عناصر مشروعيت حاكميت از نگاه قرآن كريم

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

سال بيست و سوم ـ شماره 200 (ويژه علوم سياسى)

مهدى اكبرى : كارشناس ارشد تفسير و علوم قرآن مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره. akbari1357@qabas.net
اميررضا اشرفى : استاديار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره.
حسين ارجينى : استاديار دانشگاه معارف اسلامى. arjini4@gmail.com

comدريافت: 8/8/92               پذيرش: 14/2/93
چكيده
يكى از مسائل اساسى در فلسفه سياسى اسلام، مؤلفه‏هاى مشروعيت حاكميت است. مراد از «مشروعيت» در اين نوشتار، توجيه عقلانى «اعمال سلطه و اطاعت»، و مراد از مؤلفه‏هاى آن عناصرى است كه به موجب آن، حاكم يا حاكمان يك جامعه از حق صدور فرمان و اطاعت برخوردار مى‏شوند. با توجه به اينكه حاكميت الهى در دو حوزه تكوين و تشريع در سراسر قرآن تبيين شده است، در اين پژوهش، به روش تفسير موضوعى به واكاوى اين موضوع در آيات قرآن اقدام شده و عناصرى همچون «برترى ذاتى»، «سلطه و مالكيت حقيقى»، «علم خطاناپذير»، و «حق تصرف در قلمرو حكومت»، كه ازجمله مؤلفه‏هاى حق حاكميت در نگاه قرآن است، بررسى شده است.

كليدواژه ‏ها: مشروعيت، حاكميت، فلسفه، مالكيت، سلطه، علم، حكومت.

مقدّمه

ازجمله مباحث مهم در فلسفه سياسى اسلام، مؤلفه هاى اساسى مشروعيت حاكميت است. منظور از مشروعيت، به طور خلاصه، توجيه عقلانى اعمال سلطه و اطاعت، و مراد از مؤلفه هاى آن عناصرى است كه به موجب آن، حاكم يا حاكمان يك جامعه از حق صدور فرمان، اطاعت و مجازات برخوردار مى شوند. در اين زمينه، نظريه هاى متعددى از سوى انديشمندان مطرح شده است كه ازجمله آنها، مى توان به نظريه قرارداد اجتماعى، نظريه رضايت عمومى، نظريه رأى اكثريت، نظريه عدالت و نظريه سعادت عمومى اشاره كرد. با عرضه اين موضوع به آيات قرآن، به روش تفسير موضوعى، پاسخ قرآن را در اين زمينه ملاحظه خواهيم كرد.

بررسى نگاه قرآن در اين موضوع، با اين پيش فرض صورت مى گيرد كه قرآن حكيم به عنوان منشور آسمانى هدايت بشر، اصول و چارچوب هاى حكومت بر مردم را ـ كه نقشى اساسى در هدايت ابناى بشر دارد ـ معين كرده است، ازجمله درباره عناصر مشروعيت حكومت. براى اين منظور، ابتدا به بيان پيشينه موضوع و ضرورت طرح آن و نيز مفهوم شناسى اصطلاحات آن مى پردازيم. سپس نظريه هاى موجود در اين زمينه را از نظر مى گذرانيم و ديدگاه قرآن در اين زمينه را با واكاوى موضوعى آيات مرتبط با آن جست وجو مى كنيم.

تا آنجاكه احصا شد، مقاله يا كتاب مستقلى در اين زمينه وجود ندارد و تمامى آثارى كه در باب مشروعيت و مسائل سياسى مرتبط با آن نوشته شده ملاك مشروعيت را از منظر قرآن آن گونه كه روشن كند چه مؤلفه هايى در تحقق مشروعيت دخالت ذاتى دارد، بررسى نكرده است. تفسير موضوعى مستقلى نيز در اين زمينه يافت نشد. اما در اين ميان، كتاب نظرية الحكم فى الاسلام، از محسن اراكى به نگارش اين مقاله كمك كرد. در اين كتاب، ابتدا منشأ تكوين قدرت با دلالت عقلى بررسى شده و سپس خاستگاه مشروعيت در انديشه مادى گرا طرح و نقد گرديده است. سپس منشأ حاكميت مشروع از نگاه قرآن كريم، كه محور اين تحقيق است، ذكر شده و قريب دوازده دسته از آيات برشمرده شده است. نويسنده اين كتاب هرچند آيات اين باب را به گونه اى نسبتا جامع دسته بندى كرده، اما عناصر مربوط به حق حاكميت را مستقلاً استخراج نكرده است.

فقدان چنين پژوهشى از يك سو، و نياز جامعه ايمانى به طور خاص به دانستن اين پرسش، كه چه ويژگى هايى حاكميت را مشروع و بر حق مى كند، ضرورت تحقيقى كه مبناى مشروعيت در حكومت دينى و از منظر قرآن را بررسى كند ايجاب مى نمايد؛ تحقيقى كه كاستى هاى ديگر نظريات را نداشته باشد. بنابراين، مسئله اصلى به اين صورت مطرح مى شود كه حق حاكميت از ديدگاه قرآن از آن كيست؟ و سؤال فرعى اين است كه ويژگى ها و مؤلفه هاى حاكميت در قرآن كريم چيست؟ در اين مقاله، روشن مى شود كه مبناى مشروعيت امر الهى است؛ يعنى خداوندى كه خالق و مالك است حق امر و نهى دارد، و معيار و ملاك در امر و فرمان نيز عناصرى است كه حاكم را صاحب حق و ـ به اصطلاح ـ مشروع مى كند. ازاين رو، لازم است ابتدا تعريفى از كارواژه هاى بحث داشته باشيم:

كارواژه هاى بحث

الف. مفهوم مشروعيت

اين واژه از شرع گرفته شده و هم معنا با كلمات تقنين و قانونى است (حاتمى، 1384، ص 12). بدين روى، معادل فارسى حقانيت و قانونى بودن براى آن مناسب است.

اصطلاح مشروعيت از ديرباز، در فلسفه و كلام سياسى مطمح نظر قرار گرفته و از قرن نوزدهم در جامعه شناسى سياسى ـ كه يكى از شاخه هاى علوم سياسى است ـ مطرح گرديده. در اصطلاح سياسى، مشروعيت در ارتباط با حاكميت و قدرت سياسى مطرح است. ازاين رو، مى توان آن را به معناى حقانيت حكومت دانست. به نظر يكى از انديشمندان غربى، مشروعيت باور به اين امر است كه حاكم هر كشورى محقّ است فرمان صادر كند و مردم موظفند بدان گردن نهند (حاتمى، 1384، ص 12).

بنابراين، مشروعيت توجيه عقلانى اعمال سلطه و اطاعت است (لاريجانى، 1372، ص 51) و وقتى حكومت مشروعيت دارد كه مردم تحت فرمان، اعتقاد راستين داشته باشند به اينكه ساختار، عملكردها، اقدامات، تصميم ها، سياست ها، مقام ها، رهبران يا حكومت از شايستگى، درست كارى يا خير اخلاقى و از حق صدور قواعد الزام آور برخوردارند (رابرت دال، 1364).

يكى از انديشمندان اسلامى نيز در تعريف مشروعيت مى گويد: مشروعيت عبارت است از: يكى و يگانه بودن چگونگى به قدرت رسيدن رهبران و زمام داران جامعه با نظريه و باورهاى همگان يا اكثريت در يك زمان و مكان معين كه نتيجه اين باور پذيرش حق فرمان دادن براى رهبران و وظيفه فرمان بردن براى اعضاى جامعه مى باشد (عبدالحميد، 1370، ص 4).

