اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمّدتقى مصباح

چكيده

«فلاح»، كه يكى از مفاهيم كليدى قرآن است، به اين معناست كه هر موجودى مى تواند به كمالات خودش برسد و از تنگناها نجات پيدا كند و رستگار شود.

«تزكيه»، از ديگر مفاهيم قرآن، به معناى تقواست و از ديدگاه قرآن، عامل ترقّى و سعادت و رسيدن به كمال. «تقوا» هم عبارت است از: ايمان و عمل صالح.

انسان داراى دو لايه وجودى است: درونى و بيرونى. درونى جاى اعتقاد و عقد قلب است، و بيرونى محل بروز عمل.

شرط نيل به فلاح، تقواست و هر قدر ايمان انسان بالاتر باشد به مراتب بالاترى از فلاح مى رسد.

اسلام، هم جاودانه است و هم جامع; شريعتى است كه امروز بايد بدان عمل كرد و تا ابد هم بايد چنين كرد، و براى زمان و مكان خاصى نيست. از اين رو، جاودانه است. منحصر به رابطه شخصى افراد با خدا نيست، پس رابطه همه عالم وجود با يكديگر را نيز دربر مى گيرد. بدين روى جامع است.

آنچه مى خوانيد حاصل يكى از جلسات سلسله دروس اخلاق استاد آية اللّه مصباح در باب اخلاق و عرفان اسلامى است.

كليدواژه ها: فلاح، تزكيه، تقوا، اسلام، ايمان، عمل صالح.

مقدّمه

در جلسات گذشته، آيات اول سوره مؤمنون را تلاوت كرديم و به اندازه اى كه خداى متعال توفيق عنايت كرد، به مناسبت، عرايضى به عرض رسانديم. در يك جمع بندى از اين مباحث و به عنوان تتمه اى براى آنها، مباحثى را عرض مى كنم:

منظور از «فلاح» در قرآن

مفهوم «فلاح» يكى از مفاهيم كليدى قرآن كريم است. توضيح بيشتر اينكه خداى متعال براى آنكه موقعيت انسان را در اين جهان بيان نمايد و نسبتش را با خداى متعال و موقعيتش را به طور كلى بازگو كند، از مفاهيم گوناگونى استفاده مى كند كه در اصل، اين مفاهيم جنبه استعارى دارد. پيش تر درباره مفاهيم معنوى بحثى را به عرض رساندم كه ابتدا انسان مفاهيم حسى را درك مى كند و براى انتقال به معانى

و حقايق غيرحسى، از نوعى استعاره بهره مى گيرد و به تدريج، در آن معانى وضع تخصصى پيدا مى كند و براى آنها هم حقيقت مى شود. مثال هايى را هم ذكر كرديم. خدا وقتى مى خواهد موقعيت انسان را بيان كند كه براى چه آفريده شده است و در آينده چه خواهد شد، گاهى از اين مفاهيم استفاده مى كند كه انسان در اين عالم، مثل مسافرى در حال سير، و به سوى مقصدى روان است. آن مقصد لقاى الهى است; با خدا ملاقات خواهد كرد: (يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ.)(انشقاق: 6)

