نقل و نقد نظريه كانت در متافيزيك

نقل و نقد نظريه كانت در متافيزيك

قسمت دوم

محمد فنايي

ياد آوري

در قسمت نخست مقاله حاضر نويسنده ضمن تبيين »امكان ما بعد الطبيعه از نظر كانت« به ديدگاه وي پيرامون فلسفه استعلالي, احكام تحليلي و تركيبي, شناخت از ديدگاه كانت, عناصر حساسيت, امكان رياضيات و فيزيك محض پرداخت. اينك ادامه آن مقاله را پيش روي داريد.

معرفت

عقل و پردازش مابعد الطبيعه

اعتبار فاهمه در كاربرد حلولي آن است, كه از عرصه تجربه ممكن فراتر نمي رود. اما انسان خواستار آن است كه شناسايي خود را به نومن ها نيز گسترش دهد و به حقيقت اشياء برسد, و اين كاري نيست كه از تجربه بر آيد.

»چرا كه تجربه هرگز عقل را بطور كامل ارضا نمي كند و در پاسخ به مسائل, همواره ما را به عقب و عقب ترا حاله مي‌دهد و (سرانجام نيز) ما را در حل كامل آن مسائل ناكام مي گذارد. 22

از اين رو قوه بلند پرواز ديگري بنام عقل براي حل اين مسائل از طريق استفاده متعالي از فاهمه و اعمال مقولات بر عرصه نومن ها, ما بعد الطبيعه را بوجود مي آورد, در حاليكه:

»تعقل هيچ امري, فراتر از عرصه تجربه از طريق آنها ممكن نيست, زيرا كه از آنها بجز تعيين صورت منطقي حكم به اقتصادي شهودهاي عرضه شده, ديگر هيچ ساخته نيست و از آنجا كه خارج از حيطه حساسيت, ابدا شهودي وجود ندارد ,اين مفاهيم محض هيچ معنايي ندارند زيرا كه هيچ طريقه اي براي نمايش انضمامي آنها وجود ندارد«. 23

كانت به تفكيك فاهمه از عقل اهميت بسيار مي‌دهد. بطوري كه بدون چنين تفكيكي ما بعد الطبيعه رانا ممكن مي‌داند و ان را به كاخي از كاغذ تشبيه مي‌كند كه سازنده آن از موادش اطلاعي ندارد. بنظر وي تفكيك فاهمه از عقل از همه تلاشهاي بي ثمري كه در زمينه متافيزيك صورت گرفته است, بيشتر است.

»زيرا هرگز حتي گمان نمي رفت كه اين عرصه (متعالي عقل محض) از عرصه فاهمه بكلي جدا باشد و هم از اين رو مفاهيم فاهمه و عقل جنان در رديف هم ذكر مي شد كه گويي از يك نوع واحدند«24

عقل نيز مانند فاهمه مفاهيم ضروري و غير تجربي است كه كانت آنها را تصورات مي نامد اين تصورات همانگونه لازمه طبيعت عقلند كه مقولات لازمه طبيعت فاهمه. 25

يكي از تفاوت هاي اين دو نوع شناخت اين است كه شناخت هاي محض فاهمه مي‌توانند به تجربه عرضه شوند و بوسيله آن تاييد گردند, اما تصورات حاصل از عقل نه قابل عرضه به تجربه اند و نه با تجربه مي توان در صحت و سقم آنها داوري كرد. 26

اين تفاوت در روش ملازم با تفاوت آنها در موضوع است زيرا عرصه شناخت هاي فاهمه, پديدارها است و قلمرو شناخت هاي عقل, ذرات معقول است.

عقل طالب امور مطلق و نامشروط است, اما فاهمه چون از تجربه فراتر نمي رود جز به امور نسبي و مشروط نمي رسد, لذا عقل تلاش مي‌كند, با توسل به قياس, به امور مطلق و نامشروط دست يابد. بنابراين روش عقل براي وصول به تصورات ,قياس است. به عبارت ديگر عقل براي وصول به غايت قصوي و دست يابي به تماميت و وحدتي كه جامع همه تجربه هاي ممكن است, از هر تجربه معلومي فراتر مي رود و از طريق قياس ,به تصورات متعالي نائل مي‌شود.

