جايگاه موعظه و تذكر در تربيت دينى از منظر علّامه طباطبائى در تفسير الميزان

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

سال بيست و سوم ـ شماره 202- مهر 1393

سيدحسن بطحائى گلپايگانى :  استاديار گروه معارف اسلامى دانشگاه پيام نور. bathayi@gmail.com

 دريافت: 25/11/92               پذيرش: 11/5/93

چكيده

از روش‏هاى تربيت دينى «تذكر» و «موعظه» است. موعظه دعوت به نيكى توأم با خيرخواهى و رقت قلب است. واژه هم‏معناى آن، «نصيحت» و «تذكر» است كه به‏معناى پند و اندرز مشفقانه به انگيزه اصلاح و تربيت مى‏باشد. موعظه حسنه در قرآن به‏عنوان روش تربيت دينى در موضوعات اعتقادى و مسائل اخلاقى و اعمال و آداب عبادى به كار رفته است. علّامه طباطبائى با توجه به آيات قرآن، بر اين باور است كه اگر واعظ و متعظ از شرايط علمى و اخلاقى و اعتقادى مناسبى برخوردار باشند، و نيز محتواى وعظ و اندرز دعوت به خدا باشد، سبب بيدارى دل‏ها و تربيت و تهذيب نفوس انسان‏ها مى‏شود. يادآورى نعمت‏ها و حوادث تاريخى در قرآن براى غفلت‏زدايى و رشد تربيت دينى آمده است. در اين پژوهش، تفسير و تحليل آيات موعظه و واژه‏هاى مرتبط آن، با توجه به ديدگاه تفسيرى علّامه طباطبائى در تفسير الميزان مورد تحقيق و ارزيابى قرار گرفته است.

 

كليدواژه‏ها: موعظه، نصيحت، تذكر، تربيت، تفسير الميزان، علّامه طباطبائى.

 

مقدّمه

از راه هاى تربيت دينى، موعظه و تذكر است. به اين معنا كه موعظه چه نقشى در تربيت، به ويژه تربيت دينى دارد؟ قلمرو موعظه و نصيحت در قرآن در چه مواردى است؟ روش هاى انذار در عفلت زدايى، شرايط و موانع پذيرش وعظ از ديدگاه قرآن و نگاه تفسيرى علّامه طباطبائى در تفسير الميزان كدام است؟ خداوند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داده است كه با حكمت و موعظه نيكو و جدال نيكو مردم را به خدا دعوت كند. روش حكمت، دعوت به خدا از راه برهان و مخاطب آن، عقل است؛ ولى روش موعظه توجه به قلب و عواطف انسان است كه با سخنان نيكو و رأفت و مهربانى، انسان ها را به اعمال نيك و اخلاق پسنديده دعوت مى كند. در متون اسلامى توجه ويژه اى به موعظه به منزله يك روش كارآمد تربيتى شده است. برخلاف تعليم، كه آموزشِ نادانسته هاى انسان به اوست، موعظه، تذكر و يادآورى دانش ها و برانگيختن احساس و عواطف انسان است؛ همان گونه كه قرآن مى فرمايد: يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (نحل: 90). انسان ها غالبا فوايد و آثار خوبى و بدى اعمال را به حكم الهام الهى و فطرت حق گرايى و يا تعليم و آموزش مى دانند، ولى به دليل گرايش هاى نفسانى از آنها غافل شده و فراموش مى كنند؛ ازاين رو، نقش واعظ بيدار كردن فطرت انسانى، يادآورى نعمت هاى فراموش شده، و برانگيختن عقول بشرى است؛ همان گونه كه اميرالمؤمنين على عليه السلامنقش پيامبران را اين گونه بيان كرده است (ر.ك. نهج البلاغه، بى تا، خ سوم). در قرآن، از وحى الهى و كتب آسمانى به عنوان تذكره و موعظه و ذكر (مزمل 19؛ مائده: 46؛ آل عمران: 138؛ يس: 11) و از رسول اكرم صلى الله عليه و آلهبه عنوان مذكر (غاشيه: 21) ياد شده است. اولين واعظ از منظر وحى، خداى تعالى است كه در موارد بسيارى، ازجمله: نهى از تهمت به زنان پاك دامن، رباخوارى، تحكيم كانون خانواده، امانتدارى، پرهيز از جدال با بدانديشان، مبارزه در راه خدا (نور: 17؛ بقره: 231و275؛ نساء: 34؛ طلاق: 58؛ نساء: 66) پند و اندرز داده و از كتاب هاى آسمانى و آيات تشريعى و تكوينى و قصص قرآنى، به عنوان پندآموز و ناصح ياد شده است (قمر: 17، 22،32و40؛ يونس: 57؛ اعراف: 145؛ مائده: 46؛ هود: 120؛ آل عمران: 138؛ اعراف: 164). از منظر وحى (اعراف: 164) نصيحت و موعظه، يك تكليف همگانى مانند امر به معروف و نهى از منكر است كه بر همه لازم است (طباطبائى، 1417ق، ج 7، ص 295). و پندپذيرنده هم تمام افراد انسانى و انبياى الهى مى باشد (هود: 46)، حتى اولياى خدا مانند رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم در مواردى از ديگران درخواست موعظه مى كردند (صدوق، 1413ق، ج 4، ص 33).

