غايت اصلى حكومت دينى از ديدگاه امام خمينى (قدس‌سره)

معرفت سال بيست و دوم ـ شماره 184 ـ فروردين 1392، 63ـ80

سيده عاليه آذرطوسي*

چكيده

اينكه غايت اصلى حكومت چه چيزى است، نظريه هاى متعددى مطرح است، به گونه اى كه هر متفكر يا مكتبى براساس مبانى فكرى خويش، امر خاصى را مورد توجه قرار داده است. در اسلام، با توجه به ويژگى هايى كه اساس خلقت بشرى بر آنها استوار مى باشد، اين غايت، قرب الهى و كمال و سعادت افراد و جامعه تعريف شده است. حاكمان با محقق نمودن چنين ايده اى، زيربناى حكومت خويش را نيز مستحكم مى سازند. هدف از پژوهش، بررسى غايت اصلى حكومت دينى در انديشه امام خمينى قدس سره مى باشد. آنچه از آثار امام راحل مى توان برداشت نمود. اينكه ايشان غايت اصلى حكومت را سعادت قلمداد كرده، آن را حقيقت وجوديه اى مى داند كه از لذات و ادراك ملايم و مطابق با طبع انسان تحقق مى يابد. عواملى همچون روح توحيدى و ايمان و تقواى الهى، تهذيب نفوس و تطهير قلوب، اهتمام به نماز و راز و نياز و نيايش با معبود، بصيرت و شجاعت، اطاعت از قوانين و رعايت عدالت و حفظ استقلال و امنيت در نيل به سعادت دخيل مى باشند. ازاين رو، در اين پژوهش سه نكته مورد توجه است: مفهوم سعادت، تمايز آن با لذت و ترادفش با كمال، و غايت اصلى بودن سعادت براى افراد در نظام سياسى اسلام.

 

كليدواژه ها: غايت اصلى، سعادت، كمال، لذت، حكومت دينى، امام خمينى قدس سره.


* كارشناس ارشد علوم سياسى دانشگاه باقرالعلوم عليه السلام.                                          azartoos123@yahoo.com

دريافت: 20/2/91               پذيرش: 11/12/91.


 

 مقدّمه

يكى از مفاهيم كليدى كه با حيات انسانى پيوند خورده، مفهوم سعادت است. انسان موجودى صاحب عقل و اراده مى باشد و با داشتن چنين ابزارهايى هميشه در حال «شدن» است. ايستايى و حالت «بودن» براى او معنا ندارد. پس انسان، موجودى فعال، متحرك و پوياست. اين حركت و پويايى در زندگى او دايمى است، اما جهت و هدفى كه در حركت حيات او تعيين مى شود در دست قدرت اوست؛ يعنى خود انسان است كه با درك و معرفت و ابزارى به نام عقل، و اختيارى كه دارد سرنوشت و غايت حيات خويش را رقم مى زند. اين سير و غايت آن، مى تواند او را به نيك فرجامى منتهى سازد و يا آن را در مسير انحراف و ضلالت قرار داده و به بدفرجامى برساند. آنكه تابع حكم عقل خويش باشد در طريق مستقيم و مسير حقيقى انسانى قرار گرفته و حيات او سعادتمندانه خواهد بود و در مقابل، كسى كه از احكام عقل اجتناب نموده و خود را تسليم شهوات و هواهاى نفسانى نمايد زندگى اش همراه با ضلالت و گمراهى بوده و حيات شقاوتمندانه اى خواهد داشت. اين يك اصل كلى در زندگى است؛ چراكه خداوند و خالق نظام هستى با تعديل در پديده ها و مخلوقات، جهان را بر اين اصل استوار ساخت: «بالعدل قامت السموات و الارض» (احسائى، 1405ق، ج 4، ص 103).

     بر مبناى همين اصل، خداوند در نهاد و نهان انسان يك ابزار سعادت، به نام «عقل»، و ابزارى ديگر براى شقاوت به نام «هواى نفس» قرارداده است؛ هركدام بر ديگرى غالب شود، همان سرنوشت او را رقم خواهد زد؛ عقل، سعادت را و هواى نفس، شقاوت را.

     اين اصل كلى كه در حيات فردى سارى و جارى است، در اجتماع بشرى و جامعه انسانى نيز صادق مى باشد. بحث ما در اين پژوهش به حيات اجتماعى افراد مربوط است. جامعه همانند فرد مى تواند يك جامعه سعادتمندانه و يا شقاوتمندانه اى باشد و اين امر پيوند عميق و ناگسستنى با نوع حاكميت آن دارد كه حاكمان چه مسير و غايتى را براى تدبير امور جامعه طراحى كرده باشند. آيا برنامه اى را تنظيم كرده اند كه به غايت خيرمندانه ختم گردد و نيز جامعه را به آن سمت سوق دهد و يا به دنبال تأمين اغراض شخصى خود بوده اند؟ آيا اين در حيطه وظايف حاكمان قرار مى گيرد يا هر فرد بايد جداى از جامعه براى خود چنين مقدماتى را فراهم سازد؟

     نوشتار حاضر به غايت اصلى حكومت دينى از ديدگاه امام خمينى قدس سرهپرداخته و كوشيده است تا با طرح عناوينى موضوع را مورد بررسى قرار دهد.

غايت اصلى حكومت از ديدگاه امام خمينى قدس سره

همان گونه كه در غايت خلقت انسان اهداف متعددى را مى توان لحاظ نمود و آنها را در مراتب متعدد به ابتدايى، متوسط و نهايى و يا فرعى و اصلى درجه بندى نمود، براى حكومت اسلامى نيز مى توان همين دسته بندى را انجام داد. امام خمينى قدس سره با توجه به تفكر فلسفى و نگاه عميق عقلى كه داشتند، كاملاً بر اين امر اشراف داشته و در آثار متعدد خود آن را متذكر شده اند. ايشان هرچند در باب رسالت اصلى حكومت، كه سعادت باشد، به طور مستقيم كمتر سخن به ميان آورده اند، ليكن از غايت خلقت و قرب الهى و هدف بعثت و كمال و سعادت بسيار سخن گفته اند كه اين ديدگاه ايشان را نمى توان از بعد اجتماعى جدا انگاشت و به جنبه فردى منحصر كرد و از يكديگر تفكيك نمود. امام قدس سره غايت افعال انسان ها را رسيدن به قرب الهى و بارگاه قدس ربوبى دانسته و مى فرمايد: «عشّاق جمال حق و مقربين و مجذوبين، غايت افعالشان وصول به باب اللّه و رسيدن به لقاءاللّه و ساحت قدس الهى است... چون ذات مقدسش كامل مطلق و جميل على الاطلاق است، كعبه آمال همه موجودات و غايت مقصد جميع سلسله كاينات است. ... پس غايت همه حركات و افعال، ذات مقدس است» (امام خمينى، 1384، ص 601ـ602).

     و يا در جاى ديگر مى فرمايد: «سالك در هر مقامى غايت حقيقى او حصول كمال و سعادت است، پس در حقيقت غايت استعاذه براى سالك، حصول آن كمال مترقّب و سعادت مطلوبه است و غايه الغايات و منتهى الطّلبات، حق تعالى ـ جلّت عظمته ـ است و در اين مقام پايين از آن همه چيز محو شود» (امام خمينى، 1370، ص 233ـ234).

     سالك حقيقى كسى است كه طريق سعادت را طى نموده و به مقامات اكمل انسانى بار يافته است. قطعا مى توان گفت كه در انديشه امام راحل، سياستمدار واقعى كسى است كه كمالاتى را در اين مسير تحصيل نموده و در حد قدرت و توان خود، مراحلى از غايت انسانى اش را درك كرده و به مراتبى از سعادت حقيقى دست يافته است. و اگر قرب الهى و سعادت از نگاه ايشان به عنوان غايت اصلى يا غايت الغايات تعبير شده، به جهت همين است كه انسان براى نيل و وصول به آن خلق شده و هر امر ديگرى غير از آن، سعادت واقعى براى او به شمار نمى آيد؛ زيرا هر غايتى لازم است با مبادى خود تناسب داشته باشد. و اين موضوع در جاى خود ميان فلاسفه به اثبات رسيده كه مبادى و غايات همانند علت و معلول بايد با هم سنخيت داشته باشد و اين، يك امر اعتبارى نيست، بلكه يك حقيقت علمى است. با اثبات اين حقيقت، امام قدس سره معتقدند كه غايت اصلى انسان در نظام هستى سعادت است و اين سعادت، با توجه به تناسب مبدأ خالقيت او در اتصال به ماوراءالطبيعه كه وصال به حق باشد نهفته است: «تناسب غايات با مبادى غايات معتبر است؛ زيرا هر غايتى از مبدأ غايت نشئت مى گيرد؛ اگر مبدأ الهى و فوق الطبيعه باشد، غايت الهى و فوق الطبيعه است. ... و بالجمله، مبدأ هرچه باشد، غايت متناسب با اوست» (اردبيلى، 1381، ج 1، ص 305ـ306). بنابراين، انكار مسئله (مغايرت مبدأ با غايت) امرى غيرعقلانى ومحال خواهد بود. «محال است كه غايت با مبدأ مناسب خود،ملايمت نداشته باشد»(همان،ص306).