بنابراين، در يك جامعه دينى نيز مسئله مشروعيت مطرح مى گردد؛ چنان كه كل نظام قانونى هم مشمول اين سؤال است و قانون هم بايد مشروعيت خويش را از جايى بگيرد (لاريجانى، 1377، ص 17). مفهوم مقابل مشروعيت در اينجا مفهوم غصب است و منظور از حكومت نامشروع بر اساس اين اصطلاح، حكومت غاصب است (مصباح، 1369، ص 52) كه به ناحق زمام امور را به دست گرفته است. مسئله مشروعيت درواقع، مسئله حق است؛ يعنى چه حكومتى داراى حق حكم راندن است؟ و بر اساس كدام حق بايد از فرامين حكومت اطاعت كرد يا تحت حاكميت كسى قرار گرفت؟ با اين توضيح، حتى اگر حكومتى با رأى اكثريت يا قرارداد اجتماعى تحقق يابد، در آنجا هم به لحاظ مفهوم، مشروعيت مساوى با رأى اكثريت يا قرارداد اجتماعى نيست؛ زيرا هرچند ممكن است در خارج قرارداد اجتماعى مساوى با مشروعيت قلمداد شود، ولى اين به معناى تساوى مفهومى بين مشروعيت و قرارداد نيست (لاريجانى، 1376، ص 37). در نتيجه، مشروعيت يا همان حقانيت صدور حكم يعنى: الزام آور بودن اوامر حاكم، به گونه اى كه تمامى محكومان ملزم به اطاعت از آن باشند. و اين مطلب به مؤلفه ها و عناصر حاكميت برمى گردد؛ به اين معنا كه حاكم بايد داراى چه ويژگى هايى باشد تا مشروعيت و حقانيت داشته باشد.

ب. مفهوم حاكميت

حاكميت مفهوم ديگرى است كه نياز به تبيين دارد. اين واژه از ريشه حكم به معناى قضاوت است، و حاكم به كسى مى گويند كه امرش نافذ باشد (فيروزآبادى، بى تا، ذيل واژه) و اصل آن از مَنَعَ مى آيد (فيومى، 1414ق، ذيل واژه). به حكومت نيز حكومت گفته اند به سبب بازدارندگى از ظلم، و ازهمين رو، به دهان بند حيوان حكمة اللّجام مى گويند؛ چراكه حيوان را از چموشى بازمى دارد (ابن منظور، 1414ق، ذيل واژه) و اصل حَكَمَ را منع كردن براى اصلاح گفته اند (راغب اصفهانى، 1380، ذيل واژه). بنابراين، در معناى اين واژه، مفهوم بازدارندگى از ظلم و تجاوز، و نيز فيصله دادن به اختلاف نهفته است.

حاكميت يا فرمانفرمايى، قدرت عالى دولت قانون گذار است و بالاتر از آن قدرتى نيست (عبدالمعز نصر، بى تا، ص 13). نزديك به همين معنا نيز در تعريف السيادة، كه واژه عربى حاكميت است، آمده: و يقصد بالسيادة، السلطة النهاية التى لايمكن اللجور الى استئناف منها؛ مراد از واژه سيادة يا حاكميت، تسلطى است كه مخالف نتواند بدان دست يابد (همان، ص 23). بدين روى، حاكميت قدرت عالى و بالاترين قدرت تصميم گيرى و اجرايى يك ملت و كشور است (نوروزى، 1380، ص 67).

نگاهى گذرا به برخى نظريه هاى غيرقرآنى

در باب مشروعيت حاكميت، نظريه هاى گوناگونى مطرح است؛ ازجمله: نظريه قرارداد اجتماعى، نظريه رضايت عمومى، نظريه رأى اكثريت، نظريه عدالت و نظريه سعادت عمومى (لاريجانى، 1377، ص 20). اشكال سه نظريه اول اين است كه صرف قرارداد يا رضايتمندى يا رأى اكثريت الزامى براى كسانى كه معتقد به آن نيستند، نمى آورد. چرا اقليت بايد فرامين اكثريت را بپذيرند؟ يا اگر ـ مثلاً ـ فرامين حكومتى طبق رضايت عمومى يا قرارداد، غيراخلاقى باشد چه طور مى تواند الزام سياسى براى همه ايجاد كند، هرچند حكومت از اكثريت بالايى برخوردار باشد؛ بنابراين، واقع و حقيقت در گرو امورى مانند قرارداد و رضايت عمومى نيست (لاريجانى، 1376، ص 37؛ نوروزى، 1381، ص 142). در نظريه هاى عدالت و سعادت عمومى، منشأ مشروعيت حكومت اهداف و غايت هاى اخلاقى است كه حكومت دنبال مى كند. چنين حكومتى فرامينش الزام اخلاقى به وجود مى آورد و براى حكمران حق آمريت ايجاد مى كند. سعادت انسان و هرچه در راه كمال انسانى است موضع الزام اخلاقى است؛ چه انسان جزو اكثريت حاكم باشد و چه نباشد؛ چنان كه در نظريه عدالت، همه ملتزم به رعايت حقوق و اجتناب از ظلم هستند (لاريجانى، 1377، ص 38).

اشكال نظريه يادشده اين است كه معيار تشخيص مصاديق عدالت در آن تعيين نشده و با توجه به اختلاف نظر درباره ارزش هاى اخلاقى و مصاديق عدالت و دامنه گسترده نتايج رفتارها، تشخيص ارزش هاى اخلاقى صحيح و مصاديق درست عدالت در بسيارى از موارد تنها با راهنمايى وحى امكان پذير است و عقل و تجربه در اين باره كافى نيست (مصباح، 1390، ص 268).

مؤلفه هاى مشروعيت حاكميت در قرآن

از نگاه قرآن، براى اينكه حكومتى مشروع و اوامر حاكمانش لازم الاطاعه باشد، بايد از ويژگى هايى برخوردار باشد و اگر حكومتى همه يا برخى از اين ويژگى ها را نداشته باشد، مشروع نيست. آيات قرآن كريم اين ويژگى ها را به تناسب مسائل گوناگون مطرح كرده است.

حاكميت الهى در قالب دين ـ كه مجموعه اوامر تشريعى الهى است و از طريق وحى به انسان ها عرضه شده ـ در بسيارى از آيات قرآن با مؤلفه ها و ويژگى هايى بيان شده است. در آيه 255 سوره بقره (آيه الكرسى)، كرسى نشانگر سلطنت و حاكميت خداست؛ نمونه اى از عناصر لازم براى حاكميت اين است كه خداوند در اين آيه الوهيت و شايستگى در اطاعت خويش را، كه از فروع ربوبيت است، با ويژگى ها و اوصافى متذكر شده كه عبارت است از:

1. حيات او قائم به ذات بوده و وابسته به احدى نيست الحيّ القيوم...؛

2. مالكيت همه عالم كه لازمه تدبير، تصرّف و كيفر است لَهُ مافِى السَّماواتِ وَما فِى الْأَرْضِ...؛

3. احاطه علمى و خطاناپذيرى يعْلَمُ ما بَينَ أَيديهِمْ وَماخَلْفَهُمْ وَلايحيطُونَ بِشَى ءٍ مِنْ عِلْمِهِ...؛

4. برترى و عظمت، به گونه اى كه همه در تحت قدرت او باشند وَسِعَ كُرْسِيهُ... وَهُوَ الْعَلِى الْعَظيمُ.

