مفهوم و هويت شناسى وحى در اديان ابراهيمى

ضميمهاندازه
6_OP.PDF311.8 کيلو بايت

سال بيست و دوم ـ شماره 195 ـ اسفند 1392، 77ـ88

يحيى نورمحمدى نجف آبادى*
محمدرضا نورمحمدى نجف آبادى**

چكيده
وحى را يكى از اركان مهم و امور مشترك در ميان اديان راستين، به ويژه اديان ابراهيمى مى توان به حساب آورد. در عين حال، شاهد اختلافات بسيار عميقى در ميان انديشمندانِ اين اديان در رابطه با تعريف و تلقّى آنها از وحى مى باشيم. حتى در خود هريك از اين اديان، طيف هاى مختلف، ديدگاه هاى گوناگونى در اين باره دارند. اين مقاله به روش تحليلى ـ توصيفى پس از آنكه معناى لغوى وحى را بيان نموده، به تبيين و تعريف و بررسى نظريات مطرح شده از وحى در اسلام و يهوديت و مسيحيت پرداخته است. در اسلام، ديدگاه متكلمان و فيلسوفان مسلمان را بيان نموده ايم. در مسيحيت نيز ديدگاه هاى زبانى، غيرزبانى و ديدگاه وحى غيرزبانى درونى و تجربى را مورد توجه قرار داده ايم.

كليدواژه ها: وحى، ارتباط رسالى، الهام، عقل فعال، تجسد، تجربه دينى، الهيات طبيعى، نهضت رمانتيسم.

 


*  دانشجوى دكترى حكمت متعاليه مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (قدس‏‌سره).  normohamadi2531@anjomedu.ir
**  استاديار دانشگاه علوم پزشكى شهركرد.
دريافت: 21/3/92               پذيرش: 11/12/92
 


مقدّمه

در تكوّن و پيدايش دين حق، وحى حقيقى از نقشى محورى و بنيادين برخوردار است و به نوعى، شاخصه اصلى تمييز اديان حق از اديان باطل، و گوهر و محور اديان حق، به ويژه اديان ابراهيمى به حساب مى آيد؛ چراكه تعليم معارف و آموزه هاى اديان الهى از طريق وحى صورت يافته است. ازاين رو، مى توان گفت: در تحقيق پيرامون مسائل حوزه دين شناسى اديان الهى، شناخت وحى امرى لازم و ضرورى مى باشد. علاوه بر اينكه صدق و درستى آموزه هاى دينى و ميزان ارزش و قابليت اعتبار و اعتماد به آنها، به گونه اى وابسته به تعريفى است كه از مجرا و مسير انتقالى آنها، يعنى وحى، ارائه مى شود. طبق برخى تعاريف، مصونيت وحى از خطا و اشتباه دچار خدشه مى گردد و در پى آن، اعتبار معارفى كه از طريق وحى به دست انسان ها رسيده است نيز كم اعتبار مى شود. كما اينكه اگر وحى را در تعريفى وسيع، به معناى راه ارتباطى انسان به حقيقت غايى و جهان ماوراء طبيعى در نظر بگيريم، ديگر وحى به اديان الهى منحصر نمى شود، بلكه در تمامى اديان و آيين هاى مذهبى، عنصر وحى را مى توان مشاهده نمود. در اوستا، اوپانيشاد و كتاب بودا به گفت وگوهاى انسان با پديده هاى غيبى اشاره شده است. مناجات سقراط با الهه معبد دلفى، نيايش رازآلود كاهنان با نمادهاى حضور پديده هاى غيبى در جهان مادى، و آيين هاى اساطيرى بوميان براى ايجاد ارتباط با حقايق غيرطبيعى (الاعرجى، 1421ق، ص 21ـ26)، در نگاهى گسترده با مفهوم وحى (به معناى فوق) مرتبط مى شوند و وحى را به عنوان يكى از مفاهيم مشترك ميان الهيات همه اديان تبديل مى سازند. با اين حال، و با وجود اين رويكرد مشترك، شاهد آنيم كه در هريك از اين اديان، حتى اديانِ الهى ابراهيمى، تفاسيرى متفاوت از وحى ارائه شده است. علاوه بر اينكه در درون هريك از اين اديان، تفسيرهاى مختلفى با نگاه هاى عرفانى، كلامى و فلسفى از وحى مطرح شده است. ضمن آنكه امروزه برخى تحليل هاى مادى گرايانه از وحى، براساس نگاه سكولار پيدا شده كه با تفاسير گذشته تفاوتى ماهوى دارد. ازاين رو، زمينه اى فراهم شده تا به دليل اهميت و ضرورت مسئله، تحقيقات و پژوهش هايى در رابطه با شناختِ مفهوم و تعاريف ارائه شده از وحى در اديان صورت بگيرد. ازجمله: عبداللّه جوادى آملى، وحى و نبوت؛ مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار (ج 4، بخش نبوت)؛ جعفر سبحانى، تبيين وحى، كلام اسلامى، ش 26؛ مصطفى كريمى، وحى شناسى؛ محمدباقر سعيدى روشن، تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيت؛ ابراهيم امينى، وحى در اديان آسمانى؛ حمود الاعرجى، الوحى و دلالته فى القرآن الكريم و الفكر الاسلامى و... . البته در غالب اين پژوهش ها به بررسى وحى در يهوديت، يا پرداخته نشده و يا كمتر پرداخته شده است. در نوشتار پيش رو با توجه به كاستى و نقصان پيش گفته، به بررسى معناى لغوى و تعريف وحى در اسلام، يهوديت و مسيحيت مى پردازيم و در پى پاسخ به اين سؤالات هستيم: معناى لغوى وحى چيست؟ رويكردهاى مختلف در اسلام به مسئله وحى كدام اند؟ از منظر قرآن، كلام و فلسفه اسلامى، مفهوم و ماهيت وحى چيست؟ در مسيحيت چه تعريف يا تعاريفى از وحى وجود دارد؟ نگاه يهوديت به وحى چگونه است؟

وحى در لغت

واژه پژوهان كلمه وحى (Revelation) را يك كلمه عربى اصيل مى دانند كه از زبان ديگرى وارد حوزه زبان عربى نشده است. البته در كتاب المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام به كلماتى در عِبرى و حَبشى اشاره شده است كه به وحى شباهت دارند. كلمه اوحِى (Aohy) در عبرى آرامى، به معناى شتاب كردن، و وَحَى (Wahaya) در زبان حبشى، به معناى شناختن و دور زدن، شباهت هايى از جهت گويش و معنا با كلمه وحى در عربى دارند و احتمال اقتباس وحى در عربى را از آنها مطرح ساخته اند(جواد على، 1976، ص 125).

