 3). كلمه يأس و نوميدى در مقابل كلمه رجاء و اميد است و دين، يعنى: معارفى كه از ناحيه خداى تعالى در اصول و قواعدى تحت نام «اسلام» به تدريج نازل شده است. جمله فوق به خوبى دلالت دارد بر اينكه كفار قبل از نزول اين آيه و روزى كه اين آيه مربوط به آن روز است، اميد آن را داشته اند كه بتوانند اسلام را از هر طريقى كه شده از بين ببرند و اين خطر آن قدر زياد بوده كه جا داشته مؤمنان از آن بر حذر باشند و از وقوع چنان خطرى بترسند. از اين رو، خداى متعال فرموده: «فلا تخشوهم...» در حقيقت، قرآن از اين راه خواسته است به مسلمانان تأمين بدهد و بفرمايد بعد از امروز ديگر از بروز آن خطر نترسيد. آيات زير از وجود آن خطر خبر مى دهد و مى فرمايد: «وَدَّت طَّآئِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ وَمَا يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ» (آل عمران: 69)؛ جمعى از اهل كتاب (يهود) دوست داشتند (و آرزو مى كردند) شما را گمراه كنند (اما آنها بايد بدانند كه نمى توانند شما را گمراه كنند)، آنها گمراه نمى كنند مگر خودشان را و نمى فهمند. نيز مى فرمايد: «وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُم مِن بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارا حَسَدا مِنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُواْ وَاصْفَحُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (بقره: 109).

     بنابراين، آيات قرآن تماميت يأس كفار را از اينجا ناشى مى داند كه خداى سبحان براى اين دين كسى را نصب كرده است كه قائم مقام رسول خدا صلى الله عليه و آلهباشد، و در حفظ دين و تدبير امر آن و ارشاد امت متدين كار خود آن جناب را انجام دهد، به نحوى كه خلأى براى آرزوى شوم كفار باقى نماند و كفار براى هميشه از ضربه زدن به اسلام مأيوس شوند؛ زيرا تا امر دين قائم به شخص معينى باشد دشمنان آن مى توانند اين آرزو را در سر بپرورانند كه با از بين رفتن آن شخص دين هم از بين برود؛ ولى وقتى قيام به حاملى شخصى، مبدل به قيام به حاملى نوعى شد، آن دين به حد كمال مى رسد و از حالت حدوث به حالت بقا متحول مى گردد و نعمت دين تمام مى شود.

      پس ولايت كه مشروع واحدى است، تا قبل از امروز ناقص بود و به حد تمام نرسيده بود؛ امروز با نصب ولىّ امر بعد از رسول تمام شد؛ زمانى كه دين خدا در تشريعش به حد كمال رسيد و نعمت ولايت تمام شد: «رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينا» (مائده: 3)؛ من اسلام را بدان جهت كه دينى از اديان توحيد است براى شما پسنديدم. در اين دين غير از خدا كسى پرستيده نمى شود و با در نظر گرفتن اينكه طاعت همان عبادت است، قهرا غير از او كسى اطاعت نمى شود. پس بر مؤمنان است كه تنها او را پرستش كنند و چيزى را در اطاعت شريك او نسازند، مگر كسى را كه خود او دستور داده اطاعتش كنند.

     16. خلافت دايمى و نهايى

ويژگى ديگر اين دين پابرجايى، ريشه دارى و خلافت دايمى و نهايى روى زمين است كه تنها ايمان آوردندگان، مؤمنان و صالحان و در رأس آنها حضرت بقيه اللّه الاعظم قرار دارند مى باشد. «خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده مى دهد كه قطعا آنان را حكمران روى زمين خواهد كرد، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را بخشيد و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مى كند، آنچنان كه تنها مرا مى پرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت و كسانى كه پس از آن كافر شوند آنها فاسقانند» (نور: 55).