     همه اين بيانات امام راحل در راستاى غايت اصلى به جنبه فردى و حيات اجتماعى انسانى مرتبط است. ايشان تصريح دارد بر اينكه انسان ابتدا بايد خود را بسازد و شخصيت خود را ثبات بخشد تا بتواند وارد عرصه جامعه شده و در رأس نظام سياسى، تدبير امور را به دست بگيرد و جامعه را بر آن مرتبه اى كه خود رسيده نايل سازد؛ يعنى مدير جامعه بايد به مرتبه اى از كمال و سعادت دست يافته باشد تا اينكه قادر به ضمانت سعادت جامعه شود. «ما تا اصلاح نكنيم خودمان را، نمى توانيم كشور خودمان را اصلاح كنيم» (امام خمينى، 1374، ص 65ـ66).

     بخش زيادى از آثار امام قدس سره معطوف به جنبه فردى شخصيت انسان است. ايشان با نگاه عميق عرفانى و فلسفى به موضوع نگريسته و شكل گيرى شخصيت فرد در جامعه را مهم تر از ثبات شخصيت اجتماعى قلمداد نموده است: «مكتب اسلام يك مكتب مادى نيست، يك مكتب مادى ـ معنوى است. ماديت را در پناه معنويت، اسلام قبول دارد. معنويات، اخلاق، تهذيب نفس، اسلام براى تهذيب انسان آمده است، براى انسان سازى آمده است. همه مكتب هاى توحيدى براى انسان سازى آمده اند. ما مكلفيم انسان بسازيم. انسان آگاه مهذب، همه ابعاد سعادت را براى كشور تأمين مى كند... انسان يك موجودى است كه در طرف سعادت به بالاترين مقام مى رسد، در طرف كمال به بالاترين مقام موجودات مى رسد... آمدن انبيا براى اين است كه آن راه هايى كه بشر نمى داند، آن حقايقى را كه انسان نمى داند، به آنها تعليم بفرمايند...» (امام خمينى، 1385، ج 7، ص 532ـ533؛ ج 12، ص 425).

     بر اساس معتقدات دينى، حاكم غيرعامل در تدبير امور جامعه چندان توفيق و توفيرى نخواهد داشت و حاكمان اگر خودشان را نساخته باشند نمى توانند ديگران را بسازند. قرآن در اين زمينه تصريح دارد كه بدون انقطاع از خلق، وصال به حق ميسر نيست: «وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً» (مزمل: 8). در ادعيه، از اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و أنر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و تصير ارواحنا معلقةً بعزّ قدسك» (قمى، 1379، ص 293). حضرت امام معتقدند كه اين كلام وحيانى و ادعيه معصومان عليهم السلام براى فرد و اجتماع عامل مهمى براى رسيدن به سعادت به شمار مى آيد؛ هم براى كمال انسانى و هم براى تدبير امور اجتماعى مؤثرند: «ما اگر هم قطع نظر از اين بكنيم كه براى رسيدن انسان به كمال مطلق؛ اين ادعيه كمك مى كند، براى اداره يك كشور هم اينها كمك مى كنند» (امام خمينى، 1378 الف، ص 150ـ180).

     لازمه رسيدن به اين غايت، برون رفت از مرحله تحير و سرگردانى است كه از نگاه امام قدس سره انبياى الهى در رسالت اجتماعى خود بدان توجه وافرى داشتند؛ زيرا انسان تا از مرحله ترديد خارج نگردد، به مقام توحيد بار نمى يابد: «همه دعوت انبيا اين بوده است كه مردم را از اين سرگردانى كه دارند ـ هر كه يك طرف مى رود و هر كه يك مقصدى دارد ـ اين مردم را از اينجا دعوت كنند و راه را نشانشان بدهد كه اين راه است...» (همان، ص 244؛ امام خمينى، 1385، ج 12، ص 506).

     اگر گفته مى شود كه انبياى الهى و ائمه اطهار عليهم السلام و علماى دينى بايد در رأس حكومت قرار گيرند به اين دليل است كه ايشان، جزءسعادتمندترين افرادجامعه اند؛ ازاين رو، راه سعادت را يافته و رفته و در نتيجه، بهترين هادى شناخته شده و افراد را به آن سمت راهنمايى مى كنند: «تمام انبيا موضوع بحثشان، موضوع تربيتشان، موضوع علمشان، انسان است؛ آمده اند انسان را تربيت كنند، آمده اند اين موجود طبيعى را از مرتبه طبيعت به مرتبه عالى مافوق طبيعه، مافوق الجبروت برسانند...» (امام خمينى، 1385، ج 8، ص 345؛ اردبيلى، 1381، ج 3، ص 338).

     امام راحل تشكيل دولت اسلامى را ادامه كار انبيا و ائمه اطهار عليهم السلاممى داند. ايشان معتقد بود كه برنامه چنين حكومتى بايد در راستاى رساندن جامعه بشرى به قرب الهى و سعادت تنظيم گردد. ايشان با دو دليل، انديشه اش را در اثر گران سنگ ولايت فقيه به اثبات مى رساند: يكى، تشبيه و تداوم بخشى مسير انبيا و ائمه به واسطه علماى دينى؛ به اين معنا كه آنان، همانند او يا ورثه انبيايند: «علماء امتى كأنبياء قبلى و علماءُ امتى كأنبياء بنى اسرائيل... العلماء ورثة الانبياء» (امام خمينى، 1377، ص 87) و دليل مهم تر اينكه حاكميت براى انبيا و ائمه يك مقام نيست، بلكه وظيفه و مسئوليت است كه اين مسئوليت از جانب معصوم عليه السلام به علما تسرّى پيدا مى كند و آنان بايد اين رسالت و مسئوليت خطير را بر عهده گيرند و مردم را به چنين غايتى رهنمون سازند.

وقتى مى گوييم ولايتى را كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه داشتند، بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه عليهم السلام و رسول اكرم صلى الله عليه و آلهاست؛ زيرا اينجا صحبت از مقام نيست، بلكه صحبت از وظيفه است. «ولايت»، يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس، يك وظيفه سنگين و مهم است، نه اينكه براى كسى شأن و مقام غيرعادى به وجود بياورد و او را از حد انسان عادى بالا ببرد (همان، ص 40)

پس بر مبناى منطق امام راحل، غايت الغايات در حكومت اسلامى، رساندن جامعه به سعادت واقعى و حقيقى است كه آن، قرب الى اللّه و هدايت گرى انسان ها به سوى معرفت اللّه و به فعليت رساندن قواى كمال جوى آنهاست.

مفهوم شناسى سعادت

سعادت از مصدر «سعد» در لغت به معناى خوشبختى و خوش طالعى تعريف مى كنند (دهخدا، 1377، ج 6، ص 8875). برخى ديگر، آن را در لغت به معناى كمك نمودن كارهاى خدايى به كسى براى رسيدن به خير مى دانند كه ضد آن «شقاوت» است. شخص سعيد و يا جامعه سعادتمند، يعنى: فرد و جامعه اى كه در خير و بركتند (راغب اصفهانى، بى تا، واژه سعد).

     در مفهوم اصطلاحى آن، گفته اند: سعادت، نيل به مطلوب و مقصود واقعى را گويند و آخرين مرحله از كمال عقلانى است كه آن در اتصال به عقل فعال نهفته و ثمره اش تمتع از فيوضات ربانى و توفيقات الهى است و فارابى نيز بر همين معنا تأكيد دارد (سجادى، 1365، ص 999). شهيد مطهرى بر اين اعتقاد است كه در عرف، معناى خوشى و سرور، بهجت و آسايش را مى دهد (مطهرى، 1374، ج 7، ص 54). اما ارسطو شرط اساسى سعادت را در حيات عقلانى دانسته كه قدرت و افتخار خاص انسانى است (دورانت، 1373، ص 72). ابن مسكويه نيز مى گويد: سعادت «خير كثير» را گويند كه نصيب شخص مى شود (زنجانى، 1375، ص 111ـ112).

     امام خمينى قدس سره با نگاه عميق فلسفى و عرفانى خويش، مفهوم سعادت را فراتر از بعد مادى دانسته و در تعريف آن مى گويد: «سعادت حقيقت وجوديه اى است كه عبارت از يافتن لذات و ادراك مايلايم خود باشد» (اردبيلى، 1381، ج 3، ص 450) و «حقيقت سعادت، كمال مطلق و راحت مطلق است» (امام خمينى، 1370، ص 115؛ خليلى، 1382، ص 176 به بعد). ماهيت سعادت در جنبه معنوى و روحانى انسان نهفته است؛ زيرا جاودانگى و بقاى انسانى در نفس و روح است نه در جسم آدمى: «انسان به روح، انسان است؛ انسان به بصيرت، بصيرت قلبى، انسان است، آن كه باقى مى ماند روح انسان است و آنچه در انسان سعادت ايجاد مى كند بصيرت است» (امام خمينى، 1385، ج 10، ص 303). «البته سعادت، معنايش بيش از اين نيست كه گفتيم و فارسى اش خوشبختى است» (امام خمينى، 1381، ج 3، ص 460).

