ميرچا الياده و پديدارشناسي دين

ميرچا الياده و پديدارشناسي دين

محمّداسلم جوادي1

چكيده

مطالعات اجتماعي دين، علي‏رغم اهميت فراوان آن در ايران، مورد اهتمام كافي قرار نگرفته است. اغلب مطالعات در اين زمينه از دو نقيصه بزرگ رنج مي‏برند. اولاً، به وجه تمايز و مختصات امر ديني توجه نمي‏شود و اغلب آن را از سنخ ساير پديده‏هاي اجتماعي قلمداد مي‏كنند. ثانيا، روش‏شناسي به كار رفته در اين مطالعات اغلب ماهيت تجربه‏گرايانه دارد؛ زيرا پارادايم اصلي حاكم بر مطالعات ديني در ايران هنوز پارادايم پوزيتويستي واقعيت اجتماعي دوركيم است. اين در حالي است كه اغلب پديده‏هاي ديني، به ويژه دين‏ورزي از نوع توحيدي آن، از ويژگي‏هاي منحصر به فردي برخوردار است كه آن را با ساير پديده‏هاي اجتماعي غير قابل قياس مي‏كند. اين نوشتار به بررسي آراي ميرچا الياده مي‏پردازد. مطالعات پديدارشناختي وي تا حدودي از اين امتياز برخوردار است كه با تأكيد بر استقلال امر ديني، از پارادايم پوزيتويستي مطالعات ديني فاصله مي‏گيرد و همين امر مي‏تواند الهام‏بخش ما در جهت تلاش براي دست‏يابي به روش‏شناسي متناسب با ويژگي‏ها و مختصات پديده‏هاي ديني باشد.

     نويسنده با رويكرد نظري به مسئله، تبيين مطالعات ديني از منظر غيرپوزيتويستي در آراي ميرچا الياده را هدف اصلي خويش قرار داده است.

كليدواژه ‏ها: پديدارشناسي دين، تجربه امر مقدّس، ديالكتيك امر مقدّس، دين كيهاني، تقليل‏گرايي.

درآمد

دين يكي از گسترده‏ترين قلمروهاي نظريه‏پردازي و تفكر نظري است. كمتر عرصه‏اي در جهان اجتماعي مي‏توان يافت كه بدين حد براي محققان و انديشمندان و حتي سياست‏مداران با اهميت، جذاب و قابل توجه باشد. با آنكه پس از عصر نوزايي (رنسانس) و سيطره حس‏گرايي، تجربه و عقلانيت ابزاري در جهان غرب و بسط هژموني آن در ساير نقاط جهان، اغلب پيش‏بيني مي‏شد كه اهميت دين در قلمرو حيات اجتماعي رفته رفته افول نمايد، اما بررسي وضعيت دين‏داري در خلال قرن بيستم و ادامه آن در جهان پساصنعتي قرن بيست و يكم نشان مي‏دهد كه دين هم در عرصه دين‏ورزي به مثابه التزام عقيدتي، رفتاري و نهاد اجتماعي و هم در عرصه تفكرات و پژوهش‏هاي نظري، به عنوان يكي از برجسته‏ترين و مهم‏ترين قلمرو تفكر، نه تنها از دست دادن اهميت و جايگاه خود را تجربه نكرده، بلكه دايم در حال تجديد نيرو، بازتوليد و حضور نيرومندتر در تمامي عرصه‏ها و قلمروهاي مربوط به دين در گذشته است. پيدايش جنبش‏هاي نوين ديني، موج روزافزون جريان‏هاي احياگرانه و اصلاح‏گرايانه مذهبي، حضور مجدّد دين در مناسبات سياسي، چه در سطح ملّي و چه در سطح بين‏المللي و بسط روش‏ها و ابزارهاي مطالعاتي جديد در زمينه پژوهش‏هاي ديني موجب شده كه حتي گفتمان‏هاي نظري در سطح دانشمندان و انديشمندان نيز اغلب از رويكرد ضدديني معطوف به افول دين فاصله گرفته و صبغه همدلانه به خود بگيرد. امروزه كمتر عالِم اجتماعي را مي‏توان يافت كه از افول و زوال ارزش‏هاي ديني صحبت نمايد، بلكه در برابر از ظهور و نقش فزاينده دين در جهان شبكه‏اي و نظم نويني كه قرار است در

جامعه اطلاعاتي پديدار شود سخن مي‏گويند. به طور

نمونه، پيتر اِل. برگر (Peter L. Berger) يكي از جامعه‏شناسان شناخته شده دهه شصت قرن بيستم، كه پيش‏تر در كتاب خود تحت عنوان واقعيت اجتماعي دين2 از زوال نمادها و ارزش‏هاي دين به عنوان «فرايندعرفي‏شدن» يا «دنيوي شدن» ياد نموده است، امروزه با بررسي وضعيت دين‏داري در اواخر قرن بيستم در تحليل‏هاي نظري خويش تجديدنظر كرده و از «فرايند افول عرفي‏شدن» يا «افول سكولاريزاسيون» سخن مي‏گويد.