از مفاهيمى كه قرآن در اين باره به كار مى گيرد و از نوعى تشبيه و استعاره استفاده مى كند اين است كه گويا انسان وقتى در اين عالم متولّد مى شود مثل دانه اى است كه در زمين كاشته مى شود. اين دانه مى تواند رشد كند، استعدادهايى دارد. اين استعدادها مى تواند شكوفا شود و به وضع مطلوبى برسد، و ممكن است اين دانه در زمين بپوسد; نه تنها رشدى نكند، بلكه ارزش اوليه اش را هم از دست بدهد. گويا كلمه «فلاح» به اين مناسبت به كار مى رود. ما در فارسى «أفلح» را ترجمه مى كنيم: رستگار شد; يعنى رَست. شايد به همين مناسبت باشد كه دانه را هم كه از زير خاك بيرون آمد، زير خاك نماند كه بپوسد، چنين تعبير مى كنند. مؤيّد اين برداشت آيه شريفه سوره «والشمس» است: (وَ نَفْس وَ مَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا.)(شمس: 7ـ10) منتها فرق انسان با دانه اى كه در زمين كاشته مى شود اين است كه تغييراتى كه در دانه پيدا مى شود در اختيار خودش نيست; اگر آبى از آسمان ببارد و شرايط مناسبى پيش بيايد دانه مى شكافد و رشد مى كند و به هفتاد دانه تبديل مى شود. ولى اگر شرايط به عكس بود، مواد سمّى روى زمين ريخته شد يا در شوره زارى افتاد، نه تنها رشد نمى كند، بلكه مى پوسد و از بين مى رود; خودش اختيارى ندارد. اما انسان دانه اى است كه در زمين اين عالم كاشته مى شود، رشد و ترقّى اش يا پوسيدگى اش به دست خودش است; اگر بخواهد و اراده كند و از شرايط درست استفاده كند، رشد مى كند و به كمال مى رسد، استعدادهايش شكوفا مى شود، و اگر نخواهد نه تنها ارزش اوليه اش را از دست مى دهد، بلكه از حيوانات هم پست تر مى شود. اين دو مفهوم «تزكيه» و «تدسيه»، كه مقابل هم در سوره «والشمس» به كار رفته اند (مَن زَكَّاهَا وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا)، بخصوص با توجه به تقابل آنها، همين معنا را به ذهن مى رسانند. «دسّا» در جايى به كار مى رود كه چيزى زير خاك پنهان شود و زير خاك بماند و فاسد شود.

به هر حال، مفهوم «فلاح» يكى از مفاهيمى است كه اين بار معنوى را دارد كه گويا موجودى به كمالات لايق خودش مى رسد، از تنگناها نجات پيدا مى كند و از چيزهايى كه مانع رشدش مى شود عبور كند، رستگار مى شود. اين تعبير چنين معنايى را به ذهن مى آورد و موقعيت انسان را در اين عالم مشخص مى كند كه تو اى انسان! مثل دانه اى هستى; اگر بخواهى مى توانى استعدادهايى را كه خدا به تو داده است به فعليت برسانى، رشد كنى، نمو كنى، به كمال برسى، و مى توانى خودت را ضايع كنى، تباه كنى، پست كنى و نابود شوى. پس انسان دو راه در پيش دارد: يك راهش راه فلاح است كه به رستگارى منتهى مى شود; شرطش هم اين است كه مى فرمايد:(قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا)نفس را با استعدادهايى كه خدا در آن قرار داده است به فعليت برساند. خودش هم بايد اين كار را بكند، تابع عوامل جبرى نيست; خودش را بايد تزكيه كند. اگر فاسد هم شود، خودش را فاسد مى كند. اجمالا از اينجا به دست مى آيد كه براى فلاح، «تزكيه» لازم است.

مفهوم «تزكيه» در قرآن

اما «تزكيه» يعنى چه؟ اگر آيه قبلش را نگاه كنيم اشاره اى دارد به اينكه مصداق تزكيه چيست: (وَ نَفْس وَ مَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا.)خدا به انسان الهام مى كند، هم فجور را و هم تقوا را. اين دو مفهوم «فجور» و «تقوا» را اگر بر تزكيه و تدسيه تطبيق كنيم مصداق تزكيه مى شود: تقوا، و مصداق تدسيه مى شود: فجور; منتها با لفّ و نشر. پس مى توانيم بگوييم: از ديدگاه قرآن، عامل ترقّى و سعادت و رسيدن به كمال، تزكيه است كه مصداقش تقواست.

مؤيّد اين سخن آيات اول سوره بقره است: (بسم اللّه الرحمن الرحيم الم ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ.) (بقره: 1ـ2) اين كتاب براى هدايت متقين است. سپس «متقين» را تعريف مى كند و در آخر مى فرمايد متقين چه كسانى هستند: (وَ بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى مِن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.)(بقره: 4ـ5) اول به طور كلى مى فرمايد: قرآن هدايتى براى متقين است، سپس مى فرمايد: (أُوْلَئِكَ عَلَى هُدىً مِن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)اينها چه كسانى هستند؟ يعنى متقين همان مفلحان هستند. پس ملاك فلاح، «تقوا» است. ولى هنوز دايره تقوا مشخص نيست.