     اگر انسان بخواهد سعادت را در امور مادى و لذايذ دنيوى محدود و محصور نمايد و تصور كند، كه بهره مندى هرچه بيشتر و دلبستگى به متاع دنيا سعادت آفرين است، به طور قطع در تلقى حقيقت سعادت به خطا رفته است. پس محدود كردن مفهوم سعادت به امور دنيوى، تلقى و برداشت نادرستى از حقيقت آن است؛ چراكه غايت كمال انسان، آخرت است نه دنيا. امام خمينى قدس سره به شدت با اين انديشه مخالف است كه تصور شود مفهوم سعادت و شقاوت، منحصر به حيات دنيوى انسان گردد. بايد حيات و عمر كامل او لحاظ شود نه بخشى از زندگى اش كه در دنيا سپرى مى شود. انسان در دنيا بخشى از زندگى را طى مى كند كه ادامه آن در حيات ديگر (آخرت) است و سعادت مفهوم اعمى مى باشد كه هر دو نشئه را شامل مى شود. ازاين رو، حقيقت سعادت به دنيا و يا آخرت محدود نبوده، بلكه اعم از آن دوست. ايشان مى فرمايد: «جهت ديگرى كه در سعادت و شقاوت انسان بايد ملاحظه شود اين است كه انسان يك موجود موقت مثل كرم خراطين نيست كه خوش بختى او را فقط با ملاحظه اين چند روز عمر كه در خاك نرم و متوسط بوده ملاحظه كنيم، بلكه بايد مجموع مدت حيات و زندگى انسان را ملاحظه كرد كه چند سالى در اين دنياست و بعد از اين نشئه، در نشئه آخرت خواهد ماند» (همان، ص 455).

      سعادت و لذت

پرواضح است كه بين سعادت و لذت ارتباط و قرابت زيادى وجود دارد و هر جا سعادت باشد، لذت و خوشى نيز هست؛ اما آيا مى توانيم اين دو واژه را مرادف هم قلمداد كرده و بگوييم سعادت يعنى لذت؟ به سخن ديگر، آيا نيل به لذت، همان وصول به سعادت است؟

     «لذت» به معناى خوشى، در مقابل الم و رنج است؛ يعنى درك آنچه را كه با طبع انسان ملايم است (حسينى دشتى، 1385، ج 5، ص 30). در آيات قرآن به همين معنا آمده است: «وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ...» (زخرف: 71)؛ و در آنجا آنچه دل ها آن را بخواهند و ديدگان را خوش آيد [هست]... و يا در آيه ديگر مى فرمايد: «وَأَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ» (محمد: 15)؛ و رودهايى از باده اى كه براى نوشندگان لذتى است.

     در اينكه لذت امرى وجودى است يا عدمى و يا از امور حقيقى ثابت بوده يا امور نسبى و اعتبارى، اختلاف است و در اقسام و تركيبات آن، فلاسفه، مطالب بسيارى را مطرح كرده اند كه مجال بيان آن نيست (ر.ك: همان، ج سوم، ص 1634). اما دو لفظ سعادت و لذت، گرچه شايد از جهتى قرابت فراوانى با هم داشته باشند (همانند واژگان شقاوت و رنج)، اما هر رنجى را شقاوت نمى توان گفت و يا هر لذتى، سعادت گفته نمى شود. تمايزاتى كه بين اين دو لفظ وجود دارد نشانگر اين امر است كه آنها نمى توانند مترادف هم باشند.

     فرق سعادت و لذت

برخى از تفاوت هاى سعادت و لذت را مى توان موارد ذيل برشمرد:

     الف. لذت مربوط به يك قوه از قواى انسان و حيوان است، اما سعادت مربوط به همه قوا و استعدادها و جنبه هاى حياتى انسان است.

     ب. لذت تابع طبع انسانى است، اما سعادت تابع مصلحت مى باشد.

     ج. لذت مربوط به زمان حال است، وليكن سعادت حال و استقبال را به صورت عام شامل مى شود.

     د. تشخيص لذت ساده و آسان است؛ چون به غريزه بستگى دارد و جنبه جزئى و محدود دارد، اما درك سعادت آسان نيست؛ ازاين رو، جنبه كلى و فلسفى داشته، ممكن است هر فيلسوفى نظر خاصى درباره آن ارائه نمايد و اين امر مربوط به طرز انديشه يك متفكر در باب انسان شناسى و جهان شناسى مى باشد. يكى لذت را در ترك لذت و ديگرى در كسب آن مى داند. و يا يكى به امور مادى و ديگرى به امور معنوى و... بداند. پس لذت غريزى بوده و سعادت عقلى است. لذت بر هر جنبه اى از جنبه هاى وجودى انسان، به طور مستقل بستگى دارد، ولى سعادت همه جانبه است و به واسطه همه جانبگى به عقل يا ماوارء عقل مرتبط مى شود (مطهرى، بى تا، ص 25؛ مطهرى، 1374، ج 7، ص 56). امام راحل نيز بين آن دو تفكيك قايل بوده و معتقد است كه ممكن است انسان از چيزى لذت ببرد، اما سعادتمند نيست (ر.ك: اردبيلى، 1381، ج 3، ص 453).

     ازاين رو، با وجود قرابت ميان سعادت و لذت، نمى توان آن دو را مرادف هم دانست؛ زيرا ممكن است نيل به لذتى، موجب فوت لذت هاى مهم تر و بزرگ تر شود كه ندامت را به دنبال دارد، اما سعادت به چيزى گفته مى شود كه رسيدن به آن، هيچ گونه پشيمانى را در پى ندارد و مطلوب نهايى است.

     سعادت و كمال

با توجه به تعريفى كه از سعادت بيان شد، اين سؤال به ذهن متبادر مى شود كه آيا مى توان بين سعادت و كمال، تمايزى يافت و يا هر كمالى خود، نوعى سعادت است؟ برخى معتقدند كه نمى توان ميان اين دو واژه تفاوتى قايل شد و آنها را از هم تفكيك نمود، اما عده اى ديگر، اين ملازمه را قبول نداشته و به انفكاك بين آنها نظر داده اند. شهيد مطهرى و ابن سينا از جمله افرادى اند كه اين تفكيك را نمى پذيرند، اما كانت آن را مى پذيرد (مطهرى، 1374، ج 22، ص 344ـ345 و 349ـ351). با دقت و تأمل در انديشه مخالفان و موافقان، مى توان اين تحليل را ارائه نمود كه انفكاك و عدم انفكاك ميان آنها منوط به اين است كه چه معنايى از كمال را ارائه نماييم؛ چراكه اين اصطلاح در فلسفه و علم اخلاق، معناى واحدى نداشته است.

     كمال به معناى «تماميت شى ء در ذات و صفات باشد كه شيئيت شى ء بدان وابسته است» و ديگر «حاصل بالفعل كه مسبوق به قوه است» (حسينى دشتى، 1385، ص 1610). نفس نباتى يا حيوانى كه صورت نبات و حيوان مى باشند، كمال اول آنها به شمار مى آيند؛ مثل گُل كه فعليت تخم آن گياه مى باشد، و امور ديگر كمالات ثانويه محسوب مى شوند. اگر كمال، به اين معنا اطلاق شود كه به فعليت رسيدن ماده را گويند، قطعا با سعادت مرادف نبوده و قابل منفك شدن مى باشد؛ زيرا سعادت امرى معقول است و با ادراكات عقلانى تحصيل مى شود، در حالى كه كمال با اين معنا، هيچ نسبتى با ادراك نداشته، بلكه نوعى گرايش و تمايل ذاتى است، اما اگر كمال را به معناى اول، يعنى تماميت شى ء در ذات و صفات اخذ نماييم، با مفهوم سعادت هيچ گونه تمايزى نخواهد داشت و هر كمالى خود، نوعى سعادت به شمار مى آيد؛ چراكه با اين معنا، وصول به كمال همانند سعادت جنبه اداركى و يا عقلانى پيدا خواهد نمود؛ يعنى بايد با زحمت و تلاش، قوه را به فعليت رساند، ازاين رو، از صرف گرايشى بودن خارج مى گردد. بنابراين، با توجه به اين معنا، فرد بايد با به كارگيرى عقل و انديشه به سراغ آن رفته و كوششى را متحمل گردد تا بدان دست يابد، چنان كه در تحصيل سعادت اينچنين بود. ازاين رو، با يك معنا مى توان تفاوت را، و به معناى ديگر ترادف و عدم انفكاك را درك نمود و اينكه يك انديشه را مطلقا و بدون در نظر گرفتن معناى آن صحيح بدانيم، نظر صائب و نافذى نخواهد بود.

     به نظر مى رسد كه امام قدس سره نيز بين دو واژه سعادت و كمال تفكيك قايل نشده؛ چراكه ايشان كمال را عشق ذاتى آدميان به «جمال بارى تعالى» و «هويت مطلقه» مى داند (امام خمينى، 1362، ص 153، به نقل از: فراتى، 1380، ص 124) و در توأمان بودن مفهوم آن دو مى فرمايد: «حقيقت سعادت، كمال مطلق است» (امام خمينى، 1370، ص 115). ايشان معتقد است كه تحقق كمال و سعادت انسان، وصول به حق تعالى و نايل شدن به مقام قدس اله است (همان). «تمام افعال و رفتار انسانى، توجه و عنايت به ذات ربوبى است» (امام خمينى، 1384، ص 602). انسان تا بدين مقام نرسد و شخصيت خود را متجلى به جمال و زيبايى حق نسازد، به كمال و سعادت واقعى نمى رسد؛ چراكه كمال مطلق در توحيد و ذات حق نهفته است. امام قدس سره كه انديشمندى حكيم و عارف بودند، بى ترديد، هر دو معناى كمال را مدنظر قرار داده و با توجه به مفهوم اول آن (تماميت شى ء در ذات و صفات...)، اين دو واژه را به صورت توأمان در بسيارى از آثارشان به كار برده اند. شايان ذكر است كه مراد نويسنده در اين پژوهش، معناى اول و عدم انفكاك بين آنها مى باشد (ر.ك: امام خمينى، 1370، ص 5،15،21،59و233؛ امام خمينى، 1382، ص 77،168و307؛امام خمينى،1378ب،ص15).