كانت سه تصور محوري براي عقل تشخيص مي‌دهد كه اساس و قوام ما بعد الطبيعه را تشكيل مي دهند: »نفس« كه مدار پديده هاي دروني است, »جهان يا ماده« كه مدار پديده هاي خارجي است, و »خدا و علت العلل« كه جملگي مستند به اوست. اين سه تصور, محصول سه نوع قياس اند: »نفس« از قياس حملي, »جهان« از طريق قياس شرطي و »خدا«از طريق قياس انفصالي حاصل مي‌شود. 27

اما طبيعت عقل چنان است كه بوسيله تصوراتش حالت جدلي پيدا مي كندو هر يك از اين سه تصور به نحوي محل جدل (دياليكتيك) واقع مي‌شوند. لذا سه نوع جدل تحت عناوين, »مغالطه عقل محض«, »تعارض عقل محض« و بالاخره »ايده آل عقل محض« روي مي‌دهد.

كانت در مغالطه عقل محض, مغالطه اي را كه در استدلال فلاسفه بر وجود جوهر نفساني, وجود دارد, نشان مي‌دهد. 28

در تعارض عقل محض كه مربوط به جهان است, مدعي مي‌شود كه فقط چهار تصور متعالي (برابر با تعداد انواع مقولات)وجود دارد كه بازاء اين هار تصور ,چهار نوع قضاياي جدلي الطرفين(antinomy) هست. نشان مي‌دهد كه در مقابل هر قضيه, نقيضي هست كه به لحاظ اصول عقل محض, هر دو جانت بالسويه معتبرند و عقل نظري از حل واقعي اين تعارضات ناتوان است.

اين تصورات عبارتند از: حدوث و قدم ,بساطت و تركب و جبر و اختيار و وجوب و امكان. 29 ايده آل عقل محض نيز حاصل يك تو هم جدلي است كه اصل تنظيمي را بجاي اصل تقويمي گرفته و شرايط ذهني فكر را با شرايط عيني اشياء خلط مي‌كند. 30

مابعد الطبيعه جدلي و فريبنده است

كانت از بررسي هاي مزبور نتيجه مي گيرد كه مابعد الطبيعه امري فريبنده است و استدلالهايش »بعضي توهم محض و بعضي حتي متناقض با لذات است«31

قضاياي متناقض در مابعد الطبيعه هر دو كاذب اند و اين بدان جهت است كه اساس مفهومي كه مابعد الطبيعه بر آن ميتني است غير قابل تصور و متناقض بالذات است. 32

لذا ما بعد الطبيعه نه يك علم بلكه »صرفا فن جدلي بيهوده اي خواهد بود كه در آن غلبه يك مذهب فلسفي بر مذهب ديگر (البته) ممكن است اما كسب اعتبار حقيقي و هميشگي براي هيچ مذهبي ممكن نيست«. 33

و با اين ملاحظات است كه كانت مصرا تاكيد مي‌كند كه مابعد الطبيعه تكاملي نداشته و نتواند داشت و همواره به گرد خود چرخيده و حتي يك قدم به جلو نرفته است.

»و در واقع هرگز هيچ قضيه تاليفي را اثبات نگرده است... و بعد از اين همه غوغا و هياهو, اين علم هنوز همانجايي است كه در روزگار ارسطو بود«. 34

و در جايي ديگر مي‌گويد:

»البته كارهايي از قبيل دقت بخشيدن به تعاريف, و تهيه عصاي نو براي دلايل عليل و افزودن تكه هاي تازه يا نقشي متفاوت به چل تكه مابعد الطبيعه ديده مي‌شود, اما اينها آن نيست كه جهان مي‌خواهد. جهان از اقوال متافيزيكي سير شده است«35

اين گونه مطالعات قرنهاي متمادي »موجب تباهي بسياري از عقول شده« و نيروي دماغي مردم را در جزئيات بيهوده و غامض به تحليل« برده است. 36 تمامي تلاشهاي متافيزيكي كه تا كنون صورت گرفته به نظر كانت »بسيار گستاخانه اما همواره چشم بسته, در هر امري بدون تميز صورت گرفته است«. 37

علت امر اين است كه عقل با بلند پروازي مي‌خواهد به ذوات اشياء و جواهر معقول راه يابد, در حالي كه اين راه مطلقا بر روي عقل مسدود است.

