جلوه هاى معرفت و عشق به خدا

ضميمهاندازه
1.pdf758.74 کيلو بايت

سال بيست و سوم ـ شماره 196 ـ فروردين 1393، 5ـ12

آيت اللّه علّامه محمدتقى مصباح

چكيده

نوشتار حاضر شرحى بر دعاى امام سجاد عليه السلام است كه به موضوع آثار و لوازم محبت به خدا مى پردازد. ازجمله آثار محبت، شوق ديدار محبوب، توجه به محبوب و عشق بر او در دل، و شور و شيدايى است كه همواره محب در پى وصول به محبوب خويش است.
لذت شوق، محبت و شيدايى نيست، محبوب، لذتى به مراتب بالاتر از لذت هاى مادى دارد كه به راحتى قابل درك نيست.
در اينكه آيا محبت موجب معرفت است يا بعكس؟ بايد گفت: طبيعى است كه تا انسان چيزى را نشناسد و در آن حس و حالى را نيابد، آن را دوست نمى دارد؛ زيرا دوست داشتن امرى ادراكى است كه پايه آن معرفت است. بنابراين، محبت بدون معرفت دوام و قرار ندارد.
بدين منظور، بايد همواره ياد خدا و عشق و محبت به او را در دل زنده نگهداشت و دل را نبايد جاى غير خدا قرار داد.

كليدواژه ها: عشق، محبت، شيدايى، عشق به خدا، لذات مادى، محبت، معرفت.

إِلَهِى فَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ تَوَشَّجَتْ أَشْجَارُ الشَّوْقِ إِلَيكَ فِى حَدَائِقِ صُدُورِهِمْ وَأَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجَامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ إِلَى أَوْكَارِ الْأَفْكَارِ يأْوُونَ وَفِى رِياضِ الْقُرْبِ وَالْمُكَاشِفَةِ يرْتَعُونَ وَمِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَأْسِ الْمُلَاطَفَةِ يكْرَعُونَ وَشَرَايعَ الْمُصَافَاةِ يرِدُونَ؛ خدايا! ما را از كسانى قرار ده كه درختان اشتياق به تو، در باغستان هاى سينه هايشان ريشه دوانيده و سوز محبت تو سراسر دل هايشان را فراگرفته است. ازآن رو، آنها در آشيانه هاى فكر و انديشه مأوا گزيده اند، و در بستان هاى قرب و شهود مى خرامند، و از سرچشمه هاى محبتت با جام لطف جرعه مى نوشند و در جويبارهاى صفا درآمده اند.

آثار عشق و محبت به خداوند

نكته اساسى كه در اين مناجات به آن پرداخته شده، ارتباط بين معرفت به خدا با محبت به او، و آثار و لوازم اين محبت است. ازجمله لوازم و آثار محبت، كه امام عليه السلام بدان اشاره دارند، شوق ديدار محبوب، و سايه افكندن توجه به محبوب و عشق او بر همه زواياى دل است؛ تا آنجاكه جايى براى محبت به ديگران در دل نماند. همچنين سوز و شيدايى حاصل از اين محبت، همچون حال پرنده اى است كه بالش آتش گرفته و در جست وجوى جايى است تا آتش خود را خاموش كند. به همين گونه عاشق شيدادل در پى وصال محبوب است تا با آن آتش اشتياق محبوب را خاموش سازد. كاربرد اين تعابير اديبانه و شاعرانه، و نظير آنها در اين مناجات و ساير مناجات ها و دعاها حاكى از آن است كه استفاده و كاربرد آنها مطلوب، و در جاى خود و در حالاتى ويژه پسنديده است. اين تعابير معانى ويژه خود را دارند.

