معنا درمانگري فرانكل در نگاه تحليلي و نقد

معنا درمانگري فرانكلدر نگاه تحليلي و نقد

مجتبي حيدري
(دانش‏آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد روان‏شناسي باليني)

چكيده

«معنا درمانگري» يك مكتب روان درمانگري است كه توسط عصب‏شناس و روان‏پزشك اهل وين، ويكتور اميل فرانكل، بنيان گذاشته شد. فرانكل، كه يك روان‏شناس وجودگراست، به منظور كامل كردن دو بعد تن و روان، بعد روحاني را به آن دو بعد افزود. از خلال اين بعد است كه قابليت انساني براي فاصله‏گيري از خود و از خود فراروندگي تحقق مي‏يابد. معناجويي يك كوشش اساسي انسان است كه به رضايت دروني مي‏انجامد. در واقع، اين مشوّق نيرومند است كه انسان را در كنار آمدن با ـ حتي ـ سخت‏ترين شرايط ياري مي‏دهد. اگر معناجويي تحريف گردد يا ارضا نشود ممكن است به ناكامي وجودي يا حتي روان‏آزردگي معنازاد (نوژنيك) بينجامد. معنا مي‏تواند از راه‏هاي گوناگون، يعني از طريق ارزش‏هاي خلّاق، ارزش‏هاي تجربي، و ارزش‏هاي نگرشي تحقق يابد. (ارزش‏هاي نوع اخير در هنگام مواجهه با رنج‏هاي پايدار مطرح مي‏شوند.) سرانجام، رضايت حتي ممكن است در رنج كشيدن انسان يافت شود. از چشم‏انداز انسان‏شناختي، روش‏هاي درمانگري جديدي مانند قصد متضاد، عدم توجه، سازگاري نگرشي و آموزش حسّاس شدن براي معنا ارائه مي‏شوند. مهم‏ترين ايراد بر نظريه فرانكل، داشتن نگاه زميني و اين‏جهاني به انسان و غفلت از حيثيت واقعي وجود انسان يعني روح، مقتضيات و نيازهاي آن است.

كليدواژه‏ها: معنا درمانگري، روان‏شناسي وجودي، ناكامي وجودي، روان‏آزردگي معنازاد.

مقدّمه

فرانكل (Frankl V.E.) يكي از شاخص‏ترين روان‏شناسان وجودي شناخته مي‏شود و ديدگاه «معنا درمانگري»1 وي در قالب مكتب «روان‏شناسيوجودي»2 قابل بررسي است. از اين‏رو، پيش ازپرداختن به نظريه فرانكل، معرفي اجمالي مكتب «روان‏شناسي وجودي» مناسب به نظر مي‏رسد:

روان‏شناسي وجودي

واژه «existential» (وجودي) برگرفته از واژه لاتين «ex sistere» و در لغت، به معناي پديدار شدن يا آشكار بودن است. روان‏شناسان وجودي با تأكيد بر آن، به دنبال شناخت انسان نه به عنوان يك موجود ثابت و ايستا، بلكه به عنوان موجودي همواره در حال شدن و پديد آمدن هستند.

  فلسفه «وجودي»،3 كه زيربناي روان‏شناسيوجودي است، در اواسط قرن نوزدهم با فيلسوف و نظريه‏پرداز دانماركي سورن كي‏ير كگارد (KierKegaard Soren) آغاز شد. وي بر اين عقيده بود كه تنها از طريق «وجود» مي‏توان به كشف دانش نايل آمد و وجود قابليت تحويل ديگري را ندارد. كي‏يركگارد معتقد بود: واقعيت را نمي‏توان در عالمِ انتزاع يافت، بلكه فقط بايد در «وجود» به دنبال آن بود. در مقابل اين سخنِ رنه دكارت (Descart Rene)، كه «من فكر مي‏كنم، پس هستم»، كي‏يركگارد اظهار داشت: «من وجود دارم، پس فكر مي‏كنم.» پس وجود مقدّم بر ماهيت است.4

  به طور كلي، وجودگرايي نهضتي بود كه تلاش مي‏كرد به طور جدّي با مسائلي كه در فلسفه از آنها غفلت شده است، برخورد كند. فلسفه سنّتي غربي تقريبا تنها بر

مسائل مابعدالطبيعه «بودن»، جوهر وجود، و بر جهان

عيني خارجي تمركز داشت و با مسائل پراهميتي همچون معناي زندگي، رنج و مرگ و مسائل انساني مهم ديگر، به طور جدّي برخورد نكرده، از كنار آنها گذشته بود و انسان با تجارب روزمرّه و مسائل خاص فردي‏اش و تمام مسائل اساسي وجود، در تحقيقات فلسفي به كناري نهاده شده بود. فلسفه وجودي در مقابل اين نقص قيام كرد و توجه را بر انسان و مسائل مربوط به وي به عنوان موجودي كه در ارتباط با محيط خويش زندگي مي‏كند، متمركز كرد و بر ارتباط انسان با جهان و با ديگران عنايت خاصي مبذول داشت.5 مضاميني همچون انسان و اصالت وجود او، آزادي، اختيار، مسئوليت، غربت، يأس، تناهي، مرگ و بحران‏هاي انسان در دنياي مدرن و... از واژه‏ها و مفاهيم پرتكرار در آثار اين فيلسوفان است.6

  با اندكي تسامح مي‏توان برخي مضامين و عناصر خانواده مشترك فلسفه وجودي را به قرار ذيل برشمرد:

  1. نقطه عزيمت و محور كاوش‏هاي فلسفي در اين تفكر، «وجود انسان» است. بر خلاف بيشتر فلسفه‏هاي سنّتي كه عمده اهتمامشان بر هستي است، اين فلسفه همه مسائل و مباحث و حتي مسائل كلامي و ديني را حول محور انسان مطالعه مي‏كند. نكته كليدي درباره اين فلسفه اين است كه اساسا واژه «Existence» (= وجود) در اين فلسفه به معناي وجود انسان به كار مي‏رود و براي اشاره به «وجود» به طور مطلق از واژه  Beingاستفاده مي‏شود. يكي از ويژگي‏هاي اگزيستانس (انسان) اين است كه بر خلاف حيوان و گياه، همواره رو به تعالي و پويايي و برون جهنده است. اگزيستانسياليست‏هاي خداپرست، وجود آدمي را در تعالي به سوي خدا مي‏جويند و چهره‏هاي الحادي اين مكتب، وجود او را در تعالي، يا به تعبير بهتر، در برون جستتن به سوي نيستي.

  اين انسان هيچ ماهيت عام و كليتي ندارد و بر خلاف اشياي ديگر، هر فرد انساني ماهيتي مختص به خود دارد. پس تعريف فيلسوفان گذشته از انسان به «حيوان ناطق»، يك سعي ساده‏انديشانه بيشتر نبوده است. تعريف هر فرد انساني در انتخاب‏ها و اختيارهاي او نهفته است.

  ويژگي ديگر وجود (وجود انسان)، اصالت داشتن آن است. وجود اصيل، وجودي است كه عوامل و اجبارهاي بيروني نتوانند خودشان را بر او تحميل كنند. اما انسان موجودي است كه مي‏تواند بين اصيل ماندن و از دست دادن اصالت خود دست به انتخاب بزند.

  2. فيلسوف وجودي به شدت از عقل‏گرايي محض7پرهيز مي‏كند. انسان به عقيده او تنها خرد ناب نيست، بلكه موجودي است كه احساس، اراده و غريزه دارد و فلسفيدن او نه فقط از عقل، بلكه از تمامت وجودش آبشخور مي‏گيرد. اگزيستانسياليست‏ها ـ به رغم تاريخ تفكر فلسفي ـ از استدلال‏ورزي‏هاي انتزاعي و كلي و مباحث منطقي و معرفت‏شناختي روي مي‏گردانند و حركت فلسفي خود را از واقعيت‏هاي خارجي و مواجهه مستقيم با اين واقعيت‏ها عبور مي‏دهند. از همين‏روست كه زيست عاطفي انسان، مورد اهتمام و التفات فراوان اين فلسفه است. انسان به همان ميزان كه فاعل شناخت است، مبدأ كنش و مركز احساس نيز هست. احساسات باطني نيز همانند حواس ظاهري و عقل مي‏توانند از واقعيت‏هاي خارجي و عيني‏اي حكايت كنند كه بر ما تأثيري وارد كرده‏اند.

  3. به طور كلي، اين فيلسوفان به سلطه‏اي كه مباحث معرفت‏شناسي بر فلسفه جديد انداخته است، وقعي نمي‏گذارند. در واقع، بيشتر فلسفه‏هاي وجودي، شورشي عليه فلسفه سوبژكتيويسم8 محسوب مي‏شوند. بهعبارتي، سنّت نافذي كه در دوران جديد دكارت و كانت پي ريخته شد، و مبناي آن بر تفكيك ميان اذهان و اعيان ـ يا فاعل شناسا و موضوع شناسايي ـ است، مورد هجمه بسياري از اين فيلسوفان است.

