هرمنوتيك فلسفي يا فلسفه هرمنوتيكي

هرمنوتيك فلسفي يا فلسفه هرمنوتيكي

(درآمدي بر هرمنوتيك هايدگر)

علي فتحي1

چكيده

هرمنوتيك با هايدگر (1889ـ1976)، يكي از متفكران و فيلسوفان مغرب زمين، وارد مرحله جديدي در دوران تاريخي خود مي‏شود. دستاورد عظيم هايدگر اين است كه فلسفه‏ورزي را بر محور هرمنوتيك قرار داد. هرمنوتيك در هايدگر بحث و جدل درباره مفاهيم و مقولات نيست، بلكه اساسا آشكار كردن آن چيزي است كه در درون ما مي‏گذرد. «دازاين» (Da-sein) بودن = آنجا. اما آنجا بودن اساسا يعني: عملي كردن حضور و حي و حاضر شدن؛ عملي كه از طريق آن و براي آن معنا در زمان كنوني آشكار مي‏شود. اين مقاله، فلسفي بودن هرمنوتيك را در نظر هايدگر مورد بازكاوي قرار مي‏دهد.

كليدواژه‏ها: هرمنوتيك، دازاين، فرافكني، در جهان بودن، فهم، دور هرمنوتيكي.

مقدّمه

واژه «hermeneutics» از يونان باستان به گونه‏اي پراكنده رواج داشته است. گاهي گفته مي‏شود اين واژه از نظر لغوي، با هرمس، پيامبر خدايان، بي‏ارتباط نيست و در حقيقت مفسّر كار هرمس را انجام مي‏دهد و مي‏كوشد هرمسگونه معناي سخن را كشف كند، همان‏گونه كه هرمس پيام‏آور و مفسّر پيام خدايان بود. اين واژه يوناني به معناي تأويل كردن به زبان خود، ترجمه كردن و شرح دادن است. پس تعجب‏آور نيست كه هرمنوتيك به عنوان يك روش، از تأويل متون مقدّس آغاز مي‏شود و با فقه‏اللغه نزديكي زيادي دارد. در مجادلات جنبش اصلاح‏طلبي بر سر اين حكم تا قرن هفدهم ميلادي، بحث يا گفتارهاي منظّم و مرتبطي سراغ نداريم كه شاخه خاصي از دانش را تشكيل دهد و نام «هرمنوتيك» بر آن نهاده شده باشد. معمولاً دان هاور (Dann Hauer) را نخستين كسي مي‏دانند كه اين واژه را براي شناساندن گونه‏اي از دانش استفاده كرد.2

بنابراين، مفهوم «هرمنوتيك» به معناي شاخه‏اي خاص از دانش، پديده‏اي نوظهور و مربوط به دوران مدرنيته است. «هرمنوتيك» داراي سه معنا (بيان، الفاظ، توضيح دادن و ترجمه كردن) است كه حقيقت (به فهم رساندن) در هر يك از آنها گنجانده شده است.3

اينكه قلمرو هرمنوتيك چيست و كجاست و به چه حوزه‏هايي تعلّق مي‏گيرد سؤالي است كه به آساني نمي‏توان پاسخ داد. هرچند بعضي اين پاسخ ساده را برگزيده‏اند كه هرمنوتيك (سنّت تفكر و تأمّلي فلسفي است كه مي‏كوشد مفهوم فهميدن را روشن كند و به اين پرسش پاسخ دهد كه چه چيزي سازنده معناي هر چيز معنادار است)، اما اين (هر چيز) مي‏تواند شعر، متني حقوقي، عملي انساني، زبان يا فرهنگ بيگانه باشد.4

با تأمّل و مداقه در اين تعريف، مي‏توان جامع و مانع نبودن اين تعريف از هرمنوتيك را دريافت و با توجه به رهيافت‏هاي متنوّع و گوناگوني كه در مواجهه با آن وجود دارد، نمي‏توان آن را در قالب منطقي به حدّ و رسم تعريف كرد.

ريچارد پالمر در توضيح قلمرو هرمنوتيك و عدم انحصار آن به قلمرو خاصي، به سه مقوله متفاوت و متمايز از هم اشاره دارد:

1. هرمنوتيك خاص:5 اشاره به نخستين قالب‏هايشكل‏گيري هرمنوتيك به منزله شاخه‏اي از دانش دارد. در اين قسم به منظور منقّح كردن كيفيت تفسير متون در هر يك از شاخه‏هاي علوم و معارف، نظير حقوق ادبيات، كتاب مقدّس و فلسفه، مجموعه‏اي از قواعد و روش‏ها فراهم مي‏شود و هر شاخه معرفتي مجموعه قواعد و اصول تفسيري ويژه‏اي داشت. از اين‏رو، هرمنوتيك هر رشته، مخصوص همان رشته بود و به همين دليل، اين هرمنوتيك‏ها به سنّت فكري و علمي مربوط به خود اختصاص داشتند؛ مثلاً، از هرمنوتيكي كه روش تفسير متون مقدّس را مي‏آموخت در تفسير متون ادبي سنّتي مدد نمي‏گرفتند.

2. هرمنوتيك عام:6 از مقوله روش‏شناسي است ودرصدد ارائه روش فهم و تفسير است؛ اما اختصاص به زمينه خاصي از علوم ندارد و شاخه‏هاي متعددي از علوم تفسيري را پوشش مي‏دهد. اين گرايش از قرن هجدهم آغاز مي‏شود و نخستين كسي كه تبيين سازگار و منظمي از آن ارائه كرد متكلم آلماني، فردريك شلايرماخر بود. اين نوع هرمنوتيك را امروزه كساني همچون امليو بتي و اريك هرش دنبال مي‏كنند. پيش‏فرض اين گرايش هرمنوتيكي آن است كه قواعد و اصول عامي بر فهم متن حاكم هستند. صرف‏نظر از اينكه آن متن چگونه باشد عالم هرمنوتيك بايد در تنقيح و تنظيم اين قواعد عام بكوشد.