عرفا و شاعران در گفتارِ عرفانى و ادبى و اشعار و غزليات خود، گاه تعابيرى به كار مى برند كه براى اذهان افراد عادى قابل هضم و پذيرفتنى نيست. ازاين رو، آنان مى پندارند و گاه بر زبان مى آورند كه چرا چنان شخصيت هاى بزرگ با آن مقامات عالى معنوى و معرفتى، چنين تعابيرى به كار مى برند. ما فراوان مشاهده مى كنيم كه در غزليات حافظ و ديگر شعرا و ازجمله در غزليات امام خمينى قدس سره از مى (ر.ك: سجادى، 1354، ص 751)، مستى (ر.ك: همان، ص 722)، خال (ر.ك: همان، ص 336ـ337) و رخِ يار سخن به ميان آمده است؛ آن هم با توجه به آنكه مى و شراب در فرهنگ ما نجس و پليد است. حال اين پرسش رخ مى نمايد كه چرا آنها چنان تعابيرى را به كار گرفته اند و نه تنها از كاربرد چنين تعابيرى رضايت دارند، احساس سرور و شادمانى و شيفتگى نيز مى كنند. طبيعى است كه اين واژگان معانى ويژه و ناب عرفانى دارند و در قالب معانى فرهنگ و ادبيات رايج و عمومى به كار نرفته اند. آشنايى با نظير آن تعابير در مناجات ها و ازجمله در قرآن، بيانگر آن است كه آن تعابير نه تنها زشت و ناپسند نيستند، در جاى خود و در حالات ويژه و با معانى خاصِ خود، مطلوب و پسنديده نيز هستند. ما حتى مى نگريم كه در قرآن و در وصف نعمت هاى بهشتى، سخن از نهرهاى شراب به ميان آمده است و خداوند مى فرمايد: وَأَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ(محمد: 15)؛ و در بهشت براى تقواپيشگان [از باده اى كه لذت بخش آشامندگان است. در آيه اى ديگر خداوند مى فرمايد: وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابا طَهُورا(انسان: 21)؛ و ]نيكوكاران را[ پروردگارشان شرابى پاكيزه بنوشاند. همچنين در آيه اى ديگر آمده است كه پيشى گيرندگان در ايمان و جهاد و اطاعت خدا، از شرابى كه در بهشت به آنان مى نوشانند، سردرد نمى گيرند و مست و بى خردنمى شوند لا يصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلا ينْزِفُونَ (واقعه: 19).

شراب از آن جهت پليد و نجس است كه عقل انسان را زايل مى كند و براى بدن انسان زيان بار است و سلامت روان و اخلاق انسان را به خطر مى افكند؛ اما شرابى كه در بهشت به بهشتيان مى نوشانند، از هر پليدى و ضررى مبراست و اطلاق مى و شراب براى آن نعمت بهشتى به جهت حالت وجد و سرور و فرحى است كه نوشيدن آن به بهشتيان مى دهد. به كارگيرى واژه مى و شراب در قرآن براى نعمت بهشتى و نيز استفاده از آن براى بيان غلبه عشق از سوى عرفا و شعرا، به سبب حيثيت و ويژگى دوم شراب است كه همان به دست دادن حالت وجد، شدت سرور و فرح است. در اين كاربرد هرگز ويژگى نخست شراب كه ازاله عقل و زيان هاى معنوى و بدنى شراب است، لحاظ نشده است.

با اين وصف، كاربرد چنين واژه اى در ادبيات شاعرانه و عارفانه پسنديده و موافق ادب قرآنى است و با توجه به تفاوت ماهوى اين مى و شراب با شرابى كه مايعى پليد و نجس است، اين پرسش كه چرا در قرآن و به دنبال آن در اشعار و عرفان سخن از مى گفته شده، بى مورد است.