درباره معانى لغوى و موارد استعمال وحى، معانى متعددى، هم در معناى اسمى و هم در معناى مصدرى در فرهنگ ها و قاموس هاى لغت عربى نقل شده است؛ مانند: اشاره، پيام، الهام، كلام مخفى، نوشتن (فراهيدى، 1414ق، ج 3، ص 1932؛ الازهرى، 1422ق، ج 5، ص 296؛ جوهرى، 1404ق، ج 6، ص 2519؛ ابن منظور، 1400ق، ج 15، ص 379؛ زمخشرى، 1372، ص 668؛ ابن اثير، 1367، ج 5، ص 163؛ فيروزآبادى، 1428ق، ج 4، ص 399)، امر كردن (فراهيدى، 1414ق، ج 3، ص 1932؛ ابن منظور، 1400ق، ج 15، ص 379)، نوشته، و كتاب (جوهرى، 1404ق، ج 3، ص 2519؛ فيروزآبادى، 1428ق، ج 4، ص 399؛ ابن منظور، 1400ق، ص 379). در كنار معانى مذكور، در كتب لغت و همچنين علوم قرآنى، گاهى به عبارت اصل الوحى برمى خوريم كه اشاره به معناى اصلى يا معنايى كلى و عام براى معانى وحى دارد و درواقع، معانى لغوى يادشده از مصاديق اين معناى اصلى مى باشند. آنچه از جميع اقوال و آراء استفاده مى شود، عمدتا دو ديدگاه مى باشد. هر كدام از اين دو ديدگاه، در معناى اصلى كلمه وحى، در كنار القاى هرگونه آگاهى، قيدى را مطرح مى سازد. در يكى، قيد خفاء و پنهانى (ابن فارس، 1411ق، ج 6، ص 93؛ ابن منظور، 1400ق، ماده وحى؛ زمخشرى، 1372، ماده وحى؛ فخررازى، 1371، ج 81، ص 108)، و در ديدگاه دوم، قيد سرعت (راغب اصفهانى، 1416ق، ماده وحى؛ رشيدرضا، 1380، ص 81) مطرح شده است. به نظر ميرسد از ميان دو قيد يادشده، قيد خفاء و پنهانى درباره اصل و ريشه كلمه وحى، به واقع نزديك تر باشد. مؤيد اين نكته، كاربردهاى قرآنى وحى است كه در آنها انتقال پنهانى لحاظ شده است. علاوه بر اينكه به اشاره سريع، از آن جهت وحى گفته شده كه مطلبى را به صورت پنهانى انتقال مى دهد و هر انتقال سريعى پنهانى است، اما انتقال پنهانى و مخفى مى تواند سريع نباشد (طباطبائى، بى تا، ج 12، ص 292ـ312). بنابراين، در واژه وحى گونه اى القاى پنهانى در نظر است. نكته پايانى آنكه در معناى لغوى اصل وحى، درباره وحى كننده و همچنين وحى گيرنده هيچ گونه خصوصيتى ذكر نشده است؛ ازاين رو، هر كسى مى تواند فرستنده يا دريافت كننده وحى به معناى لغوى آن باشد.

مفهوم وحى در اسلام

مفهوم وحى در قرآن

واژه وحى و مشتقات آن، هفتاد و دو بار در قرآن كريم به صورت اسم و فعل به كار رفته است. وحى كننده گاه خدا و گاه انسان و يا شيطان است. دريافت كنندگان وحى نيز گاهى پيامبران عليهم السلام هستند و گاهى انسان هاى معمولى و يا زنبور عسل، آسمان و زمين مى باشند. موارد استعمال كلمه وحى در قرآن را در چهار معنا مى توان خلاصه نمود:

الف) اشاره پنهانى: همان معناى لغوى وحى است. در اين معنا، وحى دهنده و وحى گيرنده ـ هر دو ـ انسانند، و از ادراكات ظاهرى نيز براى تلقّى وحى استفاده مى شود. اشاره حضرت زكريا به قومش بعد از اجابت شدن دعايش درباره طلب فرزند، يك نمونه ازاين معنابه شمارمى آيد(مريم: 11).

ب) هدايت تكوينى: عبارت است از تدبير الهى در نظام هستى، و هدايت هاى طبيعى كه خداوند متعال در ذات و سرشت موجودات، اعم از جماد و نبات و حيوان و انسان، قرار داده است. اين نوع از وحى از سنخ كلام و اشاره هاى عادى و قابل درك با حواس ظاهرى نيست، بلكه با سرشت و فطرت موجودات سروكار دارد (نحل: 68؛ فصلت: 9ـ12؛ زلزال:5ـ11).

ج) الهام: در برخى مواقع، انسان از منبعى نامعلوم و از طريقى غير از ادراكات ظاهرى پيامى را در دل دريافت مى كند، بخصوص در تنگناها و حالات اضطرار كه راه ها را بر خود مسدود مى پندارد. به اين پيام ها الهام گفته مى شود. منبع اين پيام ها، يا رحمانى است و يا مَكر و حيله شيطانى. اگر منبع الهام، رحمانى باشد در آن صورت، روشنايى در دل انسان پديد مى آيد و الهام راه گشا و نجات بخش انسان مى گردد. اما چنانچه منبع الهام، شيطانى باشد در اين صورت، باعثِ واقع شدن در تاريكى و ملازم با تنگى و بخل نفس مى باشد (قصص: 7؛ انعام: 112و121؛ مائده: 111؛ مريم: 10ـ11).

د) ارتباط رسالى: وحى در اين معنا، كه بيشترين كاربرد قرآنى را دارا مى باشد و بيش از 60 مورد در قرآن استعمال شده است، عبارت است از تفهيم اختصاصى و غيرعادى احكام و معارف از جانب خداوند متعال به بنده برگزيده كه مأمور هدايت مردم به كمال مطلوب مى باشد (شورى: 3و7؛ نساء: 163) (گروه بازنگرى، 1381). ازاين رو، اولاً، منبع وحى معلوم است و پيامبران عليهم السلام در حال دريافت وحى از سرچشمه و عامل آن، كه يا خداوند متعال است و يا واسطه هاى مشخص او، آگاهند. ثانيا، گيرندگان وحى در اين معنا منحصرا انبيا عليهم السلام مى باشند، به گونه اى كه شاخصه نبوت آنها محسوب مى شود. البته دريافت نمودن وحى رسالى منوط به احراز شايستگى هايى است كه انبيا عليهم السلام بايد آنها را به صورت اكتسابى يا غيراكتسابى در خود داشته باشند. ثالثا، محتواى وحى رسالى، معارف و حقايقى هست براى هدايت تشريعى انسان ها (معرفت و قائمى، 1381؛ طباطبائى، 1360). رابعا، واقعيت وحى يك ادراك مرموز و غيرعادى است و ابزار شناختى آن در اختيار انسان هاى ديگر قرار ندارد.