اقسام سعادت

با توجه به مفهوم سعادت، اين مطلب به ذهن متبادر مى شود كه آيا مى توان براى سعادت و كمال انسان، تقسيماتى را قايل شد يا اينكه سعادت در معناى محدودى منحصر گشته و مراتب و اقسامى را نمى توان براى آن در نظر گرفت؟ غالب افرادى كه تقسيماتى را براى آن مطرح كرده اند، به دو نوع تقسيم قايلند:

     الف. سعادت دنيوى و اخروى

از آن رو كه انسان تركيبى از جسم و روح بوده كه جنبه مادى او از خاك و دنياى مادى، و جنبه روحانى اش از عالم مجرد است، روح و جسم وى با هم در حال تكاملند و هيچ چيزى حالت توقف و ايستايى ندارد. با اين نگاه به انسان، انديشمندان دينى معتقدند كه انسان داراى دو نوع سعادت است كه بخشى از سعادت او مربوط به دنياى اوست و قسمى ديگر به آخرتش بستگى دارد. ملّاصدرا در بيان اين مطلب، تقسيم بندى بسيار زيبايى را انجام داده كه قابل توجه مى باشد. وى سعادت را داراى دو قسم دنيوى و اخروى مى داند كه هركدام از آنها به دو دسته قابل انقسام مى باشد؛ يعنى سعادت دنيوى، به جسمى و خارجى تقسيم مى شود كه جسمى، همان صحت و سلامتى، نيروى فراوان و شهامت را گويند و خارجى، به فراهم بودن لوازم زندگى و تأمين مسائل مادى قلمداد مى شود. سعادت اخروى نيز به دو قسم علمى و عملى تقسيم مى شود كه سعادت اخروى علمى به كسب معارف و حقايق و آگاهى و معرفت به فضايل و رذايل اخلاقى اطلاق شده و عملى به اطاعت از خداوند و آراستگى به فضايل و اخلاق زيبا گفته مى شود (لك زايى، 1383، ص 109ـ110، به نقل از: ملّاصدرا، بى تا، ص 268ـ269). امام قدس سره با تأييد همين نكته (تقسيم سعادت به دنيوى و اخروى)، بر اين اعتقاد است كه انبياى الهى براى تكميل هر دو نوع سعادت بشرى مبعوث شده اند كه مفهوم واقعى سعادت همين است. سعادت و كمالى كه مفهوم آن محدود به دنيا باشد مقصود انبيا نبوده و آنها نيامده اند تا بشر را فقط در دنيا به آمال و آرزوهايشان برسانند، بلكه اسلام آمده است تا سعادت دنيا و آخرت را تضمين نمايد. «اسلام ضامن سعادت بشر است در دنيا و آخرت» (امام خمينى، 1385، ج 7، ص 16و33).

     سعادت حقيقى نه محدود به امور معنوى و اخروى گشته، و نه اينكه به امور دنيوى حصر مى شود، بلكه اعم از آن دوست. آن كمالى كه انسان لايق و شايسته آن مى باشد همين است: «انبيا عليهم السلام كه براى سعادت بشر مبعوث شدند، يعنى سعادت همه جانبه بشر، سعادت دنياى بشر، سعادت حيات ديگر بشر، آنها مى خواستند كه انسان ها را به كمال لايق به انسانيت برسانند» (رحيم پور، 1380، ص 175).

     ب. سعادت فردى و اجتماعى

تقسيم ديگرى كه مى توان براى سعادت قايل شد، فردى و اجتماعى است. برخلاف غربى ها كه به سعادت ظاهرى اجتماعى و يا فردى مى انديشند و حقوق دانان و قانون مداران آنان تلاش مى كنند تا سعادت را در ظاهر، كه همان مادى و دنيوى است، تأمين نمايند، متفكران مسلمان بر مبناى تعاليم دينى به سعادت واقعى فردى و اجتماعى اعتقاد دارند. اسلام دينى است كه تعاليم آن، هم جنبه فردى دارد و هم جنبه اجتماعى. اسلام به همان ميزان كه به فرد توجه دارد، نسبت به ساختن جامعه نيز اهتمام ويژه اى را مبذول داشته است و هيچ گونه نقصى در تعاليم آن نمى توان مشاهده نمود. امام قدس سره با نگاه تيزبينانه خويش نسبت به تمايز قانون اسلام و ساير قوانين دنيا مى فرمايد:

قانون دانان دنيا، هدفى كه از قانون هاى نوعى دارند اين است كه عالم منظم باشد و سلطنتشان دچار هرج و مرج نباشد، ولى براى زندگى شخصى اشخاص و انسانيتشان دلسوزى ندارند كه شخصيت هر فردى چطور استقامت و صفا و كمال داشته باشد، ولى انبيا طالب سعادت ذاتى بشر ـ اعم از سعادت فردى و اجتماعى و سعادت دنيايى و آخرتى ـ مى باشند و در هر فعلى از افعال، پا و دست و زبان تا حدى كه ممكن باشد كه به اينها خدايى بودن را تلقين كنند، تلقين كرده و مى كنند. بلكه جلوتر از انعقاد نطفه، سعادت بشر را در نظر داشته اند» (اردبيلى، 1381، ج 3، ص 346).

تعاليم اسلام، تعالى حيات واقعى انسان را دربر دارد، تحقق حيات طيبه در پرتو تبعيت از مقرّرات فردى و جمعى اسلام در بستر جامعه است؛ زيرا اسلام هم به كمال فرد و هم به سعادت جامعه توجه دارد: «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً» (نحل: 97).

     تعديل در تعاليم و احكام اسلامى موجب تعالى و تكامل آن شده است. تصور اينكه اسلام به جنبه فردى نگريسته و از حيات اجتماعى غافل مانده و دستوراتى در اين زمينه ندارد، پندار ناصوابى است كه انديشه انديشمندان را برنمى تابد. اين فرياد بزرگ ترين منادى اسلام در قرن معاصر است كه «نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادى آن، از نسبت صد به يك هم بيشتر است» (امام خمينى، 1377، ص 5؛ امام خمينى،1385،ج5،ص 390).

     ترجمان امام خمينى قدس سره اين است كه اسلام به فرد و جامعه، هر دو با هم نظر دارد. تعاليم آن، هم به سازندگى فرد و هم اجتماع، عنايت ويژه اى را مبذول داشته است و غايت آن، جامع تأمين سعادت فرد و جامعه مى باشد و سعادت به معناى اعم كلمه (فردى و اجتماعى، دنيوى و اخروى) مورد توجه اوست و به همين جهت، بدون شكل گيرى يك نظام سياسى دينى كه تدبير امور را در تحقق اين امر مهم به عهده گيرد، تأمين سعادت كه غايت اصلى اوست، ممكن نخواهد بود. البته تدبير روزافزون و موفقيت آميز اين حكيم فرزانه كه در عصر روشنگرى بهترين نوع نظام را رهبرى نمود و در كمترين زمان ممكن، بيشترين رشد و تعالى را در زمينه هاى مادى و معنوى، علمى، سياسى و ساير عرصه هاى اجتماعى به ارمغان آورد، خود بهترين شاهد بر مدعاست. بنابراين، بايد همت را مضاعف و متعالى نمود و در پياده كردن تعاليم حيات بخش اسلام، با پيوند مستحكم ميان مردم و كارگزاران نظام، تلاش مضاعف به خرج داد تا شرافت و عزت، سعادت و كرامت، نماد اين ملت گردد. چنان كه اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمودند: «شرافت به همت هاى عالى است نه به استخوان هاى پوسيده (افتخار به اجداد)» (تميمى آمدى، 1366، ص 1991).

 

عوامل و زمينه هاى نيل به سعادت

پس از مباحثى چند در باب سعادت و كمال، اين موضوع را پى مى گيريم كه چه عواملى مى تواند جامعه را در وصول به سعادت يارى رساند؟ آيا آن عوامل، واحد است يا كثير؟ در درون انسان بايد كند و كاو نمود يا در خارج؟ بى ترديد، عوامل متعددى در اين زمينه مطرح است.

ديدگاه امام خمينى قدس سره

شايد بتوان گفت: راه كارهايى را كه امام راحل در اين زمينه ارائه كرده اند، با توجه به ابتناى انديشه ايشان به آيات و روايات بوده؛ به اين معنا كه نمى توان آنها را از منشأ وحيانى جدا دانست؛ بنابراين، هماهنگى و پيوند نزديك انديشه شان با تعاليم قرآنى بر حقيقت و استحكام آن افزوده و به واقعيت نزديك تر ساخته است.