3. هرمنوتيك فلسفي: تأمّل فلسفي در پديده فهم را وجهه همّت خود قرار داده است. بنابراين، علاقه‏اي به ارائه روش‏ها و بيان اصول و قواعد حاكم بر فهم و تفسير ندارد؛ چه اين روش در باب فهم متن باشد و چه در باب مطلق علوم انساني. البته اگر دقت كنيم اين نوع هرمنوتيك نه تنها علاقه‏اي به ارائه روش ندارد، بلكه به نقد روش‏شناسي مي‏پردازد و اين نظر را كه (از راه تنقيح روش مي‏توان به حقيقت رسيد) به نقد مي‏كشد.7

هرمنوتيك هايدگر

هايدگر بر فلسفه قاره‏اي از اگزيستانسياليسم تا هرمنوتيك معاصر و شالوده‏شكني «دريدايي» تأثير بسياري گذاشته است. او شاگرد ادموند هوسرل (Edmond Husserl)، بنيان‏گذار پديدارشناسي بود. هايدگر در اثر دوران‏ساز خويش، هستي و زمان (1927) كه از آثار اوليه او به شمار مي‏رود، نوعي هرمنوتيك ضدذهني را بنيان نهاد كه بر مكانمندي تمام و كمال ما در تاريخ و زبان تأكيد مي‏كند. مسئله فهم كاملاً از كندوكاوي محققانه در ذهن شخص ديگر جدا مي‏شود و در مقابل بر جاي‏گيري در يك جهان زماني تأكيد مي‏شود كه معناي آن مسبوق بر ماست و ما از آن فهمي ضمني داريم. هايدگر مي‏گويد: ما فهمي از وجود داريم و هدف تأويل آشكار ساختن پيش‏فهمي است كه ما پيشاپيش از هستي در جهان خود داريم.8

هايدگر را مي‏توان مبدأ هرمنوتيك فلسفي دانست. وي چرخشي انقلابي و نوين در مسير دانش هرمنوتيك به وجود آورده و هرمنوتيك را به درجه فلسفه و هستي‏شناسي ارتقا داده است. اما در عين حال، وي آن را پديدارشناسي مي‏دانست. از نظر او، فلسفه حقيقي و هرمنوتيك و پديدارشناسي يك چيز است و هر تفسيري از فلسفه و هرمنوتيك و پديدارشناسي، كه نتيجه آن تمايز و تفاوت ميان‏آنهاباشد، بدفهمي‏فلسفه و هرمنوتيك است.

هايدگر، شاگرد هوسرل بود و در تبيين دغدغه اصلي خود، كه همان پرسش بنيادين هستي است از پديدارشناسي هوسرل متأثر بود، هرچند كه پديدارشناسي هايدگر فراتر و گسترده‏تر از تلقّي بسيط و خام و سطحي هوسرل بود.

به نظر هايدگر، اين مسئله (هستي) فراموش شده است.9 مادام كه حقيقت هستي انديشيده نشود هر نوعهستي‏شناسي بي‏بنياد مي‏ماند.10

فلسفيدن حقيقي تأمّل براي پاسخ به پرسش از معناي هستي است و فلسفه متافيزيك غرب در قرون متمادي به علت غفلت از اين پرسش، از مسير اصلي منحرف شده و از رسالت اصلي خود بازمانده است. هايدگر با انتقاد فراگير از سنّت فلسفي غرب، بر آن بود كه راه جديدي در فلسفه بگشايد و اين راه جديد همان تلاش براي شهود و درك معناي هستي از طريق پديدارشناسي و «دازاين» است. به نظر هايدگر، كه در جست‏وجوي هستي‏شناسي بنيادين است، به جاي سخن گفتن از «من» در قبال «جهان» بايد از «در جهان بودن» به عنوان يك امر واحد سخن گفت. هايدگر اين امر واحد را، كه در نهايت همان انسان است «دازاين» مي‏نامد و اينجا نقطه عزيمت وي در جست‏وجوي درك معناي هستي است. او پديدارشناسي خود را از اينجا آغاز مي‏كند كه «دازاين»، هست و پرسش از هستي، براي او مسئله اساسي است. از آن نظر كه هستي دازاين چيزي بجز داشتن «فهمي از هستي» نيست. از اين‏رو، هايدگر براي تقرّب به راز هستي، به تحليل وجود (اگزيستانس) دازاين مي‏پردازد. هستي‏شناسي بنيادين را، كه همه هستي‏شناسي‏ها از آن برمي‏خيزند، بايد در تحليل وجودي (اگزيستانسيال) دازاين جست‏وجو كرد.11

پس به دليل آنكه وظيفه فلسفه حقيقي جست‏وجوي معناي «هستي» است و «هستي» هستي هست‏هاست،12هستي در همه هست‏ها حضور دارد. بنابراين، يگانه راه شناخت هستي، دريافت و شهود آن در يكي از وجودات است‏وتنهاموجودي‏كه‏ازبين‏تمام‏موجودات‏اين‏خصوصيت جلوه‏پذيري و ديداركنندگي را دارد، «دازاين» است.

هايدگر در فصلي از كتاب هستي و زمان تحت عنوان «روش تحقيق مبتني بر پديدارشناسي» آشكارا شيوه فكري خود را «تفسيري»13 مي‏داند.14 اما بايد ديد ايننظر هايدگر چه ربطي به پديدارشناسي دارد و نسبت آن با علم هرمنوتيك چه مي‏تواند باشد.

هايدگر به ريشه يوناني الفاظ فاينامون «Phainomenon» و يا «فاينستاي» (phainesthai» و «لوگوس» (Logos) توجه مي‏كند و مي‏گويد: «فاينامون» به معناي چيزي است كه خود را آشكار مي‏كند؛ به معناي تجلّي‏يافته، ظاهر شده. بنابراين، پديدارها15 مجموعهچيزهايي هستند كه به روشنايي آورده مي‏شوند. اين چيزها را يونانيان با «موجود»16 و يا «آنچه كه هست»يكي مي‏گرفتند. هايدگر معتقد است: اين «متجلّي شدن يا به ظهور آمدن چيزي آنچنان كه هست» را نبايد يك حقيقت ثانوي يا عرضي دانست. خود اشيا هستند كه اولاً و بالذات به ظهور مي‏آيند. پسوند «لوژي» در «فنومنولوژي» نيز به ريشه يوناني «لوگوس» برمي‏گردد. هايدگر بر آن است كه «لوگوس» آن حقيقتي است كه مجال جلوه يك چيز را فراهم مي‏كند. «لوگوس» شأن اظهاركنندگي و بيان17 دارد و متوجه پديدارهاست. باوجود اين، «لوگوس» در اين كار استقلال تام ندارد؛ يعني خود شي‏ء است كه در آئينه لوگوس پديدار مي‏گردد و متجلّي مي‏شود و اين ذهن نيست كه معنايي به پديدار مي‏بخشد، بلكه آنچه به ظهور مي‏آيد در واقع، جلوه كردن و به ظهور آمدن خود اشياست. بنابراين، پديدارشناسي هايدگر را، كه از «فاينستاي» و «لوگوس» تركيب يافته است، بايد به معناي «امكان دادن به ظهور اشيا كماهي و پرهيز از اطلاق تحكّمي و تكلّف‏آميز مقولات ذهني خود بر آنها» دانست.