اين اوصاف بيانگر ويژگى هاى مشروعيت يك حاكم است؛ چراكه اساسا آيه مذكور درباره حاكميت الهى است و پس از بيان اوصاف در آيه بعد، متذكر دين مى شود: لاإِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى... و دين همان مجموعه امر و نهى الهى و نظام تشريع است كه مجموعه قوانين براى اعمال و اجراى حاكميت در زمين بوده و در زبان قرآن غالبا در همين معنا به كار رفته است، مگر آنكه با قرينه از اين معنا خارج باشد. توضيح آنكه باورها و عقايد متعلق مى خواهد و متعلقش همين مجموعه اوامر و نواهى است. حتى گاهى درباره اعتقاد به توحيد هم به صورت امر بيان شده است. قولوا لا إله الا اللّه... و جمله شرع لكم من الدين در آيه 13 سوره شورى دين را مجموعه سفارش ها و آيين و دستورات انبيا مى داند كه با تعبير ما وصّى... بيان شده است و نظير آن در ديگر آيات فراوان مشاهده مى شود. بنابراين، مقصود از امر و نهى آن چيزى است كه ابزار و اساس حاكميت بوده و در حكومت الهى در قالب دين تعريف شده است؛ نظير آل عمران: 19؛ نساء: 46؛ انفال: 39و72؛ توبه: 11و122؛ حج: 78؛ احزاب: 5؛ ممتحنه: 8و9؛ فتح: 28؛ و صف: 9.

علّامه طباطبائى در تفسير الميزان ذيل آيه 19 آل عمران درباره دين مى فرمايد: آن دين واحد عبارت است از: تسليم شدن در برابر بيانى كه از مقام ربوبى درباره عقايد و اعمال و يا درباره معارف و احكام صادر مى شود. اساسا دين در معناى جزا چنان كه در آيه مالك يوم الدين معنا مى شود، در هيچ يك از آيات مذكور به كار نرفته و در اين آيات، به معناى آيين و دستوراتى است كه تشريع شده. بنابراين، با توجه به اين آيه و آياتى نظير آن، برخى از مؤلفه هاى مشروعيت حاكميت ازمنظرقرآن چنين است:

1. برترى ذاتى

از نگاه قرآن كريم، اراده هيچ انسانى نمى تواند به خودى خود، بر انسان هاى ديگر برترى يابد، خواه اين انسان يك تن باشد يا جمعيت انبوهى از انسان ها، مثل رأى اكثريت. كثرت افراد به اراده آنها حق برترى نمى دهد؛ چراكه اراده هيچ يك از اين انسان ها ذاتا بر انسان ديگرى برترى ندارد و جمع شدن اراده هاى فاقد برترى با همديگر موجب حق برترى نمى شود. ازاين رو، خداوند تمام انسان ها را در اين زمينه يكسان فرض كرده، مى فرمايد: وَ رَبُّكَ يخْلُقُ ما يشاءُ وَ يخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَتَعالى عَمَّا يشْرِكُونَ (قصص: 70)؛ و پروردگار توست كه هر چه را بخواهد (در جهان هستى) مى آفريند و (در عالم تشريع) اختيار مى كند. هرگز براى آنها اختيارى (در جهان تكوين و تشريع) نيست. منزه است خداوند و برتر است از آنچه براى او شريك و همتا قرار مى دهند.

توضيح آنكه انسان ها به لحاظ مخلوق بودن، فاقد هرگونه برترى هستند. ازاين رو، در برابر كسى كه به سبب خالقيت برتر از آنهاست حق انتخاب و اختيار ندارند: ما كانَ لَهُمُ الْخِيرَة. اين آيه عدم اختيار و دخالت در اراده الهى را بيان مى كند و البته به هيچ وجه، نافى اختيار انسان در حوزه تكاليف نيست، بلكه نافى اراده و اختيار او در حوزه اراده برتر، يعنى پروردگار خالق است.

ازاين رو، اصلى ترين منشأ مشروعيت حاكميت از منظر قرآن، وجود نوعى برترى براى حاكم و اراده او بر اراده محكوم است، و اساسا حاكميت متقوّم به اين برترى است. حاكم جايى حقّ صدور حكم و فرمان دارد كه خواست و اراده او برتر از اراده محكوم و مقدم و غالب بر آن است و بدون اين برترى، حاكم حقى بر ديگران نخواهد داشت.

ازاين رو، خداوند مى فرمايد: وَاللَّهُ يحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ (رعد: 41)؛ و خداست كه (درباره همه حوادث جهان) حكم مى كند، درحالى كه هرگز حكم او را بازگرداننده اى نيست، و او حسابرسى سريع است.

خداوند با بيان لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ استدلال مى كند كه چون در قبال حكم الهى، حكم احدى نفوذ ندارد پس اوست كه برتر است و مى تواند حكم كند و بدين روى، احدى نمى تواند از حكم الهى جلوگيرى نمايد. و البته اين برترى براى خداوند ذاتى است، وگرنه تخلف از حكم الهى ممتنع نبود؛ اما ملاحظه مى شود كه مى فرمايد: حكم الهى تعقيب پذير نيست.

شاهد ديگر بر اين مطلب كه برترى حاكم موجب مشروعيت حكم اوست آيه اى است كه پيامبرش را براى حاكميت معرفى مى كند: النَّبِى أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ... (احزاب: 6).

خداوند براى آنكه حاكميت رسولش را تثبيت كند او را با وصف برتر معرفى مى نمايد و مى فرمايد: در تصميم گيرى هاى مربوط به زندگى و نفس مردم، تصميم نبى اولى و برتر است و اراده او در برابر اراده مؤمنان غالب است. البته اين جعل برترى به سبب آن است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله هيچ گاه اراده اش از اراده خدا تخلف نمى كند و خداوند حاكم جامعه بشرى را كسى قرار مى دهد كه اراده اش همان اراده خداست.

بنابراين، از لوازم مشروعيت يك حاكم، برترى داشتن او بر ديگران است؛ همان گونه كه برترى كه بايد ذاتا در موجودى باشد، و اين معنا تنها بر خداوند صادق است و درباره حاكمان دنيا به واسطه اعطاى خداوند معنا پيدا مى كند. در اينجا، به برخى آيات كه حاكى از برترى ذاتى خداوند است، اشاره مى كنيم:

آيات بيانگر توحيد: توحيد يعنى: بى نيازى نسبت به همه كس و همه چيز. خداوند در سوره اى كه براى شناساندن خود نازل كرده، همين معنا را بيان نموده است: خدا تنها بى نيازى است كه نيازها بدو برند. هيچ گاه احدى همتاى او ـ در الوهيت وخالقيت و ربوبيت و عبوديت وطاعت ـنبوده است(توحيد:3و2).