آنچه در ميان اهل شريعت و دانشمندان مسلمان به عنوان معناى اصطلاحى براى كلمه وحى مطرح است، همين معناى چهارم وارتباط رسالى ميان خداوند و انبيا عليهم السلام است كه بيشترين كاربرد قرآنى وحى را نيز داراست.

بنابراين، از نگاه قرآن، وحى مُصطَلَحْ، در ميان يافته هاى انسانى، يك دريافت خاص و ممتاز الهى از عالم غيب و ربوبى است كه به صورت روشن، بدون دخالت حس و خرد و وجدانيات، و خارج از حوزه ادراكات عادى بشرى، اعم از معرفت هاى حسى، عقلى و حتى مكاشفات عرفانى مى باشد (عبده، 1414ق، ص 102؛ سبحانى، 1412ق، ج 3، ص 128). ازاين رو، وحى حتى چيزى فراتر از تجربه هاى دينى و مكاشفات عرفانى مى شود، و منحصرا در دسترس انسان هاى نادر و والايى از زمره انبيا عليهم السلام براى هدايت تشريعى انسان ها مى باشد و ازآنجاكه در ميان معرفت هاى عادى بشرى مشابهى ندارد، شناخت و درك حقيقت و كُنه آن براى ما انسان هاى عادى ممكن نيست، و نمى توان يك تعريف جامع و كاملى كه بيانگر تمام حقيقت وحى باشد ارائه نمود، بلكه تنها مى توان با دلايل نقلى و براهين قطعى عقلى، اصل وجود و تفاوت و برترى آن را نسبت به معارف ديگر بشرى اثبات نمود، و همچنين از راه آثار و نتايج آن، تا حدودى شناخت و تعريفى اجمالى از آن به دست آورد.

تحليل حقيقتِ وحى در كلام اسلامى

همان گونه كه گفته شد، شناخت و تعريفى كه از حقيقت وحى، توسط انسان هايى كه نبى نيستند به دست مى آيد، شناختى اجمالى است. همين اجمال در شناخت حقيقت وحى سبب پيدايش ديدگاه هاى متفاوتى در ميان متكلمان مسلمان، پيرامون تحليل حقيقت وحى شده است. برخى حقيقت وحى را از مقوله امواج صوتى و حروف طبيعى مى دانند كه خداوند متعال آنها را خَلق كرده، و پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را مى شنيده است. اين ديدگاه كه به وحى صوتى شهرت دارد، ديدگاه عموم اهل حديث و مشهور اماميه و معتزله و بسيارى ديگر از فرق كلامى مى باشد (جرجانى، 1412ق، ج 8، ص 92؛ فاضل، 1365، ص 28؛ مفيد، 1413ق، ج 10، ص 27). وحى معنايى در بيان اشاعره، برخى عرفا و برخى كسانى كه قايل به وحى معنايى هستند، اين گونه است؛ وحى يا كلام الهى همان منويات قديم و قائم به ذات خداوند است كه لباس لفظ به خود نگرفته است. ازاين رو، اطلاق كلام بر وحى، اطلاقى مجازى و از باب تسميه شى ء به حال متعلق آن است. در نتيجه، كلام الهى، قديم و غيرزبانى مى باشد (لاهيجى، بى تا، ج 1، ص 555؛ ابن عربى، 1394ق، ج 12، ص 184ـ185). از برخى متكلمان عقل گراى شيعه مانند خواجه طوسى و علّامه حلّى، ديدگاه سومى را مى توان برداشت نمود (حلّى، 1353، ص 170و224؛ لاهيجى، بى تا، ص 555). نيز به عنوان يكى از وجوه احتمالى در اين باره، ديدگاه مزبور را نقل مى كند (طباطبائى، بى تا، ج 2، ص 315ـ320؛ جوادى آملى، 1378، ص 49). از برخى كلمات صدرالمتألهين نيز مى توان اين ديدگاه را استفاده نمود (صدرالمتألهين، 1366، ج 7، ص 111ـ113؛ ج 6، ص 25؛ همو، 1352، ص 337). براساس اين ديدگاه، اگرچه كلام خدا مقوله اى متفاوت از كلام بشر مى باشد، اما صفت تكلم به صورت حقيقى و نه مجازى بر آن قابل اطلاق است؛ زيرا حوزه معنايى كلام بر هرگونه تفهيم و تفاهم اطلاق مى شود، و در اين ميان، ابزار اين فرايند در اصل تحقق آن نقشى ندارد. بنابراين، وحى در اين ديدگاه، القاى علم در ذهن پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد و ازآنجاكه مفاهيم و الفاظ در ذهن بشر از ادغامى تفكيك ناپذير برخوردارند، پيامبر صلى الله عليه و آله معانى را همراه با الفاظ ذهنى خود دريافت مى كند. اين ديدگاه را وحى الفاظ ذهنى مى نامند.

لازم به ذكر است كه گاهى در اصطلاحات كلامى به واژه الهام مُحَدَّث برمى خوريم كه عبارت است از: حقايق و معارفى كه از عالم ربوبى بر افرادى خاص وارد مى شود تا آنچه را كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وحى شده، اما به عللى تفسير و تبيين آن انجام نگرفته است، تبيين نمايند. در روايات، از آن به عنوان محدّث ياد شده، و گاهى نيز به آن وحى تبيينى گفته مى شود (سبحانى، 1377).

تحليل وحى در فلسفه اسلامى

اولين فيلسوفى كه با روشى عقلى و فلسفى به تبيين و تحليل وحى پرداخته، فارابى است. پس از او ساير فيلسوفان و حكيمان، با كمى اختلاف از او تبعيت كرده و نظر او را پذيرفته اند. در اين ميان، برخى حكماى غيرمسلمان، همچون موسى بن ميمون يهودى و آلبرت كبير نيز به چشم مى خورند. فارابى در مقابله با دهريون كه منكر وحى بودند، به انديشه ارائه يك تحليل عقلانى از وحى، بر پايه برخى اصول فلسفه ارسطويى، برآمد. در ذيل، به اصولى كه فارابى وديگرفيلسوفان،به ويژه صدرالمتألهين، در تبيين نظريه خود از آنها بهره بردند، اشاره مى شود:

الف. عالم خلقت از سه طبقه عمده تشكيل يافته است: عوالم عقل، خيال و ماده (البته ابن سينا در اينجا مراتب سه گانه را اين گونه برمى شمارد: عقل، نفس وجسم.)هريك از اين عوالم بر مرتبه پايين تر خود اشراف و احاطه دارند و آن را تحت تدبير خويش اداره مى كنند (صدرالمتألهين، 1981، ج 7، ص 255؛ ابن سينا، 1376، ص 479ـ481).

