نظريه تطورگرايي در جامعه شناسي1

نظريه تطورگرايي در جامعه شناسي1

نويسنده: رندال كالينز
ترجمه و تلخيص: محمّدجواد محسني
(كارشناس ارشد جامعه شناسي)

چكيده

نوشتار حاضر ترجمه مقاله اي است از يكي از نظريه پردازان معاصر جامعه شناسي به نام رندال كالينز در باب نظريه تطورگرايي; نظريه اي كه در آغاز پيدايي اين رشته بر انديشه جامعه شناسي و مردم شناسي مسلّط بود و هرچند مدتي از رونق افتاد; اما اخيراً رونقي دوباره يافته و اقبال برخي از جامعه شناسان را به خود جلب كرده است. آنچه در اين مقاله جالب توجه است تفطن به جديدترين نقطه نظرهاي متفكران معاصر اين رشته است كه موجب تازگي و طراوت مقاله گرديده است. به دليل طولاني بودن بيش از حد مقاله، ترجمه آن تلخيص، و بسياري از ارجاعاتي كه در متن مقاله وجود داشته، كتابشناسي، و همچنين خلاصه مقاله از ترجمه حذف گرديده است.

كليدواژه ها: تطورگرايي، جامعه شناسي، مراحل، تطور ذهني، نظريه هاي انتخاب طبيعي، تطور زيست شناختي.

تطورگرايي2

تطورگرايي، قديمي ترين بخش جامعه شناسي است كه در آغاز، بيش از يك قرن بر تفكر جامعه شناسي مسلط بوده است. اگوست كنت در نوشته هاي دهه هاي 1930 و 1940 اصطلاح جامعه شناسي3 را وضع كرد، و قوانيني كه او براي اين علم جديد جامعه، پيشنهاد كرد، قوانين ترتيب و توالي مراحل تاريخي يا همان قوانين تطور بود. تطورگرايي در تمام قرن نوزدهم بر حوزه جامعه شناسي مسلط بود. اسپنسر (H. Spencer) و ماين (Maine) در انگلستان، سامنر (Sumner) و وارد (Ward) در ايالات متحده، ليللي انفلد (Lillienfeld) در آلمان و ناويكوف (Novikov) و كروپوتكين (Kropotkin) در روسيه، از رهبران بزرگ آن به شمار مي رفتند. تطورگرايي، آلماني همچنين، دوركهايم (Durkheim) فرانسوي و تونيز (Toennies) را، علي رغم انتقاداتشان بر گمانه هاي4مسلّم سنّت تطوري، از بعضي جهات مديون خود ساخت. با وجود اين، در جامعه شناسي در نيمه اول قرن بيستم، موج مخالفت عليه تطورگرايي پديد آمد. و با ظاهر شدن مخالفان جدي تطورگرايي مانند وبر (M. Weber)، زيمل (G.Simmel)، پارتو (Pareto) و تالكوت پارسونز (T. Parsons) ديدگاه هاي ديگري نيز مطرح گرديد.

با وجود اين، اين دو دهه اخير انديشه تطوري به نوعي احيا شده است. خود پارسونز 30 سال پس از طرد نظر اسپنسر، يك الگوي تطوري از تاريخ جهان ارائه كرد. نظريه پردازان جامعه شناسي متأخّر آلمان نيز كوشيده اند كه كار وبر را به يك طرح تطوري برگردانند. الگوهاي ديگر تطوري از زيست شناسي و دانش ژنتيك تحت عنوان زيست شناسي اجتماعي5 وارد حوزه جامعه شناسي شده اند.

تنوع نظريه هاي تطورگرا

شكل هاي متنوع و زيادي از نظريه هاي تطوري در جامعه شناسي وجود دارند. تفكيك و تمايز نهادن ميان آنها به اين دليل مهم است كه ممكن است چيزي در نوع معيني از نظريه ها معتبر و در نوع ديگرِ آن معتبر نباشد و بعكس. برخي از ويژگي هاي زير در ميان اين نظريه ها تداخل دارند، به اين معنا كه آنها ويژگي الگوهايي هستند كه توسط بسياري از نظريه پردازان مطرح شده است.

1. پيشرفت

اغلب نظريه پردازان تطورگرا معتقدند كه همه جوامع انساني در طول زمان پيشرفت و ترقّي مي كنند. شايد بتوان اين ايده را اعتقاد اساسي تطورگرايان قرن نوزدهم و اسلافشان; يعني فيلسوفان فرانسوي قرن هجدهم، به شمار آورد. همان گونه كه در بررسي شواهد آتي خواهيم ديد، ايده پيشرفت به عنوان بيانيه فراگير آنها تلقّي شده است، با وجود اين، يكي از نقاط ابهامِ بيشترِ اعتقادات تطوري است. بايد در نظر داشته باشيم كه نظريه اي ممكن است تطوري باشد اما ايده پيشرفت را تأييد نكند. نظرياتي كه صرفاً سازوكارها6 يا مراحل تطور را، بدون هرگونه قضاوت ارزشي درباره آن، توصيف مي كنند، از اين گونه هستند. برخي از نظريه هاي تطوري امكان انحطاط را نيز مي پذيرند.

2. مراحل

بسياري از نظريه هاي تطوري (اغلب نظريه هاي اوليه)، تغيير را در قالب سلسله مراحلي نشان مي دهند كه تمامي جوامع از آن عبور خواهند كرد. گرچه، پرسش هايي از اين دست نيز قابل طرح هستند كه آيا براي جامعه اي اين امكان وجود دارد كه برخي از مراحل را به صورت جهشي بپيمايد و آيا مسيرهاي جايگزيني براي تغيير وجود ندارد. بنابراين، هر نظريه تطوري لزوماً نظريه اي مرحله اي نخواهد بود; زيرا برخي از اين نظريه ها صرفاً سازوكارهاي تطور را بيان مي كنند، بدون آنكه متذكر عبور جوامع از مراحل خاصي باشند. همان گونه كه بعدتر خواهيم ديد نظريه هاي تطور زيستي بارزترين نظريه غيرمرحله اي است.

3. شباهت هاي زيست شناختي

تمايزيابي اندامي:7 بسياري از نظريه هاي تطوري، اصول تطور اجتماعي را شبيه اصول حاكم بر زيست شناسي مي دانند. اما در اينجا دو نوع شباهت وجود دارند كه بايد تعقيب گردند. يكي از آنها الگوي خود را از رويان شناسي8 مي گيرد و جامعه را همانند يك ارگانيسم در حال رشد مي داند كه نه تنها بزرگ تر مي شود بلكه با اندام ها و كاركردهاي تخصصي، تمايز مي يابند. چنين نظريه هايي جامعه را يك واحد همساز كاركردي درنظر مي گيرند. بنابراين، ويژگي اصلي دگرگوني، گسترش تقسيم كار و به دنبال آن همبستگي بخش هاي مختلف جامعه است.

انتخاب طبيعي:9 دومين شباهت زيست شناختي به نظريه داروين درباره چگونگي تكامل انواع مربوط است كه از طريق دگرگوني انواع و انتخاب طبيعي اشكالي كه انطباق و سازگاري بهتري با محيط پيدا كرده اند، صورت مي گيرد. ميان اين دو الگو تفاوت هايي نيز وجود دارد. الگوهاي تمايزيابي اندامي، جوامع را شبيه ارگانيسم واحدي مي بينند كه در طول عمر خود رشد مي كند. الگوهاي انتخاب طبيعي جوامع را شبيه دگرگوني انواعي مي دانند كه برخي به علت انطباق و سازگاري مناسب با محيط براي بقا انتخاب مي گردند و برخي ديگر نه. به علاوه، شباهت هاي مذكور سازوكارهاي متفاوتي براي تغيير ارائه مي كنند: در حالي كه الگوهاي تمايزيابي ممكن است تغيير را مانند رشد، امري كاملا طبيعي، تلقّي كند و يا آن را به فشارهاي مختلفي در جهت گسترش تقسيم كار مستند سازد; الگوهاي انتخاب طبيعي بر خود سازوكار تغيير تمركز دارند. الگوهاي تمايزيابي، مانند نظريه هاي معتقد به پيشرفت، تقريباً به صورت اجتناب ناپذيري نظريه هاي مرحله اي هستند; اما الگوهاي انتخاب طبيعي لزوماً چنين نيستند.

4. تطور ذهني

سرانجام بايد در نظر داشته باشيم كه همه نظريه هاي تطوري بر شباهت هاي زيست شناختي مبتني نيستند. سنّتي نيز وجود دارد كه به فلسفه هگل برمي گردد كه بر تغيير پيشرونده تاريخي تأكيد دارد و نخستين محرك را به جاي عوامل مادي، در حوزه ايده ها جستوجو مي كند. چنين نظريه هايي مخالف تقليل ويژگي هاي ذهني و عقلاني انسان به اصول زيست شناسي هستند. تطورگرايي ذهني جديد توسط جامعه شناسان آلماني مانند هابرماس (Habermas)، شلاختر (Schluchter) و تن بروك (Tenbruck) مطرح شده است.

الف. نظريه هاي مرحله اي: مراحل تطوري اي كه توسط تعدادي از نظريه پردازان مختلف ارائه گرديده، در نمودار (1) نشان داده شده اند. اين نظريه ها ارقام متفاوتي از مراحل را با نام هاي مختلف ارائه كرده اند، از اين رو، مقايسه آنها پرسش هايي را درباره اين نظريه مطرح مي كند: آيا همه اين نظريه ها مي توانند معتبر باشند؟ و اگر پاسخ به اين سؤال منفي باشد، چگونه مي توان از ميان آنها يكي را انتخاب كرد؟

الف/1. همانندي مراحل: تعداد اندكي از اين نظريه ها تنها دو مرحله را از يكديگر متمايز مي كنند; ساير نظريه ها سه يا پنج مرحله را شناسايي كرده و يا حتي به توصيف ساخت هاي نابسامان و شاخه هاي فرعي آن مي پردازند. آيا الگوهاي پيچيده تر صرفاً توسعه الگوهاي ساده تر هستند؟ تا حدودي ممكن است چنين باشند. ماين، تونيز، دوركهايم و لينتون همه دو مقوله را پيشنهاد كرده اند كه مي توان آنها را چونان نقطه هاي پايان يك پيوستار در نظر گرفت. اما همان گونه كه نمودار (1) نشان مي دهد مفاهيمي كه آنان در اين زمينه ساخته اند بسيار متفاوت است.

ميان اين نظريه هاي دو مرحله اي نوعي شباهت

خانوادگي وجود دارد. در حالي كه منزلت، رسم و نسبت همگي بر رفتار افراد بر اساس موقعيت هاي سنّتي شان تأكيد دارند; اجتماع بر نوع حال و هواي احساسي جوامع تأكيد ميورزد، و همبستگي مكانيكي دوركهايم به پايه هاي ساختاري جوامع اشاره دارد. به همين ترتيب، در حالي كه قرارداد، قانون، دستاورد و جامعه (گزلشافت)، نوعي جامعه آرماني ملتزم به قانون و غيرشخصي را توصيف مي كنند; همبستگي اندامي دوركهايم نيز بر شكل ساختاري گروه تأكيد دارد. با وجود اين، بايد توجه داشته باشيم كه ميان اين نظريه ها تفاوت هايي از حيث تبيين وجود دارد. نظريه لينتون و ماين ذاتاً توصيفي و فاقد تبيين سازوكار تغيير است. در حالي كه دوركهايم همبستگي اندامي را محصول فشارهاي رقابتي صرفاً ناشي از رشد حجم جامعه مي داند كه آن هم به نوبه خود موجب افزايش تقسيم كار مي گردد. تونيز تبديل اجتماع به جامعه را معلول سرمايه داري مي داند. بنابراين، تونيز ـ بر خلاف بسياري از نظريه پردازان ديگر ـ تبديل به نوع مدرن را پيشرفت تلقّي نمي كند، بلكه فقدان روابط شخصي موجود در اجتماع (گماين شافت)، در اثر فشارهاي نظام اقتصادي غيرشخصي استثمارگر سرمايه داري مي داند.

