ماهيت جريان فراماسونرى

معرفت سال بيست و دوم ـ شماره 184 ـ فروردين 1392، 11ـ28

جواد سليمانى اميرى*

چكيده

يكى از جريان هاى رازآلود و نيمه مخفى بين المللى، كه در عرصه فكر و فرهنگ و سياست خودنمايى كرده، جريان فراماسونرى است. هدف اين جريان اين است كه با روش هاى خاصى بر ملل عالم سلطه فرهنگى، سياسى و اقتصادى پيدا كند. فعاليت هاى كارساز تشكيلاتى اين جريان در قرن بيستم در جوامع دينى آشكار گرديده است، ولى امروزه بعضا نمادهايى از فعاليت هاى اين جريان بدون نام و نشان آشكار در جوامع دينى مشاهده مى شود. يكى از اهداف آنان، استحاله انقلاب هاى دينى با ترفند خطرناك عبور از دين با نام دين است. ماسون ها با طراحى خاصى به تحريف معارف دين مى پردازند و باورهاى مردم را نسبت به معارف اصيل دين سست مى كنند. اين مقال با تكيه بر نوشته هاى يحيى هارون و برخى ديگر از محققان فراماسونرى، به مفهوم و ريشه هاى فراماسونى، و ديدگاه هاى آنان نسبت به دين و معارف آن با تكيه بر گزاره هاى منقول از ماسون هاى ترك مورد بررسى قرار گرفته است.

 

كليدواژه ها: فراماسونرى، تحريف دين، استحاله انقلاب، اينتليجنس سرويس، سازمان هاى مخفى.


* استاديار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.                                             soleimani@qabas.net

دريافت: 10/4/91               پذيرش: 29/11/91.


مقدّمه

يكى از تشكل هاى نيمه پنهان و مرموزى كه به صورت رازآلود در تحولات فرهنگى اجتماعى و دگرگونى هاى تاريخ نقش آفرينى كرده و مى كند، تشكل نيمه سرى فراماسونرى است. غالب افراد جامعه ايران و مردم ممالك ديگر با اين اسم آشنا هستند، ولى عمليات پشت پرده اين جريان موجب گرديد كه هويت اين جريان براى ملت ها در هاله اى از ابهام باقى بماند، به گونه اى كه اسامى و زندگى نامه ماسون ها و ويژگى هاى تشكل آنان و هدف تشكيل آنها و گستره فعاليت و نفوذشان روشن و شفاف نيست. ازاين رو، در اين نوشتار سعى شده است با استفاده از منابع و تحقيقات قابل دسترسى هويت اين جريان بررسى شود.

     نخستين ضربه كاراى ماسون ها به منافع ملت ايران، در انقلاب مشروطيت نمايان گرديد. انقلاب مشروطه ايران طليعه يك تحول اجتماعى، سياسى و مذهبى بزرگ در تاريخ معاصر ايران بود كه پس از قرن ها سيطره استبداد و استعمار بر اين كشور، مى توانست تأثير عميقى در انديشه سياسى ـ اجتماعى و دينى ملت ايران بگذارد و زمينه برپايى تمدن اسلامى چشمگيرى را در يك كشور جهان سوم در خاورميانه پديد آورد، ولى چشم نامرئى و قدرتمند جريان فراماسونرى چند دهه پيش از وقوع حادثه (پس از نهضت تنباكو) بوى آن را استشمام كرد و با برنامه ريزى حساب شده اى بر آن مهار زد. ماسون ها ابتدا با مشاهده تمناى تحول در توده مردم، به صورت زيركانه و مرموزانه اى نخستين جرقه انقلاب را با دست نيمه پنهان ماسونى همچون ميرزا ملكم خان زدند تا پس از آغاز نهضت همواره جاى پايى در آن داشته باشند و در كشاكش نهضت آن را به نفع خويش مصادره كنند.

     ازآن رو كه يكى از آبشخورهاى جريان فراماسونرى سازمان اطلاعاتى اينتليجنس سرويس است، بجاست پيش از ورود به بحث فراماسونرى، درباره سرويس اطلاعاتى مذكور بحث شود. شايد اينتليجنس سرويس در فرهنگ عمومى ايرانيان نامى ناآشناست. جامعه ما بيش از آنكه با واژه «اينتليجنس سرويس» آشنا باشند، با فراماسونرى آشنايى دارند و حال آنكه فراماسونرى به عنوان يك سازمان مخفى، بر بنياد اينتليجنس سرويس، يعنى سازمان فوق سرى بريتانيا، استوار است. بنابراين، اگر در تحليل رخدادهاى تاريخى و سياسى ـ اجتماعى صرفا بر روى فراماسونرى تكيه كنيم و يا به نقش مستقيم و ظاهرى اجزاى سفارت انگليس در وقايع و تحولات بنگريم يقينا بى راهه رفته و سررشته حوادث را از كف داده ايم.

     براى نمونه، اگر در تحليل فرايند سلطه غرب بر نهضت مشروطيت، تنها به دخالت ماسون ها و يا به رايزنى هاى اجزاى سفارت انگليس در تهران با درباريان بسنده كنيم اشتباه فاحشى مرتكب شده ايم؛ زيرا اسناد بر جاى مانده نشان مى دهد دو مأمور سازمان اينتليجنس سرويس يعنى اردشير جى (يا اردشير ريپورتر) و ميرزا كريم خان رشتى نقش مهم و زيربنايى در انحراف نهضت مشروطيت و روى كار آمدن رضا خان ايفا كرده اند و اساسا استعمار انگليس طرح نهايى و نقشه جامع خود را به كمك مأموران اينتليجنس سرويس جامه عمل پوشانده است.

     دستگاه جاسوسى فوق سرى اينتليجنس سرويس همان شبكه اطلاعاتى زيرينى است كه فعالان عرصه نيمه پنهان فراماسونرى و يا سياست مداران رسمى استعمار در كشورها و برخى از منورالفكرها نمودهاى پيدا و يا نيمه پيداى اين شبكه ناپيدا هستند. ازاين رو، بجاست در مقدّمه اين مقال قدرى درباره هويت اين سازمان از زبان و قلم محققانِ كانون تولد و زادگاهش سخن بگوييم.

     كريستوفر آندريو، استاد ارشد دانشگاه كمبريج و مدير مجله «Historical Journal» در نخستين پژوهش جدى خود درباره تاريخ سرويس هاى اطلاعاتى انگليس، برخى اطلاعات مفيد را در مورد اينتليجنس سرويس برملا كرده است. از عبارات وى چنين به دست مى آيد كه پنهان كارى فوق تصور و شديد از ويژگى هاى مهم سازمان مزبور مى باشد. وى از زبان يكى از كارمندان پيشين اطلاعاتى اينتليجنس سرويس مى نويسد:

ملكم ماگريج (كارمند پيشين اطلاعاتى) از سال هاى خدمت در اينتليجنس سرويس اين درس را آموخته است: «تا زمانى كه راه هاى غيرمستقيم وجود دارد، هيچ كارى را نبايد به سادگى و از راه مستقيم آن انجام داد. پنهان كارى همان قدر براى كار اطلاعاتى ضرورى است كه لباس رسمى براى آيين عشاى ربانى و يا تاريكى براى مراسم احضار روح، لذا بايد پنهان كارى به هر بهائى محفوظ بماند؛ چه دليلى داشته باشد و چه نداشته باشد (Andrew, p. xv-xvi، به نقل از: مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى، 1371، ج 2، ص 17).

از منظر اين سازمان، نوعِ اطلاع در ارائه و يا پنهان كردن آن تأثير ندارد، بلكه اساسا اصل اولى و ضرورى در اين سازمان اين است كه هيچ اطلاعى از آن فاش نشود. براى اين منظور براى پنهان ماندن همه چيز، حتى رابط هايى كه ابزار اين سازمان هستند نبايد از نقشه كلى و طرحِ در دست اجراى سازمان اطلاع داشته باشند. راهكار رسيدن به اين هدف، تعقيب اهداف از مسيرهاى پرپيچ و خم و غيرمستقيم است؛ چراكه در پرسش هاى مستقيم و مراجعات بى واسطه كشف نيات پرسشگر و نقشه و نيت طراحى شده آسان خواهد شد.

     بنابراين، هيچ معلوم نيست كه ماسون هاى ايرانى و يا اعضاى سفارت انگليس كه از بارزترين بازوان اجرايى اين سازمان در كشورهاى مقصود هستند، خود از نيات آنها اطلاع وافى داشته باشند؛ شايد نه تقى زاده و نه ميرزا ملكم خان، كه يكى فعال سياسى و ديگرى فعال فرهنگى انقلاب مشروطه به شمار مى آمدند، نمى دانستند در چه پازلى قرار گرفته و چه نقشى مى آفرينند.

     نكته ظريف و مهم ديگرى كه از راه هاى تحقيق كريستوفر به دست مى آيد اين است كه اينتلجينس سرويس براى اطلاعات مربوط به پيش از بحران ها ارزش افزون ترى نسبت به اطلاعات درون بحران قايل است و در حفظ و حراست از آن سرسختى بيشترى مى كند (همان).

     راز چنين روشى اين است كه سازمان هاى مخوف و پيچيده جاسوسى سال ها پيش از رسيدن فرصت مناسب، اهداف موردنظر خود را ترسيم كرده و براى نيل به آن زمينه سازى مى كنند و همين امر موجب مى شود تا ملت ها بدون آگاهى از ريشه هاى دگرگونى هايى كه بر آنها تحميل مى شود بازيچه آنان شده، همواره مغلوب اراده آنان باشند. اينتليجنس سرويس در زمان هاى بسيار دور از وقوع حادثه، آن را طراحى و براى وقوع آن بسترسازى مى كند، به گونه اى كه در مخيله نوع انسان ها نمى گنجد كه تحولات زمانه شان دو دهه يا سه دهه و حتى يك قرن پيش طراحى شده و امروز آنها بازيچه دست شبكه جاسوسى انگليس بوده اند. حتى ملت ها پس از غلبه استعمار بر انقلاب هايشان نيز نمى توانند باور كنند كه اين غلبه با برنامه اى حساب شده و از ديرباز طراحى شده است. غالب افراد گمان مى كنند سلطه استعمار مرهون زيركى ها و خيانت هاى عواملشان در درون بحران هاست.