ب. عالم عقل متشكل از ده عقل است، و هر عقلى معلول عقل بالاتر است. اين سلسله در سير نزولى خود به عقل دهم كه عقل فعال نام دارد ختم مى شود.

ج. عقل دهم علت پديده هاى جهان ماده و تدبيركننده آنهاست. ازاين رو، تمامى استعدادهاى وجودى موجودات عالم ماده، و از جمله نفوس انسانى، توسط عقل فعال به فعليت مى رسند. عقل فعال نفوس انسانى را از قوه به فعليت مى رساند و حقايق و معارف را بر نفوس انسان هاى مستعد افاضه مى نمايد. در اين بين، هر اندازه نفوس انسانى قوى تر باشند، و قوه عاقله و متخيله آنها رشد و تقويت بيشترى يافته باشند، استعداد آنها براى اتصال به عقل فعال و دريافت معارف و حقايق از آن بيشتر خواهد بود. اما هر اندازه اسير حواسّ ظاهرى و گرفتار قوة وهميه باطنى باشند، دچار ضعف و ناتوانى مى شوند و از صعود به مقام برتر باز مى مانند و استعداد تماس با عقل فعال را به دست نخواهند آورد.

د. روح انسان داراى سه قوه مى باشد: قوه حسّيه كه با آن محسوسات را درك مى نمايد، قوه متخيله كه با آن صورت هاى جزئى ذهنى را درك مى نمايد، و قوه عاقله كه با آن صورت هاى كلى را درك مى نمايد.

تبيين ديدگاه فيلسوفان براساس مبانى يادشده چنين است: نفوس پيامبران عليهم السلام به واسطه فعليت و استكمالى كه يافته اند، از استعداد خاصى برخوردار شده اند. ازاين رو، تماس و اتصالى را در مقام صعود، با عقل فعال پيدا مى كنند. ثمره اين اتصال، دريافت حقايق و معارفى عقلانى از ناحيه عقل فعال، توسط مرتبه و قوه عاقله پيامبر مى باشد. هنگامى كه اين حقايق و معارف عقلانى در سير نزولى به عالم مثال (مثال متصل) مى رسند، به صورت كلمات همگون با عالم مثال درمى آيند. در نهايت به مرتبه عالم حس كه مى رسند، به صورت الفاظ و كلمات موزون حسى درمى آيند. به تعبير ديگر، هنگام تلاقى نفس پيامبر با عقل فعال، حقايقى به صورت معقول بر او تجلى مى كنند، سپس در دو مرحله ديگر، يعنى عالم مثال (خيال متصل) و عالم حس (دستگاه حسى پيامبر)، اين حقايق به صورت وجودهاى متناسب با همان مراتب، متجلى و ظاهر مى شوند (فارابى، 1361، ص 351ـ353؛ همو، 1358، ص 156). قواى نفس انسان حالت محاكات دارند و همانند آيينه هاى متقابل عمل مى كنند؛ ازاين رو، نفس پيامبر معارف عقلى را در قوه خيال به صورت كلام موزون و فصيح درك مى كند. پس از قوه خيال، اين افاضات عقلى كه صورت كلام موزون پيدا كرده، به حكم محاكات، از مرحله خيال تنزل كرده و در حس مشترك به صورت كلام شنيده مى شود (سبحانى، 1377). خود عقل فعال نيز كه در ادبيات دينى با عنوان فرشته وحى و ملك قدسى شناخته مى شود، در هريك از اين عالَم هاى يادشده به گونه اى متناسب با همان مرتبه درك مى شود؛ يعنى در عالم عقل به صورت فرشته اى مقرّب و علوى و عقلى، و در عالم مثال و خيال پيامبر به صورت فلكى پاك و لوحى محفوظ از دسترس اهريمنان، و در عالم طبيعت و مُلك با تنزلى كه دارد به صورت پادشاهى از سلاطين بزرگ متمثل مى گردد و پيامبر با ديدگان ظاهرى خود او را مشاهده مى كند (صدرالمتألهين، 1346، ص 344؛ همو، 1366، ج 7، ص 112؛ مصلح، 1366، ص 491).

بنابراين، با نگاه فلسفى، حقيقت نبوت عبارت است از ارتقاى نفس پيامبر و اتصال و تماسش با مقام عقل فعال كه همان فرشته وحى است. وحى نيز يك حقيقت علمى است كه در هر مرتبه و عالمى از عوالم وجود (عقل، مثال، ماده)، به صورت وجودى متناسب با همان مرتبه متجلى مى شود، و در هيچ يك از اين مراتب ساخته نفس و فكر و خيالِ پيامبر نيست. و ازآنجاكه سلسه نظام هستى به خداوند متعال منتهى مى گردد، حقيقت وحى نيز از مبدأ آفرينش به نفس پيامبر افاضه مى شود. فرشته وحى نيز حقيقتى است كه در هر مرتبه، وجودى متناسب با همان مرتبه را دارد و به صورتى مناسب با همان عالم بر پيامبر متجلى مى شود (ابن سينا، 1383، ج 3، ص 403؛ صدرالمتألهين، 1981، ج 7، ص 23ـ28، لاهيجى، 1372، ص 364).

تحليل فيلسوفان از وحى اگرچه داراى نقاط برجسته و مثبتى است، ليكن از برخى جهات داراى تأمل است: اولاً، تفسير فلسفى وحى و نبوت، تنها در حد يك فرضيه است و دليلى بر مطابقت عقل فعال با فرشته وحى وجود ندارد. ثانيا، اتصال به عقل فعال و دريافت معارف از او، طبق اين ديدگاه اختصاص به انبيا عليهم السلام ندارد و تمام نفس هاى رشديافته و مستعد، توانايى چنين دريافتى را دارا مى باشند. علاوه بر اينكه نفوس خود انبيا نيز از يك اندازه رشد و قوت بهره مند نيستند (سبحانى، 1377).

مفهوم وحى در يهوديت

مفهوم وحى به معناى رسالى آن در عهد عتيق و دين يهود، به ديدگاه اسلامى آن بسيار نزديك است. ويژگى اصلى پيامبران عليهم السلامدريافت وحى خداوندى است. در عهد عتيق به صراحت از ارتباط وحيانى خداوند با پيامبرانش در موارد متعدد سخن به ميان آمده است: وحى كلام خداوند درباره اسرائيل (كتاب زكريا 12:1و2) و نيز تعبير وحى درباره دمشق (اشعيا 17:1)، درباره مصر (19:1)، درباره موآب (اشعيا 15:1)، و درباره صور (اشعيا 23:1). در برخى موارد نيز اشاره به نازل شدن وحى شده است (زكريا 9:1؛ ارميا 11:1). از برخى موارد كاربرد وحى در عهد عتيق مى توان استفاده نمود كه حقيقت وحى، سخن گفتن خداوند متعال با انبيا عليهم السلام و به صورت زبانى بوده است، به ويژه اينكه در مواردى عبارت خدا گفت، خدا متكلم شد، كلام خدا نازل شد آمده است (خروج 3:4و5؛ اعداد 11:17؛ اشعيا 40:1و5؛ سموئيل 9:15؛ مزامير 50:21).