»... درباره اين موجودات عقلي محض, هيچ چيز معيني نمي دانيم و نمي توانيم بدانيم, زيرا مفاهيم محض و هم چنين شهودهاي محض ما, هيچ كدام جز به متعلقهاي تجربه ممكن كه صرفا موجوداتي محسوسند, راجع نيست«38

موجودات به هيچ وجه براي ما قابل تصور نيستند.

»زيرا اگر يك موجود عقلاني را فقط با مفاهيم محض فاهمه به تصور در آوريم, واقعا هيچ چيز معيني را تصور نكرده ايم و مفهوم ما فاقد معني است. (از سوي ديگر) اگر آن را با مفاهيمي كه از عالم محسوسات به عاريت گرفته شده تصور كنيم, ديگر يك موجود عقلاني نيست. «39

بنابراين عدم موفقيت در مابعد الطبيعه نه ناشي از بلادت و كند ذهني متعاطيان مابعد, بلكه ناشي از قصور ذاتي فهم بشر است. از اين رو كوششهاي مابعد الطبيعي » نظير كوشش كودكان براي به چنگ آوردن حباب صابون« 40 بي نتيجه است.

فقدان روش كشف و ملاك داوري در مابعد الطبيعه

رياضيات و فيزيك مبتني بر شهودند. مفاهيم رياضي را مي توان به صورت مقدم بر تجربه در شهود به نمايش در آورد. لذا ضامن اعتبارش بداهت آن است. 41 اصول كلي فيزيك نيز شهودات مقدم بر تجربه اند و چون از سطح پديدارها تجاوز نمي كند تجربه در آنجا بكار مي‌آيد و اعتبار دارد. اما مابعد الطبيعه فاقد روسي براي كشف و ملاكي براي داوري است. تصورات و تصديقات ما بعد الطبيعه هرگز قابل كشف يا تاييد يا تجربه نيست. نه تجربه بيروني و نه تجربه دروني هيچ يك منشاء مابعد الطبيعه نيستند زيرا كه حس بطور كلي, جز به فنومن ها تعلق نمي گيرد. اما شناسايي متافيزيكي ناظر به وراء تجربه است. و جوهر اصلي آن اشتغال عقل به خود عقل است. 42

هيچ روش معتبري براي ارزيابي دعاوي مابعد الطبيعه وجود ندارد. در حاليكه همه علوم ضابطه اي دارند. »لكن براي داوري در خصوص آنچه مابعد الطبيعه ناميده مي‌شود هنوز ضابطه اي پيدا نشده است«43

»در آنجا ميزان و ملاكي مطمئن براي تميز سخنان سنجيده درست از پر گوييهاي سست بي معني در دست نيست«44

به همين جهت است كه هر كس مي تواند در مابعد الطبيعه بدون تحمل كمترين رنجي مدعي داشتن آراء قاطع باشد. چون راهي براي ابطالش وجود ندارد. فقط كافي است كه تناقضي نگوييم.

»در مابعد الطبيعه مي توان به طرق عديده مرتكب خطا شد بي آنكه ترسي از بر ملا شد نه خطا در كار باشد, چون تنها چيزي كه لازم است اين است كه ما با خود به تناقض نيفتيم«45

كانت و ميراث هيوم

ديويد هيوم(david hume)از كساني است كه سهم عظيمش را در جهت سير فكري كانت نمي توان ناديده گرفت. وي خود اعتراف مي‌كند كه:

»من آشكارا اذعان مي كنم كه اين هشدار ديويد هيوم بود كه نخستين بار, سالها پيش مرا از خواب جزمي مذهبان بيدار كرد و به پژوهشهاهي من در قلمرو فلسفه نظري جهت ديگري بخشيد«46

