فمينيسم و نوع نگاه به خانواده

فمينيسم
و نوع نگاه به خانواده

اسماعيل چراغي كوتياني

(دانش آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد جامعه شناسي)

چكيده

فمينيسم در آغاز، به صورت يك اعتراض محدود مطرح گرديد، اما در ادامه، به يك اعتراض و در نهايت، به يك جنبش در حوزه زنان مبدّل شد. اين جريان خود فاقد يك دستگاه فكري مستقل بود. از اين رو، براي استمرار خود، به دامن انديشه هاي نوين ديگر درآويخت و به مدد آن انديشه ها يك رويكرد جنسيتي براي تغيير وضعيت زنان به وجود آورد.

هدف محوري فمينيسم دفاع از حقوق زنان در دو عرصه عمومي (اجتماع) و خصوصي (خانواده) بود. از نگاه آنها، خانواده يكي از حوزه هايي است كه موجب استمرار ستم بر زنان مي شود. از اين رو، محو كلي نهاد «خانواده» و يا تعديل آن و بهبود وضعيت زنان را در آن دنبال مي كنند.

اين نوشتار، نگاهي دارد به جايگاه خانواده در نگرش فمينيستي، و با تبيين اصول و مباني آن، بن مايه انديشه فمينيستي را در رويكرد به خانواده، آشكار مي سازد. اومانيسم، سكولاريسم، اصالت فرد، اصالت تجربه، نسبيّت گرايي، ليبراليسم، برابري و عمل گرايي، و بي توجهي به نهاد خانواده، از جمله اصول فمينيسم به شمار مي روند.

كليدواژه ها: فمينيسم، سكولاريسم، اومانيسم، تجربه گرايي، نسبيت گرايي، فردگرايي، ليبراليسم، عمل گرايي.

مقدّمه

خانواده يكي از كهن ترين نهادهاي بشري است كه عمري به درازاي تاريخ بشر دارد. به گفته استاد مطهّري، اگر در طبيعي بودن زندگي مدني انسان ترديد كنيم، در طبيعي بودن زندگي خانوادگي او نمي توانيم ترديد كنيم. در طبيعت، تدابيري به كار برده شده اند كه انسان را به سوي زندگي خانوادگي گرايش مي دهند.1

«خانه و خانواده» نخستين محيط اجتماعي، و گروه آن از نظر عاطفي، گروه نخستين شمرده مي شود. محيط خانه همانند پناهگاهي مطمئن، نيازهاي زيستي و رواني و معنوي انسان ها را برآورده كرده، محل مناسبي براي انتقال ارزش ها، باورها و فرهنگ جامعه به اعضاست. خانواده را مي توان سنگ بناي تشكلات بزرگ تر اجتماعي دانست; زيرا انسان ها اولين زمزمه هاي هستي را در آنجا مي شنوند و شناخت آغازين جهان و پديده هاي آن را از طريق خانواده فرامي گيرند. دامان خانواده نخستين مركز آموزشي و به مثابه اولين مدرسه و دانشگاه است. ديدگاه ها و نقطه نظرها نسبت به خدا، هستي و انسان از آنجا پديد مي آيند. طرز فكرها، عادات، آداب و رسوم، آرمان ها، عقايد، فلسفه حيات، برداشت هاي ذهني از نيك و بد، همه و همه از خانواده سرچشمه مي گيرند.

با وجود اينكه خانواده در زندگي انسان ضرورتي روشن و شناخته شده دارد، اما امروزه بحران «فروپاشي خانواده» براي همه آشناست. بحران فروپاشي خانواده در غرب و پيامدهايي كه از رهگذر آن گريبانگير جوامع غربي شده، بسياري از انديشمندان و مصلحان اجتماعي را به بررسي و واكاوي علل اين پديده تلخ و تلاش براي يافتن راه كارهايي براي مقابله با آن واداشته است.

تافلر با اشاره به موج هاي سه گانه در ساحت زندگي

بشري، خانواده را از ويژگي هاي موج دوم دانسته و از گسيختگي آن در عصر جديد خبر مي هد:

از هم پاشيدگي خانواده، امروزه ـ در واقع ـ بخشي است از بحران عمومي نظام صنعتي كه در آن، همه ما شاهد از هم گسيختگي تمامي نهادهاي عصر موج دوم هستيم، و اين بخشي است از برنامه هموارسازي راه براي تكوين سپهر اجتماعي جديد موج سوم. اين فراگرد دردناكي است كه در زندگي فردي مان بازتاب مي يابد و نظام خانوادگي را آنچنان دگرگون مي سازد كه ديگر بازشناخته نخواهد شد.2

در ريشه يابي اين بحران، رويكردهاي متفاوتي وجود دارند و گمانه زني هاي زيادي در اين باره صورت گرفته اند. به نظر مي رسد نگرش هاي جزئي و تك بعدي در حل مسئله كارساز نيستند. همه اين عوامل مختلف در گسيختگي نهاد خانواده نقش داشته اند; اما سرچشمه همه اين عوامل در جاي ديگري است; رويدادي كه نقش دين را كم رنگ مي كند و آزادي هاي جنسي را ترغيب و تشويق مي كند، سبب ساز اين ناهنجاري هاست.