«تقوا» مفهومى عام است; يعنى مى توان گفت: از عام ترين مفاهيم ارزشى قرآن است; دايره اش وسيع است. وقتى مى خواهد متقين را تبيين كند، اين مفهوم را باز كند، لوازمش يا عناصر مندرج در اين مفهوم را تبيين كند، مى فرمايد:(هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ.)ايمان به خدا، ايمان به غيب ـ به طور كلى ـ و يقين به آخرت ـ كه نشانه ايمان قوى است ـ اين سه مفهوم، همه نشانه هاى ايمان است. (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ)اينها همان اصول دين است كه بايد به آنها ايمان داشت: توحيد و نبوت و معاد ـ نبوّت عامّه و نبوّت خاصه: (بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ.) ما بايد به همه پيغمبران ايمان بياوريم: (لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِّنْهُمْ.)(بقره: 136)

غير از ايمان، ديگر چه دارد؟(وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ.)اين انفاق ـ همان گونه كه بارها عرض كردم ـ با مفهوم زكات منطبق است. «زكات» هم، كه در قرآن گفته مى شود، غالباً مفهوم عامى از آن اراده مى شود كه مطلق انفاقات را شامل مى شود. پس آنچه از اين تقوا به دست مى آيد و موجب فلاح مى شود، سه تا مربوط به ايمان است و دو تا مربوط به عمل: ايمان به غيب، ايمان به وحى و نبوّت، و ايمان به آخرت. عمل هم يكى نماز و يكى انفاق. نماز نماد ارتباط با خداست، زكات نماد ارتباط با مردم. انسان در مقابل خدا وظيفه دارد او را بندگى كند، به خلق او هم خدمت كند. اين مى شود: تقوا.

مجموع اين را مى توان در دو جمله خلاصه كرد; مى توانيم بگوييم: «تقوا» عبارت است از: ايمان و عمل صالح. عمل صالح هم يكى از مصاديقش در ارتباط با خداست، يكى هم در ارتباط با خلق خدا. اين منطبق مى شود بر آياتى كه ملاك سعادت انسان را ايمان و عمل صالح قرار داده است: (إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.) (عصر: 3) اين حكم ثابتى دارد; قرآن هر جا مى خواهد بفرمايد اهل نجات چه كسانى هستند، اگر جايى عمل را ذكر كرده باشد، بعد مى فرمايد: (وَ هُوَ مْؤْمِنٌ) (نساء: 92); به شرطى كه ايمان داشته باشد:(ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا...) (بلد: 17) علاوه بر اينها، بايد ايمان هم داشته باشد. اگر نگاهى سطحى به قرآن بيندازيم، مى بينيم رمز سعادت و ترقّى و نجات و رستگارى انسان عبارت است از: ايمان و عمل صالح.

مراتب ايمان و عمل صالح در انسان

براى توضيح بيشتر مى توان گفت: گويا انسان دو لايه وجودى دارد: يك لايه اش جاى اعتقاد و عقد قلب است; بفرماييد: عمل جوانحى است، درونى است، گويى فعل اختيارى است. ايمان از نظر قرآن، يك امر جبرى نيست كه اتفاقاً كسى به چيزى علم پيدا كند. هر علمى ايمان نيست. علم يك عنصر اختيارى هم مى خواهد. فرعون علم داشت، اما آن عنصر اختيارى را نداشت. به همين دليل، ايمان نداشت و كافر بود. پس ايمان عملى است كه انسان در دلش انجام مى دهد; يعنى تصميم مى گيرد به معلوماتى كه نسبت به خدا و قيامت و انبيا(عليهم السلام) پيدا كرده ملتزم باشد و به لوازمش عمل كند. اين در دل است. اين يك ساحت نفس انسان است.