لذت هاى برين، فرامادى و فراحيوانى اولياى خدا

تعابير ذوقى و عرفانى اين مناجات كمتر در دعاها و مناجات هاى ديگر به كار رفته و بى ترديد فهم آنها براى ما دشوار است. تنها چيزى كه ما از آنها مى فهميم اين است كه فراتر از لذت هاى حيوانى و لذت حاصل از خوردن و خوابيدن، لذت هاى ديگرى نيز هست كه بندگان ويژه خدا دل در گرو آن لذت هاى برين معنوى دارند و دل به لذت هاى مادى و حيوانى نمى سپرند. بى پرده مى گويم كه بسيارى از مؤمنان و دوستان اهل بيت عليهم السلام چنان كه نسبت به اهل بيت، اميرمؤمنان و امام حسين عليهماالسلام و يا حضرت ابوالفضل عليه السلام اظهار علاقه و محبت مى كنند و به آنان عشق مى ورزند و براى آنان سوز و گداز دارند و اشك مى ريزند، براى خدا اظهار محبت نمى كنند و سوز و گداز ندارند. بااين حال در روايات و مناجات ها از انسان هايى سخن گفته مى شود كه سرشار از عشق و محبت به خدايند؛ از غم هجران معبود سخت مى گريند و اشك مى ريزند، و از شوق وصال يار سرشار لذت مى شوند.

گرچه عبادت و بندگى، يا به سبب ترس از آتش جهنم و يا به اميد دست يافتن به ثواب و پاداش بهشتى است و البته اين دو انگيزه براى كسانى كه در مراتب آغازين بندگى خداوند قرار دارند، مهم و تأثيربخش است، نبايد فراموش كنيم كه اين سطح از عبادت و اين انگيزه ها براى اولياى ويژه خدا مطرح نيست. داعى و انگيزه آنان براى بندگى، ترس از حرمان لقاى معبود و اميد به وصال اوست. آنان توجهى به نعمت هاى عمومى و عادى بهشت، مانند ميوه ها و گوشت پرندگان لذيذ ندارند و توجهشان معطوف به لذت هاى متعالى تر است. گرچه ما به چنان مقاماتى نرسيده ايم و چنان لذت هايى را درك نكرده و نچشيده ايم، آگاهى از آنها مفيد و ثمربخش است. چه بسا در انسان استعدادهايى باشد كه اوضاع محيط و ديگر عوامل، زمينه شكوفا شدن آنها را فراهم نياورد؛ اما در اوضاع ويژه، سخنان پندآموز و عبرت بخش و شرح حال اولياى خدا و مقامات والاى آنها، او را متحول مى سازد و چون مرهمى بر زخم، جانش را نيرو مى بخشد؛ چنان كه در طريق كمال و تعالى از ديگران و حتى از گوينده پيشى مى گيرد.

ما از باب شكر نعمت خدا و قدرشناسى معارف و سخنان اهل بيت عليهم السلام آن معارف والا را بيان مى كنيم و گرچه خود شايستگى درك و فهم آنها را نداريم، ممكن است در گوشه و كنار، كسانى باشند كه تأثير بپذيرند و خداوند شايستگى و قدرت فهم آنها را به ايشان عنايت كند و درنتيجه، آنها به مطلوب و مقصود خود دست يابند؛ چنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ اِلى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْه (مجلسى، بى تا، ج 2، ص 164)؛ بسا كسى حامل فقه است براى كسى كه او افقه و داناتر از اوست.

در آغاز مناجات، امام عليه السلام فرمودند كه بشر از معرفت تو ناتوان است. در توضيح اين سخن، گفتيم كه معرفتِ كنه ذات و صفات الهى محال است و هرچه بشر بكوشد، نمى تواند به آن مرتبه از معرفت دست يابد. زيرا بشر محدود است و معرفت كنه ذات و صفات خداوند به معناى احاطه بر خداوند است؛ حال آنكه احاطه محدود بر نامحدود و نامتناهى محال است و آن علم، تنها به خداوند اختصاص دارد. حتى اشرف مخلوقات، يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز نمى تواند به مقام معرفت كنه خداوند راه يابد. با توجه به اينكه چنين معرفتى براى انسان محال و تحقق نايافتنى است، امام عليه السلام آن را از خداوند درخواست نمى كنند و معترف اند كه تنها خداوند علم احاطى به ذات و صفات خود دارد.