«انقلاب صنعتي» را مي توان يكي از رخدادهاي مهم تاريخ حيات بشر به حساب آورد; از آن رو كه كمتر رويدادي در جهان مي توان يافت كه تا بدين حد در ساحت هاي گوناگون زندگي انسان اثر گذاشته باشد. شيوه هاي زندگي و اساساً طرز فكرها در رابطه با آن دگرگون شدند، انديشه هاي جديدي درباره حيات نوين پديد آوردند كه شعاع آنها از كشورهاي صنعتي گذشت و كشورهاي غيرصنعتي را نيز زير پوشش خود قرار داد. اخلاق، كه در گذشته بيشتر جنبه تعييني داشت، به مرحله استنباطي رسيد و هر گروه و طرفدار مكتبي كوشيد آن را بر اساس ديد و برداشت خود تعيين كند. در انقلاب صنعتي، چنين اتفاقات بزرگي روي داد. ارزش هاي گذشته، به ويژه در زمينه روابط، زير سؤال رفتند و از جمله نهادهايي كه در سايه اين تحوّل بزرگ دگرگون گرديدند، نهاد خانواده بود.3

هر قدر جوامع فرايند صنعتي شدن را بيشتر سپري كرده باشند، با بحران خانواده بيشتر درگير خواهند شد; زيرا جهان صنعتي شده وضعيتي براي اين جوامع پيش مي آورد كه ابتدا خانواده موقعيت حداقلي پيدا كرده، به تدريج، با بحران معناداري مواجه مي شود. اما نقطه عطف بحران خانواده در دنياي امروز، از دست رفتن ارزش هاي ذاتي خانواده است. خانواده در جوامع غيرصنعتي، مسئوليت هاي چندگانه اي داشته است; مراقبت از نوزادان، تربيت و نگه داري فرزندان و نگه داري سالمندان، از جمله مسئوليت هاي خانواده بود و زن به عنوان مادر خانواده، مسئوليت تمام اين امور را به دوش مي كشيد. اما با صنعتي و نهادينه شدن اصل تقسيم كار، بسياري از اين وظايف به نهادهاي صنعتي، خدماتي، بهداشتي و آموزشي، كه مستقل از خانواده عمل مي كنند، سپرده شده است. با بحراني شدن موقعيت خانواده در جهان نوسازي شده (صنعتي) بيشترين زيان آن متوجه زنان گرديده است; زيرا حتي در خانواده هايي كه زن منزلتي نداشت، عملا به عنوان مادر خانواده، از نقش محوري برخوردار بود. اما با ويران شدن جايگاه خانواده در دنياي نوين، چنين نقشي از زنان گرفته شده است. بنابراين، بايد بررسي كرد كه بر اثر دگرگوني ها، چه نقشي به زنان اعطا شده؟ و آيا اين نقش همسنگ نقش مادري زنان است يا خير؟4 در اين زمينه براي نجات زنان و مشكلاتي كه زنان با آن مواجه بودند، نهضت فمينيسم شكل گرفت.

فمينيسم در آغاز، به صورت يك اعتراض محدود مطرح گرديد، در ادامه به يك اعتراض اجتماعي و در نهايت، به يك جنبش در حوزه زنان مبدّل شد و چون فاقد يك نظام انديشه اي و دستگاه فكري بود، به دامان ديگر دستگاه ها و نظامات فكري آويخت و در آنها يك رويكرد جنسيتي براي تغيير وضعيت زنان پديد آورد. البته فمينيست ها براي توجيه اين بي ريشگي، از خصلت «انعطاف» براي ماندگاري سخن به ميان مي آورند و اعلام مي كنند كه ضمن وفاداري به گزاره ها و آموزه هاي اصلي فمينيسم، ناگزيرند براي تغييرِ رفتار توده ها و متقاعدسازي افكار نخبگان، به روش ها و ادبيات گوناگون روي آورند تا طرح فمينيسم در جوامع گوناگون، در معيّت هنجارهاي حاكم، ممكن شود.

با اين حال، آنچه بن مايه هويتي فمينيسم است و آن را از غير فمينيسم مستقل مي كند، عبارت از اصول مربوط به اين نهضت است. اين اصول در واقع، مباني پيدايش سرمايه داري و غرب جديد هستند; اما چون فمينيسم زاييده نظام سرمايه داري و نوع نگاه آن به مسئله زنان و خانواده است، از اين رو، طرح و بحث از اين اصول به عنوان مباني و اصول فكري فمينيسم لازم مي نمايد.

تعريف «فمينيسم»

بيشتر كساني كه درباره فمينيسم نظريه پردازي و يا تحقيق كرده اند بر اين نكته تأكيد دارند كه به دست دادن تعريفي جامع و مانع از «فمينيسم» دشوار است. اين بلاتكليفي را تا حدّ زيادي مي توان با اين واقعيت توضيح داد كه فمينيسم در متن سنّت مكتب هاي فكري موجود يا تازه پا، چه ليبراليسم، سوسياليسم، يا ماركسيسم، شكل گرفته است. اين موضوع دو نتيجه داشت: اول اينكه فمينيست ها به عنوان نمايندگان تفكر جديد و راديكال، ناچار از جا بازكردن در هريك از اين سنّت ها بودند. دوم اينكه در اين روند، فمينيست ها با مقدّمات اساسي و خاص هريك از اين ايسم ها همراه شدند. از اين رو، خط جداكننده فمينيست ها از يكديگر، همراهي هر يك از آنها با يكي از اين ايدئولوژي ها بود.5