يك لايه وجودى ساحت انسان هم برونى است; بايد آنچه را در دل دارد و تصميم گرفته و بدان ايمان آورده است، بروز دهد; در مقام عمل، بايد آنها را به منصّه ظهور برساند. اين ساحت عمل است. ابتدا در دل بايد ايمان پيدا شود، از ايمان، عمل ناشى مى شود. به مناسبتى عرض كردم كه ايمان و عمل رابطه زيگزاگ گونه دارند; يعنى ايمان موجب عمل مى شود. وقتى انسان عمل صالح انجام داد اين به نوبه خودش، ايمان را تقويت مى كند; مثل اينكه درخت وقتى ريشه سالمى دارد، بموقع برگ درمى آورد، برگ ها اكسيژن هوا را جذب مى كنند و موجب رشد درخت مى شوند. برگ از خود درخت است، اما وقتى روييد موجب مى شود كه اكسيژن را جذب كند و درخت شود. درخت كه رشد كرد برگ بيشترى مى آورد و برگ بيشتر رشد بيشترى براى درخت دارد. اين رابطه بين ايمان و عمل دايم تكرار مى شود.

با توجه به اين مطلب، تمام آياتى كه درباره فلاح و رستگارى داريم و شرايط و اوصافى براى مفلحان ذكر نموده داراى نظم و ساختار ذهنى منظّمى است كه ما طالبش هستيم. اگر اين را در نظر نگيريم، مى بينيم يك جا مى فرمايد: مفلحان كسانى هستند كه ايمان دارند; يك جا مى فرمايد: مفلحان كسانى هستند كه در نماز خشوع دارند; يك جا مى فرمايد: مفلحان كسانى هستند كه به آخرت يقين دارند;... در هر جا اوصافى براى آنها ذكر شده است; اوصافى كه نسبتشان عموم و خصوص من وجه است. بعضى جاها پنج صفت براى آنها ذكر شده، بعضى جاها شش صفت، بعضى جاها چهار صفت; بعضى هايش مشتركند، عين هم هستند، بعضى هايش چيزى اضافه دارند; مثلا، اوصافى را كه در سوره معارج ذكر شده، وقتى با اوصاف مذكور در سوره مؤمنون تطبيق كنيد، مى بينيد چيزى اضافه دارد: (مَنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُون.)(معارج: 27ـ28) در سوره مؤمنون ذكرى از خوف از عذاب نيست; به جاى آن، (عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ)را دارد.

نظم و حساب آيات قرآن در ذكر اوصاف مفلحان

سؤال مى شود كه بالاخره، چه چيزهايى موجب فلاح مى شود؟ چرا بعضى جاها چند صفت ذكر كرده، بعضى جاها چند صفت ديگر؟ جواب كلى اين است كه در هر موردى عناصر خاصى از آن ذكر شده است.

به اجمال، مى توان گفت: اقتضاى مقام چنين است. ما دقيقاً نمى توانيم بگوييم كه در سوره مؤمنون چه اغراضى در كار بوده كه اين اوصاف را اقتضا مى كرده كه بر آنها تكيه شود، ولى قطعاً اين را مى دانيم كه هم با توجه به بلاغتى كه در قرآن سراغ داريم و شواهدى هست و هم با توجه به اقتضاى حكم الهى، هر جا هر چه را لازم بوده ذكر كرده است. گزاف نيست كه بى دليل چند صفت را اينجا ذكر كند، چند تا را آنجا و بعد با هم تداخل كند يا نكند. مى دانيم كه كار خدا دقيق است. حتى شماره حروف و انتخاب حروفش هم حساب دارد. پس مى توانيم بگوييم: برخى عناوين كلى است و بر همه اينها صدق مى كند و هر جا بعضى از لوازم آن به مقتضاى مقام ذكر شده است; در سوره معارج به يك مناسبت، در سوره بقره به يك مناسبت، در سوره مؤمنون و جاهاى ديگر هم به مناسبت هاى ديگر، اوصاف مفلحان ذكر شده است.