     شايد احتمال طراحى عمليات انتقال قدرت از قاجار به پهلوى، از زمان نهضت تنباكو احتمالى ضعيف جلوه كند؛ ولى مطالب فوق نشان مى دهد اين امر بسيار طبيعى است؛ زيرا استعمار انگليس از جنگ هاى ايران و روس يا نهضت تنباكو به قدرت شگرف روحانيت شيعه براى بسيج ملت ايران عليه استعمار پى برد و ازاين رو، با طراحى حساب شده، روحانيت را از صحنه انقلاب مشروطيت كنار زد تا پنجه سلطه خويش را در ايران فرو برد.

     دستاورد كريستوفر در پويش علمى اطلاعاتى خويش با اينتليجنس سرويس، پنهان كارى شديد، اصرار لجوجانه بر مخفى نگاه داشتن اطلاعاتِ پيش از بحران در پس از بحران، در برخورد با اخبار جنگ جهانى اول و دوم بوده است، لكن به نظر مى رسد عمق اين جريان به پيش از جنگ جهانى اول نيز باز گردد و اطلاعات اينتليجنس سرويس بر فراز رخدادهاى قبل از اين تاريخ نيز سايه افكنده باشد.

     كريستوفر در ادامه، مورخان را به ضرورت توجه به ابعاد اطلاعاتى تاريخ هشدار داده، در وصف مخفى كارى فزاينده سازمان اطلاعات بريتانيا مى نويسد: «در بسيارى از بيوگرافى هاى عالى نخست وزيران، وزيران امور خارجه و ساير وزيران بريتانيا، حتى نام رؤساى سرويس هاى اطلاعاتى شان ذكر نشده است» (همان، ص 19).

     اين گزارش ها نشان مى دهد دستگاه اطلاعاتى انگليس از نوعى استقلال سياسى و امنيتى در نظام حاكم انگليس برخوردار است و در حقيقت، حق حكومت را براى خود جعل كرده و گردانندگان آن، نه تنها در ذيل قدرت حكومت نيستند، بلكه بر قدرت حاكميت دارند.

     پس از كشف رسوايى هاى اطلاعاتى پيوند «سيا» با اينتليجنس سرويس در دهه 1980م و فاش شدن نفوذ شوروى (سابق) در جامعه اطلاعاتى بريتانيا، به ناچار براى نخستين بار دولت انگليس به وجود چنين سازمانى (اينتليجنس سرويس)دردوران صلح اعتراف كرد،واندك اندك برخى از امور مربوط به سازمان نشر يافت (همان، ص 20).

     با توضيحات فوق، روشن گرديد مسئله سازمان اطلاعاتى اينتليجنس سرويس و كاركرد آن در راستاى اهداف شوم استعمار، مسئله اى جدى و غيرقابل اغماض است. اين سازمان، شبكه زيرين شبكه اطلاعاتى بريتانيا را تشكيل مى دهد، به گونه اى كه دولت، مجلس، لژهاى فراماسونرى و اجزاى وزات خارجه بر بنياد آن استوار مى باشند. اين سازمان براى آينده هاى دور برنامه ريزى كرده و براى نيل به اهداف درازمدت بسترسازى مى كند و اهتمامش بر حفظ اسناد مربوط به فعاليت هاى جاسوسى اش در قبل از بروز بحران ها، خود نشانگر اهميت اين فعاليت ها در رويش بحران و ظهور فتنه ها در كشورها خواهد بود.

     از مجموع فعاليت هاى نيروهاى اينتليجنس سرويس در ايران، به دست مى آيد، يكى از مأموريت هاى جدى آنها همراهى و همگامى و فعال سازى و جهت دهى مجامع ماسونى بوده است، و از اينجا معلوم مى شود كه مجامع ماسونى به رغم شعار حمايت از مرام آدميت و منش انسانيت خود، يك تشكل خدمتگزار سياست انگليس بوده اند؛ اما با نقاب علمى ـ فرهنگى و زير چتر بشردوستى، صلح و عدالت خواهى اهداف خويش را تعقيب مى كردند. البته اين حقيقت در آينده با روشن شدن ريشه ها و فعاليت هاى چشمگير ماسون ها در عرصه سياست و اقتصاد كاملاً آشكار خواهد شد.

مفهوم فراماسونرى

فراماسون در زبان فرانسه با هجاى «Franc-Mason» به كار رفته و تلفظ انگليسى آن «فريمسن» (Freemason) است كه گاهى همراه با كمى دگرگونى در زبان پارسى به كار رفته است.

     در مورد معناى اين واژه، اقوال مختلفى مطرح شده است. برخى معناى آن را «افزارمند يا بنّايى دانسته اند كه آزاد بوده و با ابزارهايى مانند تَبَر، گُرز، چَكُش و اِسكَنه بر روى سنگ هاى تراش بردار كار مى كرده ـ و ازآن رو كه چنين سنگى در زبان انگليسى «فرى ستن» (Free Stone) نام داردـ"فريميسن" ناميده مى شده است (Hughan,1961, p.732).

     نيز احتمال داده اند از آن رو كه به اين بنّاها در نظام هاى فئودالى، آزاد بودند كه در هر منطقه اى از كشور كار كنند، به آنها «Freemason» گفته اند (Hawkins, 1981, p. 119).

     بنايان آزاد از هنرى پراهميت و موردنياز جامعه بهره مند بودند؛ ازاين رو، خود به خود اسرار حرفه و هنر خود را در ميان خويش نگاه مى داشتند و سمبل ها و علامت هايى قراردادى داشتند و به انجمن هاى صنفى وابسته بودند كه به صورت پنهانى فعاليت مى كردند. اين گونه انجمن هاى فراماسونگرى روزگار پيشين را بعدها «ماسونگرى عملى» (Operative Masonry) ناميدند.

     ولى در سده هاى بعد رفته رفته بنّايان و افزارمندان آزاد در اين انجمن ها كم شدند و اكثريت ثروتمندان، بلندپايگان، سرشناسان و انديشه گران، جايشان را اشغال كردند، و انجمن هاى مذكور صبغه عملى خود را از دست دادند و رنگ «نظرى» به خود گرفتند و به «فراماسونگرى نظرى» (Speculative Masonry) مبدل شدند (حائرى، 1368، ص 13ـ14).

     انجمن هاى فراماسونرى جديد (نظرى) داراى تكاپوها و برنامه هاى پنهانى بوده و هست و مرام نامه ها، علامت ها، مراسم و آدابى بر آن حكومت مى كند (Hughan, 1961, p. 736-737). شايان ذكر است برخى از نويسندگان معتقدند مرام نامه و شيوه جديد فراماسونرى ريشه در يهوديگرى دارد (ر.ك: عنان، 1358؛ حائرى، 1368، ص 14).

ريشه هاى فراماسونرى گرى

برخى معتقدند: ريشه هاى فراماسونرى گرى به دير سليمان و هندسه اقليدسى بازمى گردد، ولى بعضى ديگر معتقدند: اين سخنان افسانه و داستان است؛ طبق اسناد تاريخى، تشكيلات فراماسونرى از سال (1717م / 1130ق) آغاز به كار كرد و انگليسى ها سنگ بناى آن را نهادند. در آن سال 4 لُژ انگليسى با هم متحد شده و يك «لژ بزرگ» (Grand Lodge) را تشكيل دادند، كه روزبه روز بر اهميت و گسترش آن افزوده شد (Hunter, 1952).

     اما از آن رو كه تشكل هاى مهم و قوى هرگز بدون بسترسازى و فراهم شدن زمينه پديد نمى آيند، فراماسونرى نيز يكباره در سال 1717م از زمين سر بر نياورده است؛ يقينا چنين تشكيلات پيچيده اى بى ريشه نبوده و طى فرايند منطقى و واقعى پديد آمده است.

     برخى از بررسى ها نشان مى دهد فرقه هاى پنهانى و انجمن هاى مخفى و جريان هاى رازآلود مرتبط با يهود سرچشمه هاى اصلى فراماسونرى بوده اند. در اين زمينه، برخى از محققان معتقدند: فراماسونرى استمرار حركت هاى مرموز گروهاى مخفى و دسيسه گران يهودى اروپا در سده سيزدهم ميلادى و بعد از آن است.

     «پيشينه واقعى فراماسونرى را بايد در طريقت رازآميز كابالا و سازمان هاى يهوديان مخفى مستقر در كشورهاى مختلف اروپايى، از جمله انگلستان و اسكاتلند، جست وجو كرد. از اين زاويه نگرش، فراماسونرى را بايد تداوم جريانى دانست كه با تكاپوهاى دسيسه گرانه اليگارشى يهوديان اسپانيا در نيمه دوم سده سيزدهم ميلادى آغاز شد و در سده هاى پسين ميراث و سنن آن تداوم يافت. اين جريان در سده هفدهم برخى سازمان هاى پنهان و توطئه گر را آفريد كه به عنوان پيش نمونه هاى فراماسونرى شناخته مى شوند» (شهبازى، 1377، ج 4، ص 59).