هيوم ضرورت علت و معلول را مورد سوال قرار داد و مدعي شد كه راهي براي اثبات آن وجود ندارد و چنين نتيجه گرفت كه اين مفهوم فرزند نامشروع قوه خيالي است كه بر حسب تداعي معاني بوجود مي‌آيد و آنگاه »ضرورت ذهني ناشي از آ، را كه نامش عادت است به خطا ضرورت عيني حاصل از شناسايي عقلي بشمار مي آورد« در حاليكه, »عقل هيچ قوه اي ندارد تا اين گونه روابط را, ولو بطور كلي, به تصور در آورد... اين سخن در حقيقت بدين معني است كه اساسا نه (علم) مابعد الطبيعه اي وجود دارد و نه هرگز مي تواند وجود داشته باشد«47

كانت اضافه مي‌كند كه, نه تنها عليت, بلكه مابعد الطبيعه سراسر, جز اين گونه مفاهيم نيست. اما بر خلاف هيوم, كانت ثابت مي‌كند كه اين مفاهيم با اين كه پيوند ميان اشياء نفس الامري نيستند. موهوم نيز نيستند. بلكه بهم پيوستگي تمثلات فاهمه مخصوصا در مطلق احكام از طريق اين مفاهيم است, بطوري كه اندراج همه پديدارها در اين مفاهيم و استفاده از آنها به عنوان اصول امكان تجربه ضروري است. 48

ما بعد الطبيعه به عنوان يك استعداد طبيعي

هر چند ما بعد الطبيعه به عنوان يك علم مقبول كانت نيست اما به عنوان يك استعداد طبيعي پذيرفته است و ما براي سامان دادن به تجربه بدان محتاجيم. چرا كه تجربه, از آنجا كه امور مشروطي را به امور مشروط ديگر ارجاع مي‌دهد ما را اقناع نمي كند. به علاوه تجربه از سطح پديدارها فراتر نمي رود لذا اقتصار بر آن ما را از اعتقاد به وجود اشياء في نفسه باز مي دارد, و اين خود موجب مي‌شود كه عالم پديدار را بجاي واقع قرار دهيم.

تصورات عقلي هر چند »قوام بخش« نيستند اما »نظام بخش« هستند و استفاده تنظيمي از آنها نه تنها جايز بلكه ضروري است. و اين غايت طبيعي اين استعداد طبيعي است.

خطاي اهل مابعد الطبيعه در اين است كه از اصول تنظيمي استفاده تقويمي مي‌كنند و قوانين ذهن را به خارج نسبت مي دهند ليكن بدون ارتكاب اين خطا حفظ مابعد الطبيعه بسود تجربه است. تصورات سه گانه مابعد الطبيعه (نفس, جهان و خدا) هر چند مبتني بر مغالطه اند و معرفتي ببار نمي آورند, اما هيچ يك از آنها فاقد فائده نيستند.

تصور مربوط به نفس, ما را از ماده انگاري و تصور مربوط به جهان, ما را از اصالت طبيعت و تصور مربوط به خدا, از اعتقاد به جبر, بر كنار مي دارد. علاوه بر اين تجربه نيز تابع قانون عقل است, زيرا »آن وحدت تامي كه از اعمال فاهمه بر تمامي تجربه هاي ممكن (در يك نظام تاليفي) حاصل مي‌شود, جز با ارجاع به عقل نمي توان از آن فاهمه دانست. 49

و سرانجام به آنجا مي رسد كه مابعد الطبيعه يك ضرورت حياتي و اجتناب ناپذير است. » اينكه روح آدمي روزي يك سره روي از تحقيقات مابعد الطبيعه بگرداند همان اندازه دور از انتظار است كه ما, براي آنكه ديگر هواي آلوده تنفس نكنيم روزي ترجيح دهيم كه بكلي دست از نفس كشيدن بداريم. مابعد الطبيعه همواره در جهان و حتي در هر فرد و خاصه در انسان متفكر باقي خواهد ماند, اما چون يك اندازه ثابت همگاني در دست نيست هر كس مابعد الطبيعه خود را به قامت خود خواهد بريد. آنچه تا كنون مابعد الطبيعه ناميده شده نمي‌تواند هيچ ذهن وقادي را ارضا كند اما مابعد الطبيعه را يكسره كنار نهادن نيز محال است«50