با عطف نظر به مطالب پيش گفته، مي توان اذعان كرد كه فمينيسم يك مفهوم واحد نيست، بلكه بعكس مجموعه اي از عقايد و در واقع، كنش هايي متفاوت و چند وجهي است. از اين رو، نمي توان گفت: «فمينيسم چيست؟» بلكه صرفاً مي توان دست به تلاش براي يافتن خصلت هاي مشترك بين انواع متعدد و متفاوت فمينيسم زد. اما به هر حال، براي رسيدن به يك تعريف پايه از مبناي مشترك فمينيسم، مي توان با تأكيد بر اين نكته آغاز كرد كه اساس همه آنها موقعيت فرودست زنان در جامعه و تبعيضي بوده است كه زنان به دليل جنس خود با آن روبه رو بودند، و اينكه تمامي انواع فمينيسم به منظور كاهش اين تبعيض و در نهايت، غلبه بر آن، خواهان تغييراتي در نظم اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي اند.6

اصول فكري فمينيسم

الف. اومانيسم7

«اومانيسم» را به اصالت بشر، انسان باوري و انسان گرايي ترجمه كرده اند. در فرهنگ آكسفورد، در تعريف «اومانيسم» چنين آمده: اومانيسم نظامي اعتقادي است كه نيازهاي بشري را مورد توجه قرار مي دهد و راه حل آنها را به جاي ايمان به خدا، از طريق عقل و خرد جستوجو مي كند.8

در فرهنگ وِبْستر آمده: اومانيسم گونه اي از تفكر است كه به جاي اصول مذهبي و الهيّات، بر منافع بشري استوار است; يعني بر منافع و ارزش هاي بشري تمركز يافته است.9

آلن بيرو در فرهنگ علوم اجتماعي مي نويسد:

انسان گرايي اصطلاحي است بسيار متداول در علوم انساني، لكن با معاني بسيار گوناگون و در مواردي متناقض. انسان گرايي به طور كلي و بدون تصريح كافي، جرياني فكري است كه در آن تأكيد بر ارزش هاي خاص انساني در برابر ارزش هاي مادي، اقتصادي، فنيو يا ارزش هاي ديني و فوق مادي دارد. تأكيد بر اين نكته كه تنها انسان معيار سنجش همه چيز است، نوعي انسان گرايي است.10

بر اساس اين انديشه، انسان مدار و محور همه اشيا و آفريننده ارزش ها و شاخص شناسايي نيكي و بدي است. در اين ديدگاه، انسان به جاي خدا مي نشيند و مي تواند بدون كمك گرفتن از دين و ارتباط با ماوراي طبيعت، مشكلات زندگي خود را حل كند. بنابراين، انسان با داشتن دو اهرم «عقل» و «دانش»، ديگر نيازي به دين ندارد. پيامد اين انسان محوري، زميني كردن دين و بي اعتقادي به آن است.

اومانيسم در واقع، يك جريان افراطي بود كه در مقابل تفريط گرايي مسيحيت در قرون وسطا پديد آمد. مسيحيت زماني در غرب نفوذ كرد كه شكوهمندي امپراتوري روم و آرمان هاي آن از رونق افتاده بود و فضاي يأس و نوميدي بر مردم سيطره داشت. ارباب كليسا از اين فرصت استفاده نموده، به تبليغ عزلت جويي و تقواي منفي برخاستند. مسيحيت معتقد بود: انسان با هبوط آدم، ذاتاً و فطرتاً به معصيت و انحطاط آلوده گشته و از جانب خويش، راهي براي نجات و گريز از اين مخمصه ندارد. از اين ديدگاه، طبيعت و دنياي مادي و حتي جسم انساني سراسر موجوداتي شرور و شرآفرين هستند و روح تنها با دوري از شرايط مادي و جسماني است كه مي تواند به رستگاري نايل شود.

دنياگريزي و ماده ستيزي در فرهنگ مسيحي، در طول هزار سال، با پيرايه هاي بسيار از آداب و تشريفات و سلسله مراتب كليسايي آذين بسته شد و از همه مهم تر آنكه كليساييان با دعوت به زهد و رهبانيت، عملا خود دنياطلبي و ثروت اندوزي را پيشه خويش ساختند. عصر نوزايي (رنسانس) با ظهور سرمايه داري، درست همين نقطه ضعف فرهنگي مسيحي را نشانه گرفت و با شعار «بازگشت به طبيعت بشري و كام روايي دنيوي»، هرگونه اتّكا به جهان ديگر و چشمداشت از عالم بالا را مردود شمرد. اومانيسم عليه اخلاق مسيحي شوريد تا طرف داران آن بهرهوري از انواع لذات و زيبايي هاي مادي را تجربه كنند. آنها بكلي از آسمان اميد برگرفته بودند و آرزوي خويش را در زمين و در غرايز حيواني مي جستند.

بدين روي، لذت گرايي به عنوان بخش جدايي ناپذير تفكر اومانيستي قرار گرفت. تفكر اومانيستي، كه نخست با ترويج عشق زميني و فرهنگ برهنگي در نقاشي و مجسّمه سازي ظهور كرد، به تدريج تمام شئون حيات علمي و عملي اروپاي غربي را دربر گرفت و به عنوان يكي از پايه هاي اساسي ادبيات و فرهنگ غرب جديد تثبيت گرديد.11

فمينيسم محصول عصر روشنگري در اروپاست و اومانيسم از بنيادي ترين مباني فكري بسياري از فمينيست ها محسوب مي شود. در عصر روشنگري اروپا، جريان هاي فكري به وجود آمدند كه به تدريج، صبغه اجتماعي و سياسي به خود گرفتند و بيشتر اين جريان ها درصدد تخريب تفكر ديني بوده، آن را نوعي «تاريك گرايي» قلمداد مي كردند. اومانيسم يا مكتب «اصالت بشر» و انسان محوري، كه در قرون اخير و عصر روشنگري به عنوان جوهره تفكر غرب درآمده، به صورت جدّي مقابل نظريه «خدامحوري» در عالم قرار گرفته است.

