اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي

استاد محمّدتقي مصباح

چكيده

انسان كه به زيباترين شكل خلق شده است، ويژگي‏هايي دارد كه نسبت به ساير مخلوقات الهي، به عنوان موجودي برتر شناخته مي‏شود. اين موجود، علاوه بر برخورداري از اختيار و اراده، كه او را در ميان خلايق الهي ممتاز كرده است، از نظر صورت و سيرت نيز بر ديگران برتري دارد. برخورداري از هدايت تكويني و تشريعي، هدايت باطني و دروني، چشم، گوش، و قلب باطني از ويژگي‏هاي انسان است.

علي عليه‏السلام مولاي موحدان، انسان را برخوردار از حيات انساني مي‏داند كه مي‏تواند در پرتو آن، همه امكانات، ظرفيت‏ها و توانمندي‏هاي خود را در مسير هدايت و انجام وظايف ديني و الهي خويش به كار گيرد تا به موجودي كامل نائل آيد.

انساني برخوردار از حيات انساني است كه همه فضايل و كمالات انساني او به منصه ظهور رسيده و او از آنها بهره‏مند شود. اما همين انسان داراي حيات حيواني نيز هست. در اين صورت رشد صفات و ويژگي‏هاي حيات حيواني او، بسان موجودي بي‏روح و مرده خواهد بود. همچون ساير حيوانات، بلكه به مراتب بدتر از آنها خواهد بود.

كليدواژه‏ ها: حيات انساني، حيات حيواني، بصيرت، گمراهان، هدايت باطني، ذكر، هواي نفس.

جلوه حيات انساني

«نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ وَ ارْتَوَي مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاَ وَ سَلَكَ سَبِيلاً جَدَدا»؛1 با ديده بصيرت بنگرد؛ پس بينش و بينايي يابد. به ياد خدا باشد و همواره بر آن بيفزايد؛ و از آب شيرين و گواراي دانش و حق نوشد كه راه آبشخورهاي آن چونان اويي را هموار است و با نخستين جرعه سيراب مي‏شود و گام در راهي روشن مي‏نهد.

بصيرت دوستان خدا

در گفتار پيشين به برخي ويژگي‏هايي كه اميرمؤمنان عليه‏السلامبراي دوستان برگزيده خداوند برشمرده‏اند، پرداختيم. در ادامه آن حضرت، با عبارت «نَظَرَ فَأَبْصَرَ»، نگاه و تفكر در ملك و ملكوت و يافتن بصيرت درباره باطن و حقيقت اشيا را از جمله ويژگي‏هاي دوستان خدا برمي‏شمارند. شايد با نگاهي سطحي و ابتدايي، اين گمان به ذهن آيد كه چون واژه «نظر» به معناي ديدن و نگاه كردن است، واژه «فأبصر» پس از آن زايد است. اما بايد توجه داشت كه «فَأبصر» به نگاه فيزيكي و ظاهري كه در آن نمودهاي اجزاي هستي مشاهده مي‏شوند معطوف نيست، بلكه منظور از آن، نگاه و بصيرتي است كه پس از برافروخته شدن نور هدايت در دل سالك پديد مي‏آيد؛ نوري كه همه حواس را در اختيار مي‏گيرد و همه حواس از مسير آن نور به جريان مي‏افتند؛ نوري كه گوش را از شنيدن هر سخني جز سخن حق بازمي‏دارد و چشم‏را از مشاهده حرام، بلكه نگاه سطحي به جلوه‏هاي هستي كه همچون لمس افراد نابينا بر سطح جسم است منع مي‏كند و نگاه انسان را به درك حقيقت و باطن اشيا و مشاهده شكوه و جلال هستي وامي‏دارد.