  4. معمولاً سلوك فلسفي اين متفكران به روشي فردگرايانه است. ترويج فردگرايي در اين فلسفه، در واقع گريزگاهي است براي آزادي و رهايي از تحميل‏هاي طاقت‏كوب اجتماع و معيارهاي سخت و صلبي كه در دوران مدرن ـ به رغم شعار آزادي ـ آزادي‏هاي فرد را تهديد كرده‏اند. به عقيده اين فيلسوفان، جامعه آراي خود را بر انسان تحميل مي‏كند و وجود اصيل او را در اين همرنگي با جماعت در معرض زوال قرار مي‏دهد و بعكس، آزادي و خلّاقيت و كنش ـ كه مترادف با وجود داشتن‏وعين‏ارزش‏است ـ تنهاراه‏رسيدن به تعالي است.9

  روان‏شناسي «وجودي»، كه ريشه در نهضت فلسفي «وجودگرايي» دارد، در مقابل رويكردهايي قرار دارد كه نگاهي كاهش‏گرايانه به انسان دارند. روان‏شناسي علمي درمان‏جويان را يك سلسله اشيا تلقّي مي‏كند، نه انسان. روان‏شناسي وجودي اين جدايي ذهن ـ عين را رد مي‏كند و به جاي پرداختن به ماهيت انسان ـ امر انتزاعي‏اي كه محور روان‏شناسي علمي سنّتي گشته است ـ بر وجود انسان تمركز مي‏كند. از نگاه روان‏شناسي وجودي، ماهيت انسان همان وجود اوست.10

  در سال 1963، جيمز بوگنتال (james Bugenthal)، رئيس(وقت)انجمن آمريكايي روان‏شناسي انسانگرا،11پنج نكته اساسي ديدگاه وجودي را اين‏گونه خلاصه كرد:

  1. افراد چيزي غير از مجموع اعضايشان هستند و نمي‏توان آنها را از طريق مطالعه علمي پاره كاركردها شناخت.
  2. وجود انسان‏ها در يك موقعيت انساني نمايان مي‏شود و نمي‏توان افراد را از طريق پاره كاركردهايي كه تجربه بين شخصي را ناديده مي‏گيرند، شناخت.
  3. انسان‏ها موجودات آگاهي هستند و نمي‏توان آنها را از طريق روان‏شناسي، كه خودآگاهي مداوم و داراي لايه‏هاي متعدد را قبول ندارد، شناخت.
  4. انسان‏ها داراي اختيار هستند و تماشاگرانِ صرف وجود نيستند.
  5. انسان‏ها از روي قصد و عمد عمل مي‏كنند و داراي هدف، ارزش و معنا هستند.12

نگاهي به زندگي فرانكل

ويكتور اميل فرانكل (1905ـ 1997) عصب‏شناس و روان‏پزشك اهل وين (اتريش)، در سال 1905 به دنيا آمد و در همان شهر، تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته پزشكي و فلسفه تا اخذ دكترا ادامه داد. او از سال 1942 تا 1945، به جرم يهودي‏بودن، در اردوگاه‏هاي كار اجباري «آشويتس» و «داخائو»، كه آلمان‏ها در طول جنگ جهاني دوم بنا كرده بودند، به سر برد و شديدترين سختي‏ها و فشارهاي جسمي و روحي را تحمّل كرد و آن‏گاه كه از اردوگاه رهايي يافت، دريافت كه همه اعضاي خانواده‏اش توسط نازي‏ها از ميان رفته‏اند.

  از جمله مشاغلي كه فرانكل بر عهده داشته است، مي‏توان به موارد ذيل اشاره كرد: رياست بخش نورولوژي (بيماري‏هاي اعصاب) بيمارستان «پلي‏كلينيك وين»، رياست شاخه روان‏درماني جامعه پزشكي اتريش، و استادي روان پزشكي و بيماري‏هاي اعصاب دانشگاه وين.13

  فرانكل مؤسّس مكتب سوم وين و پايه‏گذار «معنا درمانگري» و از پيش‏گامان روان‏شناسي وجودگراست. وي كتاب‏هاي متعددي به رشته تحرير درآورده است كه از آن ميان، مي‏توان به اين كتاب‏ها اشاره كرد: انسان در جست‏وجوي معنا؛14 پزشك و روح: از رواندرمانگري تا معنا درمانگري؛15 معناجويي: مباني وكاربردهاي معنا درمانگري؛16 و انسان رنج‏ديده: مبانيانسان‏شناختي روان درمانگري.17

  فرانكل در زمان دانشجويي، روان تحليلگري فرويد را مطالعه كرده بود و بعدها به عضويت حلقه آلفرد آدلر (Alfred Adler)، بنيانگذار روان‏شناسي «فردنگر» درآمد. فرانكل دستاوردهاي بنيادين آن دو را ارج مي‏نهاد، اما بر اين اعتقاد بود كه نظريه‏هاي آنان با برخي از ابعاد انسان سر و كار دارد و نه با انسان به عنوان يك كل يكپارچه كه شامل‏بعدروحاني18به‏عنوان‏بعداصلي‏وجودانسان است. اين‏كار در عمل،ممكن‏است‏به‏درمان نامناسب بيمار، كه از خلال يك ديدگاه كاهش‏گرايانه، به امور روان‏پويشي و نيروهاي زيستي تقليل يافته است بينجامد.

  فرانكل از طريق توجه به بعد روحاني، درصدد انساني كردن مجدّد رشته پزشكي و روان درمانگري بود. در درون بعد روحاني، پديده‏هايي رخ مي‏دهند كه براي بهبودي بيمار، از اهميت بسزايي برخوردارند. درمانگر موظّف است بيمار را در درك آزادي شخصي ـ نه جبري‏نگري ـ ياري دهد و از اين طريق، شخص را از مسئوليت خود در شكل‏دهي به مسير زندگي‏اش، آگاه كند. سؤال‏هاي مربوط به معنا و ارزش‏ها از خلال اين جنبه وجود انسان، مطرح مي‏شوند.

ابعاد وجود انسان در نگاه فرانكل

فرانكل برخلاف ديگر صاحب‏نظران و روان‏شناسان، كه وجود انسان را متشكّل از دو بعد جسماني و رواني مي‏دانند، اعتقاد داشت: لازم است به اين دو بعد، بعد سومي را نيز اضافه كرد و آن بعد روحاني وجود انسان است.

  علي‏رغم غفلت روان‏شناساني از قبيل فرويد (S. Freud)، يونگ (K. Yung) و آدلر از بعد «روحاني»، اين بعد مهم‏ترين بخش وجود انسان را تشكيل مي‏دهد و لازم است با نگاه ويژه‏اي به آن نگريست و نيازها و خواسته‏هاي آن را مدّ نظر قرار داد.

  بعد روحاني موضوع اصلي رويكرد معنا درمانگري است. در حالي كه انسان در مورد ابعاد جسماني و رواني‏اش، منفعل است، از طريق بعد روحاني، مي‏تواند بر آن دو غلبه كند و به همين دليل است كه مي‏تواند فعّالانه مداخله نمايد و تغيير و شكل‏گيري را مي‏پذيرد.

  معنا درمانگري به بيمار نشان مي‏هد كه هنوز توانايي‏هاي ناشناخته‏اي دارد كه مي‏تواند براي بهبودي و رشد شخصي‏اش، به كار گيرد. مسئله كنار گذاشتن جنبه‏هاي جسماني و رواني نيست، بلكه مسئله اين است كه انسان بايد از آن ابعاد فراتر رود و به چشم‏انداز ديگري، كه از آن به گونه متفاوتي به خود بنگرد، دست يابد. به همين دليل، فرانكل خود، معنا درمانگري را «اوج روان‏شناسي»1920 ناميد. بعد روحاني فراتر از ابعادديگر انساني و سازنده شخصيت اوست.21 اما همان‏گونه كه كودك نسبت به «من» خود، آگاه مي‏شود، انسان رشد يافته نيز بايد نسبت به بعد روحاني‏اش آگاه گردد. در اين فرايند، او همچنين درخواهد يافت كه از توانايي مشاهده، تصميم‏گيري و عمل برخوردار است. به طور كلي، همه پديده‏هاي انساني كه در دنياي حيوانات يافت نمي‏شوند، از خلال بعد روحاني مطرح مي‏شوند.22

آزادي و مسئوليت انسان در نگاه فرانكل

فرانكل همانند ساير وجودگرايان، به شدت طرفدار آزادي و اختيار انسان بود و اعتقاد داشت در اين نظريه، كه «انسان چيزي نيست مگر حاصل عوامل زيستي، رواني، و اجتماعي، و يا انسان محصول توارث و محيط است»، خطري عظيم نهفته است. از ديد فرانكل، چنين نظريه‏اي انسان را دستگاهي خودكار معرفي مي‏كند و به ماهيت واقعي او توجهي ندارد. ميدان آزادي انسان محدود است و آزادي او در انتخاب شرايط و عوامل نيست، بلكه او از اين آزادي و اختيار برخوردار است كه در برخورد با شرايط، چه واكنش و برخوردي داشته باشد.23

  فرانكل، نظريه روان تحليلگري را به دليل تأكيد بيش از حد بر غريزه جنسي، نادرست و سزاوار ملامت مي‏داند؛ اما به نظر او آنچه نادرست‏تر و خطرناك‏تر است، جانب‏داري از جبر مطلق و ناديده گرفتن آزادي و قدرت انسان در مواجهه با شرايط و حوادث زندگي است. انسان موجودي محدود نيست كه رفتارش در قالب شرايط قابل پيش‏بيني باشد، بلكه او در هر لحظه تصميم مي‏گيرد كه تسليم شرايط بشود و يا ايستادگي كند.

  بر مبناي همين اصول است كه هر انساني اين آزادي را دارد كه در هر لحظه تغيير كند و بنابراين، شخصيت هر فرد اساسا غير قابل پيش‏بيني باقي مانده است. هر پيش‏بيني بر شرايط زيستي، رواني و اجتماعي مبتني است، ولي يكي از ابعاد و ويژگي‏هاي وجودي انسان توانايي او براي غلبه بر اين شرايط و فراتر از آنهاست. بر اين اساس، انسان در نهايت، به «از خود فراروندگي» تحقق مي‏بخشد؛ زيرا انسان اصولاً موجودي «از خود فرارونده» است.24

  نتيجه مستقيم صاحب اراده و قدرت انتخاب بودن، مسئول بودن است. در واقع، مسئول بودن، روي ديگر مختار بودن و آزاد بودن است.