     الف. تمسك به حبل اللّه و ياد حق تعالى (توحيد)

هستى شناسى و انسان شناسى كه دو محور اصلى حيات انسانى است، پيوند ناگسستنى با سعادت فردى و اجتماعى دارد؛ زيرا اگر نظام هستى در عالم مادى خلاصه گردد و انسان يك موجود مادى شمرده شود، سعادت مفهومى محدود خواهد داشت، اما اگر به عوالم ديگرى معتقد باشيم و انسان را در جنبه مادى محدود نسازيم، سعادت و كمال معناى ديگرى پيدا خواهد نمود.

     در انديشه دينى، چون نظام هستى محدود به عالم ماده نمى باشد، سعادت و كمال انسانى نيز در قلمرو مادى خلاصه نشده، بلكه گستره آن از دنيا تا قيامت را دربر مى گيرد. فرد و جامعه براى نيل به آن، لازم است به عوامل مهمش تمسك جويند كه يكى از ابزارهاى محكم و مفيد آن، واقعيتى به نام «قرآن» است؛ چراكه خداوند با ارسال آن، تمام تعاليم و دستورات لازم براى نيل به مقامات والاى انسانى را در آن تدوين و تنظيم نموده است. خداوند متعال قرآن را نازل فرمود تا افراد با چنگ زدن بدان، به عالم بالا سوق داده شوند و به مقام والا برسند؛ بنابراين، مى فرمايند: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعا وَلاَ تَفَرَّقُواْ» (آل عمران: 103). مفسران در معناى «حبل اللّه» گفته اند كه مراد، قرآن كريم است و در مفهوم وسيع تر آن، «ارتباط با خدا» مى باشد (مكارم شيرازى و ديگران، 1368، ج 3، ص 29).

     امام قدس سره با توجه به آيه مزبور مى فرمايد: «ملت ها و دولت ها اگر بخواهند به پيروزى و هدف هاى اسلامى به تمام ابعادش كه سعادت بشر است برسند بايد اعتصام به حبل اللّه كنند، از اختلاف و تفرقه بپرهيزند...» (امام خمينى، 1385، ج 7، ص 170).

     ايشان كه در رأس حكومت قرار داشت، جايگاه خويش را مرهون همين امر دانسته و با روح بلند توحيدى و گسستن از همه امور غيرالهى مى فرمود: «خودمان هيچيم... خمينى هيچ كاره است. كار دست يك بزرگى است كه او انجام داد... همه با هم بايد توجه كنيم به خداى تبارك و تعالى و با اتكال به خداى تبارك و تعالى، ان شاءاللّه پيروز مى شويم» (همان، ج 11، ص 422).

     پس، سعادت فرد و جامعه مرهون توجه به ذات بارى تعالى، و رابطه با آن از طريق كتاب آسمانى و حبل المتين الهى است. بنابراين، ترديدى نيست كه توحيد و يكتاپرستى مهم ترين عامل براى نيل به سعادت فرد و جامعه است و اگر سعادت از جمله غايت اصلى حكومت اسلامى به شمار مى آيد، بر مبناى اصالت همين اصل (توحيد) مى باشد؛ زيرا از نگاه ايشان، توحيد روح تعالى انسان بوده و هيچ اصلى جايگزين آن نخواهد شد.

     ب. ايمان و تقواى الهى

شناخت قلبى، اعتراف زبانى و عمل با اعضا و جوارح ظاهرى را به معناى ايمان گرفته اند، كه با اين معنا، اگر انسان تمام كارها و اعمال خود را با تكيه به خالق خويش انجام دهد يكى از عوامل مهم امنيت و حفظ شخصيت است. انسان و به تبع آن، جامعه اگر با اين تكيه گاه، به حيات خود ادامه بدهد از هرگونه اضطراب و انحراف دور خواهد شد. ايمان و عمل صالح موجب فلاح و رستگارى و سعادت دنيوى و اخروى خواهد بود. سعادت واقعى براى فرد و جامعه تحصيل نخواهد شد مگر در پرتو ايمان و تقواى الهى؛ زيرا ثبات فردى و اجتماعى تجلى ايمان به خداست.

     از ديدگاه امام راحل، كليد و رمز خوش بختى فرد و جامعه منوط به ايمان است: «آنچه ميزان سعادت است، همين است كه انسان مؤمن باشد و صبر داشته باشد... وقتى ايمان داريد و صبر داريد... شما سعادتمنديد» (همان، ج 7، ص 301).

     اگر جامعه به اين سمت سوق داده شود هدايت خواهد گشت و جهت دهى جامعه به سمت هدايت الهى موجب نيل سعادت واقعى در جهت قرب الى اللّه است؛ پس ايمان، پايه و اساس سعادت در حكومت اسلامى است. «اسلام در كنار مقرّرات اجتماعى، اقتصادى و غيره به تربيت انسان براساس ايمان به خدا تكيه مى كند و به هدايت جامعه از اين بعد، بيشتر براى هدايت انسان به طرف تعالى و سعادت عمل مى كند» (همان، ج 5، ص 410).

      خداوند نسبت به انسان مؤمن توجه ويژه اى را مبذول مى نمايد و ضمن اينكه نورانيتى را در وجودش پديد مى آورد، موجب به سعادت رسيدن و هدايت افراد ديگر جامعه نيز مى شود: «بشر نورانى آن است كه تمام قواى ملكيه و ملكوتيه اش نوربخش باشد و علاوه بر آنكه خود او را هدايت به سعادت و طريق مستقيم كند، به ديگران نيز نورافشانى كند و آنها را به راه انسانيت هدايت كند» (امام خمينى، 1370، ص 208).

     بنابراين، هرچه ايمان قوى تر گردد و به مراتب عالى ترى برسد و با تقوا توأم شود، كمال و سعادت بيشترى نصيب فرد و جامعه خواهد شد. رشد و تعالى، سعادت و رستگارى مرهون تقواى الهى و مستلزم مسئوليت پذيرى و وظيفه گرايى است.

     ايمان و تقوا مى تواند رافع بسيارى از مشكلات باشد و در كارگزاران نظام سياسى چنان قدرت و بصيرتى را ايجاد كند كه بتوانند بسيارى از معضلات طبيعى را مرتفع سازند.

     اين انديشه برگرفته از آيات و رواياتى است كه در اين زمينه وارد شده؛ چراكه خداوند مى فرمايد: «الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ» (نور: 55)؛ خداوند به كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده داده كه جانشين زمين گردند، چنان كه قبلاً مؤمنان را جانشين خود قرار داد. بنابراين، يكى از اهداف اصلى حاكمان دينى، كه جانشينان واقعى خداوند در زمين مى باشند، تلاش براى تحقق امور معنوى است كه سعادت در پرتو آن نهفته مى باشد. پس كمترين ترديد در اين امر روا نيست كه ايمان به خدا و داشتن تكيه گاه الهى، مهم ترين عامل براى ثبات فردى و جمعى و بى اعتقادى و نداشتن تكيه گاه واقعى، عامل اصلى لغزش ها و انحراف ها خواهد بود. با ايمان و تقواى الهى مى توان حكومتى اسلامى بنا كرد و جامعه اى سالم و سعادتمندانه را تحقق بخشيد تا مردم آن در سايه چنين حكومتى از سعادت نسبى برخوردار شوند و رستگارى اخروى را براى خود نزد پروردگار متعال رقم زنند.

     ج. تهذيب نفس

در نهاد و نهان انسان دو قوه عاقله و شهويه دايم در كشمكش اند. هر قوه اى كه غلبه يابد، فرمان روايى براى اوست. قوه عاقله، انسان را به سمت كمال و سعادت سوق مى دهد و قوه شهويه، آن را به جنبه انحطاط و شقاوت رهنمون مى سازد. كمال قوه عاقله، انسانيت و فرشته خويى بوده و كمال قوه شهويه حيوانيت و درنده خويى است. در تعاليم اسلامى، بر اين امر تأكيد شده كه براى تعالى و رشد، بايد جنبه عقلانيت در انسان تقويت گردد؛ بنابراين، پيروى از عقل، موجب تعالى انسان و تبعيت از نفس، گمراهى وى را به ارمغان مى آورد: «رسيدن به رشد و كمال انسانيت مرهون جلوگيرى نفس است از شهوات و لذات، و كسانى كه متابعت شهوت كنند، از رشد و هدايت باز مانند و چشمان آنها از ديدن طريق حق كور گردد» (امام خمينى، 1382، ص 290).

     تهذيب نفس و تطهير قلب، سعادت را براى فرد به ارمغان مى آورد. «رضايت بخش ترين قول تشريعى... علم تهذيب نفس است كه سعادت انسان به آن بستگى دارد» (امام خمينى، 1386، ص 173). چنين فردى قطعا به عزت و سربلندى و سعادت خواهد رسيد؛ زيرا وقتى كه خود را ساخته باشد تمام همت خويش را براى ساختن جامعه به كار مى گيرد؛ چراكه وى لذت سعادت را چشيده، علاقه مند است كه جامعه نيز طعم آن را بچشد، ازاين رو، در پى اين است تا آنها را به سمت صلاح و سعادت سوق دهد. بنابراين، امام قدس سره معتقد است: «انسان آگاه مهذب، همه ابعاد سعادت را براى كشور تأمين مى كند» (امام خمينى، 1385، ج 7، ص 532).