حاصل آنكه ما نيستيم كه به اشيا روي آوريم، اين اشيا هستند كه خود را بر ما نمايان مي‏سازند و همين كه ما در تلقّي اشيا به امكان و آمادگي براي قبول حقايق اشيا استناد جستيم، تفسير ديگر نمي‏تواند بر مبناي صرف آگاهي و مقولات ذهني ما قرار گيرد بر اين اساس، آنچه مي‏تواند بنياد هرگونه عمل تفسير باشد ظهور اشيا و مواجهه‏اي است كه ما با آنها داريم؛ بايد به اشيا اين امكان را داد كه در ما تأثير كنند و در در سير دروني آدمي معاني آنها آشكار و تفسير شود. تنها موجودي كه در بين تمام موجودات اين خصوصيت جلوه‏پذيري و ديداركنندگي، يعني فهم را دارد «دازاين» است كه با مطالعه پديدارشناسانه آن، در حقيقت هم به هستي تقرّب يافته‏ايم و نيز از طريق آن به فرايندهاي نيل به تفهّم و تفسير، كه به وساطت آنها اشيا ظاهر مي‏شود، روي آورده‏ايم و از پديدارشناسي دازاين به پديدارشناسي حيث وجودي فهم دازاين نايل شده‏ايم و اين پديدارشناسي فهم همان علم هرمنوتيك است؛ زيرا كار هرمنوتيك تحقيق و تأويل فهم است.

در تفكر هايدگر، چون هستي‏شناسي به پديدارشناسي وجود مبدّل مي‏شود، بايد به تفسير «اگزيستانس» بپردازد و پيداست كه اين نوع مباحث تفسيري از روش‏شناسي قديمي مبتني بر فقه‏اللغه و از روش‏شناسي عمومي علوم انساني ديلتاي، بعدي بعيد دارد. در اين زمينه، آنچه پنهان بوده است به ظهور مي‏رسد. پديدارشناسي «دازاين» به معناي حقيقي لفظ، خصوصيتي هرمنوتيكي دارد كه ناظر به شأن حقيقي تفسير است. بدين‏روي، هرمنوتيك به هستي‏شناسي تفهّم و تفسير مبدّل مي‏شود و كليّت تام پيدا مي‏كند. هايدگر حقيقت هرمنوتيك را قوّه ظهور وجود در تفهّم و تفسير مي‏داند.18

پديدارشناسي به منزله روش هرمنوتيكي درمي‏آيد و بر اساس نظريه هرمنوتيكي هايدگر در پديدارشناسي دازاين، تأويل در آگاهي انساني و مقولات انساني بنياد گذاشته نمي‏شود، بلكه در ظهور شي‏ء مورد معاينه، يعني واقعيتي كه با ما ملاقي مي‏شود، بنياد گذاشته مي‏شود. در واقع، علم هرمنوتيك به صورت هستي‏شناسي فهم و تأويل درمي‏آيد. هايدگر گام نهايي را برمي‏دارد و ذات علم هرمنوتيك را قوّه هستي‏شناسي فهم و تأويل تعريف مي‏كند كه انكشاف وجود اشيا در نهايت، استعدادهاي بالقوّه هستي خود (دازاين) را ممكن مي‏سازد. به عبارت ديگر، علم هرمنوتيك هنوز نيز نظريه فهم است، اما فهم به طرزي متفاوت (هستي‏شناسي) تعريف مي‏شود.19

پيش از اين، شلاير ماخر درصدد برآمده بود تا مبنايي براي همه انواع ممكن گفت‏وگو (ديالوگ) پيدا كند و ديلتاي نيز خواسته بود تا به روش‏شناسي عام علوم انساني دست يابد؛ اما به دليل آنكه شلاير ماخر به مبناي وجودي تفهّم توجه نكرده بود و ديلتاي نيز علوم طبيعي را از علوم انساني تفكيك كرده بود، مباحث تفسيري آنها از كلّيت و عموميت برخوردار نبودند، در حالي كه با هايدگر هرمنوتيك كلّيت پيدا مي‏كند و حقيقت هرمنوتيك قوّه ظهور اشيا در وجود و امكان‏هاي آن در تفهم و تفسير مي‏شود.

ماهيت فهم

در انديشه هايدگر، «فهميدن»20 اصطلاح خاصي استكه با معناي عرفي لفظ21 در انگليسي متفاوت است. درانگليسي، «فهم» به معناي همدلي است؛ يعني احساس كردن چيزي و همدلي با آن با استفاده از تجربه شخصي ديگر. در مواقعي نيز اين كلمه به معناي شركت جستن در چيزي را كه مفهوم واقع شده افاده مي‏كند. نيز مراد هايدگر از «فهم» غير آن چيزي است كه شلاير ماخر و ديلتاي در اين باب گفته‏اند. در نظر هايدگر، تفّهم قوّه خاصي نيست كه بنابر قول شلاير ماخر با استناد بدان بتوان به وضعيت فكري ديگري پي برد، و يا به بيان ديلتاي از طريق آن بتوان تجلّيات حيات را در عينيت آنها دريافت. تفهّم چيزي نيست كه آن را بتوانيم مملوك خود بكنيم.22