آزادي تمام سخن و واپسين كلام نيست، بلكه تنها نيمي از كل حقيقت و جنبه منفي آن است. نيمه ديگر و بعد مثبت آن، مسئوليت‏پذيري است. اگر آزادي با مسئوليت پذيري همراه نشود، ممكن است در معرض سقوط و انحطاط تا حدّ خودكامگي و استبداد محض پيش رود. با چنين نگرشي، نه انكار جنبه‏هاي جبري و مكانيكي رفتار بشر لازم مي‏آيد و نه سلب اختيار و آزادي او در واقعيت به منظور فائق آمدن بر او ضرورت مي‏يابد.25

  پس انسان بودن به معناي مسئول بودن است، به طور وجودي مسئول بودن، مسئول بودن هر كس براي بودن خودش.26 مسئول بودن، كه حقيقت وجود انسان را تفسير مي‏كند، با خود مكلّف بودن را به همراه مي‏آورد. هر يك از ما داراي وظيفه و رسالتي ويژه در زندگي است كه مي‏بايست بدان تحقق بخشد. او در انجام اين وظيفه و رسالت، جانشيني ندارد و زندگي قابل برگشت نيست.27

  به بيان ديگر، انسان در انجام اين رسالت و وظيفه‏اي كه بر دوشش نهاده شده، وحيد و يگانه است. هيچ كس نمي‏تواند كار او را انجام دهد و از اين‏رو، هيچ‏كس جاي او را پر نمي‏كند.

  اگر ما مسئوليم جا دارد بپرسيم چه كسي از ما سؤال مي‏كند؟ و ما پاسخگوي كه بايد باشيم؟ فرانكل پاسخ مي‏دهد: اين خود زندگي است كه اين سؤال را به انسان عرضه مي‏كند... [اساسا ]انسان آن كس نيست كه مي‏پرسد...، بلكه كسي است كه اين سؤال از او مي‏شود... انسان مي‏بايد با پاسخ دادن به زندگي، جوابي براي زندگي بيابد. او با مسئول بودنش، بايد پاسخ دهد.28 انسان بودن به معناي جواب دادن به اين نداست. اما چه كسي ندا درمي‏هد؟ به چه كسي بشر لبيك مي‏گويد يا بايد بگويد؟ اين سؤالات را نمي‏توان با معنا ـ درمانگري جواب داد. اين خود فرد است كه بايد به اين سؤالات جواب بدهد. پاسخ دادن ضروري است، خواه در امتداد خطوط خداپرستي يا بي‏خدايي.29 بر عهده خود فرد است كه تصميم بگيرد در برابر چه كسي و چه چيزي تا چه حد مسئول است و در برابر وظيفه‏اي كه زندگي بر عهده او نهاده پاسخگوي كيست؟ پاسخگوي جامعه يا وجدان خويش؟ بيشتر مردم خود را مسئول و پاسخگوي خداوند مي‏دانند و بر اين باورند كه اين خداوند است كه اين مسئوليت را برايشان تعيين كرده است.30

پديده‏هاي روحاني مؤثر بر سلامت آدمي

دو تا از پديده‏هاي روحاني در معنا درمانگري و سلامت انسان از اهميت ويژه برخوردارند و ويكتور فرانكل بارها به آنها پرداخته است: توانايي از خود فاصله‏گيري31 و ازخود فراروندگي.32 قابليت «از خود فاصله‏گيري» بهشخص اجازه مي‏دهد تا در مقابل يك موقعيت يا در مقابل خود ايستادگي كند. فرانكل مي‏نويسد:

به واسطه اين قابليت، انسان قادر است خود را نه تنها از يك موقعيت، بلكه از خود نيز جدا كند. او مي‏تواند ديدگاه خود را حتي نسبت به خود برگزيند. با اين كار، او در واقع، در قبال شرايط و تعيين‏كننده‏هاي جسمي و رواني موضع‏گيري مي‏كند. از اين زاويه، مشخص مي‏شود كه انسان در شكل‏دهي شخصيت خود، آزاد و مسئول هر كاري است كه درباره خود مي‏كند. نكته مهم، نه ويژگي‏هاي شخصيتي يا سائق‏ها و غرايز ـ في نفسه ـ بلكه موضع ما در قبال آنهاست. توانايي ما در اين موضع‏گيري آن چيزي است كه ما را انسان مي‏كند.33

  تنها از طريق پديده روحاني «از خود فاصله‏گيري» است كه انسان مي‏تواند به نحو مؤثري بر اضطراب‏ها، وسواس‏ها، تجارب آسيب‏زا و حوادث مقدّر غلبه كند و از خود انساني سالم بسازد.

  توانايي روحاني ديگر، كه فرانكل آن را يك ويژگي اساسي وجود انسان قلمداد مي‏كند، «از خود فراروندگي» است. فرانكل در توضيح اين توانايي مي‏نويسد:

با طرح «از خود فراروندگي»، اين واقعيت انسان‏شناختي بنيادين را متذكر مي‏شوم كه انسان بودن يعني: حركت مداوم به سوي فراتر از خود؛ به سوي چيزي كه دقيقا همان خود كنوني نيست، به سوي چيزي يا كسي، به سمت يك معنا كه احتمالاً توسط يك فرد تحقق مي‏يابد، يا به سوي يك فرد همنوع كه در خارج با او مواجه مي‏شويم. تنها به ميزاني كه فرد خود را به شيوه‏اي از اين دست تعالي مي‏بخشد، استعدادهاي خود را در وصول به يك‏هدف يادوست‏داشتن‏ديگري‏به‏فعليت‏مي‏رساند.34

  در راه دست‏يابي به از خود فراروندگي، فرد در جهت كامل كردن قابليت انساني‏اش، با خود دست و پنجه نرم كرده، از هر خودمحوري روان آزرده‏واري اجتناب مي‏نمايد. اين امر در سلامت روان‏شناختي او از اهميت بسياري برخوردار است.

معناجويي؛ رمز سلامت انسان

نيروهاي انگيزشي گوناگوني از قبيل شهوت‏طلبي (فرويد) يا قدرت‏طلبي (آدلر) در انسان‏ها وجود دارند.

اما چيز ديگري نيز هست كه در انسان ريشه‏دارتر مي‏باشد؛ چيزي كه من آن را «معناجويي» مي‏نامم. «معناجويي» عبارت از تلاش انسان جهت دست‏يابي به بهترين معناي ممكن براي وجود اوست.35

  تلاش انسان جهت يافتن يك معنا براي زندگي خود، يك نيروي اصيل در زندگي اوست، نه يك «توجيه ثانوي» براي سائق‏هاي غريزي‏اش. اين معنا منحصر به فرد و ويژه خود اوست و از اين‏رو، تنها اوست كه بايد و مي‏تواند به آن فعليت بخشد و تنها با دست‏يابي به يك معناست كه معناجويي او ارضا خواهد شد.36

  به عقيده فرانكل، معناي زندگي امري شخصي است، نه عام. بدين‏روي، هر انساني بايد خود به دنبال يافتن معناي زندگي خود باشد و به دليل همين شخصي بودن معناي زندگي است كه پرسش‏هاي مربوط به آن را نمي‏توان با عبارت كلي و مبهم پاسخ گفت، بلكه هر كس داراي وظيفه و رسالتي ويژه در زندگي است كه تنها خود او مي‏تواند آن را تحقق بخشد.37

  در مقابل، اگر معناجويي يك هدف اصيل در زندگي است ـ هدفي كه سبب احساس رضايت و خرسندي مي‏شود ـ در اين صورت، ناكامي در معناجويي، چيز كم اهميتي نخواهد بود. اگر يك موضوع مربوط به معنا، كه مناسب موقعيت شخص باشد يافت نشود و وي به دليل فقدان اين معنا در رنج باشد، اين وضعيت به «ناكامي وجودي»38 خواهد انجاميد. «ناكامي وجودي» به خوديخود، ماهيت مرضي ندارد، اما پديده كاملاً شايعي است كه انسان‏ها با آن مواجهند. انسان‏ها به صورت طبيعي، براي غلبه بر اين پوچي دروني، برانگيخته مي‏شوند.

  اما اين احساس بي‏معنايي در خلال يك ناكامي وجودي، ممكن است به يك خلأ دروني تبديل شود. فعاليت‏هاي زندگي انسان در صورتي فلج مي‏شوند كه «پويايي معنايي»39 يعني تنش سالم و برانگيزاننده بينوضع موجود و معنايي كه هنوز ارضا نشده، از بين برود و با وقوع اين امر، ساختار انگيزشي نيز مختل مي‏شود. در اين حالت، پيوند موجود بين شخص و معنا شكسته شده و فرد ديگر در يك مسير تعالي‏دهنده زندگي حركت نمي‏كند، بلكه بعكس، بر خود متمركز است. موضوع توجه اكنون احساس خلأ و پوچي دروني است كه او را رنج داده، به سوي احساس عميق ناخشنودي سوق مي‏دهد. علاوه بر اين، وضعيت مزبور به وخامت عمومي وضعيت هيجاني و كاركرد دستگاه عصبي خواهد انجاميد و اين خود به حالت افسردگي منجر مي‏گردد.40

  بدين‏سان، به نقطه‏اي مي‏رسيم كه از آن به «روان‏آزردگي معنازاد»41 (نوژنيك) تعبير مي‏شود. دراين حالت، ناكامي وجودي به صورت مرضي درآمده است.

روان ‏آزردگي معنازاد

ريشه‏هاي روان‏آزردگي علاوه بر روان، مي‏تواند در فراتر از آن، يعني بعد روحاني قرار داشته باشد. فرانكل «روان‏آزردگي معنازاد» را اين‏گونه تعريف مي‏كند:

در مواردي كه يك مشكل عقلي، يك تعارض اخلاقي، يا يك بحران وجودي ريشه روان‏آزردگي باشد، ما از آن به «روان‏آزردگي معنازاد» (نوژنيك) تعبير مي‏كنيم.42

  اين امور قريب بيست درصد از تمام روان‏آزردگي‏ها را موجب مي‏شوند.43 اگر ناكامي وجودي با يك هيجان‏پذيري يا ضعف بدني تركيب شود، حالت مرضي به خود مي‏گيرد و از آن به «روان‏آزردگي معنازاد» تعبير مي‏كنند. براي مثال، افسردگي مي‏تواند علت زيست‏شناختي داشته باشد كه به آن «افسردگي درون‏زاد»44 مي‏گويند. در اين مورد، معنا درمانگرينمي‏تواند گزينه درمانگري باشد. اما اگر افسردگي ريشه در مسائل حل نشده درون سطح روحي داشته باشد در اين صورت، مداخله درماني بايد يك مداخله معنا درمان‏گرانه باشد. البته اين سخن روان درمانگري و معنا درمانگري همزمان را نفي نمي‏كند.