     در قرن بيستم، هرچند تجربه دين‏ورزي، به ويژه بر اثر ظهور ايدئولوژي‏هاي شبه دين از قبيل ماركسيسم دچار افت و خيزهايي شد، اما مطالعات ديني با پيشرفت‏هاي قابل توجهي مواجه بود. آثار نظري زيادي در عرصه مطالعات ديني پديدار شد كه از آن جمله مي‏توان به آثار پژوهشگراني همچون ايوانز پريچارد (Pritchard Evans)، كليفورد گيرتز (Clifford Geertz) و ميرچا الياده (Mircea Eliade) و ساير محققاني اشاره نمود كه هريك سهم قابل توجهي در پيشبرد تحقيقات و مطالعات علمي در عرصه دين به خود اختصاص دادند. اين محققان نه تنها ادبيات موجود در باب مطالعه دين را گسترش دادند، بلكه موجب افول پارادايم يكسونگرانه و قوم‏محورانه دانشمندان غربي نسبت به ساير حوزه‏هاي ديني نيز شدند. تحقيقات انسان‏شناختي پريچارد و گيرتز و تحليل‏هاي پديدارشناسانه الياده در زمينه دين به خوبي نشان داد كه دين و پديدارهاي مرتبط با آن با ساير پديده‏هاي طبيعي هم‏سنخ و هم ارز نيست. بنابراين، با رويكرد تحويل‏گرايانه كه دين و پديدارهاي ديني را به پديدارهاي ديگري از قبيل امور جامعه‏شناختي، روان‏شناختي يا اقتصادي تحويل مي‏برند آن‏گونه كه در آثار دوركيم، فرويد و ماركس آشكار است، نمي‏شود پديدارهاي ديني را مطالعه كرد، بلكه بايد دين را به مثابه قلمرو مستقل در نظر گرفت و آن را با روش‏هاي خاصي كه مختصِ قلمرو دين هستند مورد مطالعه قرار داد. در اين ميان، پريچارد مطالعات ميداني و فهم همدلانه، آنچه را كه گيرتز از آن به عنوان «توصيف عميق» ياد مي‏كند، پيشنهاد مي‏كند و الياده نيز پديدارشناسي را كه از طريق آن به واگشايي رمز نمادهايي ديني مي‏پردازد، مطرح مي‏كند. در اين نوشتار سعي مي‏شود تنها آثار و آراي ميرچا الياده مورد بررسي قرار گيرد.

     بحث درباره الياده را به دو بخش تقسيم مي‏كنيم: زندگي و ايده‏ها و افكار.

1. زندگي

الياده يك دانشمند رومانيايي تبار است كه در بخارست روماني به دنيا آمده است.3 با آنكه پدرش يك افسر در ارتش روماني بود، اما او از كودكي دلبستگي چنداني به شغل پدر نشان نداد و بيشتر به مكان‏هاي خلوت، خواندن كتاب و نوشتن مقاله علاقه‏مند بود. نوشتن براي او فوق‏العاده جذّاب و با اهميت بود، به حدي كه در سن هجده سالگي توانسته بود در حدود يكصد مقاله منتشر كند.4 او بجز بخارست، در دانشگاه ايتاليا نيز درس خوانده و در آنجا در حين مطالعه در باب متفكران عرفاني پيرو افلاطون با آموزه‏ها و تفكر هندي آشنا مي‏شود كه اين آشنايي چنان دلبستگي براي مطالعه آموزه‏هاي اديان هندي در او ايجاد مي‏كند كه سرانجام او را به هند رهسپار مي‏كند. الياده در 1928 در دانشگاه كلكته هند ثبت‏نام مي‏كند و در آنجا زيرنظر يكي از دانشمندان و حكيم معروف بنگالي به نام سارندرانات داسگوپتا (Surendranath Dasgupta) به تحصيل مي‏پردازد.