ازآنجاكه صفات خداوند عين ذات اوست، توحيد در ذات مستلزم توحيد صفات و افعال است و حاكميت نيز از مراتب فعل الهى است. با نگاهى به قرآن مجيد، ملاحظه مى شود كه بيشتر آيات مربوط به توحيد و نفى شرك، به نفى شرك افعالى و اثبات انحصار قدرت فعل بالاستقلال در ذات خداى متعال نظر دارند، و بسيارى از اين آيات، به ويژه بر توحيد حاكميت الهى و حصر حاكميت و امر و نهى و تدبير و مديريت سياسى جهان در ذات اقدس حق نظر دارند. شواهد بسيارى در قرآن كريم براى اين ادعا وجود دارد كه اساسا روح مسائل مطرح شده در آيات، به توحيد در ربوبيت برمى گرددوربوبيت الهى همان تدبير عالم، ازجمله عالم انسانى و اعمال حاكميت آن است.

در سراسر قرآن كريم، خداوند سبحان از طريق توحيد افعالى، حاكميت خويش را گوشزد مى كند، و توحيد افعالى نيز از لوازم توحيد ذاتى و صفاتى خداى متعال است. بيان تَرَتّب و استلزام چنين است كه توحيد ذاتى با توجه به عينيت ذات با صفات، مستلزم توحيد صفاتى است، و توحيد صفاتى مستلزم توحيد افعالى كه توحيد افعالى درواقع، توحيد در حاكميت را به دنبال دارد. بنابراين، حاكميت خداى متعال نتيجه توحيد افعالى است كه از ذات الهى نشئت مى گيرد.

در قرآن كريم، مكرر بر نفى شريك از خداوند در حكومت و ملك و سلطنت تأكيد شده است؛ همچون: الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ يتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ يكُن لَّهُ شَرِيكٌ فىِ الْمُلْكِ وَ خَلَقَ كُلَّ شىَْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرا (فرقان: 2)؛ خدايى كه مالكيت و حاكميت آسمان ها و زمين از آن اوست و فرزندى براى خود نگرفته و شريكى در مالكيت و حاكميت برايش نبوده و همه چيز را آفريده و هريك را (در وجود و آثار و بقا و روابط فيمابين) به تناسب حالش اندازه گيرى كرده است.

آيه در مقام بيان توحيد و يكتايى ربوبيت و نفى فرزند و شريك است، و اين معانى را از طريق اثبات ملك به طور مطلق بيان مى كند كه با توجه به اختصاص ملك به خداى سبحان، چنين نتيجه مى دهد كه هر آنچه در آسمان ها و زمين است مملوك خداست، و هيچ وجه، از خود استقلال ندارد و از خدا و تصرفات او با حكمش بى نياز نيست، و حكم و اداره آن مختصّ خداى تعالى است (طباطبايى، 1417ق، ج 15، ص 175).

همچنين است آيه وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِى الْأُولى وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيهِ تُرْجَعُونَ (قصص: 70)؛ اوست خداوندى كه جز او معبودى نيست. ستايش در دنيا و آخرت از آن اوست (زيرا همه زيبايى ها در هر دو جهان، از اوست) و حاكميت و داورى (نيز در هر دو جهان) از آن اوست، و به سوى او بازگردانده مى شويد.

ذيل آيه مشتمل بر سه نكته است كه انحصار در توحيد و پرستش خدا را توجيه مى كند: 1. له الحمد؛ 2. له الحكم؛ 3. اليه ترجعون. توضيح آنكه هر كمالى كه در دنيا و آخرت وجود دارد نعمتى است كه از ناحيه خداى تعالى نازل شده، و در ازاى هريك از آنها مستحق ثناى جميل است، و جمال هريك از اين نعمت ها از كمال ذاتى و از صفات ذاتى او نشئت گرفته كه در ازايش مستحق ثناست. پس تنها اوست كه مستحق پرستش است. از يك سو، خداى سبحان مالك على الاطلاق همه عالم است، و غير او كسى مالك چيزى نيست، مگر آنچه را كه او تمليكش فرموده باشد، و از سوى ديگر، همان را هم كه خدا به كسى تمليك كرده، باز خود او مالك است، هم در مرحله تشريع و اعتبار مالك است، و هم در مرحله تكوين و حقيقت. از آثار ملك او، يكى اين است كه بر بندگان و مملوكين خود حكم مى كند كه كسى غير از او را نپرستند. انحصار حمد در خداوند از اين نظر، بر برترى ذاتى او دلالت دارد كه چون احدى غير او شايسته ستايش نيست پس همه انسان ها در هر زمينه بايد به او مراجعه كنند.

اما اينكه فرمود: وَ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ سببش آن است كه رجوع به سوى او به خاطر حساب و جزاست، و چون تنها او مرجع است، و محاسب و جزادهنده نيز تنها اوست، پس تنها اوست كه بايد پرستش شود (همان، ج 16، ص 70).

هادىِ به حق بودن ذاتى خداوند: قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يهْدى إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يهْدى لِلْحَقِّ أَفَمَنْ يهْدى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يتَّبَعَ أَمَّنْ لا يهِدِّى إِلاَّ أَنْ يهْدى فَما لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُونَ (يونس: 35)؛ بگو آيا از شريكان شما، كسى هست كه به سوى حق هدايت كند؟ بگو تنها خداست كه به سوى حق هدايت مى كند (هر موجودى را به سوى مقصد طبيعى هدايت تكوينى، و هر قابل ارشادى را به سوى هدف صالح خود هدايت تشريعى مى كند.) پس آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى كند سزاوارتر است كه از او پيروى شود، يا آن كس كه تا وقتى خودش را هم هدايت نكنند هدايت نمى يابد؟ شما را چه مى شود؟ چگونه قضاوت مى كنيد؟

حاكميت، كه وادار كردن محكومان به تبعيت از اوامر حاكم است، در اين آيه با اين بيان استدلال شده است: موجودى كه حق بالذات است و در حقانيت خود، نيازى به ديگرى ندارد، تبعيت از اراده اين موجود در حكم عقل عملى اولويت دارد از تبعيت اراده موجودى كه حق بالذات نيست و براى يافتن حق، نيازمند هدايتگرى است تا او را به حق هدايت و دلالت كند. بنابراين، اراده موجود هادى بالذات اصلى و برتر از اراده موجودى است كه غير مهتدى بالذات است. ازاين رو، در سه آيه پيش از اين، خداوند خود را حق محض معرفى مى كند كه باطل هيچ راهى در ذات، صفات و افعالش ندارد: فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُون (يونس: 32)؛ پس آن خداوند پروردگار حقيقى شماست و پس از حقيقت، جز گمراهى چيست؟ پس چگونه و به كجا بازگردانده مى شويد؟!

توصيف ربّ با حق با عبارت فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ چنين تبيين شده كه در وراى حق، تنها گمراهى و ضلالت است؛ زيرا وقتى ربوبيت خداى تعالى ربوبيتى حق باشد، قهرا هدايت در پيروى آن ربوبيت و در پرستش آن مقام است؛ زيرا هدايت تنها با حق است و نه غير آن، و نزد غير حق، كه همان باطل باشد، چيزى جز گمراهى نخواهد بود (طباطبائى، 1417ق، ج 10، ص 5). تنها خداوند است كه به حق ميان مردم داورى مى كند، نه غير او: وَاللَّهُ يقْضِى بِالْحَقِّ وَالَّذِينَ يدْعُونَ مِن دُونِهِ لَايقْضُونَ بِشَى ءٍ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (غافر: 30)؛ و خداست كه (درباره خلق و تدبير و تشريع) حكم مى كند و كسانى كه (مشركان) به جاى خدا مى خوانند هيچ حكمى صادر نتوانند كرد. همانا خداوند است كه شنوا و بيناست.