البته اظهار ناتوانى از درك معرفت كنه خداوند بدان معنا نيست كه انسان به دنبال معرفت خداوند نرود و اگر مرتبه معرفت نامتناهى و نامحدود خدا براى ما حاصل نمى شود، نبايد از مراتب متناهى و محدود معرفت خداوند چشم بپوشيم. برعكس؛ بايد بكوشيم با ارتقاى ظرفيت خود، مراتب معرفت الهى را پشت سر نهيم و به عالى ترين رتبه معرفت الهى كه براى بشر ممكن و ميسور است دست يابيم. اگر انسان به طور كلى در پى معرفت نرود و به معرفت ميسور دست نيابد، چه فرقى بين او و حيوان، و نيز چه فرقى بين مؤمن و كافر وجود دارد؟ پس درهرصورت ما بايد بكوشيم تا راهى براى معرفت خدا بجوييم و معرفت حصولى و حضورى خويش به خداوند را در حد ميسور افزايش دهيم.

نكته ديگر آنكه، همه انسان ها از نعمت ها و امكانات مادى و دنيوى، مانند لذت هاى جنسى، خوردنى ها، آشاميدنى ها، رفاه و راحتى برخوردار مى شوند و مؤمن و كافر در اين زمينه مشترك اند. چه بسا بهره مندى كفار از اين نعمت ها بيشتر نيز باشد. حتى حيوانات نيز از اين نعمات برخوردارند. پس اين نعمت ها براى انسان كمال به شمار نمى آيد، و زيبنده مؤمن نيست كه درخواست هاى او محدود به اين امور باشد. اگر درخواست ها و نيازهاى ما منحصر به خانه خوب، همسر خوب، خودروى عالى و پست و مقام باشد، پس چه فرقى بين ما و كفار هست؟ آيا ما از نعمت اسلام و ايمان و معرفت اهل بيت عليهم السلام و ولايت آنها برخوردار شده ايم كه به اين امور پوچ و فانى بسنده كنيم و از نيازهاى متعالى غافل بمانيم؟ ازاين رو، امام عليه السلام در فراز دوم مناجات از خداوند درخواست هاى متعالى دارند و به ما نيز مى آموزند كه چنان درخواست هايى داشته باشيم. حضرت از خدا درخواست مى كنند كه ايشان را در زمره كسانى قرار دهد كه آنان را رهين لطف و عنايت خود قرار داده، و با توفيق الهى ريشه هاى اشتياق به خدا در سينه هايشان ريشه دوانيده است. اين ويژگى و ديگر ويژگى هايى كه امام عليه السلام درباره بندگان واصل به خدا و محبت متعالى آنها بيان مى كنند، نشان دهنده ارتباط معرفت با محبت، و تأثير متقابل آن دو بر يكديگر است.

ارتباط دوسويه محبت و معرفت

اكنون اين پرسش مطرح مى شود كه آيا محبت موجب و برانگيزاننده معرفت است؛ يا برعكس، معرفت برانگيزاننده و موجب محبت به خداست؟ همانند اين پرسش درباره ايمان و عمل نيز مطرح است: آيا ايمان به خدا موجب انجام عمل صالح مى شود، يا برعكس؟ پاسخ اين است كه آن دو تأثير متقابل بر يكديگر دارند. هم ايمان موجب انجام عمل صالح مى شود و هم عمل صالح، ايمان انسان را ارتقا مى بخشد. همچنين مرتبه اى از معرفت، پايه گذار نخستين مرتبه محبت خداست و سپس با گسترش آن محبت و عمق يافتن آن، معرفت انسان به خدا افزايش مى يابد. هرچه معرفت بيشتر شود و انسان به مراتب والاترى از معرفت دست يابد، مراتب بيشتر و والاترى از محبت خدا در دل او پديد مى آيد. پس هريك از آن دو، موجب تقويت ديگرى مى شود.