  «روان‏آزردگي معنازاد» حتي ممكن است به مشكلات جسمي بينجامد و درمانگر بايد با شناخت ريشه اصلي بيماري جسمي، به درمان بيمار اقدام كند. براي مثال، علت مشكلات معده و بي‏خوابي روان‏آزرده‏وار يك بيمار، يك دو راهي ارزشي، يك مسئله مربوط به وجدان، و به تعبير ديگر، يك مشكل روحي است. بيمار از شغل خود راضي نيست و احساس مي‏كند ديگر نمي‏تواند با آن كنار بيايد. از سوي ديگر، به دليل آنكه بايد هزينه خانواده‏اش را تأمين كند، مجبور است به اين شغل ادامه دهد. او نياز به ادامه اين شغل را درك مي‏كند، اما قادر نيست معنايي بيابد كه او را به ادامه آن متقاعد كند. از اين‏رو، به تنش‏هاي دروني و به دنبال آن، به مشكلات معده و بي‏خوابي مبتلا مي‏شود.

  در اينجا، وظيفه درمانگر آن است كه تعارض ارزش‏ها و نيز دلايل گوناگوني را له يا عليه تغيير شغل آشكار كند. اين امر بيمار را در كشف دلايل جديد ديگر و بررسي و ارزيابي آنها توانا مي‏سازد. او اكنون قادر خواهد بود با نگاهي جديد، كه آرامش و سلامت بيشتري را به دنبال دارد، به شغل خود ادامه دهد.45

راه‏هاي معنا بخشيدن به زندگي

از ديدگاه فرانكل، تحقق معنا در زندگي از سه راه امكان‏پذير است:

  1. انجام كاري ارزشمند؛ مانند كار كردن در يك شغل، ساختن يك خانه، نوشتن يك كتاب و نقاشي كردن.
  2. كسب تجربه‏هاي والايي؛ همچون تماشاي شگفتي‏هاي طبيعت، برخورد با يك فرهنگ و يا درك فردي ديگر؛ يعني عشق ورزيدن به او.
  3. طرز برخوردي كه نسبت به رنج برمي‏گزينيم.46

  فرانكل از همه اينها با عنوان كلي «ارزش‏ها» ياد مي‏كند. ارزش‏ها بسان معناي زندگي براي هر كس و هر وضعيت يكتاست. ارزش‏ها براي آنكه بتوانند با موقعيت‏هاي گوناگوني كه با آن روياروي مي‏شويم انطباق يابند، متغيّر و قابل انعطافند. در سراسر زندگي، بايد همواره خود را با مسئله ارزش‏ها روياروي ببينيم و در هر موقعيتي، ارزشي را كه به زندگي‏مان معنا مي‏بخشد، برگزينيم.

  سه راه معنا بخشيدن به زندگي، متناظر با سه نظام بنيادي ارزش‏ها هستند: ارزش‏هاي خلّاق،47 ارزش‏هايتجربي48 و ارزش‏هاي نگرشي.49

  ارزش‏هاي خلّاق، كه با فعاليت آفريننده و زايا ادراك مي‏شوند، معمولاً ناظر به نوعي كار هستند، هرچند ارزش‏هاي خلّاق را مي‏توان در همه عرصه‏هاي زندگي نمايان ساخت. با آفريدن اثري ملموس يا انديشه‏اي ناملموس يا خدمت به ديگران، مي‏توان به زندگي معنا بخشيد.

  اگر لازمه ارزش‏هاي خلّاق، ايثار و عرضه به جهان است، لازمه ارزش‏هاي تجربي دريافت از جهان است. اين پذيرا شدن مي‏تواند به اندازه آفرينندگي معنابخش باشد. بيان ارزش‏هاي تجربي مجذوب شدن در زيبايي عوالم طبيعت يا هنر است. به اعتقاد فرانكل، با تجربه شدت و عمق جنبه‏هايي از زندگي، مستقل از هرگونه عمل مثبت فرد، مي‏توان به معناي زندگي دست يافت.

  ارزش‏هاي خلّاق و تجربي با تجربه‏هاي غني، سرشار و مثبت انساني ـ غناي زندگي، خواه از طريق آفرينشگري يا از طريق تجربه كردن ـ سر و كار دارند. اما زندگي فقط متشكّل از تجربه‏هاي غني و والا نيست. رويدادها و نيروهاي ديگري همچون بيماري، مرگ، يا وضعيتي كه خود فرانكل در اردوگاه‏هاي كار اجباري با آن روبه‏رو گرديد، زندگي‏مان را محدود مي‏كنند. در اينجاست كه نقش ارزش‏هاي دسته سوم، يعني «ارزش‏هاي نگرشي» نمايان مي‏شود.

  موقعيت‏هايي كه ارزش‏هاي نگرشي را مي‏طلبند آنهايي هستند كه دگرگون ساختن آنها يا دوري گزيدن از آنها در توان ما نيست. هنگام رويارويي با چنين وضعي، تنها راه معقول پاسخ‏گويي، پذيرفتن است. شيوه‏اي كه سرنوشت را مي‏پذيريم، شهامتي كه در تحمّل رنج خود و وقاري كه در برابر مصيبت نشان مي‏دهيم آزمون و سنجش توفيق ما به عنوان يك انسان است.50

معناي «رنج»

گفته شد كه يكي از راه‏هاي تحقق معنا در زندگي، تحمّل رنج و گرفتاري است. اگر ويكتور فرانكل درباره وجود معنا در درد و رنج سخن مي‏گويد، سخنان او را تجربه شخصي وي تأييد مي‏كند؛ زيرا او خود در طول چند سال حضور در اردوگاه كار اجباري، رنج و سختي را تحمّل كرده بود. او در كتاب انسان در جست‏وجوي معنا مي‏نويسد:

انسان وقتي با وضعي اجتناب‏ناپذير مواجه مي‏گردد و يا با سرنوشتي تغييرناپذير مانند يك بيماري لاعلاج روبه‏روست، اين فرصت را يافته است كه به عالي‏ترين ارزش‏ها و ژرف‏ترين معناي زندگي يعني رنج كشيدن دست يابد. درد و رنج بهترين جلوه‏گاه ارزش وجودي انسان است و آنچه حايز اهميت است، شيوه نگرش فرد نسبت به رنج است و شيوه‏اي كه اين رنج را به دوش مي‏كشد... يكي از اصول اساسي «معنا درمانگري» اين است كه توجه انسان‏ها را به اين مسئله جلب كند كه انگيزه و هدف زندگي گريز از درد و لذت‏بردن نيست، بلكه اين معناجويي است كه به زندگي معناي واقعي مي‏بخشد.51

  با مواجه شدن انسان با يك يا دو رنج اجتناب‏ناپذير، نگرش او نسبت به زندگي تغيير مي‏كند و افق ديد او گسترش مي‏يابد. او ديگر معناي زندگي را در رهايي از آن درد و رنج نمي‏بيند، بلكه به دنبال معناي زندگي از درون خود رنج است. فرانكل مي‏گويد:

مهم اين نيست كه ما چه انتظاري از زندگي داريم، بلكه مهم اين است كه زندگي از ما چه انتظاري دارد.52

  انسان دچار رنج و سختي بايد سعي كند تا معنا و هدفي از درون خود رنج براي خود بيابد. مانفرد هيلمن، كه خود يك روان درمانگر است، نمونه‏اي از يافتن معنا در رنج را اين‏گونه توصيف مي‏كند:

من غالبا فرايند تغيير نگرش به رنج را در كلينيك توان‏بخشي پزشكي شاهد بوده‏ام. در آنجا ـ به عنوان مثال ـ با والديني مواجه مي‏شويم كه با آسيب مغزي غيرقابل بازگشت فرزند خود درگيرند. در وهله اول، والدين كاملاً اميدوارند كه كودكشان سلامتي خود را در حدّ قابل قبولي باز يابد، حتي اگر اين اميد برخلاف معاينات پزشكي بوده باشد. تنها پس از گذشت مدت زمان قابل توجه و پس از تلاش و فرايند دروني براي سازگاري، ديدگاه آنان تغيير مي‏يابد. اجتناب‏ناپذير بودن اين وضعيت به تدريج پذيرفته مي‏شود و والدين ديگر به دنبال معنا در اميد بي‏فايده به بهبودي فرزندشان نيستند، بلكه آن را در مراقبت درست، همراه با عشق و محبت شخصي به فرزندشان جست‏وجو مي‏كنند. اين امر موفقيتي است براي هر دو؛ براي والدين، كه اكنون بهترين برخورد را با فرزند محبوب خود دارند، و براي كودك، كه علي‏رغم محدوديت شناختي شديد، مي‏تواند از مراقبت و فضاي امن‏تر اطراف خود بهره ببرد.53

روش‏هاي معنا درمانگري

ويكتور فرانكل مكرّر بر منحصر به فرد بودن هر يك از انسان‏ها تأكيد مي‏كرد. او همواره تأكيد بيش از حد بر روش‏ها و فنون، در روان درمانگري را مورد انتقاد قرار مي‏داد. به عقيده فرانكل، خطر بزرگ اين كار آن است كه شخص به زور وارد يك نظام مي‏شود، و نظام حق منحصر به فرد بودن هر فرد را به جاي نمي‏آورد.54

  در رويكرد معنا درمانگري، انسان‏شناسي از اهميت بسزايي برخوردار است و از آن چشم‏انداز، معنا درمانگري يك مبناي فلسفي دارد. تجربه نشان داده است كه صرف مواجه ساختن بيمار ـ با برداشت او (فرانكل) از انسان ـ يك تأثير شفابخش دارد.55 اين برداشت درضمن گفت‏وگو و مواجهه بين شخصي به بيمار منتقل مي‏شود. بدين‏روي، اين انسان‏شناسي ساختاري است كه از طريق آن مي‏توان روش‏ها را غالبا به آساني، به منظور كاربردهاي عملي شكل داد. معنا درمانگري نسبت به روش‏ها و فنوني كه در خارج از معنا درمانگري ساخته شده‏اند بسيار پذيراست، فقط به شرط آنكه با برخي از اصول اساسي معنا درمانگري متناسب باشند. در واقع، فرانكل نقش خود را نه جايگزين، بلكه مكمّل اشكال ديگر روان درمانگري مي‏دانست. بسياري از روش‏هاي كنوني، از طريق برقراري ارتباط با ديدگاه‏هاي انسان‏شناسانه فرانكل حيات مجدّد مي‏يابند؛ چون به فضاي وسيع‏تري متصل مي‏شوند.