     يكى از فرقه هاى مرتبط با فراماسونرى، فرقه توطئه گر و مخفى «يسوعى» است. يهوديان عضو در اين فرقه، در تشكيلات فراماسونرى عضو بودند و هدف واحدى را در قرن هجدهم ميلادى تعقيب مى كردند. رابطه اين گروه با فراماسونرى در همان دوره كشف شد و بر سرزبان ها افتاد. اين فرقه نقش مهمى در تلاش استعمارى اروپاييان در ممالك مستعمراتى شان بوده است.

     رابطه «انجمن يسوعى» كه به عنوان يك فرقه مذهبى افراطى و مخوف شناخته مى شد، با فراماسونرى سده هيجدهم از طريق نقش مشترك يهوديان مخفى در اداره هر دو سازمان و كاركردهاى مشترك توطئه آميزشان قابل توضيح است.

     در اروپاى سده هجدهم بسيارى به وجود چنين رابطه اى باور داشتند و به نوشته دائره المعارف ماسونى ماكى، «يسوعى ها را متهم مى كردند كه با فراماسون ها رابطه تنگاتنگ دارند» (Mackey, 1961, p. 506).

     يكى ديگر از آبشخورهاى فراماسونرى، فرقه «روزنكروتس» است. روزنكروتس نام فردى است كه هشت نفر از شاگردانش را دور خود گرد آورد و يك انجمن مخفى به نام «مجمع برادران» را تشكيل داد و هريك از اين هشت تن را مأمور كرد به كشورى بروند. روزنكروتس در سال 1484 در 106 سالگى درگذشت و در مقبره اى مخفى به خاك سپرده شد. ولى سرانجام در سال 1614 رساله اى با نام «اصلاح عمومى سراسرجهان» ازسوى اين انجمن منتشر گرديد. موضوع اين رساله، داستان سير و سياحت فردى به نام كريستيان روزنكروتس (Christian Rosencrantz) است به قبرس، دمشق، مصر، فاس و اسپانيا براى آشنايى با حكما و دريافت راز و رمز هستى و اسرار جادو و كيمياگرى از ايشان. پيام اين رساله، دعوت به همدلى و همراهى با يك فرقه سياسى رازآميز و پنهان است با هدف «اصلاح جهان». در رساله، به اسلام و كليساى رم به شدت حمله شده و هر دو به كفر و توهين به مقدسات متهم شده اند. به نوشته اين رساله، بايد پاپ را با چنگ و ناخن تكه تكه كرد (ر.ك: گلسرخى، ص 660، به نقل از: شهبازى، 1377، ج 4، ص 121ـ122).

     گولد مى نويسد: «در رساله فوق اعلام شده كه اعضاى فرقه روزنكرنتس شرق و غرب، يعنى پاپ و محمد[ صلى الله عليه و آله]را محكوم مى كنند و به امپراتور روم [مقدس ]دعاى خير، اسرار و خزاين بزرگ طلاى خويش را تقديم مى دارند» (شهبازى، 1377، ج 4، ص 122).

     برخى از محققان انتشار رساله هاى «روزنكرنتس» را مبدأ شكل گيرى و زمينه پيدايش مجامع ماسونى شمرده اند؛ از جمله در دائره المعارف بريتانيكا مى خوانيم: «به زودى گروه هايى پديدار شدند كه خود را روزنكرنتسى و مأمور اصلاح جهان مى دانستند. اين سرآغاز گسترش وسيع گروه هايى رازآميز اروپاى مركزى است كه بعدها بعضا در فراماسونى سده هاى هجدهم ونوزدهم ادغام شدند» (همان).

     از مجموع مطالب فوق، پيداست فراماسونرى از مجامع مخفى اى كه ريشه در يهود داشته سرچشمه گرفته است و از انگلستان (خاستگاه روزنكرنتس) گسترش يافته و در پى مقابله با دين مسيحيت و اسلام و سيطره بر جهان با نام اصلاح طلبى است. البته برخى از محققان مانند رابرت نرك گولد ريشه روزنكرنتس فراماسونرى را قبول ندارند و اساسا منكر وجود سازمانى به نام روزنكرنتس در انگلستان سده هفدهم هستند. او فراماسونرى عملى، يعنى لژهاى بنايان را «پدر فراماسونرى نظرى» و رابطه ميان اين دو را «نسبى» مى داند و رابطه طريقت هاى رازآميز كابالايى با فراماسونرى را غيرمستقيم و از نوع «رابطه سببى» مى خواند (همان).

     ولى شواهد پيش گفته نشان مى دهد بازگرداندن فراماسونرى به بنايان آزاد و تقسيم آن به فراماسونرى عملى و فراماسونرى نظرى يا جديد سرپوشى براى فريب مردم است؛ زيرا ملت هاى دنيا نسبت به يهود، استعمار و توطئه گرى و دسيسه كردن روى خوش نشان نمى دهند؛ ازاين رو، اين گروه سعى دارد ماهيت پوشالى و مرموزانه خود را با امورى مانند بنايان آزاد و جعل افسانه هاى بى پايه نمادهاى موهوم پوشش دهد، در حالى كه اسناد موجود حاكى از اين است كه جريان مذكور امروزه طيف گسترده اى از نخبگان سياسى فرهنگى عالم را دربر مى گيرد و در پى يكپارچه كردن نظام عالم تحت مديريت خود است.

ديدگاه فراماسونرى درباره دين و معارف آن

مقصود از «دين» در اينجا اديان آسمانى است. از آن رو كه فراماسونرى سازمانى مخفى است و بر اساس پنهان كارى بنا نهاده شده، در مورد اعتقاد به دين نيز مخفى كارى مى كند. ازاين رو، كشف نيات و ايدئولوژى نهانى آنان در برخوردهاى اوليه شان ممكن نمى باشد. لكن فراماسون ها پس از نفوذ فزاينده در برخى جوامع، احساس امنيت نمودند و منويات خود را فاش كردند. يكى از كشورهايى كه ماسون ها در آن نفوذ فزاينده اى نمودند تركيه است. آنان در تركيه موفق شدند نظام دينى عثمانى را سرنگون و نظام لائيك و بى دين آتاتورك را جايگزين آن نمايند؛ از اين رو، با جرئت اهداف پنهان خود را فاش كردند. به همين دليل، با مطالعه نشريات ماسونى تركيه و نيز با دقت در موضع گيرى هاى ماسون هايى كه درجات بالايى از سلسله مراتب ماسونى را طى كرده اند، مى توان به اعتقادات نهانى جريان فراماسونرى دست يافت. حال از آن رو كه در ميان اعتقادات بشر عقايد دينى از اهميت والايى برخوردار است، در اين مقال عقايد ماسون ها در مورد مسائل اساسى دين را مورد بررسى قرار مى دهيم.

     ماسون ها در برخى نشريات خود علنا گفته اند: مرام و تشكيلات ماسونى يك نهاد دينى نيست، بلكه يك فلسفه است؛ يعنى بر بنياد عقل استوار است نه تعبد نسبت به آيين خاصِ آسمانى، چنان كه يكى از نشرياتشان نوشت: «ماسونى دين نيست، بلكه يك فلسفه است؛ برحسب ماهيت حقيقى، بايستى برتر از مؤسسات دينى واقع شده باشد. يك حدس غيرعلمى، يك منطق مغاير با عقل و يك ديدگاه متكى بر عقيده، فلسفه شمرده نمى شود، فلسفه دين نيست» (نشريه شرق بزرگ، ش 19، ص 17، به نقل از: هارون، 1369، ص 199).

     ولى به رغم ادعاى مذكور، آنان در جوامع دينى سعى مى كنند خود را مذهبى و متدين جلوه دهند تا از منظر جوامع دينى نهادى ضد دين معرفى نشوند و دامنه نفوذشان محدود نگردد. آنها همان گونه كه در بالا تصريح كرده اند، در پى برترى يافتن بر اديان هستند. به ديگر سخن، مى خواهند دين و متدينان را دور زده، در راستاى اهداف خود كه همان سلطه بر جهان است به كار ببندند. چنان كه همين سياست موجب گرديد برخى از چهره هاى روحانى و مذهبى نيز در دام لژهاى ماسونى قرار بگيرند.

     شواهد موجود نشان مى دهد ماسون ها لامذهب هستند؛ ولى اين شواهد در همه آثار و گفتار ماسون ها به عنوان يك سيره مستمر هويدا نيست. آنها در درجات اوليه ديدگاه هاى ضددينى را بر اعضا مى پوشانند، ولى در درجات بالاى ماسونى برخى از عقايد منافى مذهب را بيان مى نمايند؛ چراكه اگر غير از اين عمل كنند در جوامع دينى نمى توانند نفوذ كنند. ازاين رو، برخى از ماسون ها در افكار عمومى مسئله لامذهبى مرام ماسونى را انكار كرده، از اعتقاد به خدا و اديان دم زده اند. نشريه ترك «نكته» در اين مورد مطلب قابل توجهى را درج كرده است: يكى از ماسون ها به نام مولكوس در جواب خبرنگارى، مى گويد: «... ما براى قبول عضو شرايطى داريم و اولين شرط هم ديانت فرد است؛ يعنى كسى كه معتقد به خداى متعال و قدرت لايزال او نباشد، نمى تواند وارد جرگه ما شود؛ البته مى تواند مسيحى، موسوى (كليمى)، و يا مسلمان باشد. در صورتى كه اين فرد ملحد و لامذهب باشد، نمى توانيم او را بپذيريم» (نشريه نكته، ش 40، ص 31، به نقل از: هارون، 1369، ص 195).