الف/2. تعداد مراحل: بعيد به نظر مي رسد كه مقولات صرفاً دوگانه نظير آنچه قبلا ارائه گرديد، بتوانند تمام تاريخ جهان را در خود جاي دهند، اما اشكال پيچيده تر آيا مي توانند از عهده اين كار برآيند؟ مراحل سه گانه نظامي، حقوقي و صنعتي كنت هم بهتر از آنها نيست، زيرا بيش از استدلال سياسي دهه 1930 محتواي چنداني ندارد; استدلالي كه مدعي بود جامعه صنعتي قرن نوزدهم برتر از دولت هاي مطلق گراي رژيم پيشين (مرحله حقوقي) است، همان گونه كه خود آنها نيز از دولت هاي جنگي قرون وسطايي سابق بر خود (مرحله نظامي) برتر تلقّي مي شدند. طرح پنج سطحي اسپنسر از تعميم بيشتري برخوردار است كه به ساده ترين جوامع قبيله اي برمي گردد و آن را منشأ تطور تاريخي ساير جوامع درنظر مي گيرد. طرح اسپنسر به صورت نسبتاً منظمي، از اصول نظري اشتقاق يافته است; زيرا اين طرح جوامع را در حال حركت از اشكال ساده به پيچيده از طريق تمايزيابي بخش هاي آن، تصوير مي كند.

الف/ 3. عبور جوامع از مراحل تاريخي: آيا تاريخ جهان صرفاً از جوامعي تشكيل شده است كه هر روز بزرگ تر و پيچيده تر مي شوند و سلسله مراتب سياسي پيچيده تري به وجود مي آورند؟ تمام اين الگوها به تحوّل تك خطي اي اشاره دارند كه در طي آن همه جوامع از مراحل مشخص تاريخي به ترتيب يكساني عبور خواهند كرد يا حداقل همه نظريه هاي تطوري قابليت چنين برخوردي را دارند. اگر نظريه پردازي به اين نتيجه برسد كه همه جوامع از توالي تاريخي يكساني برخوردار نيستند، نظريه هاي تطوري آن را صرفاً يك اتفاق دانسته و كنار مي گذارند.

بنابراين، نظريه هاي مرحله اي فاقد توان پيش بيني هستند. آنها نمي توانند ادعا كنند كه هر جامعه اي از سلسله مراحل قابل پيش بيني اي عبور مي كند. بلكه فقط مي توانند ادعا كنند كه تاريخ جهان، در كل، ظهور پي در پي انواع معيني از جوامع را براساس نظمي معين نشان مي دهد. آنها مشاهده كرده اند كه شكل هاي پيچيده تر پس از شكل هاي ساده تر مي آيند گرچه هر شكل ساده اي فوراً به شكل پيچيده تر منجر نشده است.

الف/ 4. مراحل جايگزين: برخي از نظريه ها مي كوشند تا محدود به آن چيزهايي باشند كه در مقاطع مختلف تاريخ واقعاً روي داده است. مثل الگوي مرحله اي ماركس و انگلس كه از بعضي جهات شبيه الگوي اسپنسر است. كمونيسم ابتدايي شبيه جامعه اي است كه اسپنسر آن را «ساده» يعني فاقد ساختار ثابت قدرت مي ناميد. با توجه به وضعيت ابتدايي دانش انسان شناسي آن روز، ماركس و انگلس اطلاعات بسيار اندكي درباره تفاوت جوامع قبيله اي داشتند. شايسته توجه است كه ماركس و انگلس بين اين نقطه آغاز و سرمايه داري دو مرحله ديگر را توصيف مي كنند، يكي جوامع مالك ـ برده باستاني، و ديگري جوامع فئودالي اروپاي قرون وسطا. خود همين طرح تا حدودي قوم مدارانه است; زيرا در تاريخ شرق، اقتصادهاي عظيم برده داري جانشين جوامع قبيله اي نگرديده و جوامع فئودالي، به معناي اروپايي آن، نيز در قرون وسطا در همه نقاط جهان وجود نداشته است. از اين رو، ماركس و انگلس با ارائه مفهوم جايگزيني به نام استبداد شرقي10 تا حدودي امكان بازشناسي اين تفاوت ها را فراهم كردند. در واقع مفهوم استبداد شرقي، مفهوم كاملا دقيقي نيست، اين مفهوم در اينجا صرفاً به اين منظور معرفي شده است تا نشان دهد كه نظريه هاي مرحله اي ممكن است براي يك سطح مراحل جايگزيني نيز در نظر گيرد.

نسخه ديگر مراحل جايگزين در كار پارسونز مشاهده مي شود. در كل مراحل او معادل همان مراحل اسپنسر است منتها با نام هاي ديگر. پارسونز براي بررسي انواع گوناگون جوامعي كه در يك مرحله يا در يك سطح هستند، دقت بيشتري مبذول مي دارد. او همچنين، تا حدودي به طور دلبخواهي، مرحله جوامع باستاني (مصر و بين النهرين11 باستان) را به امپراتوري هاي تاريخي ميانه (چين، هند، روم و جهان اسلام) مي افزايد. پارسونز احساس مي كرد براي معرفي دو جامعه نطفه ـ مايه اي)12اسرائيل و يونان باستان) مجبور است از توالي خطي پا بيرون بگذارد. اين دو جامعه، از نظر ساختاري، با امپراتوري هاي بزرگي كه معاصر آنها به ثبت رسيده، كاملا تفاوت دارند. اما پارسونز آنها را به عنوان اساس توسعه فرهنگي (ذهني و مذهبي) مي داند كه بعدتر جامعه نوين را به وجود آوردند. يونان بنيان هاي فلسفه، دانش و آرمان هاي سياسي مدرن، و اسرائيل با كمك محيط يوناني مآبي موجب پيدايي مسيحيت گرديد كه پارسونز (به پيروي از وبر) آن را نقطه سرنوشت ساز تاريخ متمايز غرب به شمار مي آورد. بنابراين، پارسونز براي اسرائيل و يونان منزلت ويژه اي به عنوان توسعه تطوري جايگزين، فراتر از خط اصلي رشد اعطا مي كند.

مراحل لنسكي از نظر تجربي قابل دفاع ترين نسخه الگوهاي مرحله اي تطوري هستند. لنسكي (برخلاف تونيز و لينتون) هيچ گونه ادعاي اخلاقي درباره كيفيت كنش متقابل در اين مراحل مختلف ندارد و (بر خلاف دوركهايم، اسپنسر و پارسونز) ترتيب و توالي را نيز وابسته به حجم و معلول تمايزات ساختي جامعه نمي داند. لنسكي به جاي آن، ترتيب و توالي فنّاوري را پيشنهاد مي كند. و اين ترتيب و توالي بدان معناست كه توسعه فناوري هاي بعدي جز با توسعه فناوري هاي پيشيني امكان پذير نيست. او هم چنين، معتقد است كه فناوري در تعيُّن بخشيدن به ساير ساختارهاي جامعه نقش مهمي دارد. الگوي لنسكي از اين جهت خوشايند است كه در كنار عوامل فني به روشني اجازه ورود عوامل علمي ديگر را در تعيين ساختار اجتماعي مي دهد. همچنين اين الگو فرض را بر اين نمي گذارد كه تغيير فني لزوماً موجب آسودگي بيشتر اعضاي جامعه مي گردد; بلكه لنسكي معتقد است كه نابرابري و ظلم و ستم، با پيدايي فناوري كشاورزي شديدتر شد.

الگوي لنسكي نيز ناگزير از فراهم كردن مراحل جايگزين است. مثلا جوامع شكارچي و گردآورنده خوراك و جوامع بستان كار ساده، ممكن است با جامعه كاملا متفاوتي همزيستي كنند كه از طريق ماهيگيري امرار معاش مي كنند،. از آنجايي كه اين جامعه، وضعيت آب و هوايي و فناوري متفاوت دارد، ممكن است از ساختار اجتماعي كاملا متفاوت با جوامع معاصر خود، نيز برخوردار باشد. دريافت لنسكي از اين جايگزين ها پيشرفتي است فراتر از الگوهاي مرحله اي پيشين، زيرا الگوي لنسكي آنها را چونان حوادث غيرقابل توجيه، رها نمي كند، بلكه آنها را به طور منظم از نوع خاصي از فناوري استنتاج مي كند كه در شرايط محيطي ويژه اي تكوين مي يابند. بنابراين، الگوي لنسكي نشان دهنده جابه جايي مفيدي از نظريه اي صرفاً مرحله اي به سوي تدوين يك سازوكار كلي است كه انواع خاصي از مراحل را به وجود مي آورد.

الف/5. الگوهاي تك عاملي در برابر الگوهاي چندعاملي: يكي از ضعف هاي بزرگ الگوهاي مرحله اي آن است كه اين الگوها متضمن اين نكته هستند كه همه ابعاد جامعه با هم تغيير مي كنند. در بسياري از اين نظريه ها، جوامع ابتدايي، جوامع كوچك، همگون و فاقد ساخت سياسي، توصيف و شناخته مي شوند كه افراد آن بيشتر توسط رسم و منزلت ارثي (موقعيت خويشاوندي) هدايت مي شوند تا قوانين رسمي و موفقيت هاي شخصي، در عين حال رفتار آنها بيشتر ناشي از همبستگي عاطفي و باورهاي مذهبي به شمار مي آيد تا محاسبه علمي و منافع شخصي. بعكس، جامعه نوين، جامعه بزرگ، تمايز يافته، غير شخصي، جهت گيري شده به سوي موفقيت، محاسبه گر و غيره تلقّي مي گردد. در يك نظر سطحي ابتدايي، اين تعميم، مستدل به نظر مي رسد، اما در واقع در بسياري از موارد تجربي صادق نيست. به گزارش انسان شناسان، جوامع كوچك قبيله اي، تفاوت هايي بسيار زيادي با يكديگر دارند، برخي از آنها به خويشاوندي و برخي ديگر بر موفقيت تأكيد دارند. علاوه بر اين، ذهنيت اعضاي قبيله صرفاً ذهنيتي مطيع آداب و رسوم نيست، بلكه همان گونه كه مالينووسكي خاطرنشان كرد انسان قبيله اي13 در شرايط خاصي قادر به محاسبه عقلاني هست و تنها هنگامي به سوي توسل به مناسك متمايل مي شود كه مشكلي حل ناشدني اي وجود داشته باشد.

اگر جوامع كوچك و ساده آميزه اي از خصلت هايي هستند كه نظريه هاي مرحله اي آنها را، به بخش نوين سنخ شناسي خود اختصاص داده اند، عكس آن نيز صحيح است. بدين معنا كه آداب و رسوم، همانندي احساسي با يك اجتماع، و عقايد مذهبي در خود جوامع غربي نيز از بين نرفته اند. اميل دوركهايم مي خواست در تغيير جوامع، ميان آنچه تطور مي يابد و آنچه به صورت ثابت باقي مي ماند، تمايز بگذارد. و برخلاف اسپنسر، ماين، و تونيز، تصور مي كرد كه جامعه نوين به شكل كاملا غيرشخصي اي منتهي مي شود كه در آن احساسات و عواطف، آداب و رسوم، و احساسات اخلاقي كه در جوامع كوچك وجود داشتند با حسابگري منافع شخصي، جابه جا مي شوند. دوركهايم تحليل هاي نظري و تجربي زيادي انجام داد تا نشان دهد كه خود عقلانيت نمي تواند جز بر مبناي نهادي غيرعقلاني، نوعي التزام اخلاقي مبني بر عمل به قراردادها، به وجود آيد. بنابراين، جوامع مدرن، زير اين سطح ظاهري خود، بسياري از ويژگي هاي جوامع سنّتي را نشان مي دهد.