چون اين معنا از «فهم» در فلسفه سنّتي بسيار به كار مي‏رفت و بار متافيزيكي آن به رويارويي «سوژه» با «اُبژه» بازمي‏گشت، كه طرح هايدگر كاملاً در تقابل با چنين رهيافت تاريخي دوران متافيزيك است، از اين‏رو، هايدگر واژه «فهميدن» را به معناي خاصي به كار مي‏برد. براي هايدگر بر خلاف سنّت هرمنوتيك، نه فقط «فهميدن» موخّر از شناخت نيست، بلكه مقدّم بر شناخت است. هايدگر در تبيين اينكه فهميدن موخّر از شناخت نيست و يكي از انواع آن به شمار نمي‏رود، از نوعي شناخت سخن مي‏گويد كه از آن به «دانايي عملي» تعبير مي‏شود. تمايز اين دو در اين است كه دانايي نظري ضمن يك گزاره بيان مي‏شود؛ يعني از آن اخبار مي‏دهيم و زبان را به عنوان وسيله آن به كار مي‏بريم، در حالي كه دانايي عملي مهارت است، بي‏آنكه بتوان آن را در قالب گزاره بيان كرد و از آن خبر داد. حتي وقتي در اين‏باره نياز به اخبار و بيان باشد، هيچ‏گونه گزاره‏اي نمي‏توان درباره آن ساخت، بلكه آنچه در اين‏باره بيان مي‏شود شبه گزاره است؛ مثلاً، ما مي‏دانيم چگونه شنا كنيم، ولي نمي‏توانيم آن را به همان خوبي كه مي‏دانيم بيان نماييم. پس «فهميدن» به معناي هايدگري كلمه مسبوق به فرض‏هاي هستي‏شناسانه است.23

«فهم» عبارت است از: قدرت درك امكان‏هاي خود شخص براي هستي و در متن زيست جهاني كه خود آدمي در آن زندگي مي‏كند. فهم دقيقا حالت يا جزء لاينفك «هستي در جهان» است. فهم با وجود آدمي هم‏رشته و هم‏پيوند است.24

واژه «فهم» دشواري‏ساز است؛ زيرا در مبناي هستي‏شناسي سنّتي، يكسره جدا از زندگي راستين و عملي مطرح شده است. اما هايدگر فهميدن را با توجه به زندگي عملي پيش كشيد. «فهم» داراي بار عملي (پراكتيك) است و نخستين شكل فهم دازاين در زندگي هر روزه‏اش با خبري از چگونگي كار كردن چيزها، يعني با خبري از امكان تسلّط بر چيزها و تسخير آنهاست، نه چون «بلد بودن» و «باخبري از چگونگي» كه هايدگر آن را «Konnen» خوانده كه اساس فهم هر روزه ماست. فهميدن «چكش» در اصل، به معناي اين نيست كه بدانيم از چه چيزي ساخته شده يا مشخّصه‏هاي آن چيست، فهميدن «چكش» يعني اينكه بدانيم چگونه از آن استفاده كنيم. هر يك از فهمي از چگونگي كار كردن چيزها، ديگران و خودمان داريم. وقتي خودمان را به عنوان مادر يا كارگر يا نويسنده مي‏شناسيم؛ يعني فهمي از خودمان و نقش‏هايي به عنوان مادر يا كارگر يا نويسنده به عهده ماست، به دست آورده‏ايم. اينها حتي به عنوان موقعيت‏هاي موجود، روشن مي‏كنند كه همان روش‏ها و فن‏هايي هستند كه به كار مي‏گيريم. دازاين بيش از هر چيز، توانايي دازاين است براي بودن و هستن؛ يعني از خويش جلوتر رفتن. به دليل آنكه دازاين در كنش و ارتباط با عالم است، انسان امكان‏هاي عملي و از اينجا با جهان و امكان‏هاي جهان و خودش آشنا مي‏شود. تا زماني كه دازاين هست، او خود را مي‏فهمد، همواره داراي خواست است و خواهد بود؛ خواستي در حدّ امكان‏ها.25

پس در تحصيل ماهيت فهم از نظر هايدگر، بايد به اين امور توجه كرد:

1. فهم عبارت است از: قدرت درك امكان‏هاي خود شخص براي هستي؛ مولّفه‏اي كه امكان‏هاي دازاين براي او آشكار مي‏كند. مراد از «امكان» معناي وجودي آن است، نه امكان به معناي احتمال اتفاق چيزي براي دازاين. وقتي با حصول فهم، امكاني براي دازاين فراهم مي‏آيد، نحوه‏اي از هستي و موقعيتي خاص براي او گشوده مي‏شود كه مي‏تواند او را به پيش ببرد و به آن نحوه هستي و موقعيت وجودي جديد برسد. بنابراين، فهمي كه امكان‏هاي دازاين را معرفي مي‏كند با اموري همچون «شايسته بودن براي انجام كاري» مرتبط است.

2. فرافكني يا طرح‏اندازي26 فهم در خود،ساختاري اگزيستانسيال دارد كه آن را «طرح‏اندازي» مي‏ناميم. دازاين خود را بر اساس فهم امكان‏هايش طرح مي‏ريزد و در هر طرح‏اندازي، امكان‏هاي تازه‏اي براي فهميدن گشوده مي‏شود. تا زماني كه دازاين هست، همواره خودش را در پيكر امكان‏هايش مي‏فهمد. دازاين آزاد و مختار است، تا توانمندي‏هاي ويژه خود را براي هستي تحقق دهد. دازاين از ميان امكان‏هاي فراوان، به شماري از آنها روي مي‏آورد كه فضايي براي مانور دادن مي‏گشايند.27 و اين فضا تمامي آن چيزهايي است كه ما تصور مي‏كنيم قادر به انجام دادن آنها هستم. اين فضا با قلمرو گزينش‏هاي «من» يا به اصطلاح مشهور «آزادي من» محدود شده است.28

3. از نظر هايدگر، صفت بارز و مهمّ فهم آن است كه فهم همواره در درون مجموعه‏اي از نسبت‏ها و روابط قبلاً تأويل شده، يعني يك كلّي به هم پيوسته و مرتبط عمل مي‏كند كه اين در حقيقت، ساختار هستي‏شناسي هر فهم و تأويل وجودي انسان است كه در نهايت، به دور هرمنوتيكي مي‏انجامد.

