ماهيت، مبادي و اشكال پيشرفته تجربه ديني از ديدگاه برايت من

 

 

ماهيت، مبادي و اشكال پيشرفته تجربه ديني
از ديدگاه برايت من

محمّدحسن عبداللهي

مقدّمه

بحث تجربه ديني از جمله مباحث پرآوازه در حوزه فلسفه دين است كه به رغم تأمّل و انديشهورزي هاي بسياري كه در اين زمينه صورت گرفته، ديدگاه هاي متفاوتي در خصوص آن وجود دارد. با توجه به اهميت بحث تجربه ديني، اين نوشتار در پي تبيين ديدگاه برايت من (Edgar sheffield Brightman 1884-1952)

يكي از انديشمندان مهم و با نفوذ غربي است كه درباره بحث تجربه ديني داراي ديدگاهي متفاوت مي باشد. اهميت ديدگاه هاي برايت من از اين روست كه كتاب فلسفه و دين1 او جزء آثار متقدم در اين بحث است. از ويژگي هاي خاص كتاب او، ارزيابي پيشينه بحث تجربه ديني پيش از سال 1930 و نيز پرداختن به نويسندگان و نظريات آنها درباره تجربه ديني در اين دوران مي باشد; كاري كه در هيچ كتاب ديگري صورت نپذيرفته است. ويژگي ديگر كتاب، ارائه تعريفي خاص از تجربه ديني است.

برايت من برخلاف كساني همچون شلاير ماخر و ويليام جيمز كه از بنيانگذاران اين بحث مي باشند، تعريف بسيار وسيعي از تجربه ديني ارائه مي دهد. وي همچنين از شخصيّت هاي بسيار بانفوذ در مكتب «شخص گرايي»2 است مكتبي كه بعدها در الهيّات مسيحي، بخصوص الهيّات پروتستان بسيار مؤثر بود. او در زمينه تجربه ديني با قلمي روان و به دور از پيچيدگي هاي مرسوم در اين حوزه، ابتدا به تبيين ماهيّت و چيستي تجربه ديني پرداخته، سپس مباني آن را بيان كرده است. در پايان نيز اشكال پيشرفته و تعميق يافته تجربه ديني را مورد بررسي قرار داده و اشكالاتي را كه به هر يك از اين اقسام گرفته شده طرح و ارزيابي كرده است.

ماهيت تجربه ديني

برايت من تجربه را از نوع آگاهي مي داند. از ديدگاه وي، وقتي گفته مي شود: من چيزي را تجربه نمودم، به معناي آن است كه از آن آگاه شدم. در اينجا اين سؤال مطرح مي گردد كه چگونه يك تجربه ديني مي شود؟ به عبارت دقيق تر، بر چه اساسي مي توان يك آگاهي را ديني و يا غير ديني قلمداد نمود؟

به عقيده برايت من تجربه ديني، نوع و يا ويژگي خاصي از تجربه نيست، بلكه شيوه خاصي از ادراك تجربه است. معناي هر تجربه در راهي كه آن طي مي كند قرار دارد; يعني در فرضيه اي كه آن را شرح مي دهد و به آن انسجام مي بخشد. ايمان همان فرضيه است كه معتقدان ديني به وسيله آن تجارب خود را ادراك و تفسير مي نمايند. بنابراين، تجربه ديني هر تجربه اي (آگاهي) است كه به وسيله چشم ايمان مشاهده شده است; هر تجربه اي كه در ارتباط با خدا قرار گيرد. براين اساس، درجات زيادي از تجربه ديني وجود دارد. تجربه اعتقاد داشتن به اينكه جهان فعل (و يا آفرينش) خداست و همچنين تجربه دعا، يك تجربه ديني است، هر چند تجربه دعا به دليل ارتباط بيشتري كه با ارزش هاي روحي و با كنه ذاتي خدا دارد به طور شديدتري ديني است. كلمات يك دعا ممكن است به وسيله يك سخنور بدون كمترين تجربه ديني تكرار گردد; زيرا اين كلمات به طور تصنعي مورد استفاده قرار گرفته است. هيچ اعتقاد به خدايي در گفتن اين كلمات وجود ندارد، مگر اينكه اين كلمات به عنوان ارتباط دهنده روح با خدا بيان گردند.