اين نظر دوركهايم كاملا درست است. كنت معتقد بود در جوامع صنعتي علم جايگزين دين مي گردد و اسپنسر درباره آداب و رسوم نظري مشابهي داشت; در حالي كه امروزه، اين امر روشن است كه در جامعه جديد نه دين جاي خود را به علم داد و نه از اهميت آداب و رسوم كاسته شده و از ميان رفتند و نه ديگر پيش بيني هاي انجام شده در خصوص جامعه نوين، به وقوع پيوستند.

يكي از دلايلي كه تطورگرايي محبوبيت خود را پس از حدود سال 1900 از دست داد وجود چنين شناخت هايي بود. الگوهاي تطوري مرحله اي، با ساده لوحي تمام خواستند ابعاد پيچيده اي را به دست آورند كه در سطوح زيرين هر جامعه اي قرار دارند و در اين كار موفق نشدند.

الف/ 6. قدرت تبيين الگوهاي مرحله اي: ضعف ديگر الگوهاي مرحله اي اين است كه بينش زيادي درباره طرز كار هر نوع مشخصي از جوامع ارائه نمي كند. همچنان كه ديديم برخي از مراحل تطوري صرفاً دو شاخه اي هستند. در نتيجه، آنها فقط به تمايز ميان جوامع نوين و ماقبل نوين مي پردازند و همه چيز را در درون همين مقولات يك كاسه مي كنند. حتي مجموعه مراحل دقيق تر نيز چيزي زيادتري براي گفتن ندارند. هيچ يك از نظريه هاي اسپنسر و ماركس و انگلس تفاوت هاي چشم گير مربوط به نظام خويشاوندي، اشكال فرهنگي و ديگر تفاوت هاي موجود در جوامع كوچك قبيله اي، را درنظر نمي گيرند. و نظريه هاي مربوط به جوامع صنعتي نيز از بيان اينكه چرا جوامع كمونيستي و سرمايه داري با هم متفاوتند، عاجزند.

همچنين نظريه هايي كه مراحل مياني را اضافه مي كنند در تبيين آنها از ضعف بيشتري برخوردارند. اسپنسر معتقد است كه همه جوامع، به تدريج، با رشد نهادهاي تخصصي تر و سلسله مراتب پيچيده تر سياسي، بزرگ تر مي شوند. بنابراين، امپراطوري ها و پادشاهي هايي مانند چين، روم، ايران، هند، جهان اسلام، ژاپن و اروپاي قرون وسطا، همه در اين مقوله جاي مي گيرند. اما اين تعميم، به لحاظ تاريخي نابه جاست. زيرا دوره هاي وسيع سلسله هاي كاملا تمركزيافته چين، هند، دوره حكومت جمهوري روم، دولت ديني14 جهان اسلام و فئوداليسم اروپايي، با يكديگر بسيار متفاوت هستند. همچنين، نظريه اسپنسر حجم و تمايز را معيار تطور مي داند در حالي كه كاملا مشخص است كه هم در زيست شناسي و هم در جامعه، فقط اندازه آنها نيست كه موجب ايجاد تمايز ميان مراحل گوناگون مي گردد. بنابراين، الگوي تمايزيابي، مبهم تر از آن است كه توضيح دهد چرا اشكال مشخصي به وجود مي آيند. از اين گذشته نظريه هاي ديگر (غير تطوري) نيز وجود دارند كه دقيقاً همين تفاوت ها را براي تاريخ، بعدي اساسي و مهم تلقّي مي كنند.

نظريه ماركس و انگلس نيز با همين مشكل مواجه است. زيرا آنها نيز به توصيف برخي واقعيت هاي تاريخي جهان مانند وجود امپراطوري روم و به دنبال آن ظهور فئوداليسم در اروپاي شمالي پرداخته اند. اما هيچ بنياد نظري واقعي وجود ندارد كه بر مبناي آن فرض كنيم بعد از جوامع قبيله اي بدون مالكيت، جوامع مبتني بر بردگي به وجود آمده و سپس به جوامع مبتني بر نظام ارباب ـ رعيتي منتهي شده و آن هم به نوبه خود توسط سرمايه داري منقرض شده است. اعتراف ماركس به استبداد شرقي به عنوان مسيري جايگزين، نشان مي دهد كه اين طرح، بيش از آنكه ناشي از يك تبيين نظري باشد كه اين مراحل را اجتناب ناپذير سازد، صرفاً شرح خلاصه اي است از تاريخ جهان بدان گونه كه او شناخته بود. بنابراين، طرح ماركس و انگلس هيچ اطميناني نمي دهد كه همه جا چنين توالي اي دنبال گردد، زيرا اين طرح چيزي جز دلايلي خاص يا توصيفات صرفاً تاريخي براي بسياري از اين مراحل ارائه نمي كند. در واقع تنها بخشي از طرح آنها كه به صورت نظري به دست آمده، بخش مربوط به ظهور و سقوط سرمايه داري است.

الف/7. كار برد جديد نظريه هاي مرحله اي: شايد بزرگ ترين ضعف نظريه هاي مرحله اي اين باشد كه چيزي زيادي درباره جوامع خودمان ]غرب[ نمي گويد. همه نظريه هاي مرحله اي شامل يك مرحله نوين هستند كه ممكن است آن را با هر چيزي ديگري مقايسه كنند. اين نظريه ها كلا بر توصيف تفاوت ميان جوامع نوين و ماقبل نوين متمركز مي شوند. اين نظريه ها مي گويند كه جوامع نوين غربي بزرگتر، تمايز يافته تر، داراي نهادهاي تخصصي تر، نگرش ها و روابط غير شخصي تر، و عقلانيت علمي بيشتر و... هستند. اما با گفتن اين مطلب، به طور مشخص درباره اينكه در آينده چه اتفاقي خواهد افتاد چه پيش بيني مي تواند بكند؟ اين نظريه ها اساساً نظريه هاي گذار به مدرنيته و نوسازي هستند و هيچ وسيله اي براي پيش بيني اتفاقي كه به محض رويداد آن، به مرحله نهايي مي رسيم، ارائه نمي كند. مثلا نظريه مرحله اي لنسكي (كه بهتر از بيشتر نظريه هاي مرحله اي ديگر) موفق مي شود تا به صورت تجربي نشان دهد كه نابرابري در جوامع كشاورزي به نقطه اوج خود مي رسد، پس از آن در جوامع صنعتي در حد اعتدال كاهش مي يابد. آيا مي توانيم فرض كنيم به محض آنكه به جوامع صنعتي رسيديم، نابرابري به طور مداوم كاهش مي يابد؟ چنين استنباطي مقدور به نظر نمي رسد، زيرا خود الگوي مرحله اي، درباره حوادثي كه درون خود اين مرحله اتفاق مي افتد، چيزي به ما نمي گويد. و از آنجايي كه اين مرحله آخرين مرحله توصيف شده است، هيچ راهي براي پيش بيني آينده وجود ندارد.

اما يك استثنا از اين ضعف وجود دارد كه شامل مرحله اي فراتر از مرحله نوين است. و آن نظريه ماركس و انگلس است كه يك مرحله، يا به بيان دقيق تر، مجموعه اي از مراحل بيشتر را دربر مي گيرد: سوسياليسم، كه مرحله گذار است و كمونيسم كامل15 را به دنبال خواهد داشت. اين يكي از نقاط قوت نظري موضع ماركسي است; اين نظريه، بدون هيچ ترديدي، بر مبناي داوري نظري خود اقدام به پيش بيني هايي مي كند كه نظريه هاي ديگر از انجام آن سرباز مي زنند. اما مسئله اينجاست كه شك و ترديدهاي وسيعي درباره قابليت تجربي طرح نظري ماركس براي پيش بيني شرايط گذار به مرحله سوسياليستي ـ كمونيستي، بروز كرده است. از اين گذشته، وقتي جوامع به آن مرحله برسند، از كجا دانسته مي شود كه اين همان مرحله آخر است و موضوع تغييرات بيشتري نخواهد بود.

ب. نظريه هاي تمايزيابي اندامي: نظريه هايي كه تطور جوامع را همانند رشد اندام ها در نظر مي گيرند، همواره نظريه هاي مرحله اي هستند. از ميان نظريه پردازاني كه بحث كرديم، اسپنسر، دوركهايم، و پارسونز همگي از الگوي تمايزيابي اندامي استفاده مي كنند. البته، همه نظريه هاي مرحله اي از مدل تمايزيابي اندامي استفاده نمي كنند; مثلا ماركس و انگلس، نونيز، و لنسكي اين كار را نمي كنند. اما، در ادامه بحث، ما بر نظريه پارسونز كه از نظر جامعه شناختي جامع ترين است، متمركز خواهيم شد.

اصول راهنماي نظريه هاي تمايزيابي اندامي شباهتي است كه بين جامعه و يك اندام در حال رشد در نظر گرفته مي شود. در جنين، نطفه16 پلاسما با يك (يا چند) سلول حاوي دي. ان. آ (D N. A)، يعني زمينه آبي ژنتيك براي رشد گياهان يا حيوانات، آغاز مي شود. بنابراين، رشد همان فرايند تجزيه سلول و تكثير آن است. كه نتيجه آن تنها بزرگتر شدن حجم نيست، بلكه رشد اندام هاي تخصصي تر نيز هست. از اين گذشته، در تمام طول دوره تطور زيستي مي توان ديد كه خود اندام ها به طور متوالي تمايزيافته تر مي شوند. جانوران تك سلولي ساده به موجودات چند سلولي و آن هم به نوبه خود به انواع پيچيده تري از گياهان و حيوانات منتهي مي شود. نظام هاي تخصصي ويژه براي حركت، هضم غذا، توليد مثل و در كنار آنها، سيستم غدد درون ريز و اعصاب براي ارتباط دروني و هماهنگي بخش هاي مختلف يك اندام به وجود آمدند.

پارسونز و ديگران با استفاده از شباهت اندامي در جامعه انساني، ويژگي هاي زير را از هم تفكيك كردند:

ب/1. تمايزيابي و تخصص: تمايل اوليه كاركردهاي تخصصي آن است كه به طور مجزا توسط نهادهاي تخصصي انجام شود. در جوامع كوچك قبيله اي، خانواده عملا تنها نهاد سازمان يافته است كه تمام كاركردهاي اقتصادي، سياسي، مذهبي، تربيت فرزند و ... را انجام مي دهد. تنها تخصصي كه درون اين نهاد رخ داد بر اساس جنس و سن بود. جامعه هرچه بيشتر تطور پيدا كرد، نقش هاي تخصصي مختلف نيز پديد آمدند. نخست، جادوگران17 يا كاهنان18 ظهور كردند كه مراسم مذهبي و درمان هاي پزشكي را انجام مي دادند. سپس رهبران موقت نظامي و سياسي پديد آمدند. سرانجام ساخت سياسي براي هميشه سازمان يافت و جامعه به طبقه جنگ جويان تمام وقت و طبقه زيردست توليدكنندگان اقتصادي تقسيم شد. سپس طبقه حاكم در درون خود، با مجزا شدن روحانيان از اشراف غيرروحاني، و جنگ جويان از مديران ديوان سالار، به اجزاي ريزتري تقسيم شد. همچنين، طبقه غيرحاكم به موازات رشد تقسيم كار اقتصادي و پيدايي پيشه هاي مختلف تخصصي، به اجزاي خردتري تقسيم گرديد. در اين فرايند، خانواده نيز از كاركردهاي اقتصادي و سياسي جدا گرديد و به نهادي تخصصي تربيت فرزندان و آسايش خانوادگي، تبديل شد.