  در ادامه، چهار روش و راهبرد رسمي و ويژه معنا درمانگري، يعني «قصد متضاد»،56 «عدم توجه»،57«سازگاري نگرشي»58 و «آموزش حسّاس شدن برايمعنا»59 توصيف مي‏شوند.

  1. قصد متضاد

«قصد متضاد» بيش از هر چيز در درمان اختلالات اضطرابي،60 (آشر و اسكات، 1999)، هراس‏ها،61اختلالات وحشت‏زدگي،62 اختلالات اجباري،63بي‏خوابي،64 (آشر، 1980، لادوكيور و گراس ـ لويس)و هراس‏هاي اجتماعي65 كاربرد مي‏يابد. (به نقل ازهيلمن، 2004) قصد متضاد يك فنون استثنايي و موفقيت‏آميز روان درمانگري بوده و هدف آن پايان بخشيدن به يك دور باطل روان‏آزرده‏وار نشانگان مرضي است.

  بيماري را در نظر مي‏گيريم كه از بي‏خوابي شديد رنج مي‏برد. تجربه ناتوانايي در خوابيدن موجب يك اضطراب انتظاري مي‏شود و در عين حال، موجب تلاش فزاينده‏اي براي به خواب رفتن مي‏گردد. اما اين تلاش‏ها ـ حتي ـ موجب تشديد بي‏خوابي مي‏گردند.

  در «قصد متضاد»، اين دور باطل روان آزرده‏وار از طريق بيان تمايل به همان چيزي كه شخص از آن مي‏ترسد، شكسته مي‏شود. در اينجا، توانايي براي از خود فاصله‏گيري به شيوه‏اي خنده‏دار در فرد به حركت درمي‏آيد. اليزابت لوكاس، شاگرد و دست‏پروده فرانكل و از پيروان جدّي معنا درمانگري، «قصد متضاد» را اين‏گونه توصيف مي‏كند:

«قصد متضاد» چيزي بيش از درمان نشانگان بيماري است. بيمار با كمك شوخ طبعي، خودش را به فراسوي خود بالا مي‏كشد. او ديگر خود را تسليم تكانه‏هاي رواني ـ فيزيكي نمي‏كند، بلكه خود را به عنوان فردي نيرومند تجربه كرده، شجاعت خود را ثابت نموده، مواجهه با مشكلات را غنيمت شمرده و از روي قصد و عمد، با موقعيت‏هاي مملو از اضطراب مواجه مي‏شود. همه اين امور پيشرفت دروني‏اي را موجب مي‏شوند كه هرگز از طريق مبارزه عقلاني صرف با اضطراب‏ها قابل دست‏يابي نيستند. او نگرش عمومي خود را نسبت به زندگي تغيير داده، به اعتماد اساسي دست مي‏يابد. اين امر از بيمار در مقابل هر نگراني روان آزرده‏وار، به بهترين وجه محافظت مي‏كند.66

  در رابطه با مثالي كه ذكر شد، به بيمار مبتلا به بي‏خوابي آموزش داده مي‏شود تا به جاي تلاش براي خوابيدن، تصميم بگيرد دست‏كم در اين زمان و در صورت امكان، هرگز نخوابد. با اين همه، همان‏گونه كه پيش از ابتلاي بيمار به بي‏خوابي، او زياد مي‏خوابيد، در اينجا هم به شدت خواب آلوده مي‏شود و به زحمت خواهد توانست همه شب را بيدار بماند. صبح روز بعد، چشمان خسته او را تنها با چوب كبريت مي‏توان باز نگه داشت. زماني كه بيمار واقعا تصميم مي‏گيرد نخوابد ترس از به خواب نرفتن از بين مي‏رود؛ زيرا ترس از نخوابيدن نمي‏تواند در كنار تصميم واقعي بر نخوابيدن وجود داشته باشد. روز بعد احتمالاً بيمار با به خاطر آوردن شكست غم‏انگيز خود در اين برنامه و به خواب رفتن فوري، خنده‏اش مي‏گيرد. مانفرد هيلمن نمونه‏اي از به كارگيري روش «قصد متضاد» را اين‏گونه شرح مي‏دهد:

خانم بيماري را به خاطر مي‏آورم كه در هنگام خواندن يك متن در كليسا، دستانش مي‏لرزيد. من سازوكار «قصد متضاد» را براي او شرح دادم، اما اين امر به نظر او كاملاً نامعقول بود. او مي‏خواست از شرّ لرزش دستانش خلاص شود، نه آنكه آن را تشديد كند! با اين حال، دو ماه بعد او گزارش داد كه دستانش در هنگام خواندن در كليسا، ديگر نمي‏لرزد. يك روز، هنگامي كه دستان او مجدّدا لرزش پيدا كرده بودند چيزي را كه به او آموخته بودم به كار گرفت و در كمال تعجب، مشاهده كرد كه لرزش دستانش متوقّف گرديد. بدين ترتيب، او دريافت كه گاهي اوقات لازم است با استفاده از شيوه‏هايي‏نامعمول‏ازعهده‏مشكلات‏رواني‏برآمد.67

  2. عدم توجه

در حالي كه در «قصد متضاد»، ظرفيت انسان براي از خود فاصله‏گيري به كار مي‏افتد، در حال عدم توجه، توانايي او در «از خود فراروندگي» تحريك مي‏شود. عدم توجه در درمان هر شكلي از توجه بيش از حد، يعني «نوروز وسواسي»68 ـ مثلاً در درمان اختلات جنسي، بي‏خوابي،اختلالات بدني شكل69 و مجموعه‏اي از مشكلاتديگر ـ به كار مي‏رود. توجه بيش از حد رابطه شخص را با ارزش‏ها و معنا و با هر چيز متعالي قطع مي‏كند و بدين‏سان، فرد را ناگزير به استفاده از خود مي‏نمايد. اين امر مي‏تواند به مشكلات و اختلالات قابل توجهي بينجامد.

  كسي كه بسيار نگران به خواب رفتن است، فرايند بهنجار به خواب رفتن را دست‏كاري مي‏كند. كسي كه با نگراني، مراقب عود بي‏نظمي آهنگ ضربان قلب خود است، در واقع بي‏نظمي آهنگ ضربان قلب را ايجاد مي‏كند. اين مطلب درباره بسياري از بيماري‏هاي ديگر از قبيل سردردها، لرزش، يا صداهايي كه در گوش شنيده مي‏شوند، صادق است. همچنين ممكن است شخص بيش از حد به رفتار يا گفتار خود توجه كند. همه اينها به اختلال چرخه طبيعي زندگي منجر مي‏شود. هدف درمانگري آن است كه توجه بيمار را از بيماري و نگراني درباره خود باز دارد. چيزي كه ما در واقع، درباره آن صحبت مي‏كنيم نه فن حواس‏پرتي، بلكه جهت‏گيري مجدّد به سمت معناست.70

اعتنا نكردن به چيزي ـ به منظور دست‏يابي به عدم توجه مورد نياز ـ تنها از راه ناديده گرفتن آن، از طريق معطوف كردن توجه خود به سوي چيزي ديگر، امكان‏پذير است. اين همان جايي است كه معنا درمانگري وارد حوزه تحليل وجودي مي‏شود كه هدف اساسي آن، كمابيش آن است كه شخص را به سوي دست‏يابي به يك معناي عيني برخاسته از وجود شخصي‏اش سوق دهد. گاهي اوقات لازم است خود اين معنا را از طريق تحليل، توضيح داد و تبيين نمود. (فرانكل، 1998، ص 179)71

  در خلال فرايند درمانگري، ممكن است جدا كردن بيمار از نشانگان دل‏بستگي به خود، كه وي سخت به آن وابسته است، كار دشوار و پر زحمتي باشد. اين كار غالبا نيازمند خلّاقيت و پشتكار براي يافتن چيزي جالب‏تر از توجه بيش از حد است.

