شخصيت و مهم‏ترين عوامل غيروراثتي شكل‏ گيري آن

شخصيت و مهم‏ترين عوامل غيروراثتي شكل‏ گيري آن

(با تأكيد بر ديدگاه روان‏شناسان شخصيت)

علي همّت بناري
(دانش ‏آموخته حوزه علميه و دانشجوي دكتري روان‏شناسي تربيتي)

چكيده

شكل‏گيري شخصيت ناشي از عواملي است كه بدون توجه و شناخت آنها، نمي‏توان برنامه تربيتي مناسبي براي انسان طرّاحي نمود. اين عوامل به دو دسته عوامل وراثتي و محيطي تقسيم مي‏شوند. اين مقاله درصدد است تا ابتدا برخي از مهم‏ترين عوامل غيروراثتي شكل‏گيري شخصيت را كه در نظريه‏هاي روان‏شناسان شخصيت بيشتر مورد توجه واقع شده، توصيف نمايد، سپس زمان تأثير اين عوامل و نيز ميزان تأثير آنها را به اختصار مورد بررسي قرار دهد و در پايان، به اختصار ديدگاه اسلام نسبت به اين عوامل را مورد اشاره قرار دهد.

كليدواژه‏ها: عوامل شكل‏گيري شخصيت، شخصيت، خانواده، همسالان، اراده، ايمان و باور.

مقدّمه

شخصيت معرّف دايره هستي هر كس است و كلّيت روان‏شناختي و هستي‏شناختي وي را تشكيل مي‏دهد و هر آنچه خارج از اين دايره طرح شود بيش از شاخ و برگ و نمودهايي از آن نيست. اين دايره، كه از مجموعه نقاط مهم به هم پيوسته شكل يافته، در طول زمان، به تدريج شكل گرفته و عوامل متعدد و گوناگوني در شكل‏گيري آن مؤثر بوده و بدون آنها سخن از شخصيت بي‏معنا و نامفهوم است. هنري موري، نظريه‏پرداز شخصيت، مي‏گويد:

ما نمي‏توانيم به فهم شخصيت برسيم، مگر آنكه تأثير وي از نيروي فيزيولوژيايي و محرّك‏هاي محيط فيزيكي، اجتماعي و فرهنگي را بپذيريم.1

بنابراين، اگر بخواهيم به درك صحيحي از شخصيت انسان برسيم، ناچاريم از عوامل تكوين شخصيت سخن به ميان آوريم. از سوي ديگر، انسان پيوسته در تلاش براي كسب شخصيتي مطلوب و ارزنده است و بدون آگاهي از عوامل مؤثر در شكل‏گيري چنين شخصيتي، نمي‏تواند به شخصيت مطلوب و آرماني خود دست يابد. علاوه بر اينها، انسان در طول زندگي خود، پيوسته يا متربّي است و يا مربّي؛ يا تأثير مي‏پذيرد و يا تأثير مي‏گذارد و در هر صورت، پاي عامل تأثيرگذار بر شخصيت در ميان است؛ به ويژه آن‏گاه كه انسان درصدد تأثيرگذاري و پرورش ديگران به عنوان يك مربّي شايسته برمي‏آيد، هم بايد به نقش عامليت خود واقف باشد و هم نقش ساير عوامل تأثيرگذار را به خوبي درك كند و بدون برخورداري از اين ويژگي، نمي‏تواند رسالت خود را به عنوان يك مربّي ايفا نمايد.

از اين‏رو، بحث از عوامل تكوين شخصيت از جايگاه

ويژه‏اي در عرصه روان‏شناسي شخصيت و تعليم و تربيت برخوردار است و پرداختن به آن ضروري مي‏نمايد. بحث از عوامل مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت، هرچند در لابه‏لاي مباحث روان‏شناسي شخصيت و تعليم و تربيت به نحوي مطرح شده است، با اين حال، به نظر مي‏رسد در اين مباحث عمدتا به توصيف عوامل بسنده شده و معمولاً از دو موضوع كمتر سخن به ميان آمده است. اين دو موضوع به ميزان تأثيرگذاري هر يك از اين عوامل و مقطع و زمان تأثيرگذاري آنها مربوط مي‏شود. ترديدي نيست كه سخن از عوامل و برشمردن و معرفي آنها وقتي مفيد خواهد بود كه جايگاه و نقش هر عامل و زمان مناسب تأثيرگذاري آن مشخص گردد.

از اين‏رو، اين نگاشته در پي پاسخ‏گويي به چند پرسش است: مهم‏ترين عوامل غيروراثتي شكل‏گيري شخصيت از ديدگاه نظريه‏پردازان شخصيت كدام است؟ هر يك از عوامل در چه زماني و چه مقطع سنّي بيشتر تأثيرگذار است؟ جايگاه و نقش هر عامل كدام است و در بين عوامل ذكر شده، كدام‏يك تأثير بيشتري بر شكل‏گيري شخصيت دارد؟ در پاسخ به اين پرسش‏ها، ضمن اشاره به تعريف «شخصيت» و ارائه دسته‏بندي از عوامل غيروراثتي، ابتدا به توصيف آنها اقدام خواهد شد، سپس از زمان تأثير و جايگاه و نقش هر يك سخن به ميان خواهد آمد.

تعريف «شخصيت»

واژه «شخصيت» (Personality) ريشه در كلمه لاتين Personaدارد. اين كلمه به نقاب يا روبندي گفته مي‏شد كه بازيگران نمايش در يونان قديم به صورت خود مي‏زدند و به مرور، معناي آن گسترده شد و نقشي را كه بازيگر ايفا مي‏كرد نيز دربر گرفت.2

از نظر اصطلاحي، تعريف‏هاي گوناگوني براي «شخصيت» ارائه شده است، تا آنجا كه آلپورت در 1949 به جمع‏آوري و ذكر پنجاه تعريف متفاوت پرداخته است.3 روان‏شناسان و نظريه‏پردازان شخصيت هر يك بر اساس ديدگاه و نظريه خاص خود، تعريفي از «شخصيت» را ارائه داده‏اند و از اين‏رو، تعاريف متعدد و متكثّري از آن ارائه شده است. در چنين شرايطي، انتخاب يك تعريف از ميان تعاريف و ترجيح آن بر ساير تعاريف امري مشكل مي‏نمايد. به نظر مي‏رسد شيوه مناسب براي ارائه تعريف نسبتا جامع و مناسبي از «شخصيت»، كه در عين حال مستند به ديدگاه‏ها و نظريات گوناگون در عرصه شخصيت باشد، اين است كه جهت‏گيري‏هاي اصلي نظريه‏پردازان شخصيت در تعريف آن را شناسايي نماييم و از خلال‏آنها، عناصر اصلي شخصيت را استخراج و پس از آن، به تأليف و ارائه تعريفي از شخصيت اقدام كنيم: از بررسي‏اجمالي‏تعاريف متعددارائه‏شده، مي‏توان‏به دو جنبه اساسي و مهم، كه به نحوي‏موردتوافق بيشتر نظريه‏پردازان قرار گرفته‏اند اشاره نمود. اين دو جنبه عبارتند از:

1. جنبه تفاوت‏هاي فردي؛ 2. جنبه ثبات و استمرار در برخي ويژگي‏ها. جنبه اول در شخصيت اشاره به اين دارد كه به رغم برخي ويژگي‏هاي مشترك در ميان افراد، هر كس از ويژگي‏هاي خاصي برخوردار است كه به كمك آنها، از ديگران متمايز مي‏شود و از اين‏رو، نمي‏توان دو نفر را يافت كه از جهات گوناگون همسان باشند. اما جنبه دوم بر اين وضعيت دلالت دارد كه شخصيت هر كس به رغم تغييراتي كه در آن ايجاد مي‏شود، يك واحد سازمان‏يافته است و برخي صفات ثابت و پايدار دارد كه پيوسته همراه اويند و او بدان‏ها شناخته مي‏شود. با توجه به آنچه گفته شد، به نظر مي‏رسد تعريف ذيل، كه در برخي كتاب‏هاي روان‏شناسي شخصيت آمده، تعريف نسبتا جامعي است: «شخصيت» عبارت است از:

مجموعه‏اي سازمان‏يافته و واحدهاي متشكّل از خصوصيات نسبتا ثابت و مداوم و بر روي هم كه يك فرد را از فرد يا افراد ديگر متمايز مي‏نمايد.4

عوامل مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت

عوامل مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت از ديرباز به دو دسته معروف «وراثتي» و «محيطي» (غيروراثتي) تقسيم شده‏اند. عوامل وراثتي عوامل تأثيرگذار پيشيني هستند و خود فرد و محيط پيرامون آن چندان نقشي در آنها ندارد و از طريق ژن‏ها به فرد منتقل مي‏گردند. «عوامل محيطي» عواملي هستند كه ناشي از محيط پيراموني فرد بوده و ژن‏ها نقشي در آنها ندارد و عمدتا پس از تولد فرد را تحت تأثير قرار مي‏دهند. در اين نوشته، موضوع بحث، عوامل غيروراثتي است و از عوامل وراثتي سخن به ميان نمي‏آيد.

عوامل غيروراثتي را مي‏توان به دو دسته كلي تقسيم نمود: عوامل بيروني و عوامل دروني. «عوامل بيروني» عواملي هستند كه از بيرون بر وجود انسان تأثير مي‏گذارند؛ از قبيل خانواده و همسالان. عوامل دروني عواملي هستند كه به درون انسان مربوط مي‏شوند و بر او تأثير مي‏گذارند؛ از قبيل اراده، ناهوشياري. همچنين بايد توجه داشت كه اين مقاله درصدد استقصاي همه عوامل تأثيرگذار غيروراثتي نيست، بلكه برخي از مهم‏ترين عوامل تأثيرگذار را، كه در روان‏شناسي شخصيت بيشتر مورد توجه نظريه‏پردازان شخصيت واقع شده، مورد توصيف قرار مي‏دهد.

1. عوامل بيروني

الف. خانواده: خانواده از مهم‏ترين عوامل مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت به شمار مي‏آيد. به همين دليل، كمتر نظريه مربوط به شخصيت را مي‏توان يافت كه به نحوي در آن از تأثير اين عامل بر شكل‏گيري شخصيت انسان سخن به ميان نيامده باشد. اين تأثير، به ويژه در دوران اوليه زندگي‏انسان،بسيارمحسوس‏وملموس‏است‏وخانواده از جهات گوناگون، در رشد شخصيت كودك مؤثر است.