مباني تجربه ديني

برايت من «ايمان»، «مكاشفه»و «تحوّل ديني» را از مباني تجربه ديني مي داند:

ايمان3

برايت من ايمان را فرضيه اي مي داند كه با آن تجربه ديني تفسير مي گردد. بنابراين، وجود ايمان براي تجربه ديني ضروري است. وي ايمان را «اعتقاد انسان در مورد خداي خود و اداره زندگي در پرتو اين اعتقاد» تعريف مي كند و منشأ آن را تجربه هاي ارزش هاي پيشامذهبي4 و احساس نقصان انسان برمي شمارد. امّا هيچ معتقد ديني و هيچ خداپرستي با گزارشي صرفاً ذهني و تجربي از ايمان قانع نمي شود. بلكه او، در اعماق وجود خود، تجربه را توجيه گر ايمانش مي يابد. بنابراين، او يك دليل ثابت براي توجيه ايمانش دارد. ايمان، آن گونه كه تفسير شده است، هنوز يك تجربه انساني است، البته تجربه اي كه از جانب خدا به وجود آمده و بيان كننده غرض الهي براي هدايت انسان به سوي خداست. اين انسان است كه براي معاني بلندي به فراسوي خويش عروج مي كند; همچنين اين خداوند است كه وارد زندگي انسان مي شود كه در فرد مؤثر افتد.

مكاشفه5

از ديدگاه برايت من، مكاشفه نيز از ديگر مباني تجربه ديني است. بلافاصله پس از اينكه تجربه، به واسطه حضور ايمان، ديني مي شود، تجربه مكاشفه ظهور مي كند. از ديدگاه او مكاشفه نوعي بصيرت و هدايت است كه از سوي خداوند و به واسطه ايمان به انسان اعطا مي شود.

متفكّران ديني بين دو نوع عام و خاص مكاشفه تمايز قايل مي شوند. مكاشفه عام، براي همه افراد دست يافتني است. آگاهي از آفرينش به عنوان دربردارنده علايمي از آفريننده، مكاشفه اي است كه براي هر فرد با ايماني مي تواند رخ دهد. تجربه حسّي مي تواند مكاشفه اي از قدرت و خردمندي خدا باشد. همچنين تجربه ارزشي مي تواند ـ مثلا ـ مكاشفه وفاداري خدا را براي ما به دنبال داشته باشد. خلاصه آنكه تمام تجربه ها مي توانند براي انسان مكاشفه عام خداوند باشند، اگر از طريق آنها به خداوند توجه پيدا نمايد.

در مقابل مكاشفه عام، مكاشفه خاص وجود دارد. مكاشفه هميشه به يك اندازه شفاف و آشكار نيست; لحظاتي وجود دارد كه ايمان كم سو شده و در تاريكي كوركورانه سير مي كند و در مقابل، لحظاتي وجود دارد كه معنا و ارزش زندگي به يكباره و در يك تجربه چشمگير و بي نظير از بصيرت و يا زيبايي و يا پرستش جلوه گر مي شود. چنين لحظاتي را مي توان مكاشفه خاص ناميد. درباره اهميّت نسبي مكاشفه خاص و عام اختلاف عقيده بنياديني وجود دارد. برخي صرفاً بر اهميّت مكاشفه خاص پافشاري نموده، مكاشفه عام را بي اهميّت جلوه داده اند و برخي اهميّت مكاشفه عام را برجسته نموده، از مكاشفه خاص دوري جسته اند.

كساني همچون شلايرماخر و رالف والدو امرسون (Ralph waldo Emerson) مكاشفه خاص را شديداً رد مي نمايند. شلايرماخر در كتاب معروف خود درباره دين6 اظهار مي دارد: «كسي كه به انجيل ايمان داشته باشد، دين ندارد، امّا كسي كه نياز به انجيل ندارد و كسي كه انجيل از خودش مي سازد ديندار است».