     با ابتناى به همين اعتقاد از نگاه امام راحل و مطابق تعاليم قرآن، پيروى از هواى نفس، فرد را نابينا ساخته و حقيقت بصيرت را از او سلب مى كند؛ محيط زندگى را براى او تاريك نموده و نور و روشنايى را از او مى گيرد. اگرچه اصل وجود قوه شهويه بالذات مايه سعادت است؛ زيرا موجب تداوم نسل بنى آدم مى گردد و خداوند آن را براى حفظ نظام و ابقاى شرافت و سعادت دنيا و آخرت مرحمت فرموده است، اما اگر برخلاف اين اصل، آن را از حالت تعديل خارج كند و به افراط بكشاند بدبختى او را به ارمغان خواهد آورد (ر.ك: امام خمينى، 1382، ص 280).

     مقوله تهذيب، در امور اجتماعى و سياسى آثار خود را چنين آشكار مى سازد كه اگر انسان مهذب در رأس امور جامعه قرار گيرد محيط جامعه و اطرافيان خود را تهذيب خواهد نمود و تهذيب شخص، تهذيب جامعه را دربر دارد.

اگر يك انسان، يك شاه، يك رئيس مملكت، مهذب و صحيح باشد، آنهايى كه اطرافش هستند همه صحيح خواهند شد... اينكه ما فرياد مى زنيم كه جمهورى اسلامى، براى اين است كه اسلام، فرد مهذب درست مى كند، قرآن كتاب آدم سازى است. پيغمبرها آمدند آدم ها را درست كنند... دنبال اين بودند كه تربيت كنند مردم را. خداى تبارك و تعالى انبيا را فرستاده براى تهذيب مردم. براى اصلاح مردم. اگر چنانچه اصلاح بشود يك فردى كه در رأس جامعه است... مردم چون توجه به او دارند آنها هم صحيح مى شوند» (امام خمينى، 1385، ج 7، ص 286).

ثبات و تغيير، صلاح و فساد، سعادت و شقاوت جامعه از فرد شروع مى شود؛ ازاين رو، امام راحل در جمع كارگزاران نظام، بر اصلاح نفس فرد قبل از اصلاح ديگران تأكيد مى كند و مى فرمايد: «مبدأ اصلاح هم از خود آدم بايد شروع شود و نمى شود كه يك واعظى كه خودش اصلاح نشد، بتواند ديگران را اصلاح كند» (همان، ج 17، ص 194).

     در تعبير نورانى حضرت على عليه السلام آمده است: «اذا تغير نيةُ السلطان تغير الزمان» (تميمى آمدى، 1366، ص 311). امام خمينى قدس سره با الهام از اين بيان گوهربار، كه به عنوان بنيانگذار حكومت دينى در جهان معاصر مشهور گشته، از همان آغاز فعاليتش، به فاسق ترين حاكم زمان، كارتر، چنين مى فرمايد: «آقا خودتان را اصلاح كنيد، دنبال اين باشيد كه تهذيب كنيد خودتان را، اعمالتان را موافق با دستور خدا كنيد، اختلافتان را موافق با دستور اسلام كنيد...» (امام خمينى، 1385، ج 5، ص 330).

     خلاصه كلام اينكه از نگاه امام قدس سره، سعادت جامعه مرهون دو اصل اساسى در اين زمينه است: خودسازى و جامعه سازى. ابتدا شخص بايد بكوشد خود را تهذيب نموده و با تقواى الهى و خداترسى به مقام والاى معنوى دست يابد و ديگر اينكه در ساختن جامعه خويش همت گمارد. اسلام نيز روى هر دو اصل تأكيد دارد. بزرگان دين بر همين اساس، توصيه دارند كه يك مجاهد با نفس مى تواند بر يك امت حكومت كند و آنها را به كمال و مقام مجاهدان در راه خدا برساند كه همه اهتمام خود را در مسير تعالى و رشد جامعه بردارند. ازاين رو، بر امر تهذيب و اصلاح نفس تأكيد مى كنند (ر.ك: همان، ج 6، ص 279ـ285).

     د. اهتمام به نماز

يكى ديگر از عوامل مهم براى رسيدن به سعادت، توجه به نماز است. اقامه نماز براى فرد مايه آرامش و براى جامعه موجب استحكام آن خواهد بود؛ ازاين رو، خداوند، يكى از اهداف مهم حاكميت مؤمنان و صالحان را اقامه نماز بيان فرمود: «الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ...»(حج: 41).

     زمانى كه مؤمنان به حاكميت برسند تمام همت و تلاش خود را براى اقامه نماز و تحقق بخشيدن به ساير احكام الهى به كار مى گيرند تا جامعه را به خير و سعادت رهنمون سازند. در انديشه امام راحل، نماز سرچشمه تمامى كمالات و متكفل همه سعادات است و هيچ طاعتى به اهميت آن نمى رسد: «راه وصول به سعادت، اطاعت رب العزه است و در بين اطاعات و عبادات هيچ يك به مرتبه اين نماز كه معجونى است جامع الهى كه متكفل سعادت بشر است و قبولى آن موجب قبولى جميع اعمال است نمى باشد؛ پس بايد در طلب آن جديت تام نماييد» (امام خمينى، 1370، ص 16).

     نماز مسلك سالكان است كه همه اديان الهى براى بشريت قرار داده اند تا از اين طريق، بتوانند خود را به غايت حيات خويش، كه كمال مطلق و سعادت و فلاح است، منسلك سازند: «پس كمال مطلق كه وصول به فناءاللّه و اتصال به بحر غيرمتناهى وجوبى است و شهود جمال ازل و استغراق در درياى نور مطلق است، در نماز حاصل شود و راحتى مطلق و استراحت تام و طمأنينه كامله نيز در آن پيدا شود، و دو ركن سعادت حاصل آيد. پس نماز فلاح مطلق است» (همان، ص 144).

     اما «قلب ما باور نكرده كه سرمايه سعادت عالم آخرت و وسيله زندگانى روزگارهاى غيرمتناهى نماز است» (همان، ص 45). منظومه فكرى امام راحل اين است كه در جامعه اسلامى بايد فضاى ياد خداوند كه نماز نماد آن مى باشد ظاهر گردد. بايد در مجامع علمى و فرهنگى و نهادها و سازمان ها به اين امر اهتمام شود. ازاين رو، خطاب به مسئولان ذى ربط مى فرمايد: «آقايان سعى كنيد در دانشگاه پرچم اسلام را بالا ببريد. تبليغات مذهبى بكنيد، مسجد بسازيد، اجتماعا نماز بخوانيد، تظاهر به نماز خواندن بكنيد. وحدت مذهبى لازم است» (امام خمينى، 1385، ج 1، ص 268).

     و در جاى ديگر، نماز را پشتوانه قوام و دوام يك ملت دانسته و مى گويد: «شما انقلاب اسلامى را ترويج كنيد، كه اسلام و احكام اسلام را بيان كنيد، در اسلام، از نماز هيچ فريضه اى بالاتر نيست... از نماز همه اين مسائل پيدا مى شود... نماز پشتوانه ملت است» (همان،ج 12، ص 393).

     همه اين تأكيدات در امر مقدس نماز به دليل منشأ بركات بودن آن مى باشد. ياد خدا، كه غالبا در اقامه نماز خلاصه مى شود، مى تواند سرچشمه بسيارى از بركات و فيوضات براى فرد و جامعه باشد. با ارتباط بر قدرت مطلق كه در نماز تجلى مى يابد، مى توان افراد و جامعه اى پيشرفته و كمال يافته و سعادتمند را تحقق بخشيد. با تحصيل سعادت همه جانبه، قرب الهى نيز صورت مى گيرد و اين امر، يادآور روايتى از امام موسى كاظم عليه السلام است كه فرمود: «افضل ما يتقرّب به العبد الى اللّه بعد المعرفة به الصلاة» (ابن شعبه حرانى، 1404ق، ص 391)؛ بهترين چيزى كه بنده بعد از شناخت خدا به وسيله آن به درگاه الهى تقرب پيدا مى كند نماز است؛ پس بدون سبب و وسيله، اين تقرب و تكامل حاصل نمى شود (خليلى، 1388، ص 154ـ155). ازاين رو، مسئولان بايد در جهت اقامه هرچه بهتر آن، اهتمام لازم را مبذول دارند.

     ه . بصيرت و شجاعت

انديشه، آگاهى و معرفت نسبت به خويشتن و خداوند نظام هستى، منشأ خير و بركت، فلاح و خوش بختى است، در مقابل، جهل و غفلت، عامل اصلى شقاوت و بدبختى. در حديثى از امام صادق عليه السلام وارد شده است كه فرمودند: «كسى كه بدون بصيرت ادامه حيات دهد همانند كسى است كه در غير مسير حركت كند، به سرعت حركتش اضافه نمى شود مگر از نيازش دور گردد» (كلينى، 1401ق، ج 1، ص 43؛ حرّعاملى، 1409ق، ج 27، ص 134). تداوم در مسير حق و صراط مستقيم، لازمه اش داشتن آگاهى و بصيرت است و وصول به سعادت بدون آن، مصداق سعادت واقعى نخواهد بود. امام خمينى قدس سره كه خود فردى بصير بود، با علم به اين مباحث معتقد است كه انسان به بصيرت،  انسان بوده و مراحل سعادت و انسانيت او به ميزان آگاهى و معرفتش وابسته است: «انسان به روح انسان است. انسان به بصيرت قلبى انسان است... و آنچه در انسان سعادت را ايجاد مى كند، بصيرت انسان است» (امام خمينى، 1385، ج 10، ص 302).