از آموزه‏هاي قرآن و روايات چنين برمي‏آيد كه انسان جز چشم ظاهري، چشم ديگري نيز دارد. همچنان‏كه غير از گوش ظاهري گوش ديگري نيز دارد كه بِدان حقايق را مي‏شنود و به آنها هدايت مي‏شود. انسان در برخورداري از چشم و گوش ظاهري با ديگر حيوانات مشترك است؛ به گونه‏اي كه حتي اين دو عضو در برخي حيوانات از انسان قوي‏تر است. مثلاً چشم عقاب از چشم انسان بسيار تيزبين‏تر است و آن حيوان از فاصله‏هاي دور شكار را به وضوح مي‏بيند. در حالي كه اين‏گونه ديد براي انسان ممكن نيست. يا برخي از حيوانات صداهاي با فركانس‏هاي بسيار پايين يا بسيار بالا را كه شنيدن آن براي ما ممكن نيست مي‏شنوند. انسان همچنين حيات حيواني دارد كه منشأ رشد، رفتار و حركات و گسترش نسل است و از اين جهت نيز با ساير حيوانات مشترك است. پس داشتن حيات حيواني و اعضا و جوارح و آثاري كه بر آنها مترتب مي‏شود، امتيازي براي انسان به شمار نمي‏آيد؛ زيرا برخي حيوانات در اين جهات از انسان برترند. ملاك امتياز انسان برخورداري از حيات انساني است كه خداوند بندگان لايق و مؤمن خويش را از آن برخوردار ساخته و آنان با داشتن اين حيات مبارك و الهي، همه استعدادها و توانمندي‏هاي خود را در مسير هدايت، انجام وظايف و عمل به خواست خداوند به كار مي‏گيرند. با برخورداري از اين حيات، كه نُمود حيات برين، شرافت انسان، و بلكه مقام خلافت انسان از سوي خداست، انسان از چشم و گوش باطن، كه با آنها حقايق و معارف الهي را درك مي‏كند، بهره‏مند مي‏گردد.

زندگان و مردگان حقيقي از منظر قرآن

با توجه به اينكه ملاك انسانيت، برخورداري از حيات انساني و دستاوردهاي اين حيات نوراني است، در آموزه‏هاي ديني كساني كه عَلَم طغيان و سركشي برافراشته و در حيله‏گري گوي سبقت از روباه ربوده‏اند و در ددمنشي و تجاوز به حريم ديگران و آزار آنان از هر درنده‏اي، درنده‏خوتر شده‏اند و به شيطنت، فتنه‏انگيزي و وسوسه‏گري بين بندگان خدا مشغولند، مُرده به شمار مي‏آيند؛ گرچه از حيات ظاهري و حيواني برخوردارند. از منظر قرآن، اين افراد، كه از آنچه پيرامونشان مي‏گذرد عبرت نمي‏گيرند و حقايق را نمي‏بينند و نمي‏شنوند و در غفلت به سر مي‏برند، كور و كرند: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرا مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ»؛2 و هر آينه بسياري از ملائكه و آدميان را براي دوزخ بيافريديم [زيرا ]دل‏هايي دارند كه با آن [حق را] درنمي‏يابند و چشم‏هايي دارند كه با آن [حق را ]نمي‏بينند و گوش‏هايي دارند كه با آن [حق را] نمي‏شنوند. اينان بسان چارپايانند، بلكه گمراه‏ترند، آنان همان غافلانند.

پس انسان افزون بر حيات حيواني، داراي حيات انساني است كه مقوماتي خاص خود دارد، و اين حيات، مرگي متناسب با خويش دارد. قرآن در برخي آيات به اين مرگ اشاره مي‏كند و كساني را كه حيات حيواني دارند، اما از فضائل انساني، تفكر و تعقل در حقايق و ديگر مقومات حيات انساني بي‏بهره‏اند، مرده مي‏خواند. براي نمونه، در آيه‏اي مي‏فرمايد: «فَإِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَي وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاء إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ»؛3 تو مردگان را نتواني شنواند و آواز را به‏كران‏نتواني‏شنواند،آن‏گاه‏كه‏پشت كرده برگردند.

در آيه ديگر درباره تفاوت اساسي انسانِ بي‏بهره از حيات انساني و انسان برخوردار از آن، و ثمره حيات انساني در زندگي مي‏فرمايد: «أَوَ مَن كَانَ مَيْتا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ»؛4 آيا كسي كه مرده[دل و گمراه] بود و [به نور ايمان ]زنده‏اش گردانيديم و به او نوري (علم و معرفت) داديم كه بدان در ميان مردم راه برود، چون كسي است كه گويي گرفتار در تاريكي‏هاست و از آن بيرون‏شدني نيست. اين‏گونه براي كافران آنچه انجام مي‏دادند آرايش يافته است.