خانواده كودك، هم از لحاظ تعداد نفرات، هم از نظر ارتباطات با كودك و هم از جنبه در اختيار گذاشتن امكانات مختلف، مي‏تواند در رشد شخصيت كودك نقش داشته باشد.5

در روان‏شناسي شخصيت، نقش و تأثير خانواده بر شكل‏گيري شخصيت، عمدتا در سه محور مورد توجه واقع شده است: تأثير والدين، به ويژه نقش مادر؛ تأثير ساير اعضاي خانواده ـ يعني خواهران و برادران ـ؛ و ترتيب توالد و اينكه فرد چندمين فرزند خانواده است. در ذيل، به بررسي اين سه محور مي‏پردازيم:

1ـ تأثير والدين: والدين اصلي‏ترين عناصر تأثيرگذار خانواده هستند و بيشترين نقش را در شكل‏گيري شخصيت كودك دارند و اين نقش را به شيوه‏هاي گوناگون اعمال مي‏نمايند. «والدين حداقل به سه شيوه تعيين‏كننده بر فرزندان خود اثر مي‏گذارند:

1. با رفتارهاي خود، موقعيت‏هايي مي‏آفرينند كه رفتارهاي خاصي را در فرزندانشان برمي‏انگيزند. (مثلاً، ناكامي به پرخاشگري منجر مي‏شود.)
2. سرمشق‏هايي براي همانندسازي كودكانند.
3. به طور انتخابي، بعضي از رفتارها را تشويق مي‏كنند.»6

تأثير والدين در شكل‏گيري شخصيت از جهات گوناگون، مورد توجه نظريه‏پردازان شخصيت واقع شده است: يونگ معتقد است: در مرحله كودكي، آنچه ممكن است شخصيت كودك خوانده شود چيزي نيست، مگر انعكاس شخصيت والدين او. واضح است كه پس از آن، والدين نفوذ زيادي بر شكل‏گيري شخصيت كودك اعمال مي‏كنند. آنها مي‏توانند به وسيله شيوه‏اي كه نسبت به كودك رفتار مي‏كنند، به رشد شخصيت او كمك كنند يا مانع آن شوند.7

هورناي رابطه اجتماعي موجود بين كودك و والدين را عامل اصلي رشد شخصيت كودك مي‏داند و از نياز كودك به ايمني (نياز به امنيت و رهايي او از ترس) و نقش آن در تعيين بهنجار بودن رشد شخصيت، سخن به ميان آورده و معتقد است: امنيت كودك كاملاً بستگي دارد به اينكه چگونه والدين با او برخورد كنند. نشان ندادن گرمي محبت به كودك شيوه عمده‏اي است كه والدين به وسيله آن، امنيت را تضعيف نموده، يا از آن جلوگيري مي‏كنند.8

اريك فروم در زمينه تأثير والدين، از رابطه والد ـ كودك و سه سازوكار وابستگي ميان فردي تحت عناوين «وابستگي ـ همزيستي»، «كناره‏گيري ـ ويرانگري»، و «عشق» سخن به ميان آورده و معتقد است:

عشق مطلوب‏ترين شكل تعامل والد ـ كودك است. در اين مورد، والدين با احترام گذاشتن و ايجاد توازن بين امنيت و مسئوليت، بيشترين فرصت را براي رشد مثبت شخصيت كودك فراهم مي‏آورند.9

بندورا، كه تأثير الگو يا سرمشق در يادگيري را مطرح كرده است، به نقش الگويي والدين اشاره مي‏كند و معتقد است:

ما با والدينمان به عنوان الگو شروع مي‏كنيم، زبان را مي‏آموزيم و در راستاي سنّت‏ها و رفتارهاي قابل قبول فرهنگمان، اجتماعي مي‏شويم.10

وي همچنين در زمينه نقش والدين به عنوان الگو در كسب صفات و ويژگي‏هاي شخصيتي فرزند، مي‏گويد:

كودكي مي‏بيند والدين در مدت طوفان، وحشت‏زده هستند يا وقتي با غريبه‏ها مواجه مي‏شنوند عصبي رفتار مي‏كنند، به راحتي اين ترس‏ها را تقليد مي‏كنند و بدون اينكه از منشأ آنها آگاه باشد آنها را به بزرگ‏سالي ‏منتقل ‏مي‏نمايد. البته ‏پايداري ‏وجسارت به هنگام مواجه شدن با مشكلات و خوش‏بيني به هنگام روبه‏رو شدن با تجربيات جديد، از والدين و الگوهاي ديگر آموخته مي‏شوند.11

اريكسون نيز، كه مراحل هشت‏گانه رشد رواني اجتماعي را مطرح كرده است، در چهار مرحله اول، يعني «اعتماد در برابر بي‏اعتمادي»، «خودمختاري در برابر تدبير»، «شرم» و «سخت‏كوشي در برابر حقارت»، بر نقش بي‏همتاي والدين تأكيد مي‏كند.12

راجرز نيز در دوره شكل‏گيري «من» در كودك، اصطلاح «توجه مثبت» را مطرح كرده و معتقد است:

والدين، به ويژه مادر، بايد توجه مثبتي نسبت به كودك خود داشته باشند.13

همچنين مك‏كللند با طرح «نياز پيشرفت» بر نقش ويژه والدين و شيوه پرورشي آنها بر اين نياز و چگونگي ارضاي آن، تأكيد نمود و رفتارهاي والدين در طول دو سال اول زندگي را براي شكل‏گيري نياز پيشرفت زياد، حياتي دانست.14

آنچه تاكنون بيان شد، اشاره به نقش كلي والدين بود. با اين حال، هر يك از والدين نقش خاصي دارد كه در اين ميان، نقش مادر، به ويژه در سال‏هاي اوليه زندگي بسيار برجسته‏تر از نقش پدر است. در ذيل، به نمونه‏هايي از نقش مستقل آنها، به ويژه تأثير مادر، اشاره مي‏شود. در زمينه نقش پدر، با توجه به جايگاه وي در خانه و اقتدار و مديريت كلاني كه بر محيط خانه دارد، نقش وي در كودك مي‏تواند از نوع مديريت و اينكه ـ مثلاً ـ خودكامه باشد يا نه، و به ديدگاه‏هاي ديگر اعضاي خانواده توجه كند يا نه، آشكارشود.براي‏نمونه،مك‏كللنددريك‏رشته‏آزمايش‏هايي كه در زمينه نقش والدين در نياز پيشرفت انجام داده، نتايج آنها وي را واداشته است تا بگويد سخت‏گيري يا خودكامگي پدر مي‏تواند نياز پيشرفت پسر را كم كند.

اما در مقابل، نقش مادر در شكل‏گيري، به ويژه در ابتداي كودكي، بيشتر مورد توجه روان‏شناسان قرار گرفته است. براي نمونه، اريكسون در خصوص نقش مادر در مرحله «اعتماد در برابر بي‏اعتمادي» معتقد است:

تعامل بين كودك و مادر تعيين مي‏كند كه آيا كودك دنيا را با نگرش اعتماد خواهد ديد يا بي‏اعتمادي. اگر مادر به نيازهاي جسماني كودك پاسخ دهد و محبت، عشق و امنيت كافي براي او تأمين كند از آن پس كودك شروع به پرورش دادن حسّ اعتماد خواهد كرد.15

آلپورت نيز به نقش مادر بر پرورش كودك تأكيد مي‏كند و معتقد است:

زماني كه نفس پرورش مي‏يابد تعامل اجتماعي ما با والدينمان بسيار مهم است. با اهميت‏ترين آنها رابطه كودك با مادر به عنوان منبع اصلي محبت و امنيت است. اگر مادر يا مراقب اصلي، محبت و ايمني را تأمين كند نفس به تدريج، طي هفت مرحله پرورش مي‏يابد و كودك به رشد رواني مثبت دست مي‏يابد.16

راجرز نيز در زمينه پيامد سوء عدم توجه مثبت مادر به كودك معتقد است:

اگر مادر توجه مثبت را ارائه ندهد گرايش فطري كودك به سوي شكوفايي و رشد خود، با مانع مواجه خواهد شد. كودكان عدم تأييد رفتارشان را به صورت عدم تأييد خود پنداره به تازگي ساخته شده خود، مي‏دانند. اگر اين حالت زياد اتفاق افتد كودكان تلاش براي شكوفايي را متوقف مي‏كنند و در عوض، براي به دست آوردن توجه مثبت از ديگران، عمل مي‏كنند.17

2ـ خواهران و برادران: علاوه بر والدين، خواهران و برادران نيز در شكل‏گيري شخصيت فرد تأثيرگذارند.

خواهران و برادران معيارهايي تعيين مي‏كنند، الگوهايي براي تقليد فراهم مي‏كنند و براي همديگر نقش‏هاي مكمّلي را بازي مي‏كنند كه از طريق آن، مي‏توانند كنش متقابل اجتماعي را تمرين كنند و در مواقع تنش عاطفي، به يكديگر ياري رسانند.18

برادران و خواهران به انحاي گوناگون مي‏توانند بر فرد تأثيرگذار باشند و اين تأثير، به ويژه از سوي خواهران و برادران بزرگ‏تر برجسته‏تر است. براي مثال:

يك فرزندِ اول سلطه‏گر و جسور مي‏تواند بر همشيرهاي كوچك‏تر به صورتي تأثير بگذارد كه آنها شخصيت انفعالي و غيررقابت‏طلب را پرورش دهند.19

3ـ ترتيب توالد: از جمله عوامل تأثيرگذار بر شكل‏گيري شخصيت، كه به خانواده مربوط است، ترتيب توالد فرزندان است. اينكه فرد فرزند چندم باشد ـ مثلاً، فرزند اول باشد يا دوم و يا فرزند آخر ـ در شكل‏گيري شخصيت وي و ميزان تأثيرگذاري و تأثيرپذيري او مؤثر است. آلفرد آدلر از جمله روان‏شناسان شخصيت است كه توجه ويژه‏اي به اين عامل نمود. وي معتقد است:

بزرگ‏تر يا كوچك‏تر بودن از همشيرهاي ديگر و قرار داشتن در معرض نگرش‏هاي متفاوت والدين شرايط كودكي مختلفي را به وجود مي‏آورد كه به تعيين نمودن شخصيت كمك مي‏كند.20