در اين الگو، گذار جامعه به مرحله تجدّد، ورود آن به سطح بالاتري از تمايزيابي ميان بخش هاي مختلف ساختاري به شمار مي آيد. اقتصاد صنعتي، صرفاً اقتصادي برخوردار از تقسيم كار بسيار بالاست. كارخانجات و كارگاه هاي عظيم محصولات تخصصي را توليد مي كنند، و اشكال متفاوت كار، هم در كارهاي يدي و هم در حوزه هاي فني و حرفه اي، گسترش مي يابد. براي تربيت انبوه متخصصان تكنيكي مورد تقاضاي اين نظام اقتصادي، نهادهاي تربيتي مستقل از خانواده شكل گرفت. خلاصه، در همه زمينه هاي نهادي تمايزهاي ريزتر پديد آمد.

ب/ 2. بهبودي كاركردي: هم اسپنسر و هم دوركهايم پيش تر در قرن نوزدهم الگوي تمايزيابي را مطرح كرده بودند. چيزي كه پارسونز به آن افزود كاربرد آن در مجموعه تمايزهاي بيشتر در قرن بيستم و همچنين تعريفي انتزاعي تر از حوزه هاي كاركردي در حال تمايز، بود. پارسونز فرضيه نظري بهبود عملكرد نظام را نيز اضافه كرد. به اين معنا كه هر چه يك نظام تمايز يافته تر مي شود، به انجام بهتر كاركردهاي مختلفش تواناتر مي شود. مثلا خانواده اي كه مجبور است هم غذا، لباس، اسباب و وسايلش را تهيه كند و هم به فكر دفاع از خود نيز باشد، هيچ يك از اين كارها را به دقت و كمال انجام نمي دهد. سربازان متخصص، كشاورزان متخصص، و صنعت كاران متخصص همگي انجام فعاليت هايشان را بهبود بخشيده اند. بنابراين، تمايزيابي، بازده هريك از بخش هاي جامعه و در كل، عملكرد نظام را بهبود مي بخشند.

ب/3. نياز به يكپاچگي: هر چه نظام بيشتر تمايز مي يابد، نياز آن به وسايل ايجادكننده يكپارچگي ميان بخش هاي مختلف آن، بيشتر مي شود. واحدهاي تخصصي به هماهنگي با نظام كنترل فراگير نياز دارند. مطابق ديدگاه تطورگرايان، اين همان وضعيتي است كه براي فراهم كردن يكپارچگي لازم، به موازات افزايش پيچيدگي جامعه، پديد مي آيد. اين شبيه پيدايي مغز و سيستم اعصاب مركزي در رشد اندام هاي زيستي است. اندام هاي اوليه سلولي در آغاز در گروه هاي همزيست روي هم انباشته مي شوند، اما رشد بيشتر آنها، به تخصص يابي و هماهنگي اين گروه ها بر محور سيستم اعصاب، وابسته است. همچنين، جوامع قبيله اي اوليه براي تنظيم تقسيم كار وسيع تر، نيازمند دولتي تخصص يافته بود. در جوامع نوين، كه تقسيم كار ميان نهادهاي مختلف تخصصي آن، به حد اعلا رسيده، دولت مجبور است در هر حوزه اي بنگاه هاي زيادي به منظور نظارت بر بورس اوراق بهادار،19 تأمين رفاه طبقات پايين، بيكاران و...، تدارك ببيند. مطابق ديدگاه تطوري، هر جامعه اي داراي تقسيم كار پيچيده، ناگزيرازداشتن دولت پيچيده اي متناسب با آن است.

ب/4. شكاف و فشار: با اين حال، يكپارچگي هميشه به محض نياز به آن تأمين نمي شود. بنابراين، نظريه تطوري از مفاهيم شكاف و فشار براي برخورد با مسائل اجتماعي كه در نتيجه تغييرات اجتماعي پديد مي آيند، استفاده مي كند. براساس نظريه فشار، هر جنبش اجتماعي نتيجه فشارهاي ناشي از عدم توازن بين انتظارات و واقعيت ها است كه خود آن هم نتيجه الگوهاي نامنظم تمايزيابي است. براساس نظريه جنبش اجتماعي اسملسر، شدت يك جنبش اجتماعي، از سرگرمي هاي ملايم گرفته تا طغيان خشن، وابسته به فشاري است كه در سطح نظام اجتماعي رخ مي دهد. پارسونز و پلات (Platt) جنبش هاي دانشجويي دهه هاي 1960 و 1970 را به همين شيوه تفسير كردند. بر اساس استدلال آنها توسعه تخصص يافتگي در جامعه نوين مستلزم آن است كه دوره هاي طولاني تري با هدف آموزش، در مدرسه سپري شود. اما اين امر، بين انتظارات سنّتي از تعليم و تربيت كه بايد با سرعت به شغل هاي بزرگسالان رهنمون گردد، و واقعيت جديد سپري شدن سال هاي طولاني در اجتماع دانشجويان بدون هويت تثبيت شده اجتماعي، نوعي كشيدگي پديد مي آورد. پارسونز و پلات اين امر را نيز، دوره گذار در نظر مي گيرند; به موازات تثبيت نقش هاي جديد، فشار ناشي از منزلت درازمدت دانشجويي، نيز كاسته و دانشجويان سياسي ناپديد خواهند شد. بنابراين، پارسونز همانند ماركس، به طور ضمني آينده جامعه را چنين پيش بيني مي كند: تمايزيابي دائمي و بهبودي كاركردي مداوم.

ب/5. بررسي انتقادي: آيا تمثيل اندامي اعتباري دارد؟ البته، جامعه يك ارگانيسم واقعي نيست. نه حيات دارد و نه آگاهي به معناي دقيق كلمه و امثال آن. اين نقدها در اواخر قرن نوزدهم در پاسخ به الگوي اوليه اندام گرا، مانند الگوي دوركهايم، پيدا شدند. دوركهايم، بخصوص هم به دليل اين آموزه اش كه جامعه واقعيت بي همتايي (نوع منحصر به فردي) است كه قابل تقليل به وضع رواني نيست، و هم براي مفهوم آگاهي جمعي، شديداً مورد حمله قرار گرفت. اينجا، اين پرسش مطرح مي شود كه آيا آگاهي جز در موجودات واقعي انساني يافت مي شود؟ فرد يك ارگانيسم زيستي مشخص است، اما خطاست كه بگوييم جامعه به عنوان يك كل، يك ارگانيسم واقعي است. البته، نظريه پردازاني كه از تمثيل اندامي استفاده كرده اند، كاملا از اين امر آگاه بوده اند كه جامعه، دقيقاً يك ارگانيسم نيست. اما آنها ادعا داشتند كه جامعه شباهت هايي به ارگانيسم دارد كه به كارگيري يك نظريه را در هر دو مورد امكان پذير مي سازد.

آيا عليتي در اين الگو وجود دارد؟ يكي از پرسش هايي كه فوراً به ذهن خطور مي كند اين است كه چه چيزي باعث مي شود كه جامعه، رشته اي از تمايزات را بپذيرد؟ در مورد جنين يك گياه يا حيوان، اين پاسخ معمولا مسلّم تلقّي مي شود كه: ارگانيسم هاي زيستي به دليل برنامه زمان بندي شده رشد دروني و ذاتي اي كه در ژن آنها نهاده شده، به طور طبيعي رشد مي كند. اما روشن است كه اين الگو براي تبيين جوامع بشري نامناسب است. به لحاظ تاريخي، بسياري از جوامع طي هزاران سال همچنان كوچك و تمايز نيافته باقي مانده اند. بنابراين، نمي توان پذيرفت كه رشد امري صرفاً طبيعي است و به طور خودكار صورت مي گيرد. اين امر به طور چشم گيري قدرت تبيين اين نظريه را تضعيف مي كند، زيرا به ما نمي گويد كه رشد كي و چرا رخ مي دهد، بلكه فقط مي گويد اگر رشدي اتفاق افتاد، به تمايزيافتگي منجر مي شود.

دوركهايم يكي از معدود نظريه پردازاني بود كه نظريه اي روشن درباره سازوكار علمي تمايزيابي در جوامع ارائه كرد. او معتقد بود كه رشد جمعيت به رقابت گسترده بر سر منابع زيست محيطي منجر مي شود، و خود اين رقابت نيز به تقسيم كار تخصصي منتهي مي گردد. اگر اندازه جوامع رشد نكند، تمايز هم پيدا نمي كنند. اين الگو تا حدي زيادي مي تواند آن را به عنوان نخستين شباهت به تعميم تبييني، پيشنهاد كند.

اما اين نظريه هم با اشكالاتي روبه روست: اولا همه جوامع بزرگ (مانند هند در مقايسه با جوامع كوچك اروپايي) كاملا تمايزيافته نبوده اند. اندازه جمعيت فقط مي تواند يكي از شرايط تمايز باشد، اما شرط لازم و كافي نيست. ثانياً ممكن است جامعه اي از نظر اندازه ثابت باقي بماند و با وجود آن دستخوش تخصصي شدن روز افزون نقش هاي اجتماعي گردد (جامعه ايالات متحده در دهه هاي اخير) بنابراين، نتيجه منطقي اين خواهد بود كه اين نظريه دوركهايم كه اندازه باعث تمايزيابي مي شود، ممكن است در مواردي صادق باشد; اما نظريه اي كامل درباره تمايزيابي تخصص هاي اجتماعي نيست.

معمولا چنين فرض مي شود كه تمايزيابي (تقسيم كار گسترده) به دليل كارآيي بيشتر، پديد مي آيد. اما، روشه ماير (Rueschemeyer) معتقد است كه تقسيم كار فزاينده، در صورتي باعث افزايش كارآيي و بهرهوري مي گردد كه به ذخيره بيشتر وقت و مهارت هاي بالاتر در نقش هاي تخصصي رهنمون شود، اما اگر تقسيم كار صرفاً به صورت ديوان سالارانه و صرفاً به دلايل رسمي صورت گرفته باشد، در اين حالت تخصصي شدن مي تواند ناكارآمد باشد; به علاوه، شغل هاي پراكنده مي تواند به از خودبيگانگي و مشكلات روحي و رواني منجر گردد كه باعث ناكارايي تقسيم كار مي گردد. از اين گذشته كارآيي و بهرهوري براي همگان مطرح نيست بلكه هر نظامي براي تعدادي اندكي كارآيي و بهرهوري دارد. بنابراين، صرفاً نياز نظام به صورت يك كل نمي تواند جهت تغيير آن را تبيين كند، بلكه قدرت، بيش از كارآيي، در تقسيم كار نقش دارد.

آيا رشته اي از تمايزيابي تاريخي وجود دارد؟ وقتي روند (به هر دليلي) در جهت تخصصي شدن قرار گرفته باشد، آيا ترتيب و توالي خاصي را دنبال مي كند؟ اين شبيه همان سؤالي است كه آيا جامعه از مجموعه اي از مراحل عبور مي كند يا نه. الگوهاي تمايزيابي صرفاً اظهار مي دارند كه هر مرحله اي از مراحل قبلي خود تمايزيافته تر است. چنين نظريه هايي، براي توضيح بيشتر، معمولا از داده هاي تاريخي خاصي سرشار مي گردند. بدين روي، اسپنسر و پاسونز اظهار مي كنند كه ابتدا تجانس جوامع قبيله اي اوليه با نقش تخصصي كاهنان (پزشكان، جادوگران) از بين رفت و سپس نخستين سازمان تخصصي كه برخي كاركردها را از خانواده سلب كرده و خود عهده دار انجام آن گرديد، دولت بود. ولي آيا هيچ دليل نظري وجود دارد كه چرا چنين شد؟ جادوگر قبيله چه شاخص برجسته اي دارد كه بايد آن را به صورت نخستين نقش متمايز، معرفي كرد؟ چرا نمي توان گفت كه سنگ كاران20 يا قابله ها چنين نقشي داشته اند؟ چرا به جاي يك سازمان اقتصادي يا فرهنگي، دولت، نخستين سازمان مستقل باشد؟ به اين پرسش ها در چارچوپ نظريه تمايزيابي، نمي توان پاسخ گفت; زيرا اين نظريه ها فقط وقوع برخي تمايزها، و نه نوع آن را پيش بيني مي كنند. به اين دليل، ممكن است محققي براي تبيين اهميت منحصر به فرد دولت در تغيير شكل جامعه، مجبور شود تا نظريه هاي تمايزيابي را بكلي رها كند و از نظريه اي ديگر ـ مانند نظريه تضاد استفاده نمايد.