از ديدگاه قرآن كساني كه حيات انساني دارند از هدايت الهي انبيا بهره‏مند مي‏شوند، و كساني كه از اين حيات بي‏بهره، و به تعبير ديگر دل‏مرده‏اند، نمي‏توانند از هدايت الهي و نورانيت قرآن، به مثابه تجلّي تام اين هدايت، بهره برند. خداوند درباره نقش هدايت قرآن و كسي كه سزاوار بهره‏مندي از اين هدايت است مي‏فرمايد: «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِينٌ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّا وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكَافِرِينَ»؛5 اين [كتاب] نيست مگر پندي و قرآني روشن و روشنگر، تا هر كه را [دلي] زنده است بيم دهد و گفتار [خدا] درباره كافران محقق شود.

از منظر قرآن، دل‏مردگان و بي‏بهره‏گان از حيات انساني كساني هستند كه روزنه‏هاي فهم و تعقل حقيقت و شناخت مسير كمال و سعادت به رويشان بسته شده است؛ زيرا آنان به جاي خالق و پروردگار عالم، هواي خود را معبود خويش ساخته‏اند و تنها درصدد تأمين خواسته‏هاي دل برآمده‏اند: «أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً»؛6 آيا كسي كه هواي [نفس] خود را معبود خويش گرفت ديدي؟ پس آيا تو بر او گماشته و كارگذاري؟ يا مي‏پنداري كه بيشترشان [حق را ]مي‏شنوند يا در مي‏يابند؟ آنها جز مانند چهارپايان نيستند بلكه گمراه‏ترند.

جايگاه گمراهان

خداوند از آن‏روي گمراهان را از حيوانات پست‏تر مي‏خواند كه حيوان هيچ‏گاه به خود زيان نمي‏رساند، و از خوردن غذا يا علفي كه براي او ضرر دارد خودداري مي‏كند. حتي برخي از حيوانات وقتي بيمار مي‏شوند، به حكم غريزه با خوردن بعضي از گياهان خود را مداوا مي‏كنند. اما انسانِ گمراه با انحراف از مسير حق و آلوده و بيمار ساختن قلب خويش، به خود زيان مي‏رساند. همچنين حيوان در چارچوب غرايز خدادادي‏اش گام برمي‏دارد و از آن تخطي نمي‏كند. اما انسان از عقل و نيروهايي برخوردار است كه او را به سوي مطلوب و كمال خاصش هدايت مي‏كنند، و چون از حكم عقل و فطرت كه او را به سوي كمال فرا مي‏خوانند سر پيچد و از امكاناتي كه سعادت ابدي او را تأمين مي‏سازند بهره نگيرد، از حيوان پست‏تر مي‏شود. از مرحوم شيخ غلامرضا يزدي، كه يكي از روحانيان پارسا و روشن‏ضمير يزد بود، نكته‏هاي جالب و آموزنده‏اي نقل مي‏كنند؛ از جمله اينكه روزي براي شركت در مجلسي سوار الاغ مي‏شود. در بين راه الاغ در گل فرو مي‏رود و زمين مي‏خورد و در نتيجه مرحوم شيخ غلامرضا نيز بر زمين مي‏افتد و لباس و بدنش كثيف مي‏شود و مردم ايشان را به خانه مي‏برند و شيخ بدن خود را مي‏شويد و لباسش را عوض مي‏كند. ايشان مي‏گويد: يك سال بعد وقتي با همان الاغ از آن مسير مي‏گذشتم، حيوان، در بين راه ايستاد، و هرچه كوشيدم حركت نكرد. من متحير ماندم كه چرا الاغ حركت نمي‏كند. يادم آمد كه سال گذشته در همين محل الاغ در گل فرو رفت و حال به حكم غريزه از اينكه دوباره در گل فرو رود از حركت خودداري مي‏كند. پس آن مرحوم به مخاطبان خويش مي‏گويد آيا هدايت الاغ بيشتر است كه حاضر نمي‏شود براي بار دوم در گل فرو رود يا ما كه مرتب در زندگي خود فريب مي‏خوريم و زيان مي‏بينيم، اما باز همان راه انحرافي را طي مي‏كنيم؟!