اگرچه درباره نقش موعظه در تربيت دينى پژوهش هايى صورت گرفته، ولى درباره جايگاه موعظه و تذكر در تربيت دينى در قران از ديدگاه علّامه طباطبائى با محوريت تفسير الميزان به تفصيل، مقاله و يا كتابى يافت نشد، ازاين رو، مى توان گفت اين جهت از نوآورى اين پژوهش شمرده مى شود.

1. مبانى نظرى و مفهوم شناسى

موعظه از ريشه وعظ به معناى پند و اندرز، دعوت به بندگى و خشوع، و نهى از زشتى و گناه همراه با ترساندن از فرجام بدى هاست (طريحى، 1372، ج 4، ص 293؛ فراهيدى، 1410ق، ج 2، ص 228؛ راغب اصفهانى، 1412ق، ج 1، ص 876). واژه مرتبط و نزديك آن، نصيحت از ريشه نصح است. نصيحت به معناى پند و اندرز مشفقانه است كه به انگيزه اصلاح و تربيت با نيت خيرخواهانه انجام مى شود (راغب اصفهانى، 1412ق، ج 1، ص 808). تذكره و تذكر نيز به معناى پند دادن و چيزى را به ياد كسى آوردن، نزديك به معناى موعظه است و ضد آن، غفلت و فراموشى است (همان، ج 1، ص 328؛ مصطفوى، 1360، ج 3، ص 317). همان گونه كه در وصف قرآن، تذكره (مزمل: 19) به معناى پند و اندرز آمده است (زمخشرى، 1407ق، ج 4، ص 642؛ فيض كاشانى، 1424ق، ج 5، ص 243).

مفسران هم، موعظه را به همان معناى لغوى اخذ كرده و نوشته اند: موعظه بيان آن چيزهايى است كه حذر كردن از آنها لازم و رغبت در آنها واجب است و انسان را به صلاح و درستى دعوت كند و از فساد و بدبختى باز دارد (طبرسى، 1372، ج 5، ص 178؛ طوسى، بى تا، ج 5، ص 395؛ فخررازى، 1420ق، ج 7، ص 298). علّامه طباطبائى هم با توجه به معناى لغوى موعظه مى نويسد: موعظه بيانى است كه سبب نرمى نفس، رقت قلب و اصلاح حال فرد مى شود (طباطبائى، 1417ق، ج 12، ص 372؛ ج 16، ص 388). تربيت از ريشه ربو، به معناى زيادى و فزونى است (راغب اصفهانى، 1412ق، ج 1، ص 34) و در اصطلاح، فراهم آوردن موجبات فزونى و پرورش و تهذيب نفس است؛ چراكه تهذيب نفس، مايه فراهم آوردن زمينه ها و عوامل شكوفاسازى استعدادهاى آدمى در جهت رشد و تكامل اختيارى انسان مى شود؛ ازاين روست كه مى توان تهذيب را تربيت دانست (باقرى، 1376، ص 37). درباره رابطه موعظه با تربيت، علّامه طباطبائى مى نويسد: تذكر، يادآوردن معارف و صفات اخلاقى است كه در فطرت انسان ها نهفته كه به خاطر غفلت دچار فراموشى شده كه نتيجه تذكر و موعظه، بيدارى از غفلت و فراموشى و پرورش استعدادهاى نهفته آدمى است (طباطبائى، 1417ق، ج 15، ص 236). در قرآن كريم، از واژه تربيت به تزكيه نفس تعبير شده است (بقره: 151)، كه تداعى كننده همان فرايند زمينه سازى رشد و شكوفايى است. مرحوم علّامه در اين باره مى نويسد: كلمه "تزكيه" به معناى تطهير است كه عبارت از پاك شدن نفس از اعتقادات فاسد و ملكات رذيله و اعمال فاسد مى شود (طباطبائى، 1417ق، ج 1، ص 330).

خداوند در قرآن به پيامبر دستور داده است كه با موعظه حسنه مردم را به خدا دعوت كند: ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ (نحل: 125). به حجت و يقينى كه مفيد ظن و گمان، و ثمره اش اقناع باشد، موعظه حسنه مى گويند، و اگر هدف، ارائه دليل براى الزام خصم باشد، به آن جدل مى گويند (سميح دغيم، 2001، ص 801). طبرسى مى نويسد: موعظه نيكو، تشويق مردم به ترك زشتى ها و انجام كارهاى پسنديده است. واعظ با سخن نيكو، دل هاى مردم را نرم كرده و بذر خشوع و خضوع را در دل هاى مردم مى افشاند (طبرسى، 1360، ج 6، ص 605). برخلاف روش حكمت كه از بعد عقلى و ادراكى با مردم سخن مى گويند، در موعظه و اندرز، بيشتر بر جنبه عاطفى تأكيد مى شود كه با تحريك احساسات و عواطف دينى و انسانى مى توان انسان ها را به طرف حق دعوت كرد. ازاين رو، روش مناسبى براى تربيت دينى و رشد فضايل اخلاقى و دعوت به خداست.