هم شلاير ماخر و هم امرسون، زماني اين نظريات را بيان نمودند كه نسبتاً ناپخته بودند و احتمالا سخت تحت تأثير شور جواني. طغيان عليه بندگي در برابر سنّت و بنا نمودن دين خود بر اساس تجربه فعلي عمل شايسته اي است، اما نياز نداشتن به كتاب مقدّس و اصرار ورزيدن به ديني كه در كتابي نوشته نشده باشد، بريدن زمان حاضر از گذشته و خودداري نمودن از كسب تجارب نسل ها و آغاز مجدد از مرحله ابتدايي و غريزه ناآموخته است.

در ديگر سو، كساني وجود دارند كه به مكاشفه عام اعتقاد نداشته، آن را رد مي نمايند و ايمان خود را كاملا بر مكاشفه تاريخي خاص بنا مي نمايند. اين گرايش را مي توان در تفكّرات سنت پل (poul saint) يافت. همچنين در تفكرات ترتوليان (Tertullian)، يوهان كلوين (John calvin)، در برخي اظهارات اگوستين (Saint Augustine) و امروزه به طور قاطع تري در كلمات كارل بارت (Barth kartl) و اميل برانر (Emil Brunner) جلوه گر است. فروپاشي حيات معنوي در جنگ جهاني اوّل (1914 م) و در حوادث پس از جنگ، زمينه اي را در تفكّر مسيحي براي رشد حيرت انگيز آنچه فراطبيعت گرايي نوين7 ناميده شده است، پديد آورد. فرا طبيعت گرايي نوين، آن گونه كه اصلاح طلبان تفسير نموده اند، اساساً پافشاري بر اعتبار انحصاري مكاشفه خاص در كتاب مقدّس است. براساس نظر فراطبيعت گرايان نوين، انسان موجودي خطاكار و آنچنان فاسد و گناهكار است كه تمام كارهايش از همان ابتدا بي ارزش و محكوم به شكست است. اميدي به اينكه انسان خدا را به واسطه تلاش خاص خود بيابد، نيست; يا خدا بايد خود را جلوه گر سازد و يا انسان كاملا سرگشته مي گردد. امّا خدا خود را در عيسي جلوه گر ساخته است. بنابراين، رستگاري تنها از طريق ايمان به اين مكاشفه خاص ممكن است.8

برايت من هر يك از دو نوع مكاشفه را به تنهايي ناكافي مي داند و معتقد است به دليل تجربي درست نيست كه بگوييم ارزش هاي معنوي به طور برابر در همه زمان ها و براي همه افراد دست يافتني است; مواقع، افراد و سنين خاص عميقاً در اين امر مؤثرند. از سوي ديگر، ناديده انگاشتن تمام دلايل اثبات خدا غير از دليل مكاشفه خاص، موجب شك گرايي و انكار حيات معنوي، كه در تمام تمدن ها ريشه دوانيده است، مي گردد.

تحوّل ديني9

از ديگر مباني تجربه ديني از ديدگاه برايت من، تحول و انقلاب ديني در درون تجربه كننده است. بر اساس ايمان الهي، تحول ديني نمادي از غرض الهي و به عنوان تجربه اي كه در آن فعل ارادي انسان در تفاعل مستقيم با فعل ارادي و ياري دهنده الهي است تفسير مي شود. و در اين ميان، تحولات ناپايدار10 و برگشت ها به همكاري ناقص انسان با خدا باز مي گردد.

بنابراين، مي توان نتيجه گرفت كه از ديدگاه برايت من، آنگاه انسان به تجربه ديني دست مي يابد كه نوعي معرفت و آگاهي براي او حاصل گشته و آن را بر اساس ايمان خود تفسير نموده و از اين طريق به نوعي هدايت و بصيرت الهي و به دنبال آن تحول ديني نايل آيد.