به طور طبيعى انسان تا چيزى را نشناسد و در آن حسن و جمالى نيابد، آن را دوست نخواهد داشت؛ زيرا دوست داشتن، امرى ادراكى است و پايه آن، معرفت است. تا انسان نداند كه خدا دوست داشتنى است، او را دوست نخواهد داشت. همچنين هر چقدر معرفت انسان بيشتر و زنده تر و كارآمدتر باشد، تأثيرش بر عمل انسان بيشتر خواهد بود. در مقابل، معرفت انسان اگر كم فروغ باشد، تأثيرى بر رفتار ما نمى گذارد. همه ما مى دانيم كه خدا حاضر و ناظر اعمال ماست و ما در پيشگاه او هستيم؛ اما اين معرفتْ چون زنده و پويا نيست و موجب درك پيشگاه خداوند نمى شود، تأثيرى نيز بر زندگى ما ندارد. شرط زنده و پويا ماندن معرفت اين است كه همواره به آن توجه كنيم و نگذاريم فراموش شود.

گاه انسان مى شنود كه صد يا هزار سال پيش شخصى اهل فداكارى و خدمت به مردم بوده و انفاق مى كرده است. انسان با اينكه او را نديده، و سود و خيرى نيز از او به انسان نرسيده، چون باور مى كند كه او كمالى داشته است، به او محبت مى ورزد. پس وقتى انسان كمالى را در كسى بيابد، خواه ناخواه مرتبه اى از محبت به او در انسان پديد مى آيد و اين محبت تقويت شدنى و افزايش پذير است؛ چنان كه در محبت هاى عادى كه بين دوستان و خويشان و همسايگان برقرار است، هر چقدر انسان به آنها بيشتر توجه كند، محبتش افزايش مى يابد، و هرچه توجه انسان به آنها كمتر شود و فاصله و جدايى بيشترى افتد، از آن محبت كاسته مى شود؛ تا جايى كه آن محبت يكسر از ميان مى رود.

راهكار تقويت محبت به خدا و اولياى او

با توجه به تلازمى كه بين معرفت و محبت هست، ادعيه و زيارت هايى كه درباره ائمّه اطهار عليهم السلام وارد شده و به ويژه زيارت نامه امام حسين عليه السلام، علاوه بر آنكه موجب استحكام اعتقادات مذهبى و معرفت ما درباره اهل بيت عليهم السلام مى شوند، بُعد ديگر روان ما، يعنى محبت ما به اهل بيت عليهم السلام را نيز تقويت مى كنند. اصلى ترين ابعاد روح انسان، دو بعد شناخت و معرفت، و احساس و عواطف اند و تقويت اين دو بُعد، موجب تقويت انسانيت مى شود. در مقابل، هرچه از معرفت و عواطف انسان و از جمله محبت او به ارزش ها و مقدسات كاسته شود، او از انسانيت بيشتر فاصله مى گيرد. انسان عارى از معرفت و خودخواه و خودپرست كه تنها به فكر خويش است و عاطفه و محبتى به ديگران ندارد، صورتش صورت انسانى است، اما قلبش، حيوانى؛ بلكه به فرموده خداوند او از حيوانات نيز پست تر است أُولَئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (اعراف: 179).

گرامى داشتن ياد اهل بيت عليهم السلام و ازجمله ياد امام حسين عليه السلام و سلام بر او، كه در جاى جاى معارف اهل بيت عليهم السلام بدان سفارش شده، تدبيرى است برگرفته از حكمت الهى، براى تقويت بُعد معرفتى و نيز بُعد عاطفى وجود ما، و درنتيجه، رشد جنبه انسانيت ما. به تجربه دريافته ايم كه هر چقدر ميزان محبت و علاقه مندى خود را به دوستان خود نشان دهيم و در عمل و همواره به آنان ثابت كنيم كه دوستشان داريم، آن پيوند دوستى تقويت مى شود و دوام مى يابد؛ اما اگر اظهار دوستى و محبت نكنيم، رفته رفته آن محبت و علاقه از بين مى رود. اگر وقتى ما به دوستمان و كسى كه به او ارادت داريم برخورد مى كنيم، اظهار ارادت كنيم و زبان به ستايش او بگشاييم، محبت او به ما بيشتر مى شود؛ اما اگر از كنار او بگذريم وبه اوسلام نكنيم،از آن محبت كاسته مى شود.