 

2. نقش موعظه در تربيت

تأثير و تأثر ناشى از شنيدن پيام، مسيرى دو سويه است؛ طرفى كه از علم بيشترى برخوردار باشد، موقعيت بالاترى در تأثير دارد. محمد قطب تحت عنوان تربيت با پند و اندرز مى گويد: استعدادى در جان آدمى است كه تحت تأثير سخن قرار مى گيرد، كه اگر تكرار شود، تأثيرش ماندگار مى شود (سيد قطب، بى تا، ص 254). از سوى ديگر، انسان داراى ابعاد مختلف مادى، علمى، عاطفى، اخلاقى و دينى است. علم اخلاق با شناسايى صفت هاى پسنديده و ناپسند و راهِ به كار بستن آنها، درصدد رشد بُعد اخلاقى انسان است، درحالى كه تعليم و تربيت بر آن است كه تمام ابعاد وجودى انسان، از جمله بعد اخلاقى او را به رشد و كمال برساند. بنابراين، هدايت بعد اخلاقى انسان به سوى رشد و كمال، در علم اخلاق و تعليم و تربيت مشترك است و اخلاق، جزئى از تعليم و تربيت به شمار مى رود (شاملى، 1386، ص 106ـ111). بر اين اساس، موعظه و نصيحت براى تحقق تربيت اخلاقى، بخشى از علم اخلاق است كه رسالت آن، تهذيب اخلاق و خودسازى است؛ با اين تفاوت كه تربيت اخلاقى همانند ديگر علوم تربيتى، ناظر به رابطه متربى با مربى است، اما در مباحث اخلاقى آنچه اهميت دارد تحقق صفات پسنديده در نفس آدمى است. آراسته شدن به اخلاق پسنديده و پيراستگى از زشتى هاى اخلاقى، از عوامل اساسى در بهره مندى از سعادت دنيوى و رستگارى اخروى است؛ ازاين رو، تهذيب نفس و پرورش اخلاقى از اهداف برانگيختن پيامبران به شمار مى رود.

در قرآن كريم براى فرهنگ تربيتى معمولاً به جاى واژه تربيت، از تزكيه نفس تعبير شده است، كه تداعى كننده فراهم آورى زمينه هاى رشد و شكوفايى است. پيامبران پس از دريافت آموزه هاى وحيانى و ابلاغ آن به پيروان خود، مى كوشند راه خوديابى و خودسازى را براى آنان هموار كنند (باقرى، 1376، ص 23). قرآن كريم مى فرمايد: كَما أَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يتْلُوا عَلَيكُمْ آياتِنا وَ يزَكِّيكُمْ وَ يعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة (بقره: 151). تزكيه مصدر باب تفعيل، به معناى نمو و رشد، ملازم خير و بركت است.

علّامه طباطبائى در اين باره مى نويسد: كلمه "تزكيه" به معناى تطهير است و تطهير عبارت است از زايل كردن پليدى ها و آلودگى ها. در نتيجه، تطهير شامل پاك شدن از اعتقادات فاسد چون شرك، و ملكات رذيله چون تكبر و بخل، و اعمال فاسد و نكوهيده چون كشتن و زنا و شراب خوارى مى شود و تعليم كتاب و حكمت شامل تمامى معارف اصولى و فروع دين مى گردد(طباطبائى،1417ق،ج1،ص330).

موعظه ازآن روكه با بيان زيبا و خيرخواهى همراه است، تأثير زيادى در تهذيب نفس و تربيت دارد. خداى تعالى چهار مرحله از مراحل تربيت و تكامل انسان را شرح داده كه آغاز آن موعظه و نتيجه آن تهذيب نفس و طهارت باطنى است؛ يعنى: موعظه از طرف خدا، پاك سازى روح انسان از انواع رذايل اخلاقى كه با شفاى دلها از آن ياد شده، هدايت پس از پاك سازى و مرحله اى كه انسان مشمول رحمت و نعمت خدا مى شود: يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ(يونس: 57).

مرحوم علّامه درباره رابطه اين مراحل به ويژه نقش موعظه در تربيت، مى نويسد: قرآن در اولين برخورد با مؤمنين، آنان را مى يابد كه دچار غفلت شده، باطن آنان به ظلمت هاى شك و ريب، تاريك شده و دل هايشان را به انواع رذايل و صفات و حالات خبيثه بيمار ساخته؛ ازاين رو، با مواعظ حسنه اندرز مى دهد تا از غفلت بيدار شوند و از هر نيت فاسد و عمل زشت نهى كرده و به سوى خير و سعادت وادارشان مى سازد. و در مرحله دوم، پاك سازى باطن آنان از هر صفت خبيث و زشت است و به طور دايم آفاتى را از عقل آنان و بيمارى هايى را از دل آنان، يكى پس از ديگرى زايل مى سازد، تا جايى كه بكلى رذايل باطنى انسان هاى مؤمن را برطرف كند. در مرحله سوم، به سوى معارف حقه و اخلاق كريمه و اعمال صالح راهنمايى مى كند، آن هم دلالتى با لطف و مهربانى؛ به اين معنا كه در دلالتش درجات را رعايت مى كند، به گونه اى كه دست آدمى را گرفته پا به پا مى برد و او را منزل به منزل نزديك مى كند تا در آخر به سرمنزل مقربين رسانيده، به فوز مخصوص به مخلصين رستگار سازد. و در مرحله چهارم، جامه رحمت بر آنان پوشانيده، در دار كرامت منزلشان مى دهد و به انبيا و صديقين و شهدا و صالحين ملحق نموده، تا در زمره بندگان مقرب خود در اعلى عليين جاى دهد (طباطبائى، 1417ق، ج 10، ص 80).