اَشكال پيشرفته تر تجربه ديني

برايت من امور چهارگانه زير را به عنوان اشكال پيشرفته تر تجربه ديني برمي شمارد:

تأمّل11

يكي از متداول ترين واژه ها در زبان اديان جهاني، واژه «تأمّل» و معادل هاي آن است. تفكّر درباره خدا، امور الهي، ارتباط روح با خدا و به طور مختصر تأمّل ديني، بخش مهمّي از حيات معنوي اديان زنده را تشكيل مي دهد. ادبيات مذهبي شاهدي بر اين مطلب است. در كتاب مقدس، در مزامير و انجيل يوحنا اين واژه فراوان به كار رفته است. فلسفه و اشعار ديني گنجينه اي از موضوعات تأمّل ديني را ارائه مي دهند. دين چيزي بيش از يك ايده صرف درباره خدا و رفتاري كليشه اي و اخلاقي است. دين ساماندهي كل زندگي است. بنابراين، تأمّل و باورها و ارزش هاي ديني در تكامل شخصيّت ديني بسيار مهم است. تمركز پيوسته بر روي دين، حافظه را از افكار ديني پر كرده و موجب مي شود احساس ديني سرتاسر وجود، اعم از خودآگاه و ناخودآگاه، را فرا گيرد. ارزش ديني چنين تأمّلي، آشكار است. دين بدون چنين تأمّلي رفته رفته ظاهري، ماشيني و كاملا متعصبانه مي شود و قدرت خود را از دست مي دهد. البتّه خطرات تأمّل ديني نبايد ناديده گرفته شود. روحيه تسليم و پرسش موافق با نقد و تحليل عقلاني نيست. همين تأمّل كه براي حيات ديني ضروري است، ممكن است منجر به مرگ عقلاني ذهن گردد. با وجود اين، نمي توان نتيجه گرفت كه بهتراست به طور كلّي از تأمّل صرف نظر شود. بسياري از گران بهاترين تجارب انساني، نظير لذّت بردن از موسيقي، شوخي و يا عشق انساني، همانند تأمّل ديني، اقداماتي مخاطره آميز مي باشند. هر ارزش نسبي زماني كه ديگر ارزش ها را از صحنه بيرون براند و جايگاه تمام ارزش ها را به خود اختصاص دهد تبديل به ضد ارزش مي شود. مسئله تأمّل نيز چنين است. ارزش تأمّل بستگي به اين دارد كه آن را در محدوده خود حفظ نماييم.

2.دعا12

دوّمين شكل پيشرفته تجربه ديني از ديدگاه برايت من دعا و نيايش است. تفاوت اساسي بين تأمّل و دعا آن است كه در تأمّل، خدا به عنوان موجودي غايب تصوّر مي شود و در دعا به عنوان مخاطب. بنابراين، دعا شخصي تر و گوياتر از تأمّل است. همچنين لازمه ضروري دعا آن است كه خدا يك موجود آگاه باشد، در غير اين صورت، دعا تنها نمايشي از تأمّل خواهد بود و شكل خطابي آن توهّمي بيش نيست.

برايت من انواع اصلي دعا را تحت شش عنوان دسته بندي مي نمايد: 1. دعا براي درخواست اشياي مادّي; 2. درخواست ارزش هاي معنوي شخصي; 3. درخواست بخشش; 4. دعاي ستايش آميز; 5. دعاي شفاعت آميز; 6. دعاي سپاس گزارانه و تحسين آميز. برايت من به طور مفصّل درباره هر يك از اين اقسام بحث نموده، اشكالات وارد شده به هر يك را پاسخ مي گويد.

3. عرفان13

برايت من سوّمين شكل پيشرفته تجربه ديني را عرفان مي داند و آن را «آگاهي بدون واسطه از خدا» تعريف مي كند. از ديدگاه او، عرفان اصطلاحي است كه مجموعه گسترده اي از تجربه ها را، از سكوت و آرامش تا رستگاري و سرمستي، شامل گردد. تجربه عرفاني ويژگي است كه كم و بيش بر ديني ترين زندگي ها سايه افكنده است. هر چند ممكن است تجربه هاي ديني عمدتاً عقلاني يا اخلاقي وجود داشته باشند كه تجربه عرفاني تقريباً به طور كلي در آن حضور نداشته باشد.