آيا تمايزيابي مقدّمه يكپارچگي است؟ اين پيش فرض كه ابتدا تمايزيابي رخ مي دهد، و آن گاه موجب نياز به يكپارچگي مي گردد، سؤال برانگيز است. اين استدلال از نظر منطقي و در عالم انتزاع درست است، اما به نظر مي رسد با واقعيت هاي تاريخي مناسبتي ندارد. واحدهاي توليدكننده «يكپارچگي» به معناي كنترل اجتماعي، اغلب مقدّم بر گسترش تمايزيابي در ساير نقش هاي اجتماعي بوده است. دولت، در آغاز، از راه غلبه، هم پيماني، يا توسعه دولت هاي كوچك پيشين، نشأت مي گيرد، سپس تمايزيابي نقش هاي اقتصادي و امثال آن را در پي دارد. بنابراين، گاهي يكپارچگي مقدم بر تمايز و شرط لازم براي آن است.

همچنين نمي توان پذيرفت كه تمايزيابي، در مواردي كه به مشكلات اجتماعي منجر مي شود به طور طبيعي يكپارچگي را در پي داشته باشد. مجموعه كاملا تمايزيافته اي از نقش هاي اقتصادي ممكن است به مشكلات بيكاري، نارضايتي شغلي، و مسائل ديگري از اين قبيل منجر گردد; اما جامعه هميشه ناگزير از ارائه راه حل براي آن نيست.

مسئله نابرابري: بسياري از معايب الگوهاي تمايزيابي به منبع واحدي (ناتواني در برخورد با مسئله نابرابري و تضاد در جامعه) خلاصه مي شود. فرض بر اين است كه تضاد اجتماعي امري «غيرطبيعي» است. همان گونه كه ميان بخش هاي ارگانيسم زيستي تضادي وجود ندارد. الگوي انداموارانگاري21 نابرابري را امري واقعي در نظر نمي گيرد; تمام بخش هاي جامعه تا حدودي هم سطح تلقّي مي شوند كه همه آنها در انجام كاركرد كل، سهم مساوي دارند. الگوي انداموارانگاري، به اين معنا، اغلب خرقه اي ايدئولوژيك بر تن نابرابري هاي واقعي بوده است. اين الگو هنگامي كه به مطالعه خانواده در نيمه قرن بيستم مي پردازد، استدلال مي كند كه نقش هاي زنان و مردان صرفاً تخصص هاي كاركردي هستند، و نابرابري جنسيتي به اين معنا نيست كه زنان مجبور بودند مشاغل مشخصي را اشغال كنند. الگوي تمايزيابي غالباً حامل اين گمانه خوش بينانه است كه همچنان كه جوامع به بهسازي قابليت هاي كاركردي خود مي پردازند. همه آنچه اين الگو نشان مي دهد آن است كه روند تطوري احتمالا در جهت موقعيت هاي تخصصي تر است. اگر در واقعيت ـ مانند اين مورد ـ تخصصي شدن به انحصاري شدن منابع مختلف مجال بيشتري بدهد، پس اين هم فقط مي تواند به نابرابري واقعي بيشتري منتهي شود. اين كاملا با منطق نظريه انداموارانگاري موافق است كه مثلا جوامع بايد كاملا مردسالار باشند.

ج. نظريه هاي انتخاب طبيعي: انتخاب طبيعي يكي ديگر از نظريه هاي زيست شناختي است كه به دليل شباهت آن به جامعه مورد استفاده قرار مي گيرد. در اين مورد، جامعه با رشد ارگانيسم واحد مقايسه نمي شود بلكه با انواع كلي يا گروه هايي از ارگانيسم هاي زنده مقايسه مي گردد. الگوهاي تطوري از اين نوع شامل عناصر زير است:

1. تغيير طولاني مدت: نه جوامع و نه گونه هاي زيستتي هيچ كدام ايستا نيستند، بلكه به صورت مداوم طي دوره هاي طولاني تغيير مي كنند.
2. توارث شكل هاي پسيني از شكل هاي اوليه: در ميان همه انواع، نوعي خويشاوندي به صورت شجره خانوادگي وجود دارد: گياهان و جانداران هم شكل از نسل ميكروب ها هستند همچنان كه پستانداران از تبار مهره داران (جانوراني با رشته اعصاب پسيني يا داراي نخاع ستون فقرات) اوليه هستند. همچنين جوامع جديدتر از تبار جوامع اوليه به شمار مي آيند.
3. انتخاب طبيعي به عنوان سازوكار تغيير، كه بر امور زير مشتمل است:
الف. عناصر اساسي «ژنتيك» وجود دارند كه اشكال ديگر جوامع (يا ساختارهاي زيستي) از آنها شكوفا مي شوند.
ب. تغيير انواع در اين عناصر ژنتيك رخ مي دهد.
ج. انتخاب انواع معيني كه باقي مانده و به توليد مثل مي پردازند، و نابودي انواع ديگري كه نمي توانند باقي بمانند.

زماني، براي توصيف اين فرايند تعبير «بقاي اصلح»22به كار مي رفت كه متضمن اين نكته است كه تطور سندِ پيشرفت و آنچه به صورت طبيعي انتخاب مي شود، بهتر، كارآتر، و اصلح است. اما اين نتيجه گيري خوش بينانه حتي از ناحيه نظريه پردازان تطور زيستي به صورت خيلي گسترده پذيرفته نشد و بيش از اين دوامي نيافت. بايد پرسيد معناي «اصلح» چيست؟ «اصلح» يعني چيزي كه براي بقا تحت اوضاع و شرايطي كه در آن زيست مي كند، صلاحيت و شايستگي دارد. گاهي اين امر را سازگاري و انطباق با محيط هم مي نامند. هر چيزي كه بيشترين انطباق با محيط اطراف خود داشته باشد باقي خواهد ماند و هر چيزي كه سازگاري مناسبي با محيطش نداشته باشد بيرون از دايره انتخاب قرار گرفته و نابود خواهد شد. اما اين مفهوم از «انطباق» با تعريف تكنيكي انتخاب طبيعي به عنوان «قابليت هاي گوناگون براي توليد مثل» تضعيف گرديد. در تاريخ زيستي زمين، انواعي وجود داشته كه نه «اصلح» بوده و نه از جميع جهات «سازگارتر» با محيط، اما توانايي توليدمثل خود را در خلال نسل ها همچنان حفظ كرده اند. هر نوعي كه تا حدودي بتواند به توليدمثل بپردازد، باقي خواهد ماند، زيرا يك نوع تنها زماني نابود مي شود كه اصلا قدرت توليدمثل نداشته باشد. به اين معنا، نظريه انتخاب طبيعي تا حدودي انتزاعي و توخالي است و همه آنچه مي گويد اين است كه هر چيزي كه بتواند طي چند نسل بقا و تداوم يابد، به صورت تطوري انتخاب شده است. خود اين نظريه دقيقاً نمي گويد كه چرا يك ويژگي به جاي ويژگي ديگر انتخاب خواهد شد.

يكي از دلايلي كه تطور به طور كلي غيرقابل پيش بيني است اين است كه انواع دائماً خود را با محيط انطباق مي دهند و پيوسته موقعيت هاي مناسبي براي توليدمثل پيدا مي كنند. در حوزه بيولوژيك، اين موقعيت هاي مناسب محيطي عمدتاً وجود انواع ديگر است. پرندگان از حشرات، حشرات از گياهان گلدار، و گياهان نيز از تركيب جوي و آب و هواي مناسب تغذيه مي كنند. محيط شبكه پيچيده اي از علت هاست. نوساني كه موجب موفقيت يك نوع مي شود ممكن است منجر به نابودي برخي انواع ديگر، و پيدايي تعداد زيادي از انواع فرعي تر گردد كه از انواع قبلي تغذيه مي كنند.

همين امر ممكن است به خوبي در انتخاب طبيعي جوامع به كار بسته شود. انواع گوناگوني از جوامع ممكن است به طور همزمان زيست كنند، دقيقاً به علت آنكه برخي از آنها، محيطي را فراهم مي آورند كه از جوامع ديگر حمايت مي كند. جوامع نظامي گذشته (مانند بسياري از قبايل كوچ نشين) در موقعيت مناسبي مي زيستند كه از وجود جوامع دهقاني يكجانشين موردِ چپاول آنها فراهم شده بود. نظريه نوين نظام جهاني ماركسيستي نشان مي دهد كه ادامه حيات جوامع هسته اي مسلط جهان سرمايه داري وابسته به استثمار اقتصادي جهان پيراموني است كه نيروي كار ساده و مواد خام آنها را تأمين مي كنند. اگر انتخاب طبيعي را فرايند بازتوليد شكل هاي معيني در شبكه اي بوم شناختي بدانيم، به آساني نمي توانيم بگوييم كه همه جوامع به شكل معيني انتخاب مي گردند، بلكه هر يك از آنها تا اندازه اي با شرايط ويژه خود، مشتمل بر روابط خود با ديگر جوامع (ديگر انواع زيستي و شرايط و موقعيت آن)، انتخاب مي گردد.

ج/1. انتخاب طبيعي به مثابه چتر نظريه هاي علمي: انتخاب طبيعي به خودي خود هيچ كاري نمي كند، بلكه صرفاً راه تشخيص فرايند پويايي است كه طي آن ويژگي هاي مهم كاركري، به سطوح مختلفي از بقا و توليدمثل كمك مي كند. بنابراين، انتخاب طبيعي به خودي خود يك علت نيست، بلكه چتري است براي علت هاي مختلف و دقيقي كه پاسخ مي دهند در هر مورد مشخص چه چيزي را شكل داده اند. تطور امري چند علتي و چند سطحي است، ژن ها، سلول ها، ارگانيسم ها، گونه ها، و جوامع همگي حلقه هايي از بازخوردِ با يكديگر در جهت هاي مختلف هستند. حتي در بوم شناسي زيستي، رويكردي غالب به «گونه»هاي انواع زنده در يك محيط، آنها را تكامل طبيعي داراي جهت خاصي نمي شناسد. ميان انواع مختلف گياهان و حيوانات موجود در يك مكان خاص، تعادل موقتي وجود دارد كه ناشي از آب و هوا، محيط فيزيكي، روابط پيچيده تجاوز چندجانبه و مهاجرت از بيرون است. بنابراين، هيچ مبناي زيستي براي اين فرض وجود ندارد كه يك اجتماع، به مثابه يك كل، واحدي از انتخاب طبيعي است و مطابق الگوي كلي اي كه در همه اجتماعات يافت مي شوند، تغيير مي كند. نمي توان با يك نظريه كلي پذيرفت كه چه ميزاني از تعادل يا نوسان در تعداد افراد انواع مختلفي كه در كنار هم يافت مي شوند، وجود دارد و تا كي در يك مكان خاص تركيب هاي خاصي از انواع وجود خواهند داشت، بلكه هر مورد بايد به صورت تجربي اثبات گردد.

الگوي انتخاب طبيعي گرچه امكان دارد تصوير دقيقي باشد، اما نظريه اي نسبتاً ضعيفي است. اين نظريه همچون چتري است كه مي توان نظريه هاي گوناگون درباره چگونگي تغيير و بقاي جوامع در شرايط مختلف، را در زير آن قرار داد. نظريه هاي جامعه شناختي در خصوص چيستي «عناصر ژنتيكي» اصلي تعيين كننده ساير بخش هاي جامعه و چرايي تفاوت آنها، و نيز درباره بقاي بهتر برخي جوامع نسبت به برخي ديگر، اختلاف دارند. نظريه انتخاب طبيعي صرفاً مجموعه اي از «جعبه هاي سياه» است كه مي توان نظريه ها و عناصر مختلف را در آن جاي داد.