پس بر اساس تحليل هايدگر فهم، هم امري وجودي است و هم امري هرمنوتيكي؛ امري وجودي است چون نحوه هستي دازاين و عنصر جداناپذير آن است؛ و امري هرمنوتيكي است چون موجب آشكار شدن «هستي در جهان» دازاين مي‏شود. فهم، هم انكشاف هستي دازاين را در پيش‏افكني و ايجاد امكان‏هاي گوناگون و متنوّع هستي او را در پي دارد و هم موجب انكشاف و گشودگي اشيا و امور موجود در دنياي وي مي‏شود.29

معناداري

در نظر هايدگر، ميان جهان و زبان يا ميان جهان از يك‏سو، و معنا و دلالت از سوي ديگر، به هيچ وجه تمايزي وجود ندارد.30 كلمات به لحاظ جنبه هستي‏شناسي، داراي معناهستند. كلمات به نظر هايدگر براي اشيا هستند و بر هستي اشيا دلالت دارند. پس زبان معناي هستي‏شناسي دارد و بايد آن را در ساحت هستي لحاظ كرد. زبان ذاتا بر اين ساحت هستي دلالت مي‏كند و از اين‏رو، همه احكام و اظهاراتي كه در زبان مي‏شوند، از همين ويژگي هستي‏شناسي بهره‏مندند. به تعبير ديگر، هستي هرگز بدون زبان خود را اظهار نمي‏كند و از اين‏رو، هايدگر مي‏گويد: «زبان خانه هستي است.»31 هايدگر مي‏گويد:معنا همان چيزي است كه در تفسيرهاي ما از هستي ساخته مي‏شود. پيش از هرگونه تفسير خاص كه يك دازاين بنمايد، جهان پيشاپيش «معنا» است و به وسيله لوگوس سازمان يافته است. اين بدان معناست كه دازاين در زندگي روزمرّه خود، همواره در بطن جهان تفسير مي‏يابد. از اين‏روست كه هايدگر مي‏گويد: هستي دازاين همچون تفسيرهايي است بر يك متن: تفسير هايدگر مستلزم اين است كه «معنا» مستقيما در جهان زنده يا جهان حيات، قابل دست‏رسي است. «معنا» همان است كه همه جا در فرايند آشكارسازي نشان داده مي‏شود. بدين‏روي جاي معنا خودِ «جهان» ـ يعني خودِ هستي ـ است.32

تقدّم فهم بر زبان و تفسير

آنچه را هايدگر «فهم» مي‏نامد و آن را از مقوّمات هستي دازاين مي‏شمارد امري بنيادي‏تر و آغازين از دانش و معرفت رسمي و متداول بشري است و حتي مي‏توان آن را مقدّم بر شهود و تفكر دانست، به گونه‏اي كه بايد شهود و تفكر را فرع و برگرفته از فهم انگاشت. بر اثر فهم، دازاين هستي خويش را به سوي امكان‏هايي پيش مي‏افكند و امكان‏هاي تازه‏تري بر روي خود مي‏گشايد. فهمْ امكاني براي دازاين است. اين امكان هستي، كه از آن به «فهم» تعبير مي‏كنيم، توسعه و بسط پيدا مي‏كند و خود را پيش مي‏افكند. اين بسط و گسترش فهم در نظر هايدگر، همان «تفسير» است. مراد از «تفسير» برملا كردن و يافتن امكان‏هايي است كه فهم براي دازاين ايجاد كرده است. عمل تفسير آشكاركردن اين‏امكان‏هاي نوظهور است. پس هر تفسيري در مرتبه‏اي پس از فهم هرمنوتيكي قرار مي‏گيرد.

پس تفسير فرع بر فهم است؛ اول اشيا به طوري معنادار و همراه با فهم هرمنوتيكي وارد دنياي هر دازاين مي‏شوند، سپس در مواجهه تفسيري قرار مي‏گيرند. به تعبير ديگر، تا در سايه فهم، هرمنوتيكي معنادار نگردد و دازاين به سوي آن پيش افكنده نشود، پا به دنياي دازاين نمي‏گذارد و پس از پا گذاشتن به دنياي دازاين، دازاين به تفسير و تأمّل در آن مي‏پردازد. فهم هرمنوتيكي از اشيا بر اساس نسبتي كه با دازاين دارد، به صورت تفسير غيرگزاره‏اي و پيش‏نظري از اين فهم است؛ مثلاً، كارگر «چكش» را به عنوان شي‏ء سنگين و غيرقابل تحمّل كنار مي‏نهد. در اينجا، فهم هرمنوتيكي و تفسير پيش‏نظري آن درك اين نسبت است، و حال آنكه در تفسير گزاره‏اي، كه به شكل «چكش سنگين است» بيان مي‏شود، درصدد توصيف و اخبار آن است كه مسبوق به فهم و تفسير هرمنوتيكي است.33

پيش‏ساختار تأويل

دازاين هرگونه فهم را، چه در قالب تفسير غيرگزاره‏اي و پيش‏نظري و چه در تفسير گزاره‏اي از پيش دانسته‏ها آغاز مي‏كند و بر اساس پيش‏برداشت‏ها، تصورها و پيش‏دانسته‏ها، به برداشتي از موضوع مورد توجهش دست مي‏يابد، پيش فهم او شرط مهمّ شناخت اوست. هرگونه فهمي مسبوق بر پيش ساختار فهم34 است.بدون اين پيش‏فهم‏ها، توانايي فهم هيچ چيز را نداريم. اين نظريه پس از هايدگر در آثار معتقدان به هرمنوتيك فلسفي، همچون رودلف بولتمان و هانس گادامر، تأثير گذاشت.

هايدگر براي اجزاي ساختار پيش‏فهم سه لايه تفسير مي‏كند:

1. پيش برداشت:35 تمامي تأويل‏ها بايد از يكپيش‏برداشت، يعني فهمي پيشين از زمينه‏اي كلي آغاز شوند. دركي كلي كه از تاريخ دارم رخدادي همچون جنگ جهاني را قابل فهم مي‏كند. من هر گاه مفهوم ابزار «موسيقي» را نشناسم، اين شي‏ء بزرگ را جعبه‏اي چوبي خواهم دانست، نه ويولون.

2. پيش نگرش:36 براي عمل تأويل وجود پيش برداشتو داشتن درك عام مربوط به كل يك مجموعه لازم است، اما كافي نيست. فهم كلي به شي‏ء به ما امكان فهم ويژگي‏ها را نمي‏بخشد. براي فهم امور جزئي و خاص، بايد پيش‏نگرش داشته باشيم كه نشان مي‏دهد ما چگونه بايد با موضوع مورد فهم يا تأويل خود مواجه شويم. دركي از سياست‏هاي توسعه‏طلبانه منجر به تأويل مخالفت‏آميز ما با جنگ جهاني دوم مي‏شود كه در اينجا، عمل تفسير تحت هدايت ديدگاه خاص مفسّر37(نقطه‏نظر) صورت مي‏گيرد.