اگر خداوند از حيات انساني سخن مي‏گويد و برخي افرادي را كه از حيات حيواني برخوردارند، اما چون گمراه و از حيات انساني بي‏بهره‏اند، مرده و در مواردي كور و كر معرفي مي‏كند، نبايد اين سخنان را تخيلي و شعرگونه پنداشت؛ بلكه اينها واقعيت‏هايي انكارناپذير، و براي افراد خودساخته و داراي معرفت، قابل فهم و درك‏اند. مگر جز اين است كه حقايق و واقعيت‏هايي وجود دارند كه برخي درك نمي‏كنند و نمي‏بينند؟ اين از آن‏روست كه آنان خود را در حصار محسوسات گرفتار ساخته‏اند و آنچه با چشم و گوش سر قابل شنيدن و ديدن است درمي‏يابند، ولي بر چشم و گوش دلشان حجاب افكنده شده و از شنيدن و ديدن واقعيت‏ها و حقايقِ وراي حجاب‏هاي ظلماني و ظاهري عاجزند. براي تقريب به ذهن مي‏توان از نمونه‏اي بهره برد. شعاع ديد انسان‏ها محدود است و آنان از فاصله‏اي مشخص، ظاهر اشيا و اشخاص را مشاهده مي‏كنند. اما بر اساس آنچه گفته‏اند و در برخي كتاب‏ها آمده است، افراد بسيار نادري هستند كه قدرت مشاهده درون اشيا و درون بدن ديگران را نيز دارند. حتي برخي افراد كه براي عكس‏برداري از اندام‏هاي دروني خود به راديولوژي مراجعه مي‏كنند، براي حصول اطمينان به آنان مراجعه مي‏كنند تا آن عكس‏ها را تأييد يا رد كنند. تصور كنيد خداوند چه قدرت مادي‏اي در چشمان اين افراد قرار داده كه مي‏توانند درون بدن ديگران را ببينند، و از ظاهر بدن به درون آن نفوذ كنند.

هدايت باطني و دروني

خداوند به انسان گوش و چشم باطن داده است، اما اين اعضا در سايه هدايت انبيا و پيروي از دستورات الهي فعال مي‏شوند و مي‏توانند آنچه وراي حجاب ماديات است ببينند و بشنوند، و در غير اين صورت كور و كر مي‏شوند. چنان‏كه ما چشم داريم، اما در صورتي كه اين عضو سالم بوده، آفت‏زده نباشد مي‏توانيم با آن ببينيم. همچنين چشم ما در تاريكي محض چيزي را نمي‏بيند؛ زيرا براي ديدن، افزون بر آنكه چشم بايد سالم باشد، بايد نوري به شي‏ء مرئي و مورد مشاهده بتابد تا امكان ديدن فراهم آيد. در مشاهده‏هاي باطني و معنوي نيز نخست، انسان بايد چشم دل داشته باشد، كه خداوند استعداد برخورداري از آن را در همه انسان‏ها نهاده است، و چون برخي از اين استعداد استفاده نمي‏كنند، چشم دلشان كور مي‏شود. سپس، بايد نور هدايت بيروني از جانب خداوند و توسط فرستادگان او بر محيط حقايق و معارف باطني و معنوي بتابد تا در پرتو آن، امكان مشاهده معنوي براي چشم دل فراهم آيد. از اين‏رو، در جملات آغازين اين خطبه، حضرت درباره خداباوران و خداترسان مي‏فرمايند كه چراغ هدايت در دلشان روشن مي‏شود و در پرتو آن، پرده‏ها و حجاب‏هاي ظلماني كنار مي‏روند و چشم دل آنان به حقايقي كه براي كوردلان ناپيداست روشن مي‏گردد و آنان چيزهايي را مي‏بينند كه خيل بي‏شمار گمراهان نمي‏بينند.