فمينيسم در آغاز پيدايش، ماهيتي اومانيستي داشته است. آگوست كنت، جان استوارت ميل و همسرش هاريت تايلور، سارا گريمكه و فرانسيس در قرن نوزدهم، از معروف ترين طرف داران نظريه «تعميم حقوق فردي اومانيستي به زنان» و نخستين رهبران فمينيسم ليبرالي بودند. نظم جنسي آرماني براي فمينيست هاي ليبرال آن بود كه طي آن، هر كس هر نوع زندگي را كه مي خواهد براي خود برگزيند و گزينش او از سوي ديگران پذيرفته شود. اين گروه جنسيت فرد را صد در صد بي ربط با حقوق او مي دانند و معتقدند: سرشت زنانه و مردانه كاملا يكسان است و تنها انسان وجود دارد، نه جنسيت. از اين رو، مخالف پذيرش نقش هاي متفاوت و از پيش تعيين شده براي مذكر و مؤنث در خانواده هستند و بر اين باورند كه در روابط زناشويي، شادكامي و لذت خودمحورانه زن و شوهر اصل است، نه تشكيل خانواده و تربيت فرزند.12

ناگفته پيداست كه براساس نگرش اومانيستي جريان فمينيسم، چون هوس انسان محور و ملاك همه امور زندگي است، قانون «حق خودداري از تمكين جنسي زنان در مقابل همسر»، مشروعيت هرگونه ابتذال اخلاقي و اجتماعي، همجنس بازي بر اساس جدايي روابط جنسي از توليد مثل و حق تسلّط بر بدن در روابط جنسي و مبارزه با بسياري از احكام ديني يا مقرّرات اجتماعي را كه محدوديت هاي شرعي يا اخلاقي و حقوقي ايجاب مي كنند، به بهانه تزاحم با انسانيت انسان ها، در جهت گرايش اومانيستي مجاز مي شمرد.13

در اين ميان، خانواده و كاركردهاي آن نيز از سايه اين نگرش بي نصيب نمانده است; زيرا به دليل آنكه در نگاه انسان گرايانه فمينيست ها، محور در خانه و خانواده، انسان و خواسته هاي نفساني اوست، از اين رو خانواده بايد به گونه اي بازسازي و تعريف گردد كه كه «لذت» در آن نقش محوري داشته باشد. بدين روي، هرچه بخواهد لذت دنيوي انسان را محدود كند و يا تهديد نمايد محكوم به زوال و نابودي است، هرچند اين عامل تحديد و يا تهديدكننده نظام خانواده و كاركردهاي آن باشد. بنابراين، بايد «لذت جويي جنسي» اصل باشد، و محدود كردن آن به چارچوب خانواده، بر خلاف اين اصل خواهد بود و موجب محدود كردن انسان ها از حق طبيعي خويش قلمداد مي شود.

ب. سكولاريسم

براي واژه «سكولاريسم»، معاني و كاربردهايي همچون «نادين محوري، نادين مداري، نادين باوري، طرف داري از اصول دنيوي و عرفي، مخالفت با شرعيات و مطالب ديني، گيتي باوري، دين گريزي، دين جداخواهي، و اين جهان باوري» بيان شده است. در فرهنگ وبستر، در تعريف «سكولاريسم» چنين آمده: سكولاريسم عبارت است از: اعتقاد به اينكه زندگي و امور مربوط به آن بايد از دين فاصله بگيرد و ملاحظات دين ناديده گرفته شوند.14 بر اين اساس، ارزش هاي اخلاقي و روش هاي اجتماعي بايد با توجه به معيشت دنيوي و رفاه اجتماعي تعيين گردند، نه با رجوع به دين.

بريان ويلسون در تعريف «فرايند سكولار شدن جامعه» مي گويد:

اگر بخواهيم جداانگاري دين و دنيا را به اجمال تعريف كنيم، مي توانيم بگوييم: فرايندي است كه طي آن وجدان ديني، فعاليت هاي ديني و نهادهاي ديني اعتبار و اهميت خود را از دست مي دهند و اين بدان معناست كه دين در عملكرد نظام اجتماعي، به حاشيه رانده مي شود و كاركردهاي اساسي در عملكرد جامعه، با خارج شدن از زير نفوذ و نظارت عواملي كه اختصاصاً به امر ماوراي طبيعي عنايت دارند، عقلاني مي گردد.15

يكي از پيامدهاي قهري اومانيسم گرايش به جدايي جامعه و فضاي زندگي از قيود و ارزش هاي ديني است. دين با چهره اي كه مسيحيت برجاي گذاشته بود، با حيات دنيوي و تلاش براي سعادت و لذت اين جهاني سازگاري نداشت. از سوي ديگر، اومانيست ها به دنبال آرمان هايي بودند كه با آسمان و ساحت هاي قدسي هيچ ارتباط و نسبتي نداشتند. بدين روي، با تجربه اي كه اروپاييان از جامعه مسيحي داشتند، تنها راه رسيدن به خواسته ها و اميال خود را «جداانگاري ساحت عمومي زندگي از ساحت ارزش هاي ديني و الهي» مي دانستند. اين فرايند جداسازي دين از حوزه روابط جمعي و زيست اجتماعي را «سكولاريسم» مي گويند.