بالذات بودن حيات خداوند: وصف حيات در آيات بسيارى از قرآن به كار رفته است؛ ازجمله در آيه 65 سوره غافر هُوَ الْحَى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ... كه تعبير هو الحىّ در آن اطلاق دارد و به هيچ وجه مقيد نمى شود. علاوه بر اين، انحصار را هم افاده مى كند. در نتيجه، معنايش چنين مى شود: تنها خداى تعالى حياتى دارد كه دستخوش مرگ و زوال نمى شود. پس خداى تعالى حىّ بالذات است و هر زنده ديگرى با احياى او داراى حيات مى شود. و چون او حىّ بالذات است و ديگران حىّ به وسيله غير، در نتيجه، تنها كسى ذاتا مستحق عبادت است كه حياتش نيز بالذات باشد و او خداى تعالى است. به همين سبب، دنبال جمله مورد بحث فرمود: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (طباطبائى، 1417ق، ج 17، ص 34)؛ يعنى چون اوست كه حيات دارد. پس تنها اوست كه الوهيت دارد، و الوهيت مستلزم ربوبيت است و از لوازم ربوبيت الهى، حاكميت است. ازاين رو، در ادامه، اين برترى بالذات ـ انحصار حيات ـ را برهان قرار داده، به طور مطلق، به توحيد دعوت مى كند و مى فرمايد: دين يعنى نظام حاكميت تشريع ـ را براى او خالص كنيد؛ يعنى چون تنها او حىّ بالذات است و نه ديگرى، و چون تنها اوست كه استحقاقش براى پرستش ذاتى است، بنابراين، حق حاكميت و تشريع مختص اوست.

خلاصه آنكه برترى ذاتى از ناحيه حيات، عنصرى است كه موجب حق حاكميت مى شود، وگرنه معنا نداشت كه بفرمايد شريكى غير او را اطاعت نكنيد و در حاكميت تشريعى ـ كه با كلمه دين از آن تعبير نموده است ـ تنها او را اطاعت كنيد.

قهّاريت و عزت الهى: از ديگر اوصاف براى نشان دادن برترى ذاتى خداوند در حاكميت، قهّاريت او در وحدت و يكتايى است. خداوند متعال واحد بودن خود را با وصف قهّاريت توصيف نموده است تا نشان دهد كه هيچ قهر و اجبارى از ناحيه غير در كارش نيست و ذات متعالى او اقتضاى برترى بر غير دارد. قهار يعنى: بر هر چيز قاهر به ذات و صفات. در نتيجه، هيچ چيزى در ذاتش و وجودش مستقل از ذات و وجود خدا نبوده، و در صفات و آثار وجودى اش از او مستغنى نيست. پس تمامى عالم نسبت به او ذليل و خوارند و مملوك ومحتاج اويند(همان،ج17،ص236).

اين وصف در آيه 39 سوره يوسف نيز آمده است: أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيرٌ أَم ِاللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّار. علت قهاريت خداوند اين است كه هم در ذات و هم در صفات، واحد است و هيچ چيزى در قبالش نيست، مگر آنكه به وسيله او موجود است، نه مستقل در وجود، و هيچ صفتى كه داراى حقيقت و واقعيت باشد تصور نمى شود، مگر اينكه عين ذات اوست و در نتيجه، او بر هر چيزى قاهر است و هيچ چيزى بر او قاهر نيست. حضرت يوسف عليه السلام با اين تعبير، بر خصم احتجاج كرد تا حاكميت الهى را به اثبات برساند و بفهماند واحد و قهار بودن خداى تعالى هر تفرقه اى را كه ميان ذات و صفات فرض شود، باطل مى سازد. پس هر كه ذات خداى را بپرستد، هم ذات و هم صفات را پرستيده است؛ يعنى اگر علم او را بپرستد ذات او را هم پرستيده است، و اگر علم او را بپرستد و ذاتش را نپرستد نه او را پرستيده است و نه علم او را. پس تنها عبادت او متعين است، نه ديگر خدايان؛ زيرا ممكن نيست ارباب متفرق فرض شود و در عين حال، تفرقه در عبادت لازم نيايد (همان، ج 11، ص 175).

همچنين خداوند براى اثبات حاكميتش در قيامت، خود را با وصف قهّاريت توصيف كرده است تا غلبه و سلطه را برساند: ... وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (ابراهيم: 48)؛ بروز مردم براى خدا در آن روز ناشى از يكتايى اوست، و اينكه تنها اوست كه وجود هر چيز قائم به او است، و تنها اوست كه هر مؤثرى غير خودش را خرد مى كند. پس چيزى ميان خدا و ايشان حايل نيست، و چون حايل نيست پس ايشان براى خدابارزند،آن هم بارزمطلق(همان،ج22،ص88).

2. علم بى پايان و خطاناپذير

خداوند در بسيارى از آيات، حاكميت و سلطنت خود را مستلزم علم بى پايان خويش مى داند؛ چراكه از عناصر مهمى كه براى تدبير و اداره عالم به طور عام و جامعه به طور خاص لازم است، آگاهى و علم به تمام جوانب آن جامعه است. ازاين رو، در آيه الكرسى ـ همان گونه كه اشاره شد ـ يكى از مؤلفه هاى سلطنت خويش را با اين وصف بيان مى كند: يعْلَمُ ما بَينَ أَيديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يحيطُونَ بِشَى ءٍ مِنْ عِلْمِهِ. همچنين در چند آيه قبل از آن، يعنى در آيه 247 سوره بقره، در ماجراى اعطاى ملك به طالوت، دو مؤلفه علم و قدرت را براى او ذكر مى نمايد: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكا قالُوا أَنَّى يكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَينا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ؛ پيامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب) كرده است. گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟! گفت: خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت)جسم،وسعت بخشيده است. خداوند ملكش را به هر كس بخواهد، مى بخشد و احسان خداوند وسيع است و (ازلياقت افرادبراى منصب ها) آگاه است.

در آيه 115 همين سوره وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَينَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ، خداوند متعال با اشاره به وسعت ملك خود، به آگاهى داشتن قلمرو خود از هر حيثى خبر مى دهد. جمله إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ درواقع، تعليلى است كه ربوبيت الهى در عالم را توجيه مى كند (طباطبائى، 1417ق، ج 1، ص 259). يعنى: بيان واسع و عليم در ذيل آيه، براى اين است كه بفهماند ملك خدا و احاطه او بر شما انسان ها وسعت دارد و آگاهى علمى او نيز محدود به اندازه علوم بشرى نيست كه در تدبير، دايم محتاج ديگران باشد، بلكه علمى است وسيع و دايمى و داراى ثبوت و زوال ناپذير. ازاين رو، مالكيت خود را بر تمام مشرق و مغرب عالم بيان كرد. ازاين رو، شايستگى و قدرت براى تدبير و حاكميت بر انسان ها را دارد، بر خلاف انسان كه اگر در يك زمينه علم دارد در هزاران زمينه ديگر ناقص و محدود است.

در سوره حديد نيز پس از انحصار ملك و اشاره به حيات و قدرت، احاطه علمى خويش نسبت به همه عالم را متذكر شده است: لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (حديد: 2و3)؛ ملكيت حقيقى و حاكميت تام آسمان ها و زمين از آن اوست (زيرا خلق و حفظ و تدبير و فانى كردن همه در تحت اراده اوست)، مى ميراند و زنده مى كند، و او بر هر چيزى تواناست. اوست اول و آخر (موجودى است پيش از همه و پس از همه، اول سلسله علل و آخر و منتها اليه سلسله معلولات است) و پيدا (از نظر آثار و تجلّى صفات) و نهان (از نظر كنه و حقيقت ذات)، و او به همه چيز داناست.