نكته ديگر آنكه، انگيزه افراد در اظهار دوستى ها و محبت ها متفاوت است. گاه انسان سراغ دوستش مى رود تا از او پولى قرض كند و يا كمكى بخواهد؛ اما گاه دلش براى دوستش تنگ شده و براى رفع دل تنگى سراغ او مى رود و خواسته ديگرى از او ندارد. اين اظهار محبت گرچه خالصانه تر از اظهار محبتى است كه با انگيزه درخواست مادى انجام مى پذيرد، به هرجهت برطرف كننده نياز روحى انسان است و به انگيزه منفعت جويى انجام مى پذيرد. عالى ترين و خالصانه ترين محبت آن است كه بدون انگيزه نفسانى باشد و انسان در اظهار محبت نسبت به محبوب خويش، در پى نفع و خواسته خود نباشد؛ بلكه خود را فراموش كند و همه توجهش معطوف به محبوب شود؛ با كمال خضوع در پيش پاى محبوب به خاك افتد و خود را فانى در او ببيند.

وقتى انسان به خداوند و اهل بيت عليهم السلام و مقدسات معرفت داشته باشد و به لوازم اين معرفت عمل كند، بدانها محبت مى يابد و آن گاه با توجه بيشتر به محبوب و ترتيب اثر دادن به آثار اين محبت، معرفت او و به ويژه معرفت حضورى او به خداوند خالصانه تر و آگاهانه تر مى شود. همچنين با گسترش فزون تر آن معرفت و محبت، رابطه قلبى او با خداوند و مبدأ هستى عمق بيشترى مى يابد. چنان كه گفتيم انسان علاوه بر معرفت حصولى به خداوند كه به وسيله مفاهيم ذهنى حاصل مى شود، معرفت حضورى و به تعبير ديگر، شناخت قلبى به خداوند نيز دارد. در پرتو همين معرفت حضورى است كه دل انسان گرايش و توجه به كسى دارد كه به او روزى مى دهد، در تنگناها و سختى ها او را يارى مى رساند و از خطرها حفظ مى كند. وقتى انسان احساس كند كه درها به روى او بسته است و هنگامى كه اميدش از اسباب و وسايل قطع شود، احساس مى كند كسى هست كه او را نجات دهد. اگر توجه انسان به اين معرفت، كه به وسيله مفاهيم و صور ذهنى حاصل نيامده، بيشتر شود و بكوشد كه توجه قلبى بيشترى به خداى بلندمرتبه و وسايط فيض داشته باشد، معرفتش شفاف تر، بى پيرايه تر و ناب تر مى شود.

البته علم حصولى و ذهنى به خداوند بلندمرتبه نيز مى تواند موجب گسترش آن معرفت حضورى و قلبى شود. اين به دليل ارتباط بين علم حصولى و حضورى است كه مسئله اى روان شناختى است. روان شناسان مسلمان و به ويژه اهل عرفان بايد اين مسئله را كانون بحث و بررسى قرار دهند و ميزان تأثير علم حصولى بر علم حضورى انسان را مشخص سازند.