در اين ميان، عاملي ديگر نيز در بيرون كردن دين از صحنه هاي اجتماعي از تأثير زيادي برخوردار بود. سرمايه داري و اقتصاد آن اساساً به هيچ ارزشي جز سودمندي و گسترش سرمايه پايبند نيست و براي توسعه خويش، به فضاي باز اجتماعي سخت نيازمند است. بررسي تاريخ اقتصادي غرب به خوبي نشان مي دهد كه سرمايه داري در مسير رشد حريصانه خود، نه تنها همه امكانات و نيروي انساني، بلكه همه ظرفيت هاي علمي، اخلاقي و ارزشي را در خود مي بلعد و هيچ حد و مرزي نمي شناسد. روشن است كه چنين نظامي از همراهي و هماهنگي با دين و اخلاق سر باز زند و به دنبال ايدئولوژي همسو با آرمان هاي خويش باشد.16

فمينيسم نيز با بهره گيري از اين مبنا، به دنبال حذف دين و آموزه هاي آن از نهاد خانواده است. فمينيست هاي افراطي نمي توانند به ارزش هاي ديني معتقد باشند; زيرا مسائل حقوقي، سياسي و اجتماعي مربوط به زنان را خارج از قلمرو هر ديني مي دانند. بنابراين، احكامي مانند حجاب، ممنوعيت سقط جنين، ضابطه مند شدن روابط جنسي و احكام مربوط به خانواده و اخلاق و ارزش هاي ديني را مصداق ستم به زنان معرفي كرده، در جهت محو آنها تلاش مي كنند. از اين رو، تمام تلاش خود را مصروف داشته اند تا آموزه هاي ديني را همچون ديگر ساحت هاي زندگي اجتماعي، از ساحت خانواده جدا سازند. و اين جز به سبب حاكميت روح سكولاريستي فرهنگ سرمايه داري غرب نبوده است كه پيش از اين نيز دين را از ساحت هاي ديگر زندگي اجتماعي بيرون رانده بود.

سكولاريسم با حذف «خدا» و مفاهيم متعالي از عرصه حيات اجتماعي، افراد را به بهره بردن از لذت هاي مادي تشويق مي كند. به قول پل ويتز، با فراگيرشدن سكولاريسم دليلي براي تحمّل محدوديت ها و سختي هاي ازدواج و خانواده وجود ندارد. اين همان چيزي است كه در ديدگاه هاي موج دوم فمينيست ها به چشم مي خورد.17

مذهب با خانواده و هويّت مربوط به آن مرتبط است. به عبارت ديگر، مذهب بر تأسيس و استمرار خانواده تأكيد مي كند و چون كليسا در غرب دچار فرايند سكولاريزاسيون گرديد، از اين رو، خانواده نيز پشتوانه اجتماعي و سياسي و فرهنگي خود را از دست داد. به همين دليل، فرايند فروپاشي خانواده از سكولاريسم شروع شده و تا زماني كه سكولاريسم بر تمدن غرب حكومت كند، فرايند فروپاشي خانواده نيز ادامه خواهد يافت.18

بعضي از انديشمندان غربي در ريشه يابي مشكلات اجتماعي، فروپاشي خانواده و كم رنگ شدن ارزش هاي اخلاقي، به جنبش اصلاحات در غرب اشاره كرده و سكولاريسم را منشأ اصلي ظهور ناهنجاري هاي جديد دانسته اند. پل ويتز در فصل آخر كتاب خود تحت عنوان «دين، دولت و بحران خانواده» مي نويسد:

من والدين جدا از هم، مطلّقه ها و خانواده هاي از هم پاشيده غيرسنّتي را بهترين نمونه هاي خانواده سكولار مي دانم. اين خانواده ها خروجي منطقي و اجتناب ناپذير سكولاريزاسيون هستند.

وي در عبارتي ديگر، بيان مي كند:

ريشه مشكلات و گرفتاري هاي غرب به اين سخن نيچه بازمي گردد كه اگر «خدا مرده است»، پس همه كار مي توان انجام داد... بر اساس اين ايده، فرد از ازدواج و صاحب فرزند شدن امتناع ميورزد; چراكه هم ازدواج و هم بچه دار شدن، هر دو، نياز به ايثار دارد تا آزادي]بي قيد[ و اختيار تام.19

وي راه نجات خانواده از بحران موجود را بازگشت به اصول و مباني ديني برشمرده، مي نويسد:

من به جرئت مي گويم كه دولت سكولار اساساً قادر به تغيير و تحوّل در وضعيت آسيب شناسي شده و مستند خانواده هاي امروزي نيست و تنها راه نجات روي آوردن به اصول و آموزه هاي مبنايي دين است. در غير اين صورت، روز به روز شاهد وخيم تر شدن اوضاع خواهيم بود.20

ج. تجربه گرايي21

يكي از مؤلّفه هاي اساسي اومانيسم، «تجربه گرايي» و اعتقاد به خودكفايي و استقلال عقل انساني در شناخت خود، هستي، سعادت واقعي، و راه رسيدن به آن است.