همانند آدلر، بندورا نيز به اهميت ترتيب توالد در خانواده توجه داشت. او دريافت كه فرزندان اول و تك فرزندان نسبت به ديگر فرزندان، مبناي قضاوتي متفاوتي براي توانايي‏هايشان دارند.21

ماروين ذاكرمن نيز، كه در زمينه ميزان تأثيرپذيري فرزندان در هيجان‏خواهي از والدين به پژوهش نشست، معتقد است:

فرزندان اول و تك فرزندان در سنين اوليه، تحريك و توجه بيشتر را از والدين خود مي‏گيرند كه سطح بهينه تحريك بالاتر براي سال‏هاي آينده را تعيين مي‏كند.22

ب. همسالان: عامل ديگري كه تأثير مهمي در شكل‏گيري شخصيت دارد همسالان و دوستان هستند. پس از آنكه فرد دوره نوزادي و كودكي اول را پشت سر گذاشت و روابط اجتماعي او از محدوده والدين به ديگر اعضاي خانواده فراتر رفت، نقش همسالان آشكار مي‏شود. مي‏توان گفت:

در واقع، كودكان در دو جهان زندگي مي‏كنند: جهان والدين و ساير بزرگ‏سالان و جهان همسالان.23

در اين ميان، گروه همسالان مهارت‏هاي اجتماعي مهمي را به كودكان مي‏آموزد كه بزرگ‏سالان به هيچ وجه، نمي‏توانند آنها را به كودك بياموزند.24 گروه همسالان فرد را براي پذيرش قوانين و رفتارهاي جديد اجتماعي آماده مي‏كند و تجاربي را فراهم مي‏نمايد كه تأثيرات طولاني‏مدتي بر شخصيت فرد مي‏گذارد.25

همسالان به شكل‏هاي خاص بر شخصيت فرد تأثير مي‏گذارند. آنها از راه‏هاي منحصر به فرد و عمده، در شكل‏گيري شخصيت، رفتار اجتماعي، ارزش‏ها و نگرش‏هاي ديگر دخالت دارند. كودكان از طريق سرمش‏دهي اعمالي كه قابل تقليد است، با تقويت يا تنبيه پاسخ‏هاي خاص و يا ارزشيابي فعاليت‏هاي يكديگر و بازخوردي كه به يكديگر مي‏دهند، در يكديگر تأثير مي‏گذارند. علاوه بر اين، روابط بين همسالان تأثيرات نه چندان آشكاري در رشد كودكان دارد. براي مثال، بدون شك، موقعيت كودكان در ميان همسالان و دوستي‏هايي كه برقرار مي‏كنند، در «مفهوم از خود» آنان تأثير مي‏گذارد.26

نظريه‏پردازان شخصيت در نظريه‏هاي خود، به نقش اين عوامل نيز توجه خاص كرده‏اند. براي نمونه، آدلر در نظريه شخصيت خود، بر اهميت گروه همسال تأكيد نمود و اعلام داشت: روابط كودك با همشيرها و با كودكان خارج از خانواده بسيار مهم‏تر از آن است كه فرويد تصوير كرده است.27

اريكسون نيز به تأثير بالقوّه گروه‏هايي همتا بر رشد هويّت «من» در نوجواني اشاره كرده و معتقد است:

معاشرت بيش از اندازه با گروه‏ها و فرقه‏هاي افراطي و متعصّب و همانندسازي وسواسي با شمايل فرهنگي عامّه مي‏تواند رشد من را محدود كند.28

ج. مدرسه: عامل بيروني ديگري، كه به نحو ويژه‏اي بر شكل‏گيري شخصيت مؤثر است، عامل «مدرسه» است. مدرسه نقش بسيار مهمي بر شكل‏گيري شخصيت دارد تا آنجا كه ژ ـ ماندل مي‏نويسد:

حقيقت ندارد كه بزرگ‏ترين حادثه علمي جامعه انساني گام نهادن انسان روي كره ماه باشد، بزرگ‏ترين حادثه لحظه‏اي است كه يك كودك پنج ساله براي اولين بار، به مدرسه گام مي‏نهد.29

مدرسه از جهاتي بر فرد تأثير مي‏گذارد؛ از مهم‏ترين آنها، اجتماعي شدن فرد است.

كودكان در مدرسه ياد مي‏گيرند كه چگونه رفتار اجتماعي داشته باشند و نقش خود را در اجتماع ايفا كنند. آنها مي‏آموزند كه در چه محدوه‏اي بينديشند، حسن همكاري داشته باشند و با ديگران همسازي كنند. آنها ياد مي‏گيرند كه براي پيشرفت و موفقيت و رضايت خاطر خود، به همكاري و همسازي نياز دارند. مدرسه مي‏تواند رابطه‏صحيحي باكودك برقرار كرده و او را آماده پذيرش‏مسئوليت‏تصميم‏گيري‏وحل‏مسائل‏زندگي‏سازد.30

جهت ديگر، جديد بودن فضاي مدرسه در مقايسه با فضاي خانه است كه رفتارها و انتظارات متفاوتي نسبت به خانه از او مي‏رود. تأثير مدرسه از اين جهت است كه كودك از كانون خانواده، كه محلّي براي نوازش و در اختيار گرفتن امكانات و ناز كردن بر والدين بوده، به محيطي گام نهاده كه گاه ممكن است نسبت به او بي‏تفاوت باشند و يا حتي با او دشمني كنند. او ديگر كوچولوي عزيز و يكي‏يكدانه نيست.31 او به فضاي جديدي، كه متفاوت از خانواده است، گام نهاده. در فضاي مدرسه، كودك بايد جاي خود را در ميان گروه دانش‏آموزان پيدا كند.

جهت ديگر نقش مدرسه در انگيزه پيشرفت تحصيلي دانش‏آموزي است. مدرسه در اين زمينه، وظايف سنگيني به عهده دارد. جوّ عمومي مدرسه از نظر محبت‏آميز بودن يا خشن و تنبيهي بودن، تأثير قابل توجه و عميقي بر اين انگيزه خواهد داشت. چنانچه محيط مدرسه، محيطي گرم، محبت‏آميز و دوستانه باشد شاگرد به آن جذب شده علاقه‏اش به درس و تحصيل افزايش خواهد يافت. علاوه بر اين، محبت در محيط مدرسه براي او، به صورت الگو، سرمشق و عادت درخواهد آمد و در زندگي اجتماعي خود نيز روابط گرم و محبت‏آميزي با ديگران خواهد داشت. اما وجود جوّ خشن و تنبيهي در مدرسه، مي‏تواند ذوق و علاقه كودك را نسبت به مدرسه سركوب كرده، چه بسا او را از درس و مدرسه بيزار كند.32

اريكسون نيز به نقش مدرسه در چهارمين مرحله از مراحل رواني اجتماعي رشد ـ يعني سخت‏كوشي در برابر حقارت ـ اشاره مي‏كند و معتقد است:

در اين مرحله، كودك مدرسه را آغاز مي‏كند و در معرض تأثيرات اجتماعي جديدي قرار مي‏گيرد. به صورت ايده‏آل، كودك، هم در خانه و هم در مدرسه، سخت‏كوشي را خواهد آموخت؛ يعني كار خوب و عادت‏هاي مطالعه، كه عمدتا وسيله‏اي هستند براي تحسين شدن و كسب لذتي كه از تمام كردن موفقيت‏آميزيك تكليف به دست مي‏آيد.33

مدرسه همچنين با اتخاذ سياست‏هاي خاص خود، مي‏تواند بر كارايي شخصي و به تبع آن، اعتماد به نفس افراد تأثيرگذار باشد. در اين زمينه، بندورا معتقد است:

مدارسي كه دانش‏آموزان را بر اساس توانايي گروه‏بندي مي‏كنند، كارايي مشخص دانش‏آموزاني را كه پيشرفت كمي دارند، تضعيف كرده و از اين‏رو، اعتماد به نفس دانش‏آموزاني را كه در گروه‏هاي ضعيف گمارده شده‏اند، كاهش مي‏دهند. شيوه رقابتي، مثل نمره دادن طبق منحني نيز دانش‏آموزان ضعيف را محكوم به متوسط بودن يا نمرات كم مي‏كنند.34

يكي از عناصر مهم تأثيرگذار مربوط به مدرسه «معلمان» هستند. معلمان از جهات گوناگون بر شخصيت دانش‏آموزان تأثيرگذارند. شيوه ارزيابي معلم از دانش‏آموز، نوع قضاوت و نگرش وي، سرمش و الگو بودن او، زمينه تأثيرگذاري بر دانش‏آموزان را فراهم مي‏سازد. اتينگن معتقد است:

معلمان از طريق تأثيرشان بر رشد توانايي‏هاي شناختي و مهارت‏هاي مسئله‏گشايي، كه براي عملكرد كارآمد بزرگ‏سال حياتي هستند، بر قضاوت‏هاي كارايي شخصي اثر مي‏گذارند. پژوهش نشان داده است كه وقتي كه كودكان كارايي شخصي خود در مدرسه را ارزيابي مي‏كنند، ارزيابي آنها عمدتا حاصل ارزشيابي‏ها و اعمال معلمان آنها مي‏باشد. كودكان متناسب با آن، به قضاوت كردن درباره توانايي‏هايشان بر حسب ارزشيابي‏ها، گرايش دارند.35

2. عوامل دروني

علاوه بر عوامل بيروني مؤثر بر شخصيت، برخي از عوامل دروني نيز بر شكل‏گيري شخصيت مؤثرند. در ذيل، دو نمونه از مهم‏ترين عوامل دروني مطرح شده در نظريه‏هاي شخصيت مورد بررسي قرار مي‏گيرند:

الف. عامل ناهوشياري: «ناهوشياري» از جمله عواملي است كه به نحوي در برخي نظريه‏هاي شخصيت مورد توجه قرار گرفته و از ديدگاه برخي روان‏شناسان، بر شكل‏گيري شخصيت فرد مؤثر است. اصطلاح «ناهوشياري» چند كاربرد دارد كه عبارتند از: 1. ناهوشياري عاطفي يا هيجاني؛ 2. ناهوشياري شناختي يا عقلاني؛ 3. ناهوشياري شخصي؛ 4. ناهوشياري جمعي. در اينجا، ضمن ارائه توضيح مختصري درباره اين اصطلاح‏ها، به اجمال، نقش عامل ناهوشياري بررسي مي‏شود:

1ـ الف. ناهوشياري عاطفي يا هيجاني: اين كاربرد عمدتا در مكتب «روان تحليلگري» به كار رفته و فرويد بيش از ديگر روان‏شناسان بدان پرداخته است. از نظر فرويد، ناهوشياري مخزن ـ به اصطلاح ـ تاريك اميال و آرزوهاي سركوب شده انسان است.36
به ديگر سخن،
ناهوشيار شامل نيروي سوق‏دهنده عمده در پشت كل رفتار است و مخزن نيروهايي است كه نمي‏توانيم آنها را ببينيم يا كنترل كنيم.37
2ـ الف. ناهوشياري شناختي يا عقلاني: اين كاربرد عمدتا در روان‏شناسي شناختي مطرح است و از جمله روان‏شناسان شناختي، كه بدان تصريح كرده، ژان پياژه است. از نظر پياژه، «ناهوشياري شناختي» عبارت است از:
مجموعه ساخت‏ها و كنش‏وري‏هايي كه آزمودني از آنها آگاه نيست و تنها چيزي كه از آنها مي‏داند، نتايج آنهاست.38
توضيح آنكه از نظر پياژه، آزمودني تقريبا از فكر خود درباره يك موضوع يا يك مسئله آگاه است و تقريبا عقايد و باورهاي خود را مي‏شناسد. اين مسئله فقط مربوط به نتايج كنشوري نهايي هوش است و اين كنشوري كاملاً از لحاظ آزمودني ناشناخته است، و اين ناشناختگي تا سطوح بسيار عالي ـ يعني آنجا كه تفكر درباره مسئله ساخت‏ها امكان‏پذير است ـ كشانده مي‏شود.39
3ـ الف. ناهوشياري شخصي: دو اصطلاح «ناهوشياري شخصي» و «ناهوشياري جمعي»، كه در پي مي‏آيند، در نظام يونگ به كار رفته‏اند. از نظر يونگ، «ناهوشياري شخصي» مخزن موادي است كه زماني هوشيار بوده‏اند، ولي به خاطر اينكه پيش پا افتاده يا ناراحت‏كننده بوده‏اند، فراموش يا سركوب شده‏اند، ولي براي يادآوري آنها، تلاش ذهني كمي لازم است. اين اصطلاح در نظام يونگ، شبيه اصطلاح «نيمه هوشيار» در نظام فرويد است.40
4ـ الف. ناهوشياري جمعي: ناهوشياري جمعي مخزن تجربيات نوع انسان است كه به هر فرد منتقل شده است. يونگ باور داشت كه درست به همان صورت كه هر يك از ما تمام تجربيات شخصي‏مان را در ناهوشياري شخصي انباشته و بايگاني مي‏كنيم، نوع انسان نيز به طور جمعي، به عنوان يك نوع، تجربيات انواع انساني و پيش‏انساني را در ناهوشياري جمعي ذخير مي‏كند و اين ميراث به هر يك از نسل‏هاي جديد منتقل مي‏شود.41

در هر صورت، عامل «ناهوشياري» يكي از عوامل مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت به شمار آمده است، به گونه‏اي كه شخصيت انسان را تحت تأثير قرار مي‏دهد. از ميان روان‏شناسان، بيش از همه زيگموند فرويد به نقش اين عامل پرداخته است.

اگرچه فرويد اولين كسي نبود كه به اهميت ناهوشيار توجه كرد، نخستين كسي است كه خصوصيات زندگي ناهوشيار را به طور مشروح كشف كرد و براي آن اهميت ويژه‏اي در زندگي روزمرّه قايل شد. فرويد با تحليل رؤياها، لغزش‏هاي زبان، روان‏آزردگي‏ها، روان‏پريشي‏ها، كارهاي هنري و آيين‏هاي پرستش، سعي كرد ويژگي‏هاي ناهوشيار را درك كند و اهميت آن را در رفتار مشخص نمايد.42

از نظر فرويد، ناهوشياري شامل نيروي سوق‏دهنده عمده در پشت كل رفتار است و بر افكار و رفتار هوشيار انسان تأثير مي‏گذارد و به دليل آنكه وي ناهوشياري را بخش عمده و اصلي شخصيت انسان مي‏داند، تأثير بسزايي براي آن در شكل‏گيري شخصيت انسان قايل است. علاوه بر فرويد، يونگ در ارتباط با ناهوشياري شخصي، اصطلاح «عقده» را به كار برده كه شامل مقوله‏بندي تجربه‏هاي فزاينده ذخير شده در ناهوشياري است. از نظر يونگ «عقده» مهم‏ترين قسمت يا الگوي هيجان‏ها، خاطره‏ها، ادراك‏ها و اميالي است كه در اطراف يك موضوع مشترك سازمان يافته است. عقده‏ها مي‏توانند هوشيار يا ناهوشيار باشند و ناهوشيارها مي‏توانند مزاحم هوشياري شوند. اين عقده‏ها مي‏توانند زيان‏بخش يا سودمند باشند. براي مثال، عقده كمال يا پيشرفت ممكن است موجب شود شخص براي پرورش استعدادها يا مهارت‏هاي خاص، به طور جدّي تلاش كند.43

ب. اراده: يكي از عوامل دروني، كه تأثير انكارناپذيري بر شكل‏گيري شخصيت انسان دارد، «اراده» است. اراده از اين نظر مهم و قابل توجه است كه عاملي موازي با دو عامل وراثت و محيط به شمار مي‏آيد. به ديگر سخن، هرچند ممكن است داشته‏هاي وراثتي و عوامل محيطي در شدت و ضعف اراده مؤثر باشند، اما واقعيت اراده به عنوان يك عامل مهم و تعيين‏كننده در عرض عوامل محيطي و وراثتي قرار مي‏گيرد و اين بدان معناست كه ممكن است فرد با تكيه بر قابليت‏ها و توانمندي‏هاي خود، مسيري متمايز از آنچه داشته‏هاي وراثتي‏اش طلب مي‏كنند و متمايز از آنچه محيط فرهنگي و اجتماعي پيراموني‏اش اقتضا مي‏كند، برگزيند و خود زندگي آينده خود را رقم زند و شخصيت خود را آن‏گونه كه مي‏خواهد، بسازد.

اين نقش و جايگاه براي عامل اراده موجب گرديد تا نظريه‏پردازان شخصيت در نظريه‏هاي خود، توجه ويژه‏اي بدان معطوف دارند و از تأثير آن در شكل‏گيري شخصيت، سخن به ميان آورند. از جمله اين نظريه‏پردازان، مي‏توان از آلفرد آدلر ياد كرد. وي از جمله افرادي است كه به رغم كمبودها و مشكلات جسمي و روحي در دوره كودكي، بر آنها فائق آمد و در پرتو اراده قوي، از زمره روان‏شناسان برجسته زمان خود شد و اين وضعيت در نظريه شخصيت وي تجلّي يافت. آدلر مفهوم كليدي «نيروي خلّاق خود» را در نظريه‏اش به كار برد و با برخورداري از چنين نيرويي معتقد شد:

ما خودمان شخصيتمان و منشمان را به وجود مي‏آوريم.44

وي همچنين معتقد است: نه وراثت و نه محيط هيچ‏كدام نمي‏توانند رشد شخصيت را به طور كامل تبيين كنند. در مقابل، شيوه‏اي كه ما اين تأثيرات را تعبير مي‏كنيم پايه‏اي را براي ساختن خلّاق نگرشمان نسبت به زندگي به وجود مي‏آورد. به سخن ديگر، ما براي شكل‏دهي نيروهاي اجتماعي، كه بر ما تأثير دارد و استفاده خلّاقانه از آنها براي ساختن يك سبك زندگي بي‏نظير، صاحب اراده آزاد هستيم.45

اريك فروم نيز، از ديگر نظريه‏پردازان شخصيت، در اين زمينه معتقد است:

ما به وسيله ويژگي‏هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي جامعه‏مان شكل مي‏گيريم. با اين حال، اين نيروها به طور كامل، منش ما را تعيين نمي‏كنند. ما عروسك‏هاي خيمه‏شب‏بازي نيستيم كه به نخ‏هايي كه جامعه آنها را مي‏كشد، واكنش نشان دهيم، بلكه ما مجموعه‏اي از ويژگي‏ها يا مكانيزم‏هاي روان‏شناختي داريم كه به وسيله آنها، ماهيت خود و جامعه‏مان را شكل مي‏دهيم.46

هنري موري نيز ضمن باور به تأثير ويژگي‏هاي وراثتي و محيطي، بر اين اعتقاد است كه ما توانايي رشد و ترقّي را داريم و اين رشد جزء طبيعي ماهيت انسان است. ما مي‏توانيم از طريق توانايي‏هاي عقلاني و خلّاقمان تغيير كنيم و قادريم جامعه خود را نيز دوباره شكل دهيم.47

اريكسون، ديگر نظريه‏پرداز شخصيت، در اين زمينه معتقد است:

ما قادريم هر بحران را به صورتي كه سازگارانه و تقويت‏كننده باشد، حل كنيم. اگر در يك مرحله ناكام شويم و پاسخي ناسازاگارانه يا ضعفي بنيادي را پرورش دهيم هنوز اميد تغيير در مرحله بعدي هست. ما توان آن را داريم كه به صورت هوشيار، رشد خود را در طول زندگي‏مان هدايت كنيم. ما صرفا محصول تجربيات كودكي نيستيم.48

آبراهام مازلو، نظريه‏پرداز انسانگرا، بيش از سايران بر تأثير اين عامل تأكيد كرده و در سلسله نيازهاي معروف خود، «نياز به خودشكوفايي» را مهم‏ترين نياز قلمداد كرده است. وي معتقد است:

فرايند خودشكوفايي مي‏تواند اشكال گوناگون به خود بگيرد، اما هر يك از ما صرف‏نظر از شغل و تمايلاتمان، توانايي تحقق بخشيدن به استعدادمان و رسيدن به اين اوج رشد شخصيت را داريم.49

او همچنين مي‏گويد: همه ما توانايي آن را داريم كه تصميم بگيريم چگونه نيازهايمان را برآورده سازيم و استعدادمان را تحقق بخشيم.50

جورج كلي، نظريه‏پرداز رويكرد شناختي، با طرح اصطلاح «سازه شخصي»، به نحوي از اهميت عامل اراده سخن به ميان آورده و در اين زمينه متعقد است:

ما توانايي برگزيدن جهت زندگي خود را داريم و در صورت لزوم، با اصلاح كردن سازه‏هاي قديمي و ساختن سازه‏هاي جديد، مي‏توانيم تغيير كنيم.51

زمان تأثير عوامل

زمان تأثير عوامل شكل‏گيري شخصيت در طول دوره شكل‏گيري يكسان نيست، بلكه بر حسب نوع عامل، مي‏تواند در دوره يا مقطع سنّي خاصي تأثير عمده‏تري داشته باشد. به ديگر سخن، مقطع زماني تأثير و نيز مدت زمان تأثير عوامل شكل‏گيري شخصيت، متفاوتند؛ چه اينكه برخي عوامل ممكن است تأثيرشان به مقطع سنّي خاصي وابسته باشد و برخي در مقاطع گوناگون تأثيرگذار باشند؛ برخي دوره تأثيرشان طولاني و برخي كوتاه باشد. از اين‏رو، بحث از زمان تأثير عوامل، مي‏تواند آثار قابل توجهي، به ويژه در عرصه تعليم و تربيت افراد، داشته باشد. آگاهي از زمان تأثير عوامل و دانستن اينكه هر عامل در چه مقطع يا مقاطع سنّي، بيشترين و اصلي‏ترين تأثير را دارد، به مربّيان و دست‏اندركاران امر تعليم و تربيت كمك مي‏كند تا تدارك لازم را ببينند و شرايط و تأثيرپذيري مثبت از عوامل گوناگون را فراهم نمايند و آسيب‏شناسي لازم نسبت به پيش‏گيري از پيامدهاي سوء و منفي عوامل را داشته باشند. از اين‏رو، به اختصار، زمان تأثيرگذاري عمده عوامل، مورد بررسي قرار مي‏گيرد:

1. خانواده

خانواده تنها عاملي است كه مي‏توان گفت: كمابيش در تمام مقاطع سنّي با فرد در ارتباط است و به نحوي در او تأثيرگذار. هرچند ميزان تأثيرگذاري خانواده در همه مقاطع سنّي يكسان نيست، اما خانواده از زمان انعقاد نطفه تا اوان بزرگ‏سالي، در هنگامي كه والدين و ساير اعضاي خانواده زندگي مي‏كنند و با فرد در ارتباطند، به نحوي بر انسان تأثير مي‏گذارد. در اين ميان، تأثير خانواده از پيش از تولّد تا سن ورود به مدرسه، تأثيري ويژه و انحصاري است و قابل رقابت با هيچ‏يك از عوامل ديگر نيست. در دوره جنيني و پس از تولد تا دو سالگي، از ميان اعضاي خانواده، تأثير مادر بسيار برجسته‏تر و بلكه تأثيري بي‏بديل است؛ چه اينكه فرد چه در دوره جنيني و چه در دوره شيرخوارگي، بيشترين تماس و ارتباط را با مادر دارد. از سوي ديگر، پدر به لحاظ مديريت كلان خانه و حمايت جدّي از اعضاي خانواده، به ويژه همسر، نقش مهم خود را ايفا مي‏نمايد و اين تأثير در طول اين دوره ادامه دارد. ساير اعضاي خانواده ـ يعني خواهران و برادران ـ نيز تأثيرگذاري عمده‏شان پس از تولّد و به ويژه زماني است كه زمينه تعامل اجتماعي و ارتباطي كودك با آنها فراهم مي‏گردد و كودك توانايي برقراري ارتباط با آنها را پيدا مي‏كند.

نقش خانواده پس از آغاز دوره مدرسه نيز ادامه مي‏يابد، ولي هرقدر كودك به رشد جسمي، عقلي و عاطفي بيشتري دست مي‏يابد و در ابعاد گوناگون به استقلال نزديك‏تر مي‏شود، از ميزان وابستگي وي به خانواده كاسته و به تبع آن، تأثيرش بر شكل‏گيري شخصيت كمتر مي‏شود، به گونه‏اي كه در دوره جواني و اوان ميان‏سالي، اين تأثير به حدّاقل مي‏رسد.

2. مدرسه

عامل مدرسه، همچنان‏كه از نامش پيداست، زمان تأثيرگذاري‏اش در وقتي است كه كودك و نوجوان در مدرسه حضور دارد. كودك از سن پنج ـ شش سالگي وارد مدرسه مي‏شود و مدرسه از طريق عناصر و اجزاي گوناگونش، از قبيل معلمان، كتاب‏هاي درسي، شيوه‏هاي آموزش، مقرّرات و ضوابط اجرايي بر دانش‏آموز تأثير مي‏گذارد. به دليل آنكه افراد در سنين كودكي منفعل‏تر و تأثيرپذيرترند، در دوران اوليه مدرسه، ميزان تأثيرگذاري آن برجسته‏تر است. اين روند ادامه دارد، به ويژه زماني كه فرد دست به انتخاب رشته تحصيلي مي‏زند و در آن به تحصيل مي‏پردازد. در اين صورت، به تدريج، رشته تحصيلي انتخاب شده به نحوي آينده وي را رقم مي‏زند و بخشي از هويّت و شخصيت وي مي‏گردد و شخصيت وي را تحت تأثير جدّي قرار مي‏دهد. بنابراين، زمان غالب و به عبارت ديگر، بيشترين تأثير عامل مدرسه در مقطع اوليه دانش‏آموزي و پس از انتخاب رشته تحصيلي و تحصيل در آن است.

3. دوستان و همسالان

از زماني كه كودك توانايي برقراري ارتباط با ديگران را پيدا مي‏كند، نقش همسالان و دوستان در شكل‏گيري شخصيت وي آشكار مي‏گردد و اين روند ادامه دارد و در دوره نوجواني، اين تأثير به اوج خود مي‏رسد. به بيان ديگر، كانون تأثيرگذاري عامل دوستان و همسالان در دوره نوجواني است و در اين دوره، گروه همسالان و دوستان بيش از دوره‏هاي ديگر، چه در جهت مثبت و چه منفي، بر فرد تأثير مي‏گذارند.

4. ناهوشياري

فرويد به عنوان نظريه‏پردازي كه به طور گسترده عامل «ناهوشياري» را مورد بررسي قرار داده، بر اهميت سال‏هاي نخستين كودكي در تعيين شخصيت بزرگ‏سال تأكيد كرده است. وي معتقد است: شخصيت بزرگ‏سالي ما توسط تعامل‏هايي كه پيش از پنج سالگي ما صورت گرفته‏اند، تعيين مي‏شود؛ يعني در زماني كه كنترل كمي داشته‏ايم. اين تجربه‏ها براي هميشه ما را در چنگال خود نگه مي‏دارند.52

بنابراين، مي‏توان گفت: در حقيقت، زمان شكل‏گيري عامل «ناهوشياري عاطفي» در دوره كودكي و پيش از پنج سالگي است، و اما اينكه چه زماني تأثير اين عامل تجلّي پيدا مي‏كند دوره پس از كودكي است. در دوره‏هاي پس از كودكي، فرد به نحو قابل توجهي تحت تأثير عامل ناهوشياري قرار مي‏گيرد و اين عامل رفتارهاي او را شكل مي‏دهد. در زمينه «ناهوشياري شناختي» نيز مي‏توان گفت: تأثير آن از زماني است كه فرد به توانايي‏هاي شناختي دست يافته است و مي‏تواند شناخت‏هاي هوشيارانه خود از ناهوشيارانه را تميز دهد. بنابراين، عامل مزبور، در طول زندگي شناختي فرد، مي‏تواند بر فرد تأثيرگذار باشد.

5. اراده

تأثير عامل اراده از زماني آغاز مي‏شود كه فرد به جلوه‏هايي از استقلال فكري دست يافته باشد و قادر شود تا خود سود و زيان امور را مورد ارزيابي قرار دهد و بر اساس مصالح و منافع خود، اعم از مادي و معنوي، تصميم بگيرد و در پي انجام عمل و رفتاري مناسب با وضعيت موجود برآيد. اين‏گونه استقلال و توان تشخيص سود از زيان معمولاً در آستانه دوره نوجواني شكل مي‏گيرد و به تدريج، تقويت مي‏گردد، به گونه‏اي كه در پايان دوره نوجواني و اوان بزرگ‏سالي، فرد به استقلال كامل مي‏رسد و مستقل از عوامل تأثيرگذار پيشين، مانند خانواده و مدرسه، مي‏تواند تصميم بگيرد و زندگي مستقلي داشته باشد.

اريك اريكسون مراحل رواني اجتماعي رشد را به هشت مرحله تقسيم مي‏كند؛ چهار مرحله مربوط به دوره كودكي و چهار مرحله ديگر از آغاز نوجواني تا بزرگ‏سالي و پايان عمر است. وي معتقد است:

اراده آزاد مي‏تواند بيشتر در مورد چهار مرحله آخر پرورش يابد.53

او همچنين بر اين باور است كه دوران بزرگ‏سالي، يعني از پايان نوجواني تا قريب 35 سالگي، فرد از والدين و سازمان‏هاي والدينْ مانند، مثل مدرسه، مستقل مي‏شود و به عنوان بزرگ‏سالي پخته و مسئول، شروع به كار كردن مي‏كند.54

ميزان تأثير عوامل

ترديدي نيست كه تأثير عوامل شكل‏گيري شخصيت يكسان و هم اندازه نيست، بلكه اين عوامل با برخورداري از ويژگي‏ها و شرايط متفاوت، نوع و ميزان تأثيرگذاري‏شان متفاوت است. بحث از «ميزان تأثير عوامل» از اين نظر اهميت دارد كه دست‏اندركاران امر تعليم و تربيت با آگاهي از وزن هر عامل در شكل‏گيري شخصيت، اهتمام متفاوتي به آن دارند و به تناسب اهميت هر عامل، زمينه تأثيرگذاري آن را فراهم مي‏سازند و حسّاسيت بيشتري نسبت به آن نشان مي‏دهند. اما آنچه در اين ميان مهم است چگونگي تعيين ميزان تأثير عوامل گوناگون است. آيا اين امر به راحتي ممكن است؟ آيا مي‏توان ملاك‏هايي را براي سنجش ميزان تأثير و اهميت هر يك از عوامل ارائه نمود و با مقايسه شرايط، ويژگي عوامل گوناگون را بررسي نمود؟

به نظر مي‏رسد به دو شيوه مي‏توان ميزان تأثير عوامل گوناگون را بررسي نمود، يكي به شيوه كمّي و ديگري به شيوه كيفي. مراد از شيوه «كمّي» آن است كه ما از طريق ساخت آزمون‏هاي نرم‏شده به اندازه‏گيري تأثير عوامل اقدام كنيم و سپس به تجزيه و تحليل آماري آنها بپردازيم و با لحاظ شرايط گوناگون عوامل، تأثير آنها را با هم مقايسه كنيم. مراد از شيوه «كيفي» معرفي ملاك‏ها و معيارهايي غيركمّي براي ارائه ميزان اهميت عوامل است كه از طريق تطبيق شرايط و ويژگي‏هاي هر عامل با آن ملاك‏ها و مشخص نمودن ميزان برخورداري هر يك از عوامل از آنها، به مقايسه نتايج بپردازيم.

