قاعده لطف و ادلّه نقلى آن

ضميمهاندازه
3_OP.PDF338.22 کيلو بايت

سال بيست و دوم ـ شماره 195 ـ اسفند 1392، 27ـ41

سيدجمال الدين موسوى*
محمدتقى شاكر اشتيجه **

چكيده
«لطف»، به عنوان يكى از قاعده هاى مهم و تأثيرگذار در علم كلام، عبارت است از هر آنچه كه مكلف با آن، به انجام فعلِ طاعت نزديك، و از معصيت دور گردد و در اصلِ توان مكلف بر انجام فعل، دخيل نبوده و به حد اجبار نرسد. معتزله از طرف داران اين قاعده هستند و اكثر آنان فعل لطف را بر خداوند واجب مى دانند. اشاعره در مقابل، منكر اين قاعده هستند و اساسا چيزى را بر خداوند واجب ندانسته و به تبع، لطف را نيز بر خداوند واجب نمى دانند. اكثر علماى اماميه، قايل به وجوب لطف بر خداوند هستند و مسائلى مانند وجوب نبوت و وجوب وجود امام معصوم در هر عصر و زمان را با آن اثبات مى كنند. كاربرد اين قاعده در علم كلام گسترده بوده و كسانى كه قايل به وجوب لطف هستند، وجوب تكليف شرعى، حسن آلام ابتدايى، وجوب وعده و وعيد، وجوب عصمت انبيا، وجوب بعثت انبيا و وجوب نصب امام را با اين قاعده اثبات مى كنند. آيات فراوانى از قرآن وجود دارد كه به غايات و مبادى لطف اشاره دارد، اما اكثر آنها دلالت بر وجوب لطف بر خداوند ندارد. روايات فراوانى در باب بعثت انبيا و خالى نبودن زمين از حجت خدا وجود دارد كه دلالت بر لطف بودن اين افعال از جانب خداى متعال مى كند، اما دلالت بر وجوب اين افعال و وجوب هرگونه لطف به گونه عام از جانب خداوند متعال ندارد. روش پژوهش تحليلى ـ توصيفى مى باشد.

كليدواژه ها: قاعده، لطف، وجوب، آيات، روايات.

 

 


*  كارشناس ارشد علوم حديث گرايش كلام. sjm900979@yahoo.com
**  دانشجوى دكترى كلام اماميه دانشگاه قرآن و حديث.    14mt.shaker@gmail.com     
دريافت: 25/8/91               پذيرش: 11/12/92
 

مقدّمه

از دغدغه هاى نخستين بشر اين بوده است كه ارتباط خدا با انسان بر چه اساسى است؟ آيا او قهارى جبار است كه همچون ساير جباران در پى اسارت انسان است يا حكيمى لطيف است كه جهان جلوه درخشش وجود اوست و انسان ها پرتوهايى از وجود او مى باشند و اين رهگذرى است كه آدمى مشمول لطف و رحمت الهى قرار گيرد؟ بيان قرآن و سنت، ديدگاه دوم را تأييد مى كند و شايد همين امر، انگيزه شكل دادن قاعده اى را در انديشه اهل دقت و نظر با نام «قاعده لطف فراهم نموده است. به هرروى، يكى از اصول و قواعد مهم در علم كلام، قاعده لطف است كه پس از قاعده «حسن و قبح عقلى، مهم ترين قاعده كلامى به شمار مى رود و غرض از طرح اين قاعده در علم كلام، اثبات اين مطلب است كه افعال خداوند مبتنى بر عدل و حكمت بوده است؛ ازاين رو، بر مبناى كسانى كه وجوب لطف را از باب حكمت مى دانند، قاعده لطف ارتباط مستقيم با مسئله حكمت و عدل خداوند سبحان پيدا مى كند. متكلمان عدليه بسيارى از آموزه ها و عقايد دينى را براساس آن اثبات كرده اند و اكثر قريب به اتفاق متكلمان عدليه طرفدار قاعده لطف بوده اند.

اين قاعده در بسيارى از كتاب هاى قدما و متأخران مطرح شده است؛ ازجمله ابوالحسن اشعرى در كتاب مقالات الاسلاميين و همچنين قاضى عبدالجبار معتزلى در دو كتاب شرح اصول خمسه (1422ق، ص 351ـ355) و المغنى (بى تا، ج 13، ص 223ـ226) به طور مفصل به بحث از اين قاعده و جوانب آن پرداخته اند. در كتب كلامى اصلى مانند كشف المراد (علّامه حلى، 1382، ص 106)، شرح مقاصد (تفتازانى، 1409ق، ج 4، ص 312)، و اوائل المقالات (مفيد، 1413ق ـ الف، ص 59) و ديگر كتب كلامى، درباره اصل اين قاعده مطالب گسترده اى وجود دارد، اما هيچ كدام به دليل نقلى و به عبارتى، به مبانى و منشأ قرآنى و روائى آن اشاره اى نكرده اند. هرچند عده اى با تمسك به برخى آيات، سعى دارند اين قاعده را اثبات نمايند و در مقابل، برخى منكر آن هستند (ر.ك: قاضى عبدالجبار، بى تا، ج 13، ص18ـ200). در اين نوشتار سعى شده است پس از تبيين اين قاعده، ديدگاه آيات و روايات نيز مورد بررسى قرار بگيرد تا نظر قرآن و حديث در مورد اين قاعده معلوم شود و مبانى آن مشخص گردد.

تاريخچه قاعده لطف

ميان معتزله بغداد و بصره درباره قاعده لطف اختلاف وجود دارد. بصريان معتقد بودند كه چون خداوند بار اوامر و نواهى خويش را بر دوش بندگان نهاده است، ناگزير بايد به آنان براى انجام تكليف كمك كند كه اين، همان لطف است. معتزله بغداد چون قايل به وجوب فعل اصلح از ناحيه خداوند بودند، خدا را مكلف به يارى كردن بندگان مى دانستند. در اساسِ مكلف بودن خداوند براى اظهار لطف نيز اختلاف وجود دارد. قاضى عبدالجبار پس از اثبات تكليف براى انسان، بر اين باور است كه عدالت اقتضا مى كند خداوند به يارى بنده برخيزد و اين همان لطف است. شيخ مفيد و بغداديان منكر آن مى باشند كه اين تكليف خداوند، ريشه در عدالت خدا داشته باشد. شيخ مفيد وجوب لطف را از باب جود و كرم مى داند نه از باب عدالت.ازاين رو، درصورت ترك،ظالم نخواهدبود. درنتيجه، مى توان گفت: نظريه معتزله متأخر بغداد كه در آن لطف ضرورتاازجودوكرم خداوند صادر مى شود، بيش از انديشه بصرى لطف، به معناى ريشه اى اين كلمه نزديك است؛ زيرا معنى بصرى لطف كمكى است كه خداغالبابه عنوان دِينى كه به عدالت داردانجام مى دهد(مكدمورت،1372،ص104ـ112).

لطف در لغت و اصطلاح

واژه «لطف، مصدر است و از دو باب ثلاثى مجرد مى باشد. يكى بر وزن فَعَل و ديگرى بر وزن فَعُل. لَطَفَ با فتح عين الفعل به معناى رفق و مدارا بوده و لَطُف با ضم عين الفعل به معناى دقت و كوچكى و ريز بودن مى باشد (ابن منظور، بى تا، ج 9، ص 316). ابن فارس مى نويسد: لام و طاء و فاء، اصلى است كه دلالت بر رفق و مدارا مى كند، همچنين دلالت بر دقت و ريزبينى در شى ء دارد. بنابراين، لطف به معناى مدارا كردن در عمل است. گفته مى شود: او به بندگان لطف دارد؛ يعنى نسبت به آنها رئوف و مهربان است (ابن فارس، 1413ق، ج 5، ص 250).