اومانيسم به غرب ياد داد كه راه خوش بختي و كام يابي انسان خود انسان است. از اين رو، بايد گره كارها با دست خود انسان باز شود. از نظر متفكران غرب، دو راه بيشتر وجود ندارد: يكي راه عقل و انديشه، و ديگري آزمون و تجربه. بدين روي، از قرن هفدهم، در غرب دو مكتب فلسفي به وجود آمدند: نخست «عقل گرايي» يا «راسيوناليسم» (rationlism). از معروف ترين متفكران اين مكتب مي توان به دكارت فرانسوي، لايب نيتس آلماني، و اسپينوزاي هلندي اشاره كرد كه فرد آخر عقيده داشت در عقل انسان، مايه هاي اوليه معرفت نهفته اند و با كمك آنها مي توان به شناخت حقيقت انسان و هستي دست يافت. دوم «تجربه گرايي» يا «امپريسيسم» (empricism). معروف ترين انديشمندان اين مكتب در دوره مدرن، هابز، لاك، هيوم، و باركلي هستند كه همگي انگليسي بودند. باركلي معتقد بود: عقل بدون ياري حواس، هيچ گونه شناختي ندارد و تنها راه معرفت، توسّل به تجربه هاي حسي است. البته عقل گرايي بيش از يك قرن در غرب دوام نياورد و چنان كه پيش بيني مي شد، تمدّن غرب گام به گام به حس گرايي نزديك تر شد و سرانجام، تفكر اثباتي (پوزيتيويسم) در تار و پود فرهنگ غرب تنيده شد. تحقيقات نشان مي دهند كه عوامل گوناگوني در اين پيروزي سهيم بودند كه از آن ميان مي توان به ضعف بنيه فلسفي مسيحيت و حتي خردستيزي آن و در نتيجه، يك سنّت ريشه دار عقلاني در عصر نوزايي، پراكندگي و ناسازگاري انديشه هاي عقل گرايان و در نهايت، عقب ماندن آنها از تحوّلات پيچيده و شتابان جامعه غربي و ناهمسازي آنها با نيازهاي زمانه ياد كرد.

اولين و مهم ترين ثمره تجربه گرايي جداسازي انسان از جهان و جداسازي «ارزش ها» از «واقعيات» بود. تجربه گرايي چنين مي آموخت كه معرفت هاي ما همه از جهان تجربه برمي خيزند و براي دست يابي به دانش واقعي، بايد بي طرفانه در فعل و انفعالات خارجي به ديده حس نگريست. آنان معتقد بودند: همه چيز از جمله قواعد اخلاقي، ساخته دست بشر بوده و بايد باشد. والتر ليپمن در كتاب مقدّمه اي بر اخلاقيات مي نويسد:

مردم نيازمند يافتن معيارهاي اخلاقي در تجربه بشري هستند و بايد... با اين باور زندگي كنند كه آنچه براي انسان ضروري و بر او لازم است اين نيست كه اراده خويش را با اراده خدا منطبق سازند، بلكه بايد خواست انسان با بهترين شناخت نسبت به شرايط سعادت بشري منطبق باشد.22

اومانيست ها در بعد معرفت شناسي معتقد بودند: چيزي كه با سرپنجه قدرت عقلاني بشر قابل كشف نباشد، وجود ندارد و به همين دليل، در بعد هستي شناختي، هرگونه موجود ماوراي طبيعي از قبيل خداوند، وحي، معاد و اعجاز را ـ آن گونه كه در بينش ديني مطرح است ـ ادعاهايي غيرقابل اثبات مي پنداشتند. در بعد ارزش شناختي نيز بر اين باور بودند كه ارزش هاي حقوقي را بايد با استمداد از عقل بشري تعيين كرد.23 به عبارت ديگر، تجربه گرايي يعني: لزوم آزمون پذيري همه چيز; يعني اعتراف به اين معنا كه هيچ حقيقت ثابت، روشن و اميدواركننده اي كه بتواند پيش از تجربه و آزمون نقطه اتّكاي انسان شود، وجود ندارد.

فلسفه «پوزيتيويسم»، كه همه واقعيت هاي عالم را مادّي و محسوس مي پندارند و با اعتقاد به نوعي اصالت تجربه افراطي، اخلاق و دين را از صحنه حكم راني در عرصه نظريات خارج مي كند، از مباني نظري است كه شالوده فكري مستقيم يا غيرمستقيم فمينيست هاست.

از نظر معرفت شناسي، با فرادستي گفتار علمي نوين، اين فرض گسترش يافت كه پذيرش هر چيزي به عنوان حقيقت، غيرعاقلانه است، مگر آنكه بتوان آن را ثابت كرد. فمينيست ها با تكيه بر اين اصل، اين مسئله را مطرح مي كنند كه نمي توان آنچه را در طول تاريخ به عنوان سرشت زن، طبيعت زنانه، فرودستي او، اقتدار مرد، الگوي زن خوب، و مانند آن را كه بر آن اصرار شده، بدون چون و چرا پذيرفت. آنان با اشاره به مطالعات نوين تاريخي و انسان شناختي قرن نوزدهم درباره جوامع گوناگون تاريخي و معاصر، اذعان مي كنند كه زندگي زنان در جوامع گوناگون يكسان نبوده و زنان در همه جا نقش ها و موقعيت اجتماعي مشابهي نداشته اند، و ممكن است آنچه براي زنان در يك جامعه ناپسند محسوب مي شود در جامعه ديگر، يك ارزش و يا امري واجب باشد. در نتيجه، نمي توان قانوني عام درباره موقعيت زنان صادر كرد. همين مطالعات پايه اي شدند براي آنچه جان استوارت ميل «مصنوعي بودن زنانگي» و نويسندگان معاصر «بر ساختگي» آن مي نامند. علاوه بر آن، علم، كه قرار بود در جهت كنترل طبيعت به كار گرفته شود، حتي مي توانست نقش هاي طبيعي و متّكي بر ويژگي هاي طبيعي را نيز در هم شكند و از اين طريق، در آنچه «وضعيت طبيعي» زنان تلقّي مي شد، تغيير ايجاد كند.24