از مجموع استعمالات وحى در عهد عتيق، اقسامى را مى توان براى آن به دست آورد:

1. وحى بى واسطه (اول سموئيل، باب 3، اعداد 8:12؛ اشعيا 6:1و8)؛

2. وحى از وراء حجاب (تثنيه 4:13)؛

3. وحى با واسطه فرشته (لوقيا 1:19؛ دانيال 9:21و22؛ 4:15و16).

گونه هاى وحى به پيامبران عليهم السلام نيز گاهى به صورت نوشته بوده (سفر تثنيه 4:13و14)، و گاهى نيز در خواب بوده است (حزقيال 4: 4، و اعداد 12:6).

البته مواردى نيز در عهد عتيق مى توان يافت كه كلمه وحى در معنايى غير از وحى رسالى به كار برده شده است. براى نمونه، مى توان به نزول وحى و روح القدس بر بلعم باعور اشاره كرد (اعداد 24:3ـ5)، درحالى كه بلعم باعور پيامبر نبوده است. شايد به همين سبب است كه در كتاب قاموس كتاب مقدس، پس از بيان برخى موارد كاربرد وحى در عهد عتيق، مى گويد: عموما مقصود از وحى، الهام است (هاكس، 1377، ص 905).

در كتاب تلمود، ضمن آنكه نبوت را هديه اى الهى دانسته است، شرايطى را نيز براى قابليت دريافت وحى بيان كرده است. بنا بر اين بيان، كسى مى تواند وحى را دريافت كند كه داراى روح القدس شده باشد، و اين شرط حاصل نمى شود، مگر پس از طى نمودن مراحلى. نخستين مرحله، داشتن چابكى و زيركى است، كه سبب پاكى در انسان مى شود. پاكى سبب طهارت شده، و طهارت نيز به پرهيزگارى ميانجامد. پرهيزگارى به انسان قدوسيت مى بخشد. قدوسيت انسان را متواضع و فروتن مى سازد. تواضع و فروتنى ترسِ از خطاكارى را در انسان مى پرورد. ترس از خطاكارى سببِ پارسايى و دين دارى مى شود، و سرانجام پارسايى و دين دارى، انسان را داراى روح القدس مى گرداند. افزون بر داشتن روح القدس، و برخوردارى از شرايط اخلاقى، يك نبى براى دريافت وحى، بايد عاقل، دانشمند، ثروتمند، و بلنداندام نيز باشد (كهن، 1350، ص 139؛ كريمى، 1386، ص 397و398). كسانى كه اين شرايط را در خود احراز نمايند، قابليت دريافت وحى را دارند و مى توان آنها را پيامبران حقيقى دانست. اما در هر عصرى، با مجموعه اى از افراد مدعى نبوت مواجه هستيم كه برخى از آنها دروغين مى باشند. اين دو گروه دايم با يكديگر در نزاع بوده اند، تا جايى كه گاهى پيامبر راستين در اصالت نبوت خويش به شك و ترديد مى افتد. پيامبران دروغين، برخلاف انبياى راستين كه از وحى برخوردارند، معمولاً از وسايل متعارف پيش گويى، مانند فال، طالع بينى، قرعه و تعبير خواب بهره مى گيرند (معمورى، 1381).

نكته پايانى آنكه از نگاه يهوديان، با وجود تداوم نبوت، وحى از حدود چهار قرن پيش از ميلاد قطع شده است؛ زيرا حضرت موسى افزون بر مطالب خود، مطالب تمام انبيا عليهم السلامرا نيز آورده است. البته پس از ظهور مسيحاى موعود، دوباره نزول وحى برقرار خواهد شد (كهن، 1350، ص 149؛ توفيقى، 1379، ص 108ـ110).

مفهوم وحى در مسيحيت

در مسيحيت سه تحليل كلى از وحى مى توان به دست آورد، كه بخش عمده اى از اين تفاوت ها، به نوع نگرش و تلقى آنها از حقيقت وجود مسيح بازمى گردد.

الف. ديدگاه زبانى

اين ديدگاه از وحى كه به اعتقاد ربانيون قديمى يهود نيز شباهت دارد (ميشل، 1377، ص 26و27)، براساس ديدگاه هاى سنتى مسيحيت در خصوص حضرت عيسى و وحى شكل گرفته است. ازاين رو، صورت هاى سنتى تر كاتوليك رومى و محافظه كارانِ مذهب پروتستان، آن را پذيرفته اند. همچنين ديدگاه كلاسيك و غالب در دوران قرون وسطا نيز به حساب مى آيد. براساس اين ديدگاه، وحى عبارت است از مجموعه حقايق و معارف اصيل و احكام الهى اى كه به صورت گزاره ها و قضايا، از طريق مسيح و ساير پيامبران، براى انتقالِ اراده اصيل و معتبر الهى در قالب الفاظ به سوى انسان ها فرستاده شده، و در كتب مقدس و سنن اولياى دين تدوين يافته است (هيك، 1372، ص 119؛ باربور، 1362، ص 23). اين ديدگاه در كتاب دائره المعارف كاتوليك، چنين بيان شده است؛ وحى را مى توان به انتقال برخى حقايق از طرف خداوند به موجودات عاقل از طريق واسطه هايى فوق جريان معمول طبيعت، تعريف نمود (دائره المعارف كاتوليك، 1967، ص 440). مؤيد اين ديدگاه، سخن حضرت عيسى در پاسخ به تعجب يهوديان از كتاب دانستن او بدون تعليم، است: تعليم من از من نيست، بلكه از فرستنده من است (يوحنا 7:15و16؛ 8:16؛ 11:43؛ 12:44؛ مرقس: 9:37).