     مطالعات الياده در هند تأثير ژرفي بر زندگي او گذاشت، به گونه‏اي كه او خودش مي‏گويد دست‏كم سه چيز را در آنجا كشف كرد: نخست اينكه زندگي مي‏تواند به وسيله آنچه او تجربه «توفيق‏آميز» مي‏نامد تغيير كند؛ دوم اينكه نمادها كليد فهم هرگونه حيات كاملاً معنوي است؛ سوم، شايد مهم‏تر از همه اينكه از روستاهاي هندوستان ـ كه ميراث گسترده و نيرومندي از اديان عاميانه، يعني شكل عميقا احساسي حيات معنوي كه از زمان‏هاي بسيار دور وجود داشته ـ چيزهاي زيادي مي‏توان آموخت.5 در هند، در عين حال، به اين جمع‏بندي رسيد كه در جوامع روستايي هنوز بقايايي از اديان اوليه و باستاني وجود دارد.

     الياده، پس از آنكه سه سال را در هند گذراند به كشورش روماني بازگشت و بعد از گرفتن دكتري و نوشتن رساله‏اي با عنوان «يوگا: رساله‏اي در باب ريشه‏هاي الهيّات عرفاني هندي» در سال 1936 در دانشگاه بخارست به تدريس پرداخت. در اين زمان، او يكي از طرف‏داران گروه «سپاه آهنين» بود كه همانند نازي‏ها در آلمان، گرايش راست افراطي و ضديهودي داشت و آشكارا موسوليني را به دليل اينكه توانسته است در كوتاه‏ترين زمان ممكن به بلندترين مقام در ايتاليا دست يابد، تمجيد نمود.6

    او در دوران جنگ جهاني دوم به يك پست ديپلماتيك در كشور پرتقال نيز گماشته شد، اما زماني كه كمونيست‏ها در كشورش به قدرت رسيدند، از پرتقال به فرانسه رفت و در آنجا در مدرسه مطالعات عالي به تدريس پرداخت.7 او تا سال 1949 دو اثر مهم خودش را با عنوان الگوهايي در دين مقايسه‏اي8 و اسطوره بازگشت جاوداني9 را به زبان فرانسوي منتشر كرد.10در سال 1957 به ايالات متحده آمريكا رفت و در آنجا به دعوت جامعه‏شناس معروف دين يوآخيم واخ (Joachim Wach)، به ارائه سلسله سخنراني‏هايي در دانشگاه شيكاگو پرداخت. اغلب اين دو دانشمند را به عنوان بنيانگذاران «مكتب شيكاگو» در عرصه مطالعات ديني در نيمه دوم قرن بيستم مي‏دانند؛11 زيرا زماني كهالياده وارد دانشگاه شيكاگو شد، در تمام ايالات متحده تنها سه كرسي استادي مهم در تاريخ اديان وجود داشت، در حالي كه بيست سال بعد، سي كرسي وجود داشت كه بسياري از آنها در اختيار دانشجويان و شاگردان الياده قرار داشتند.12 در شيكاگو الياده با تمركز بيشتري بر مطالعاتش در تاريخ اديان و پديدارشناسي دين ادامه داد و در كنار تدريس سردبيري «دائره‏المعارف دين» انتشارات مك ميلان با همكاري كارل يونگ (Carl Jung) و حلقه ايرانوس را نيز به عهده داشت.

     او در كنار زبان مادري خودش زبان آلماني، انگليسي، فرانسوي و ايتاليايي را خوب بلد بود و با زبان فارسي، عبري و سانسكريت نيز تا حدي آشنايي داشت. سرانجام در 22 آپريل 1986 حرفه و زندگي‏اش بر اثر سكته مغزي در شيكاگوي ايالات متحده آمريكا، همزمان پايان يافت.13 در سال 1990 در يك نظرخواهي تلويزيوني در روماني او به عنوان هفتمين چهره برجسته تاريخ روماني برگزيده شد.14