فمينيسم با تكيه بر اين مطالعات، در تلاش است تا نقش هايي همچون مادري و همسري را، كه در طول تاريخ از طبيعي ترين نقش هاي زن در كانون خانواده بوده اند، نفي كرده، آنها را مهم ترين عامل اعمال ستم از سوي مردان با نظام پدرسالاري و همچنين عامل پذيرش ستم از سوي زنان جلوه دهد. بنابر استدلال نظريه فمينيستي، جامعه رفتار مرتبط با جنسيت (مانند مادري و همسري) را به شيوه اي بي قاعده به هريك از دو جنس زيست شناختي پيوند مي دهد. بخش بزرگي از پژوهش هاي فمينيستي معاصر با استفاده از رويكردهاي نظري متعددي، از رفتارگرايي گرفته تا نظريه «روابط ابژه اي»، اثبات مي كنند كه تفاوت هاي رواني مشاهده شده بين دو جنس فطري نيستند، بلكه نتيجه شرطي سازي نقش جنسي هستند.25 به نظر فمينيست ها، تجربيات زنان از مادري و زندگي خانوادگي نشان داده است كه خانواده بستري مناسب براي مناسبات سلطه است كه مي تواند به برخورد، خشونت و توزيع غيرمنصفانه كار و منابع بينجامد.26 چنين سلطه اي بايد از اساس برچيده شود!

د. نسبيت گرايي

يكي از ويژگي ها يا لوازم حاكميت عقل ابزاري، تن دادن به تاريخي شدن ارزش هاي انساني و پذيرش نسبيت در فهم حقايق و معارف است. در مدرنيسم غربي، با حذف دين از ساحت علوم اجتماعي و با تضعيف بنيان هاي عقل نظري و عملي، خردِ ابزاري با تكيه بر فهم هاي جزئي و تمايلات اين جهاني، در پي سامان بخشيدن به حيات دنيوي در محدوده هاي تنگ تاريخي برآمده است. با اين نگاه، حكمت جاويدان و ارزش هاي پايدار در زندگي واقعي بشر، در تلقّي هاي علمي جايگاهي ندارد.

اساساً در تفكر جديد، برخلاف فلسفه ارسطويي يا مسيحي، ارزش ها در كالبد جهان تنيده نشده اند تا بتوان با تلاش علمي به آنها دست يافت. ايريس مورداك مي گويد: ارزش ها كه قبلا به مفهومي در عالم اعلا رقم زده شده بود، به دامان اراده انسان سقوط مي كنند. واقعيت متعالي وجود ندارد. تصور «خوب» غيرقابل تعريف و تهي است و انتخاب انسان مي تواند آن را پركند. «بنابراين، فرد خود بايد ارزش هاي خويش را برگزيند و اخلاقيات خاص خود را پي ريزي كند. خوب يا بد بودن ناشي از داوري اخلاقي فرد است. هيچ ارزش و آرمان مشتركي بين همه انسان ها وجود ندارد و هركس هر چه را دوست دارد «خوب» مي نامد. بنابراين، اخلاق و الگوهاي زندگي اموري كاملا نسبي و دلخواه هستند. هركس مي تواند به سؤال «چگونه بايد زندگي كنم» پاسخ گويد، بي آنكه درباره ماهيت انسان و جهان انديشيده باشد.

تأكيد بر نسبيت اخلاقي، پيامدهاي مهمي در پي دارد كه مهم ترين آنها اين است كه انسان را از همه قيود اخلاقي و ارزش هاي انساني آزاد مي كند و سركشي در مقابل فرمان هاي اخلاقي و ديني را مجاز مي شمرد.27

فمينيسم به عنوان مولود فرهنگ سرمايه داري غرب نيز در انديشه هاي خود، از اين اصل سود مي جويد و هيچ ارزش اخلاقي و ديني را ثابت و مطلق نمي داند و عقيده دارد كه هركس حق دارد هرگونه كه بخواهد زندگي كند. ترتيب جنسي آرماني براي فمينيست ها آن است كه هر فردي مناسب ترين سبك زندگي را براي خود برگزيند و گزينش او ازسوي ديگران پذيرفته شده، مورد احترام قرار گيرد، خواه خانه داري يا خانه شوهري باشد يا زندگي مجرّدي، بچه دار يا بي بچه و يا نوعي ارضاي جنسي انعطاف پذير را در پيش گيرد.28

از اين رو، فمينيست ها نهاد خانواده و ازدواج را آماج حمله هاي بي امان خود قرار داده و با عناويني زشت از آن ياد مي كنند. نهاد خانواده براي آنها يك ارزش ثابت نيست كه در عالم واقع تنيده شده باشد. آنان خانواده و ازدواج را محدودكننده حق جنسي زن مي دانند; زيرا آزادي جنسي زنان را، حق دست رسي آنها به ارتباطات آزاد جنسي تلقّي مي كنند. ازدواج تا جايي براي آنان قابل پذيرش است كه آزادي هاي جنسي شان را محدود نكرده باشد. حفظ حيات جنيني كه در شكم زن است، از نگاه نسبيت گرايي فمينيست ها، هميشه يك امر خوب و مثبت نيست، حفظ جنين تا زماني خوب است كه زن بخواهد و وجود حضور و حيات او را انتخاب و اراده كند. اما اگر به هر دليلي، وجود جنين را براي خود مزاحم تلقّي كند، سقط آن از حقوق مسلّم او شناخته مي شود.