ديدگاه زبانى، بر پايه نگرش ذيل استوار است:

اولاً، حضرت عيسى بنده و فرستاده خداوند متعال است. خداى ابراهيم و اسحق و يعقوب خداى اجداد ما بنده خود عيسى را جلال داد (اعمال رسولان 3:13؛ يوحنا 3:17). ثانيا، كتاب مقدس دست نوشته بشرى نيست، بلكه كلمه به كلمه آن از جانب خداوند به پيامبر يا كاتب بشرى منتقل شده، و وى با امانت تمام، هرآنچه خداوند املا مى نموده ثبت مى كرده است (ميشل، 1377، ص 27). حتى گروهى از مسيحيان معتقدند كه خداوند به صورت وحى مكتوب حقايق اخلاقى را ابلاغ كرده است (پترسون، 1376، ص 435؛ هيك، 1372، ص 35). بنابراين، كتاب مقدس منبعى معتبر از حقايق و گزاره هاى دينى است، و الفاظ آن، كلام الهى و منتسب به ذات خداوند است كه از طريق زبان پيامبر به عنوان واسطه هاى انتقال آن، اعلام شده است. ازاين رو، كتاب مقدس داراى حجّيت كامل است و حتى الفاظ و كلمات آن نيز از هرگونه خطا و اشتباهى مصون مى باشد.

امروزه اكثر متفكران كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان، اعتقادى به وحى لفظى كتاب مقدس ندارند، ازاين رو، ديدگاه زبانى را نمى پذيرند.

ب. ديدگاه غيرزبانى

اين ديدگاه كه ريشه در تفسير پولس از وحى دارد، امروزه در ميان پروتستان ها، پرس بيترين ها، و برخى گرايش هاى عرفانى، ايمان گرايى و وجودگرايى، رواج دارد. صاحبان اين ديدگاه مدعى اند كه ريشه هاى تاريخى اين تفكر به انديشه هاى مصلحان دينى قرن شانزدهم از قبيل لوتر و كالون، و حتى پيش از آنها در عهد جديد و كليساى نخستين، بازمى گردد (هيك، 1372، ص 35). براساس اين ديدگاه، ديگر وحى عبارت از پيام خداوند كه از طريق الفاظ و گزاره ها، و با وساطت انبيا عليهم السلام به انسان ها منتقل شده باشد، نيست، بلكه حضور و تجلى ذات خداوند در تجربه بشرى و تأثيرگذارى او در تاريخ بشرى مى باشد. خداوند سبحان ذات خود را با تجسد عيسوى يافتن، در تاريخ بشر وحى نموده است. ازاين رو، كامل ترين وحى نه در كتاب، بلكه به گونه اى مرموز در انسان منعكس شده است، و مسيح در زندگى و شخص خود، خداوند را منكشف مى سازد و اراده و پيام او در مورد بشر را بيان مى كند (معرفت و قائمى نيا، 1381). ازاين رو، اين خود عيسى عليه السلاماست كه وحى خداوند به شمار مى رود نه كتاب مقدس، و كتاب مقدس فقط ظاهركننده و حكايت گر وحى است، و همانند معبرى است براى رسيدن به آن. در كتاب مقدس آمده است: خداوند خودش را در طبيعت و تاريخ و وجدان بشرى مكشوف فرموده است. وى همچنين خودش را در پسر خود و در كلام خود مكشوف فرموده است (تيسن، بى تا، ص 61). بيان كارل بارت (پايه گذار مذهب ارتدوكس نوين) در اين باره چنين است: خداوند يك سلسله دانش هاى غيبى را مكشوف نمى سازد، بلكه خودش را مكشوف مى كند. وحى اصلى همانا شخص مسيح است؛ كلمه اللّه در هيئت انسانى (هوردرن، 1368، ص 180). براساس اين تفسير از وحى، نويسندگان عهد جديد نيز به دنبال اين بوده اند كه تجربه خويش از عيسى عليه السلام را كه در ميان آنان زيست، رنج كشيد و مصلوب شد و سرانجام خداوند وى را از ميان مردگان برانگيخت، به ديگران منعكس نمايند (كريمى، 1386، ص 403). ازاين رو، كتاب مقدس، ديگر كلام وحيانى خداوند نمى باشد، بلكه دست نوشته ها و گزارش هايى بشرى است كه حداكثر مى توان گفت با تأييدات و راهنمايى هاى روح القدس، توسط شاگردان مسيح نگاشته شده است. بر همين اساس، الهيات مسيحى نيز مبتنى بر سخن الهى و كلام وحيانى نمى باشد، بلكه بيانگر تلاش هاى بشرى براى شناخت معنا و اهميت حوادث وحيانى است، و از الهياتى وحيانى و يا عقلانى به مقوله اى تجربى و شخصى تنزل مى يابد. ازاين رو، بحث از سلامت وحى از خطا ديگر معنا ندارد، و دايره عصمت و مصونيت منحصر در متن مقدس مى شود (نه وحى) كه آن هم مورد قبول برخى نمى باشد (كريمى، 1386، ص 405). ايان باربور در اين باره مى گويد: فعل خداوند در وجود مسيح و از طريق اوست نه املاى كتاب معصوم. لذا هر آنچه را كه انتقاد تاريخى و تحليل مستند درباره محدوديت هاى بشرى نويسندگان كتاب مقدس و تأثيرات فرهنگى كه بر افكار آنان تأثير نهاده مى گويد، مى توان به سمع قبول شنيد (باربور، 1362، ص 268). جان هيك معتقد است: ارتباط شخصى فرد ديندار برتر از پذيرش حقايقى تحت عنوان حقايق وحيانى است. خداوند در جهان هستى حضورى وحيانى دارد، و تاريخ نجات بخشى كه در كتاب مقدس تجلى يافته است، همان بستر انكشاف وحى خداوند در جهان طبيعت است. ادراك و آگاهى دينى، تمام حيات بشرى را به تجربه وامى دارد؛ تجربه اى كه در آن افراد همواره با خدا ارتباط دارند و خدا مستمرا با افراد در ارتباط است (هيك، 1372، ص 131ـ163).

ج. ديدگاه وحى غيرزبانى درونى و تجربى

برخى دانشمندان مسيحى، مانند شلاير ماخر، تحليلى تجربى از وحى ارائه كرده اند، و تلقّى از وحى به عنوان كلمات نازل شده يا تجسم خدا در بشر را نمى پذيرند. به اعتقاد ايشان، وحى عبارت است از گونه اى مواجهه، و تجربه احساس حضورخداوند در دل و ضمير پيامبران عليهم السلام.