لطف در اصطلاح متكلمان، از صفات فعل الهى است و مقصود اين است كه خداوند آنچه كه به گرايش مكلفان به طاعت و دورى گزيدن آنان از معصيت كمك مى كند در حق آنان انجام داده و اين امر، مقتضاى عدل و حكمت اوست. برخى نيز مانند شيخ مفيد آن را از باب جود و كرم واجب مى دانند (مفيد، 1413ق ـ الف، ص 59). شيخ مفيد در اين معنا آورده است: «اللطفُ هو ما يقرّب المكلفُ معه من الطاعه و يبعد عن المعصيه و لا حظ له فى التمكين و لم يبلغ حد الالجاء (مفيد، 1413ق ـ ب، ص 36)؛ لطف چيزى است كه مكلف با آن به طاعت نزديك و از معصيت دور مى گردد و در اصل توان مكلف بر انجام فعل بهره اى نداشته و به حد اجبار نيز نرسد.

مجارى قاعده لطف

اهميت اين قاعده با توجه به مجارى كاربرد آن شناخته مى شود. كسانى كه قايل به وجوب لطف هستند، با استناد به اين قاعده در موارد متعدد، به استدلال نمودن با اين قاعده بر مسائلى از الهيات و اثبات آن مى پردازند، كه ازجمله اين موارد مى توان به مسائل ذيل اشاره نمود:

الف. در بررسى اينكه آيا جعل تكاليف شرعى بر خداوند واجب است يا خير (ر.ك: ربانى گلپايگانى، 1418ق، ص 115و116).

ب. در توجيه موضوع آلام و مصائب ابتدايى آن، به گونه اى كه با حكمت و عدل منافات نداشته باشد، به قاعده لطف متوسل مى شوند و گفته مى شود آلام ابتدايى به دليل لطف خداوند بر بندگان است و در مقابل آن، عوض و پاداش داده مى شود (حلى، 1382، ص 120).

ج.وجوب بعثت انبيابرخداوندوهمچنين وجوب عصمت انبيا نيز از مصاديق قاعده لطف است (همان، ص 154).

د. در بحث امامت نيز وجوب نصب امام بر خداوند و وجوب وجود امام معصوم در هر عصر و زمان توسط قاعده لطف اثبات مى شود (حلى، 1363، ص 203).

ه . لزوم وعده و وعيد از طرف خداوند نيز يكى ديگر از مصاديق لطف است كه در كتب كلامى به آن اشاره شده است (همان، ص 171).

اقسام لطف

متكلمان «لطف را به دو نوع «محصِّل و «مقرّب تقسيم كرده اند.

هرگاه مكلف، از لطف بهره گيرد و در سايه آن، فعل را انجام دهد، لطف محصل خواهد بود؛ به اين معنا كه لطف، محصل تكليف است و باعث شده تكليف انجام شود. هرگاه لطف، نزديك كننده عبد به فعل طاعت باشد، خواه آن فعل را انجام دهد يا ندهد، لطف مقرّب خواهد بود؛ زيرا نقش آن در اين حد بوده است كه زمينه هدايت را فراهم نموده و مكلف را به طاعت نزديك نمايد، هرچند ممكن است در اثر سوء اختيار مكلف، آن فعل تحقق نيابد. وجه جامع اين دو قسم، داعى بودن و برانگيختن بر انجام فعل است. اگر لطف محصل باعث شود كه فعل طاعت انجام شود، نام آن «توفيق است و اگر باعث شود مكلف معصيتى را انجام ندهد، «عصمت ناميده مى شود. «ان اللطف مادعا الى فعل الطاعه، و ينقسم الى ما يختار المكلف عنده فعل الطاعة و لولاه لم يختره و الى ما يكون اقرب الى اختيارها، و كلا القسمين يشمله كونه داعيا (سيد مرتضى، 1411ق، ص 186). برخى، فرق ديگرى بين اين دو قسم قايل هستند. از نظر آنان، لطف مقرب آن است كه با غرض از تكليف سنجيده مى شود و لطف محصل با غرض از خلقت. اما چنين فرقى در كلمات متكلمان وجود ندارد و آنچه از عبارات و كلمات آنان به دست مى آيد، فرق قبلى است (ر.ك: ربانى گلپايگانى، 1418ق، ص 101). از نظر اماميه و معتزله، از باب حكمت و يا از باب عدل، و طبق ديدگاه برخى، از باب جود و كرم الهى، لطف بر خداوند واجب است. اشاعره نيز به دليل انكار حسن و قبح عقلى، منكر وجوب اين قاعده هستند.

به نظر مى رسد برخى (از متقدمان و متأخران) لطف را به گونه اى تقرير نموده اند كه تنها شامل لطف مقرب مى باشد. از نگاه اين گروه، لطف محدود به دو مرز اصل تكليف و موضوع الجاء و سلب اختيار مى باشد. درنتيجه، اصلِ تكليف داخل در لطف نيست، بلكه محقّق موضوع آن است؛ زيرا تا تكليف نباشد طاعت و معصيت نمى باشد و نزديك كننده و دوركننده از آن تصور ندارد (طالقانى، 1373ق، ص 92).

براى نمونه، مى توان به تعريف شيخ مفيد از لطف اشاره نمود. ايشان مى نويسد: «اللطف ما يقرب المكلف معه الى الطاعه و يبعد عن المعصيه ولاحظ له فى التمكين و لم يبلغ الاجبار (مفيد، 1413ق ـ ب، ص 31)؛ لطف آن است كه به واسطه آن، مكلف به طاعت نزديك و از معصيت دور مى شود و در قدرت مكلف بر انجام تكليف مؤثر نبوده و مايه جبر نمى شود. از بيانى كه محقق طوسى (ر.ك: طوسى، 1405ق، ص 342) و ابن ميثم بحرانى (بحرانى، 1406ق، ص 117) براى قاعده لطف استفاده نموده اند همين نكته برداشت مى شود. اما بيان سيد مرتضى ـ همان گونه كه اشاره شد ـ و همچنين قاضى عبدالجبار، علّامه حلّى (حلّى، 1382، ص 254)، شيخ طوسى (طوسى، 1406ق، ص 70) و تفتازانى (تفتازانى، 1409ق، ج 4، ص 313) به روشنى دلالت بر دو نوع لطف، يعنى محصل و مقرب مى نمايد. تفتازانى در شرح المقاصد در بيان عقايد معتزله در رابطه با لطف مى نويسد: در كلام معتزله لطف عبارت است از آنچه مكلف به واسطه آن، طاعت را چه در جانب ترك (حرام) و چه در جانب انجام واجب اختيار مى نمايد و يا اينكه نزديك به آن مى گردد و در هر دو صورت، متمكن مى باشد (مجبور به فعل يا ترك نمى گردد)؛ پس اگر لطف موجب نزديك شدن مكلف به انجام واجب يا ترك قبيح گردد، «لطف مقرب ناميده مى شود، و اگر موجب تحقق فعل يا ترك گردد «لطف محصل خوانده مى شود (همان).

با توجه به آنچه در بالا آمد، مى توان گفت: لطف، فعل الهى است كه با تكليف و مكلف مقايسه مى گردد. اما بررسى رابطه لطف و تكليف به فهم دقيق تر از قاعده لطف كمك مى نمايد.