يعنى: با اين اوصاف (حيات، قدرت و عليم بودن) است كه مالكيت حقيقى عالم منحصرا به دست اوست و با همين مقدمه، حاكميت عالم با جريان خلق و تدبير را در آيات بعد بيان مى كند: هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فىِ سِتَّةِ أَيامٍ... لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلىَ اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ يولِجُ الّلَيلَ فىِ النَهَارِ وَ يولِجُ النَهارَ فىِ اللَّيلِ وَ هُوَ عَلِيمُ بِذَاتِ الصُّدُورِ ءَامِنُواْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنفِقُواْ... (حديد: 3ـ7).

در جاى ديگر، به رسولش تعليم مى دهد در مقام دعا، حاكميت او را در رفع اختلاف، با جمله عالِمَ الْغَيبِ وَ الشَّهادَة توصيف كند: قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَيبِ وَ الشَّهادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَينَ عِبادِكَ فى ما كانُوا فيهِ يخْتَلِفُون (زمر: 46)؛ بگو خداوندا، اى آفريننده آسمان ها و زمين، داناى نهان و آشكار، تويى كه در ميان بندگانت در آنچه (در دنيا) اختلاف مى كردند (در عالم آخرت) داورى خواهى كرد. اين عبارت مى رساند كه ديگران، كه غيب برايشان مشهود نيست، حق حاكميت در رفع اختلاف و نزاع، چه در جريان هاى سياسى و چه در جريان هاى اجتماعى و مانند آن را ندارند. نظير همين تعبير را در ماجراى حاكميتش در روزى كه بساط خلقت و حكومتش را در دنيا جمع كند، بيان مى دارد: وَ لَهُ الْمُلْكُ يوْمَ ينْفَخُ فِى الصُّورِ عالِمُ الْغَيبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْخَبيرُ (انعام: 73)؛ روزى كه در صور دميده شود مالكيت و حاكميت (مطلق اشيا) از آن اوست. داناى نهان و آشكار است، و او حكيم و آگاه است.

3. تدبير حقيقى موجودات

تدبير در لغت، به معناى عاقبت انديشى است (فيروزآبادى، بى تا، ج 2، ص 27)، و تدبير امر به معناى حكم و تقدير نمودن به حسب حكمت است و فاعلى كه به سبب مصيب واقع شدن، به آخر و عاقبت فعلش نظر دارد تا بدانچه مى ترسد نيفتند (زمخشرى، بى تا، ج 2، ص 225). شيخ طوسى در ذيل آيه إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ يدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ اِلَّا مِن بَعْدِ اِذْنِهِ ذَالِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ، جمله يدبّر الامر را به مالكيت تدبير و تصرّف خلق بين الامر و النهى تفسير كرده است (طوسى، بى تا، ج 5، ص 334).

بنابراين، خود وصف تدبير امر متضمن دليل بر حصر سلطنت و حاكميت در ذات حق تعالى است؛ چراكه علم به عاقبت امور از لوازم سلطنت و حاكميت است و حاكميت بر مردم به معناى تعيين سرنوشت و عاقبت مردم است و نياز به آگاهى از آينده اشيا دارد كه منحصرا در اختيار خداى متعال است؛ زيرا تدبير به علم و آگاهى مدبر وابسته است و حاكم بايد بداند چه حكم و دستورى مى تواند جامعه را به سعادت برساند، و جامعه با چه نوع رابطه و رفتارى به بهترين سرنوشت مى رسد و اين علم (عاقبت شناسى) منحصرا در اختيار خدايى است كه عالم الغيب و الشهاده است. بنابراين، وصف يدبر الامر مفيد حصر حاكميت در خداى متعال است. بدين روى، در بسيارى از آياتى كه در آنها به حصر تدبير و ولايت و حاكميت در ذات خداى متعال اشاره شده، به سبب (عالم الغيب و الشهاده بودن) نيز اشاره شده است؛ نظير آيه 46 سوره زمر قُلِ اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عَالِمَ الْغَيبِ وَالشَّهَادَةِ أَنتَ تَحْكُمُ بَينَ عِبَادِكَ فِى مَا كَانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ بگو خداوندا، اى آفريننده آسمان ها و زمين، داناى نهان و آشكار، تويى كه در ميان بندگانت در آنچه (در دنيا) اختلاف مى كردند داورى خواهى كرد (اراكى، www.majlesekhobregan.ir)

اگرچه ممكن است تدبير امر همه جا به معناى ربوبيت تشريعى نباشد، بلكه گاهى اشاره به ربوبيت تكوينى خداوندباشد،اماچون ربوبيت تكوينى خداوند منشأ ربوبيت تشريعى اوست و به همان سبب كه همه شئون آفريدگان به دست اوست، فقط او حق امر و نهى دارد. بنابراين، در هر صورت مدعا ثابت است.

4. انحصار مالكيت

ازجمله اوصاف و مؤلفه هاى حاكم، كه موجب مشروعيت مى شود، مالكيت اوست و كسى مى تواند حق تصرف در كسى يا چيزى داشته باشد و فرمان دهد كه مالك آن باشد و خداوند در جريان حاكميتش، در بسيارى از آيات قرآن به اين مسئله (ملك) استدلال مى كند، با اين بيان كه چون خداوند مالك همه عالم است، پس حق دارد كه در آن تصرف كند و حاكميت، كه حق فرمانروايى و امر و نهى است، تنها براى كسى كه صاحب ملك است، رواست.

از معناى لغوى واژه مُلك مى توان دريافت صريح ترين واژه در معناى حاكميت، سلطنت و قدرت سياسى همين واژه است. ملك در اختيار گرفتن اشيا به همراه اعمال حكم در آن است كه وقتى درباره انسان به كار رود به آن مَلِك مى گويند (راغب اصفهانى، 1380، ذيل واژه) و مملكت محل سلطنت مَلك را گويند و مُلك خدا همان سلطنت خداست (ابن منظور، 1414ق، ذيل واژه)، و به كسى كه متولى سلطنت مى شود مَلِك مى گويند (فيومى، 1414ق، ذيل واژه).

بنابراين، واژه مُلك در زبان عرب، به معناى سلطنت و حاكميت بر مردم است. در آيات كريمه قرآنى، تركيب ها و صيغه هاى متعددى از اين واژه در دلالت بر حصر حاكميت سلطنت بر مردم در خداى متعال آمده كه در ذيل، به چند نمونه اشاره مى كنيم:

1. قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء (آل عمران: 26)؛ بگو خداوندا، اى مالك حقيقى هر مملوك، و اى حاكم مطلق بر همه حكومت ها، به هر كه خواهى حكومت مى بخشى، و از هر كه خواهى حكومت را بازمى گيرى، و هر كه را خواهى عزت مى دهى، و هر كه را خواهى خوار مى گردانى، (حقيقت) خير در دست توست، حقا كه تو بر هر چيزى توانايى.