انتقاد از فلسفه انتقادي

اگر كانت را, يكي از معماران تفكر جديد رد غرب بدانيم بي شك اغراق نگفته ايم. فلسفه هاي بعد از كانت, همگي به نحوي, چه بصورت ايجابي و چه بصورت سلبي با فلسفه كانت مرتبط و از آن متاثر هستند. از اين رو در مواجهه با تفكر معاصر مغرب زمين و مطالعه آن به هيچ وجه نمي توان از كانت غفلت كرد و يا آن را دست كم گرفت. از سوي دگر مبادله انديشه ها و جهان بيني ها همواره سودمند بوده است. و از علل عمده رشد فلسفه اسلامي تغذيه آن از منابع مختلف چون فلسفه يوناني, علم كلام, عرفان و تعاليم اسلامي بوده است. اگر فلسفه صدر الدين شيرازي برتري چشمگيري نسبت به فلسفه هاي پيشين دارد, علاوه بر رياضت هاي علمي و عملي وي و ساير عوامل شخصي, عامل بسيار مهم, استفاده او از منابع و روشهاي مختلف و متنوع بوده است.

براي تداوم فلسفه اسلامي و تكامل آن, ادامه آن سنت حسنه, يعني باز بودن درهاي آن بروي انديشه هاي نوين, يك ضرورت است. نفي مطلق فلسفه غرب به همان اندازه دور از صواب است كه قبول آن. در اينجا سخن از رد و قبول نيست, آنچه مهم و راهگشا است برخورد حقيقت جويانه و نقادانه است و اين كاري است كه فلسفه تطبيقي بايد عهده دار آن باشد. اين نوع از تحقيقات فلسفي ممكن است موضوعات جديد, پرسشهاي نو و احيانا راه حل هاي تازه اي را به ما نشان دهد. و اين امر بي شك به غنا و باروري فلسفه اسلامي كمك نموده و زمينه را براي حدود آن در مرحله اي نوين هموار خواهد كرد. در اين ميدان و از اين زاويه نيز به نظر مي رسد پرداختن به فلسفه كانت مهم باشد.

بررسي نقادانه فلسفه كانت بي شك به مجال وسيعتر از اين نيازمند است و نوشتاري ديگر مي طلبد. ولي به عنوان پيش در آمد به جاست در اينجا به اختصار تمام, چند نكته انتقادي را ياد آور شويم.

1. فارق حقيقي بين قضاياي تحليلي و تركيبي چيست و چگونه مي توان اين دو نوع قضيه را از يكديگر تفكيك كرد؟ في المثل به نظر كانت, قضيه »طلا زرد است« تحليلي است. براي اين كه او طلا را به عنوان »فلز زرد است« مي شناسد. آيا واقعا زردي رنگ مقوم ماهيت طلا است؟ اين تعريف روي چه ضابطه اي است؟ مطابق منطق ارسطويي اين تعريف به رسم ناقص است كه مشتمل بر جنس و عرض عام است. و در تعريفات رسمي و خاصه و عرض عام اجزاء مقوم ماهيت معرف نيستند و از تحليل آن بدست نمي آيند. فقط در تعريفات حدي است كه كليه اجزاء تعريف مقوم ماهيت معرف اند و از تحليل مفهوم آن بدست مي آيند. اتحاد شي با عوارض آن چه خاصه و چه عرض صرفا اتحاد خارجي و اجتماعي در وجود است و هيچ گونه رابطه اي مفهومي و آناليتيك بين شي و عوارضش نيست. لذا اين گونه مفاهيم فقط به حمل شايع بر موضوعاتشان حمل مي‌شوند.