رابطه تكليف و لطف

خداوند بر عهده انسان تكليف نهاده است. هدف از وضع اين تكليف چيست؟

«بررسى چگونگى ارتباط تكليف و هدف آن، به روشن شدن مسائلى همانند قاعده اصلح، قاعده لطف و مسئله توبه مى انجامد. قايلين به جبر در پاسخ به اين سؤال، هدف از آفرينش را پاداش دادن به آنانى كه خدا خود انتخاب نموده و كيفر دادن به دشمنانى كه خود انتخاب فرموده مى دانند. معتزله براساس عدل و حكمت خدا، بر اين باورند كه خير خود انسان هدف از آفرينش و فرمان دادن به اوست. از ابوالهذيل در اين رابطه بيان شده كه گفته است: خدا تنها كارى را مى كند كه شايسته تر (اصلح) براى بندگان او است (مكدمورت، 1372، ص 104). شيخ مفيد نيز بر همين باور است. وى مى نويسد: «من مى گويم كه خداى تعالى براى بندگان خود، تا زمانى كه مكلف هستند، هيچ كارى نمى كند كه اصلح براى ايشان در دين و دنياشان باشد. آنان را از هر چيز كه براى ايشان شايسته و سودمند است محروم نمى سازد (مفيد، 1413ق ـ الف، ص 59). با اين تفاوت كه وى بر جود و كرم خدا همپايه عدل او بر استقرار اين ديدگاه تأكيد مى كند و با نفى عبث كارى و بخل و نيازمندى از صفات خدا بر جود و كرم خدا، به عنوان مبناى تكليف الهى اصرار مى ورزد (همان). هرچند در اعتراض به اين ديدگاه، تعيين تكليف براى خداوند متعال عبث و نامعقول دانسته شده است؛ زيرا الزام كننده اى برتر از خدا وجود ندارد كه او را به كارى مجبور سازد (مكدمورت، 1372، ص 104).

مسئله لطف خدا كه در جهت پرداختن انسان به انتخاب صحيح مى باشد، به دنبال اين مسئله كه خدا چگونه بايد عمل كند تا براى بنده اصلح باشد، مى آيد و با آن ارتباط پيدا مى كند (همان، ص 105) و اختلاف مهمى را در ديدهاى ايشان نسبت به ارتباط خدا با آدمى آشكار مى سازد. در پاسخ به اين سؤال، معتزليان بغداد و بصريان هرچند به نتيجه عملى يكسانى رسيده اند، اما دلايل و مبانى مختلفى را اتخاذ نموده اند. مكتب بغداد با توجه به ديدگاه خود در مسئله اصلح، بر اين باورند كه چون خدا بايد به بهترين مصلحت آدمى عمل كند، تنها مكلّف به يارى كردن و لطف به آفريده هاى خويش است. بصريان بر اين باورند كه خدا در آغاز هيچ تكليفى بر زير تكليف قرار دادن انسان ندارد، اما اكنون كه بار اوامر خويش را بر دوش انسان نهاده است بايد به آنان براى انجام تكليف يارى كند. ازاين رو، ميان بغداديون و اهل بصره در مكلّف بودن خدا براى اظهار لطف اختلافى وجود ندارد، هرچند در اساس، چرايى و مبانى آن اختلاف هست.

از ديدگاه بغداديان، خدا عادلانه با آدمى رفتار مى كند. ولى دليل آنكه چنين رفتارى دارد، اين نيست كه بنا بر عدل تكليف او چنين است، بلكه به جود و كرم خود مجبور به اين گونه عمل كردن است. بنابراين، در مكتب بغداد، خدا از آن لحظه كه نخست آدمى را آفريد، مكلّف است كه رعايت مصلحت او را بكند، درصورتى كه بصريان مى گويند: تكليف او تنها از زمانى آغاز مى شود كه به تحميل تكليف بر آدمى و واداشتن او به اجراى اوامر خود تصميم گرفت.

شيخ مفيد نيز همانند مكتب بغداد معتقد است: لزوم لطف بر خدا از جهت جود و كرم او مى باشد نه عدالت خدا، كه اگر چنين نكند ستمكار بوده باشد. شيخ مفيد با پذيرش ديدگاه شيخ صدوق كه مى گويد: خدا به عدل به آدمى فرمان مى دهد، ولى با چيزى بهتر از عدل، يعنى عنايت و لطف، با او رفتار مى كند، مفهوم لطف را يك گام پيش تر مى برد. وى مى گويد: مبناى همه حقوق انسان لطف و عنايت خداست؛ چراكه خدا به لطف كردن نسبت به بندگان مبادرت مى ورزد و هيچ كس نمى تواند چنان كه شايسته است از اين بابت سپاس گزارى كند. پس همه حقوق آدمى عبارت از بخشش هاى الهى است، و لطف اساس و پايه عدل ميان خدا و انسان است. درحالى كه عبدالجبار و بصريان بر اين ديدگاه هستند كه عدل الهى عامل وجوب لطف او بر بندگان است. قاضى عبدالجبار مى نويسد: ارتباط اين با اصل كلّى عدل در آن است كه خدا مى داند كه صلاح ما با بعضى از اوامر شرعى ارتباط دارد. بنابراين، بايد آنها را به ما بشناساند، و اگر چنين نكند در آنجا متكلف خود قصور كرده است. قصور نكردن در انجام وظيفه به عدل مربوط است (همان، ص 106ـ107).

مبانى قاعده لطف از نگاه متكلمان

يكى از عناوين و موضوعاتى كه بر مسئله حسن و قبح عقلى مترتب شده است و از ثمرات آن به شمار مى رود، قاعده لطف مى باشد. غايت مندى و وجود غرض در افعال الهى، مسئله شرور و مصيبت ها و حكمت خداوند، عدل الهى، و تكليف به مالايطاق از ديگر امور مترتب و اثرپذير از مسئله حسن و قبح عقلى به شمار مى روند.

ازاين رو، مى توان گفت: انگيزه طرح قاعده حسن و قبح عقلى، يعنى اثبات عادلانه و حكيمانه بودن افعال خدا و تنزه او از قبايح و اينكه خداوند سبحان آنچه را عقل نيكو و لازم مى داند ترك نمى كند، سبب طرح مسئله لطف گرديده است (ربانى گلپايگانى، 1418ق، ص 23). غالب كسانى كه قايل به حسن و قبح عقلى شده اند و آن را پذيرفته اند (نظير معتزله و اماميه)، اين قاعده را نيز پذيرفته و آن را جزء امور مسلم و حتمى شمرده اند. در تقرير اين اصل و قاعده و بيان پيوند آن با مسئله حسن و قبح، ميان كسانى كه قاعده لطف را پذيرفته اند اختلاف است؛ به اين معنا كه هر گروه به نحوى بر آن استدلال كرده اند. ازاين رو، مى توان در جمع بندى آنها ادعا كرد كه از دو راه اساسى و اصلى مسئله لطف مطرح شده است.

دسته اى از طرف داران اين ديدگاه از طريق حكمت خداوند، لطف را واجب مى دانند؛ ازجمله شيخ مفيد كه به اين دليل تمسك نموده است. به اين بيان كه غرض خدا از آفرينش انسان ها همان گونه كه خود بيان نموده، عبادت و اطاعت از اوست، و لطف موجب تحقق اين غرض مى باشد و به عبارت ديگر، عدم تحقق لطف موجب اخلال به غرض مى گردد، درحالى كه نقض غرض از فرد حكيم قبيح و دور است؛ ازاين رو، تحقق آنچه لطف است براى محقق شدن غرض خدا، بر پروردگار لازم مى باشد. شيخ مفيد در كتاب اوائل المقالات دليل بر لطف را جُود و كرم خداوند مى داند، برخلاف كتاب نكت الاعتقاديه كه از باب نقض غرض تكليف آن را واجب مى داند (ر.ك: مفيد، 1413ق ـ الف، ص 64). البته مراد از وجوب لطف به دليل جود و كرم خداوند اين است كه چنين فعلى حسن است و با كمال فاعل آن سازگارى دارد و ترك چنين فعلى با كمال ذاتى فاعل (خداوند) منافات دارد و قبيح است كه از او صادر شود و معناى وجوب بر خداوند هم چيزى جز اين نيست. بنابراين، مقصود از وجوب يك فعل بر خدا، آن است كه اگر چنين فعلى از مخلوق با همه نقايص آن صادر شود، آن مخلوق مستحق ذم خواهد بود؛ پس لامحاله چنين فعلى از خالق با كمالاتى كه دارد قطعا صادر نخواهد شد.