     بر اساس اين كريمه، خداوند به كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده كه به زودى جامعه اى برايشان تشكيل خواهد شد به تمام معنا صالح كه از كفر و نفاق و فسق پاك و به دور باشد. اين جامعه زمين را به ارث برده و در عقايد افراد آن و اعمالشان جز دين حق چيزى حاكم نشود. ايمن زندگى مى كنند و ترسى از دشمن داخلى يا خارجى ندارند. از كيد نيرنگ بازان و ظلم ستمكاران و زورگويى زورگويان آزاد باشند. نكته قابل توجه اينكه چنين مجتمع طيب و طاهرى تاكنون در دنيا منعقد نشده و دنيا از بعثت خاتم صلى الله عليه و آلهتاكنون رويش به چنين جامعه اى باز نشده است. به همين روى، اگر مصداقى پيدا كند جز در روزگار مهدى عليه السلام نخواهد بود؛ چون اخبار متواترى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آلهو ائمّه اطهار عليهم السلام در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعه اى خبر مى دهد.

نتيجه گيرى

بررسى ويژگى هاى شانزده گانه فوق گواه آن است كه دين در ادبيات اسلامى و قرآنى با آنچه در غرب تحت اين عنوان مشهور و معروف است بكلى متفاوت است. اين دين واضع و متولى معينى دارد. كسى كه آن را براى بشريت خواسته است، ضمن آنكه خالق اوست، عليم و حكيم است؛ بنابراين، همه ابعاد بشر را با تمامى پيچيدگى هايش مى شناسد، سعادت او را براى دو جهان (جهان آخرت و جهان دنيا) مى داند به همين روى، ويژگى هاى دين او كه دربردارنده سعادت همگى بشريت است، هم سعادت را براى يك حيات جاودان و هم براى يك حيات دنيوى تأمين مى كند. در چنين دين جامعى، مبارزه با فتنه، ظلم و آشوب، استكبارستيزى و هر چيز ديگرى كه مانع و خار سر راه هدايت مردم است تدارك ديده شده است. پذيرش و عدم پذيرش آن كاملاً اختيارى است و اجبار و فشارى و حرج و ضررى را براى فرد به همراه ندارد. سود و زيان آن متوجه خود فرد است. با ساخت وجودى بشر هماهنگ است. در خود الگو دارد و مردم مى توانند با تأسى به الگو راه درست را سريع بشناسند و آن را در زندگى خود به كار گيرند. جامع و كامل است، تام و تمام است، خوف ستيز و امنيت ورز است و خلافت دايمى صالحان بشريت را در خود دارد.


منابع

ابوعبيد، القاسم بن سلام (1404ق)، غريب الحديث، بى جا، ادارة العامه للمعمات احياءالتراث.

پترسون، مايكل و ديگران (1383)، عقل و اعتقاد دينى: درآمدى بر فلسفه دين، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، تهران، طرح نو.

راغب اصفهانى، حسين بن محمد (1363)، المفردات، بى جا، دفتر نشر كتاب.

سيمز، جفرى، «معنا و غايت دين در گفت وگو با كنت ول اسميت»، ترجمه پريوا عروج نيا، كيان، ش 43، ص 4ـ14.

طباطبائى، سيدمحمدحسين (بى تا)، الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى همدانى، بى جا، دارالعلم.

ـــــ (بى تا)، نهاية الحكمه، قم، دارالتبليغ الاسلامى.

كيسلر، نورمن ال (1375)، فلسفه دين، ترجمه حميدرضا آيت اللهى، تهران، حكمت.

مصباح، محمدتقى، «دين»، در: سايت سراج، .http://seraj

موسوى خمينى، سيدروح اللّه (بى تا)، رساله عمليه، بى جا، بى نا.

نمازى، محمود، «تجربه دينى، مفهوم و خاستگاه» (بهمن 1382)، معرفت، ش 74، ص 8ـ21

ـــــ «ويژگى هاى تجربه دينى از دو منظر غربى و اسلامى» (اسفند 1384)، معرفت، ش 99، ص 18ـ27.

 Ninian Smart (1984), The Religious Experience of Mankind, NewYork, Scribners.