2. ايده‏ها و افكار

هرچند الياده يك چهره چند وجهي است، اما تحقيقات و ايده‏هاي نظري‏اش در عرصه مطالعات ديني بر ساير جنبه‏هاي فعاليت‏هاي فكري و نظري‏اش برتري آشكار دارد. او نه تنها آثار متعددي در حوزه مطالعات ديني منتشر نموده، بلكه ايده‏هاي برجسته‏اي به ويژه در زمينه روش‏شناسي پژوهشگري در قلمرو دين، نسبت دين و اسطوره، رازگشايي نمادهاي ديني و بررسي نمادهاي جوامع ابتدايي نيز مطرح نموده است. پديدارشناسي ديني او اينك پيروان زيادي دارد و تاريخ اديان نيز امروزه به عنوان يك رشته آكادميك در بيشتر كشورهاي جهان پذيرفته شده است. پيش از آنكه به محتواي مطالعات الياده نظري افكنيم، برخي از اصول روش‏شناختي را كه او به عنوان يك پديدارشناس دين مطرح نموده و سپس تلاش نموده تا آنها را در مطالعه پديدارهاي ديني به كار برد، تحت عنوان «پديدارشناسي دين» مورد بررسي قرار مي‏دهيم.

     الف. پديدارشناسي دين

پديدارشناسي دين هرچند ريشه ديرينه دارد، اما با پديدارشناسي به مفهوم فلسفي آن متفاوت است. پديدارشناسي در عرصه دين بيشتر رويكرد روش‏شناختي دارد تا ماهيت نظري. از اين‏رو، در پديدارشناسي دين بيش از هر چيز به اصول روش‏شناختي بها داده مي‏شود كه محققان دين بايد آن را در حين مطالعه پديده‏هاي ديني مورد توجه قرار دهند. مهم‏ترين اين اصول را به اختصار بررسي مي‏كنيم:

1. ضديت با تحويل‏ گرايي: ضديت با تحويل‏گرايي يك اصل عام پديدارشناختي است كه در تمامي شاخه‏هاي پديدارشناسي، از پديدارشناسي فلسفي گرفته تا پديدارشناسي جامعه‏شناختي و پديدارشناسي دين، وجود دارد. اين اصل در برابر رويكردهاي تجربي، پوزيتويستي و عقل‏گرايانه‏اي اتخاذ شده كه مفاهيم غيرانتقادي، آزموده‏نشده و پيشيني را بر مطالعه جهان تحميل مي‏كنند و تلاش دارند تا تمامي واقعيت‏هاي بيروني را به چند اصل پيشيني، عام و فراتجربي فرو بكاهند.15 بر همين اساس، پديدارشناسان دين نيزعقيده دارند كه بسياري از محققان دين، پيش از آنكه به مطالعه پديدارهاي ديني بپردازند به چند اصل عام و پيشيني روي مي‏آورند و آن‏گاه تلاش مي‏كنند تا داده‏هاي ديني را در قالب همين چند اصل از پيش تعيين‏شده قالب نمايند.

     به طور مثال، ماركس پديدارهاي ديني را به عوامل اقتصادي فرو مي‏كاهد.16 دوركيم دين را تجلّي روحجمعي تلقّي مي‏كند.17 و فرويد آن را به يك امر رواني،يعني غريزه سرخورده جنسي كه در قلمرو ناخودآگاه وجود آدمي پنهان شده، تحويل مي‏برد.18 محققاني كه دين را با رويكرد تحويل‏گرايانه مورد بررسي قرار مي‏دهند، همواره گرايش به تماميت‏خواهي تئوريك دارند و هر يك مصرّانه ادعا مي‏كند كه «آنچه را بنيادي و اساسي است كشف كرده است؛ بنابراين، ساير نظريه‏ها واقعا مورد نياز نيست. هر يك احساس مي‏كند كه او نه تنها مي‏تواند دين را تبيين كند، بلكه مي‏تواند آن را به چيزي غير از آنچه كه به ظاهر به نظر مي‏رسد، تحويل برد.»19 چنين رويكردي از نظر الياده و ساير پديدارشناسان دين به شدت ويرانگر و گم‏راه‏كننده است؛ زيرا به جاي آنكه به شناخت واقعيت‏هاي مرتبط به دين كمك كند، به تباهي و نابودي ماهيت متمايز پديدارهاي ديني مي‏انجامد. قلمرو امور ديني قلمرو مستقل و متمايزي است كه به هيچ امر و واقعيت ديگري قابل تحويل نيست. محقق امر دين بايد قضاوت‏هاي پيشيني خود را كنار گذارد و نخست دين را به صورت يك قلمرو متفاوت و متمايز از ساير حوزه‏هاي حيات بشري در نظر بگيرد. او بايد دين را به شيوه همدلانه و آن‏گونه كه در تجربه دين‏داران و متدينان آشكار مي‏شود درك نمايد.20