سيدمرتضى نيز لطف را از باب حكمت خداوند لازم مى داند، به گونه اى كه اگرلطف نكندنقض غرض تكليف لازم مى آيد. مرحوم سيد دو دليل براى وجوب لطف بيان مى كند:

1. اگر كسى شخص ديگرى را به طعام دعوت كند و غرضش هم اين است كه به او نفع برساند و مى داند كه اگر با نرمى و ملايمت با او صحبت كند يا فرزند خودش را براى دعوت بفرستد و يا كارهاى نظير اينكه مشقت نداشته باشد، او اجابت دعوت مى كند و اگر چنين كارهايى انجام ندهد اجابت نخواهد كرد، بر او واجب است كه اين كارها را انجام دهد، مادامى كه از اراده خود بر دعوت عدول نكرده باشد و اگر اين افعال را انجام ندهد، مستحق ذم و ملامت مى شود. همين دليل در مورد خداوند و بندگان هم صادق است و لطف را واجب مى كند.

2. اگر انسان اراده كند كه كارى انجام دهد لازمه آن اين است كه هر كارى كه آن فعل با آن انجام مى شود و كامل مى شود نيز انجام دهد همان گونه كه اگر كسى بخواهد فرزندش علم بياموزد، بايد كارهايى را كه با انجام آن اين فعل كامل و تمام مى شود انجام دهد. بنابراين، اگر غرض خداوند از تكاليف، رسيدن بندگان به ثواب است و خداوند مى داند كه بندگان طاعت را انجام نمى دهند مگر اينكه فعلى را انجام دهد كه ما آن را «لطف مى ناميم، در اين هنگام، لطف واجب مى شود. پس مرحوم سيد نيز با دو دليل كه برگشت آن به حكمت خداوند است، لطف را بر خداوند واجب مى داند.

عده اى از علماى متأخر كه قايل به وجوب لطف هستند، به گونه اى ديگر استدلال مى كنند:

از نظر آنها، لطف عبارت است از رحمانيت و رحيميت خداوند كه اين دو صفت ناشى از كمال مطلق خداوند است كه عين ذات اوست؛ زيرا طبق نظر اماميه صفات خداوند عين ذات اوست، و اين دو صفت منفك از ذات خداوند نيستند؛ بنابراين، از ناحيه فاعل مقتضى موجود است و مانع مفقود، اما از ناحيه قابل كه عباد هستند، آنها نيز مستحق و مستعد لطف وجود و كرم هستند و مقتضاى كمال مطلق داشتن خداوند لزوم افاضه لطف بر بندگان است؛ زيرا در ساحت خداوند نقص و بخل وجود ندارد و جهل نسبت به مستحقان لطف نيز ندارد. بنا بر اين نظر، وجوب لطف، به معناى فلسفى آن خواهد بود؛ يعنى لزوم و استحاله انفكاك آن از ذات خداوند.

در مقابل اين ديدگاه، اشاعره، قاعده يادشده را به خاطر مبتنى بودن آن بر حسن و قبح عقلى، از اساس نپذيرفته اند. آنها معتقدند: مقتضى مدح و ذم بودن يا ثواب و عقاب داشتن هيچ فعلى به خودى خود نيست، و شارع هست كه چنين خاصيتى به افعال مى دهد؛ ازاين رو، حسن بودن لطف و به تعبيرى، قبيح بودن عدم لطف امرى نيست كه انسان به آن آگاهى و شناخت يابد؛ چراكه تنها معيار سنجش حسن و قبح، امر و نهى الهى است، و هر فعلى تنها با امر و نهى شارع چنين خاصيتى پيدا مى كند (جرجانى، بى تا، ج 8، ص 181ـ184). درنتيجه، مبتنى بودن اين قاعده با اين تقرير، بر حسن و قبح عقلى، اشاعره را وادار به نفى كلى آن نموده است. اما اگر اين قاعده توسط آيات و روايات استفاده شود، آيا اشاعره هم معتقد به آن مى گردند؟ قاضى عبدالجبار معتقد است: در ميان گذاشتن اين قاعده با اشاعره بى فايده است. وى دليل اين ادعاى خود را مسئله اختيار انسان و ديدگاه اشاعره در رابطه با آن مى داند و مى نويسد: با توجه به اينكه حقيقت لطف عبارت است از امرى كه با تحقق آن مكلف فعل يا ترك را برمى گزيند و يا به انتخاب فعل يا ترك نزديك مى گردد، و اين گروه (اشاعره) نظريه اختيار را باطل مى دانند، سخن گفتن با آنان درباره لطف وجهى ندارد (قاضى عبدالجبار، 1422ق، ص 519و520).

آيات دال بر قاعده لطف

استدلال به آيات قرآن، به زمان پيامبر و صحابه و بعد از آن به دوران خلفا و تابعين برمى گردد، به گونه اى كه براى پاسخ به شبهات يا اثبات يك نظريه، آيه اى از قرآن بيان مى شد. بسيارى از اصول و قواعد عقلى، به نحوى در آيات و روايات ذكر شده اند، ولى در آنها به كبرا و مبادى و اهداف و لوازم آن اشاره شده و چنين نيست كه مانند كتب كلامى و استدلالى، مطالب در قالب قياس و شكل منطقى بيان شود. قاعده لطف نيز به عنوان يك قاعده عقلى از سوى متكلمان مطرح شده است و نقض و ابرام هايى پيرامون آن وجود دارد. آياتى كه مى توان با آنها بر وجوب لطف استدلال كرد بسيارند كه در اينجا به تعدادى از آنها اشاره مى شود. توجه به اين نكته ضرورى است كه اگر بپذيريم اصل نبوت با قاعده لطف اثبات مى شود، ديگر نمى توان با آيات و روايات به صورت مستقل بر قاعده لطف استدلال نمود؛ زيرا لازمه آن دور است. بنابراين، يا بايد آيات و رواياتِ دال بر لطف را ارشاد به حكم عقل بدانيم و يا اينكه در آيات و روايات به نوعى استدلال عقلى مطرح شده باشد.

1. آيه دوازدهم سوره «ليل

«إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى؛ همانا بر ماست هدايت بندگان.

در اين آيه شريفه، تعبير «علينا وجود دارد كه به معناى وجوب است؛ يعنى وجب علينا. و ازآنجاكه آيه اطلاق دارد و وجوب هدايت الهى مقيد به زمانى نشده است، تمام دوران ها را شامل است. طبق اين آيه شريفه، هدايت ازجمله صفاتى است كه از ساحت قدسى خداوند، جدايى ناپذير است و اين الزام، الزام ذاتى است كه مقتضاى كمال ذات خداوند است. هدايت خداوند شامل تمامى موجودات مى شود كه اين هدايت در موجوداتِ غير از انسان، تكوينى است و در انسانْ تكوينى و تشريعى است. اين آيه به قرينه آيات قبل از آن در مورد هدايت انسان است. بنابراين، متعلَّق هدايت انسان، كمال وجودى او در دنيا و آخرت است. براى رسيدن به اين هدايت و كمال، خودِ انسان كافى نيست؛ زيرا عقل و علم بشر محدود است و انسان به حقايقى كه در رسيدن او به هدايت و كمال لازم است، اشراف ندارد. فطرت نيز به تنهايى از عهده اين كار برنمى آيد و بايد با يك عامل خارجى تحريك گشته و بيدار شود كه اين عامل خارجى، بعثت انبيا و ارسال رسل است (ر.ك: شاكر و برنجكار، 1391). بنابراين، هدايت مذكور فقط با ارسال رسولان و بعثت انبيا حاصل مى شود و هدف از ارسال رسل، هدايت انسان ها براى رسيدن به كمال مى باشد. از لحاظ ادبى نيز آيه بر همين مطلب دلالت دارد؛ زيرا تقديم ماحقه التأخير افاده حصر مى كند و در اينجا «علينا بر «هدى مقدم شده كه دلالت مى كند هدايت فقط بر عهده ماست. درواقع، اين آيه شريفه به ملزوم اشاره نموده كه لازمه آن بعثت انبيا و ارسال رسل است كه خود از مصاديق بارز لطف مى باشد. بنابراين، هدايت، كه لازمه آن ارسال رسل است، به حكم اين آيه شريفه بر خداوند واجب است. در حقيقت، در اين آيه، يكى از مصاديق لطف كه هدايت خداوند مى باشد بر خداوند واجب است؛ زيرا با تعبير «علينا آمده است (ر.ك: موسوى، 1390، ص 65و66).