از اين منظر، همجنس گرايي پديده اي زشت و مذموم نيست; زيرا آنچه اين پديده را زشت يا زيبا جلوه مي دهد، به داوري خود فرد بازمي گردد. وقتي شخص همجنس گرايي را به عنوان بديلي براي ازدواج ناهمجنس گرا برمي گزيند، بايد به انتخاب او احترام گذاشت.

روشن است كه هر يك از ديدگاه هاي مذكور پيش از هر چيز بنيان خانواده را به سوي فروپاشي و اضمحلال، رهنمون خواهد كرد.

هـ . فردگرايي29

«فردگرايي» در مفهوم اصلي آن، يكي از پيامدهاي طبيعي اومانيسم و سكولاريسم بود. اين مفهوم فرد را واقعي تر يا بنيادي تر و مقدّم بر جامعه بشري و نهادها و ساختارهاي آن تلقّي مي كند. همچنين در مقابل جامعه يا هر گروه جمعي ديگر، براي فرد ارزش اخلاقي والاتري قايل مي شود. در اين شيوه تفكر، فرد از هر لحاظ مقدّم بر جامعه قرار مي گيرد. اين نوع نگاه فرد را واقعي تر مي داند. در نظريه هاي نيمه تاريخي «قرارداد اجتماعي» كه توسط هابز و لاك بسط يافته، فرد به لحاظ زماني پيش از جامعه وجود داشته است; پس حقوق و خواسته هاي او به لحاظ اخلاقي مقدّم بر خواسته هاي جامعه قرار مي گيرند و فردگرايي هستي شناختي مبناي فلسفي لازم براي فردگرايي اخلاقي و سياسي را به وجود مي آورد.30بنابراين، فردگرايي صرفاً يك ايده سياسي يا حقوقي نبوده، بلكه ريشه در جهان بيني و هستي شناسي غرب جديد داشته است.

بين فردگرايي و نسبيت گرايي نيز يك رابطه اساسي برقرار است; بدين گونه كه عصر نوزايي با جداكردن انسان از طبيعت، به تفكيك ارزش و عينيت پرداخت. با قبول تمايز بين واقعيت و ارزش (نسبيت گرايي) كاملا بجا بود كه تصميم گيري درباره مسائل اخلاقي را به مذهب واگذارند و كشف حقيقت را بر عهده علم بگذارند، اما با ظهور فردگرايي، ادعا شد كه هيچ قدرت بيروني نبايد بر خواسته هاي فردي فرمان براند، و يگانه معيار حقيقت، فرد است. عصر جديد همان گونه كه انسان را از طبيعت جدا كرد، همان سان انسان ها را نيز از يكديگر جدا نمود.

نكته مهم اين است كه منظور از «فرد» در اينجا نه مشتركات بين انسان ها، بلكه دقيقاً نقاط افتراق و امتياز آنها بود. بدين روي، فردگرايي گام بعدي را در تكميل اومانيسم برداشت: اگر در اومانيسم، انسان محور و مدار هستي بود در اينجا بيان شد كه فرد با همه خصوصيات فردي اش، معيار و ميزان است.

فردگرايي به عنوان يكي از پيامدهاي طبيعي اومانيسم و سكولاريسم، محوريت غريزه و اميال انساني را در گزيدن ارزش ها، خلقيات و رفتارها مي پذيرد و خرد آدمي را به منزله ابزاري در خدمت تأمين منافع فردي و اغراض و اميال شخصي قرار مي دهد. در اين انديشه، زندگي فرد به خود او تعلّق دارد. اين زندگي دارايي خود اوست و به خداوند، جامعه و دولت تعلّق ندارد و فرد مي تواند با آن هرگونه مي خواهد، رفتار كند. در چنين نظامي، ارزش فرد نه در حركت تكاملي فرد، كه در ميدان لذت جويي مادي معنا مي پذيرد. اصالت فرد و تمنّيات او سمت وسوي حركت انساني را رقم مي زنند و جوّي مي سازند كه در آن جز فضايي آزاد و رها براي رسيدن به خواسته ها و اميال نفساني وجود نداشته باشد و جز خواسته هاي ديگران چيز ديگري محدودكننده اين تلاش ها نخواهد بود. ليبراليسم در حقيقت، نمود آشكار همين انگاره است.

در نگاه فمينيسم، اصالت فرد شامل اصالت حقوق، خواسته ها، غرايز و عقايد فرد است و از آن درجه از اهميت برخوردار است كه هيچ قانوني قدرت سلب مشروعيت و يا ايجاد محدوديت آن را ندارد. بها دادن به هر آنچه فرد مي خواهد، آغاز تفرّد بي پاياني است كه به تفرعن بي پايان تري مي انجامد، تا آنجا كه حتي نهاد محبوب و مقدّسي همچون خانواده، كه در طول تاريخ مورد احترام فرهنگ هاي گوناگون بشري بوده است، نمي تواند و يا نبايد مانع و يا محدودكننده خواسته هاي شخصي افراد باشد. از اين رو، اگر تأمين خواسته فرد منجر به تخريب خانواده شود، باز هم اين انتخاب و هنجارسازي از سوي جامعه و قانون ترجيح دارد. بنابراين، مي بينيم كه در همين موضوع خانواده، چگونه براي دست رسي آسان فرد به انواع خواسته ها، الگوهاي جديدي از