مثلا از ديد لنسكي «عنصر ژنتيك» اصلي فناوري توليدي است كه ساير بخش هاي جامعه از آن نشأت مي گيرد. فناوري توليدي از طريق انتخاب طبيعي به گونه اي تطور مي يابد كه در طي زمان فناوري هاي جديد و قدرتمندتري به وجود مي آيند و به يك جامعه بزرگتر و قدرتمندتر امكان بقا مي دهند. جوامعي كه از فناوري هاي ابتدايي تر استفاده مي كنند نيز به شرط زندگي در محيطي دورافتاده و عدم تسخير آنها توسط جوامع پيشرفته تر، مي توانند باقي بمانند; اما به طور كلي، شكل هاي پيشرفته تر به جذب شكل هاي ساده تر و جانشيني آنها گرايش دارند. بايد توجه داشته باشيم كه لنسكي تعدادي از نظريه هاي مشخص (شامل نظريه تضاد و نابرابري) را در مدل تطوري بزرگتري به هم وصل كرده است كه در آن: اولا، فناوري «عنصر ژنتيك» اصلي است، ثانياً، عناصر ژنتيك بر ساختار جامعه به شيوه هاي معيني اثر مي گذارد، و ثالثاً در طي زمان شكل هاي بعدي با هزينه اشكال پيشيني گسترش مي يابد.

با اين حال، مي توان به همين آساني عناصر ديگري را نيز در اين «جعبه سياه» به يكديگر وصل كرد. پارسونز تفسيري از اين نظريه ماكس وبر را به كار مي گيرد كه پروتستانتيزم در قرار دادن غرب در مسير سرمايه داري عامل اصلي بود، در حالي كه اديان مختلف شرقي (هندوئيزم، بوديسم، كنفسيوس، تائوئيزم، و اسلام) جوامع خود را در مرحله ماقبل سرمايه داري نگه داشتند. بنابراين، به نظر پارسونز عنصر ژنتيكي مهم نه فناوري، بلكه مذهب است. او با انجام اين كار، نظريه هاي مرحله اي، تمايزيابي، و انتخاب طبيعي تطور را با هم تركيب مي كند. به محض وقوع تغيير در عقايد ديني، برخي از آنها براي رشد تطوري بيشتر انتخاب و بقيه به «اهداف مرده تطوري» تبديل مي گردند. پارسونز مانند لنسكي گزينش هاي نظري خاصي براي پر كردن الگوي انتخاب طبيعي به عمل آورد. وي اولا فرض مي كند كه دين عنصر ژنتيك اصلي است كه ساير بخش هاي جامعه را تعيين مي كند، ثانياً، تغييرات بنيادي در دين به جود مي آيد، و ثالثاً اشكال پيشرفته بسيار قدرتمندتر از شكل هايي هستند كه جايگزين آنها مي گردند.

صحت همه اين نظريه هاي به ظاهر روشن بايد بررسي و آزمون شود. آيا عامل قدرتمند تعيين كننده ساير بخش هاي جامعه كدام است؟ فناوري؟ مذهب؟ يا چيز ديگر؟ آيا اين هميشه درست است كه اشكال پيشرفته تر اشكال ابتدايي تر را از صحنه خارج مي كند؟ زيست شناسي چنين چيزي را تأييد نمي كند; زيست شناسي پيدايي نوعي پيچيده تر و عالي تر را ناشي از حذف انواع ساده تر و ابتدايي تر نمي داند; نه موجودات انساني جانشين ديگر موجودات شده اند، و نه گياهان پيچيده تر گلدار جايگزين خزه ها23 و سرخس هاي24نخستيني شده اند كه به وفور در ميان آنها ادامه حيات مي دهند. در كل گياهان و جانوران جايگزين باكتري ها نيستند، و ويروس ها، كه مانند اشكال ساده حيات از چندين ميليارد سال پيش به وجود آمده اند، هم اكنون نيز در همه اطراف ما ادامه حيات مي دهند، و در محيط مناسبي كه ما فراهم كرده ايم كار و بارشان رونق يافته است.

بنابراين، تطور به طور خودكار از نظريه انتخاب طبيعي پيروي نمي كند كه اشكال «عالي تر» لزوماً جانشين اشكال «پايين تر» گردد. تاريخ اجتماعي ممكن است از اين جهت متفاوت باشد، زيرا جوامع صنعتي و دولت هاي كشاورزي تمايلي شديد به پايمال كردن و تغيير شكل دادن جوامع قبيله اي ساده پيرامون خود داشتند. اما اين فرايند، فرايند خودكار يا حتي سريعي نبود، و در هر لحظه اي از تاريخ ممكن است انواع مختلفي از جوامع در كنار هم وجود داشته باشند كه احتمال دارد به عنوان متجاوز يا ياران همزيست محيطي از يكديگر تغذيه كنند.

ضعف اساسي همه الگوهاي انتخاب طبيعي، ابهام آنها درباره چيزي است كه موجب نخستين تغيير در عناصر ژنتيك اصلي است و پرسش هايي همچون «چرا فناوري هاي جديد به وجود آمدند؟ و چرا مذهب جديد قادر است ساير بخش هاي جامعه را تغيير دهد؟» بي پاسخ مي گذارد.

ج/2. زيست شناسي اجتماعي: تطور در سطح ژن ها: يكي از نظريه هايي كه اخيراً مشهور شده نظريه زيست شناسي اجتماعي است. نخستين مبلغان آن نه جامعه شناسان، بلكه زيست شناسان و متخصصان علم ژنتيك مانند اي. او. ويلسون (E. O. Wilson)، و چارلز لامسدن (Charles Lumsden) بوده اند. زيست شناسي اجتماعي الگويي از انتخاب طبيعي را به كار مي بندد كه در آن عناصر ژنتيك اصلي مورد تحقيق، ژن هايي هستند كه در هر ارگانيسم فيزيكي به صورت شيميايي رمزگذاري شده اند. ويلسون كه يك حشره شناس و متخصص حشرات اجتماعي است، اعتقاد دارد كه رفتار اجتماعي آنها بايد از تغيير ژنتيك و گزينش در تبار اين نوع حشرات، نشأت گرفته باشد; همچنين او گمان مي كند كه صور اجتماعي انساني نيز نتيجه گزينش ژن هايي باشد كه موجودات انساني آنها را به ارث برده اند. ويلسون استدلال مي كند كه جبر25 ژنتيك، جامعه را از طريق گزينش سازوكار كلي كه در افراد عمل مي كند ـ مانند قابليت انساني براي همكاري و ارتباط نمادين ـ تحت تأثير قرار مي دهد. آنچه در هر جامعه خاصي پديدار مي شود نتيجه به كار بردن اين ابزارها در اوضاع و احوال خاصي است. نظريه زيست شناسي اجتماعي از نظر قدرت پيش بيني نسبتاً ضعيف است; زيرا در همه انواع جوامع قابل اجرا است، در حالي كه هر يك از آنها را بايد بشخصه با نظريه هاي ديگر تبيين كرد.

لامسدن و ويلسون مدعي هستند كه نوع فرهنگي كه جامعه خاصي آن را مي پذيرد، در ذهن افراد به عنوان نتيجه انتخاب ژنتيك رمزگذاري شده است. قابل تأكيد است كه اين الگو، هر چند بسيار دقيق بيان گرديده، اما كاملا نظري است و نه مبتني بر شواهد تجربي قانع كننده. از اين گذشته، تطبيق اين نظريه با سرعت تغييرات فرهنگي، فوق العاده مشكل به نظر مي رسد، جامعه (بر خلاف خواص ژنتيك) مي تواند طي چند نسل يا حتي در مدتي كمتر از آن دچار تغيير گردد، همان گونه كه افراد با حركت از فرهنگي به فرهنگ ديگر، دچار تغيير مي شوند. نسخه ديگر نظريه زيست شناسي اجتماعي، ادعا مي كند كه اين ژن هاي ما هستند كه مقدر مي كند تا مردان پرخاشجو بر جوامع انساني مسلط گردند و زنان از نظر زيستي اساساً در كار مادري تخصص يابند، و بنابراين جنگ و سلسله مراتب امر اجتناب ناپذيري باشد (تايگر و فاكس، 1972; آردري، 1966). اين گونه نظريه ها نسخه هاي قوي تر زيست شناسي اجتماعي هستند كه مدعي مقدر بودن الگوهاي خاص تر رفتار تأكيد دارند، بر عكس نسخه هاي بسيار انتزاعي ضعيف كه فقط بر قابليت هاي بسيار كلي ايجاد اشكال اجتماعي نظر دارند. اما به نظر مي رسد كه نسخه هاي قوي تر نيز از نظر تجربي نادرستند (بلومبرگ، 1978، 1984).

ج/3. الگوي تعادل در زيست شناسي: ما معمولا عبارت «تطور، و نه انقلاب» را مي شنويم و اين بدان معناست كه تغيير، بيشتر به تدريج و با افزايش هاي اندك اندك رخ مي دهد تا به صورت اغتشاشي مهم و سريع. سنتاً فرض بر اين بود كه تطور زيستي از نوع اول است. اما اكنون تحقيقات جديد در خود زيست شناسي اين فرض را به شدت تضعيف كرده است. استفن جِي گولد ( StephenJay Gould)، اليزابت وربا (Elizabeth Vrba)، نايلز الدريج (Niles Eldridge) استدلال كرده اند كه شواهد و آثار فسيلي نشان مي دهند كه تطور زيستي، توسعه مداوم و ملايم تغييرات جزئي متراكم نبوده است; بلكه بعكس، معمولا دوره هاي طولاني اي وجود داشته است كه انواع در خلال آن نسبتاً ثابت مانده اند و با تغييرات نسبتاً سريع منقطع شده اند. يك نمونه شگفت انگيز اين نظريه است كه دايناسورها و انواع بزرگ ديگر در پايان دوره كرتاسه كه زمين با سيارك بزرگي برخورد كرد، منقرض شدند. اين نظريه با انبوهي از شواهدي كه هنوز هم ارزشمند تلقّي مي شوند، حمايت مي گردد. ابرهاي ناشي از گرد و غبار جوي نور خورشيد را محو كرده و موجب تغيير آب و هوا گرديد. در اين شرايط نه تنها انواع گوناگوني از حيوانات و گياهان از بين رفتند، بلكه انواع ديگري كه از آنها تغذيه مي كردند، نيز نابود شدند. البته در اينجا جنبه مثبتي هم وجود دارد، زيرا اكنون كه محيط تغيير يافته راه براي انتخاب انواع جديد باز شده است.

نظريه تأثير يك سيارك، به تنهايي، احتمالا نمي تواند تبيين كاملي از انقراض دوره كرتاسه فراهم كند. تغييرات محيطي ديگر مانند تغييرات آب و هوايي كره زمين، نيز در فراهم كردن زمينه اضمحلال دايناسورها و ديگر انواع سهم داشته است. بنابراين، نكته اساسي اين است كه تطور لزوماً به صورت پيوسته و تدريجي رخ نمي دهد، بلكه، گاهي، با سوانح ناگهاني تسريع مي گردد. در تاريخ زمين شواهد زيادي از اين گونه انقراض هاي انبوه وجود دارد. اين نظريه ديدگاه سنّتي زيست شناختي درباره تأثير ژن ها در انتخاب طبيعي را تضعيف مي كند. در واقع، ژن ها ممكن است تأثير اندك و ناچيزي در ايجاد تغيير داشته باشند. اين نظريه، منبع مهم تغيير تطوري را به محيط ـ اعم از تصادمات ناگهاني و سوانح زيست محيطي، تغييرات آب و هوايي و تأثيرات آن بر شبكه تغذيه انواع از همديگر ـ انتقال مي دهد. بايد توجه داشت كه اين الگوي تطور، زيست شناسي اجتماعي را درهم مي شكند، زيرا تا حد زيادي از اهميت ژن ها در فرايند تبيين زيست شناختي مي كاهد.