در اين آيه ـ همان گونه كه ملاحظه مى شود ـ خداى متعال به عنوان صاحب اصلى مُلك و پادشاهى معرفى شده و بر اين نكته تأكيد گرديده است كه اين جايگاه جز به وسيله خداى متعال در اختيار كسى قرار نمى گيرد، كه نتيجه آن نه تنها حصر حق اصلى حاكميت و سلطنت در خداى متعال است، بلكه افزون بر اين حصر، طريق مشروعيت حاكميت هر حاكم و سلطان ديگرى در نصب الهى است كه از آن با عبارت تؤتى الملك ياد شده است. حصر ايتاء الملك در خداى متعال، به صراحت بر اين معنا دلالت دارد كه هيچ موجودى حق حاكميت و سلطنت ندارد، مگر آنكه خداى متعال سلطنت و حاكميت را به او عطا كند.

بنابراين، آيه مزبور به صراحت، بر دو مطلب اصلى دلالت دارد: يكى حصر سلطنت و مُلك در ذات اقدس حق متعال كه عبارت مالك الملك بر اين حصر دلالت دارد. دوم حصر راه دستيابى مشروع به مُلك به ايتاء و عطاى آن از سوى خداى متعال كه افزون بر اينكه مدلول التزامى مالك الملك است، عبارت تُؤْتِى الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء بر آن دلالت دارد (اراكى، www.majlesekhobregan.ir).

2. يولِجُ اللَّيلَ فِى النَّهَارِ وَيولِجُ النَّهَارَ فِى اللَّيلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يجْرِى لِأَجَلٍ مُّسَمًّى ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكٍُ... (فاطر: 13ـ14)؛ خداوند شب را داخل روز و روز را داخل شب مى كند، و خورشيد و ماه را مسخر (اراده خود) نموده است كه هريك (در حركت مخصوص خود) براى مدتى مشخص جريان دارد. اين است خداوند، پروردگار شما، ملكيت حقيقى اشيا و حاكميت تكوينى جهان هستى از آن اوست... .

در اين آيه و آيات پيش از آن، ضمن بيان حاكميت خدا بر سراسر جهان هستى، با جمله له الملك، كه متضمن تقديم جار و مجرور بر متعلق است، حصر پادشاهى و سلطنت و حاكميت در خدا متعال اعلام گرديده است، و تصور اينكه مراد از ملك در اينجا صرفا ملك تكوينى است، صحيح به نظر نمى رسد؛ زيرا روشن است كه ملك در اينجا با الف و لام جنس آمده و مقيد به قيد خاصى نشده و حصر آن در ذات بارى تعالى، به معناى حصر جنس پادشاهى و ملك سلطنت در ذات بارى تعالى است. بنابراين، حاكميت و فرمان روايى الهى مطلق است و شامل حاكميت تكوينى و تشريعى مى شود. به عبارت ديگر، خداوند، هم مالك حقيقى تمام جهان هستى ـ ازجمله انسان ها ـ است، هم صاحب اختيار و فرمانرواى مطلق تمام شئون هستى؛ ازجمله تك تك انسان ها و تمام جوامع انسانى. افزون بر آن، جمله از اين، يعنى ذلكم اللّه ربكم، كه خطاب به انسان هاست، خود قرينه سياق روشنى است كه ملك در جمله بعد، ملك بر جامعه انسانى را نيز شامل مى شود (همان).

3. وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكا قَالُوَاْ أَنَّى يكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَينَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ يؤْتِى مُلْكَهُ مَن يشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (بقره: 247)؛ پيامبرشان به آنان گفت: همانا خداوند طالوت را براى شما به عنوان فرمانروا برانگيخت. گفتند: چگونه او را بر ما فرمانروايى است، درحالى كه ما به فرمانروايى از او سزاوارتريم، و به او وسعت مالى داده نشده است؟! (پيامبرشان) گفت: بى ترديد، خدا او را بر شما برگزيده و او را در دانش و نيروى بدنى فزونى بخشيده است، و خدا ملك و شاهى خود را به هر كس بخواهد، مى دهد، و خدا گشايشگر و داناست.

اين آيه پاسخ خداى متعال به اعتراض بنى اسرائيل در نصب طالوت به سلطنت است و دلالت دارد بر اينكه ملك و سلطنت منحصرا از آن خداى متعال است: وَاللّهُ يؤْتِى مُلْكَهُ مَن يشَاء. حقانيت و مشروعيت سلطنت مخصوص خدا و كسى است كه از سوى او براى اين منصب برگزيده شود.

آنچه بر اختصاص حق سلطنت و مُلك به خداى متعال دلالت صريح دارد، اضافه ملك به ضمير عائد به ذات بارى تعالى است: وَاللّهُ يؤْتِى مُلْكَهُكه اضافه لاميه و مفيد اختصاص است و معناى ديگرى جز اختصاص از آن محتمل نيست (طباطبائى، 1417ق، ج 2، ص 28). از سوى ديگر، مُلك الهى شامل تمام عالم مى شود؛ چنان كه در آيات ديگر، تصريح شده است: للّه ملك السموات و الارض. بنابراين، معناى آيه چنين است: خداوند از تمام ملك عالم، كه مختص اوست، به هركه بخواهد اعطا مى كند.

دليل ديگر بر اين حصر، ارتكاز متشرّعان بنى اسرائيل است مبنى بر اينكه حق حاكميت مخصوص خداست و ازاين رو، براى تعيين حاكم و سلطان به سراغ پيامبر رفتند و از او درخواست سلطان نمودند. اين درخواست مبتنى بر باور دينى آنان ـ يا آنچه در عرف اصولى ما از آن به ارتكاز متشرعه تعبير مى شود ـ بود كه پادشاه و سلطان را بايد خداوند معين فرمايد؛ زيرا حق پادشاهى و سلطنت مخصوص اوست. پيامبر خدا نيز اين ارتكاز متشرعه را تأييد كرد و قرآن كريم نيز با نقل آن و عدم نسخ آن، صحتش را تأييد نمود. خداى متعال در پاسخ درخواست آنان، طالوت را به سلطنت و رهبرى سياسى آنان برگزيد: وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكا و پس از اعتراض اسرائيليان بر اين مطلب، تأكيد نمود كه سلطنت و ملك حق مخصوص خداست و كسى حق دخالت در حاكميت را، كه حوزه اختصاصى اوست، ندارند (اراكى، www.majlesekhobregan.ir).

5. حق كيفر و الزام آورى

معنا و مفهوم حاكميت درواقع حق الزام داشتن است. اگر حاكم اوامرش الزام آور نباشد هر كسى از اراده او تخلف مى كند، و كسى مى تواند اين الزام را داشته باشد كه حق تصرف در ملك خويش را دارد، و مالك است كه مى تواند در ملك خود تصرف كند... حاكم كسى است كه حق دارد محكوم را به عمل به دستور و فرمان خويش وادارد، و او را به انجام آن ملزم سازد، به گونه اى كه اگر محكوم از فرمان حاكم سرپيچى كند، از نظر عقل عملى مستحق كيفر و مجازات است. و كسى اين حق را دارد كه خالق و رازق باشد؛ زيرا كسى كه خالق و رازق نيست حقى بر ديگرى ندارد كه توجيه كننده حق الزام او باشد. هر جا حق الزامى باشد يعنى دستورِ دارنده حق الزام، براى طرف ديگر الزام آور است و سرپيچى او از دستور صاحب حق الزام جرم و گناه به شمار مى آيد، درحالى كه هيچ دليلى وجود ندارد كه طرف ديگر را به اين دستور ملزم كند. بنابراين، الزام كننده حق الزام ندارد، و درصورتى كه ـ با وجود فقدان حق الزام ـ نسبت به الزام ديگرى به عمل به فرمان خويش اقدام كند ستم روا داشته و از مرز حق و عدل فراتر رفته است. كسى كه آفريننده يك موجود يا روزى دهنده اوست، يعنى هستى او در اختيار آفريننده و روزى دهنده است، همين آفرينندگى و روزى دهندگى توجيه كننده حق الزام آفريننده و روزى دهنده است.