2. خودمختاري: اصل خودمختاري يا استقلال، كاملاً با اصل «ضدّيت با تحويل‏گرايي» مرتبط است. اين اصل ناظر به ماهيت متفاوت و متمايز پديدارهاي ديني از ساير پديده‏هاست. اين ايده هرچند نخستين بار توسط رودلف اوتو (Rodolf Otto) در كتاب مفهوم امر قدسي21مطرح شد، اما اينك به عنوان يك اصل بنيادين و تغيير ناپذير در پديدارشناسي دين پذيرفته شده است. بر اساس نظر اوتو، جوهر بنيادين پديدارهاي ديني را تجربه امر قدسي تشكيل مي‏دهد كه از سرشت متعال، قدسي و كاملاً منحصر به فرد برخوردار است. قلمرو امر قدسي قلمرو متمايزي است كه آن را نه مي‏توان به ساير قلمروها فروكاست و نه مي‏توان با شيوه‏هاي متعارف در علوم تجربي و اجتماعي مطالعه نمود. تجربه امر قدسي با ساير تجربه‏هاي انساني متفاوت است و اين تفاوت موجب مي‏شود كه توصيف تجربه امر قدسي در قالب مفاهيم، ادبيات و تجربيات روزمرّه آدمي ناممكن گردد. از اين‏رو، امر قدسي جلوه رازآلود، اسطوره‏اي و ماهيت نمادين به خود مي‏گيرد. آنچه كه براي مطالعه پديدارهاي ديني لازم است زبان‏شناسي، جامعه‏شناسي، مردم‏شناسي، روان‏شناسي و يا ساير رويكردهاي علمي نيست، بلكه روشي است كه بر اساس آن بتوان به ماهيت نمادين و رازآلود زبان دين پي برد و از نمادها، اسطوره‏ها و استعاره‏هاي نمادين دين رمزگشايي نمود.22 الياده نيزهمانند اوتو سرسختانه از استقلال و خودمختاري حوزه دين طرف‏داري مي‏كند و عقيده دارد كه نمي‏توان دين را به صورت قلمرو فرعي يا تابعي از ساير واقعيت‏هاي اجتماعي درك كرد. «دين» تنها زماني به اين نحو شناخته مي‏شود كه در سطح خود درك شود؛ بدين معنا كه به عنوان يك امر ديني مورد مطالعه قرار گيرد. تلاش براي فهم جوهره چنين پديده‏اي توسط فيزيولوژي، روان‏شناسي، جامعه‏شناسي، اقتصاد، زبان‏شناسي، هنر و يا هر علم ديگر اشتباه است. اين كار يك عنصر منحصر به فرد و غير قابل تحويل دين، يعني عنصر مقدّس را ناديده مي‏گيرد.23

    بنابراين، دين خود قلمرو خودمختار و مستقلي است كه مطالعه آن به روش خاصي نياز دارد كه قبل از هر چيز دين را به مثابه يك قلمرو جداگانه و متمايز با ساير قلمروها در نظر بگيرد. اين كار تنها با رويكرد پديدارشناختي امكان‏پذير است كه هرچند از ساير رشته‏هاي علمي همانند مردم‏شناسي، جامعه‏شناسي، تاريخ، روان‏شناسي، زبان‏شناسي و ساير رشته‏ها استمداد مي‏كند، اما هرگز پديده‏هاي ديني را به ساير پديده‏ها تحويل نمي‏برد.