ما را به مقام انبيا و اولياي خاص خدا، كه به تمام اسرار و حقايق عالم آگاهند، راهي نيست. نيز نبايد توقع رسيدن به مراتب آنان را داشت؛ اما دست‏كم بايد كوشيد تا فروتر از چهارپايان نشويم و از مرتبه حيواني فراتر رويم و به مقام انسان گام نهيم و نگذاريم نور فطرتمان خاموش گردد. بكوشيم تا توجه خدا را به خويش جلب كنيم و در سايه محبت او، از توجه به جنبه‏هاي مادي حيات بپرهيزيم و نگاهمان را به عمق و باطن آنچه پيرامونمان است معطوف سازيم. نگاهمان انساني، الهي و منشأ فهم و درك هدفي باشد كه براي آن آفريده شده‏ايم و نيز در پي فهم ارتباط با خويش و ارتباط با خدا و با آنچه گرداگرد ما وجود دارد برآييم. با چنين تصويري از زندگي و چنين برنامه‏اي براي آن، به كمال مقصود، سعادت و رضوان الهي نايل مي‏آييم. در غير اين صورت، مشمول اين فرموده خداوند مي‏شويم كه فرمود: «فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّي عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ذَلِكَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي»؛7 پس از هر كس كه از ياد ما روي مي‏گرداند و جز زندگي اين جهان را نمي‏خواهد روي بگردان. اين است منتهاي دست‏يابي آنان به دانش. همانا پروردگار تو داناتر است به آن كس كه از راه او گمراه شده و هم او داناتر است به آنكه راه يافته است.

فرجام پيروي از هواي نفس

آنچه فطرت انسان را پايمال خويش مي‏سازد و چون پرده‏اي بر چشم و گوش دل قرار مي‏گيرد و مانع هدايت آدمي و در نتيجه رسيدن او به كمال مي‏شود، پيروي از هواي نفس و رفتن در پي اميال و خواهش دل است. خداوند در اين‏باره مي‏فرمايد: «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَي بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»؛8 آيا ديدي كسي را كه هواي نفس خويش را خداي خود گرفته است و خدا از روي دانش گمراهش كرد و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر چشمش پرده افكند؟ پس كيست كه او را پس از [فرو گذاشتنِ] خدا راه نمايد؟ آيا پند نمي‏گيريد؟

علّامه طباطبائي در تفسير اين آيه مي‏فرمايند: «تقديم داشتن واژه "الهه" بر واژه "هواه"، در جمله «مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ» گوياي اين است كه آن شخص مي‏دانسته "اله" و "خدايي" وجود دارد كه بايد او را بپرستد. اما او به جاي خداوند سبحان، هواي خود را مي‏پرستد... . پس چنين كسي دانسته به خداي سبحان كافر گشته است. از اين‏رو، به دنبال آن جمله، خداوند فرمود: «وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ»؛ "و خدا از روي دانش گمراهش كرد"... [ايشان درباره جمله دوم مي‏فرمايند:] اين شخص با اضلال خداوند متعال گمراه شده و گمراه ساختن او به عنوان مجازات صورت گرفته است. براي اينكه او هواي خود را پيروي كرده و خدا او را گمراه كرد، با اينكه او عالم بود و مي‏دانست كه راه را عوضي مي‏رود.»9

در آيه ديگري خداوند درباره دنياپرستان و كساني كه قلب خود را از ياد و توجه به خدا و آخرت بركنده و به لذت‏هاي دنيا و زندگي حيواني سپرده‏اند، مي‏فرمايد: «ذَرْهُمْ يَأْكُلُواْ وَيَتَمَتَّعُواْ وَيُلْهِهِمُ الأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»؛10 واگذارشان تا بخورند و برخوردار شوند و آرزو سرگرمشان سازد؛ پس به زودي خواهند دانست.

همچنين خداوند درباره دل‏مشغولي‏ها، مرتبه و فرجام كافران و دنياپرستان مي‏فرمايد: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوي لَّهُمْ»؛11 و كساني كه كافر شدند [از دنيا] كام و بهره مي‏گيرند و همانند چارپايان مي‏خورند و آتش دوزخ جايگاهشان است.