انسان فطرتا كسى را كه به او خدمت مى كند، دوست مى دارد. اگر در هنگام نيازمندى و نادارى كسى به ما كمك كند و پولى به ما قرض دهد، و بدان وسيله مشكل ما مرتفع شود، او را دوست خواهيم داشت. اگر ما باور داشته باشيم كه هرآنچه داريم از خداست و همه نعمت ها را خداوند به ما ارزانى داشته است؛ همچنين اگر معتقد باشيم خداوند مادرى مهربان در اختيار ما نهاد كه با همه وجود به ما خدمت كند و به پرورش و تربيت ما همت گمارد و همو اين نظام اسلامى را در اختيار ما نهاد تا در پناه آن در آسايش و امنيت به سر بريم، آن گاه او را دوست خواهيم داشت و پيشانى شكر در پيشگاهش بر زمين مى ساييم. مگر مى شود انسان كسى را كه كمكى محدود به او كرده (مثلاً چند هزار تومان به او قرض داده است) دوست بدارد، اما خداوندى را كه او را غرق نعمت ساخته و هستى و هرچه را دارد در اختيارش نهاده، دوست نداشته باشد؟

مشكل آن است كه محبت خدا در دل برخى استقرار نيافته و پايدار نشده است؛ ايشان وقتى درباره نعمت هاى خدا مى انديشند، به ياد خداوند مى افتند و احساس محبت به او دارند؛ اما وقتى پاى محبوب هاى ديگر به ميان مى آيد، خدا را فراموش مى كنند. آنان در مقام تعارض و تزاحم بين خواسته هاى نفسانى و دنيوى با خواسته هاى الهى و معنوى، و نيز تزاحم بين محبت به غيرخدا با محبت به خدا، خواسته هاى نفسانى و محبت به غيرخدا را ترجيح مى دهند. ازاين رو، امام سجاد عليه السلام از خداوند درخواست مى كنند كه محبت به خود را چون درختى تنومند كه ريشه در اعماق وجود ايشان دوانيده باشد، قرار دهد؛ تا هوس ها و تندبادهاى عواطف و احساسات غيرالهى، آن را از جاى برنكند. محبت به خدا نبايد چون گياه و نهالى نورسته باشد كه با وزش بادى از جاى كنده شود و محبت به غيرخدا برجاى آن بنشيند؛ يا آنكه وقتى انسان به خيال خام خود از برخى از كارهاى خدا خوشش نيامد و ناراحت شد، محبت به خدا را فراموش كند.

جلوه هاى ناب محبت به خدا

در روايتى چنين آمده است: أَنَّهُ صلى الله عليه و آله سَلَّمَ عَلَيهِ غُلاَمٌ دُونَ الْبُلُوغِ وَ بَشٍّ لَهُ وَتَبَسَّمَ فَرَحا بِالنَّبى صلى الله عليه و آله فَقَالَ لَهُ: أَتُحِبُّنى يا فَتَى؟ فقال: إِى وَاللّهِ يا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ لَه: مِثْلَ عَينَيكَ؟ فَقالَ: أَكْثَرَ؟ فَقالَ: مِثْلَ أَبِيكَ؟ فَقَالَ: أَكثَرَ. فَقالَ: مِثْلَ أُمِّكَ؟ فَقالَ: أَكَثَرَ. فَقالَ: مِثلَ نَفْسِكَ؟ فَقالَ: أَكثرَ وَاللّهِ يا رَسُولَ اللهِ فَقالَ: أَمِثْلَ رَبِّكَ؟ فَقال: اللّهَ اللّهَ اللّهَ يا رَسُولَ اللّهِ لَيسَ هَذَا لَكَ ولاَ لأَحدٍ، فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُكَ لِحُبِ اللّهِ. فَاْلتَفَتَ النَبِّى إِلىَ مَنْ كانَ مَعَهُ وَقَالَ هَكَذَا كُونُوا أَحِبُّوا اللّهِ لإحسانِهِ إِليكُمْ وَإِنْعَامِهِ عَليكُمْ وَأَحِبُّونى لِحُّبِ اللّهِ (ديلمى، 1412ق، ج 1، ص 161)؛ پسرى به رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام، و به روى آن حضرت تبسم كرد. حضرت به او فرمود: مرا دوست مى دارى، اى جوان؟ عرض كرد: آرى؛ به خدا سوگند، اى رسول خدا. حضرت فرمود: مانند چشمانت مرا دوست دارى؟ عرض كرد: بيشتر. فرمود: مانند پدرت؟ عرض كرد: بيشتر. حضرت فرمود: به اندازه مادرت مرا دوست دارى؟ عرض كرد: بيشتر. فرمود: به اندازه خودت مرا دوست دارى؟ عرض كرد: بيشتر، به خدا قسم، اى رسول خدا. فرمود: به اندازه خدا مرا دوست دارى؟ عرض كرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا! نه اين مقام براى تو نيست و نه براى هيچ كس. من تو را براى خدا دوست دارم. حضرت به همراهان خود روى كرد و فرمود: اين گونه خدا را به واسطه احسان به شما و نعمت هايى كه به شما ارزانى داشته دوست بداريد و مرا هم به واسطه دوستى خدا دوست بداريد.