 

3. شرايط پذيرش موعظه

موعظه روش تبليغ و سخن گفتن است كه اگر با شرايط آن همراه شود سبب تربيت دينى و تهذيب نفس مى شود. علّامه طباطبائى با محوريت آيات قرآن، چهار ويژگى براى مؤثر واقع شدن موعظه بيان كرده است: ايمان و عمل واعظ، دعوت به كار خداپسندانه، ويژگى هاى اخلاقى واعظ در اجراى دعوت، و شرايطى كه در متعظ در پذيرش اندرز لازم است.

 

1ـ3. ايمان و عمل واعظ

باور و عمل واعظ به محتواى موعظه يكى از شرايط پذيرش اندرز است. علّامه طباطبائى در اين باره مى نويسد: چون راه خدا، با اعتقاد و عمل حق است، موعظه از كسى پذيرفته مى شود كه خود عامل آن باشد؛ ازاين رو، اندرز كسى كه خود به حق عمل نمى كند پذيرفته نمى شود. هرچند به زبان، دعوت به حق است، ولى در حقيقت، دعوت به خلاف حق است؛ زيرا حسن موعظه از جهت حسن اثر آن در احياى حق است و حسن اثر، زمانى است كه واعظ خودش به آنچه مى گويد متعظ و عامل باشد و در وعظ خود به اندازه اى حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده اثر كند و قلب با مشاهده آن خلق و خو، رقت يابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم در برابرش خاضع شود. حسن الموعظة إنما هو من حيث حسن أثره فى الحق الذى يراد به بأن يكون الواعظ نفسه متعظا بما يعظ و يستعمل فيها من الخلق الحسن ما يزيد فى وقوعها من قلب السامع (طباطبائى، 1417ق، ج 17، ص 372). بى ترديد، اگر واعظ اين ويژگى را نداشته باشد، سخنانش صرف لقلقه اى بر زبان است كه اثر آن از قوه شنيدارى انسان تجاوز نمى كند (مجلسى، 1403ق، ج 2، ص 39). تأثير مواعظ رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در مردم ناشى از متعظ بودن آنان به مواعظ بوده است. ازهمين روست كه همام با شنيدن موعظه اميرالمؤمنين عليه السلام در وصف متقين، بى هوش شد و از دنيا رفت (نهج البلاغه، بى تا، خ 193). موعظه امام كاظم عليه السلامسرنوشت بشر را دگرگون كرد و اندرز امام هادى عليه السلام اشك از چشمان متوكل جارى ساخت (مجلسى، 1403ق، ج 50، ص 211). امام صادق عليه السلام با زبان تمثيل رابطه واعظ و متعظ را مانند رابطه فرد بيدار و خواب ترسيم كرده اند. بى ترديد، كسى مى تواند ديگرى را بيدار كند كه خود بيدار باشد و گرفتار خواب غفلت وگناه نباشد.

 

2ـ3. محتواى دعوت

علّامه طباطبائى درباره محتواى دعوت با توجه به آيه وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ (فصلت: 33) مى نويسد: از شرايط تأثير موعظه حسنه آن است كه مردم را به سوى خدا بخوانند؛ زيرا كه بهترين گفتار حق ترين و نافع ترين آن است و حق ترين و مفيدتر از سخن توحيد هم سخنى نيست كه همان يگانگى خدا و زمينه ساز رستگارى انسان است. لأن أحسن القول أحقه و أنفعه و لا قول أحق من كلمة التوحيد و لا أنفع منها و هى الهادية للإنسان إلى حاق سعادته (طباطبائى، 1417ق، ج 17، ص 391). همان گونه خداوند رسالت همه پيامبران (نحل: 31) و ويژگى رسول اكرم صلى الله عليه و آله را دعوت كننده به دين خدا و بندگى بيان كرده است: وَدَاعِيا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ(احزاب: 46).

 

3ـ3. ويژگى هاى علمى و اخلاقى واعظ

1ـ3ـ3. علم و دانش واعظ: دانش لازم به محتواى اندرز و پيامد اعمال و اخلاق خوب و بد، از شرايط علمى نصيحت كننده است. خداى تعالى رسالت انبياى الهى را اين گونه بيان مى فرمايد: أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَأَنصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (اعراف: 62)؛ رسالت هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم و خيرخواه شما هستم و من چيزهايى از صفات خدا، احوال عالم قيامت و وقايع آن، جزئيات ثواب و عقاب، رضا و غضب و نعمت و مانند آن مى دانم كه شما نمى داند (طباطبائى، 1417ق، ج 8، ص 185).

2ـ3ـ3. قول بليغ و رسا: شرط ديگر در بيان نصيحت، قول بليغ و رساست كه به چگونگى بيان محتواى اندرز بازمى گردد. خداى تعالى به پيامبر دستور مى دهد كه منافقان را با بيانى رسا كه در دل و جان آنها نفوذ كند، موعظه و اندرز دهد و نتايج اعمالشان را به آنها گوشزد كند: وَعِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِى أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغا (نساء: 63). قول بليغ، گفتارى است كه حقيقت مطلب را آن گونه كه هست با بيان رسا و روشن بيان كند، به گونه اى كه آنها زشتى هاى رفتار خود را درك كنند و به عاقبت اعمال خود آگاه شوند (طباطبائى، 1417ق، ج 4، ص 404). همان گونه كه خداى تعالى با تمثيل و تشبيه مسائل عميق دينى و اخلاقى را در قرآن ذكر كرده است. همچنين ويژگى هاى اخلاقى و عملى، مانند بردبارى، حلم و مهربانى و امانت دارى، شرط ديگر اندرزدهنده است كه ذكر مى شود.