براي گذر از مرز حيوانيت و رسيدن به مقام انساني، بايد فطرت خويش را زنده نگهداريم و نگذاريم هوس‏هاي حيواني دلمان را فرا گيرد تا هم فطرتمان را پايمال خويش سازد و هم عقلمان را سركوب كند و قدرت تفكر و انديشه را از ما بستاند و در حد يك حيوان بلكه پست‏تر از آن تنزلمان دهد. كساني كه فطرتشان زنده و پويا و انديشه و عقلشان بالنده و شكوفاست، و به تعبير ديگر، كساني كه چشم و گوش دلشان فعال است و حجاب‏ها و پرده‏ها از آن برداشته شده، آنچه ديگران را بر نمي‏انگيزاند، آنان را به انديشه و تفكر فرو مي‏برد و سبب عبرت‏آموزي آنان مي‏شود. آنان به آنچه مي‏شنوند و مي‏بينند توجه كامل دارند و از رخدادها عبرت مي‏گيرند و پيوسته درباره اسرار آفرينش تفكر مي‏كنند. آنان چون در مراحل تكامل انساني گام برداشته‏اند و رفتار خويش را هشيارانه زير نظر دارند، از سرنوشت ديگران عبرت مي‏گيرند، و اگر لغزشي از آنان سر زد، مي‏كوشند كه تكرار نشود و درصدد جبران آن برمي‏آيند. آنان با باور به ساختار حكيمانه نظام تكوين و تشريع و اهدافي كه خالق حكيم براي آنان در نظر گرفته، مي‏كوشند از ياد خدا و تفكر در صنع او غافل نمانند و همواره اين نجوا را در دل و اين زمزمه را بر زبان دارند كه: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاما وَقُعُودا وَعَلَي جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛12 همانا در آفرينش آسمان‏ها و زمين و آمد و شدِ شب و روز خردمندان را نشانه‏هاست. آنان كه ايستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خداي را ياد مي‏كنند و در آفرينش آسمان‏ها و زمين مي‏انديشند [و مي‏گويند:] پروردگارا، اين را به گزاف و بيهوده نيافريدي، تو پاكي [از اينكه كاري به گزاف و بيهوده انجام دهي] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه دار.

آنان كه به زندگي حيواني خو گرفته‏اند و فقط به فكر خوردن و كامجويي و لذت بردن هستند و حتي براي ارضاي هواي نفس و رسيدن به خواسته‏هاي خود به حقوق ديگران دست‏اندازي مي‏كنند، وقتي با مشكلات و تنگناها روبه‏رو شوند و حوادثي چون سيل و زلزله رخ دهد، از خداوند شكايت مي‏كنند؛ اما كساني كه بر مدار انسانيت مي‏انديشند، اين حوادث بيشتر توجهشان را برمي‏انگيزد و با نگاهي عميق‏تر به اين حوادث و آنچه در عالم رخ مي‏دهد به حكيمانه بودن نظام آفرينش و هدفمندي آن و تدبير الهي بيشتر پي مي‏برند.

نعمت ذكر الهي

حضرت پس از بيان بصيرت و بينش، به منزله يكي از ويژگي‏هاي دوستان برگزيده خدا، به ويژگي برجسته ديگري اشاره مي‏كنند و مي‏فرمايند: «وَذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ». در اين جمله هم اصل ذكر و ياد خدا، و هم تكرار و تداوم آن كانون نظر قرار گرفته است. در اين مقام، دو دليل براي اهميت و نقش ذكر خداوند و تداوم آن برمي‏شماريم:

1. يكي از عواملي كه موجب آشفتگي، دگرگوني و نابساماني زندگي و روان انسان مي‏شود، احساس پوچي، بي‏پناهي و نداشتن تكيه‏گاه است. ذكر و ياد خدا، باور به وجود خالق و تكيه‏گاه مستحكم و مطمئني را در انسان پديد مي‏آورد كه مي‏توان در پناه آن به آرامش و اطمينان رسيد و بر همه خطرات و مشكلات فايق آمد. بر اين اساس خداوند مي‏فرمايد: «الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛13 همان كساني كه ايمان آورده‏اند و دل‏هايشان به ياد خدا آرام مي‏گيرد. آگاه باش كه با ياد خدا دل‏ها آرامش مي‏يابد.