در اينجا، بررسي شيوه كمّي مقدور نيست، اما در خصوص شيوه «كيفي» برخي ملاك‏ها و معيارها به اختصار مورد بررسي قرار مي‏گيرند و با تطبيق عوامل ذكر شده، ميزان تأثير آنها ملاحظه مي‏شود. به نظر مي‏رسد معيارهاي ذيل مي‏توانند در تعيين ميزان تأثير و اهميت عوامل مؤثر باشند:

1. گستره تأثير نسبت به مقاطع گوناگون سنّي
عاملي كه مقاطع سنّي بيشتري را پوشش دهد و در مقاطع سنّي بيشتري مؤثر باشد، مي‏تواند از اهميت بيشتري برخوردار باشد. براي مثال، عاملي كه بتواند هم در دوره كودكي و هم نوجواني و جواني تأثيرگذار باشد مهم‏تر از عاملي است كه فقط در دوره نوجواني تأثيرگذار است.
2. گستره تأثير نسبت به ابعاد گوناگون انسان
انسان داراي ابعاد گوناگون جسماني، عقلاني، عاطفي و اخلاقي است. روشن است عاملي كه ابعاد بيشتري را تحت تأثير قرار دهد، مي‏تواند از اهميت بيشتري برخوردار باشد.
3. ميزان ارتباط فرد با عامل
هرقدر مدت زمان ارتباط فرد با عامل بيشتر، و عامل حضور بيشتري نزد فرد داشته باشد، مي‏تواند ميزان تأثيرگذاري‏اش بيشتر گردد.
4. نحوه ارتباط فرد با عامل
چگونگي ارتباط فرد با عامل نيز مي‏تواند ملاك ديگري بر اهميت و ميزان تأثير باشد. هرگاه ارتباط عامل با فرد به صورت مستقيم و بدون واسطه باشد، مي‏تواند تأثير آن بر فرد بيشتر شود.
5. قوّت عامل و امكان تأثيرگذاري آن بر عوامل ديگر

عاملي كه نه تنها بر فرد تأثيرگذار باشد، بلكه امكان تأثيرگذاري بر ديگر عوامل را داشته باشد و بتواند براي عوامل ديگر محدودكننده يا تقويت‏كننده، و يا به نحوي زمينه‏ساز تأثير آنها باشد، از اهميت بيشتر و تأثير افزون‏تري برخوردار خواهد بود. اينك با توجه به مباحث گذشته و ملاك‏هاي ارائه شده، بايد ديد كدام‏يك از عوامل پيش‏گفته با ملاك‏هاي مذكور بيشتر تطبيق مي‏كند و كدام‏يك ملاك‏هاي بيشتري را واجد است:

1. خانواده: به نظر مي‏رسد عامل «خانواده» مشمول همه ملاك‏هاي ارائه شده باشد. توضيح آنكه تأثير خانواده در بيشتر مراحل سنّي مشهود است، هرچند ميزان اين تأثير در همه مراحل يكسان نيست؛ زيرا تأثير خانواده در سنين اوليه، به ويژه دوره نوزادي، بسيار عمده و بلكه انحصاري است و ساير عوامل هيچ‏گونه رقابتي با آن ندارند و در سنين كودكي، نوجواني و حتي جواني و اوان بزرگ‏سالي هم به نحوي استمرار دارد. براي بسياري از جوانان، به علت طولاني بودن مدت تحصيلات و افزايش طول عمر پدر و مادر، وابستگي مداوم عاطفي و اقتصادي نسبت به خانواده وجود دارد.55

از نظر تأثير در ابعاد گوناگون نيز خانواده نقش برجسته‏اي دارد. خانواده، هم در تربيت جسماني به لحاظ منبع مهم تغذيه بودن، هم در تربيت اجتماعي ـ به اعتبار اينكه خانواده واحد كوچك اجتماعي است ـ و هم در تربيت اخلاقي به لحاظ الگو بودن والدين براي فرزندان و نيز ساير ابعاد به لحاظ زمينه‏سازي و ايجاد شرايط مناسب براي پروش آن ابعاد، در شكل‏گيري شخصيت فرد مؤثر است. همچنين خانواده به لحاظ مدت زمان ارتباط با فرد، تأثير ويژه‏اي در وي دارد؛ چراكه فرزند، به ويژه در سنين اوليه، بيشترين ارتباط را با والدين و ساير اعضاي خانواده دارد.

به لحاظ نحوه ارتباط و چگونگي آن هم خانواده جايگاه ويژه‏اي در ميان عوامل دارد؛ چراكه نوع ارتباط فرزند با آن از نوع ارتباط مستقيم و بدون واسطه است. علاوه بر اينها، خانواده مي‏تواند بر ساير عوامل تأثيرگذار باشد و تأثير آنها را تقويت يا محدود كند. براي مثال، خانواده مي‏تواند در انتخاب دوستان و همسالان، انتخاب مدرسه و حتي اراده فرد مؤثر باشد. به ديگر سخن، والدين با انتخاب محل سكونت و نيز رفت و آمدها با همسايگان، بستگان و همكاران در اينكه همسالان و دوستان فرزندشان چه كساني باشند و نيز فرزند ايشان به كدام مدرسه برود، مؤثر خواهند بود. همچنان‏كه خانواده مي‏تواند زمينه انتخاب‏هاي فرد را فراهم كند و شرايطي را فراهم كند تا فرد به گونه خاصي انتخاب و اختيار خود را اعمال كند.

2. دوستان و همسالان: دوستان و همسالان نيز تعدادي از ملاك‏هاي پيش گفته را واجدند. از نظر مقاطع سنّي، آنان عمدتا در دوره كودكي، نوجواني و جواني و حتي ميان‏سالي و بزرگ‏سالي بر فرد تأثيرگذارند و اين تأثير، به ويژه در دوره نوجواني، بسيار برجسته است. از نظر ابعاد وجودي، تأثير دوستان و همسالان عمدتا در بعد اجتماعي است؛ چه اينكه فرد از دوستان خود نحوه برقراري ارتباط و تعامل با ديگران را مي‏آموزد. علاوه بر اين، از نظر عاطفي نيز دوستان نزديك مي‏توانند بر فرد تأثيرگذار باشند؛ چراكه فرد نحوه ابراز عواطف و احساسات را در رابطه صميمانه با دوستان تمرين مي‏كند و از آنان نحوه صحيح نشان دادن عواطف را مي‏آموزد. از نظر مدت زمان ارتباط نيز در مقطع سنّي نوجواني، فرد وقت قابل توجهي را با دوستان و همسالان خود سپري مي‏كند. به لحاظ نحوه ارتباط نيز دوستان و همسالان به صورت مستقيم با فرد در ارتباطند و بر وي تأثير مي‏گذارند. نسبت به ملاك اخير نيز دوستان مي‏توانند در انتخاب‏هاي فرد و نحوه اعمال اراده وي مؤثر باشند.

3. مدرسه: عامل مدرسه نيز از برخي ملاك‏هاي ذكر شده برخوردار است. مدرسه نيز تأثير عمده‏اي بر تربيت اجتماعي و عقلاني فرد دارد. در حقيقت، مدرسه دانش‏آموزان را اجتماعي مي‏كند و از طريق شيوه‏هاي تدريس معلمان خود و نيز تقويت بعد شناختي و ذهني آنان، به تربيت عقلاني آنان كمك مي‏كند. از نطر مقاطع سنّي و مدت زمان ارتباط با فرد نيز فرد در دوره كودكي و نوجواني، در ايّام تحصيل، بيشترين وقت خود را در مدرسه سپري مي‏كند و در اين دوره، نقش مدرسه بسيار تعيين‏كننده است. به لحاظ نحوه ارتباط نيز مدرسه به صورت مستقيم با دانش‏آموزان در ارتباط است و عناصر گوناگون مدرسه از قبيل معلمان، فضاي آموزشي، مقرّرات مربوط به آن و متون و محتواي درسي به طور مستقيم، بر دانش‏آموز تأثيرگذارند.

4. ناهوشياري: ناهوشياري هرچند در مقايسه با ساير عوامل، از ملاك‏هاي كمتري برخوردار است، اما به لحاظ نقشي كه نظريه‏پردازان معتقد به آن برايش قايل شده‏اند، برخي از ملاك‏ها را واجد است. در اين زمينه، بايد ميان ناهوشياري عاطفي و شناختي از يك‏سو، و ناهوشياري جمعي از سوي ديگر، كمي تفاوت قايل شد. ناهوشياري جمعي با توجه به ديدگاه يونگ، از آغاز تولد همراه نوزاد است و مي‏تواند بر وي تأثيرگذار باشد؛ اما ناهوشياري شناختي و عاطفي به دليل آنكه فرد در دوره نوزادي توان‏شناختي قابل ملاحظه‏اي ندارد و هنوز اميال و آرزوهاي سركوب شده در وي تجلّي پيدا نكرده‏اند، پس از دوره نوزادي، به تدريج، تأثير اين دو آشكارتر و به نحوي رفتارهاي فرد را تحت تأثير قرار مي‏دهند. از نظر تأثير بر ابعاد گوناگون، هوشياري عاطفي در بعد عاطفي و ناهوشياري‏شناختي در بعدعقلاني‏وذهني فرد مؤثر است. اين عامل به لحاظ دروني بودن، به طور مستقيم با فرد در ارتباط است و فرد را از درون تحت تأثير قرار مي‏دهد.