به علاوه اعراض عامه طلا منحصر به زردي نيست. كانت طلا را به زردي رنگش مي شناسد, ممكن است ديگران با خواص ديگري طلا را تعريف كنند لذا, طلا يا هر امر ديگري بر حسب آراء مختلف تعريفات مختلف خواهد داشت. در نتيجه تحليلي يا تركيبي بودن قضايا امري نسبي و وابسته به شناخت قبلي افراد خواهد بود. دستيابي به تعاريف حقيقي اشياء نيز چنانكه از قديم مشهور بوده از اصعب امور و يا محال است. و چون تحليلي يا تركيبي دانستن يك قضيه كاملا مرتبط به تعريف موضوع آن است, لذا تشخيص قضاياي تحليلي جز در موارد حمل شي بر نفس مشكل خواهد بود و هر چند اصل تقسيم بندي به صورت كلي و شرطي آن درست است.

2. مفاهيم فلسفي, چه آنها كه كانت تحت عنوان مقولات فاهمه ذكر كرده و چه آنهايي را كه تحت اين عنوان نياورده, منتزع از حقايق وجودي و مبين انحاء وجودات و روابط بين اشيااند, نه صرفا قالبهاي ذهني كه بر اشياء اطلاق مي‌شوند. چون انحاء مختلف وجودي و انواع روابط بين اشياء خارجي را مي يابيم. اين مفاهيم را انتزاع مي كنيم. طبق نظر كانت, نه اصل پيدايش اين مفاهيم در ذهن و نه اطلاق آنها بر اشياء عيني تفسير مقبولي خواهد داشت.

اينكه اين مفاهيم جزء ساختمان ذهن اند ضمن اين كه مفهوم روشني ندارد, ادعايي است كه هيچ پشتوانه برهاني ندارد. به علاوه اين كه چطور در موارد مختلف ما از مفاهيم مختلف استفاده مي كنيم و آنها را بر اشياء اطلاق مي كنيم تفسير موجهي در اين تئوري ندارد.

اگر اين مفاهيم هيچ گونه خارجخيتي ندارند چگونه است كه در موردي مفهوم علت را و در مورد ديگر مفهوم وحدت و يا وجوب و غيره را اطلاق مي كنيم؟ بنابراين كه اين مفاهيم منشا انتزاع خارجي دارند, پاسخ اين پرسش روشن است. اما مطابق نظر كانت وجهي در اين جا نيست.

مضافا بر اين كه بسياري از اين مفاهيم در قالب قضيه منفصله حقيقيه اند خارج نمي‌تواند خالي از يكي از طرفين باشد. اگر في المثل وجوب و امكان فقط در ذهن است جاي اين سوال است كه واقعيات خارجي به چه نعتي موجودند؟ بي شك نمي توان گفت كه اشياء خارجي نه واجب اند و نه ممكن, نه واحدند و نه كثير, چرا كه شق ديگر محال است. لذا با گفتن اين كه اين مفاهيم مشخصات شناخت ما هستند نه صفات اعيان اين كه اين مفاهيم مشخصات شناخت ما هستند نه صفات اعيان خارجي نمي توان از اين حقيقت گريخت كه اعيان خارجي محال است كه از يكي از اطراف اين منفصلات خالي باشند. افزون بر اين كه كانت در مواردي مفاهيم فلسفي و منطقي را از يكديگر تفكيك نكرده و بين مفاهيم ناظر به خارج و احكام ذهني خلط كرده است.

3. كانت كه به تبع از هيوم »عليت« را به يك قالب ذهني محض ارجاع مي‌دهد مشكلات فراواني به بار مي آورد. بر اين اساس وي نمي‌تواند به وجود عالم خارج كه منشاء تصورات حسي است قائل باشد. كما اين كه هيچ نوع تاثير و تاثري را در اشياء نمي‌تواند بپذيرد. از سوي ديگر كانت اصل عليت را به عنوان قانون كلي طبيعت كه كاملا مقدم بر تجربه است و مبناي علم طبيعي است مي پذيرد. اگر علم طبيعي بر مبناي عليت است و عليت جز يك قالب ذهني نيست و هيچ گونه كاشفيتي نسبت به خارج ندارد, در اين صورت علم طبيعي چگونه علم به جهان طبيعت خواهد بود؟ كانت با اين دعاوي در واقع شديدترين نوع ايده آليسم را پي مي نهد. در واقع بايد گفت كه هيوم نه تنها كانت را از خواب جزمي بيدار نكرد بلكه با قدرت تنويم فوق العاده اش او را در خواب عميقي فرو برد.