3. پيش برداشت:38 مربوط به مفهوم‏سازي خاصي استكه در اختيار تأويلگر است. از شنيدن خبر آغاز جنگ جهاني، به درستي برداشت نزد خودمان درباره سياست‏هاي توسعه‏طلبانه مطمئن‏تر مي‏شويم. پيش‏برداشت نوعي پيش‏بيني و انتظاري است كه پيشاپيش شكل گرفته كه با مفهوم‏سازي سروكار دارد.39

پيش ساختار داشتن فهم صرفا بخصوص آگاهي در برابر جهاني از قبل داده شده نيست. فهم را بدين‏گونه لحاظ كردن بازگشت به همان الگوي فاعل و موضوع در باب تأويل است كه تحليل هايدگر از آن فراتر مي‏رود. به سخن دقيق‏تر، پيش ساختار در متن جهاني قرار دارد كه از قبل، فاعل و موضوع را دربر دارد. از اين‏رو، از اين امر بحث مي‏كند كه چگونه اشيا خودشان از طريق معنا و فهم و تأويل به ديده درمي‏آيند.40

دور هرمنوتيكي41

دوري و حلقوي بودن فهم از ابتكارات هايدگر نيست؛ چراكه در آثار شلاير ماخر و ديلتاي نيز سابقه داشته، اما به تعبير گادامر، هايدگر نقطه عطفي در تاريخ به كارگيري اين واژه است؛ زيرابه حلقه هرمنوتيك پايه هستي‏شناسي مي‏بخشد. به دليل آنكه فهم از مقوّمات دازاين و اجزاي ساختاروجودي‏آدمي‏است،حلقوي‏بودن‏نيزويژگي ساختار فهم و درنتيجه،وصفي وجودي براي دازاين است.

با توجه به آنچه گفته شد، تأويل مبتني بر پيش ساختار است و پيش‏فهم يا ساختار سه‏گانه مورد نظر هايدگر را وقتي درباره هر تأويلي به كار ببريم، متوجه مي‏شويم كه تأويل رابطه مستقيمي با پيش‏فهم دارد كه اين امر ما را به سوي فهم (دور هرمنوتيكي) مي‏كشاند. «فهم اجزا براي فهم كل، ضروري است و فهم كل براي فهم اجزاي آن.» در يك جمله واحد معناي يكايك اجزاي آن در پرتو معناي كل جمله فهميده مي‏شود و معناي كل جمله وابسته به اجزاي آن است. در نتيجه، فرايند فهميدن، فرايندي حلقوي و دوري مي‏شود و در اين دور است كه معنا حاصل مي‏شود. به دليل آنكه هايدگر معتقد است كه از يك‏سو، هر دازايني در عالم خاص خود، كه مركب از اجزاي گوناگون و داراي روابطي است، زندگي مي‏كند و هيچ چيزي به صورت بسيط و منفرد و بي‏ارتباط با امور ديگر نزد دازاين حاضر نمي‏شود و از سوي ديگر معناي يك چيز نزد دازاين امر بسيط و منفردي نيست، بلكه هر چيز در شبكه‏اي از روابط و مناسبات و در قالب يك بافت براي دازاين معنا مي‏يابد و فهم و تأويل مبتني بر پيش‏ساختار و سه لايه فهم است، به حكم اينكه اين پيش‏فهم‏ها هم محكوم به احكام فهم هستند، خود داراي پيش‏فهم‏هايي هستند و در نهايت، براي فهم و تأويل نهايي يك امر، زنجيره‏اي از فهم‏ها تشكيل مي‏شود.

هايدگر در هستي و زمان مثال‏هايي براي دور هرمنوتيكي مي‏زند؛ از جمله اينكه: 1. براي فهميدن اينكه هستي چيست، ما نيازمند بررسي هستي دازاين هستيم. چگونه مي‏توانيم هستي دازاين را دريابيم، هرگاه هستي را نشناخته باشيم؟

2. فهم و تأويل دازاين يا هر امري نيازمند پيش‏دانسته‏ها است؛ اما پيش‏دانسته‏ها، خود فهم‏ها و تأويل‏هايي بيش نيستند و مثال‏هايي ديگر از اين قبيل كه نشان از حلقوي و دوري بودن فهم دارند. هايدگر در برابر اشكال باطل بودن دور هرمنوتيكي، پاسخ مي‏دهد كه اگر لزوم مسبوق بودن و تفسير به فهم پيشين را دور باطل بدانيم، درك ناصوابي از عمل فهم داشته ايم. اين امر نه دور باطل است، نه نقصي در راه حصول فهم، كه نيازمند علاج و چاره‏سازي باشد؛ زيرا حلقوي بودن و دوري بودن فهم جزء ساختار و شرط وجودي حصول فهم است و فهم بدون آن ممكن نيست.

در نظر هايدگر، براي دوري از خطا و انحراف و سوء فهم در تفسيرهايمان، بايد از راه درست وارد اين دور هرمنوتيكي شد، و اين حلقه فهم‏مداري نيست كه هر نوع دلخواهي از دانش بتواند در آن حركت كند. اين دور بيان پيش‏ساختار وجودي خود دازاين است. در اين دور، امكان بنيادي‏ترين نوع شناسايي نهفته است. ما اين امكان را يقينا زماني در تفسيرهايمان به طور اصيل حفظ مي‏كنيم كه فهميده باشيم وظيفه اول و آخر و دايم ما اين نيست كه به پيش‏داشت و پيش نگرش و پيش دريافت خود اجازه دهيم كه به صورت توهّمات و تصورات عاميانه بر ما عرضه شوند، بلكه وظيفه ما دقيقا آن است كه اين پيش‏ساختارها را بر حسب خود اشيا، چنان از كار درآوريم كه به علمي مطمئن تبديل شوند.