2. آيه نهم سوره «نحل

«وَعَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبِيلِ وَمِنْهَا جَآئِرٌ وَلَوْ شَاء لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ؛ بر خداوند است كه راه راست را بنماياند. از ميان راه ها نيز راهى است منحرف، اگر خدا مى خواست، همه شما را هدايت مى كرد.

«قصد در لغت به معناى استقامت در راه است؛ يعنى راه آنچنان مستقيم باشد كه با استوارى و تسلط، سالك خود را به هدف برساند، و طريق قاصد به معناى طريق مستقيم است (ابن منظور، بى تا، ج 3، ص 353).

اسم فاعل آن، قاصد است و معنى آيه شريفه بر خداوند است. قصد سبيل، اين است كه بر خداوند است كه راه مستقيم و صحيح را مشخص كند و با دليل و براهين واضح به آن دعوت كند و از آن طريق ها جائر است؛ يعنى اينكه برخى از اين راه ها مستقيم نيست و منحرف است و طريق قاصد به معناى راه مستقيم است. ظاهرا كلمه «قصد كه مصدر است، به معناى اسم فاعل مى باشد و از باب اضافه صفت به موصوف است و مراد از آن، سبيل و طريق قاصد است. دليل اين مطلب، مقابله اين فراز از آيه با «و منها جائرٌ مى باشد كه به معناى منحرف از طريق است. مقصود از اين آيه اين است كه بر خداوند واجب است سبيل قاصد و راه مستقيم را بر بندگانش معين كند تا به وسيله آن طريق، به سعادت و فلاح دست يابند. و اين وجوب و لزومى است كه خود خداوند بر خودش واجب كرده است. بنابراين، خداوند بر خودش واجب نموده كه راهى را براى بندگان خود قرار دهد كه به هدايت آنها منجر مى شود و چنين طريقى را نيز قرار داده است. اين طريق، همان ارسال رسل و انزال كتب است كه در آيات متعددى به آن اشاره شده است. در اين آيه شريفه، راه مستقيم به خداوند نسبت داده شده، اما طريق جائر و غيرمستقيم به خداوند نسبت داده نشده است؛ زيرا سبيل و طريق ضلالت، طريق مجعول الهى نيست و در عرض سبيل هدايت نمى باشد، بلكه مى توان ادعا كرد كه سبيل ضلالت، خروج از سبيل و طريق است و اساسا سبيل و طريق نمى باشد و ـ به اصطلاح ـ موضوعا، سبيل نمى باشد.

در اينجا ممكن است اين شبهه پيش بيايد كه اگر خداوند راه صحيح و مستقيم را بيان نموده، پس چرا اكثر مردم اين راه نپيموده اند و راه ضلالت و گمراهى را پيش ساخته اند، و لازمه اين اشكال، عدم قدرت و تدبير الهى است. براى دفع اين توهم، خداوند در ادامه آيه مى فرمايد: «وَلَوْ شَاء لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ؛ يعنى اگر خداوند مى خواست، مى توانست همه را هدايت كند، اما چنين خواست و اراده اى از خداوند نيست؛ زيرا لازمه آن اجبار و الجاء در هدايت است كه نتيجه آن ايمان اجبارى خواهد بود و ايمان اجبارى ارزشى نداشته و فرد مستحق ثواب نخواهد بود (ر.ك: طباطبائى، 1417ق، ج 12، ص 213). هدايت به طريق مستقيم، از مصاديق لطف خداوند است و شكى در اين مطلب نيست؛ زيرا با هدايت خداوند به طريق مستقيم است كه بندگان موفق به انجام طاعات و دورى از معاصى مى شوند و از اكمل مصاديق لطف، هدايت الهى است. با اين دليل، صغراى استدلال كامل مى شود؛ زيرا ثابت شد كه هدايت به راه راست از مصاديق لطف است. حال بايد اثبات شود كه چنين امرى از جانب خداى متعال واجب است. ازاين رو، تعبير «على اللّه در آيه به معناى وجوب و لزوم است و خداوند بر خود واجب كرده كه راه راست را به آنان نشان دهد. با اين فراز از آيه، مى توان ادعا نمود كه هدايت به راه راست را، كه از مصاديق بارز لطف است، خداوند بر خود لازم و واجب نموده است.

3. آيه دوازدهم سوره «انعام

«قُل لِّمَن مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ قُل لِلّهِ كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لاَ رَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ؛ بگو آنچه در آسمان ها و زمين است از آنِ كيست؟ بگو از آنِ خداست؛ رحمت و بخشش را بر خود لازم دانسته، به طور حتم همه شما را در روز قيامت كه ترديدى در آن نيست، گرد خواهد آورد.

در اين آيه شريفه، استدلال مبتنى بر بررسى دو واژه «كتب و «رحمت مى باشد.

واژه «كتب به معناى نوشتن است، اما در زبان عربى در چنين مواردى كه با «على متعدى شده باشد به معناى لزوم و ثبوت مى باشد. مؤيد اين معنا، آيات ديگرى از قرآن است كه در آنها بالاتفاق، لزوم و ثبوت اراده شده است. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (بقره: 183)؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، روزه بر شما واجب شد، همان گونه كه بر اقوام قبل از شما واجب بود، شايد تقوا پيشه كنيد. واژه «رحمت در لغت به معناى رقت و شفقت و مهربانى است و رحيم يكى از اسماء الهى است كه دلالت بر شفقت و مهربانى بر بندگان دارد. مقتضاى رحمت خداوند، افاضه نعمت ها بر كسانى است كه استحقاق آن را دارند و رساندن افراد به سعادتى كه لياقت آن را دارند. بنابراين، رحمت از صفات فعل خداوند است. لازمه وجوب رحمت بر خداوند اين است كه نعمت را بر بندگان تمام كند تا در قيامت جزاى اعمال آنها را بدهد و عده اى را به بهشت و عده اى را به دوزخ بفرستد. خداوند راضى نيست كه ترك انعام نسبت به بندگان نمايد، بلكه دايم به آنها نعمت داده و احسان مى نمايد و بر خود فعل فضل و كرم را واجب نموده است. و چنين فعلى به دلالت لفظ كتب، بر خداوند واجب است؛ بدين معنا كه خودش آن را بر خود واجب نموده، به گونه اى كه در افعال خود دايم رحمت افاضه مى كند. البته در اينكه مصداق «رحمت در آيه شريفه چيست، اختلاف وجود دارد. عده اى آن را عدم عقوبت و عذاب دنيوى و مهلت دادن به بندگان مى دانند. برخى هم مى گويند: خداوند رحمت را بر خود واجب نموده براى كسانى كه انبيا را تكذيب نكنند و به آنان ايمان آورند (ر.ك: موسوى، 1390، ص 64و65).