در قرن هفده و هجده ميلادى، پيدايش عواملى مانند: شكست الهيات طبيعى، بروز برخى تعارضات ميان تعاليم مسيحيت و علم جديد، ظهور فلسفه نقادى كانت، نهضت رمانتيسم و جايگزين شدن احساسات و عواطف به جاى استدلال و براهين فلسفى، و... سبب شد تا مسئله تجربه دينى توسط شلاير ماخر (پدر الهيات جديد، مكتب رمانتيك، هرمنوتيك و تجربه دينى) مطرح گردد. شلاير ماخر دين را از فلسفه و علم آزاد ساخت و متكى بر قلب و احساسات، به جاى انديشه و عمل نمود و قلمرو و معيارهاى تشخيص درستى و حقانيت دين را از ديگر حوزه ها جدا ساخت، تا با اين وسيله، جلوى هجمه هاى سنگين نقادان به دين مسيحيت را مسدود سازد. او بين وحى (كه همان تجربه معنوى و احساس حضور خداوند در ضمير پيامبران است)، و تفسير و گزارش آن كه به صورت كتاب مقدس ظهور يافته است، تفكيك نمود، و تمام اشكالات و تعارضات و تناقض هاى موجود را متوجه تفسير و گزارش هاى وحى يا همان صدف دين ساخت (مايلز، بى تا، ص 7ـ8). گوهر و قلب دين همواره احساس وابستگى به موجود مطلق است، و اعتقادات و احكام و حتى اخلاق در حاشيه دين قرار دارند. كتاب مقدس نيز در مجموعه صدف دين جاى دارد؛ زيرا خودِ وحى نيست و فقط گزارش هايى از احوالات درونى و تجارب دينى و دين دارى مى باشد. الهيات عقلى نيز تبيين عقلانى و نظام بخشى به گزارش ها و تجربه هاى دينى به شمار مى آيد؛ ازاين رو، خارج از خود وحى مى باشند و شكست آنها ضررى به وحى نمى رساند (قائمى نيا، 1381، ص 58 و59). نويسندگان كتاب مقدس نيز همانند ساير انسان ها، دچار محدوديت هاى زبانى يا تنگناهاى علمى برخوردار بوده اند؛ ازاين رو، ممكن است هنگام نگارش تفسير و گزارش خود دچار خطا و اشتباه شوند (ميشل، 1377، ص 26ـ27). بيان شلاير ماخر در اين رابطه چنين است: ارزش كتاب مقدس در اين است كه سابقه احوال و تجارب دينى اسرائيل و مسيح و سرگذشت مؤمنان صدر اول را باز مى گويد (باربور، 1362، ص 132). ايان باربور نيز در اين باره مى گويد: اعتناى خدا اين نبوده است كه كتاب معصوم املا كند، يا تعاليم تخطى ناپذير القا كند... وحى الوهى و واكنش انسانى همواره در هم تنيده بوده است؛ يك مواجهه كه به مشيت و مبادرت الهى بوده و توسط بشرِ جايزالخطا تجربه، تعبير و توصيف شده است (باربور، 1362، ص 268). بنابراين، كتاب مقدس نه وحى مستقيم خداوندى، بلكه گواهى انسانى بر بازتاب وحى در آينه احوال و تجربه هاى بشرى است و ارزش آن به همين گزارش است (كريمى، 1368، ص 404). خلاصه آنكه خداوندِ سبحان در ضمن تجارب پيامبران، خود را به آنها مى شناساند و از خواسته ها و فرمان هاى خويش پَرده برمى دارد، و سپس سخن و تفسير و گزارش برجاى مانده از اين مواجهه الوهى ـ بشرى، وسيله شناخت ساير انسان ها را فراهم مى سازد.

نتيجه گيرى

وحى در لغت، در معانىِ پيام، الهام، كلام مخفى، نوشتن، امر كردن، نوشته، و كتاب استعمال شده است. دو ديدگاه درباره اصل همه اين معانى وجود دارد: قيد خفا و پنهانى و قيد سرعت در كنار معناى القاى هرگونه آگاهى.

در اسلام، با رويكردهاى قرآنى ـ روايى، كلامى، عرفانى و فلسفى پيرامون وحى بحث شده است.

ازمنظرقرآن،وحى رسالى عبارت است از:تفهيم اختصاصى و غيرعادى احكام و معارف از جانب خداوند متعال به بنده برگزيده كه مأمور هدايت مردم به كمال مطلوب مى باشد.

در كلام اسلامى، چند ديدگاه درباره وحى وجود دارد: برخى حقيقت وحى را از مقوله امواج صوتى و حروف طبيعى مى دانند كه خداوند متعال آنها را خلق كرده، و پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را مى شنيده است. اين ديدگاه به وحى صوتى شهرت دارد. در ديدگاه دوم، برخى از متكلمان اسلامى جنبه هاى لفظى و معنايى كلام الهى را از يكديگر جدا نموده اند و تنها معنا را وحى از ناحيه خداوند دانسته اند. ازاين رو، كلام خداوند فقط بر معنا اطلاق مى شود، و استعمال آن در مورد لفظ از روى مجاز است. اين ديدگاه را وحى معنايى مى نامند. از برخى متكلمان عقل گراى شيعه مانند خواجه طوسى و علّامه حلّى و همچنين صدرالمتألهين و علّامه طباطبائى ديدگاه سومى را مى توان برداشت نمود. براساس اين ديدگاه، اگرچه كلام خدا مقوله اى متفاوت از كلام بشر مى باشد، اما صفت تكلم به صورت حقيقى و نه مجازى بر آن قابل اطلاق است؛ زيرا حوزه معنايى كلام بر هرگونه تفهيم و تفاهم اطلاق مى شود، و در اين ميان، ابزار اين فرايند در اصل تحقق آن نقشى ندارد. بنابراين، وحى در اين ديدگاه، القاى علم در ذهن پيامبر مى باشد و ازآنجاكه مفاهيم و الفاظ در ذهن بشر از ادغامى تفكيك ناپذير برخوردارند، پيامبر معانى را همراه با الفاظ ذهنى خود دريافت مى كند. اين ديدگاه را وحى الفاظ ذهنى مى نامند.

در فلسفه اسلامى وحى را چنين تبيين نموده اند؛ نفوس پيامبران عليهم السلام به واسطه فعليت و استكمالى كه يافته اند، از استعداد خاصى برخوردار شده اند. ازاين رو، تماس و اتصالى را در مقام صعود، با عقل فعال پيدا مى كنند. ثمره اين اتصال، دريافت حقايق و معارفى عقلانى از ناحيه عقل فعال، توسط مرتبه و قوه عاقله پيامبر مى باشد. هنگامى كه اين حقايق و معارف عقلانى در سير نزولى به عالم مثال (مثال متصل) مى رسند، به صورت كلمات همگون با عالم مثال درمى آيند. در نهايت به مرتبه عالم حس كه مى رسند، به صورت الفاظ و كلمات موزون حسى درمى آيند.

مفهوم وحى رسالى در يهوديت، به ديدگاه اسلامى آن بسيار نزديك است. البته تمام كاربردهاى وحى در عهد عتيق، معناى رسالى آن نيست.