علت تحقق عرفان، عقل و يا اراده جمعي و يا فردي نيست. بلكه اين خود خداست كه موجب تحقق آن مي گردد. درباره چيستي و واقعيت عرفان اختلاف نظر وجود دارد. برخي بر ويژگي معرفتي آن تأكيد كرده اند و خود تجربه را گواه بر اين دانسته اند كه عرفان امري معرفتي است; معرفت و دريافت بيواسطه حقيقت مسلم الهي.14 ولي آشفتگي و تناقضات موجود در درك خداوند با چنين معرفتي ناسازگار است. از سوي ديگر، عده اي عرفان را از جهت كاربردي ارزيابي نموده و بر آن شده اند كه عرفان ابزاري است كه خداوند به وسيله آن نوع بشر را به سوي خود نزديك مي كند و در اين هنگام تماس با واقعيت و حقيقت نامتناهي امكان پذير مي گردد. و اين در حقيقت فعل خداست.

شايد بتوان گفت كه اين دو تلقّي كه برايت من ذكر مي نمايد كاملا در مقابل يكديگر نيست و امكان جمع آن دو وجود دارد. ضمن آنكه اگر بگوييم برايت من در اينجا مي خواهد بعد معرفتي عرفان را ناديده بگيرد، اين امر با تعريف او از تجربه ديني به عنوان آگاهي تهافت دارد. هر چند كه او در اينجا دليل آشكاري بر انكار اين بعد بيان نمي كند.

در ادامه، برايت من برخي از اشكالاتي را كه به عرفان گرفته شده است مورد بررسي قرار مي دهد:

گفته اند: تجربه عرفاني، تجربه اي غيراجتماعي، اخروي، از لحاظ روحي ـ رواني نابهنجار و از لحاظ اخلاقي نادرست است. هر كدام از اين نكات، انتقادي منطقي است كه در پي افراط هاي نابجاي برخي از عارفان مطرح شده است. گوشه گيران عارفي وجود داشته اند كه منزوي از جامعه بوده اند. عارفاني نيز بوده اند كه دلبستگي شان به عالم قدس موجب شده است علاقه خود را به امور زندگي دنيوي از دست بدهند. عارفاني هم وجود داشته اند كه متعصب و فاقد تعادل رواني بوده اند و سرانجام، ايمان گرايان15 عارفي بوده اند كه عام ترين اصول اخلاقي را نقض كرده اند.

در مقابل اين گروه هاي افراطي، عارفان بسياري وجود دارند كه هيچ يك از انتقادهاي ياد شده به آنها وارد نيست. اهميت فراواني كه چنين عارفان بزرگي به ارتباط شخصي و فردي با خدا مي دادند، آنان را از مسائل اجتماعي باز نمي داشته است. آنان سرچشمه عام محبت و برادري را در خود خداوند مي يافتند. بسياري از حركت هاي اصلاحي و اجتماعي همچون براندازي برده داري، مخالفت با جنگ، اصلاح زندان ها و مانند اينها را مديون عارفاني نظير پيروان فرقه مسيحي «انجمن دوستي»16 هستيم. مسلماً در مورد چنين عارفاني نمي توان گفت كه آنان هيچ توجهي به امور اجتماعي و دنيوي نداشته اند. درست است كه تمامي اديان به حيات فردي و جاودانگي اهتمام فراوان نموده اند; ولي با اين وجود، توجه صرف به امور فردي و آخرتي (به معناي متعصبانه آن) و عدم توجه به امور اجتماعي، خود نوعي بي توجهي به ارزش هاي معنوي و آخرتي است. چنين عارفاني كه به امور اجتماعي نيز اهتمام داشتند، از جهت روان شناختي نيز نابهنجار نيستند. چه كسي به لحاظ فكري سالم تر از روفوس جونز (Jones (Rufus M. عارف معاصر آمريكايي است؟ حتي ويليام بليك (William Blake)، با تمام مكاشفاتش، در روابط عادي، داراي زندگي عاقلانه و بهنجاري بود.