3. رويكرد مقايسه‏ اي و نظام‏ مند: از نظر پديدارشناسان، دين بهترين راه براي عبور از امور به ظاهر آشكار ديني و دست‏يابي به نظام و ساختار بنياديني كه جوهر پديدارهاي ديني را تشكيل مي‏دهد، تحقيق در زمينه دين با رويكرد مقايسه‏اي و تطبيقي است.24 در رويكرد مقايسه‏اي،نخست بايد از تمدن كنوني، كه در واقع تنها بخش كوچكي از تاريخ حيات انساني را بازگو مي‏كند، عبور كرد و جهان باستان را مورد مطالعه قرار داد. جهان باستان هرچند به صورت الگوي تام در جهان امروزي يافت نمي‏شود، اما هنوز هم جوامعي وجود دارند كه اشكالي از حيات ابتدايي و باستاني را در ميان خود حفظ نموده‏اند. جوامعي كه به صورت قبيله‏اي و در قالب فرهنگ‏هاي عاميانه روستايي زندگي مي‏كنند و كشاورزي، دامداري يا ماهي‏گيري الگوي غالب معيشتي و اقتصادي آنها را تشكيل مي‏دهد، اغلب از ويژگي‏هاي باستاني برخوردارند.25 در نگاه مقايسه‏اي هرچند تفاوت‏ها و تمايزها بيشتر برجسته مي‏شوند، اما در عين حال اين رويكرد به محقق كمك مي‏كند تا با كنارهم قراردادن الگوهاي به ظاهر متفاوت ديني و رمزگشايي از آن به ساختارهاي بنيادين و مشتركي دست يابند كه جوهر و اساس هر امر و واقعيت ديني را تشكيل مي‏دهد.26 ازاين‏رو، يكي از مهم‏ترين آثار الياده «الگوهاي دين مقايسه‏اي» نام دارد. از نظر الياده بسياري از الگوهاي مقايسه‏اي هرچند متفاوت به نظر مي‏رسند، اما زماني كه صورت نمادين آن را رمزگشايي نموده در كنار ساير نمادها و الگوهاي ديني قرار دهيم، آن‏گاه درمي‏يابيم كه اين الگوها در واقع وجوه گوناگوني از الگوهاي عامي را تشكيل مي‏دهند كه در تمامي جوامع باستاني به گونه‏اي حضور داشته‏اند. به طور نمونه، «پرستش زئوس» (Zeus) به يك معنا با زمان و مكان خاصي در تاريخ پيوند دارد؛ چون پرستش زئوس، باور و عملي است كه به دين يونان باستان تعلّق دارد، ولي اگر ما توجه كنيم كه زئوس در داستان‏هاي خدايان يوناني زني دارد كه در كوه اُلِمپ زندگي مي‏كرد و زئوس قدرتمندتر از خدايان ديگر بود، به راحتي مي‏توان برخي از خصوصيات نوعي «خدايان آسمان» را، آن‏گونه كه در زمان‏ها و مكان‏هاي گوناگوني از جهان پديدار شده، در او مشاهده كرد.27

    الياده از نمادگرايي آسماني، ماه و خورشيد، آب و سنگ و زمين و گياهان و اسطوره‏هاي گوناگون در فرهنگ‏هاي مختلف به عنوان نمادها و الگوهايي ياد مي‏كند كه به گونه‏اي در تمامي جوامع ديني وجود دارد و با صرف‏نظر از تجلّيات نمادين آن مي‏توان به ساختارها وجوهر واحد در پس اين تجلّيات به ظاهر متفاوت دست يافت.

     از سوي ديگر، از نظر پديدارشناسان دين، نمادها و اسطوره‏ها به ندرت به صورت يك امر منفرد و يگانه وجود دارد، بلكه اغلب از ويژگي ساخت‏مند و نظام‏وار برخوردارند. هر نمادي در واقع بخشي از جهان بزرگ‏تر نمادها را تشكيل مي‏دهد و از اين طريق الگوهاي نظام‏وار و منظمي به وجود مي‏آورند كه تمامي ابعاد به ظاهر آشفته و متكثر جهان انساني را به وحدت و يكپارچگي مي‏رساند.28

4. رويكرد تجربي و تاريخي: اصل ديگر در پديدارشناسي دين، رويكرد تجربي و تاريخي است. پديدارشناسان از آن رو رويكرد خود را تنها رويكرد علمي و تجربي مي‏دانند كه از نظر آنها تنها رويكردي است كه فارغ از هر نوع پيش‏داوري و مفروضات پيشيني به مطالعه پديدارهاي ديني مي‏پردازد. پديدارشناسان در قدم نخست به گردآوري داده‏هاي ديني از جوامع گوناگون مي‏پردازند، سپس از طريق رمزگشايي و بررسي رازها و رمزهايي كه در نمادها و اسطورهاي ديني مستترند، به تحليل پديدارشناختي آنها اقدام مي‏كنند. آنها اغلب عقيده دارند كه نتيجه‏گيري‏ها و جمع‏بندي‏هايشان از ويژگي تجربي‏واستقرايي‏برخوردارندتاصبغه‏نظري‏واستنباطي.29