بنابر تقرير هايدگر از حلقوي بودن فهم، تفسير با پيش تصوراتي آغاز مي‏شود كه پي در پي جانشين هم مي‏شوند تا آنچه مناسب‏تر است باقي بماند. فهم پيشين در حلقه هرمنوتيك، حكم پيش‏افكني نخست را دارد. دازاين ابتدا نسبت به موضوع شناسايي با فهم پيشين خويش، خود را به سمت آن فرا مي‏افكند. اما اين مجال وجود دارد كه فرافكني‏هاي رقيبي وجود داشته باشند كه با ملاحظه موضوع، پي در پي كنار هم قرار گيرند تا براي دازاين، وحدت معنايي حاصل شود. بنابراين، رسالت عمل فهم و تفسير، يافتن فرافكني‏هاي مناسب است.

ورود درست يا آنچه هايدگر همواره به عنوان «امر آغازين» از آن ياد مي‏كرد، امري است عملي. براي آنكه بدانيم «چكش» چيست، بايد كار كردن با چكش را بلد باشيم، يا بدانيم ديگران با آن چگونه كار مي‏كنند. معناها نه در واقعيت ذهني و نه در تصميم‏هاي دلبخواهانه مستقرّند، بلكه در شكلي از زندگي بنياد دارند كه ما به نحو ضروري در آن به سر مي‏بريم. تأويل‏ها زاييده اين شكل از زندگي؛ يعني درگيري‏هاي عملي هستند.42

هايدگر و تفسير متن

واضح است كه نگاه سنّتي به مقوله فهم متن، كه در پي تفسير عيني متن و درك فرديت مؤلّف و مقصود اوست، با ديدگاه انقلابي هايدگر درباره فهم متفاوت است. فهميدن متن به معناي موردنظر هايدگر، عبارت از: كشف معنايي كه نويسنده در متن نهاده، نيست و مفسّر به دنبال فرديت مؤلّف و مقصود و منظور او نيست. فهم متن را نبايد بازسازي ذهنيت صاحب اثر و نفوذ در دنياي فردي او دانست، بلكه در سايه فهم متن ما خود در امكان وجودي جديد جاي مي‏گيريم. ما با پيش‏فهم با متن مواجه مي‏شويم و اين امر برخاسته از «هستن» در جهان ماست؛ زيرا نحوه وجود ما وجود دانايانه است، و ما پيوسته با فهم موجوديم. پس با متن نيز همواره با فهمي از پيش برخورد مي‏كنيم و هدف تفسير متن آشكار ساختن پيش‏فهمي است كه ما پيشتر درباره فهم داريم. آنچه ـ مثلاً ـ در تفسير يك متن ادبي رخ مي‏دهد، تجربه جهاني است كه مؤلّف به تفسير كشيده است، نه تجربه حالات ذهني و نيّات خاص او.43

پس اگر همگام با هايدگر هرگونه فهمي را پيش‏افكني دازاين و در نهايت «خويشتن‏فهمي» او تعريف كنيم، بايد مقوله فهم متن را نيز به فرافكني مفسّر و آشكار شدن بيشتر توان‏ها و امكان‏هاي وجودي او بدانيم؛ يعني مفسّر در سايه تفسير متن، فرديت مؤلّف را بازسازي نمي‏كند، بلكه امكان‏هاي وجودي خويش را توسعه مي‏دهد و بر غناي «هستي در جهان» خويش مي‏افزايد و به تعبير گادامر، نتايج جديدي استنتاج مي‏كند و به توانايي خويش بهتر و بيشتر پي مي‏برد و زواياي پنهان بيشتري را مي‏شكافد.44

آنچه تا اينجا گفته شد، مربوط به هايدگر هستي و زمان و قبل از آن بود، كه هرمنوتيك در آن جريان انكشاف و افشاي هستي است؛ يعني پديدارشناسي و تفسير وجودي دازاين براي وصول به افشاي هستي45 ونماياندن آن. ارتباط و پيوند عميق فلسفه و مهرمنوتيك در هايدگر متقدّم، به نحوي است كه علاوه بر اينكه هرمنوتيك او را فلسفي كرده، فلسفه او نيز هرمنوتيكي شده است. اما رهيافت هايدگر متأخّر (هايدگر پس از هستي و زمان) به مباحثي است كه در ظاهر، با مشي فلسفي او در آثار ابتدايي‏اش متفاوتند، به گونه‏اي كه رويكرد هرمنوتيكي به زبان كه در هستي و زمان ارائه شده بود، به نظر مي‏رسد بازنگري اساسي در آن صورت گرفته است.46

نقد و ارزيابي

شالوده‏ها و مباني هرمنوتيك فلسفي هايدگر دست‏مايه كوشش‏هاي علمي شاگرد برجسته هانس گئورگ گادامر قرار گرفت و به همّت او، هرمنوتيك فلسفي قوام و انسجام يافت، تا جايي كه امروزه هرمنوتيك فلسفي با نام گادامر شناخته مي‏شود، هرچند اصول و مباني آن توسط هايدگر طرّاحي شده است. اين نوشتار درصدد تبيين جامع، نظام‏مند و دقيقي از هرمنوتيك فلسفي هايدگر و در حقيقت، پيش‏درآمدي بر خود فلسفه هايدگر است و بررسي و نقد و ارزيابي آن مجالي ديگر و مقالي عريض و طويل‏تر از اين نوشتار مي‏طلبد، ولي به اجمال و اختصار، به چند نكته اشاره مي‏شود:

1. هرمنوتيك فلسفي رويكردي پديدارشناسانه به مقوله فهم است كه با رهيافتي فلسفي به ماهيت فهم، فرايند تحقق فهم را مورد بررسي قرار مي‏دهد؛ آنچه را در نسبت‏هايي انسان همواره در درون مجموعه‏اي از نسبت‏ها و روابط تأويل شده به دست آمده است. هايدگر «حقيقت» را به معناي برطرف شدن حجاب و آشكار شدن امور پنهاني مي‏گيرد و آن را با هستي پيوند مي‏زند47 و حقيقت وصف اشيا ـ نه وصف قضيه ياانديشه ـ قرار مي‏گيرد. در اين صورت، هرچه در تقرّب پديدارشناسانه به اشيا و هستي براي «دازاين» ظهور پيدا مي‏كند، متصّف به وصف «حقيقت» مي‏گردد و حقيقت «كشف المحجوب» است.