4. همياري17

از ديدگاه برايت من، همياري يكي ديگر از اشكال پيشرفته تجربه ديني است. برخلاف مكاشفه، نيايش و عرفان كه نسبتاً جنبه هاي منفعل تر دين هستند و در آنها فرد خود را وابسته و دريافت كننده مي يابد تا عمل كننده، همياري جنبه فعّال دين را به خوبي آشكار مي نمايد. محدود نمودن دين صرفاً به جنبه هاي منفعلانه امر نادرستي است. كساني همچون شلاير ماخر برآنند كه دين مستلزم وابستگي مطلق است. در مقابل، برخي دين را پرقدرت ترين انگيزه انسان به سوي فعاليت به حساب مي آورند. درست است كه برخي از مؤمنان صرفاً در پي تجربه هاي منفعل دين هستند، امّا آنان كه عميقاً به روح دين پيوند خورده اند، بصيرت هايي را كه در تجربه فعّال خود به دست آورده اند به عنوان انگيزه هاي اعمال ديني به كار مي برند. آرمان گرايي اخلاقي، فعاليت هاي اصلاحي و تبليغي و دلبستگي هاي اجتماعي اديان بزرگ همگي گواه اين مطلب است. اساس فعاليت هاي ديني، جمعي است، نه صرفاً شخصي و يا دروني. دين در درجه نخست، همياري با خدا و در درجه دوم و با همان ضرورت، همياري و همكاري با انسان هاست. همياري نكردن با انسان ها منجر به عدم همياري با خداوند مي شود. نويسنده رساله منسوب به عيسي; اين تفكّر را به زبان كلاسيك بيان مي كند: «دين محض و راستين نزد پدر و خداي ما، عيادت كردن از يتيمان و زنان بيوه آنگاه كه در درد و رنج هستند، و خود را در جهان ناشناخته نگاه داشتن، است.»18 از ديدگاه اين نويسنده، دين همكاري با خدا در عمل اجتماعي و منش شخصي است.

چنان كه ملاحظه شد، برايت من، ماهيت تجربه ديني را نوعي آگاهي و معرفت مي داند كه بر اساس ايمان تفسير و منجر به بصيرت الهي و تحول ديني مي گردد. نگاه معرفتي به مقوله تجربه ديني از ويژگي هاي نظريه برايت من است. او بر خلاف بسياري از فلاسفه پرآوازه دين همچون شلاير ماخر، بر جنبه معرفتي و آگاهي بودن تجربه ديني تأكيد ميورزد. شلاير ماخر عقلي يا معرفتي بودن تجربه دين را رد نموده و آن را از مقوله احساس مي داند; احساس اتكاي مطلق به مبدأ يا قدرتي متمايز از جهان. از ديدگاه او تجربه ديني تجربه اي عاطفي، شهودي و متمايز از مفاهيم، تصورات و اعتقادات است.19

از ديگر نكات قابل توجه در انديشه برايت من، پرداختن به اشكال پيشرفته تجربه ديني است و اينكه سعي نموده تقابل دو سويه اي را كه برخي ميان عرفان و تأمّل از يك سو و همكاري و همياري اجتماعي از سوي ديگر نهاده اند، حل نمايد و اين دو را دو روي يك سكه نشان دهد. او با ردّ افراط و تفريط ها، كه انتقادهاي بسياري را نسبت به اهل عرفان به دنبال داشته است، عارفان واقعي را مصلحان اجتماعي مي داند.


  • پى نوشت ها

    1. Edgar sheffield Brightman, A philosophy and religion, (New York: prentice Hall, 1947, firsted 1940).

    نظرات برايت من كه در اين نوشتار آمده است از فصل چهارده اين كتاب تحت عنوان «تجربه دينى» برگرفته شده است.

    2. Personalism.

    3. Faith.

    4ـ مراد از ارزش هاى پيشامذهبى (Prereligious value) ارزش هايى است كه فارغ از منبع كيهانى اخذ شده باشند.

    5. Revelation.

    6. Redenu die religion.

    7. neosupernaturalism.

    8ـ براى بررسى اين ديدگاه ر.ك.

    wieman and Meland, American Philosophies of Religion, p.p 61- 65.

    9. conversion.

    10. Half conversion.

    11. Meditation.

    12.Prayer.

    13. Mysticism.

    14ـ براى توضيح بيشتر ر.ك. دائرة المعارف ميرچا الياده، تحت واژه «noetic».

    15ـ اين واژه (Antinomians) اشاره به كسانى دارد كه خود را در بى توجهى به تمام قوانين موجه مى دانستند.

    16. The friends.

    17. Cooperation.

    18. James 1:27

    19. M. Peterson & W. Hasker & B. Reichenbach & D. Basinger, Reason and Religious Belief, New York, Oxford university Press, 1991, p. 16.