4. ناتواني فلسفه زمان كانت در ارائه تصوير درست»زمان و مكان«و كيفيت انتزاعشان از خارج, وي را بر آن داشته كه آنها را عناصر ذهني محض بداند. هرگاه كانت براي يك مفهوم ما به ازاء مستقل و ملموسي نمي بيند آن را به آساني به ساختمان ذاتي ذهن ارجاع مي‌دهد.. و اين بسيار شبيه به شيوه بعضي از قدما است كه هرگاه در تبيين خاصيتي از شي دچار مشكل مي شدند, با استنادش به طبيعت شي خود راحت مي‌كردند. و يا كساني كه در تفسير رويدادهاي طبيعي بدليل دشواري يافتن علل طبيعي, با نسبت دادن آن حوادث به ارواح و اجنه خود را آرامش مي دادند.

اگر بپذيريم كه اجسام در خارج وجود دارند و حركت صفت عيني جسم است كه امري است ممتد, از امتداد اين حركت مفهوم زمان را انتزاع مي كنيم. و هم چنين از ابعاد قار جسم كه همگي امور عيني اند مفهوم مكان را انتزاع مي كنيم. اگر زمان را امري كاملا ذهني بدانيم مسلما تقدم و تاخر زماني هم ذهني خواهد بود و در جهان خارج بين گذشته و حال و آينده تفاوتي نخواهد بود و كانت براحتي خواهدتوانست در كلاس درس سقراط براحتي حضور يابد.

بقاء زمان مكان با حذف همه متعلقات حسي اجسام نه به جهت اين است كه زمان و مكان امور ذهني اند, كه امكان فرار از آنها نيست, بلكه بدين جهت است كه زمان و مكان از لوازم لاينفك جوهر جسماني و نحوه وجود آن است.

5. زمان, حقيقتي است واحد, بوحدت اتصالي, كه از امتداد غير قار و سيال جسم انتزاع مي‌شود. وعده, كميت منفصل است كه از مشاهده كثرات بدست مي‌آيد. آنات زمان اموري بالقوه و مفروض هستند و گرنه في الواقع زمان مشتمل بر اجزاء بالفعل آني نيست. در نتيجه, زمان كه امري است واحد و متصل نمي‌تواند منشا عدد باشد كه كثير و بالذات منفصل است. لذا ابتناء حساب بر زمان ممكن نيست.

6. هر چند احكام هندسي در مجردات تامه جاري نيست, چرا كه اتصال كمي در آنجا معقول نيست, ليكن عدد چنانكه بر ماديات اطلاق مي‌شود بر مجردات نيز قابل اطلاق است, و قوانين علم حساب اختصاص به ماديات ندارد. ولي كانت از آنجا كه عدد را ماخوذ از زمان مي‌داند مجبور است آن را از مرز ماديات فراتر نبرد. ليكن مقدمه و نتيجه هر دو بلاوجه اند.

7. اگر شهود ما قبل تجربي نه به معناي درك نفس الامر بل به معني داشتن صور حساسيت و هاهمه است, كه هيچ گونه كاشفيتي از هيچ مرجع عيني ندارد, اتكاء رياضيات و طبيعيات به چنين شهودي بدين معنا است كه اين علوم ساخته و پرداخته ذهن اند و هيچ حاكميتي از عالم خارج ندارند. به علاوه قضاياي فيزيك محض مانند اصل بقاء جوهر و نياز حادث به علت چون ناظر به جهان خارج اند شهودي نتوانند بود و چون مقدم بر تجربه پايه آن اند تجربي نيستند از اين رو وجهي براي اعتبار آنها نيست. در نتيجه علوم طبيعي كه مبتني بر اين فرضهاي بي پايه است ناممكن خواهد بود. بگذريم از اين كه كانت مرز بين مسائل فيزيكي و فلسفي را نيز رعايت نمي كند.