تقوا; شرط فلاح

اساس همه اينها، عام ترين مفهومى كه شرط فلاح است «تقوا» است. چيزى كه خارج از تقوا باشد، نداريم; زيرا همان جا هم كه متقين را ذكر مى كند، بعد ايمان به غيب و ايمان به ما انزل اللّه را از اوصاف آنها مى داند: (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ...)يعنى: تا اين اوصاف نباشد «متقين» بر آنها صدق نمى كند. همچنين نماز و زكات و ساير افعالى كه در جاهاى ديگر ذكر شده، همه از مصاديق تقوا هستند و همه آنچه در تقوا مى گنجد در واقع، عامل تزكيه است و موجب رشد انسان مى شود; انسان را از آلودگى ها پاك مى كند; مثل درختى كه آن را هرس مى كنند، زوايدش را مى زنند و همين موجب رشد بيشترش مى شود، چيزهايى را بايد زد و از آنها صرف نظر كرد تا انسان رشد كند و در جهتى كه موجب رسيدن به كمال است پيش برود و استعدادش را در آن راه به كار بگيرد.

پس اگر از ما بپرسند كه از ديدگاه قرآن چه چيزى موجب فلاح و رستگارى است، در يك كلمه مى توانيم بگوييم: تقوا. اگر سؤال كنند تقوا چيست؟ مى گوييم: ايمان و عمل صالح. اگر سؤال بشود عمل صالح چيست؟ دايره اش گسترده مى شود; همان گونه كه وقتى ايمان را از ما سؤال كنند، بپرسند مؤمن يعنى چه، مى گوييم: ايمان به توحيد، ايمان به نبوّت، و جميع ما انزل اللّه و ايمان به آخرت; اين سه دسته مى شود; همان اصول دين كه سه تاست. البته اينها لوازمى هم دارد كه هم صفات خداست كه شامل عدل مى شود و هم دنباله نبوّت است كه امامت و ولايت را شامل مى شود. اينها جزو ايمان است. مقوله ايمان شامل اين جور مطالب مى شود.

جاودانگى اسلام

پس اگر فلاح مراتبى داشته باشد اين مراتب در مراتب ايمان ظهور مى كند. هر قدر انسان ايمانش به خدا، قيامت، انبيا، رسالت هاى انبيا، به همه آنچه بر انبيا نازل شده بيشتر شود، به همه اينها ايمان دارد، منتها بعضى از آنچه بر انبيا نازل شده موقّت بوده و در يك زمانى خاص اعتبار داشته، بعضى هايش هم دايمى است; مثل احكام ثابت شريعت اسلام، وگرنه آنها هم در زمان خودش حق بود; ما هم اگر در آن زمان بوديم بايد به همان ها عمل مى كرديم: (لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ)(بقره: 136) همه انبياى الهى حق بودند، همه تعاليمشان درست بوده، منتها آنچه را امروز ما بايد بدان عمل كنيم تعاليم ثابت، جاودانى و ابدى است كه در اسلام منحصر است. تعاليم آنها بعضى هايش ثابت بوده كه در اسلام هم ثابت مانده و تأييد شده است; مثل احكام قصاص، اصل زكات، نماز و روزه كه در شرايع سابق بوده، در شريعت اسلام هم هست. اصل اينها از احكام ثابت الهى است. اما بعضى هايش احكام موقّتى زماندار بود و بعد نسخ شد; زمانش به پايان رسيد. ولى در اسلام، ديگر چنين چيزى نداريم كه همه شريعت اسلام بخواهد نسخ شود، وگرنه ديگر اسلام نخواهد بود.