    از سوي ديگر، پديدارشناسي دين، پيوند عميق با تاريخ اديان دارد. تمدن كنوني جهان در مقايسه با سراسر تاريخ بشري تنها بخش اندكي از رويدادهاي تاريخي را در خود جاي داده و از اين‏رو، قسمت بسيار اندكي از كليت تاريخ بشري را تشكيل مي‏دهد. اكتفا كردن به مطالعه وضعيت دين‏داري در جوامع معاصر، چيز زيادي درباره تاريخ و كليت فراگير جهان بشري به ما نمي‏دهد. و اگر اين كار صورت گيرد، در واقع كلّيت تاريخ بشري قرباني بخش بسيار ناچيز آن شده است. از اين‏رو، محقق دين بايد از وضعيت كنوني بيرون رفته، تاريخ جوامع ديني و الگوهاي به جاي مانده از جوامع باستاني و ابتدايي را به شيوه همدلانه مردم‏شناختي مورد بررسي قرار دهد.30 امروزه هرچند الگوي تام جوامع ابتدايي دست‏نيافتني است، اما باز هم جوامعي كه تاكنون از تعرض تمدن كنوني به دور مانده‏اند، الگوها و عناصري از جوامع ابتدايي را در قالب فرهنگ‏هاي قبيله‏اي و روستايي را در ميان خود نگه داشته‏اند. با مطالعه اين جوامع مي‏توان به چيزهاي زيادي در باب الگوها، نمادها و عناصر نظام ديني‏جوامع‏باستاني‏دست‏يافت.31بنابراين،يك‏پديدارشناس دين، بالضروره بايد يك مورّخ دين نيز باشد.

     ب. مفهوم دين از ديدگاه الياده

الياده از جمله كساني است كه در تلاش است همانند دوركيم، فريزر و تايلور تعريف و مفهوم عام، فراگير و فرافرهنگي از دين ارائه دهد. كتاب مقدّس و دنيوي32 اوتلاشي است در همين زمينه. در اين كتاب او سعي مي‏كند با الهام از «ايده امر مقدّس» رودلف اوتو، دين را به مثابه «تجربه امر قدسي» تعريف نمايد. از نظر الياده، امر ديني تنها در قالب امر مقدّس قابل تعريف است و امر مقدّس زماني شناخته مي‏شود كه تمايز ميان امر مقدّس و امر دنيوي به خوبي آشكار شود؛ زيرا به نظر او زماني كه به جهان باستان نگاه مي‏كنيم، دين در قالب تمايز ميان امر مقدّس و دنيوي پديدار مي‏شود. در واقع، آنچه كه ويژگي عام جهان باستان به شمار مي‏آيد تقسيم‏بندي دووجهي جهان به مقدّس و دنيوي است.33 بدين‏سان، مفهوم «مقدّس» و «دنيوي» در ديدگاه الياده از اهميت كليدي برخوردار است كه ويژگي‏هاي آن را در ذيل مرور مي‏كنيم.

ويژگي‏هاي امر مقدّس و امر دنيوي

الياده همانند دوركيم، دين را در قالب مفهوم مقدّس و دنيوي تعريف مي‏كند و با بازشماري ويژگي‏هاي امر مقدّس و امر دنيوي، تلاش مي‏كند تا منظور خود را از امر ديني بيان نمايد. او ويژگي‏هاي ذيل را براي امر مقدّس و دنيوي برمي‏شماردكه‏ماآن‏رادرقالب جدول نشان مي‏دهيم:

ويژگيهاي امر مقدس

ويژگيهاي امر دنيور

 1.امر مقدّس قلمرو امور فوق طبيعي و يا چيزهاي غير عادي، برجسته و مهم است.
2. مقدّس ابدي، مملو از جوهر و واقعيت مطلق است.
 3.مقدّس حوزه نظم، كمال و جايگاه اجداد، قهرمانان و خدايان است. تجليات امور مقدّس به جهان «نظم قدسي» مي‏بخشد تا انسان زندگي خويش را بر اساس آن تنظيم نمايد.
1. امر دنيايي از حوزه امور روزمرّه و يا چيزهاي معمول، تصادفي و بي‏اهميت است.
2.. امر دنيايي نابودشدني، زودگذر و مبتني بر خيالات است. تنها به ميزاني از واقعيت بهره‏مند است كه با امر قدسي در ارتباط باشد
3. امر دنيايي آشفته، در حال تغيير و فاقد تأثيرگذاري بر رفتاري آدمي است.

جدول (1): ويژگي امر مقدّس و امر دنيوي34

    ويژگي‏هاي امر مقدّس نزد الياده و دوركيم داراي شباهت‏ها و تفاوت‏هاي زيادي هستند.