     اين در حالى است كه جريان فراماسونى در پى تشويق افراد به تكيه بر توانمندى هاى فكرى خودشان است. چنان كه در ادامه متذكر خواهيم شد، آنها معتقدند: انسان به خودى خود استعداد اداره زندگى خويش را در همه ابعاد دارد و هيچ نيازى به تعاليم دينى ندارد. ديدگاه هاى برخى از آنها نشان مى دهد از منظر ماسون ها امورى همچون خدا، وحى و نبوت ساخته و پرداخته قوه خيال آدمى در طول تاريخ است كه براى رهايى از امورى نظير بلايا و حوادث ناگوار روزگار شكل گرفته اند. آنها معتقدند: اگر انسان به كمال خاصى برسد كه در درجات ماسونى آن را «مرحله نور و ضياء» ناميده اند، مى تواند جاى خدا بنشيند و به رأى خويش عمل كند. ماسون ها اين مرحله را «حقيقت ماسونى» شمرده اند. رسالت نظام ماسونى رساندن انسان ها به مرحله اى است كه آدمى جاى خدا تكيه زده، از عقايد مذهبى جدا شود.

     از منظر آنها، دين و تكيه بر خدا و اطاعت از پيامبران نوعى اسارت است. انسانِ وارسته و برگزيده كسى است كه از دايره بندگى خدا خود را رها كند و با تكيه بر عقل خود بنياد بر خود حكومت كند، نه اينكه تحت بندگى خدا درآيد. ازاين رو، كسانى را كه به جاى روحيه خضوع و خشوع در درگاه الهى، با خداوند طلب كارانه برخورد مى كنند مى ستايند و سعى در جذب آنان دارند.

     از منظر ماسون ها، آن خالقى پذيرفته است كه نه تكليفى براى بندگان داشته باشد و نه پيامبرى بفرستد و نه كتابى به عنوان وحى نازل كند، بلكه تنها انسان ها را خلق كرده تا كار خودشان و تدبير و مديريت و روش و سيره حيات فردى و اجتماعى شان را به خودشان واگذار نمايد، بر اساس آنچه قواى ادراكى و شهوانى آنها اقتضا مى كند عمل كنند و هيچ مسئوليتى در برابر خالق نداشته و جز همنوعانشان كسى قدرت لجام زدن به اهواى آنها را نداشته باشد.

     از منظر ماسون ها، چنين فردى به مرحله نهايى كمال يعنى نور و ضياء كه بعضا از آن با عنوان «حقيقت ماسونى» ياد مى شود رسيده است؛ وگرنه قربانى اديان شده و خود را به هلاكت رسانده است. اين تفكر، تداعى كننده اومانيسم است كه انسان را به جاى خدا مى نشاند و آدمى را محور عالم معرفى كرده و تنها عامل محدودكننده آزادى انسان را رعايت آزادى ساير انسان ها، آن هم نه به خاطر خدا، بلكه تنها به خاطر هموار شدن راه كامجويى بيشتر از لذايذ مادى و دنيوى، مى داند؛ زيرا در صورت سلب آزادى ديگران، هرج و مرج و ناامنى رخ مى دهد و آرامش لازم براى لذت بردن افزون تر از دنيا از بين مى رود.

     از آن رو كه انسان ها بالفطره گرايش به پرستش خدا دارند و بسيارى از ملل عالم ديندار هستند، ماسون ها نمى توانند موضع واقعى خود را در قبال دين در نخستين مراحل آشنايى با افراد به طور صريح ابراز كنند. ازاين رو، با تظاهر به دين دارى، سعى مى كنند با حفظ عناوين مقدس دين، مفاهيم آنها را تحريف نمايند. يكى از راهكارهاى مهم ماسون ها براى استحاله انسان ها از هويت دينى، تأويل بردن و بد معنا كردن مفاهيم مقدس دين است. براى نمونه، برخى از تفسيرهاى نارواى آنان ازمفاهيم دينى رابرمى شماريم:

     1. درباره خدا

مهم ترين اصل از اصول دين، ايمان به خداى يكتا و توحيد است، به گونه اى كه عدم اعتقاد به خداى يكتا، و شريك قرار دادن براى او مستلزم كفر و شرك و خروج از دين است. لكن ماسون ها با ترفندهاى گوناگون افراد را از خداوند به عنوان خالق هستى، واجب الوجود، داراى علم بى منتها، قادر مطلق، مدبر حكيم و مستجمع جميع كمالات منحرف مى كنند. آنها براى نيل به اين مقصود، گاه خداوند را بر برخى از امور مادى تطبيق مى كنند و گاه با استعمال نام هاى شرك آميز و مبهم در مورد خدا، انسان را در حال سردرگمى درباره مفهوم خدا قرار داده، از حقيقت دور مى كنند. به اين عبارت كه در منابع ماسونى در مورد خدا درج گرديده، توجه كنيد: «طبيعت معمارى دارد، كه مى توان نام هاى مختلفى از جمله: نيروى مطلقه، اللّه، خدا، نيروى مقدس، قدرت كليه، كائنات، فلك و... به آن داد. به نظر ما، اين قدرت، بزرگ و عظيم است، و معمار كائنات مى باشد» (هارون، 1369، ص 180).

     آنها با استعمال عنوانى مانند «معمار كائنات»، «نيرو»، «قدرت» و «فلك» درباره «خدا» مخاطب را در هاله اى از ابهام فرو مى برند؛ زيرا واژه اى مانند «معمار كائنات» تداعى كننده بنايى ساختمان است، در حالى كه معمار يك ساختمان الزاما سازنده و خالق اجزاى آن نيست. از سوى ديگر، ممكن است معمار يك پديده داراى اجزا، خود سازنده و خالق اجزا نيز باشد. بنابراين، خواننده از يك سو، گمان مى كند مقصود از خدا موجودى است كه تنها خالق تركيب اجزاى عالم است، ولى خالق تك تك موجودات عالم نيست؛ و از سوى ديگر، احتمال مى دهد آنها منكر خلقت تمام اجزاى عالم به وسيله خدا نباشند. وضع ساير واژه هاى ماسونى استعمال شده درباره «خدا» يا «اللّه» نيز به همين منوال مبهم و مشكوك و شرك آميز است.

     وقتى مخاطب با شنيدن واژه هاى فوق در هاله اى از ابهام قرار گرفت و اين احتمال در ذهنش زنده شد كه ممكن است خدا خالق اجزاى هستى نباشد يا مانند معمار يك ساختمان بعد از ساختن ساختمان در بقاى آن نقشى ايفا نكند، در گام دوم، خدا را يك امر مادى مانند انرژى، طبيعت و غيره مى خوانند. وقتى خداوند به يك امر مادى تبديل شد، زمينه فروپاشى تمام باورهاى دينى مانند رابطه پيامبران با خدا، تلقى وحى از آسمان و وجود پديده اى به نام دين و شريعت فراهم مى گردد و اساسا عالم غيب انكار مى شود. يكى از متون ماسونى در اين مورد چنين مى نويسد: «انسان ها آزادند كه معمار بزرگ كائنات را به نام انرژى، طبيعت و يا كائنات، بخوانند. او در ارتباط با انسان ها نمى باشد، پيغمبرى ندارد، كتب مقدس نمى فرستد، دين و شريعتى برقرار ننموده است. لوح محفوظ، بهشت، جهنم، شيطان و ملك ندارد؛ او زاييده تفكرات است، او يك ايده آل است. او يك برداشت فلسفى است» (هارون، 1369، ص 179ـ180).

     در ادامه، براى اينكه خود را از اتهام لامذهبى و كفر برهاند، بين معمار كائنات و خدايى كه دين اسلام معرفى كرده آشتى برقرار مى كند و مى گويد: «ولى آنچه مسلم است اين است كه معمار بزرگ كائنات، با خداوندى كه با اوصاف و قواعد اسلامى و توسط قرآن كريم، خود را به ما شناسانده ارتباطى ندارد» (همان). اين در حالى است كه از منظر ماسون ها، معمار كائنات همان خدايى است كه دين اسلام معرفى مى كند و دو پديده جدا از يكديگر در كار نيست تا بينشان آشتى برقرار شود.

     البته شيوه ماسون ها براى فريب دادن متدينان اين است كه واژه هاى حق و باطل را در مورد خدا به صورت درهم به كار مى برند؛ تعابير صحيحى مانند «اللّه، خدا» و تعابير مبهمى همچون «نيروى مطلقه، نيروى مقدس، قدرت كليه» و واژه هاى الحادى مانند «كائنات، طبيعت و فلك» را در كنار يكديگر درباره خدا به كار مى برند تا در صورت تهاجم متدينان، راه فرارى براى خود تعبيه كرده باشند. اما در مجموع، از لابه لاى كلماتشان خواننده با يك انديشه مسموم و الحادى مواجه مى شود.

     طبق مكتب ماسونى، جهان هستى مخلوق خداوند به عنوان موجودنامتناهى ومستجمع جميع كمالات نيست، بلكه محصول تفكر ازلى و ابدى بودن ماده و انرژى است.

     2. درباره وحى و نبوت

فراماسون ها پيامبران را انسان هايى مى دانند كه مراحل تكامل را طى كرده و به مرحله نور و ضياء رسيده اند؛ ازاين رو، مانند ماسون هاى بزرگ درصدد اصلاح جهان برآمده اند و به دليل آنكه انسان هاى فوق العاده اى بوده اند، حكمت هايى بر زبانشان جارى شد كه منشأ آن محيط زندگى شان بود نه القاى ملكى به نام جبرئيل؛ ازاين رو، دين مسيحيت و اسلام را يك دين طبيعى مى شمرند، و آن را محصول فوق العادگى حضرت عيسى عليه السلامو حضرت محمد صلى الله عليه و آله در فهم معارف زمانه و تشخيص نياز انسان هاى محيط زندگى شان و پاسخ درست به آنها دانسته و بُعد آسمانى و ارتباط وحيانى آنان را منكر هستند. ماسون ها معتقدند: دستورات و تعاليم پيامبران خود مرهون محيط اجتماعى شان است نه وحى آسمانى. به عبارات ذيل توجه كنيد:

     «مگر عيسى مسيح، افكار مربوط به دين مسيحيت را از محل و محيط زندگى خود، منطقه جنوب غربى آناطولى و سرزمين مزو پوتاميه جمع آورى ننمود؟ مگر محمد صلى الله عليه و آله، اساس اسلام را از منطقه خودش الهام نگرفته، تثبيت نكرد؟» (نشريه معمارستان، ش 14، ص 9، به نقل از: هارون، 1369، ص 189).