شايد چيزي مانند الگوي به هم خوردن تعادل به ويژه براي تطور اجتماعي مناسب باشد. از نظر تاريخي تغييرات مهم در جوامع اغلب به صورت سانحه و نه به صورت تدريجي اتفاق افتاده است. نه تنها انقلاب ها بلكه مهم تر از آن در كل، جنگ ها و تضادها سهم عمده اي در شكل دادن دولت، اقتصاد، مذهب، فرهنگ، خانواده وديگر نهادهاي اجتماعي، داشته اند.

ج/4. جهت انتخاب طبيعي: در نهايت، بايد پرسيد كه آيا تطور حركت كردن به سمت ويژه اي است؟ تاكنون همه نظريه هاي مرحله اي كه بررسي كرديم توالي معيني به سوي نوع «مدرن تر» را در نظر مي گرفتند. اين الگو مشخص مي كند كه جهت تطور به سوي تمايزيافتگي و تخصصي شدن فزاينده ساختارهاي اجتماعي است. اما، همان گونه كه ديديم كه اين نوع پيش بيني متزلزل است. زيرا اين مراحل به صورت خودكار و متوالي به دنبال هم نمي آيند، و درباره وقوع مداوم تمايزيابي يا ادامه بي پايان آن بدون هيچ محدوديتي، نيز ترديد چشمگيري وجود دارد.

شواهد زيست شناختي زمينه هاي بيشتري براي ترديد در اين باره فراهم مي كند. درست است كه زيست شناسان سنّتي استدلال مي كنند كه سلسله مراتبي از شكل هاي تطوري وجود دارد كه از باكتري ساده شروع و به موجودات چند سلولي، جانداران، پستانداران، و سرانجام به نقطه اوج آن «انسان هوشمند»26 كه مغز آن عالي ترين محصول تطور است، ختم مي شود. اين موضوع به سلسله مراتب ثابت و غير تطوري الهيات قرون وسطا (مانند عقايد توماس آكويناس Thomas Aquinas) برمي گردد كه در آن انسان در مقوله اي بين سلسله حيوانات و فرشتگان قرار مي گرفت. اما خطاست كه درباره تطور زيستي چنان صحبت كنيم كه گويا هيچ كاري جز حركت به سوي انسانيت انجام نشده است. تصوير مسلط اين نيست كه انواع عالي تر جانشين انواع پايين تر مي گردد; بلكه تصوير مسلط همزيستي همه اين اشكال به صورت همزمان است گياهان و جانوران به طور همزمان تطور يافته اند، و اشكال بعدي مانند شاخه هاي نسبتاً جديد حشرات و نهان دانگان (گياهان گلدار) صرفاً تنوع بيشتري را به انواع موجود قبلي اضافه كرده اند. دقيق تر آن است كه بگوييم درونمايه اصلي تطور، تنوع و گوناگوني است; نه توالي سلسله مراتبي. اگر اين را درباره جوامع انساني نيز به كار بنديم بايد نتيجه بگيريم كه شكل مسلطي وجود ندارد كه جانشين تمامي ديگر انواع جوامع گردد. جهان لزوماً به صورت يكسان رشد نمي كند، بنابراين غير معقول است كه مانند پارسونز يا آگوست كنت ايالات متحده يا فرانسه را الگوي آينده همه جوامع درنظر بگيريم.

البته، امكان دارد كه تطور اجتماعي انسان از تطور زيستي كاملا متفاوت باشد; زيرا انواع زيستي گوناگوني بيشتري را احتوا مي كند تا جوامع انساني. در حالي كه انواع زيستي قادر به همزيستي با يكديگر به نظر مي رسند، جوامع انساني بيشتر متجاوز و افزون طلب هستند و به مقياس بسيار وسيعي به نابودي فعالانه اشكال رقيب مي پردازند. به نظر مي رسد جوامع صنعتي جوامع قبيله اي را نابود مي كند و سرمايه داري تقريباً به همه جا نفوذ خود را مي گسترد. با وجود اين، ممكن است اين امر صرفاً يك مرحله گذار باشد; اما مطمئناً ويژگي تاريخ تمام جهان نبوده است. حتي امروزه ميان بسياري از جوامع سرمايه دار و سوسياليست تفاوت هاي مهمي وجود دارد، در حالي كه ما هنوز هم هر لحظه شاهد ظهور تفاوت هاي ديگري مانند برآمدن دولت هاي اسلامي ستيزه جو در خاورميانه هستيم. درس تطور زيستي ما را به اين انتظار رهنمون مي شود كه اين تفاوت ها همواره با ما خواهند بود.

د. تطور ذهني27: ايده آليسم به عنوان يك فلسفه معتقد است كه جهان در نهايت از ايده ها يا ذهن تشكيل مي شود. به معناي دقيق كلمه، اين فلسفه با نظريه هاي مربوط به تطور موجودات مادي بي ربط به نظر مي رسد. اما، وقتي ايده آليسم درصدد شد تا تاريخ جهان را در قالب ايده هاي توسعه يا شكوفايي تدريجي ]در حال پيشرفت [فهم كند، دو موقعيت بسيار مشابه پديد آمدند. در اوايل قرن نوزدهم كه فيلسوفان آلماني، شلينگ (Schelling) و هگل (Hegel)، متافيزيك خويش را توسعه دادند، شلينگ بر اساس نيروي جذب و دفع و هگل بر مبناي منطق تضاد ديالكتيك، به شكل هاي در حال توسعه جهان مادي و اجتماعي رسيدند.

ماركس كه خط مشي روشن فكري اش را به عنوان يك هگلي چپ آغاز كرده بود، اين الگوي ديالكتيكي تطور را گرفت و آن را حتي پس از تبديل اين نظام به بنيادي مادي گرايانه، نيز حفظ كرد. در سال هاي اخير، يورگن هابرماس (Jurgen Habermas)، ماركسيست آلماني، با بازگشت به ديدگاهي شبيه به ديدگاه هگلي اوليه و حفظ ديدگاه شلينگ به تغيير و اصلاح نظريه ماركس پرداخته است. نظامي كه هابرماس طرح مي كند نظامي كاملا ذهني نيست كه در آن جهان همچون ذهن يا مجموعه اي ايده ها در نظر گرفته شود. هابرماس فراتر از دوگانه گرايي28مي انديشد، اما به دليل تأكيد وي بر نقش كليدي اي كه آگاهي انسان در تعيين تطور اجتماعي بازي مي كند، كارش به سوي ديدگاه ذهن گرا تمايل پيدا مي كند.

هابرماس، ابتدا موقعيت خود را به عنوان مخالف اثبات گرايي29 تثبيت كرد. او استدلال مي كند كه اثبات گرايي پوششي ايدئولوژيك براي سرماي داري جديد است كه ادعا مي كند صرفاً بر مبناي زمينه هاي عيني و فني، تصميم گيري مي كند، در حالي كه در واقع به حفظ سلطه طبقاتي و نظارت بر افراد از طريق اقتصادي غيرعقلاني و نظام سياسي مي پردازد. هابرماس، بر خلاف اين «سلطه فن سالارانه» خاطرنشان مي كند كه دو نوع دانش ديگر نيز وجود دارد: يكي هنجارهاي اجتماعي كه كنش متقابل انسان را هدايت مي كند و ديگري تفكر آگاهانه و خودانديشانه30. هابرماس هر سه نوع دانش را «شبه استعلايي»31 درنظر مي گيرد، به اين معنا كه آنها به فراسوي مرزهاي تجربه بشري به زمينه هاي نهايي واقعيت، به تعبير كانت «شيء في نفسه»،32 دسترسي دارند.

انتقاد هابرماس از سرمايه داري موجب گرديد كه وي فراتر از ماركسيسم حركت كند. تصويري كه ماركس از سرمايه داري ارائه كرده بود، تصويري اساساً «ابزاري» و مبتني بر قوانين عيني توسعه اقتصادي بود. اما هابرماس كوشيد تا ماركسيسم را از مادي گرايي تاريخي به رويدادي تطوري ناشي از رشد ذهني و روحي آدميزاد برگرداند. او از همان اول در اثر خود به نام «دانش و علايق انساني»33مي خواست بحران جامعه نوين را نه بحران اقتصادي بلكه «بحران مشروعيت»34 توصيف كند، چنان كه بعدتر اثري نيز به همين نام منتشر كرد. سپس در «ارتباطات و تطور جامعه»35 و سرانجام در «نظريه كنش ارتباطي»36 نيز آن را دنبال كرد. هابرماس از نظريه هاي روان شناختي مربوط به رشد ادراكي فرد، نظريه رشد تاريخي ذهن انساني در گذر قرون و اعصار را استخراج مي كند. گذشته از اين، هابرماس تفسير تازه اي از تاريخ جهان ارائه مي دهد كه آن را در حال گذار از مراحل مشابه مي داند. در اين طرح، تطور ذهني بشر بر مادي گرايي ماركسيستي اولويت داده مي شود; زيرا كه هابرماس تحول پيشرونده افكار را عامل تعيين كننده صورت هاي كنش متقابل انساني مي داند، و به اين دليل، چارچوبي را تنظيم مي كند كه درون آن هرگونه رشد فني و اقتصادي بتواند رخ دهد.

هابرماس معتقد است كه در فرايند تطور، ساختارهاي ارتباطي دقيقاً همانند ساختارهاي بيوشيميايي رشد مي كند: در هر دو مورد، جهش هاي ساده اي وجود دارد كه از ميان آنها، آنكه كارآمدتر است براي بقا انتخاب مي شود. او همچون پارسونز، بر اين باور است كه صورت هاي انتزاعي تر، كلي تر، و جهان شمول تر ارتباطات و اخلاق، به لحاظ تطوري سازگارتر هستند و به اشكال پيشرفته تر جوامع منتهي و جايگزين اشكال قديمي تر مي شوند. اما پديد آمدن آگاهي پيشرفته صرفاً بسته به يك تصادف ساده نيست. هابرماس استدلال مي كند كه خود طبيعت زبان بشري بر همين جهت تأكيد مي كند. هدف از زبان ايجاد ارتباط است: خود ساختار زبان براي واقعيت و وفاق اجتماعي در نظر گرفته شده است. زبان حتي اگر گاهي به دليل ايدئولوژي و سلطه دچار كژتابي شود، باز هم، هميشه حركت بنيادي خود را در جهت رهاسازي ما از دام اين كژتابي خواهد داشت. انسان ها، در فكر و گفتار خود، هميشه بر نشر معرفت بيشتر و در جهت رسيدن به وضعيتي تأكيد مي كنند كه در آن، معرفت بدون آنكه با فشارهاي خارجي منحرف شود، بتواند مورد فهم و توافق همه آدميان قرار گيرد.

بنابراين، هدف هابرماس اين است كه «وضع آرماني بيان»37 را براي جوامع نوين به ارمغان آورد كه در آن هر چيزي به طور كامل بررسي شده و بدون هيچ گونه اجباري توسط قدرت هاي سياسي و اقتصادي مورد توافق واقع مي شود. از اين گذشته، او معتقد است كه نيروي رانشي تطور جهان در همين جهت عمل مي كند و در اين باره كه در آينده به اين آرمان دست خواهيم يافت خوشبين است. انسان ها از طريق خودنگري به آزادي خواهند رسيد، و ما در اين حوزه، تا حدودي از خلال پيشرفت نظريه هاي روان شناختي و جامعه شناختي كساني مانند خود هابرماس، پيشرفت هاي زيادي كرده ايم. از اين جهت، هابرماس شبيه هگل است كه او نيز احساس مي كرد تاريخ جهان، روندي به سوي آزادي از طريق خودشناسايي بوده و نقطه اوج اين تحول نيز بينشي بوده است كه با فلسفه او به دست آمده است.