     پس كليد در سعادت و شقاوت به اين امر وابسته مى باشد؛ يعنى اين خود انسان است كه مى تواند درهاى بهشت را به روى خود مفتوح گرداند و يا آن را بر روى خود ببندد. با معرفت و بصيرت قادر خواهد بود كه درِ سعادت و درهاى بهشت را براى خود باز نمايد و با جهالت و عدم بصيرت، درِ شقاوت و درهاى جهنم را براى خود مى گشايد (ر.ك: امام خمينى، 1370، ص 41).

     البته آگاهى و بصيرت به امور درونى محدود نمى شود كه موجب تحكيم شخصيت انسان و ثبات فردى او گردد، بلكه علاوه بر آن، موجب درايت در امور خارجى نيز مى گردد؛ به اين معنا كه شخص از هوشيارى لازم برخوردار شده و در امور اجتماعى و كشوردارى از توطئه دشمنان خارجى و داخلى آگاهى لازم را كسب مى كند. پس بصيرت و هوشيارى معناى عامى داشته كه شخص بصير را نسبت به خويش و محيط جامعه آگاه مى نمايد. امام قدس سره با توجه به اين معنا از هوشيارى و آگاهى، مى فرمايد: «بايد هوشيار باشيم و توجه داشته باشيم به اينكه آن توطئه هايى كه از داخل و خارج دارد مى شود، نگذاريد كه اينها رشد پيدا بكند» (امام خمينى، 1385، ج 8، ص 124).

     پس مى توان گفت: معرفت و بصيرت و هوشيارى لازم در وصول به سعادت نقش مؤثر و مهمى را ايفا كرده و بى ترديد، بدون آن نمى توان به كمال و سعادت دست يافت؛ و منشأ سعادت معرفت است و فرد يا ملت جاهل و غير بصير به كمال و سعادت نخواهد رسيد. براى داشتن يك جامعه مطلوب در اسلام، دارا بودن ملت و دولت و كارگزاران هوشيار و آگاه نسبت به مسائل و حوادث جامعه در امور داخلى و خارجى و بصيرت لازم نسبت به شخصيت خويش امرى لازم و ضرورى به شمار مى آيد و هرگز جامعه فاقد بصيرت به كمال و سعادت كه غايت اصلى خلقت است نمى رسد.

     و. اطاعت از قوانين

در تشكيل نظام اجتماعى، وجود قوانين و مقرّرات براى اداره امور امرى بديهى و ضرورى است. بدون تدوين قانون، تدبير امور جامعه محال خواهد بود. ميزان امنيت و پيشرفت و سعادت جامعه مرهون دو چيز است: يكى، حسن قوانين و ديگر، اطاعت و تبعيت از آن. اگر يكى از اين دو در جامعه ضعيف باشد قطعا آن جامعه به تكامل و تعالى نخواهد رسيد. بنابراين، وجود قوانين قوى و جامع و اطاعت از آن، عوامل مهمى براى حيات متعالى انسان هاست كه در نظام سياسى اسلام به اين دو امر توجه شايانى شده است. عمل به قانون در اسلام جزء واجبات به شمار آمده و تأكيد بر آن است كه همه مردم، حتى رهبران و حاكمان بايد مطيع محض قانون باشند و هيچ مدير يا مسئولى نمى تواند به بهانه مسئوليت و منصبى كه دارد خود را از عمل به قانون استثنا نمايد. ازاين رو، همه افراد در مقابل قانون برابرند و اطاعت از آن براى همه فرض و واجب است. امام راحل حكومت اسلام را حكومت قانون دانسته كه همه بايد از آن تبعيت نمايند و هيچ كس، استثنا نيست (ر.ك: امام خمينى، 1377، ص 34ـ35).

     نكته دقيق و ظريف در نظام سياسى اسلام اين است كه رهبران و عاملان حكومتى بايد تقيد بيشترى نسبت به قانون داشته باشند و با ترك پيروى از قوانين و يا هرگونه تخلفى از آن، شايستگى خود را از دست خواهند داد.

     امام خمينى قدس سره معتقد است: «در اسلام، همه كس حتى پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله در مقابل قانون، بى امتياز در يك صف هستند و احكام قرآن و اسلام بر همه جارى است و شرف و ارزش انسان ها در تبعيت از قانون است كه همان تقواست و متخلف از قانون مجرم و قابل تعقيب است» (امام خمينى، بى تا، ص 312).

     سخت گيرى هايى كه در نظام سياسى اسلام وجود دارد شايد در حكومت هاى دنيا كمتر مشهود باشد؛ زيرا تخلف از قانون در اسلام نه تنها مجازات دنيوى دربردارد، بلكه عقاب اخروى را نيز به دنبال دارد؛ يعنى علاوه بر مضرات دنيوى، زيان هاى سخت آخرتى را در پى دارد.

قانون هاى بشرى انسان را به همان زندگانى مادى دنيايى دعوت مى كند و از زندگانى هميشگى ابدى غافل مى كند و چنين قانونى براى انسان كه داراى دو زندگانى است و ساز و برگ هر دو را نيازمند است زيان هاى ناگفتنى دارد. تمام قوانين بزرگ اسلام داراى اين دو جنبه است كه هم نظر به حيات مادى و فراهم ساختن ساز و برگ آن دارد و هم نظر به حيات معنوى و ساز و برگ آن...» (همان).

بر مبناى همين عقيده، رهبران دينى سعادت و كمال فرد و جامعه را مرهون عمل به قوانين دانسته و بر آن تأكيد ورزيده اند: «سعادت و كمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانين الهى است كه توسط انبيا به بشر ابلاغ شده است» (امام خمينى، 1385، ج 5، ص 387ـ388). قانون الهى با قوانين تقنينى تفاوتى ندارد. «مگر سنخ قانون الهى غير از سنخ قوانين تقنينى است؟ البته قانون گذارى به نحو اتم و اكمل همين است» (اردبيلى، 1381، ج 2، ص 330).

     امتياز قانون اسلام بر ساير قوانين دنيا در اين است كه هيچ قانونى به جامعيت قوانين اسلام نمى رسد؛ زيرا منشأ قانون در اسلام، وحى است كه از جانب خداوند بر پيامبر صلى الله عليه و آله ارسال شده و حتى شخص پيامبر اسلام قدرت قانون گذارى را ندارد، مگر به اذن الهى. شأن اصلى او اين بود كه قانون الهى را بر مردم ابلاغ نمايد، اما ساير قوانين غيرالهى از اين امتياز برخوردار نمى باشند؛ زيرا منشأ عقلانى داشته و جمعى از قانون گزاران آنها را وضع نموده اند. به همين دليل، انديشمندان اسلامى سعى دارند چنين قانونى را در جامعه تحقق بخشند و عمل به آن را مايه سعادت بدانند. امام راحل، به اين نكته تصريح مى كند: «ماهيت و كيفيت اين قوانين (اسلام) مى رساند كه براى تكوين يك دولت وبراى اداره سياسى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تشريع گشته است»(امام خمينى، 1377، ص 20).

     بشريت به چنين قوانينى براى نيل به سعادت نيازمند است. «قرآن مجيد و سنت شامل همه دستورات و احكامى است كه بشر براى سعادت و كمال خود احتياج دارد» (همان، ص 21).

     قانون محورى نيز بايد جزء اصول ثابت در جامعه قرار گيرد. حاكمان نظام بايد عاملان اصلى قانون باشند، تا مردم در اطاعت از آن، آنها را سرمشق خود قرار دهند. اگر عامه مردم مشاهده كنند كه نخبگان و خواص به قانون عمل مى كنند، انگيزه در آنان ايجاد شده و اين عمل در جامعه به صورت يك فرهنگ متجلى خواهد شد.

     ازاين رو، اطاعت از قوانين در جامعه اسلامى كه در حقيقت، برگرفته از احكام و تعاليم الهى است، يكى از مهم ترين راه كارها براى وصول به سعادت است و چون حاكم چنين حكومتى از حيث علمى و معنوى در جايگاه نيابت معصوم عليه السلام تكيه زده، عمل به دستورات ايشان كه همان تأكيد بر اجراى قوانين و مقرّرات اجتماعى است، براى همه افراد امرى واجب خواهد بود. پس هرگونه تخطى از قانون كه امنيت، رفاه و آسايش، سعادت و پيشرفت مردم را در جامعه به مخاطره مى اندازد، بزرگ ترين معصيت به شمار خواهد آمد. ازاين رو، همگان بايد مطيع محض قوانين باشند تا طعم سعادت حقيقى را چشيده و به فلاح واقعى دست يابند. بنابراين، سعادت در مقوله قانون، مرهون چند عنصر اساسى مى باشد: يكى، جامعيت قانون و ديگرى، حسن اجرا و اطاعت آن.

     ز. حفظ استقلال

بديهى است كه حكومت اسلامى و استمرار آن، براى تحقق اهداف مهم و خاصى پايه گذارى شده، كه يكى از آن غايات مهم، رسيدن به استقلال در همه شئون زندگى است. بر اساس اينكه برخى افراد، هميشه در پى اين هستند كه ديگران را به خدمت خويش درآورده و از ايشان بهره كشى نمايند، اين پديده در طول تاريخ بشرى وجود داشته و در همه زمان ها نيز صادق بوده است. براى نمونه، در زندگى قبيله اى و نژادى، دايم نژاد برتر به دنبال سلطه بر اشخاص ضعيف تر بوده و به نوعى خواهان وابسته نمودن آنها به خودشان بودند. غالب نزاع ها در ميان ايشان در راستاى چنين امرى صورت مى پذيرفته است.