3ـ3ـ3. بردبارى و حلم: از شرايط تأثير اندرز، بردبارى واعظ در موعظه و تربيت دينى است. خداى سبحان در اين زمينه مى فرمايد: دعوت به سوى خدا با داشتن خصلت نيك و بد، تأثيرش يكسان نيست. بدى را به بهترين روش دفع كن؛ به اين معنا كه بدى را با خصلتى كه مقابل آن است دفع نما؛ مثلاً باطل آنان را با حقى كه نزد توست دفع كن، نه به باطلى ديگر، و جهل آنان را با حلم و بدى هايشان را با عفو، و همچنين هر بدى ديگرشان را با خوبىِ مناسب آن دفع كن: فَإِذَا الَّذِى بَينَكَ وَ بَينَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِى حَمِيمٌ (فصلت: 34). وقتى تو همه بدى ها را به بهترين وجه دفع كردى، خواهى ديد همان دشمنت به گونه اى دوستت مى شود كه گويى علاوه بر دوستى، حمايتگر شفيق تو خواهد شد. آن گاه خداى سبحان به بهترين نقطه و بليغ ترين مدح دفع به احسن را تعظيم و مدح كرده، مى فرمايد: وَما يلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يلَقَّاها إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ (فصلت: 34)؛ يعنى كسى اين سفارش را نمى پذيرد، مگر آنهايى كه داراى صفت صبرند و آنهايى كه بهره اى عظيم از كمال انسانيت و خصال نيك دارند (طباطبائى، 1417ق، ج 17، ص 595).

4ـ3ـ3. رفق و نرمى در گفتار: رعايت ادب گفتارى و پرهيز از تندى و خشونت در گفتار، از آداب دعوت به خدا و زمينه ساز پذيرش نصيحت است؛ همان گونه كه خداى تعالى به موسى و هارون درباره نحوه سخن گفتن با فرعون براى دعوت به بندگى خدا مى فرمايد: فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَينا لَعَلَّهُ يتَذَكَّرُ أَوْ يخْشى (طه: 44)؛ به نرمى با او سخن بگوييد، شايد متذكر شود و از خدا بترسد (همان، ج 14، ص 154). خداى تعالى سبب قبول رسالت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و حمايت از وى را مهربانى وى با مردم بيان كرده است و مى فرمايد: اگر خشن و سنگ دل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند (آل عمران: 159). قول لين و نرم، مانند قول موسى به فرعون است كه به وى مى گويد: هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكَّى وَ أَهْدِيكَ إِلى رَبِّكَ فَتَخْشى(نازعات: 19)؛ آيا مى خواهى پاكيزه شوى و من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم و گناه نكنى؟ كه ظهور در مشورت موسى با فرعون، در خداپرستى و رسيدن به رستگارى دارد (زمخشرى، 1407ق، ج 3، ص 65).

5ـ3ـ3. امانت دارى: شرط اخلاقى ديگر براى واعظ، امانت دارى است، همان گونه كه درباره حضرت صالح بيان كرده است: أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ(اعراف: 68)؛ من از جهت اينكه فرستاده اى به سوى شما هستم، كارى جز تبليغ پيام هاى پروردگارم ندارم. و در برابر اينكه آنان او را دروغگو شمردند، خود را ناصح و امين ناميد (طباطبائى، 1417ق، ج 8، ص 224).

 

4ـ3. شرايط متعظ

شرط چهارم به ويژگى هاى ايمانى و اخلاقى مخاطب اندرز مربوط مى شود. ازآن روكه پذيرش اندرز امر اختيارى است، شرايطى براى مخاطب موعظه لازم است كه پذيرش موعظه در گرو آنهاست.

1ـ4ـ3. ايمان به خدا و پيامبر و معاد: از شرايط پذيرش موعظه، ايمان به خدا و باور به آخرت و تقواى عملى و رفتارى است. همان گونه كه درباره نهى از اشاعه فحشا و شايعه سازى نسبت به افراد پاك دامن، خداى تعالى شرط پذيرش موعظه را ايمان به خدا ذكر كرده است (نور: 17).