وقتى خداوند حضرت ابراهيم عليه السلام را به مقام خلت رساند و او را خليل خود قرار داد و فرمود: وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلا (نساء: 125)؛ (و خدا ابراهيم را دوست خود قرار داد)، برخى از فرشتگان به يكديگر گفتند: خداوند كسى را كه از نطفه آفريده شده، خليل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظيم بخشيد. خداوند به فرشتگان وحى كرد كه وارسته ترين فرد و رئيس خود را برگزينند. آنان از بين خود جبرئيل و ميكائيل را برگزيدند و آن دو به صورت انسان به زمين فرود آمدند. آن روز حضرت ابراهيم عليه السلام گوسفندان خود را جمع آورده بود؛ چه آنكه حضرت ابراهيم عليه السلام چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله كه در گردن هريك از آنها قلاده اى زرين آويخته بود. ايشان همچنين چهل هزار گوسفند شيرده، و شترها و گاوهاى فراوان داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهيم عليه السلام ايستادند و يكى از آن دو، با صدايى زيبا و بلند گفت: سبوح قدوس. ديگرى در پاسخ او گفت: رب الملائكة والروح. حضرت ابراهيم عليه السلام با شنيدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد كه مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتيد بازگوييد، نيمى از مالم را به شما مى بخشم. در مرتبه سوم گفت اگر دوباره آن را بازگوييد، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اينجا بود كه فرشتگان به حكمت انتخاب خداوند پى بردند (ر.ك: فيض كاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326).

وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ريشه دوانيد و استوار و تنومند شد، انسان با شنيدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آيد؛ مى خواهد بيشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پايدارتر سازد. در مقابل، كسانى كه دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غيرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنيدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به يگانگى ياد شود، دل هاى كسانى كه به آن جهان ايمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان كه جز او هستند ]معبودهايشان [ياد شوند، ناگاه شادمان گردند.

اگر انسان جوياى معرفت متعالى اى باشد كه دست يافتن به آن براى انسان ممكن است (معرفتى كه چون كيميا وجود انسان را متحول مى سازد)، بايد به مرتبه محبت عميق و پايدار به خداوند دست يابد، و البته هم دست يافتن به آن معرفت و هم كسب اين مرتبه محبت، با توفيق و عنايت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهميت و ارزش اين مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بوديم، به جاى آنكه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و ديگر امكانات بى مقدار دنيوى را درخواست كنيم، سرلوحه خواسته ها و نيازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى داديم.

··· منابع

ديلمى، 1412ق، ارشادالقلوب، قم، شريف رضى.

سجادى، سيدجعفر، 1354، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، تهران، كتابخانه طهورى.

فيض كاشانى، ملّامحسن، 1419ق، تفسير صافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

مجلسى، محمدباقر، بى تا، بحارالانوار، تهران، المكتبه الاسلاميه.

سال بيست و سوم ـ شماره 196 ـ فروردين 1393، 13ـ22