     اين ويژگى در حيات امروزى نيز وجود دارد؛ به نحوى كه چند كشور قدرتمند در پى بهره كشى از كشورهاى ضعيف تر و كوچك ترند و درصدد وابسته نمودن آنها برمى آيند. ازاين رو، ميان قدرت هاى برتر و كشورهاى ضعيف يا نزاع وجود داشته، و يا اينكه در مقابل آنها سر تسليم فرود مى آوردند. اسلام بر اين امر تأكيد دارد كه مسلمانان بايد استقلال خويش را حفظ نموده و از بند وابستگى خود را برهند و قيد بندگى هيچ كس بجز خداوند را بر گردن نگيرند. از ديدگاه امام راحل براى رسيدن به غايت اصلى حكومت، داشتن استقلال و فراهم نمودن زمينه آن و رها شدن از وابستگى قدرت هاى بزرگ امرى لازم و ضرورى است: «اساس كار يك جمهورى اسلامى، تأمين استقلال مملكت و آزادى ملت ها و مبارزه با فساد و فحشا و تنظيم و تدوين قوانين است» (امام خمينى، 1385، ج 5، ص 155).

     مادامى كه در يك جامعه اى، استقلال حاصل نشود و از بردگى قدرت ها، خودشان را رها نسازند، بدون ترديد، به قلّه سعادت نخواهند رسيد. ازاين رو، امام قدس سره جنگ براى حفظ استقلال كشور را به هيچ وجه مشروط به وجود امام يا نايبش ندانسته و به حكم اسلام واجب مى داند (ر.ك: امام خمينى، بى تا، ص 230).

     البته اين نكته هم قابل توجه است كه استقلال داراى مفهوم گسترده اى بوده كه مهم ترين آن استقلال فكرى و فرهنگى افراد است. مادامى كه افراد جامعه اى از لحاظ فكرى و فرهنگى داراى استقلال نباشند، بعيد به نظر مى رسد كه اين توانايى را پيدا كنند تا جامعه اى مستقل به دست آورند؛ يعنى استقلال سياسى در نظام حكومتى و نيز استقلال اقتصادى، نظامى و اجتماعى، منوط به استقلال فرهنگى است؛ بنابراين، امام راحل مى فرمايند: «همان طور كه كرارا تذكر داده ام، بزرگ ترين وابستگى ملت هاى مستضعف به ابرقدرت ها و مستكبرين، وابستگى فكرى و درونى است كه ساير وابستگى ها از آن سرچشمه مى گيرد و تا استقلال فكرى براى ملتى حاصل نشود، استقلال در ابعاد ديگر حاصل نخواهد شد» (امام خمينى، 1385، ج 10، ص 79).

     پس يكى ديگر از عواملى كه زمينه سعادت در جامعه را فراهم مى سازد، استقلال است؛ ازاين رو، بايد در حفظ آن كوشيد.

نتيجه گيرى

غايت اصلى حكومت اسلامى در انديشه امام خمينى قدس سره وصول به سعادت، كمال و رستگارى در زندگى دنيوى و حيات اخروى است، اما براى نيل به اين هدف، علل و عوامل متعددى مى توانند مؤثر باشند؛ چراكه سعادت گوهر گرانبها و ارزشمندى است كه با تحمل رنج ها به دست مى آيد نه اينكه به صورت دفعى و ناگهانى حاصل شود. عوامل متعددى در اين رابطه تأثيرگذارند كه مى توان آنها را به عنوان راه كارهاى نيل به سعادت به شمار آورد، اما مهم ترين آنها براساس ديدگاه امام قدس سرهعبارتند از: توحيد و خداشناسى كه در حقيقت، منشأ آغازين و نقطه شروع حركت تكاملى انسان است. عامل ديگر، پس از شناخت خالق نظام هستى، ايمان و اعتقاد به اوست كه همه هستى به آن قدرت مطلقه وابسته است و بدون اراده او نظام هستى معنايى نخواهد داشت. وابستگى و مرتبط ساختن خويش به آن ذات ربوبى كه مهم ترين نماد آن در اقامه نماز متجلى شده و تهذيب و تطهير نفس خويش در همين زمينه، تكميل بينش، بصيرت و هوشيارى نسبت به زمان و مسائل اطراف خود، اطاعت و پيروى از تعاليم و قوانين كه منشأ آن الهى است و فرهنگ سازى آن، حفظ استقلال و مقاومت در مقابل زورگويان و ظالمان، و... مى توانند در نيل به غايت اصلى و تام، كه سعادت جامعه مى باشد، براى حاكميت نظام سياسى اسلام بسيار مهم باشند و در صورتى كه در جوار هم قرار گيرند زمينه لازم براى رسيدن به غايت اصلى را تأمين مى كنند.

     شايد بتوان همه عوامل مزبور را با توجه به كلام نورانى نبوى و ائمه اطهار عليهم السلام خلاصه نمود كه مى فرمايند: «همه كمال و سعادت در معرفت عميق نسبت به دين، صبر و استقامت در مقابل مشكلات و تعديل و رعايت اعتدال در زندگى است» (نورى، 1411ق، ج 13، ص 266)؛ بدين معنا كه تمام كمال و سعادت در اين سه عنصر جمع شده اند: فهم و درك عميق نسبت به دين الهى و ذات ربوبى، استقامت و حفظ استقلال در مقابل مشكلات و معضلات و ايستادگى در مقابل دشمنان داخلى و خارجى، و تعديل در معيشت زندگى و جلوگيرى از لاابالى گرى و اباحه گرى. بر مبناى انديشه دينى، حكومت اسلامى هرگاه توان و قدرت آن را پيدا كند كه اين سه عامل را در مقام عمل تحقق بخشد، قادر به تأمين و تضمين سعادت واقعى جامعه شده و به غايت اصلى خود دست خواهد يافت.


 منابع

ابن شعبه حرانى، حسن بن على (1404ق)، تحف العقول عن آل رسول، ترجمه على اكبر غفارى، قم، انتشارات اسلامى.

احسائى، ابن ابى الجمهور (1405ق)، عوالى اللئالى، قم، سيدالشهداء.

اردبيلى، سيدعبدالغنى (1381)، تقريرات فلسفه امام خمينى، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

امام خمينى (1370)، آداب الصلوة، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1378الف)، تفسير سوره حمد، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1378ب)، سرالصلوة معراج السالكين و صلوه العارفين، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (بى تا)، كشف الاسرار، بى جا، بى نا.

ـــــ (1384)، شرح چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1382)، شرح حديث جنود عقل و جهل، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1386)، شرح دعاى سحر، ترجمه سيداحمد فهرى، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1385)، صحيفه امام، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1362)، طلب و اراده، ترجمه و شرح سيداحمد فهرى، بى جا، علمى.

ـــــ (1374)، كلمات قصار، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

ـــــ (1377)، ولايت فقيه، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

تميمى آمدى، عبدالواحدبن محمد (1366)، غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبليغات اسلامى.

حرّعاملى، محمدبن حسن (1409ق)، وسائل الشيعه، قم، مؤسسة آل البيت لاحياءالتراث.

حسينى دشتى، سيدمصطفى (1385)، معارف معاريف، تهران، آرايه.

خليلى، مصطفى (1382)، شريعت و معيشت از ديدگاه امام خمينى و علّامه طباطبائى، قم، دفتر نشر آثار علّامه طباطبائى.

 ـــــ (1388)، نقش نماز در شخصيت جوانان، چ هشتم، قم، زائر.

دورانت، ويل (1373)، تاريخ فلسفه، ترجمه عباس زرياب، تهران، علمى و فرهنگى.

دهخدا، على اكبر (1377)، لغت نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران.

راغب اصفهانى، حسين بن محمد (بى تا)، المفردات، بى جا، دارالكتب العربى.

زنجانى، ابوطالب (1375)، كيمياى سعادت (ترجمه طهاره الاعراق ابوعلى مسكويه)، تهران، اساطير.

سجادى، سيدجعفر (1365)، فرهنگ معارف اسلامى، تهران، كومش.

فراتى، عبدالوهاب (1380)، انديشه سياسى امام خمينى، قم، احياگران.

قمى، شيخ عباس (1379)، مفاتيح الجنان، تهران، اسوه.

كلينى، محمدبن يعقوب (1401ق)، الكافى، ترجمه على اكبر غفارى، بيروت، دارالتعارف.

لك زايى، نجف (1383)، انديشه سياسى صدرالمتألهين، قم، بوستان كتاب. رحيم پور، فروغ السادات (1380)، نبوت از ديدگاه امام خمينى، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.

مطهرى، مرتضى (بى تا)، وحدت اسلامى و سعادت، بى جا، بى نا.

ـــــ (1374)، مجموعه آثار، تهران، صدرا.

مكارم شيرازى، ناصر و ديگران (1368)، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

ملّاصدرا (بى تا)، تفسير القرآن الكريم، قم، بيدار.

نورى، ميرزاحسين (1411ق)، مستدرك الوسائل، قم، آل البيت.