8. كانت مي‌گويد ما به هيچ طريقي, نه با حواست بيروني و نه با حواس دروني, به جواهر و ذوات اشياء راه نداريم. البته اين دست است كه ما به وسيله حواس نمي توانيم به جواهر خارجي نائل شويم ولي با علم حضوري, قبل از هر ادراك ديگري جوهر نفساني را در مي يابيم, و از طرق برهان جواهر خارجي نيز قابل اثبات است هر چند قابل درك مستقيم نيست. لذا چنين نيست كه علم ما علي الاطلاق منحصر به »فنومنها« باشد.

9. نه اتفاق نظر در فيزيك, دليل حقانيت آن است و نه اختلاف نظر در فلسفه دليل بطلان آن تواند بود. اگر قاضي در نزاعي نتواند تشخيص دهد كه حق با كداميك از متنازعين است, اين كافي نيست كه نتيجه گرفته شود, كه اساسا قضاوت بي نتيجه و تشخيص حق و باطل, بطور كلي و براي همه, ناممكن است.

اگر كسي نتواند بين حدوث و قدم و بساطت و تركب و غير هما يكي از طرفين را بر ديگري رجحان دهد, اين قبل از هر چيز ناشي از ضعف منطقي ناظر است, نه ضعف منطق و لاينحل بودن مساله, از آنجا كه كانت داوري در مسائل مختلف فيه در فلسفه را دشوار مي بيند, مدعي مي‌شود كه اساسا در متافيزيك راهي براي داوري و محكي براي سنجش وجود ندارد و به اين تربيت نقش برهان و منطق را به فراموشي مي سپرد, و شايد به همين جهت است كه خود را در هر نوع اظهار نظري آزاد مي بيند, چرا كه بگفته او »در مابعد الطبيعه مي توان به طرق عديده مرتكب خطا شد بي آنكه ترسي از بر ملا شدن باشد«.

استدلال برهاني با حفظ شرايطي كه در منطق بيان شده, ملاك داوري و تميز خطا از صواب در مابعد الطبيعه است. اگر در اقامه برهان احتمال وقوع خطا مي رود, اولا در هر نوع معرفتي از جمله در تجربه جنين احتمالي هست, و ثانيا راه براي رفع خطا و يا تقليل آن وجود دارد.

10. سخن آخر, فلسفه استعلائي كانت, نه رياضيات است و نه طبيعيات و حكم آن با مابعد الطبيعه از حيث ملاك بي اعتباري يكسان است. حال چگونه است كه كانت آن را مفتاح و ما در جميع علوم مي‌داند و در تاسيس آن بر خود مي بالد, اما در مورد مابعد الطبيعه چنين موضع سرسختانه اي مي گيرد. هر چند در پايان با طرح نقش تنظيمي آن, چيزي را كه در صفحات قبل, تضييع كننده عمر, كاخ كاغذي و حباب صابون مي خواند, پرداختن به آن را مانند »تنفس« حياتي مي‌داند.


  • پى‌نوشت‌ها

22. ايمانوئل كانت, تمهيدات (مقدمه اي براي هر مابعد الطبيعه كه بعنوان علم عرضه شود) ترجمه, دكتر غلامعلي حداد عادل, مركز نشر دانشگاه, چاپ اول 1367, بند 57

23. همان, بند, 34

24. همان بند41

25. همان 40

26. همان 42

27. همان 43

28. همان 46

29. همان 51, 52

30. همان 55

31. همان60

32. همان 52 ب

33. ذيل, حل مساله كلي تمهيدات

34. ضميمه, ص 234

35. بند39

36. همان 31

37. همان 33

38. همان 57

39. همان 13 ملاحظه سوم

40. همان 40

41. همان

42. همان, ضميمه

43. همان مقدمه (آ)

44. همان 52 ب

45. 46. همان, مقدمه (اوا)

47. همان 28

48. همان, بند60

49.... حل مساله كلي تمهيدات