     يعنى دين چيزى جز عكس العمل يك انسان مستعد در برابر آموخته هايش از محيط نيست. اين در حالى است كه قرآن مجيد محتواى اين كتاب را كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله براى بشر آورده سخنان خداوند متعال مى شمارد و در آيات متعددى مى فرمايد:

     ـ «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» (نجم: 3و4)؛ [پيامبر ]به دل خواه خود چيزى نمى گويد، آنچه مى گويد وحى است كه به او فرستاده مى شود.

     ـ «إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ» (يونس: 15)؛ جز از آنچه كه به من وحى مى شود، پيروى نمى كنم.

     ـ «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ»(فصلت: 6)؛ بگو همانا من بشرى مثل شما هستم كه به من وحى مى شود كه معبود شما معبود واحدى است.

     ـ «وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ» (طه: 114)؛ تا قبل از اينكه وحى قرآن بر تو تمام شود در (تلاوت) آن عجله مكن.

     آيات شريفه فوق، با صراحت قرآن مجيد را محصول وحى الهى معرفى مى نمايد نه چيز ديگر؛ ولى ماسون ها برآنند تا ريشه آسمانى دين را قطع نمايند و پيامبران را انسان هاى هوشمندى معرفى نمايند كه تعاليمشان را از جامعه زمانشان الهام گرفته اند؛ يعنى باورهاى محيط خويش را تشخيص داده و بر اساس نياز زمانه، تعاليمى را به مردم عرضه نموده اند. آنها براى تسلاى متدينان، بعضا براى همين كمال نوعى قداست فرض مى كنند تا از اين رهگذر، اعتراض ناشى از احساسات مذهبى متدينان را نسبت به افكار ماسونى تسكين دهند؛ كما اينكه جميل صنعا يكى از اساتيد ماسونى، در نوشتار خويش مى نويسد: «بنابراين، اگر سرچشمه و منبع اين نهضت دينى كه زاييده هوش خدادادى حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود، الهى نباشد، باز هم از عظمت مقدس آن نخواهد كاست» (هارون، 1369، ص 190).

     3. درباره حيات پس از مرگ

برخى از ماسون هاگفته اند: اعتقادبه وجود امر جاويدى به نام «روح» به علت اين بود كه بشر از اين مى ترسيد كه با مرگ نابود شود؛ ازاين رو، با اعتقاد به حيات پس از مرگ و بقاى پديده اى به نام روح در وجود انسان، خود را تسكين داده است. «پيدايش اعتقاد به روح در بشر، در اثر ترس از مرگ، مرگ ناگهانى انسان، و براى سبك كردن درد و رنج اذهان بوده است» (همان). ازاين رو، از منظر فراماسونرى، «قبول مسئله زندگى بعد از مرگ، توسط مردم ماسونى، كه مرامى خردگراواثباتى(راسيوناليست وپوزيتيويست)است،امكان پذير نمى باشد»، بلكه باورى خرافى است (همان، ص 192).

     آنها با انكار حيات پس از مرگ، بهشت و جهنم را امرى توهمى و غيرقابل فهم مى شمارند؛ زيرا از طريق تجربى و عقلى اثبات نشده است. نزد ماسون ها «عالم موهوم آخرت كه مشاهده نگرديده، اثبات نشده و بر كسى معلوم نيست، جزء احكام مورد قبول اديان و يكى از اين اعتقادات است» (همان).

     4. درباره منشأ دين

ماسون ها در مورد دين و منشأ پيدايش آن، رويكردى كاملاً غيرمذهبى دارند. از نظر آنها، دين و باور به خدا و شعاير مذهبى همچون نذر و قربانى، و نماز، سرچشمه اى روان شناختى دارند. به عقيده آنها، انسان ها به مرور زمان در اثر ناتوانى و ترس از بلاها و حوادث ناگوار روزگار، يك نيروى ماورايى و قدرت قاهر غيبى را در پندار خود در نظر گرفته و به او متوسل شده اند و با پرستش و قربانى كردن در راه او، سعى در جلب رضايتش داشتند و حال آنكه اساسا چنين موجودى وجود عينى نداشته و تعاليم دينى ساخته و پرداخته ذهن بشريت است. آنها دين را قبول دارند، ولى بيش از «يك ضرورت زندگى اجتماعى» براى آن ارزش قايل نيستند؛ همان گونه كه آدمى نيازمند روان شناسى و مشاوره در حيات اجتماعى است، به همان دليل، محتاج باورهاى دينى براى گذر از پيچ و خم هاى زندگى است. عبارت ذيل كه از متون ماسون ها گرفته شده كاملاً مبيّن اين حقيقت است: «آيين هاى دينى، زاييده نيازهاى اجتماعى است. انسان اوليه به علت عدم درك چگونگى و ماهيت عوامل طبيعى، مانند رعد و برق، زلزله و توفان، از واكنش هاى خشن طبيعت ترسيده و به تصور اينكه آنان خدايانند، آنها را پرستش كرده است. به عناصر طبيعى، حتى به توليد انواع و اقسام مواد غذايى نيز، نسبت خدايى داده و آيين هاى مختلف به وجود آورده است» (نشريه ماسون ترك، 1954، ص 736، به نقل از: هارون، 1369، ص 198ـ199).

     از منظر آنها، مفاهيم و اصطلاحات دينى دلالت بر معانى واقعى خارجى ندارند، بلكه نمادهايى هستند كه براى شكل دادن به زندگى بشر به صورت خارجى اراده شده اند؛ يعنى وقتى در دين از بهشت و جهنم و پل صراط و سؤال قبر و ميزان و نامه اعمال به ميان مى آورد، به اين معناست كه حقيقتا در عالم خارج از ذهن و خيال بهشت و جهنم يا پل صراط و عالم قبر و برزخ وجود داشته و يا بعدا موجود شوند؛ اين مفاهيم تنها ابزارى است براى اينكه انسان ها بر اساس اينها فكر كنند و با توهّم خوف عذاب و اميد به پاداش، از برخى امورى كه دين آن را مذموم دانسته پرهيز كنند و به اعمالى كه دين مردم را دعوت به انجام آن مى كند روى آورند و بدين سان، سبك زندگى خاصى تحقق يابد. نشريه «معمارستان» در اين مورد چنين مى نويسد: «انسان چطور زندگى مى كند؟ چطور بايد زندگى كند؟ اديان مختلف سعى دارند با اصول و آداب اخلاقى خود، به اين سؤالات پاسخ دهند، ولى اين اصول را در قالب كلمات ماوراء طبيعى چون خدا، بهشت و جهنم ادا مى نمايند. لازم است انسان ها قبل از ورود به مسائل لاينحل ماوراءالطبيعه، آداب زندگى را بياموزند» (نشريه معمارستان، ش 9، ص 10، به نقل از: هارون، 1369، ص 199).

     بى گمان، لازمه چنين برداشتى از دين، انكار وحى به عنوان تعاليم حقيقى و مطابق با واقع است و به تبع آن، پيامبران الهى نيز مدعيان فريبكار و دروغين جلوه مى كنند كه به دروغ مدعى تلقى وحى از خداوند مى شوند و با توجه به اينكه انبيا با معجزات الهى پشتيبانى مى شوند، لازمه فريبكار پنداشتن انبيا، فريبكار خواندن خدا و لازمه انكار انبيا، انكار خدا به عنوان يك حقيقت خارجى و جامع همه كمالات و خالق و مدبّر هستى است. اين در حالى است كه از منظر اسلام، خداوند به عنوان واجب الوجود و مستجمع جميع كمالات، محيط بر هستى و خالق و مدبّر آن است، به گونه اى كه هيچ حول و قوه اى بدون اذن و اراده الهى در عالم تحقق پيدا نخواهد كرد و هيچ موجودى در مقابل خداوند وجود استقلالى نداشته، همگان وجود خود را آنا فآن از خداوند مى گيرند؛ چنان كه در آيه شريفه «لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» (كهف: 39) بدان اشاره شده است.

     5. درباره معارف دين

عدم اعتقاد به وجود خدا و وحى و نبوت، موجب گرديد ماسون ها بسيارى از مفاهيم متافيزيكى و باورهايى را كه از اعتقاد به عالم غيب و ماوراء ماده است انكار كرده و معناى آنها را تأويل ببرند. در اين قسمت، براى نمونه به برخى از تأويل هاى آنان در مورد معارف دين به صورت مختصر اشاره مى شود.

الف. ملائكه: آنان در مورد ملائكه و فرشتگان كه در كتب آسمانى و زبان انبياى عظام عليهم السلام مطرح شده اند، مانند مفهوم خدا و نبى عمل مى كنند؛ يعنى اصل نام و قالب را حفظ مى كنند، ولى معنا و محتواى آن را تغيير مى دهند. آنان ملائكه را موجودات واقعى نمى دانند، بلكه معتقدند آنها نمادهاى خيالى و ذهنى هستند؛ زيرا غير از پيامبران عليهم السلام، كسى آنها را رؤيت نكرده است. ايشان مى گويند: «اين موجودات كه بعد از پيغمبر از طرف كسى رؤيت نشده و به نام ملائك به مردم شناسانده شده، تصورى است سمبليك از ذهن و خيال، كه در تمام اديان از آنها نام برده شده است» (ماسون، ش 81، ص26، نقل از: هارون، 1369، ص 191).