  معلوم شده است كه در درمان افراد مبتلا به زنگ زدن گوش، عدم توجه در مركز فرايند درمان قرار دارد. فردي كه صداهاي بلندي را در گوش خود مي‏شنود به طور طبيعي دوست دارد بر آن صداها متمركز شود. تنها يك هدف ارزشمند قوي، چيزي كه مهم‏تر از آن صدا تلقّي شود، مي‏تواند توجه اين فرد را از تثبيت بر آن صداهاي مزاحم منحرف كند. «قصد متضاد» و «سازگاري نگرشي» نيز بخشي از اين فرايند درمان را تشكيل مي‏دهند.72

  اهداف و روابط شخصي ارزشمند به افراد اجازه را مي‏دهند كه فراتر از مشكلات و رنج خود رشد كنند. ارنست كرچمر (Ernst kretschmer)، كه يك روان‏پزشك است، اين مطلب را اين‏گونه توصيف مي‏كند:

درمانگر بايد يك جريان مثبت قوي، با اهدافي متناسب با شخصيت بيمار به او بدهد. عقده‏هاي روان آزرده‏وار مانند ميكروب‏هايي هستند كه در آب راكد به بهترين وجه، رشد و تكثير مي‏يابند و يك جريان نيرومند و تازه آب مي‏تواند آنها را بشويد و ببرد.73

  3. سازگاري نگرشي

تا اينجا ويژگي‏هاي روحاني «از خود فاصله‏گيري» از طريق «قصد متضاد»، و بر «از خود فراروندگي» از طريق «عدم توجه» ذكر شدند. اكنون «خود شكل‏دهي» و «رشد دروني»ازطريق«سازگاري‏نگرشي»موردبررسي‏قرارمي‏گيرند.

  اينكه آيا فرد با يك وضعيت زندگي دشوار كنار آمده، بر آن غلبه مي‏كند، يا زير فشار آن رنج كشيده، خرد مي‏شود، عمدتا بر نگرش شخصي او به آن وضعيت بستگي دارد. بنابراين، سازگاري نگرشي از اهميتي فوق‏العاده در مشاوره و درمانگري برخوردار است. «سازگاري نگرشي» به هسته مركزي شخصي، توانايي ذهني و سرشت عميق او و نقطه‏اي كه نگرش‏هاي اساسي از آنجا فرد را به عنوان يك كل تحت تأثير قرار مي‏دهند، اشاره مي‏كند.

  هدف از «سازگاري نگرشي» در اصل، اصلاح نگرش‏هاي بيماري‏زاست، و اين به ويژه در مواردي ضرورت مي‏يابد كه مشكلاتي كه اين نگرش‏ها را موجب شده‏اند، نتوانند به خودي خود تغيير يابند. در نتيجه، هر قدر محدوديت‏هاي ايجاد شده در مقابل اصلاح يك مشكل بيشتر باشند، سازگاري نگرشي از اهميت بيشتري برخوردار خواهد بود. (ريدل، دكارت و نايون، 2002)74لازم است يك تغيير ديدگاه و در چارچوب معنا درمانگري، يك «انقلاب كوپرنيكي» تحقق يابد:

اين خود زندگي است كه سؤال‏هايي را مطرح مي‏كند، نه انسان. وظيفه انسان آن است كه به سؤال‏هاي زندگي پاسخ دهد و به مسئوليت‏هاي خود در قبال زندگي عمل كند. (فرانكل، 1998، ص 142)75

  چيزي كه لازم است آن را بشناسيم و به آن دست يابيم عبارت از يك نگرش نيرومندتر، تصحيح شده، از لحاظ اخلاقي ارزشمندتر و اميدوارانه‏تر،...است. (لوكاس، 1998، ص 115)76 اين مي‏تواند ـ براي مثال ـ نمود جسماني،شرايط زندگي نامطلوب، پذيرش بيماري مزمن، درد، زنگ زدن گوش، التهابات عصبي، و مانند آن و حتي بيماري رواني را در پي داشته باشد و ممكن است به روابط بين فردي يا شرايط كار مربوط باشد.

  اليزابت لوكاس خاطرنشان مي‏كند كه سازگاري نگرشي نه فقط در مواجهه با سرنوشت منفي، بلكه در برابر سرنوشت مثبت نيز از اهميت و ضرورت برخوردار است. انسان بايد نسبت به اوضاع و شرايط مطلوب، مسئولانه رفتار كند. يك فرد ثروتمند مي‏تواند بسيار به ديگران نيكي كند. سلامتي، نيروي لازم براي انجام وظايف مهم را فراهم مي‏كند. هوش بالا مي‏تواند براي حل مشكلات سخت به كار گرفته شود. همچنين قدرت مي‏تواند براي تحقق بخشيدن به اهداف ارزشمند مورد استفاده قرار گيرد.77

  4. آموزش حسّاس شدن براي معنا

اليزابت لوكاس (1998) «حسّاس شدن براي معنا» را با يك مجموعه پنج مرحله‏اي از سؤالات ابداع كرد كه مراجع را در پيدا كردن مناسب‏ترين عمل در مواجهه با يك موقعيت غير قابل حل و دشوار، ياري مي‏كند. اين سؤال‏ها عبارتند از:

  1. مشكل من چيست؟

  2. ميدان عمل آزادانه من چقدر است؟

  3. چه گزينه‏هايي پيش روي من قرار دارند؟

   4. مناسب‏ترين گزينه كدام است؟

  5. اين همان گزينه‏اي است كه مي‏خواهم به آن جامه عمل بپوشانم؟78

  فرد مي‏تواند كاغذي برداشته، آن را به دو نيمه تقسيم كند. در يك نيمه، محدوده‏اي را كه سرنوشت در اختيار او قرار داده است فهرست كند؛ يعني فضايي كه، دست‏كم، در زمان كنوني مفروض و تغييرناپذير است.

  فرض مي‏كنيم مشكل عبارت است از وجود يك همكار جديد كه هماهنگي بين همكاران ديگر را از بين مي‏برد. اكنون به نيمه ديگر ورق توجه مي‏كنيم كه نشان‏دهنده ميداني است كه فرد براي عمل آزادانه، علي‏رغم مشكل مفروض در اختيار دارد.

  در گام سوم، گزينه‏ها و رفتارهاي ممكن مورد توجه قرار مي‏گيرند. در اينجا، بايد تخيّل بي‏قيد و شرط و نامحدود حاكم باشد. هر چيز قابل تصوري، حتي اگر غير ممكن بوده باشد، بايد ذيل عنوان «ميدان عمل آزادانه»، فهرست شود؛ مثلاً، مي‏توان اين‏گونه تصور كرد كه همكار جديد از سوي گروه، مورد بي‏اعتنايي قرار گيرد، يا به رئيس كارگزيني گزارش شود. اما مي‏توان اين راه را نيز تصور كرد كه يك فرد مناسب با همكار جديد صحبت كند، يا اينكه گروه، همديگر را در فرونشاندن خشم خود ياري كنند، و بدين‏سان، به شيوه‏اي باز با وضعيت موجود برخورد كنند.

  سپس در مرحله چهارم، بايد مناسب‏ترين راه انتخاب گردد. گزارش كارهاي  همكار جديد به رئيس كارگزيني نمي‏تواند يك اقدام صحيح باشد؛ چون ممكن است فقط موجب افزايش تنش گردد. اما كمك كردن به هم و برخورد باز با وضعيت موجود مي‏تواند بهترين كار در اين‏باره باشد. اين راه مستلزم شجاعت همه افراد درگير و آمادگي براي تحمّل تعارض مداوم است؛ اما غالبا مي‏توان چنين فرض كرد كه اين مشكلات لزوما شدت نمي‏يابند.

  در پنجمين و آخرين گام، راه حل انتخابي به عمل درمي‏آيد. در اينجا، مجددا اعضاي گروه مي‏توانند همديگر را ياري كنند. اين كار مي‏تواند در نهايت، به برطرف شدن سوء تفاهم‏ها و مخالفت‏ها در خلال چند هفته بينجامد و همكار جديد ياد بگيرد با هماهنگي بيشتر به گروه بپيوندد.

  اين مجموعه سؤال‏ها به آگاهي و وضوح بيشتر وضعيت مشكل‏زا براي افراد مي‏انجامد. ميدان عمل آزادانه براي مراجع مشخص مي‏شود و او تشويق مي‏گردد به گونه‏اي خلّاق با مشكل موجود برخورد كند. بدين‏سان، خطر گرفتار شدن در ميدان محدوديت‏زايي كه سرنوشت براي او مشخص كرده است، از بين مي‏رود.79

نقد و بررسي

فرانكل با ابداع و بسط معنا درمانگري و توجه به بعد روحاني وجود انسان و نيازهاي متعالي آن، يكي از بزرگ‏ترين گام‏ها را در علم روان‏شناسي برداشته است. رهانيدن انسان از فرورفتگي صرف در چنگال غريزه و اجداد مادون انساني او (آن‏گونه كه فرويد مي‏پنداشت) و باور به وجود او و معاني صرفا انساني در وجود او از مهم‏ترين دستاوردهايي هستند كه روان‏شناسي به دست آورده است. باور به اينكه انسان در جايي انسان است و از حيوان متمايز مي‏گردد ـ و در واقع، انسانيت او و حيثيت و ارزش او هم از همان نقطه آغاز مي‏شود و نه جهات قبلي كه مشترك با حيوان بود ـ نكته‏اي است كه فرويد و آدلر با همه دقت و تلاششان، نتوانستند دريابند.

  رويكرد فرانكل در سطح جهان مورد پذيرش قرار گرفته و نه تنها در رشته‏هاي پزشكي، روان‏شناسي و روان درمانگري، بلكه در تعليم و تربيت، جامعه‏شناسي و رشته‏هاي بسيار ديگر، الهام بخش بوده است. با وجود اين، فرانكل نيز از خطا به دور نمانده و پرداختن به امري او را از امور ديگر باز داشته است. ديدگاه او از جهات گوناگون قابل ارزيابي و خرده‏گيري است. با اين حال، شايد مهم‏ترين ايراد بر نظريه فرانكل، داشتن نگاه زميني و مادي به انسان است.

  توضيح آنكه انساني كه فرانكل به رسميت مي‏شناسد با همه برتري و شرافت و تفاوتي كه با ساير موجودات دارد، از حدّ زميني بودن فراتر نمي‏رود. در نگاه فرانكل، اگرچه انسان داراي ابعاد وجودي خاصي است، كه منشأ پديدارهاي صرفا انساني هستند، ولي با وجود اين، همين ابعاد هم به اين عالم تعلّق دارند و از مرزهاي اين جهان فراتر نمي‏روند.80 به عقيده فرانكل، همين وجود مادي و اين جهاني انسان از سه بعد جسمي، رواني و روحاني تشكيل يافته و چيزي به نام «روح»، وراي وجود مادي انسان براي او مطرح نيست.