حق اين است كه انحصار رحمت در اين دو مورد، صحيح نيست و هر آنچه كه مصداق رحمت از جانب خداوند باشد به مقتضاى آيه شريفه بر او واجب خواهد بود. شاهد بر عموميت رحمت خداوند، آيه شريفه ذيل است: «وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ (آل عمران: 156)؛ و رحمت من همه اشيا را دربر مى گيرد. بر مبناى وجوب لطف از باب جود و كرم، استدلال به اين آيه شريفه براى وجوب لطف، واضح تر و شفاف تر است؛ زيرا جود و كرم و تفضل مساوى با صفت رحمت و از لوازم آن مى باشد.

روايات دال بر قاعده لطف

1. امام رضا عليه السلام فرمودند: اگر كسى سؤال كند: چرا بر مردم شناخت رسل و اقرار به آنان و اطاعت كردن از آنها واجب است؟ در جواب گفته مى شود: ازآنجاكه در خلقت آنان و قواى آنان چيزى نيست تا مصالح خود را تشخيص دهند و از طرفى، خداوند برتر از آن است كه ديده شود و ضعف و عجز مردم از ادراك خداوند معلوم است؛ بنابراين، چاره اى نيست كه بين خداوند و مردم شخص معصومى واسطه باشد كه اوامر و نواهى خداوند را به آنان برساند و آنان را به مصالح و مفاسدشان آگاه نمايد؛ زيرا آنان نمى توانند آنچه را كه بدان احتياج دارند بشناسند. پس اگر معرفت و اطاعت از رسول واجب نبود، آمدن رسول براى آنان فايده اى نداشت و حاجت آنان برطرف نمى شد و بعثت آنان عبث و بيهوده بود و چنين امورى از خداى حكيم كه اتقان صنع دارد به دور است (صدوق، 1417ق، ج 1، ص 253).

اين حديث شريف بسيار طولانى است و فرازى از آن كه مربوط به اين بحث بود، آورده شد. در اين روايت، علت بعثت انبيا، عدم توانايى مردم در درك مصالح و مفاسد خود و عدم دسترسى مردم به خداوند به صورت مستقيم و بدون واسطه، بيان شده است. در اين روايت، هدف، اثبات لزوم معرفت رسل و اطاعت نمودن از آنهاست و براى اثبات اين مطلب، ناگزير بايد به عنوان مقدّمه، وجوب نبوت را ثابت كرد، چنان كه در اين روايت به آن اشاره شده است. ابتدا وجوب بعثت اثبات شده است و سپس ثابت شده كه مردم بايد رسولان را تصديق كرده و از اوامر آنان اطاعت كنند و اگر چنين نكنند، نياز و حاجت آنان به درك مصالح و مفاسد برطرف نخواهد شد و بعثت انبيا لغو و بيهوده خواهد بود؛ كارى كه از خداوند حكيم به دور است. مطلب فوق به ضميمه اين مطلب كه با اطاعت از اوامر انبيا ـ كه درواقع، همان اوامر و نواهى خداوند است ـ مردم به قرب الهى نزديك شده و از معاصى دور مى گردند، ثابت مى كند كه اطاعت مردم از انبيا و شناخت و معرفت آنان و پيروى كردن از آنها، لطف است.

اين لطف، غير از لطف مربوط به ارسال رسل است. به تعبير دقيق تر، اصل ارسال رسل يك لطف است و اطاعت و پيروى مردم از آنان، لطفى ديگر از خداى متعال در حق بندگان است؛ زيرا اگر مردم انبيا را اطاعت نكنند نقض غرض لازم مى آيد كه بر خداى حكيم قبيح است. اين روايت شريف تصريح به وجوب لطف از باب حكمت دارد؛ زيرا در متن روايت، امام مى فرمايد: اين مطلب از حكيم به دور است و به آن تصريح شده است. ازآن روكه در انتهاى روايت آمده است: «ليس هذا من صفه الحكيم الذى اتقن كل شى ء، استفاده مى شود كه مقصود روايت بيان وجه وجوب بعثت انبيا مى باشد نه وجوب معرفت پيامبر بر مردم، چنان كه صدر روايت موهم آن است. اين روايت نيز يكى از مصاديق لطف است و نمى توان با آن وجوب لطف به صورت كلى را اثبات كرد.

2. يونس بن يعقوب مى گويد: روزى نزد امام صادق عليه السلامبودم و عده اى از اصحاب هم در مجلس حاضر بودند و در ميان آنها هشام بن حكم، حمران بن اعين، مؤمن طاق و هشام بن سالم نيز بودند. امام به هشام فرمود: اى هشام! آيا درباره مناظره خود با عمروبن عبيد چيزى نمى گويى؟ هشام در مقابل امام اظهار عجز مى كند و امام مى فرمايد: هرگاه به شما دستورى داديم اطاعت كنيد. هشام داستان خود را نقل مى كند كه در روز جمعه وارد مسجد بصره شده و حلقه بزرگى را ديده است كه در ميان آنها عمروبن عبيد بوده و مردم از او سؤالات خود را مى پرسيدند. هشام جمعيت را مى شكافد و از لابه لاى جمعيت سؤالاتى از عمروبن عبيد مى كند. در ابتدا از او مى پرسد: آيا چشم دارى؟ او از اين سؤال تعجب مى كند و آن را احمقانه مى خواند. در ادامه، هشام مى پرسد: آيا دست دارى و با آنچه مى كنى و او پاسخ مى دهد. مى پرسد: آيا بينى دارى و با آنچه مى كنى و عمروبن عبيد پاسخ مى دهد. همين طور پرسش و پاسخ ادامه پيدا مى كند تا جايى كه هشام مى پرسد: آيا قلب دارى أ عمرو مى گويد: آرى. هشام مى پرسد: با آن چه مى كنى؟ عمرو پاسخ مى دهد: هرچه بر اين اعضا و جوارح و حواس وارد مى شود به وسيله آن تشخيص مى دهم. هشام مى پرسد: مگر اين اعضا و جوارح و حواس نمى توانند تو را از مخ و مغز بى نياز كنند. عمرو مى گويد: نه. هشام مى پرسد: چرا؟ با اينكه همه صحيح و سالم هستند؟ عمرو جواب مى دهد: حواس و جوارح هرگاه در مورد چيزى ترديد داشته باشند، آن را مى بويند يا مى بينند يا مى چشند يا مى شنوند يا لمس مى كنند و آن را به مغز مى دهند؛ مغز يقين را به وجود مى آورد و شك را از ميان برمى دارد. هشام مى گويد: پس خداوند قلب را براى رفع ترديد و شك جوارح قرار داده. عمرو مى گويد: آرى. هشام مى گويد: يعنى اگر مغز نباشد، كار حواس و جوارح كامل نمى شود؟ عمرو پاسخ مى دهد: صحيح است. هشام مى گويد: پس معلوم مى شود خداوند عزيز اعضا و جوارح تو را وانگذاشته و براى آنها راهنمايى قرار داده كه تصحيح مطالب را نمايد و يقين را به وجود آورد و ترديد را از ميان ببرد. اما به عقيده تو، اين مردم را در سرگردانى و شك و اختلاف واگذاشته و امام و پيشوايى قرار نداده كه رفع ترديد و اختلاف از آنها بنمايد، اما براى اعضا و جوارح تو راهنما قرار داده كه رفع شك و ترديد نمايد؟ عمرو سكوت مى كند و چيزى نمى گويد. اين نقل مناظره توسط هشام و در مقابل امام انجام شده است و امام بعد از انتهاى نقل هشام فرمودند: اين مطالب در صحف ابراهيم و موسى موجود است و ـ به اصطلاح ـ آن را تقرير كردند (كلينى، 1388ق، ج 1، ص 236).