آنها كه تصور مى كنند اسلام هم احكامش تاريخمند است و براى زمان خاصى بوده يا براى زمان خاصى خواهد بود و بعد برداشته مى شود اسلام را مثل يهوديت به حساب مى آورند كه دين منسوخى است. آنها كه مى گويند احكام اسلام براى 1400 سال پيش بوده ـ آن وقت بود كه بايد قصاص كنند يا حد بزنند، تازيانه بزنند، امروز ديگر بشر پيشرفت كرده، ديگر نبايد كتك بخورد، نبايد دستش را ببرند، اين احكام بايد تغيير كند ـ منظورشان اين است كه اسلام هم مثل يهوديت است. تصور مى كنند همان گونه كه آن دين از بين رفت و احكامش منسوخ شد، اسلام هم منسوخ شده است. پس چرا مى گوييد: اسلام جاودان است؟ مسلمانى شما مثل يهودى بودن آنهاست. مگر چنين نيست كه ما احكام يهود را هم قبول داريم؟ گفتيم آنچه را بر حضرت موسى(عليه السلام)نازل شده حق است; اما حق است كه زمان خودش بايد به آن عمل شود. اگر درباره اسلام هم گفتيم احكام اسلام حق است، اما هزار سال پيش بايد به آن عمل مى شد، مثل يهوديت خواهد بود. پس امروز چه؟ امروز بى دينيم؟

اصلا پذيرفتن اسلام يعنى: پذيرفتن شريعتى كه امروز بايد به آن عمل شود و الى الابد هم بايد چنين باشد. ما نبايد اين مسئله را يك موضوع فرعى به حساب آوريم و بعد دنبال روايتى بگرديم كه «حلال محمّد حلال ابداً الى يوم القيامة و حرامه محمّد حرام ابداً الى يوم القيامة.»1اصلا اسلام يعنى همين. اگر امروز نبايد به احكام اسلام عمل شود پس با يهوديت چه فرقى دارد؟ مى گوييد: اسلام از طرف خدا بوده، تورات هم از طرف خدا بود، حضرت موسى(عليه السلام) هم از پيغمبران خدا بود; كليم اللّه بود، دينش هم حق بود; اما خودش حق بود، شريعتش حق بود، بايد به آن عمل مى شد، حالا چى؟ مسلمان بودن برخى مثل يهودى بودنشان است; چه بگويند يهودى هستند، چه بگويند مسلمان، فرقى نمى كند. شما از گذشته صحبت مى كنيد; وقتى مسلمانيد كه بگوييد امروز بايد به اين دين عمل كرد و براى هميشه است، وگرنه چنانچه بگوييد: احكام اسلام براى هزار سال پيش بوده و ديگر نبايد به آن عمل كرد مثل اين است كه بگوييم يهوديت براى دو هزار سال پيش بود و حالا كسى نبايد يهودى باشد. وقتى مسلمانيد كه بگوييد امروز اين احكام حق است و بايد دقيقاً مو به مو آنها را اجرا كرد. اگر يكى از آنها را انكار كنيد انكار ما انزل اللّه است. ايمان بايد مطلق باشد:(لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ.)

قرآن مى فرمايد: بعضى ها اين گونه هستند: (إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُواْ بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَكْفُرُ بِبَعْض وَ يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُواْ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلا أُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقّاً)(نساء: 150ـ151) آنها كه مى گويند: به بعضى از احكام عمل مى كنيم، ولى بعضى هايش براى گذشته بوده و حالا نبايد به آنها عمل كرد، (يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُواْ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلا)مى خواهند راه بينابينى پيدا كنند.(أُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقّاً.)اين ايمان نيست. ايمان بايد مطلق باشد. يا ايمان هست يا نيست; اگر هست همه اش براى خداست. اگر يكى را انكار كرديد مثل اين است كه همه را انكار كرده ايد.

جامعيت اسلام

به هر حال، يكى از شروط فلاح «ايمان» است; ايمان به خداى واحد با صفات ثبوتيه و سلبيه اش، ايمان به جميع ما انزل اللّه بدون اينكه يكى از آنها حذف شود. اگر كسى يك حكم از احكام خدا را ـ اگرچه از احكام ساده اش باشد ـ قبول نكند، با اينكه مى داند خدا فرموده، مشمول اين آيه است: (أُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقّاً.)البته اين كفر، كفر باطنى است. صحبت بر سر ايمان و كفر است; اسلام و كفر. كفر در مقابل اسلام، حساب ديگرى دارد. همين كه كسى شهادتين را گفت جزو مسلمان هاست. همه منافقان جزو مسلمان ها بودند، با اينكه ايمان قلبى هم نداشتند. ازدواج با آنها جايز بود، پاك بودند، به مسجد هم مى آمدند. كفر در مقابل اسلام است. با شهادتين كفر برداشته مى شود. حكم آنها حكم مسلمان است، اما اينجا در (أُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقّاً)اين كفر باطنى است; در مقابل ايمانى است كه موجب نجات آخرت مى شود، نه در مقابل اسلامى كه موجب طهارت بدن و جواز ازدواج و اين چيزها مى شود.