  بحث از وجود يا عدم وجود روح، از زمان‏هاي دور در ميان متفكران و دانشمندان وجود داشته و ديدگاه‏هاي متفاوتي درباره آن مطرح شده است. اين ديدگاه‏ها را مي‏توان به چهار دسته كلي تقسيم كرد:

  الف. ديدگاهي كه بكلي منكر پديده‏هاي روحي و روح به عنوان عنصري در برابر جسم است و همه پديده‏هاي روحي را توجيه مادي مي‏كند. اين ديدگاه به دمكريتس (Democritus)، زنون (Zeno)، توماس هابز (Thomas Hobbes)، رفتارگرايان، علّاف، اشعري، باقلاني، و ابوبكر اصمّ، نسبت داده شده است.

  ب. ديدگاهي كه پديده‏هاي روحي را پذيرفته، ولي منكر روح مجرّد است. «فرانمودگرايي»81 كه پديده‏هايروحي را بكلي متفاوت با پديده‏هاي مادي و در عين حال، برخاسته از تحوّلات مادي و زيستي اعضا مي‏داند و نيز نظريه «شخص»،82 كه روح را همان پديده‏هايروحي مي‏داند كه پياپي در مسير انساني پديد مي‏آيد و از بين مي‏رود، در اين دسته قرار دارند. هاكسلي (T.H. Huxly) و استراوسن (P.F. Straswson) ـ به ترتيب ـ قايل به دو ديدگاه ياد شده هستند.

  ج. ديدگاهي كه روح و جسم را دو عنصر مستقل از يكديگر مي‏داند، ولي براي هر دو خميرمايه‏اي حسّي و مادي در نظر مي‏گيرد. اين ديدگاه به ويليام جيمز (William James) و راسل (B. Russell) نسبت داده شده است.

  د. ديدگاهي كه هرچند تأثير و تأثّر روح و جسم را مي‏پذيرد، ولي علاوه بر ساحت جسم، معتقد به ساحت مجرّد ديگري به نام «روح» است كه همه پديده‏هاي روحي به آن منتسب هستند و از آن برمي‏خيزند. اكثر قريب به اتفاق فلاسفه و دانشمندان مسلمان به اين ديدگاه معتقدند.83

  در هر حال، در برابر منكران روح، از زمان‏هاي دور در ميان آثار دانشمندان و تعاليم اديان الهي، دو بعدي بودن انسان و تركيب او از روح و بدن و نيز اعتقاد به عنصري به نام «روح»، كه مستقل از بدن است، مطرح بوده و دلايل عقلي و نقلي فراواني در باب اثبات چنين عنصري ارائه شده است. قرآن مجيد نيز بر دو ساحتي بودن وجود انسان تأكيد دارد و علاوه بر بعد جسماني، در آيات فراواني ساحت روح انسان را مورد توجه قرار داده است.84

  در ادامه، دو مطلب از ديدگاه آيات قرآن مجيد مورد بررسي قرار مي‏گيرند:

  الف. وجود و استقلال

آيات شريفه‏اي را كه در زمينه وجود و استقلال روح مجرّد در قرآن مجيد آمده‏اند مي‏توان به دو دسته كلي تقسيم نمود: نخست آياتي كه اصل وجود روح را مطرح ساخته‏اند؛ دوم آياتي كه علاوه بر اصل وجود روح، استقلال روح و بقاي آن پس از مرگ را نيز مدّنظر دارند.

  از جمله آياتي كه بر وجود روح دلالت دارند آيات شريفه دوازدهم تا چهاردهم سوره مؤمنون هستند كه خداوند مي‏فرمايد: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِن طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاما فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْما ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»؛ و ما انسان را از عصاره‏اي از گل آفريديم، سپس او را نطفه‏اي در قرارگاه مطمئن [= رحم] قرار داديم، سپس نطفه را به صورت علقه [= خون بسته ]و علقه را به صورت مضغه [= چيزي شبيه گوشت جويده شده] و مضغه را به صورت استخوان‏هايي درآورديم و بر استخوان‏ها گوشت پوشانديم، سپس آن را آفرينش تازه‏اي داديم. پس خجسته است خدا كه بهترين آفرينندگان است.

  در اين آيات، پس از ذكر مراحل جسماني خلقت انسان، مي‏فرمايد: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقا آخَرَ.» آفرينش ديگر تعبيري كنايي از دميده شدن روح است و نبايد آن را مرحله‏اي از مراحل تكوين ساختمان جنين قلمداد كرد؛ زيرا درباره مراحل پنج‏گانه رشد جنين (نطفه، علقه، مضغه، عظام، لحم)، كه در اين آيه مورد اشاره قرار گرفته، از كلمه «خلقنا» استفاده شده، اما درباره اين مرحله خاص، سياق عبارت تغيير كرده و لفظ «أَنشَأْنَاهُ»به جاي «خَلَقْنا» به كار رفته است. روشن است كه آفرينش ديگر پس از تكامل جنبه جسماني انسان نمي‏تواند مرحله‏اي جسماني باشد و اشاره به مرحله دميدن روح انسان است.85

  آيه شريفه نهم از سوره سجده نيز از جمله آياتي است كه به اصل وجود روح انسان پرداخته. در اين آيه، پس از طرح مسئله خلقت حضرت آدم عليه‏السلام از خاك و آفرينش نسل او از آبي پست، مي‏فرمايد: «ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ» (سجده: 9)؛ سپس خداوند او را درست اندام و موزون كرد و از روح خويش در او دميد.

  ظاهر اين آيه شريفه آن است كه هر انساني پس از آنكه مراحل تكامل جسماني خود را تا مرحله پردازش و تسويه طي كرد، از سوي خدا در او روح دميده مي‏شود.

  آياتي كه علاوه بر وجود روح، استقلال و بقاي آن پس از مرگ را نيز اثبات مي‏كنند، فراوانند؛ از جمله:

  1. آياتي كه با اشاره به مسئله مرگ، بر اين دلالت دارند كه زمان فرا رسيدن مرگ، چيزي از انسان محفوظ مي‏ماند، هرچند جسم او متلاشي و نابود گردد؛ مانند: «وَ قَالُوا أَاِذا ضَلَلْنَا فِي الْأَرْضِ أَاِنّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ كَافِرُونَ قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَي رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ» (سجده: 10 و 11)؛ و (كافران) گفتند: آيا آن‏گاه كه (مرديم و پوسيده شديم و ذرّات جسم) ما در زمين ناپديد شد، به راستي، آفرينش دوباره خواهيم يافت؟ بلكه آنان ديدار با خداوندگارشان را انكار مي‏كنند. بگو فرشته مرگ، كه بر شما گمارده شده است، شما را به تمام و كمال دريافت مي‏كند، سپس به سوي خداوندگارتان بازخواهيد گشت.

  با توجه به معناي «توفّي»، كه تمام و كمال دريافت كردن يك شي‏ء است، آيات ياد شده بر آن دلالت دارند كه هنگام مرگ، علاوه بر آنچه مشاهده مي‏شود ـ يعني جسم بي‏حركت و بدون درك و احساس ـ چيزي كه حقيقت و خود انسان است به تمام و كمال به وسيله فرشتگان الهي دريافت مي‏شود و آن چيز همان «روح» است؛ زيرا جسم پس از مرگ و پيش از مرگ، در اختيار و در بين ماست و فرشته وحي آن را دريافت نمي‏كند. نكته شايان توجه در اين آيه آن است كه خداوند پندار منكران معاد را، كه مي‏پنداشتند انسان همان جسم اوست و با مرگ متلاشي شده، ذرّات آن در زمين ناپديد مي‏شوند نادرست دانسته، مي‏فرمايد: حقيقت و هويّت واقعي شما چيز ديگري است كه به تمام و كمال به وسيله فرشته مرگ دريافت مي‏شود و با مرگ و متلاشي شدن جسم، نابود شدني نيست و مستقل از جسم به زندگي خود ادامه مي‏دهد.86 «وَلَوْ تَرَي إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلآئِكَةُ بَاسِطُواْ أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَي اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ»(انعام: 93)؛ و كاش ستمگران را در شدايد مرگ مي‏ديدي كه فرشتگان دست‏هايشان را گشوده‏اند (و بالاي سرشان ايستاده، به آنان مي‏گويند:) خودتان را خارج كنيد! اينك به خاطر نسبت‏هاي نادرستي كه به خدا مي‏داديد و تكبّري كه نسبت به آيات الهي داشتيد، با عذاب خوار كننده مجازات مي‏شويد!

  تعبير «خودتان را خارج كنيد» دلالت بر آن دارد كه انسان علاوه بر جسم، عنصر ديگري دارد كه حقيقت انسان را تشكيل مي‏دهد و هنگام مرگ از جسم جدا مي‏شود و بيان ديگري از قبض روح انسان به وسيله فرشتگان مرگ است.87

  2. آيات مربوط به حيات برزخي؛ مانند آيه شريفه «حَتَّي إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(مؤمنون: 99ـ100)؛ و چون مرگ يكي از آنان (كافران) فرا رسد گويد: «پروردگارا! مرا بازگردان شايد كار نيكي انجام دهم كه جبران اعمال گذشته‏ام باشد.» هرگز! اين سخني است كه او به زبان مي‏گويد و پشت سر آنان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شوند.

  آيات ناظر به عالم برزخ، كه فراوانند، همگي دلالت بر آن دارند كه انسان پس از مرگ و پيش از برپا شدن قيامت، در عالمي زندگي مي‏كند، مشمول نعمت يا نقمت پروردگار است، آرزو و درخواست دارد، گفت‏وگو و سرزنش و عقاب و ستايش و بشارت دارد و به محض مردن، در عالمي با چنين خصوصياتي وارد مي‏شود. اينها همه متوجه چيزي غير از جسم اويند كه مورد مشاهده ماست و يا متلاشي مي‏شود و بنابراين، به روشني بر وجود روح و بقاي آن پس از مرگ دلالت دارند.