5. اراده: عامل اراده از نظر مقاطع سنّي، عمدتا پس از دوره كودكي و بلوغ نقش خود را ايفا مي‏نمايد. از نظر تأثير بر ابعاد نيز عمده‏ترين تأثير اراده مي‏تواند در تربيت اخلاقي و تربيت نفس و خودسازي تجلّي يابد. از نظر نحوه ارتباط با فرد نيز به لحاظ دروني بودن، تأثير مستقيمي بر فرد دارد و فرد هيچ‏گونه رفتاري را بدون قصد و اراده آن انجام نمي‏دهد. ويژگي ديگر اين عامل آن است كه مي‏تواند تأثير عوامل ديگر را محدود و حتي در شرايطي آنها را به صفر برساند؛ چراكه انساني كه بر خود مسلّط بوده و اراده قوي داشته باشد، مي‏تواند مانع تأثير منفي عوامل نسبت به خود گردد.

مقايسه ديدگاه اسلام با ديدگاه روان‏شناسان شخصيت

آنچه تا اينجا ارائه گرديد به ديدگاه روان‏شناسان شخصيت درباره عوامل غيروراثتي مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت اختصاص داشت. آيا اين ديدگاه‏ها مورد تأييد اسلام هستند؟ و يا اينكه اسلام ديدگاهي متفاوت دارد؟ اگر ميان اين دو تفاوت وجود دارد اين تفاوت در چه محورهايي و ناشي از چه عامل يا عواملي است؟ با نگاهي به متون اسلامي، به ويژه قرآن و متون روايي، مي‏توان دريافت كه صرف‏نظر از نحوه تأثير، بخشي از عوامل ذكر شده از سوي روان‏شناسان شخصيت، مورد توجه اسلام نيز هستند كه از آن جمله، مي‏توان به عامل خانواده، دوستان و همسالان، معلم و اراده اشاره نمود. در عين حال، اسلام عوامل ديگري را غير از آنچه روان‏شناسان گفته‏اند، مورد اهتمام قرار داده است. براي توضيح بيشتر، به اختصار، به ديدگاه اسلام اشاره مي‏گردد: در اسلام، خانواده از جايگاه ويژه‏اي برخوردار است و نقش برجسته‏اي برايش لحاظ شده. از اين‏رو، تأثير آن به عنوان يك عامل بيروني و محيطي، از دوره جنيني آغاز مي‏شود و به نحوي تا دوره بزرگ‏سالي ادامه دارد.

در دوره بارداري، اسلام ضمن توجه زياد به تأثير تغذيه و حالات رواني و عاطفي مادر بر جنين، تأثير معنوي مادر و نوع تغذيه وي در اين زمينه را نيز مورد اهتمام قرار داده است. براي نمونه، در روايات، از تأثير تغذيه مادر باردار با شير در خوش خلق شدن و با هوش شدن فرزند56 و از تأثير خوردن «به» بر زيبايي57 ياد شده است.

پس از تولّد، تأثير والدين به شكل ملموس‏تري ادامه مي‏يابد و به محض تولّد، والدين به اجراي برنامه‏ها و اقدامات گوناگوني تحت عنوان «سنّت‏هاي هنگام تولّد» اقدام مي‏كنند كه از جمله آنها مي‏توان به گفتن اذان و اقامه در گوش نوزاد،58 كام برداشتن كودك با تربت امام حسين عليه‏السلامو يا خرما،59 عقيقه نمودن،60 نام‏گذاري،61 وليمه دادن،62 تراشيدن موي سر و به ميزان آن طلا يا نقره صدقه دادن63 اشاره نمود. روشن است كه اين‏گونه اهتمام و ارزش‏گذاري به تولّد نوزاد و انجام اين نوع اقدامات، كه عمدتا جنبه اجتماعي دارند و مثبت شدن نگاه ديگران به نوزاد و نيز حفظ حرمت نوزاد را به دنبال دارند، تأثير شگرفي بر شخصيت كودك خواهند گذارد.

تأثير والدين پس از دوره نوزادي ادامه مي‏يابد و به ويژه در دوره «تميز»، كه كودك توانايي تشخيص خوبي از بدي را دارد، اين تأثير برجسته مي‏شود؛ چه اينكه والدين در اين دوره، بايد شرايط لازم را براي آموزش فرزندان و آگاهي آنها از خوبي‏ها و بدي‏ها فراهم آورند. پس از اين دوره نيز همچنان تأثير والدين ادامه دارد و در دوره جواني، در انتخاب همسر و شغل مناسب وي نيز ايفاي نقش مي‏كند.

شخصي از پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال كرد: حق فرزند من بر من چيست؟ حضرت فرمودند: اسم نيكو برايش انتخاب كني؛ خوب تربيتش كني؛ و او را در جايگاه مناسبي [شغل مناسبي ]قرار دهي.64

در زمينه تأثير همسالان و دوستان نيز اسلام توجه ويژه‏اي مبذول داشته است. از ديدگاه اسلام، دوست و همسال مي‏تواند تأثير مثبت يا منفي بر شخصيت دوست و همسال خود داشته باشد، به گونه‏اي كه وي را به آيين و روش خود درآورد. رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهفرمودند: انسان بر آيين و روش دوستش زندگي مي‏كند.65

در سخن ديگري، حضرت علي عليه‏السلام به نوع تأثير دوست ناصالح بر شخصيت انسان، كه تأثيري روان‏شناختي و ناخودآگاه است، اشاره مي‏كنند: با دوست بد همنشين نشو؛ چراكه طبع تو بدي را از طبع او به سرقت مي‏برد و تو خود نمي‏داني.66

درباره نقش مدرسه از ديدگاه اسلام نيز هرچند در صدر اسلام، مدرسه به شكل كنوني و با ساختار امروزي وجود نداشت، اما مراكزي از قبيل مساجد، كه هم محل عبادت و پرورش معنوي افراد بودند و هم محل آموزش افراد، جايگاه خاصي داشتند و در شكل‏گيري شخصيت افراد مؤثر بودند. قرآن در اين زمينه فرموده است: «فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ»(توبه: 108)؛ در آن (مسجد) كساني هستند كه دوست دارند پاكيزه گردند.

از ميان عناصر مربوط به مدرسه و نظام آموزشي، معلم بيش از ديگر عناصر مورد اهتمام واقع شده است، تا آنجا كه پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله خود را معلم بشر معرفي نمود: من معلم مبعوث شده‏ام.67 قرآن مجيد به دو كاركرد مهم پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهبه عنوان معلم انسان‏ها، يعني «تعليم» و «تربيت» افراد، كه تأثير شگرفي بر شكل‏گيري شخصيت آنها دارد، اشاره كرده است: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ» (جمعه: 2)؛ او پروردگاري است كه در ميان بي‏سوادان، پيامبري از خودشان مبعوث گردانيد تا آياتش را بر آنان بخواند و آنان را تزكيه كند و تعليم كتاب و حكمت دهد.

عامل اراده نيز جايگاه ويژه‏اي در اسلام دارد. خداوند در قرآن مي‏فرمايد: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرا وَ إِمَّا كَفُورا» (دهر: 3)؛ ما انسان را به راه (حق و باطل) رهنمون شديم، خواه سپاسگزار باشد و خواه ناسپاس.

بنابراين، خداوند توسط پيامبران عليهم‏السلامراه سعادت و نجات را به انسان نشان داده و اين خود انسان است كه در تعيين سرنوشت و شكل‏گيري شخصيت خود، مؤثر است و مي‏تواند نوع شخصيت خود را رقم بزند. در اسلام، «اراده» و «اختيار» به عنوان مهم‏ترين شروط تكليف شرعي به شماره آمده‏اند و بدون آن انسان مستحق عقوبت نمي‏گردد و تكاليف شرعي بر عهده او لازم نمي‏گردد. همچنين در اسلام، بر رفتار و عمل صالح بسيار تأكيد شده است و اعمال و رفتارهايي كه از اراده و اختيار انسان نشأت نگيرند تأثير چنداني بر شكل‏گيري شخصيت وي ندارند.

اما در خصوص عامل «ناهوشياري»، آيا چنين عاملي مورد تأييد اسلام است؟ به نظر مي‏رسد عامل ناهوشياري ـ آن‏گونه كه زيگموند فرويد ترسيم مي‏كند ـ نه تنها مورد تأييد اسلام نيست، بلكه مقبول عمده روان‏شناسان شخصيت نيز واقع نشده؛ چه اينكه فرويد آن‏گونه تأثيري براي عامل «ناهوشياري» قايل است كه اراده و اختيار را از انسان سلب مي‏كند و انسان را به عنوان موجودي منفعل و بي‏اراده، تسليم محض غرايز و آرزوهاي سركوب شده معرفي مي‏نمايد، ولي ـ همچنان‏كه پيش از اين اشاره شده ـ اسلام انسان را موجود فعّال و صاحب اراده و اختيار مي‏داند كه سرنوشت خود را رقم مي‏زند و پاسخگوي تمامي رفتارها و تصميم‏هاي خود است و مي‏تواند بر آرزوها و غرايز سركش خود تسلّط يابد و آنها را در جهت صحيح، كنترل و هدايت نمايد. بنابراين، اسلام چنين عاملي را، كه اراده و اختيار انسان را نفي مي‏كند، برنمي‏تابد و آن را رد مي‏نمايد.

آنچه تا اينجا بيان گرديد به نحوي نشان‏دهنده ديدگاه مشترك اسلام و روان‏شناسي شخصيت نسبت به عوامل ذكر شده بود، ولي آيا نوع نگاه اسلام و روان‏شناسي و نوع و ميزان تأثير عوامل از ديدگاه هر دو نيز يكسان است؟

آيا از ديدگاه اسلام، عوامل تأثيرگذار غيروراثتي محدود و منحصر به همين عوامل ظاهري و قابل تجربه هستند يا عوامل ديگري نيز در شكل‏گيري شخصيت انسان تأثيرگذارند؟ به نظر مي‏رسد پاسخ هر دو سؤال منفي است. اما در پاسخ به سؤال اول، بايد گفت: نوع نگاه اسلام به انسان با نگاه روان‏شناسي متفاوت است و از همين رو، هرچند برخي عوامل مشترك وجود دارند، اما ميزان و نوع تأثير آنها مي‏تواند متفاوت باشد. به دليل آنكه روان‏شناسي به انسان به عنوان موجودي زنده در كنار ساير موجودات زنده مي‏نگرد، به كمك روش تجربي خود، تنها آنچه را از انسان به تجربه و آزمايش درمي‏آيد مورد بحث قرار مي‏دهد. و به بعد معنوي و روحي انسان چندان اهتمام نمي‏ورزد و به تبع آن، نقشي براي تأثيرات معنوي و غيرمادي عوامل قايل نيست و همين مسئله عامل تمايز اسلام از روان‏شناسي است. از ديدگاه اسلام، انسان مركّب از جسم و روح است و جسم وسيله‏اي در خدمت روح است و از اين‏رو، تأثير عوامل منحصر به تأثير ظاهري و تجربي آنها نيست، بلكه ضمن تأييد اين نوع تأثيرات، معتقد به تأثيرات معنوي نيز هست.