پس شرط فلاح، اول ايمان است كه خودش چند شعبه مى شود; دست كم سه شعبه دارد. بيشتر هم مى توان گفت. ما مى گوييم: اصول دين و مذهب پنج تاست. از ايمان كه گذشتيد، عمل صالح است. عمل صالح شاخه هاى گوناگونى دارد، ساحت هاى متعددى دارد. ارتباطات انسان در مقام رفتار، يك سنخ نيست، در يك خط نيست، عمل صالحى است كه فقط در ارتباط با خداست; مثلا، نماز است. اگر هيچ انسانى در عالم نباشد جز يكى، بايد نمازش را بخواند. اگرچه ارتباطى با ديگران ندارد، ديگران بدانند يا ندانند، به هيچ وجه نماز از او ساقط نمى شود. اين يك رابطه با خداست. ولى دين اسلام منحصر به اين رابطه نيست، برخلاف آنچه سكولارها مى گويند. آنها مى گويند: دين فقط رابطه انسان با خداست; ولى دايره اسلام بسيار فراخ تر و وسيع تر از اينهاست. ما حتى نسبت به اماكن و بهايم هم مسئوليت داريم. رابطه انسان با پدر و مادر، رابطه انسان با فرزندان، رابطه انسان با همسر، رابطه انسان با همسايه، رابطه انسان با معلم، رابطه انسان با شريك، رابطه انسان با حاكم، تا رابطه جوامع با همديگر و جامعه اسلامى با ساير جوامع، احكام تمام اينها در اسلام هست. هر كدام عمل صالح دارد، و عمل فاسد هم دارد. اگر انسان بخواهد فلاح واقعى داشته باشد بايد عمل صالح را پيدا كند و طبق آن عمل نمايد.

پس اينكه چند صفت را گاهى ذكر مى كنند، مى گويند: (أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)اين مقتضاى مقام است كه چند صفت را برجسته مى كنند و بر آنها تكيه مى كنند. زمان و مقام اقتضا مى كرده است كه بر اينها تكيه شود; ولى به صورت كلى، مى توان گفت: فلاح براى تقواست. تقوا هم دايره اش وسيع است، تمام شئون زندگى انسان دربر مى گيرد. اگر در هر جايى و در هر رابطه اى انسان به دستور خدا عمل كرد اين مى شود: عمل صالح، و اگر خلاف دستور خدا عمل كرد، مى شود: گناه. و به همان اندازه كه انسان از فلاح دور مى شود، به گناه نزديك شده است. «فلاح» يك مفهوم تشكيكى است، «تقوا» يك مفهوم تشكيكى است; يعنى ذومراتب است; ايمان هم اين گونه است:(وَ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً.)(انفال: 2) پس ايمان قابل زياد شدن است: (وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ.) ايمان هم مقول به تشكيك است، ذومراتب است; معرفت هم ذومراتب است، تقوا هم ذومراتب است، فلاح هم ذومراتب است. فلاح واقعى و كامل براى كسى است كه هم ايمان كامل داشته باشد و هم همه اعمالش عمل صالح باشد. و هر اندازه كه كسى ضعف ايمان يا ضعف عمل داشته باشد از فلاح و رستگارى و از كمال سعادتش كاسته مى شود.

از خداى متعال درخواست مى كنيم كه هم معرفت ما را نسبت به حقايق دين زيادتر كند و هم توفيق عمل به همه ما عنايت بفرمايد.


  • پى نوشت ها

    1ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 58، روايت 9.