ب. روح: در مورد روح و نفس انسانى نيز چنين عمل مى كنند. يكى از ماسون ها اصل وجود روح را انكار نمى كند، ولى تجرد روح و بقا و جاودانگى آن را زيرسؤال مى برد. از اين رهگذر، معاد و روز قيامت و حسابرسى اعمال انسان ها زيرسؤال مى رود؛ زيرا اگر انسان روح مجرد نداشته باشد كه بعد از مرگ باقى مى ماند، ديگر معاد و حسابرسى اعمال مفهومى نخواهد داشت؛ چراكه با مرگ انسان، جسمش به خاك مبدل شده، نيست و نابود مى شود. به عبارت زير توجه كنيد:

     «ماسونى، كه مفهوم خداوند را از طريق دانش و خرد درك كرده، ديدگاه هاى منطقى و اصلى را در مورد اوصاف و احكام اديان مختلف، عرضه داشته است. در حقيقت، ضمن احترام به كليه اديان موجود، اساسى ترين و اصلى ترين عقيده آنها يعنى ايمان به جاودانگى روح را رد كرده است. علت آن نيز دو امر است:

     اولاً، هر چيزى از ماده به وجود مى آيد و به ماده برمى گردد.

     ثانيا، تنها چيزى كه از وجود باقى مى ماند، ماهيت حقيقى و كمال انسان است» (هارون، 1369، ص 182).

     آنها گاه اسم روح را حفظ مى كنند، ولى بعد مجردش را انكار مى كنند؛ يعنى روح را به نوع خاصى از كاركرد سلول هاى مغزى تفسير مى كنند و مى گويند: «روح يك اصل است. يك حقيقت است. ايجاب مى كند كه آن را مانند ساير اشيا ببينيم. روح محصول عمل سلول هاى مغزى ماست» (همان، ص 200)؛ محصولى كه تنها در اين عالم ماده وجود دارد و با مرگ انسان نابود مى شود. زيرا «روح كه زاييده واكنش هاى سلول هاى ويژه مغزى است، بعد از مرگ انسان، زنده نمى ماند» (همان). و با تبدل و نابودى مغز روح نيز نابود مى شود (همان).

     اين در حالى است كه از منظر عقل و وحى، انسان از جسم و روح يا نفس تشكيل شده است و بعد از مرگ، روح از بدن جدا مى شود و آنچه بعد از مرگ انسان باقى مى ماند همان روح و نفس انسانى است كه يك امر غيرمادى است و تمام حقيقت انسان را تشكيل مى دهد و جسم در حكم مركب آن است. ازاين رو، قرآن مى فرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر: 42)؛ خداست كه جان ها را هنگام مرگشان مى گيرد.

     «تَوَفِّى» به معناى أخذ به تمامه است؛ يعنى هنگام مرگ، خداوند با گرفتن نفس انسان، تمام حقيقت آن را مى گيرد. ولى نزد ماسون ها «اعتقاد به بقاى روح، فرو رفتن در اوهام و تخيلات است» (همان، ص 192).

ج. روابط جنسى: از نظر آنها، رعايت مرزهاى عفت اسلامى عامل جهالت و عقب ماندگى است و آدمى بايد نيازهاى جنسى خود را تأمين نمايد و با توهماتى همچون گناه و عذاب اخروى دست خود را نبندد. ازاين رو، به مفاهيم مقدسى مانند «ناموس»، مى تازند و مسئله حرمت و حفظ ناموس را كه در جوامع اسلامى امرى مقدس شمرده مى شود مورد حمله قرار مى دهند: «در كشورهاى عقب افتاده، على الخصوص در ممالك اسلامى، اخلاق ارتجاعى و جزمى، ضمن بذل و بخشش آزادى هاى مختلف به جنس مذكر، حكم مى كند كه زنان بايد دست نخورده و باكره باشند. در تلقى كلمه ناموس، به اين هم اكتفا نكرده، كوچك ترين حركت و حرفى، تعرض به ناموس محسوب مى شود» (همان، ص 206).

     آنان تلاش مى كنند راه ارضاى شهوات را به صورت فرادينى به روى مردم بگشايند و فحشا و فساد را گسترش دهند. ازاين رو، به هر مانعى كه بر سر راه گسترش روابط بى حد و مرز زن و مرد قرار دارد (مانند عذاب اخروى براى زناكار يا قداست پاى بندى به خانواده و حفظ منزلت مادر) حمله مى كنند. مجله «برادو» در اين مورد چنين مى نويسد: «در افكار زندگى پس از مرگ غوطه ور نگرديد؛ زيرا چنين چيزى وجود نخواهد داشت. فريب تقدس مادرى را نخوريد، نيازهاى جنسى را جلوگيرى ننماييد» (همان، ص 206).

     آنها براى توجيه عقلانى فحشا و فساد اخلاقى و ترويج نگاه مثبت نسبت به اعمال شنيع جنسى، گاه توجيهات عجيب و غريبى ارائه مى كنند. جميل صنعا، از استادان ممتاز ماسون ها، در مقاله «افكار آزاد» چنين مى نويسد: «اگر استخوان براى سگ، مدفوع و زباله براى خوك مزه جذاب و خوشايندى نداشت، آيا باز هم آنها حاضر مى شدند شكمشان را با استخوان و زباله و مدفوع پر كنند؟ بر افراد با اراده اى كه هر رسوايى و هر رذالتى براى آنان مزه بخصوصى به همراه دارد، خرده مگيريد» (نشريه ماسون، ش 29، ص 20، به نقل از: هارون، 1369، ص 207).

     از منظر اين استاد ماسونى، عنصر نهى از منكر و مجرم انگاشتن اهل اعمال پست و شنيع، كه خود يك عامل بازدارنده براى شيوع ارتكاب فساد در جامعه به شمار مى آيد، بايد ريشه كن شود و به جاى آن، برخورد خوش و نگاه مثبت جايگزين گردد.

ه . تقدير: «تقدير» يكى ديگر آموزه هاى متعالى دينى است كه توسط اين جريان انحرافى تحريف و انكار شده است. آنها ابتدا تقدير را اين گونه معنا مى كنند كه انسان مجبور است مطابق آنچه در قضا و قدر الهى براى او نوشته شده عمل كند؛ در نتيجه، مسئوليتى در اعمالش ندارد؛ زيرا در اعمالش تابع سرنوشتى است كه از قبل در لوح تقدير برايش رقم خورده است. ازاين رو، مى گويند: «از نظر ماسون ها، قبول وجود نيروهاى صاحب قضا و قدر، عقب افتادگى تلقى مى شود؛ زيرا مسئول حركات و فعل و انفعالات هر شخصى، افكار اوست. اين تز، چقدر زيبا در رباعى زير گنجانيده شده است:

از آنگه كه پا به جهان نهادم، گشتم همه جا را

جستم حقيقت بهشت و دوزخ و سرنوشت را

استاد و اصلم راز بر من گشود و گفت:

بهشت و جهنم و تقدير، همه در وجود توست

(هارون، 1369، ص 193).

     اين در حالى است كه نظام قضا و قدر در فرهنگ اسلام به معناى مجبور بودن انسان در انجام اعمال خاص نيست، بلكه بدين معناست كه انسان از راه اختيار خود همان راهى را انتخاب مى كند كه در دفتر تقدير برايش رقم خورده است. به عبارت ديگر، اعمال انسان از روى اختيار تحقق مى يابد، ولى منطبق بر آن چيزى است كه برايش تقدير شده است؛ وگرنه اگر از منظر اسلام، انسان مجبور بود، وضع تكليف براى انسان مفهوم نداشت. حال آنكه در اسلام بسيارى از تكاليف براى انسان بيان شده است و اساسا اسلام و هر دين و نظام اخلاقى يا حقوقى، بر اراده آزاد انسان استوار است؛ زيرا بدون اختيار، امر و نهى و انذار يا تبشير معنا ندارد و بدون اين امور، دين يا نظام اخلاقى يا حقوقى استقرار نخواهد يافت.

     افزون بر اين، بيشتر آيات قرآنى به تصريح يا اشاره، دلالت دارد بر اينكه قضا و قدر و يا هر عامل ديگر به هيچ روى، اختيار را از انسان سلب نمى كنند. براى نمونه، آيات فراوانى انسان ها را به عبرت اندوزى و پندآموزى از سرگذشت اقوام و امت هاى گذشته دعوت مى كند و اين به وضوح نشان مى دهد عللى كه پديده هاى اجتماعى و حوادث تاريخى را به وجود مى آورند يك سره مستقل از اراده هاى افراد انسان نيستند، بلكه مشتمل بر آنها هستند.

خداوند متعال در آيات متعددى از قرآن مجيد، انسان ها را در انتخاب مسيرِ هدايت و ضلالت و در عملكرد نيك و بد آزاد مى داند و اعمال هر كس را به خود آن شخص منتسب دانسته و مى فرمايد: هركس نتيجه عمل خود را خواهد ديد، و بر همان اساس، بازخواست خواهد شد: «مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى...» (اسراء: 15)؛ هركس هدايت يافت براى خود هدايت يافته و هركس گمراه شد به زيان خود گمراه شده است و هيچ كس بار گناه ديگرى را برنمى دارد.

     روشن است كه اين آيه شريفه، هدايت و ضلالت را دو مسيرى توصيف مى نمايد كه انتخاب هريك به اختيار آدمى است و به همين سبب، سود و زيان آن هم عايد خودش خواهد شد. بنابراين، هيچ كس حق ندارد مسئوليت اعمال خود را به گردن ديگرى بگذارد.

     همچنين در آيه ديگرى مى فرمايد: «مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَمَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِن نَّصِيبٍ»(شورى: 20)؛ كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، به كشت او بركت و افزايش مى دهيم و بر محصولش مى افزاييم، و كسى كه فقط كشت دنيا را بطلبد، كمى از آن به او مى دهيم، اما در آخرت هيچ بهره اى ندارد.