  علاوه بر آيات قرآن، دلايل متعدد عقلي، دلالت بر وجود روح و استقلال آن دارند؛ مانند ثبات شخصيت انسان در طول عمر، تقسيم ‏ناپذيري روح و پديده‏هاي روحي، بي‏نيازي روح و پديده‏هاي روحي از مكان، و امتناع انطباع كبير در صغير. همچنين شواهد بسيار تجربي، وجود و استقلال روح را تأييد مي‏كنند.88

  ب. روح مجرّد؛ هويّت واقعي انسان

همان‏گونه كه پيش‏تر گفته شد، انساني كه وجودگرايان و از جمله فرانكل مي‏شناسند، با وجود برخورداري از بسياري از خصايص مثبت از قبيل آزادي، اراده و مسئوليت، و وجود نيازهاي متعالي در او، وجودي است مادي و حتي بعد روحاني انسان نيز، كه به عقيده فرانكل انسان بودن انسان به آن است، بخشي از وجود سراسر مادي او به شمار مي‏رود.

  در مقابل اين عقيده فرانكل  و ساير وجودگرايان، پس از اثبات وجود روح در مباحث قبلي، دو نكته مهم با توجه به مباحث گذشته، از منظر قرآن بررسي مي‏شوند: نخست آنكه روح آدمي موجودي مجرّد است؛ و دوم آنكه هويّت واقعي انسان (آنچه انسانيت انسان به آن است) را روح او تشكيل مي‏دهد. اين دو مطلب از مفاد آيات مذكور و توضيحات پيشين به دست مي‏آيند؛ زيرا در آيات مربوط به خلقت انسان، پس از طرح مراحل جسماني آفرينش انسان، از خلقتي ديگر و يا دميدن روح در او سخن به ميان آمده و اين نكته نشانه غير مادي بودن روح است. همچنين بقاي انسان پس از متلاشي شدن جسم و تداوم زندگي وي در عالم برزخ و به تمام و كمال دريافت شدن آن، نشان غير مادي و غير جسماني بودن روح است.

  از سوي ديگر، اگر هويّت واقعي انسان، به جسم مادي او بود بايد با مردن و متلاشي شدن جسم، انسان نابود شود، در صورتي كه آيات قرآن بر بقاي انسان ـ پس از متلاشي شدن جسم ـ تأكيد دارند. همچنين درباره خلقت انسان پس از آنكه فرمود: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقا آخَرَ» (سپس او را در خلقتي ديگر پديد آورديم)، جمله «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»، (پس خجسته باد اللّه كه بهترين آفريننده است) را مطرح ساخت. اين نكته نيز دلالت بر آن دارد كه پس از دميدن روح، موجود انساني تحقق مي‏يابد. همچنين آياتي كه مي‏فرمايند شما را به تمام و كمال دريافت مي‏كنيم، دليل آن هستند كه روح انسان، تمام هويّت واقعي او را تشكيل مي‏دهد، وگرنه اگر جسم هم بخشي از وجود واقعي انسان بود، در هنگام مرگ، انسان به تمام و كمال دريافت نمي‏شد و با متلاشي شدن جسم، بخشي از هويّت واقعي انسان نابود مي‏گرديد.

  بدين‏روي، از ديدگاه اسلام، انسان نه يك موجود تك‏ساحتي (مادي صرف)، بلكه موجودي دوساحتي است كه متشكّل از جسم و روح است و در روان درمانگري، لازم است به هر دو بعد توجه شود. بسياري از مشكلات رواني افراد از قبيل استرس‏ها، اضطراب‏ها و افسردگي‏ها در دنياي امروز، ناشي از احساس پوچي و بي‏معنايي در اثر عدم اعتقاد به خدا و قيامت است. احساس يافتن معنا در همين زندگي مادي، هرچند ممكن است براي بسياري از افراد راضي‏كننده باشد، اما براي انبوه گسترده‏اي ازافراد اقناع كننده نيست، و لازم است روان درمانگر با شناخت صحيح علت مشكل رواني بيمار، او را به سوي دين‏داري و اعتقاد به خدا و روز باز پسين، و مسئوليت انسان در قبال خدا سوق دهد، و از اين طريق است كه مشكل رواني افرادي كه از احساس پوچي و بي‏معنايي واقعي رنج مي‏برند، برطرف مي‏شود.


1. Logotherapy.

2. Existential psychology.

3. Existentialism.

4. D. G. Banner, & P. C. Hill, Baker Encyclopedia of psychology & counseling, 2nd ed., Baker Books, 1999, p. 412.

5ـ جمعى از مؤلفان، مكتب‏هاى روان‏شناسى و نقد آن، تهران، سمت، 1377، ج 2، ص 416.

6ـ عبدالرسول بيات و همكاران، فرهنگ واژه‏ها، قم، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، 1381، ص 25.

7. Rationalism.

8. Subjectivism.

9ـ عبدالرسول بيات و همكاران، پيشين، ص 29ـ33.

10. D. G. Banner, & P. C. Hill, op.cit, p. 412.

11. American Association of Humanistic Psychology.

12. D. G. Banner, & P. C. Hill, op.cit, p. 412.

13ـ اميل ويكتور فرانكل، پزشك و روح، ترجمه فرخ سيف‏نژاد، تهران، درسا،، مقدّمه مترجم.

14. Mans Search for meaning.

15. The doctor and the soul: from psychotherapg to logotherapy.

16. The Will to meaniny: Foundations and application of Logotherapy.

17. The Suffering human: Anthropological foundations of psychotherapy.

18. Spiritual aspect.

19. height-psychology.

20. M. Hillman, Viktor E. Frankls Existential Analysis and logotherapy, W. Miles cox and Eric klinger (eds) Handbook of Motivational counseling: concepts, approaches and assessment, John Wiley & sons, 2004, p. 359.

21ـ اميل ويكتور فرانكل، پزشك و روح، ص 18.

22.  M. Hillman, op.cit.

23. E. V. Farnkl, Mans search for meaning: an introduction to logotherapy, New York, Pocket books, 1974, p. 206.

24. Ibid.

25ـ اميل ويكتور فرانكل، خدا در ناخودآگاه، ترجمه ابراهيم يزدى، تهران، درسا، 1375، ص 87.

26ـ همان، ص 50.

27. E. V. Farnkl, op.cit, p. 172.

28ـ اميل ويكتور فرانكل، خدا در ناخودآگاه، ص 35.

29ـ همان.

30. E. V. Farnkl, op.cit, p. 172.

31. Self- distancing.

32. Self- transcendence.

33. M. Hillman, op.cit, p. 360.

34. M. Hillman, op.cit, p. 361.

35. Ibid.

36. V. E. Frankl, op.cit, p. 154.

37. Ibid.

38. Existential Frustration.

39. Noodynamics.

40. M. Hillman, op.cit, p. 362.

41. Noogenic neorosis.

42. M. Hillman, op.cit, 362.

43ـ اميل ويكتور فرانكل، پزشك و روح، ص 24.

44. Endogenous depression.

45. M. Hillman, op. cit, p. 364.

46. V. E. Frankl, op.cit, p. 176.

47. Creative values.

48. Experiential values.

49. Attitudinal Values.

50ـ دوان شولتز، روان‏شناسى كمال: الگوهاى شخصيت سالم، ترجمه گيتى خوشدل، تهران، پيكان، 1385، ص 162ـ163.

51. V. E. Frankl, op. cit, p. 178.

52ـ اميل ويكتور فرانكل، پزشك و روح، ص 21.

53. M. Hillman, op.cit, p. 365.

54. Ibid.

55. Ibid.

56. Paradoxical intention.

57. Dereflection.

58. Attitudinal Adjustment.

59. sensitization training for meaning.

60. Anxiety disorders.

61. Phobias.

62. Panic disorders.

63. Compulsory disorders.

64. Insomnia.

65. Social phobias.

66. M. Hillman, op.cit, p. 367.

67. Ibid, p. 368.

68. Obsessional neurosis.

69. Somatoform disorders.

70. M. Hillman, op.cit, p. 368.

71. Ibid, p. 368.

72. Ibid, p. 369.

73. Ibid, p. 369.

74. Ibid, p. 369.

75. Ibid, p. 369.

76. Ibid, p. 370.

77. Ibid.

78. Ibid.

79. Ibid, p. 371.

80ـ صديقه ذاكر، «آراء فرانكل، هايدگر و مطهّرى در توصيف حقيقت انسان»، فصل‏نامه مشكاه‏النور، ش 30 و 31 پاييز و زمستان 1384، ص 86.

81. Epiphenomenalism.

82. Person theory.

83ـ محمود رجبى، انسان‏شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1378، ص 85ـ86، به نقل از: منى احمد ابوزيد، الانسان فى الفلسفة الاسلامية، ص 88ـ100.

84ـ محمود رجبى، پيشين، ص 76.

85ـ ر. ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1394ق، ج 15، ص 19. در برخى روايات نيز بر اين برداشت از آيه تأكيد و پايان مرحله پنجم پوشيدن استخوان‏ها از گوشت به عنوان پايان مرحله جنينى قلمداد گرديده و ايجاد آفرينش ديگر، دميدن روح و ايجاد نفس و روح انسانى شمرده شده است. (شيخ حرّ عاملى، وسائل‏الشيعه، تهران، المكتبه‏الاسلامية، 1403، ج 19، ب 19 از ابواب «ديات اعضاء»، ح 1.)

86ـ محمود رجبى، پيشين، ص 87ـ88.

87ـ همان، ص 88.

88ـ براى آگاهى بيشتر از اين دلايل عقلى و شواهد تجربى، ر.ك. محمود رجبى، پيشين، ص 89ـ93.