سؤالي كه مطرح مي‏شود اين است كه اگر هر چيز معناي خود را در نسبت با انسان پيدا مي‏كند و «حقيقت» پديدار شدن هستي براي «دازاين» است، پس «ناحقيقت» و كذب و خطا و باطل كجاست؟ مرز بين «حقيقت» و «ناحقيقت» را چه چيزي تعيين مي‏كند؟ و ملاك و معيار و ميزان اين دو قلمرو چيست؟ در چنين تلقّي و نگرشي از ارتباط انسانِ «دازاين» با هستي، قلمرو «حقيقت» به قدري بسط و توسعه پيدا مي‏كند كه «ناحقيقت» را هم مي‏بلعد و در خود هضم مي‏كند و حقيقتي كه غايت محتواي چنين تفلسفي بوده و دل‏مشغولي و دغدغه اصلي هايدگر و هر فيلسوف ديگري بوده است، اعتبار خود را در آميزش و آميختگي با ناحقيقت از دست مي‏دهد و ديگر چنين حقيقتي نه «كشف المحجوب»، بلكه «حجاب المكشوف» مي‏گردد و پرسش از حقيقت ديگر معنايي پيدا نمي‏كند.

2. در فلسفه هرمنوتيكي هايدگر، قوام واقعيت‏هاي هستي در نسبت‏هايي است كه با انسان برقرار مي‏كند و ـ چنان‏كه اشاره شد ـ رهيافت پديدارشناسانه به هستي و نسبت هستي با «دازاين» مقوّم انسان به شمار مي‏رود و اين فرايندي هرمنوتيكي است و اين نسبت‏ها در سايه زبان و فهمي كه «دازاين» از هستي دارد، رخ مي‏دهد. در اين صورت، هر نسبتي كه «دازاين» با هستي برقرار مي‏كند، چون پديدارشناسانه است، پس حقيقتي است. پس هر «دازاين» با هر نسبتي كه با هستي دارد، مدعي حقيقي بودن اين نسبت است. نسبتي كه زيد با پديدار «الف» دارد، به همان اندازه حقيقت است كه عمرو با همان پديدار دارد. پس در چنين تصويري از هستي و ارتباط آن با «دازاين»، همه مدعي حقيقت مي‏گردند و پلوراليزم معرفت رخ مي‏دهد و هر كس مدعي حقيقي بودن نسبت‏هاي خويش با پديدارهاست، و چون هيچ ملاك و ميزان و معياري براي ارزيابي آن وجود ندارد، سر از نسبيت‏گرايي و شكّاكيت درمي‏آورد و همه خود را ملاك و مناط حقيقت تصور مي‏كنند؛ زيرا در اين ديدگاه، هر فهمي موجّه شمرده مي‏شود و راه بر هرگونه نقد و ارزيابي فهم‏ها در شاخه‏هاي گوناگون معارف انساني و تاريخي مسدود مي‏گردد.

با تأمّل و مداقّه افزون‏تر در هرمنوتيك فلسفي هايدگر و آشكار كردن لوازم پنهان ناصواب اين نظريه، نقدهاي ديگري را نيز مي‏توان بر آن وارد كرد كه بيش از اين حد اين نوشتار هستند.


  • پى نوشت ها
    1 -دانش آموخته حوزه علميه و دانشجوى كارشناسى ارشد فلسفه غرب.
    2ـ احمد واعظى، درآمدى بر هرمنوتيك تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1380، ص 20 و 21.
    3ـ ريچارد پالمر، علم هرمنوتيك، ترجمه محمّدسعيد حنايى كاشانى تهران، هرمس، 1377، ص 20 و 21.
    4ـ احمد واعظى، پيشين، ص 30ـ31.
    5-Regional.
    6- General.
    7ـ احمد واعظى، پيشين، ص 33 و 35.
    8ـ آنتونى كرباى، درآمدى بر هرمنوتيك هرمنوتيك مدرن، ترجمه بابك احمدى، مهران مهاجر و محمّد نبوى (تهران، مركز، 1377)، ص 12.
    9- Martin Heidegger, Being and Time, Trans by Joan Stambaught (Newyork, state University press, 1996), p. 3.
    10ـ محمود خاتمى، جهان در انديشه هيدگر تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1384، چ دوم، به نقل از: آثار اصلى نامه 258.
    11- Martin Heidegger, op.cit, p. 11.
    12- Being of entities.
    13- Hermeneutic.
    14- Ibid, p. 23.
    15- Phenomena.
    16- Seinde ta onta, das.
    17-apophantic function.
    18-Ibid, p. 25-34.
    19ـ ريچارد پالمر، پيشين، ص 144.
    20- Vertehen.
    21- understanding.
    22ـ محمّدرضا ريخته‏گران، منطق و مبحث علم هرمنوتيك تهران، كنگره، 1378، ص 130.
    23ـ محمود خاتمى، پيشين، ص 92.
    24ـ ريچارد پالمر، پيشين، ص 145.
    25ـ بابك احمدى، هيدگر و پرسش بنيادين تهران، مركز، 1381، ص 407 و 408.
    26- projection.
    27ـ همان، ص 415.
    28ـ همان، ص 406ـ418 / ريچارد پالمر، پيشين، ص 144ـ145.
    29ـ احمد واعظى، پيشين، ص 158ـ160.
    30- Martin Heidegger, op.cit, pp. 155-160.
    31- Martin Heidgger, Pathmarks, ed. w. mcNeill (NewYork, Cambridge, Universtiy press, 1998), p. 254.
    32ـ محمود خاتمى، پيشين، ص 222ـ223.
    33ـ احمد واعظى، پيشين، ص 162ـ165.
    34- fore structure.
    35- fore-having.
    36- fore-sight.
    37- point of wiew.
    38- fore-concept.
    39ـ بابك احمدى، پيشين، ص 420ـ422؛
    Martin Heidegger, op.cit, pp. 140 & 142.
    40ـ ريچارد پالمر، پيشين، ص 151.
    41- Hermeneutical Circle.
    42ـ احمد واعظى، پيشين، ص 170 و 172 / بابك احمدى، پيشين، ص 437.
    43ـ آنتونى كرباى، پيشين، ص 12 / احمد واعظى، پيشين، ص 173.
    44- Hans Georg Gadamer, Truth and Method, second revised (New York, Continum, 2003), p. 260.
    45- Being.
    46- Jean Grondin, Introduction to Philosophical Hermeneutics (New haven and London, Yale University press, 1994), p. 102.
    47- Martin Heidegger, Being and Time, p. 256.