     قرآن كريم در جايى ديگر مى فرمايد: «وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى» (نجم: 39و40)؛ و اينكه براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست و تلاش او به زودى ديده مى شود.

     اگر اراده انسانى مقهور قوانين حاكم بر حركت جامعه و تاريخ باشد، بالطبع تلاش و سعى او محصول جبر تاريخ خواهد بود و جزا دادن به كوشش او معقول نخواهد بود. بنابراين، اختيار انسان با قضا و قدر الهى منافاتى ندارد، و اراده و اختيار آزاد انسان در تكوين رفتار فردى و اجتماعى و تاريخى نقش اساسى دارد.

و. منشأ خلقت انسان: ماسون ها درباره منشأ خلقت انسان ديدگاه غيردينى را به جامعه القا مى كنند. بر اساس ديدگاه دينى، «انواع» ثابت مى باشند؛ يعنى هر نوعى از انواع در يك روز و وقت معين از عدم يا از گِل و خاك به طور ناگهانى و با يك وضع غيرعادى و غيرطبيعى (ماوراءالطبيعى) خلق شده است، همان گونه كه درباره خلقت آدم گفته مى شود.

     براى نخستين بار در تركيه، ماسون ها نظريه غيرعلمى تبدل انواع يا «اولسيون» را كه با نظريه آفرينش الهى انسان در دين تعارض دارد مطرح كردند. آنها رسما در نشريه خود نوشتند: «تمامى برادران در تبليغ اين باور در بين مردم، براى بالا بردن سطح علمى آنان مسئوليت بى حد و حصر دارند» (نشريه معمارستان، ش 39، ص 38، به نقل از: هارون، 1369، ص 184).

     مقابله صريح ماسون ها با انديشه دينى خلقت آدم و حوا از خاك و گِل به عنوان آغاز خلقت آدمى، در دفاع از نظريه داروين ظاهر مى گردد. به عبارت ذيل كه از نشريات ماسونى است، توجه كنيد: «نظريه داروين نشان داد كه بسيارى از رويدادهاى كائنات، كار خدا نمى باشد» (نشريه ماسون، ش 25و26، ص 14، به نقل از: هارون).

     داروين، كه مورخان ماسون احتمال مى دهند او نيز همچون پدربزرگ و عمو و پسر عمويش ماسون باشد (نقل از: هارون، ج 4، ص 150)، نظريه ثبات انواع را انكار و نظريه تبدل و تكامل انواع را مطرح كرده است. وى در سال 1871م در كتاب منشأ انواع سعى مى كند تمام اختلافات فاحشى را كه بين انسان و جانوران تصور مى شود، نفى كند و ثابت نمايد كه تمام اختصاصات جسمانى و نفسانى موجود بين انسان و جانوران جز حالت تكامل يافته اى از موجودات و حيوانات ناقص، چيز ديگرى نيست. وى مى نويسد: حتى مغز و هوش انسان كه عالى ترين پديده طبيعت است، حالت كاملى از مغز تكامل يافته ميمون است. صفات معنوى مانند نوع دوستى، محبت، فداكارى، ايثار، احساسات و عواطف در جانوران كامل (يعنى بعضى انواع ميمون) وجود دارد. بنابراين، هيچ دليلى نداريم كه انسان از اين نظام كامل طبيعت و از اين قاعده غيرقابل استثنا مستثنا باشد. در نتيجه، ما با ميمون هاى فعلى داراى اجداد مشتركى هستيم (مطهرى، 1374، ج 4، ص 261ـ275).

     ماسون ها به طرفدارى از اين نظريه پرداختند و علماى مسيحيت و اسلام را به علت مخالفت با اين نظريه محكوم كردند. يكى از منشورات ماسونى در اين مورد چنين مى نويسد: «امروزه از كشورهاى پيشرفته گرفته تا بسيارى از ممالك عقب افتاده، تنها فلسفه مورد قبول جوامع، تئورى داروين و نظريات ادامه دهندگان راه اوست. اما اين مسئله در كليسا مؤثر واقع نشد، در ساير اديان هم همين طور. باز هم به عنوان تعليمات دينى، كماكان افسانه آدم و حوا، از كتاب هاى مقدس تدريس مى شود» (نشريه ماسون، ش 38، ص 18، به نقل از: هارون، 1369).

     البته نظريه داروين امروز از لحاظ علمى نيز منسوخ شده است، ولى از آن رو كه منعكس كننده تقابل ماسون ها با دين مى باشد، در اينجا مطرح گرديد.

اهداف و ويژگى هاى جريان فراماسونرى

از مجموع فعاليت ها، شعارها، نوشته ها و جاذبه ها و دافعه هاى جريان فراماسونرى از آغاز تاكنون، به خوبى روشن مى گردد آنان در پى حاكميت بر تمام جهان بوده اند. آنان مى خواهند به صورت يكپارچه دنيا را در چنگ خود بگيرند و تحت فرمان خود هدايت كنند، و اين امر مختص به قلمرو خاص فرهنگى، سياسى و يا اقتصادى نيست، بلكه شامل همه عرصه هاى زندگى بشر مى شود؛ ازاين رو، شاخص ها و معرف هايى را مطرح مى كنند كه در همه جوامع قابل طرح و در ذهن هر انسانى قابل رسوخ باشد. يكى از محققان در اين باره چنين مى نويسد: «به موازات هدف هاى جهانى فراماسونرى كه در پوشش طرح راهبردى "حكومت واحد جهانى"، در حقيقت، به تحكيم مبانى انگاره هاى نواستعمارى اهتمام مى ورزيد، به اقتباس و تعبيه نمادهايى روى آوردند كه در پرتو آن بتوانند در شمار هرچه بيشترى از اقوام و جوامع بشرى رخنه كنند و از اين طريق، به گسترش بيشتر شبكه هاى سرّى خود در سراسر جهان بپردازند» (مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى، 1380، ج 1، ص 22).

     بنابراين، شعارهايى همچون «آزادى، برادرى، مساوات» چيزى جز ابزارى براى رسوخ در باورهاى جوامع نيست. آنها پس از جذب افراد و نفوذ در جوامع، در پى حذف اديان از باورها و پيوندهاى اجتماعى مى باشند و مى خواهند انسان ها را ـ به قول خود ـ از دين و خدا آزاد نموده، برادرى دينى را تضعيف و برادرى كاذبى را بين اعضا تقويت نمايند. آنان با استفاده از قدرت اعضا، درصدد تأمين منافع بانيان فراماسونرى يعنى امپرياليسم جهانى هستند.

     ماسون ها در ميان اديان، با اسلام به طور بسيار شفافى مى ستيزند و از آن رو كه جامعه عرب بستر خيزش اسلام بوده، عرب را منكوب و تحقير مى نمايند. سپس به صورت پيچيده اى كليسا را زير يوغ سلطه خويش درمى آورند. آنها تعصبات ضداسلامى و ضدعربى را ترويج مى كنند و فريب كارانه با مسيحيت مى ستيزند.

     از نوشته هاى برخى از مورخان نامدار ماسون مانند رابرت فرك گولد (Robert Freke Gould) در كتاب تاريخ فراماسونرى به دست مى آيد آنان از تعصبات شديد ضداسلامى ـ ضدعربى برخوردار بوده و آن را ترويج مى كرده اند. وى در فرازى از كتاب خود چنين مى نويسد: «برخلاف تصور رايج، اعراب نه تنها از آغاز قومى وحشى بودند، بلكه در اوج تمدنِ ايشان هيچ پيشرفت بزرگى در عرصه دانش صورت نگرفت و برجسته ترين فلاسفه ايشان از ميان اقوام مغلوب... پديد شدند.» گولد از مروجان اين نظريه است كه علوم اسلامى در دوران خلفاى عباسى و «نهضت ترجمه» از يونان و اسكندريه به سرزمين هاى اسلامى راه يافت و مسلمانان از خود چيزى نداشتند (شهبازى، 1377، ج 4، ص 14).

     ماسون ها به رغم ادعاى طرفدارى از مكتب آدميت، به دنبال سلطه غرب بر شرق و جهان مسيحيت بر جهان اسلام بوده اند. طرح تشكيل حكومت واحد جهانى كه در دهه هاى اخير در دنيا مطرح شده است و مسئله سلطه بر اديان و ممالك، جزء اهداف ماسون به شمار مى آيد. از جمله، در اعلاميه پاپ عليه ماسون ها چنين آمده است: «قريب به يك دهه پس از آغاز تكاپوى دكتر دزاگوليه و ارل چستر فيلد در هلند، فراماسونرى تا بدان حد گسترش يافت كه در آوريل 1738 پاپ كلمنت دوازدهم بيانيه اى عليه آن صادر نمود. اين اولين بيانيه كليسا عليه فراماسونرى است. كلمنت دوازدهم به عنوان يكى از پاپ هاى مخالف اليگارشى يهودى نيز شناخته مى شود و بدين سان، از همان آغاز نام فراماسونرى با اليگارشى يهودى پيوند مى يابد. كلمنت دوازدهم در اين فرمان اعلام كرد: "دلايلى در دست است دال بر وجود توطئه عليه تمامى مذاهب و دولت هاى اروپايى كه در جلسات پنهانى فراماسون ها طراحى مى شود"» (همان، ص 44).

     گرچه اسناد فوق ريشه مخالفت پاپ با فراماسونرى را رقابت با اليگارشى يهود معرفى مى كند، ولى از فرمان پاپ چنين فهميده مى شود از منظر او، بانيان فراماسونرى حتى به خود يهود به عنوان يك مذهب پايبند نبوده، در پى حذف تمامى مذاهب و چيرگى بر نظام هاى سياسى عالم بوده اند.