به طوركلى، بيشتر آياتى كه به نوعى مسئله حاكميت را مطرح مى كند به اين ويژگى حق الزام و عقاب اشاره دارد كه نشانگر قوام امر حاكميت به آن است، و اين آيات بيان مى دارد كه چون خداوند بر هر چيزى قدرت دارد و مى تواند هر كسى را كيفر و عقاب كند ازاين رو، حق حاكميت از آن اوست. برخى از آيات در اين زمينه:

ـ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يُعَذِّبُ مَن يَشَاء وَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (مائده: 40)؛ آيا ندانسته اى كه سلطه و مالكيت حقيقى آسمان ها و زمين از آن خداوند است؟! (چه آنكه آفرينش و حفظ و تدبير و اعدام همه در تحت اراده اوست.) هركس را بخواهد (به اقتضاى عدل و حكمت) عذاب مى كند و هركس رابخواهد(به اقتضاى رحمت) مى آمرزد، و خداوند بر همه چيز تواناست.

ـ لِّلَّهِ ما فِي السَّمَاواتِ وَمَا فِي الأَرْضِ وَإِن تُبْدُواْ مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاء وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (بقره: 284)؛ براى اوست آنچه در آسمان ها و زمين است، و اگر آنچه را در وجودتان است آشكار كنيد يا پنهانش داريد خداوند شما را بدان محاسبه مى كند. پس براى هركس بخواهد مى بخشايد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند، و خداوند بر همه چيز تواناست.

ـ وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ وَيَوْمَ يَقُولُ كُن فَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَلَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّوَرِ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ (انعام: 73)؛ و اوست كه آسمان ها و زمين را به حق (براى هدفى والا و عقلانى) آفريده است، و روزى كه مى گويد: باش (و هر زمانى هر جزئى از اجزاى جهان هستى را يا تمام آن را، يا فنا و زوال آن را و يا قيام قيامت را اراده كند) بى درنگ هست. گفتاراوحق است، و روزى كه در صور دميده شود مالكيت و حاكميت (مطلق اشيا) از آن اوست. داناى نهان و آشكاراست،واوست حكيم وآگاه.

آنچه كه در اين آيات به عنوان شاهد بيان شده مربوط به پنجمين اصل مؤلفه، يعنى حق كيفر و عقاب به دنبال الزام در اوامر الهى است كه تعابير يعَذِّبُ مَن يشَاء وَ يغْفِرُ لِمَن يشَاء در آن آمده و بحث خالق و رازق بودن مربوط به تعليل اين اصل است؛ يعنى تنها كسى كه خالق باشد، چون مالك است، مى تواند چنين الزام آورى و عقاب داشته باشد؛ چنان كه در بسيارى از آيات، به اين تعليل اشاره شده است؛ نظير:

ـ وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (قصص: 68)؛

ـ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (انعام: 102)؛

ـ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لَّا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (غافر: 62)؛

ـ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يُعَذِّبُ مَن يَشَاء... وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (مائده: 40)؛

ـ وَلِلّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاء وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(آل عمران: 129).

اقتران انحصار ملك در خداى متعال در آيات مزبور با مسئله كيفر و بخشش، نشانگر اين است كه حق كيفر مخصوص آفريننده و مولاى حقيقى است و ديگرى حق كيفر و مجازات ندارد. همچنين بيشتر آياتى كه به ماجراى معاد و قيامت با تعابيرى مثل وَاِليه تُرجَعون استناد دارد، مى رساند كه چون تنها مرجع و منتها براى حساب، رجوع به پروردگار است، پس تنها او حق حاكميت دارد.

نتيجه گيرى

از مجموع آنچه بيان شد، روشن گرديد كه حاكميت، كه همان قدرت بر امر و نهى است، تنها وقتى به حق و مشروع است كه اولاً، حاكم از نوعى برترى ذاتى برخوردار باشد تا موجب الزام شود. ثانيا، حاكم بر اساس حق حكم كند و ذاتا هادى به حق باشد، و منافع او را از حكم بر اساس حق و عدالت باز ندارد. ثالثا، حاكم قدرت تدبير امور را داشته باشد. رابعا، حاكم به سبب مالكيت اجازه تصرف و امر و نهى داشته باشد. همچنين حق الزام داشته و در صورت تخلف از حكم، از حق كيفر و عقاب برخوردار باشد. آيات قرآن در عين آنكه حق حاكميت را منحصر در خداوند متعال مى داند، غالبا همين ويژگى ها را برمى شمرد. برخى آيات دربردارنده مجموع اين ويژگى ها و برخى آيات مرتبط با يكى از اين اوصاف است كه از هر دسته نمونه هايى ذكر شد.

منابع

ابن منظور، محمدبن مكرم،1414ق، لسان العرب،بيروت، دارصادر.

اراكى، محسن، فقه نظام سياسى، در: www.majlesekhobregan.ir

ـــــ ، 1428ق، نظرية الحكم فى الاسلام، قم، مجمع الفكرالاسلامى.

حاتمى، محمدرضا، 1384، مبانى مشروعيت حكومت در انديشه سياسى شيعه، تهران، مجتمع علمى فرهنگى مجد.

دال، رابرت، 1364، تجزيه و تحليل جديد سياست، تهران، بى نا.

راغب اصفهانى، حسين بن محمد، 1416ق، مفردات الفاظ القرآن، بيروت، دارالشاميه.

زمخشرى، محمودبن عمر، 1407ق، الكشاف، بيروت، دارالكتب العربى.

طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، قم، جامعه مدرسين.

طوسى، محمدبن حسن، بى تا، التبيان، بيروت، دار الاحياءالتراث العربى.

عبدالحميد، ابومحمد، 1370، مبانى سياست (جامعه شناسى سياسى)، تهران، توس.

عبدالمعز نصر، محمد، بى تا، فى النظريات و النظم السياسيه، بيروت، دارالنهضه العربيه.

فيروزآبادى، محمدبن يعقوب، بى تا، القاموس المحيط، بيروت، دار الاحياءالتراث العربى.

فيومى، احمدبن محمد، 1414ق، المصباح المنير، قم، دارالهجره.

لاريجانى، صادق، 1376، رويكرد نظام سياسى، معرفت، ش 25.

ـــــ ، 1377، مبانى حكومت دينى، انديشه حوزه، ش 10، ص 52ـ59.

لاريجانى، محمدجواد، 1372، نقد ديندارى و مدرنيسم (مجموعه مقالات)، تهران، اطلاعات.

مصباح، مجتبى، 1390، بنيادى ترين انديشه ها، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

مصباح، محمدتقى، 1369، بحثى ساده و كوتاه پيرامون حكومت اسلامى و ولايت فقيه، تهران، سازمان تبليغات اسلامى.

نوروزى، محمدجواد، 1380، درآمدى بر نظام سياسى اسلام، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.