در مسيحيت، سه تحليل كلى از وحى مى توان به دست آورد: 1. ديدگاه زبانى (وحى عبارت است از مجموعه حقايق و معارف اصيل و احكام الهى اى كه به صورت گزاره ها و قضايا، از طريق مسيح و ساير پيامبران، براى انتقالِ اراده اصيل و معتبر الهى در قالب الفاظ به سوى انسان ها فرستاده شده، و در كتب مقدس و سنن اولياى دين تدوين يافته است). 2. ديدگاه غيرزبانى (وحى عبارت از حضور و تجلى ذات خداوند در تجربه بشرى و تأثيرگذارى او در تاريخ بشرى مى باشد). 3. ديدگاه وحى غيرزبانى درونى و تجربى (وحى عبارت است از گونه اى مواجهه، و تجربه احساس حضور خداوند در دل و ضمير پيامبران عليهم السلام).

··· منابع

ابن سينا، حسين بن عبدالله، 1376، الالهيات من الشفاء، تحقيق حسن حسن زاده آملى، قم، مكتب الاعلام الاسلامى.

ـــــ ، 1383، التنبيهات و الاشارات، قم، بوستان كتاب.

ابن عربى، محيى الدين، 1394ق، فتوحات مكيه، تحقيق عثمان يحيى، قاهره، المكتبة العربيه.

ابن فارس، احمد، 1411ق، مقاييس اللغه، بيروت، دارالجبل.

ابن منظور، محمدبن مكرم،1400ق،لسان العرب،بيروت، دارالصادر.

الازهرى،محمدبن احمد،1422ق،معجم تهذيب اللغه،بيروت،دارالمعرفه.

الاعرجى، ستار جبر حمود، 1421ق، الوحى و دلالته فى القرآن الكريم و الفكر الاسلامى، بيروت، دارالكتب العلميه.

باربور، ايان، 1362، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، تهران، مركز نشر دانشگاهى.

پترسون، مايكل و ديگران، 1376، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، تهران، طرح نو.

توفيقى، حسين،1379، آشنايى با اديان بزرگ،تهران،قم،سمت، طه.

تيسن، هنرى، بى تا، الهيات مسيحى، ترجمه طاطه وس ميكائيليان، تهران، حيات ابدى.

جرجانى، سيدشريف، 1412ق، شرح مواقف، قم، شريف رضى.

جواد على، 1976، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت، دارالعلم للملايين.

جوادى آملى، عبدالله، 1378، قرآن در قرآن، قم، اسراء.

جوهرى، اسماعيل بن حماد، 1404ق، الصحاح، ط. الثانيه، بيروت، دارالعلم للملايين.

حلى، حسن بن يوسف، 1353ق، كشف المراد فى شرح تجريدالاعتقاد، صيدا، مطبعه العرفان.

راغب اصفهانى، حسين بن محمد، 1416ق، غريب الالفاظ القرآن، بيروت، الدارالشاميه.

رشيدرضا، محمد،1380ق، الوحى المحمدى، قاهره، مكتبه المصر.

زمخشرى، محمودبن عمر، 1372ق، اساس البلاغه، تحقيق عبدالرحيم محمود، قاهره، احياء المعاجم العربيه.

سبحانى، جعفر،1377،تبيين وحى،كلام اسلامى،ش26،ص 4ـ15.

سبحانى، جعفر، 1412ق، الالهيات على هدى الكتاب و السنه و العقل، ط. الثانيه، قم، المركز العالمى للدراسات الاسلاميه.

صدرالمتألهين، 1346، الشواهد الربوبيه، تصحيح و تعليق سيدجلال الدين آشتيانى، مشهد، دانشگاه مشهد.

ـــــ ، 1366، تفسير القرآن الكريم، چ دوم، قم، بيدار.

ـــــ ، 1352، رسائل فلسفى، مشهد، دانشگاه مشهد.

ـــــ ، 1981م، الحكمه المتعالية فى الاسفارالعقليه الاربعة، بيروت، داراحياء التراث العربى.

طباطبائى، سيدمحمدحسين، بى تا، الميزان فى تفسيرالقرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

ـــــ ، 1360، مباحثى در وحى و قرآن، قم، بنياد علوم اسلامى.

عبده، محمد، 1414ق، رساله التوحيد، بيروت، دارالشرق.

فارابى، ابونصر محمد، 1361، انديشه هاى اهل مدينه فاضله، ترجمه سيدجعفر سجادى، تهران، طهورى.

فاضل، مقدادبن عبدالله، 1365، شرح باب حادى عشر، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل و دانشگاه تهران.

فخررازى، محمدبن عمر، 1371، التفسيرالكبير، ترجمه على اصغر حلبى، تهران، اساطير.

فراهيدى، خليل بن احمد، 1414ق، كتاب العين، تهران، اسوه.

فيروزآبادى، محمدبن يعقوب، 1428ق، القاموس المحيط، بيروت، دارالمعرفه.

قائمى نيا، عليرضا، 1381، وحى و افعال گفتارى، قم، زلال كوثر.

كريمى، مصطفى، 1386، وحى شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

كهن، راب. ا.، 1350، گنجينه اى از تلمود، ترجمه متن انگليسى اميرفريدون گرگانى، تهران، يهوداحى.

گروه بازنگرى كتاب هاى معارف مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى،1381،مفهوم شناسى وحى،معرفت،ش60،ص14ـ18.

لاهيجى، عبدالرزاق، بى تا، شوارق الالهام، بى جا، بى نا.

ـــــ ، 1372، گوهر مراد، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى.

مايلز، توماس ريچارد، بى تا، تجربه دينى، ترجمه جابر اكبرى، تهران، سهروردى.

مصلح، جواد، 1366،ترجمه شرح الشواهدالربوبيه،تهران، سروش.

معرفت، محمدهادى، 1415ق، التمهيد، قم، جامعه مدرسين.

معرفت، محمدهادى و عليرضا قائمى نيا، 1381، گفت وگويى پيرامون وحى، معرفت، ش 60، ص 8ـ13.

معمورى، على، 1381، تفسير و تحليل وحى در اسلام و مسيحيت، مسجد، ش 64، ص 10ـ25.

مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، 1413ق، النكت الاعتقاديه، قم، المؤتمر العالمى لالفيه الشيخ المفيد.

ميشل، توماس، 1377، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

هاكس، جيمز، 1377، قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير.

هوردرن، ويليام، 1368، راهنماى الاهيات پروتستان، ترجمه طاطه وس ميكائيليان، تهران، علمى و فرهنگى.

هيك، جان، 1372، فلسفه دين، ترجمه بهرام راد، تهران، الهدى.

The Catholic University if America, 1967, New Catholic Encyclopedia, v. D.C. Printed in the United states of America.