     استعمال عناوينى همچون ريش سفيد عصر نوع، رئيس پرستشگاه، شاه زاده پرستشگاه، فرمانده معبد، شاهزاده اورشليم، بزرگ كاهن، و همچنين تلاش هاى برخى از ماسون ها براى بازگرداندن ريشه تاريخى فراماسونرى به حضرت سليمان نبى، يا نوح پيامبر حاكى از ميل اين سازمان به استفاده از لعاب ديانت به طور عام و يهود به گونه خاص است. وقتى اطلاعاتى را كه درباره فراماسونرى وجود دارد مورد مطالعه قرار مى دهيم، به اين نتيجه مى رسيم كه گردانندگان اين سازمان مخفى درصدد بوده اند تا با استفاده از باورهاى دينى، پيشرفت هاى علمى، و جذب نخبگان فكرى، سياسى، اجتماعى، بر جهان سلطه يافته، مرز حاكميت خود را از يك كشور به تمام جهان تسرى دهند.

      گروه تحقيقات علمى كه رابطه فراماسونرى و يهود را در تركيه مورد بررسى قرار داده اند با استفاده از تحقيقات يسوى زاده مؤلف كتاب در چه دنيايى زندگى مى كنيم به اين نتيجه رسيده اند: «يكى از تلاش هاى مهم ماسون ها، فعاليت هاى اقتصادى آنهاست. حاكميت ماسون ها را در صحنه اقتصاد جهان، در ليست شركت هاى بزرگ بين المللى با سرمايه يهوديان و با كادر رهبرى ماسونى، مى توان به وضوح مشاهده كرد» (هارون، 1369، ص 211).

     تحقيقات نشان مى دهد ماسون ها در تركيه تنها به شكار نخبگان سياسى فرهنگى نرفته اند، بلكه تلاش كردند سلطه اقتصادى ويژه اى پيدا كنند. در همين زمينه، قريب بيست و يك بانك در تركيه از مؤسسات يهودى ماسون به شمار مى آيند، و حدود بيست و هشت شركت اقتصادى، از جمله شركت سهامى ناساش، سازنده ورقه و صفحه هاى آلومينيومى، جنرال الكتريك، رنو، فيليپس و... هويت يهودى ـ ماسون دارند (همان، ص 218ـ220).

     در مورد ميزان موفقيت ماسون ها در ترويج افكار و نفوذ در كشورها و سلطه بر جوامع، به علت ماهيت مخفى اين سازمان، اما و اگرهايى وجود داشته و نوعى ابهام به چشم مى خورد. اما برخى از ماسون ها مدعى شده اند كه از پيروزى فوق العاده اى برخوردار بوده اند. براى نمونه، نشريه «ماسون ترك» در صفحه 3036 مى نويسد: «امروز در اكثر مناطق جهان غرب، ماسونى پيروز گرديده است. على رغم انتقادات عده اى بى انصاف و دور از منطق، ادعاهايش بر اجتماع حاكم گشته و بدين وسيله، موجب اشاعه مفاهيم آزادى، برابرى و برادرى در ميان مردم شده است. در كشورهاى عقب افتاده نيز در راه رسيدن به آرمان ها در تلاش است؛ كه يقينا به اين مقاصد نايل و پيروز خواهد شد» (همان، ص 208).

     با توجه به گسترش مفاهيم آزادى، برابرى و برادرى به عنوان سه شعار كليدى ماسون ها از انقلاب مشروطيت ايران و پس از آن بايد گفت: روح و حقيقت مكتب ماسونى در جامعه ايران از مشروطه تاكنون در حال فعاليت است، گرچه در برخى از مقاطع تاريخ معاصر يافتن ماسون ها با برچسب خاص خود دشوار است، لكن علايم و رفتار و شعارهاى ماسون ها امروزه نيز در رفتار سياسى، مطبوعات و مكتوبات برخى از چهره ها مشاهده مى شود.

     در مجموع، جريان فراماسونرى براى سلطه بر جوامع بشرى و سيطره بر اقتصاد، سياست، فكر و فرهنگ جوامع شكل گرفته است و از آن رو كه دين و ايمان مذهبى هرگونه سلطه طاغوت را برنمى تابد، با دين و دين دارى به ستيز برمى خيزد و استحاله دينى جوامع را راه سلطه بر آنها مى داند. نيز به دليل آنكه سررشته هاى قدرت در جوامع در دست نخبگان سياسى، اجتماعى، اقتصادى، دينى است، به سراغ آنها آمده و از ميان آنان در لژهاى خود يارگيرى مى كند و پس از استحاله آنها بر جوامع سيطره مى يابد.

نتيجه گيرى

از آنچه كه در اين نوشتار گذشت به اين نتيجه مى رسيم كه:

     1. فراماسونرى يكى از جريان هاى نيمه سرى و داراى فعاليت هاى فرامرزى است كه بر دامن فرقه هاى رازآميز و توطئه گر يهودى و سازمان اينتليجنس سرويس بريتانيا روييده است.

     2. اين جريان نخبه گرا در قرن بيستم به كمك نخبگان سياسى ـ فرهنگى حاكميت هاى مستقل را در زير پرچم استعار قرار داد و به فعاليت هاى گسترده اى براى تشكيل حاكميت واحد جهانى با نام «اصلاح طلبى» دست زده است.

     3. اين جريان با شعار اصلاح طلبى و آزادى و مساوات و برادرى و ضرورت تحقق مرام آدميت، و احياى حقوق انسانى، در پى مقابله با دين اعم از مسيحيت و اسلام برآمده است. لكن براى عبور از دين، ابتدا به مبارزه علنى و آشكار با دين برنمى خيزد؛ بلكه طرح گذار از دين با نام دين را در دستور كار خود دارد.

     4. ماسون هايى كه در درجات نازل سلسله مراتب ماسونى قرار دارند، لامذهبى و بى دينى را شرط نمى دانند، ولى فرايندى را تعريف مى كنند كه در درجات بالا، انسان مؤمن دست از دين كشيده و خود را حاكم بر خود و مستغنى از خدا مى پندارد. آنها معتقدند: انسان با تهذيب نفس خود و تحمل برخى از رياضت ها، مى تواند منبع جوشش حكمت و هدايت شود، به گونه اى كه ديگر نيازى به خدا نداشته باشد؛ و نور هدايت از درون او به بيرون ساطع مى گردد. و پيامبران نيز ماسون بوده و به دليل نيل به مراتب عالى ماسونى به اين مقام رسيده اند. از منظر ماسون ها، مرام ماسونى يك فلسفه و دستور براى زندگى است كه انسان را از اديان بى نياز مى كند.

     5. آنان براى عبور از دين با نام دين دارى معارف دينى را طى مراحلى حساب شده از معناى حقيقى خود استحاله مى كنند. براى نمونه، خدا را به معمار كائنات، انرژى، و طبيعت معنا كرده، و پيامبران را به انسان هاى منقطع از آسمان و مرتاضانى كه به قدرت هاى مافوق معمول دست يافته اند تفسير مى نمايند و در نتيجه، وحى را گفتار رسولان و نه كلام الهى مى انگارند.

     6. از منظر ماسون ها دين محصول دوران جهل بشر به اسباب و مسببات تحولات عالم و عدم احاطه به علوم تجربى است و چيزى جز يك آرام بخش روح و روان نبوده و نيست، ازاين رو، به موازات گسترش علوم تجربى، احتياج بشر حتى از لحاظ آرامش روانى به دين از بين مى رود.

     7. ماسون ها ملائكه و روح در بشر بوده و باور به وجود روح را محصول جهل بشر درباره برخى از فعل و انفعالات وجودش مى دانند و بدين رو، عالم قيامت و سراى پس از مرگ را نمى پذيرند.

     8. آنان معتقدند: انسان بايد نيازهاى جنسى خود را از هر طريق ممكن تأمين كند و خط قرمزهايى مانند ناموس، زنا برايشان حرمتى ندارد. نيز عذاب هاى اخروى ناشى از بى عفتى و هرزگى جنسى را توهمى پوشالى مى پندراند.

     9. آنان اعتقاد به قضا و قدر را مساوق با جبر مى انگارند و در بحث خلقت انسان معتقدند: خلقت انسان از گل و دميدن شدن روح از سوى خدا در آن و پيدايش آدم و حوا، انديشه اى خرافى است و منشأ پيدايش انسان كاملاً امرى طبيعى و نتيجه تكامل تك سلولى است.

     10. افزون بر استحاله معارف دين، آزادى، مساوات، برادرى، اصلاح طلبى، انسان مدارى، و شكار نخبگان از مهم ترين ابزارهاى ماسون ها براى نفوذ و استحاله و سلطه بر جوامع دينى است و تشكيل حكومت واحد جهانى با سيطره سياسى ـ فرهنگى مرام ماسونى، هدف نهايى آنان به شمار مى آيد.


 منابع

حائرى، عبدالهادى (1368)، تاريخ جنبش ها و تكاپوهاى فراماسونگرى دركشورهاى اسلامى،مشهد،آستان قدس رضوى.

شهبازى، عبدالله (1377)، زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران، تهران، مؤسسه مطالعات وپژوهش هاى سياسى.

مطهرى، مرتضى (1374)، مجموعه آثار، چ دوم، تهران، صدرا.

مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى (1380)، اسناد فراماسونرى در ايران، تهران، موسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى.

مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى (1371)، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2 (جستارهايى از تاريخ معاصر ايران)، چ چهارم، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى.

هارون، يحيى (1369)، فراماسونرى و يهود، ترجمه جعفر سعيدى، تهران، علمى و فرهنگى.

Hawkins, E.L (1981), "Freemasonry", Encyclopedia of Religion and Ethics, New York, INC.

Hughan, William James et al (1961), "Freemasonry", Eb, London, T&T-Clark.