در اين روايت، هشام وجود امام را براى جلوگيرى از اختلاف نظر و حيرت و سرگردانى و شك لازم مى داند و آن را به قلب در بدن تشبيه كرده است. بنابراين، وجود امام براى برطرف نمودن شك و ترديد از خلايق و هدايت آنان است و سبب مى شود آنان به طاعت نزديك و از معاصى دور شوند. بنابراين، وجود امام يكى از مصاديق لطف خواهد بود و چنين لطفى براى جلوگيرى از حيرت و شك خلايق، بر خداوند لازم است، همان گونه كه وجود قلب براى بدن ضرورى و لازم است. اين روايت شريف نيز اشاره به مبناى حكمت دارد؛ زيرا خداى حكيم همان گونه كه بدن را بدون قلب قرار نداده، جامعه و مردم را نيز بدون امام و رهبر رها نكرده است. و بر خداست كه امامى را براى برطرف نمودن شك و حيرت مردم در جهت هدايت جامعه نصب نمايد.

3. فى قوله تعالى: «وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ قال الصادق عليه السلام: «لو فَعَلَ لَفَعلوا و لكن جَعلَهم مُحتاجِين بَعضُهم الى بعضٍ و استَعبَدَهم بذلك و لوجَعلَهم كُلَّهم اغنياءَ لبغوا فى الارض و لكنَّ اللّهَ ينزِّل بِقَدر ما يشاءُ ممّا يعلمُ انه يصلِحُهم فى دينِهم و دُنياهُم انه بعباده خبيرٌ بصيرٌ (قمى، 1367، ج 2، ص 277). امام صادق عليه السلام در تفسير آيه «اگر خداوند روزى را گسترش دهد، مردم در زمين طغيان مى كنند فرمود: اگر خداوند چنين كارى مى كرد آنها هم طغيان مى كردند، اما خداوند آنان را محتاج به يكديگر قرار داد و با اين كار، آنان را بنده خود نمود و اگر همه آنان را ثروتمند مى نمود در زمين طغيان مى كردند، اما خداوند به اندازه اى كه بخواهد مى فرستد؛ به مقدارى كه مى داند به صلاح دين و دنياى آنان است. و او به بندگان خود دانا و بيناست. اين روايت در كتاب تفسير على بن ابراهيم آمده است و سندى براى آن ذكر نشده و فقط روايت را از امام نقل مى كند. اگر روايات اين تفسير را معتبر بدانيم، مى توان به آن استدلال نمود. آيه اى كه در اين روايت آمده، از آياتى است كه در بحث قاعده لطف به آن استدلال شده است.

امام در تفسير اين آيه مى فرمايد: خداوند به اندازه اى كه مى داند به صلاح دين و دنياى آنان است به آنها عطا مى كند تا سركشى و طغيان نكنند و از صراط مستقيم و حق خارج نشده، و خدا را از ياد نبرند و نفسِ اين كار از مصاديق لطف خداى متعال است تا آنان بر طريق حق باقى بمانند. حكمت خداوند اقتضا مى كند كه براى جلوگيرى از طغيان و سركشى در زمين، همه را غنى نكند و به هر كس به قدر مصلحت دنيوى و اخروى او رزق و روزى دهد. بنابراين، اين روايت با تقرير حكمت مناسبت دارد. خداوند مى توانست با بسط رزق موجب طغيان مردم شود، اما به علت رحمت خويش چنين كارى را نمى كند تا اسباب هدايت آنان را فراهم نمايد، و روايت ذيل آيه هم گوياى اين مطلب است (ر.ك: موسوى، 1390، ص 103و104).

4. امام صادق عليه السلام در پاسخ زنديقى كه پرسيد: پيغمبران و رسولان را از چه راه ثابت مى كنى؟ فرمود: چون ثابت كرديم كه آفريننده و صانعى داريم كه از ما و تمام مخلوقات برتر و با حكمت و رفعت است و خلايق نمى توانند او را ببينند و لمس كنند و بى واسطه با يكديگر برخورد و مباحثه داشته باشند، ثابت شد كه براى او سفيرانى در ميان خلقش وجود دارد كه خواست او را براى مخلوق و بندگانش بيان كنند و آنان را به مصالح و منافعشان رهبرى نمايند و از تباهى و فنا بازدارند. پس وجود امر و نهى كنندگان از طرف خداى حكيم در ميان خلق ثابت شد و آنان همان پيامبران و برگزيده هاى خلق او هستند؛ حكيمانى هستند كه به حكمت تربيت شده و به حكمت مبعوث شده اند. با آنكه در خلقت و اندام مانند مردم هستند، در احوال و اخلاق مانند آنها نيستند. از جانب خداى حكيم دانا به حكمت مؤيد باشند؛ پس آمدن پيامبران در هر عصر و زمانى به سبب دلايل و براهينى كه مى آورند ثابت مى شود تا زمين خدا از حجتى كه بر صدق گفتار و جواز عدالتش نشانه اى داشته باشد، خالى نماند (كلينى، 1389ق، ج 1، ص 236).

در اين روايت شريف، بر وجوب وجود انبيا و سفراى الهى استدلال شده است و مبتنى بر چند مقدّمه است.

اول. اثبات وجود صانع و خالق حكيم كه كارهاى او بر وفق و حكمت است.

دوم. بشر داراى مصالح و منافع و امورى است كه بقاى او در آن است و همچنين مفاسدى وجود دارد كه باعث فناى بشر مى شود و اين امور نزد خالق بشر كه خداوند است وجود دارد و مخلوقات علم و آگاهى به آن ندارند.

سوم. مخلوقات نمى توانند به طور مستقيم خدا را مشاهده كرده و او را لمس نمايند و با او بحث و مناظره كنند تا خداوند دلايل و براهين خود را براى آنان بيان كند. بنابراين، بايد برگزيدگانى از خلق وجود داشته باشند كه مؤدب به آداب بوده و داراى علم و حكمت باشند و واسطه ميان خداوند و مردم گردند تا آنان را به مصالح و منافعشان راهنمايى كنند. وجود چنين انسان هايى در هر عصر و زمان لازم است؛ زيرا نبايد زمين از وجود حجت خداوند بر بندگان خالى باشد.

در روايت مذكور به لفظ «لطف تصريح نشده است، اما مى توان مضمون آن را از مصاديق لطف دانست؛ زيرا اعلام مصالح و مفاسد بندگان توسط انبيا به آنان براى رسيدن به كمال و سعادت دنيوى و اخروى است، و با عمل به اين دستورات، كه در اصطلاح، دين و شريعت خوانده مى شود، مردم به خداوند نزديك شده و به سعادت واقعى مى رسند. درواقع، اين حديث به بيان وجوب بعثت انبيا پرداخته است.

5. «محمدبن يحيى و غيره عن احمدبن محمدبن عيسى عن الحسين بن سعيد عن ابن ابى عمير عن جميل بن درّاج عن ابن الطيار عن ابى عبدالله قال: انَّ اللّهَ احتَجَّ على الناس بما آتاهُم و عَرّفهُم (كلينى، 1389ق، ج 1، ص 228)؛ امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند بر بندگان به آنچه كه به آنان داده و به آنان شناسانده است، احتجاج مى كند. مراد از «بما آتاهم امورى است كه خداوند براى هدايت بشر به آنان عطا كرده است كه همان حجت باطنى عقل و علم و قدرت و امورى است كه در اين هدف دخيل هستند. مراد از «بما عرفهم حجت هاى ظاهرى و انبيا و اوصيا هستند كه براى هدايت بشر فرستاده شده اند. با توجه به موارد مذكور، معناى روايت اين است كه خداوند حجت باطنى و ظاهرى خود را بر آنان تمام كرده است. حجت باطنى آنان، قدرت و قوت بر انجام امور خير و عقلى است كه قابليت شناخت سبيل و طريق الهى و كسب معرفت را دارد. حجت ظاهرى نيز، شناساندن توحيد و معارف آن و خيرات و شرور به وسيله وضع شريعت و دين و ارسال رسل و انزال كتب و نصب اوليا و اوصياست، و به وسيله اين امور در روز قيامت با بندگان احتجاج خواهد كرد. اين روايت از نظر مضمون نظير آياتى است كه در آن عذاب خداوند بدون ارسال رسولان نفى شده است و بعد از آمدن حجت و رسول، عذاب شامل حال آنان مى شود. بنابراين، احتجاج با آنان و عذاب كردن آنها در آخرت و حتى در دنيا، وقتى حَسن و نيكوست كه قبل از آن، حجت و رسول آمده باشد. اين روايت شريف، اشاره به مبناى حكمت دارد؛ زيرا بر خداى حكيم قبيح است كه بدون اتمام حجت با آنان احتجاج نمايد.