2ـ4ـ3. اندرزپذيرى: اگرچه پند و نصيحت براى همه انسان هاست، ولى پرهيزگاران از آن بهره مند مى شوند و از آن پند مى گيرند؛ همان گونه كه اميرالمؤمنين على عليه السلام درباره تأثير موعظه اش نسبت به همام مى فرمايد: موعظه هاى رسا با اهلش چنين مى كند (نهج البلاغه، بى تا، خ 193). خداى تعالى ضمن بيان سرگذشت امت هاى گنهكار و عذابى كه بر آنها نازل شده، مى فرمايد: ما اين كيفر را درس عبرتى براى مردم آن زمان و نسل هاى بعد از آنان، و پند و اندرزى براى پرهيزگاران قرار داديم (بقره: 66). معناى آيه اين است كه اگرچه نزول عذاب، به عنوان عبرت و موعظه براى همه مردم است (همانند قرآن و پيامبران كه براى هدايت و ارشاد همه انسان هاست)، ولى فقط تقواپيشه گان از آن بهره مى برند و رستگار مى شوند؛ زيرا عبرت گرفتن و پندپذيرى، نيازمند داشتن روحيه تقوا و بهره مندى از هدايت الهى و اختيار است (طباطبائى، 1417ق، ج 1، ص 44). ازاين رو، موعظه نوح درباره فرزندش مؤثر نمى شود (هود: 46)؛ چراكه اهليت پذيرش حق را از دست داده بود. همان سخن اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد: اگر كسى واعظ درونى از خود نداشته باشد اندرز ديگران در او سودى ندارد (نهج البلاغه، بى تا، خ 90).

3ـ4ـ3. خوف و خشيت از خداى تعالى: شرط ديگر پذيرش اندرز، خوف از خداست (طه: 2و3). علّامه طباطبائى درباره نقش خشيت از خدا در پذيرش موعظه و ذكر مى نويسد: ازآن رو كه انسان كليات حقايق دين مانند الوهيت، نبوت و معاد را به فطرت خود مى يابد، به خاطر دلبستگى به زندگى دنيوى و اشتغال به خواسته هاى نفسانى، ديگر جايى خالى در دل براى غرايز فطرى خود نمى گذارد، در نتيجه، آنچه را خدا در فطرت او وديعه گذاشته فراموش مى كند، و مواعظ در قرآن، براى يادآورى امورى است كه فراموش كرده اند تا دوباره متذكر شوند (طباطبائى، 1417ق، ج 14، ص 120).

4ـ4ـ3. محبت به واعظ و باور به اعتبار وى: باور به اعتبار واعظ، زمينه ساز پيروى از اندرز و پذيرش موعظه مى شود. نمونه آن حضرت صالح است كه به قوم خود فرمود: من حق رسالت پروردگارم را ادا كردم و از نصيحت و خيرخواهى كوتاهى نكردم، ليكن شما نصيحت كنندگان را دوست نداريد (اعراف: 79). قرآن كريم، نشانه اطاعت از خدا را دوستى رسول اكرم صلى الله عليه و آله بيان كرده است كه يك امر عاطفى و قلبى است (آل عمران: 31). روشن است كه هرگاه كسى ديگرى را دوست بدارد، سخنش را مى پذيرد و از وى تبعيت مى كند.

با وجود همه اين شرايط پذيرش اندرز، نبايد از مشيت الهى هم در پذيرش موعظه حسنه غافل بود؛ چراكه پذيرش پند و نافرمانى خدا هم از اراده و مشيت خدا بيرون نيست. خداى تعالى از زبان حضرت نوح مى فرمايد: اگر خداوند به خاطر گناهان و آلودگى هاى جسمى و فكرى تان بخواهد شما را گمراه سازد، هرگز نصيحت من براى شما سودى نخواهد بخشيد، هرچند بخواهم شما را نصيحت كنم (هود: 34). از اين آيه استفاده مى شود كه زمام امور بندگان به دست خداست؛ اگر خدا بخواهد گروهى را گمراه كند، خيرخواهى رسول خدا هيچ سودى براى آنها نخواهد داشت؛ زيرا زمام همه بندگان به دست خداست (طباطبائى، 1417ق، ج 10، ص 219). البته قضاى الهى در هدايت و ضلالت انسان، منافاتى با اختيارى بودن افعال و پذيرش موعظه و رستگارى انسان ندارد؛ همان گونه كه مى فرمايد: إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاً (انسان: 29). اين آيه به اين معناست كه هر كس اراده كند، مى تواند از مواعظ الهى به سوى خدا حركت كند؛ زيرا تحقق مشيت بنده، موقوف بر خواست خداست و معلوم است مشيت خدا در مشيت و عمل بنده اثر دارد؛ به اين معنا كه اگر خدا بخواهد عملى از بنده سر بزند، نخست در او مشيت و خواست ايجاد مى كند. پس مشيت خدا به مشيت عبد تعلق مى گيرد كه نتيجه اش اختيارى بودن افعال انسان است نه اين كه مشيت خدا به فعل عبد تعلق گيرد كه نتيجه اش جبرى بودن افعال انسان باشد (طباطبائى، 1417ق، ج 20، ص 142).