اما در پاسخ به سؤال دوم بايد گفت: همچنان‏كه تأثيرات به تأثيرات ظاهري و تجربي منحصر نمي‏شوند عوامل مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت نيز منحصر به عوامل ظاهري قابل تجربه علمي نمي‏گردد و از همين رو، در اسلام از عوامل ديگري نيز سخن به ميان مي‏آيد كه از آن جمله، مي‏توان به عامل «ايمان و باور»، كه يك عامل دروني است، اشاره كرد. از ديدگاه اسلام، ايمان نقش مهمي در شكل‏گيري شخصيت انسان دارد. حضرت علي عليه‏السلام در اين زمينه فرمودند: [شخصيت ]انسان در گرو ايمان خود است.68

«ايمان» تأثيرهاي گوناگوني بر شكل‏گيري شخصيت انسان دارد كه از جمله آنها آرامش و امنيت دروني است. قرآن در اين زمينه فرموده است: «مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ و عَمِلَ صَالِحا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»(مائده: 69)؛ آنان كه به خداوند ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‏اند، نه ترسي بر آنان است و نه غمگين خواهند شد.

جمع‏بندي و نتيجه‏گيري

در اين نوشتار، مهم‏ترين عوامل غير وراثتي مؤثر بر شكل‏گيري شخصيت از ديدگاه نظريه‏پردازان شخصيت مورد بررسي قرار گرفت و اين عوامل به دو دسته دروني و بيروني تقسيم گرديدند. در بخش عوامل بيروني، سه مورد از مهم‏ترين عوامل ـ يعني خانواده، مدرسه، دوستان و همسالان ـ و در بخش عوامل دروني، دو مورد ـ يعني عامل ناهوشياري و اراده ـ توصيف گرديدند. سپس زمان تأثيرگذاري عمده و نيز ميزان تأثير و اهميت اين عوامل مورد بررسي قرار گرفتند. از مجموعه مباحث مطرح شده و در پاسخ به پرسش‏هاي مطرح شده در آغاز مقاله، مي‏توان گفت: سه عامل بيروني ـ خانواده، دوستان و همسالان و مدرسه ـ و نيز اراده به عنوان عامل دروني، در ميان عوامل غيروراثتي بيشترين تأثير را بر شكل‏گيري شخصيت فرد دارند و از ميان آنها، عامل خانواده در ميان عوامل بيروني و عامل اراده در ميان عوامل دروني نسبت به عوامل ديگر، بيشترين تأثير را دارا هستند. خانواده، هم به لحاظ پوشش دادن مقاطع گوناگون سنّي و هم به لحاظ گستره تأثير در ابعاد گوناگون و هم به لحاظ مدت زمان ارتباط فرد با آن و هم به لحاظ تأثير مستقيم آن در فرد و هم به لحاظ نقشي كه در تقويت و زمينه‏سازي براي تأثير ساير عوامل دارد، بيشترين نقش را در شكل‏گيري شخصيت فرد ايفا مي‏كند.

از سوي ديگر، در ميان عوامل دروني، عامل «اراده» نقش تعيين‏كننده‏اي دارد و مهم‏ترين عامل به شمار مي‏آيد. اما آيا ميان اراده و خانواده، مي‏توان يكي را بر ديگري مقدّم داشت؟ به نظر مي‏رسد قضاوت در اين زمينه، كمي مشكل باشد؛ چراكه از يك‏سو، خانواده همه ملاك‏هاي كيفي پيش‏گفته را داراست و مي‏تواند نقش مهمي در شكل‏گيري اراده فرد و زمينه‏سازي براي تحقق آن يا ايجاد محدويت براي شكوفايي و تجلّي آن داشته باشد، و از سوي ديگر، اراده قوي مي‏تواند بر تأثير ساير عوامل از جمله خانواده غلبه كند و يا مانع تأثير آنها گردد.

در پايان، نگاهي اجمالي به عوامل مؤثر در شكل‏گيري شخصيت از ديدگاه اسلام گرديد و ديدگاه اسلام با ديدگاه روان‏شناسي مورد مقايسه قرار گرفت و مشخص گرديد كه تعدادي از عوامل مطرح در روان‏شناسي شخصيت در اسلام نيز مورد توجه قرار گرفته‏اند كه از آن جمله، مي‏توان به عامل خانواده، دوستان و همسالان، معلم و اراده اشاره نمود. با اين حال، نوع تأثير اين عوامل از نگاه اسلام و روان‏شناسي مي‏تواند متفاوت باشد؛ چه اينكه روان‏شناسي تنها از آثار قابل تجربه و آزمايش اين عوامل سخن به ميان مي‏آورد و از آثار معنوي، كه احيانا قابل اثبات با روش تجربي نيستند بحث نمي‏كند؛ اما اسلام ضمن توجه به آثار تجربي و محسوس اين عوامل، از آثار معنوي و غير مادي آنها نيز سخن به ميان مي‏آورد و با توجه به جهان‏بيني خاص آن، اين نوع تأثيرات تعيين‏كننده‏تر از ساير تأثيرات در شكل‏گيري شخصيت هستند. علاوه بر اين، از ديدگاه اسلام، عوامل تأثيرگذار نيز منحصر به عوامل قابل اثبات به روش تجربي نيستند و شامل عوامل معنوي نيز مي‏گردند و از جمله آنها مي‏توان به عامل «ايمان و باور» اشاره نمود كه يك عامل معنوي و دروني است.


1ـ يوسف كريمى، روان‏شناسى شخصيت، تهران، مؤسسه نشر ويرايش، 1378، ص 234.

2ـ سعيد شاملو، مكتب‏ها و نظريه‏ها در روان‏شناسى شخصيت، تهران، رشد، 1374، ص 11.

3ـ روپ، ربرتو مايلى، ساخت، پديدآيى و تحوّل شخصيت، ترجمه محمود منصور، تهران، دانشگاه تهران، 1380، ص 15.

4ـ سعيد شاملو، پيشين، ص 13.

5ـ يوسف كريمى، پيشين، ص 41.

6ـ جان پروين و اى. لارنس، شخصيت نظريه و پژوهش، ترجمه محمّدجعفر جوادى و پروين كديور، تهران، ويرايش هشتم، 1381، ص 15.

7ـ دوان شولتز، نظريه‏هاى شخصيت، ترجمه يحيى سيدمحمّدى، ويرايش سوم، تهران، مؤسسه نشر ويرايش، 1384، ص 119.

8ـ همان، ص 170.

9ـ همان، ص 198.

10ـ همان، 460.

11ـ همان.

12ـ ر. ك. همان، ص 245 و 247.

13ـ ر.ك. همان، ص 373.

14ـ ر.ك. همان، ص 522ـ523.

15ـ همان، ص 245.

16ـ همان، ص 288.

17ـ همان، ص 373.

18ـ پاول هنرى ماسن و همكاران، رشد و شخصيت كودك، ترجمه مهشيد ياسايى، تهران، نشر مركز، 1368، ص 458.

19ـ دوان شولتز، پيشين، ص 331.

20ـ همان، ص 146.

21ـ همان، ص 469.

22ـ همان، ص 328.

23ـ پاول هنرى ماسن و همكاران، پيشين، ص 507.

24ـ همان، ص 508.

25ـ جان پروين و اى. لارنس، پيشين، ص 11.

26ـ همان، ص 502ـ503.

27ـ دوان شولتز، پيشين، ص 137.

28ـ همان، ص 249.

29ـ پير بادن، روان‏شناسى شخصيت، ترجمه محمود ايروانى، تهران، آفرينش، 1374، ص 85.

3030و31ـ مهدى نورى، رشد و تكامل شخصيت، كرج، دانشگاه آزاد اسلامى، 1368، ص 41.

31

32ـ يوسف كريمى، پيشين، ص 46.

33ـ دوان شولتز، پيشين، ص 247.

34ـ همان، ص 470.

35ـ همان، ص 470.

36ـ همان، ص 558.

37ـ همان، ص 59.

38ـ م منصور و پ. دادستان، ديدگاه پياژه در گستره تحوّل روانى، تهران، بعثت، 1374، ص 123.

39ـ همان.

40ـ دوان شولتز، پيشين، ص 113.

41ـ همان، ص 114.

42ـ جان پروين و اى. لارنس، پيشين، ص 100.

43ـ دوان شولتز، پيشين، ص 113ـ114.

44ـ همان، ص 144.

45ـ همان، ص 149.

46ـ همان، ص 205.

47ـ همان، ص 227.

48ـ همان، ص 252.

49ـ همان، ص 346.

50ـ همان، ص 355.

51ـ همان، ص 407.

52ـ همان، ص 77.

53ـ همان، ص 248.

54ـ ر.ك. همان، ص 249.

55ـ پير بادن، پيشين، ص 88.

56ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل‏الشيعه، تهران، اسلاميه، 1384ق، ج 15، ص 136.

57ـ همان، ص 133.

58ـ همان، ص 136.

59ـ همان، ص 138.

60ـ همان، ص 149.

61ـ همان، ص 122ـ128.

62ـ همان، ص 133.

63ـ همان، ص 149.

64ـ محمّد طوسى، تهذيب‏الاحكام، تصحيح و تعليق على‏اكبر غفّارى، تهران، صدوق، 1418، ج 8، ص 186.

65ـ محمّدبن يعقوب كلينى، الكافى، تهران، مكتبه‏الصدوق، 1381ق، ج 2، ص 375.

66ـ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، قم، منشورات مكتبة آيه‏اللّه المرعشى النجفى، 1404، ج 20، ص 272.

67ـ حسام‏الدين هندى، كنزالعمّال، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1409، ج 1، ص 169.

68ـ محمّد خوانسارى، شرح غررالحكم و دررالكلم، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ج 1، ص 62.