6. و لم تخلُ الارضُ منذُ خلقَ اللّهُ آدمَ من حجةِ اللّهِ فيها ظاهرٍ مشهورٍ او غائبٍ مستورٍ، و لم تَخلوا الى اَن تَقومَ الساعةُ من حجة اللّهِ فيها و لو لا ذلك لم يعبَداللّهُ قال سليمان: فقلت للصادق عليه السلام: فكيف ينفعُ الناسُ بالحجةِ الغائبِ المستورِ؟ قال عليه السلام كما ينفعونَ بالشمسِ اذا سَتَرها السحابُ (مجلسى، بى تا، ج 23، ص 6).

در اين روايت، ابتدا اوصافى از ائمه بيان شده و نظاير آن در فرازهايى از زيارت «جامعه كبيره موجود است. نزول باران و امان بودن براى اهل زمين، ازجمله اين اوصافند. خداوند از زمان خلقت آدم زمين را خالى از حجت نگذاشت. گاهى اين حجت ظاهر و مشهور بوده و گاهى نيز غايب و مشهور، و تا قيامت نيز خالى از حجت نخواهد بود. اگر حجت خدا در زمين نباشد، خداوند پرستيده نمى شود و علت باقى ماندن دين خداوند در زمين، وجود حجت است. طبق مضمون اين روايت، دين مردم بسته به وجود حجت خداوند است و اگر حجت نباشد غرض خداوند از خلقت، كه عبادت آنان است، محقق نمى شود؛ چراكه خداوند مى فرمايد: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ (ذاريات: 56). بنابراين، اگر حجت و امام وجود نداشته باشد نقض غرض لازم مى آيد كه بر خداوند حكيم، قبيح است. وجود حجت و امام نيز از اين قبيل است. بنابراين، وجود حجت در هر عصر و زمانى لطف از جانب خداى متعال بر بندگان است براى اينكه خداوند در زمين عبادت شود و مردم به او نزديك گردند. اين روايت اشاره به مبناى حكمت دارد؛ زيرا بحث از غرض از خلقت است و بدون امام نقض غرض لازم مى آيد (ر.ك: موسوى، 1390، ص 102و103).

نتيجه گيرى

«لطف هر چيزى است كه مكلف را به انجام فعل طاعت نزديك و از معصيت دور نمايد و در اصل، توان مكلف بر انجام فعل دخيل نموده و به حد اجبار اجبار نرسد. لطف به دو نوع «مقرب و «محصل تقسيم مى شود. در عبارات متكلمان، واژه لطف و اصلح به كار رفته است كه با توجه به موارد استعمال آنها و تصريح برخى از آنان، لطف به مصلح در دين اطلاق شده است. معتزله و اماميه قايل به وجوب لطف هستند و عمدتا آن را از باب حكمت بر خداوند واجب مى دانند. اشاعره ازآنجاكه اساسا حسن و قبح عقلى را قبول نداشته و منكر وجوب چيزى بر خداوند هستند، قايل به وجوب لطف نبوده و براى آن موارد نقض ذكر كرده اند. براى اثبات وجوب لطف، به برخى آيات قرآن استناد شده است كه استدلال به آنها خالى از اشكال نيست. دو آيه در قرآن وجود دارد كه شايد بتوان با آنها بر اين قاعده استدلال نمود: «إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى و «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ. از هر دو آيه، وجوب لطف استفاده مى شود. البته به شرطى كه «رحمت را مساوى با «لطف فرض نماييم، كه اثبات آن مشكل است. رواياتى كه دلالت بر لطف دارند، اكثرا در باب بعثت انبيا و اضطرار الى الحجه است كه با چشم پوشى از ضعف سندى برخى از آنها، مى توان آنها را از مصاديق لطف به حساب آورد؛ اما اين به معناى وجوب مطلق لطف كه مدعاى معتزله مى باشد، نخواهد بود. به هر روى، اثبات وجوب لطف به صورت مطلق، امرى مشكل است و بررسى آيات و روايات در اين زمينه ما را به برخى از مصاديق آن رهنمون مى كند.

··· منابع

ابن فارس، احمد، 1413ق، معجم مقاييس اللغه، بيروت، دارالفكر.

ابن منظور، محمدبن مكرم، 1406ق، لسان العرب، بيروت، دار احياء التراث العربى.

اشعرى، ابوالحسن، 1400ق، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، آلمان، فرانس اشتاينر.

بحرانى، ابن ميثم، 1406ق، قواعد المرام، قم، مكتبة آيه اللّه المرعشى النجفى.

تفتازانى، سعدالدين، 1409ق، شرح المقاصد، قم، شريف الرضى.

جرجانى، ميرسيدشريف، بى تا، شرح المواقف، قم، شريف الرضى.

حلّى، حسن بن يوسف، 1363، انوار الملكوت فى شرح الياقوت، قم، شريف الرضى.

حلّى، حسن بن يوسف، 1382، كشف المراد فى شرح تجريدالاعتقاد، قم، مؤسسه امام صادق عليه السلام.

ربانى گلپايگانى، على، 1418ق، قواعد الكلاميه، قم، مؤسسه امام صادق عليه السلام.

سيد مرتضى، 1411ق، الذخيرة فى علم الكلام، قم، مؤسسة النشرالاسلامى.

شاكر، محمدتقى و رضا برنجكار، 1391، «امامت و خاتميت از ديدگاه قرآن و روايات، كتاب قيم، ش 6.

صدوق، محمدبن على، 1417ق، علل الشرايع، قم، مؤسسة النشرالاسلامى.

طالقانى، نظرعلى، 1373ق، كاشف الاسرار، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا.

طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1417ق، تفسير الميزان، قم، جامعه مدرسين.

طوسى، محمدبن حسن، 1406ق، الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد، بيروت، دارالاضواء.

طوسى، نصيرالدين، 1405ق، تلخيص المحصل، بيروت، دارالاضواء.

قاضى عبدالجبار، بى تا، المغنى فى ابواب التوحيد و العدل، قاهره، دارالمصرية.

قاضى عبدالجبار، 1422ق، شرح الاصول الخمسة، بيروت، دار احياء التراث العربى.

قمى، على بن ابراهيم، 1367، تفسير قمى، قم، دارالكتاب.

كلينى، محمدبن يعقوب، 1389ق، اصول كافى، تهران، اسلاميه.

مجلسى، محمدباقر، بى تا، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، 1413ق ـ الف، اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، قم، المؤتمر العالمى للشيخ المفيد.

مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، 1413ق ـ ب، النكت الاعتقادية، قم، المؤتمر العالمى للشيخ المفيد.

مكدمورت، مارتين، 1372، انديشه هاى كلامى شيخ مفيد، ترجمه احمد آرام، تهران، دانشگاه تهران.

موسوى، سيدجمال الدين، 1390، قاعده لطف و بررسى مبانى آن در آيات و روايات، پايان نامه كارشناسى ارشد، قم، دانشكده علوم حديث.