البته اين تعميق قابليت انساني براي خودنگري جنبه اي تجربي نيز دارد. روان كاوي كه در اوائل قرن بيستم توسط فرويد كشف گرديد، روشي براي خودشناسي فراهم مي آورد. برخورد گروه ها و اشكال ديگر گروه درماني، حتي شكل اجتماعي تري از خودنگري و خودشناسي را فراهم مي كند. در اينجاست كه هابرماس يك نمونه تجربي براي «اجتماع آرماني بيان»38 پيدا مي كند كه در آن هر چيزي بدون هيچ قيدي قابل بيان است، و گفتوگو تا آنجا كه در نهايت، بدون هيچ گونه فشاري به وفاق منجر شود، مي تواند ادامه يابد. هابرماس، با استنباط حكم سطح كلان از اين مورد، معتقد است كه جوامع در جهت توليد هرچه بيشتر افراد و گروه هاي آزاد تطور مي يابد، بنابراين، انسانيت قادر است كه بر تطور خود نظارت آگاهانه داشته باشد.

نظريه هابرماس از آنجايي كه تركيبي رضايت بخش از حوزه هاي فلسفه و زبان شناسي و نظريه روان شناختي و نيز جامعه شناختي ارائه مي دهد، جاذبه هاي روشن فكرانه قابل توجهي دارد. اين نظريه هم مانند ماركسيسم، به جاي تحليل جامعه، راهي است براي تغيير آن پيشنهاد مي كند. به عبارت خود هابرماس، اين نظريه، نظريه اي انتقادي و آزادي بخش است.

اين نظريه نيز ضعف هاي خاص خود را دارد. اين نظريه در اين فرض كه فرايندهاي ذهني فرايندهاي مادي را تعيين مي كند، دچار افراط مي شود، زيرا شواهد چشمگيري وجود دارد كه غالباً عكس اين نظريه را تأييد مي كند. اين نظريه هابرماس كه زبان كششي ذاتاً آزادي بخش دارد، فرايندهاي اجتماعي مشتمل بر زبان و نمادگرايي را به خوبي پوشش نمي دهد. همچنين، «وضع آرماني بيان» هابرماس ممكن است اوتوپيايي باشد، براي آنكه حتي گروه هاي روياروي و جلسات روان كاوانه نمي توانند تضاد منافع رقباي واقعي ميان اعضا را صرفاً با مباحثه بي پايان از بين ببرند.

هـ . نتيجه گيري: رؤياي پيشرفت: اعتقاد به پيشرفت درونمايه نهفته بسياري از نظريه هاي تطورگرايي است. عقيده كلي اين است كه گذشت زمان پيشرفت و ترقّي را به ارمغان مي آورد و سپس اشكال ابتدايي تر و فرومايه تر را از دور خارج مي گرداند. با وجود اين، همان گونه كه قبلا ديديم اين ديدگاه برداشت دقيقي از تطور زيستي نيست، زيرا تطور زيستي امري چندسويه است كه در آن انطباق با هر محيطي به منظور زيستن، به صورت نامنظم رخ مي دهد. ايده پيشرفت، نخست توسط تطورگرايان اجتماعي مطرح شد و به نظر مي رسد زيست شناسان آن را از آنها وام گرفته اند.

همه تطورگرايان اجتماعي كاملا خوشبين نبوده اند. براي ماركس و انگلس پيشرفت تنها پس از دوره اي از مبارزه و رنج بردن حاصل خواهد شد. نظر اسپنسر درباره روند پيشرفت مبهم تر است; زيرا ممكن است جوامع به جاي جوامع صلح جوي صنعتي به جوامع نظامي تبديل شوند. دوركهايم به صراحت استدلال مي كند كه اگرچه جوامع بشري از نظر ساختاري در جهت افزايش تقسيم كار تطور مي يابند، اما هيچ افزايشي در خوشبختي و عقلانيت به وجود نمي آيد. خوشبختي هميشه به ارزش ها و آرزوهاي افراد وابسته است كه خود آنها نيز به وسيله جامعه تنظيم مي شوند. بنابراين، اعضاي يك جامعه ابتدايي قبيله اي دقيقاً همانند اعضاي يك جامعه صنعتي، مي توانند احساس خوشبختي كنند، و احتمالا هم به خاطر شانس بيشتر بي هنجاري در جامعه صنعتي احساس خوشبختي در جامعه ابتدايي بيشتر است. لنسكي مقداري شواهد تجربي براي نوعي بدبيني تعديل شده فراهم كرده است; زيرا وي نشان مي دهد كه نابرابري و ستم اجتماعي در واقع از يك مرحله فناورانه به مرحله بعدي افزايش مي يابد. اخيراً ليند الگويي از تطور اجتماعي را طرح كرده كه مطابق آن، چيزي كه به صورت طبيعي انتخاب مي شود صرفاً قابليت نظامي جوامع است كه موجب نابودي جوامع ضعيف و بسيار صلح جو خواهد شد.

بنابراين، حتي گروهي از تطورگرايان اجتماعي اين نكته را كه روند تطور در واقع رو به پيشرفت است، نمي پذيرند. هر چند تفسير رايج تر از تطورگرايي، هنوز اعتقاد به پيشرفت را دنبال مي كند. به نظر مي رسد اين خوش بيني بيشتر بر گمانه هاي ايدئولوژيكي مبتني باشد تا شواهد تجربي. نظريه هاي تطوري در واقع گذشته نگر هستند، آنها عمدتاً براي انعكاس تفاوت هاي موجود بين جامعه نوين عصر حاضر و جوامع گذشته به وجود آمدند و بيشتر چنين نظريه هايي، عنصري قوي اي از خودستايي را دربر دارند. تالكوت پارسونز كه در دهه هاي 1950 و 1960 آثار خود را در آمريكا مي نوشت، دقيقاً مانند آگوست كنت در دهه 1830، احساس مي كرد كه در نقطه اوج تمدّن بشري زندگي مي كند. اين وضع به پيش بيني هاي ساده لوحانه درباره آينده و ناتواني در فهم فرايندهاي عملا در حال وقوع، منجر خواهد شد.

واقعيت اين است كه اشكال معيني از جوامع تا حدودي نشان دهنده «پيشرفت» است، بخصوص فناوري هاي مؤثرتر و قدرتمندتر معمولا رشديافته و جايگزين فناوري هاي ساده تر مي شوند. اما فناوري، حوزه اي نسبتاً محدودي است و «پيشرفت» آن، درباره ابعاد اجتماعي و انساني زندگي چيزي نمي گويد. با اين وجود، با صرف نظر از خوشبختي و عقلانيت، آيا مي توان مدعي شد كه صرفِ گذشت زمان، دموكراسي، تساهل، آزادي، صلح، و عدم خشونت زيادتري را به ارمغان خواهد آورد؟ البته هيچ دليلي براي چنين روندي وجود ندارد. افزايش ناگهاني جنبش هاي متعصبِ بنيادگراي مذهبي هم در جهان مسيحيت و هم در جهان اسلام، سال ها پس از آن رخ داده است كه چنين پديده هايي «در حال گذار»39 با اطمينان خاطر متعلق به گذشته دانسته مي شدند.

تهديد جنگ هسته اي حتي از اين هم هراس انگيزتر است. اين دقيقاً فناوري پيشرفته ماست كه براي بشر اين امكان را فراهم آورده است تا عملا تمام جمعيت خود را هلاك كند، و شايد هم تغييرات زيست محيطي اي را موجب گردد كه بسياري از انواع پيچيده حيات را در تمام سطح زمين نابود كند. تهديد جنگ هسته اي به اندازه اي كافي واقع بينانه است، با اين حال، چنين رويدادي ممكن است از دامنه درك بيشتر نظريه هاي تطوري بيرون باشد. به راستي نظريه اي كه نتواند براي تبيين حادثه بزرگي كه تمام تاريخ اين سياره را شكل خواهد داد، امكاني فراهم كند، به چه دردي مي خورد؟ ممكن است بر مبناي تفسير واقع بينانه تر و زيركانه تري از نظريه انتخاب طبيعي، فاجعه هسته اي را نه پايان اصل حيات، بلكه صرفاً پايان شاخه هاي معيني از حيات در زمين دانست كه طي ميليون ها سال تطور يافته اند. ميكروارگانيسم هاي اوليه، برخي از انواع گياهان، آبزيان و غيره، احتمالا زنده خواهند ماند، و در مسير ديگري تطور خواهند يافت.

مطلب من صرفاً يك نتيجه گيري بدبينانه نيست كه بايد جايگزين نظريه هاي خوش بينانه گردد. بلكه، ما بايد بدانيم كه همه نظريه هاي مربوط به روند پيشرفت ضعيف و نامطمئن هستند. تاريخ امر پيچيده اي است و تنها در يك جهت واحد اعم از صعودي يا نزولي به پيش نمي رود. واقعيت جهان ما به صورت قاطعانه اي چند علتي به نظر مي رسد. به هر «مرحله» فناورانه يا به هر درجه اي از تمايز كه برسيم، همواره شرايط جايگزيني وجود دارد كه وارد عمل مي شود و بر اقبال ما به صلح يا جنگ، دموكراسي يا حكومت اقتدارگرا، تساهل فرهنگي يا جنبش هاي غير متساهل ستيزه جو و امثال آن، تأثير مي گذارد. ما براي تبيين اين پديده ها به نظريه هاي دقيقي نياز داريم و براي فهم آنها ناچاريم از زير چتر الگوهاي تطوري بيرون آييم.

استنتاج من اين است كه نظريه هاي مرحله اي در دريافت پيچيدگي تاريخ جهان دچار شكست گرديده و درباره آينده چيزي به ما نمي گويد. الگوهاي تمايزيابي، فرايند افزايش تقسيم كار را مستمرتر و بي پايان تر از آنچه در واقع هست، وانمود مي كنند. نظريه انتخاب طبيعي پذيرفتني تر است، اما عمدتاً به علت آنكه ادعاي كوچك تري دارد: اين نظريه به اين پيشنهاد اكتفا مي كند كه اگر دگرگوني اي در انواع (با هر سازوكاري، اعم از فاجعه زيست محيطي) رخ دهد، انواعي كه بيشترين قدرت توليد مثل را در آن شرايط زماني داشته باشند، باقي خواهند ماند در حالي كه انواع ديگر ممكن است نابود شوند. اين نظريه هرچند واقع بينانه، اما مبهم است. زيرا «قوانين» تطور زيستي بي نهايت عام است و هر چيزي را كه بتواند بقاي خود را بر روي زمين مديريت كند، دربر مي گيرد.


  • پى نوشت ها

    1. Randal Colins, Theoritical sociology, 1989, Harcouit Brace Jovanovich, InC.

    2. Evolutionism.

    3. Sociology.

    4. assumptions.

    5. Sociobiology.

    6. Mechanisms.

    7. Organic differentiation.

    8. Emberyology.

    9. Natural selection.

    10. Oriental Despotism.

    11. Mesopotamia.

    12. seed-bed societies.

    13. tribal people.

    14. theocratic.

    15. Full fledged communism.

    16. germ.

    17. magician.

    18. Shaman.

    19. stock market.

    20. metal worker.

    21. Organicist.

    22. Survival of the fittest.

    23. mosses.

    24. ferns.

    25. determination.

    26. homo sapiens.

    27. Idealist evolotion.

    28. more of dualist.

    29. Positivism.

    30. Self- reflective.

    31. quasi- transcendental.

    32. thing-in- itself.

    33. Knowledge & Human Interests.

    34. ligitimation crisis.

    35. Communication & the Evolution of Society.

    36. The Theory of Communicative Action.

    37. ideal speech situtation.

    38. Ideal speech community.

    39. Transitional.