2. از ديگر دليل‏هاي سفارش به ياد و ذكر خدا و تداوم بر آن، زدودن غفلت و دور داشتن انسان از رذايل و كاستي‏هاي اخلاقي، و در نتيجه، رسيدن به سعادت و خوشبختي است؛ زيرا اگر آدمي اهل ذكر نباشد يا به ذكر اندكي بسنده كند، دچار غفلت مي‏شود و در غياب توجه به خداوند، وسوسه‏هاي شيطاني بر او هجوم مي‏برند. پس اگر انسان همواره به ياد خدا باشد و خود را در پيشگاه حضرت حق حاضر بيند، از غفلت و رفتاري كه خلاف رضاي اوست دوري مي‏گزيند و نفسش از سركشي باز مي‏ايستد.

بر اين اساس، خداوند نيز درباره اهميت تكرار ذكر مي‏فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرا كَثِيرا»؛14 اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، خداي را بسيار ياد كنيد.

حضرت در ادامه مي‏فرمايند: «وَارْتَوي مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاً وَسَلَكَ سَبِيلاً جَدَدا»؛ و از آب شيرين و گواراي دانش و حق نوشد كه راه آبشخورهاي آن چونان اويي را هموار است و با نخستين جرعه سيراب مي‏شود و گام در راهي روشن مي‏نهد.

فطرت هر انساني تشنه حقيقت، معرفت، شهود الهي و محبت به معشوق است، و اين عطش تا رسيدن به مقصود و جوار معبود و آرامش ابدي در پناه او فرو نمي‏نشيند. عدم درك اين عطش به جهت سركوب و تخدير شدن فطرت و روح بلند انساني و فرو غلطيدن در مرتبه حيواني است؛ مقامي كه در آن فقط عطش شهوت قابل فهم و درك است. اما در درون انسان الهي و از خودرسته و به كمال پيوسته، عطش فطري معرفت و محبت الهي زبانه مي‏كشد. چنين كسي وقتي گمشده‏اش را باز يافت و جام طهور محبت او را به دست گرفت، با نوشيدن هر جرعه، بخشي از حجاب‏هاي ظلماني و جسماني از پيش چشمانش برداشته مي‏شود و در نتيجه، عشقي پايدار و وصف‏ناپذير روحش را به اوج مي‏برد و حالتي روحاني بدو دست مي‏دهد كه سكون و پايان نمي‏پذيرد. اينجاست كه پي در پي و با عطش سيري‏ناپذير خود به نوش مدام از زمزم زلال و نامتناهي محبت محبوب مي‏پردازد و بر مراتب كمال و تقرب خويش به معشوق مي‏افزايد. البته رسيدن به اين مرحله و درك عطش عشق به معبود، بي‏تحملِ سختي‏ها و ناگواري‏ها و دست شستن از دلبستگي‏هاي دنيوي و لذت‏هاي حيواني، تحقق نمي‏يابد؛ اما رسيدن به كمال نهايي و مقصد ابدي، همه سختي‏ها و تلاش‏هاي مسير را براي سالكي كه در آستان رضوان معبود قرار گرفته است، آسان و قابل تحمل مي‏سازد.


  • پى نوشت ها
    1ـ نهج ‏البلاغه، خ 87.
    2ـ اعراف: 179.
    3ـ روم: 52.
    4ـ انعام: 122.
    5ـ يس: 69ـ70.
    6ـ فرقان: 43ـ44.
    7ـ نجم: 29و30.
    8ـ جاثيه: 23.
    9ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه سيد محمّدباقر موسوى همدانى، ج 8، ص 279ـ280.
    10ـ حجر: 3.
    11ـ محمّد: 12.
    12ـ آل‏عمران: 190ـ191.
    13ـ رعد: 28.
    14ـ احزاب: 41.