 

4. روش هاى اندرز در غفلت زدايى و تربيت دينى

در قرآن، روش هاى بسيارى براى غفلت زدايى و رشد معنوى و تربيت دينى آمده است؛ از جمله: يادآورى سختى ها و برطرف شدن آنها به لطف الهى و جايگزينى آسايش و نعمت به جاى سختى ها، و عبرت آموزى از تاريخ و حوادث پيامبران و امت هاى گذشته، و بيان آثار دنيوى و اخروى اطاعت و معصيت. در ذيل، به برخى از آنها به اختصار اشاره مى شود:

 

1ـ4. يادآورى نعمت موجود

از راه هاى درك نعمت موجود، توجه به سختى و گرفتارى هاى زمان گذشته است كه سبب تربيت و تعالى انسان مى شود؛ همان گونه كه خداوند با توجه به سختى هاى دوره كودكى رسول اكرم صلى الله عليه و آله الطاف خود را نسبت به وى شمرده، مى فرمايد: أَلَمْ يجِدْكَ يتيما فَآوى وَ وَجَدَكَ ضَالّا فَهَدى وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى (ضحى: 6ـ9). محتواى كلام خدا اين است كه تو طعم ذلتى را كه يتيم مى چشد چشيده اى، و ذلت و شكسته شدن دل او را احساس كرده اى؛ پس هيچ يتيمى را خوار مشمار و مال او را هم خوار مدار و در آن تجاوز مكن، و نيز تو تلخى گمراهى و احتياج به هدايت را، و تلخى فقر و تهيدستى را درك كرده اى؛ پس هيچ سائلى را كه از تو مى خواهد حاجتش را برآورى، از خود مران؛ پس نعمت او را سپاس گوى و همه جا نعمتش را يادآور شو و از مردم پنهانش مدار (طباطبائى، 1417ق، ج 20، ص 312). همچنين شرح صدر دادن به آن حضرت و برداشتن سنگينى بار رسالت و بالا بردن نام حضرت را به عنوان نعمت هاى الهى در حق وى بيان كرده، مى فرمايد: آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم و بار سنگين تو را از تو برنداشتيم؟ همان بارى كه سخت برپشت توسنگينى مى كرد(شرح: 1ـ3). اين يادآورى سبب تقويت اراده و روحيه شكرگزارى و بردبارى بيشتر در برابر سختى شده، به گونه اى كه پيوسته خود را مشمول لطف خدا ببيند و بر او اعتماد كند و بداند كه بعد از هر شدت و سختى آسانى است.

2ـ4. توجه به نعمت هاى گذشته

توجه به نعمت هاى الهى، زمينه شكرگزارى و تسليم در برابر خدا و زمينه ساز شكوفايى استعدادهاى نهفته آدمى مى شود. خداى تعالى با بيان قصه نجات قوم بنى اسرائيل از شرّ آل فرعون، شكافته شدن دريا و غرق شدن فرعونيان، و قصه ميعاد در طور، و قصه گوساله پرستى آنان بعد از رفتن موسى به ميقات، و قصه مأمور شدنشان به كشتن يكديگر، نعمت رهايى از تفرقه و ايجاد الفت و برادرى براى مسلمانان (بقره: 231؛ ابراهيم: 6؛ آل عمران: 103) و نيز يادآورى نعمت امداد الهى و رهايى از ستم مشركان و بهره مندى از نعمت هاى الهى، زياد شدن نسل مسلمانان و رهايى از توطئه هايى كه مشركان عليه مسلمانان در جنگ بدر و احد و احزاب و غير آن براى كشتن آنان و محو كردن اثر اسلام و دين توحيد مى ريختند، به مسئله غفلت زدايى و ايجاد روحيه شكرگزارى و تقويت ايمان آنها اشاره كرده است (انفال: 26و45؛ اعراف: 86؛ مائده: 11؛ احزاب: 9). به هر حال، موعظه حسنه و يادآورى نعمت ها باعث مى شود كه مربى، غفلتِ كنونى فرد يا جامعه را در پرتو يادآورى نعمت هايى كه در گذشته داشته، بزدايد و در او رغبت تازه بر انجام عمل فراهم كند تا زمينه هدايت و رستگارى فراهم شود. علّامه طباطبائى درباره حكمت يادآورى نعمت هاى الهى مى نويسد: روش قرآن كريم آن است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب و بيان علمى و بدون تقليد كوركورانه به سوى سعادت و خير رهبرى كند؛ چراكه تعليم خدا كه مبتنى بر علم نافع و عمل صالح است، از تقليد كوركورانه و جهالت به دور است (طباطبائى، 1417ق، ج 3، ص 392).

3ـ4. عبرت آموزى از قصص تاريخى

برخلاف تذكر نعمت كه بر محور انديشه در نعمت هاى خود است، عبرت آموزى با نظر و انديشه نسبت به ديگران شكل مى گيرد؛ خواه از گذشتگان يا از معاصران باشند. واژه هاى اعتبار و عبرت، به حالتى گفته مى شود كه در آن گذرى از امور مشهود به امور نامشهود صورت مى پذيرد و نتيجه آن پندپذيرى و رشد معنوى است (راغب اصفهانى، 1412ق، ج 1، ص 543). زندگى پيامبران و حوادث تلخ و شيرينى را كه براى آنها رخ داده، براى بيدارى و عبرت و رستگارى بيان شده است (يوسف: 111؛ آل عمران: 137ـ138؛ هود: 120؛ بقره: 66؛ مائده: 46؛ هود: 120). ازاين رو، به همه انسان ها دستور داده كه در روى زمين سير و سفر كنند تا از فرجام انسان هاى گذشته آگاه شوند و عبرت گيرند و به درد و بدبختى هاى آنها گرفتار نشوند. خداى تعالى داستان ها و سرگذشت زندگى انبيا را وسيله آرامش قلبى و تقويت اراده و موعظه و تذكر بيان كرده است. يادآورى معارف و حقايق، براى مؤمنان موعظه و تذكر است تا با شنيدن آنها علوم فطرى فراموش شده مربوط به مبدأ و معاد را به ياد آورند (طباطبائى، 1417ق، ج 4 ص 41؛ ج 15، ص 164).

 

نتيجه گيرى

از تحقيق و بررسى واژه هاى وعظ و نصيحت و ذكر و مترادفات و مشتقات آن، با توجه به ديدگاه تفسيرى علّامه طباطبائى در الميزان به دست مى آيد كه از روش هاى دعوت به خدا و تربيت دينى، موعظه و نصيحت است. به هر اندرزى كه مخاطب را از بدى ها ترسانيده و قلب او را متوجه نيكى ها كند، موعظه مى گويند. مرحوم علّامه درباره نقش موعظه در تربيت بر اين باور است كه اگرچه انسان ها فوايد و آثار خوبى و بدى اعمال را به حكم الهام الهى و فطرت حق گرايى و يا تعليم و آموزش مى دانند، ولى به لحاظ گرايش هاى نفسانى و غلبه غرايز، از آنها غفلت كرده و كم كم دچار فراموشى مى شوند؛ ازاين رو، نقش اندرز، بيدارى فطرت انسانى، يادآورى نعمت هاى فراموش شده، و زمينه ساز تربيت و رستگارى انسان است. در قرآن كريم به جاى واژه تربيت، به تزكيه نفس تعبير شده است كه تداعى كننده همان فرايند زمينه هاى رشد و شكوفايى است. علّامه طباطبائى بر اين باور است كه هدف تربيت از راه موعظه حسنه پاك كردن نفس از اعتقادات فاسد و ملكات رذيله و اعمال نكوهيده و دعوت به باور درست و اخلاق و اعمال پسنديده است. مرحوم علّامه درباره نقش واعظ و متعظ در پذيرش اندرز، با تكيه بر آيات قرآن درباره موعظه و تذكر و نصيحت، چهار ويژگى و شرط براى تأثير موعظه بيان كرده است: اول اينكه واعظ به اندرز خود ايمان داشته و به آن عمل كند. دومين شرط، محتواى دعوت است كه دعوت به دين خدا و خوبى ها و ارزش هاى معنوى و الهى باشد. شرط سوم، ويژگى هاى اخلاقى و علمى واعظ است؛ يعنى واعظ دانش لازم به محتواى اندرز داشته و از گفتار بليغى در بيان محتواى دعوت برخوردار باشد. همچنين ويژگى هاى اخلاقى و عملى ناصح مانند بردبارى، حلم در انجام نصيحت، و مهربانى نسبت به مخاطب موعظه و امانت دارى در بيان محتواى نصيحت است. شرط چهارم به ويژگى هاى ايمانى و اخلاقى مخاطب اندرز مربوط مى شود؛ مانند ايمان به خدا، تقوا و محبت به واعظ كه هريك به گونه اى زمينه ساز پيروى از اندرز و در نتيجه، رشد و شكوفايى استعداد آدمى مى شود. يادآورى سختى هاى گذشته، حوادث تاريخى و زندگى پيامبران و امت هاى گذشته هريك زمينه ساز تهذيب نفس و تربيت دينى است و بيدارى از غفلت و رهايى از كيفر را فراهم مى كند.

 

منابع

نهج البلاغه، بى تا، قم، دارالهجره.

ابن منظور، محمدبن مكرم، 1414ق، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار صادر.

باقرى، خسرو، 1376، نگاهى دوباره به تربيت اسلامى، چ چهارم، تهران، مدرسه.

راغب اصفهانى، حسين بن محمد، 1412ق، المفردات فى غريب القرآن، تحقيق صفوان عدنان داود، دمشق، دارالعلم الدارالشامية.

زمخشرى، محمودبن عمر، 1407ق، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، چ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى.

سميح دغيم، 2001م، مصطلحات امام فخررازى، بيروت، مكتبه لبنان ناشرون.

صدوق، محمدبن على، 1413ق، من لا يحضره الفقيه، قم، مؤسسة النشرالاسلامى.

طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، چ پنجم، قم، جامعه مدرسين.

طبرسى، فضل بن حسن، 1360، تفسير جوامع الجامع، تهران و قم، دانشگاه تهران و مركز مديريت حوزه علميه.

ـــــ ، 1372، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، تحقيق و مقدمه محمدجواد بلاغى، تهران، ناصرخسرو.

طريحى، فخرالدين، 1375، مجمع البحرين، تحقيق سيداحمد حسينى، چ سوم، تهران، كتابفروشى مرتضوى.

طوسى، محمدبن حسن، بى تا، التبيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، دار احياءالتراث العربى.

فخررازى، محمدبن عمر، 1420ق، مفاتيح الغيب، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربى.

فراهيدى، خليل بن احمد، 1405ق، كتاب العين، چ دوم، قم، هجرت.

فيض كاشانى، ملّامحسن، 1415ق، تفسير الصافى، تحقيق حسين اعلمى، چ دوم، تهران، الصدر.

قطب، محمد، بى تا، روش تربيتى در اسلام، ترجمه سيدمحمد مهدى جعفرى، بى جا، مؤسسه انجام كتاب.

مجلسى، محمدباقر، 1403ق، بحارالانوار، چ سوم، بيروت، مؤسسة الوفاء.

مصطفوى، حسن، 1360، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.