دين به مثابه تجربه امر قدسي

از نظر الياده، دوركيم يك تحويل‏گراست و به جاي آنكه دين را همچون يك واقعيت متمايز در نظر بگيرد آن را به امر اجتماعي تحويل مي‏برد. «به عقيده دوركهايم، نمادها و آيين‏هاي مقدّس، چنان به نظر مي‏رسند كه موجودات فوق طبيعي را نشان مي‏دهند، در حالي كه آنها صرفا نمود ظاهري اشيا هستند. هدف نمادها تنها آن است كه از طريق نمادسازي طايفه به عنوان خداي توتمي مردم، آنان را به وظايف اجتماعي‏شان آگاه سازند.»35 اما الياده امر مقدّس را به مفهومي كه رودلف اوتو شرح داده به كار مي‏گيرد. از نظر اوتو، جوهر دين تجربه امر مقدّس است و امر مقدّس چيزي است كه به شيوه منحصر به فرد، به صورت اسرارآميز، رعب‏انگيز و در عين حال جذاب براي هر انساني تجربه مي‏شود. از نظر او، اين تجربه ماهيت متعال، شكوهمند و وصف‏ناپذير دارد، به گونه‏اي كه آدمي در حين تجربه آن كاملاً خود را به عنوان يك واقعيت تهي و ناچيز ادراك مي‏كند.36 «اين احساس شبيه هيچ‏گونهمواجهه با اشياي زيبا و يا وحشتناك ديگر نيست، هرچند اين اشيا ممكن است كم و بيش با امر روحاني شباهت داشته باشند. مركز عاطفي همه آنچه ما به نام دين مي‏ناميم، در تجربه هيجان‏انگيز قرار دارد؛ تجربه‏اي كه با ساير تجربه‏ها متفاوت است.»37 از نظر الياده نيز مردم در مواجهه با امر مقدّس دچار تجربه شكوهمند، متعال و وصف‏ناپذير مي‏شوند. آنها احساس مي‏كنند كه در برابر امري قرار گرفتند كه با ساير امور كاملاً متفاوت است و گويا با «خود واقعيت» در تماس شده‏اند؛ واقعيتي كه منشأ و سرچشمه باقي واقعيت‏هاست. اما از آنجا كه تجربه امر مقدّس با ساير تجربيات انساني متفاوت است، اين احساس و تجربه را نمي‏شود به صورت متعارف و معمول توصيف نمود، بلكه تنها از طريق به كارگيري نمادها و به خدمت گرفتن بيان اسطوره‏اي است كه مي‏توان از طريق غيرمستقيم اين احساس را به ديگران منتقل نمود.38 از اينجاست كه اهميت نمادها و جايگاهاسطوره در ديدگاه الياده آشكار مي‏شود. اما نمادها چگونه پديدار مي‏شوند و چه چيزهايي از ظرفيت نمادين شدن برخوردارند؟ آيا نمادهاي امر مقدّس چيزي غير از امور دنيايي‏اند يا اينكه همان امور دنيايي به نمادهاي امر مقدّس بدل مي‏شوند؟ در اينجاست كه الياده ايده «ديالكتيك امر مقدّس» را مطرح مي‏كند.

ديالكتيك امر مقدّس

از نظر الياده، نمادهاي امر مقدّس در قالب امور دنيايي پديدار مي‏شوند. از نظر او، ميان امر مقدّس و دنيايي رابطه ديالكتيك برقرار است، به گونه‏اي كه هر امر دنيايي مي‏تواند به نماد امر مقدّس بدل شود، در صورتي كه مردم از آن آگاه شوند و يا به آن پي ببرند. در واقع، زماني كه امر دنيايي به نماد امر مقدّس بدل مي‏شود از ماهيت دوگانه برخوردار مي‏شود كه هم خودش هست و هم چيزي غير از خودش.39 اما اينكه چگونه امر دنيايي به نماد امر مقدّس بدل مي‏شود، از نظر او امري تناقض‏نما اما امكان‏پذير هست؛ زيرا در مورد امر مقدّس عقل و قوّه استدلالي انسان درگير نيست؛ بلكه نماد و اسطوره همواره به خيال متوسل مي‏شوند و «همان‏گونه كه در شخصيت، همه ميل‏هاي متضاد با هم پيوند مي‏خورند و در رؤيا و خيال، انواع حوادث غيرمنطقي اتفاق مي‏افتند، در تجربه ديني نيز امور متضادي همچون مقدّس و دنيايي با هم جمع مي‏شوند. خيال بر طبق ايده تضاد و تناقض، رشد مي‏كند.» «تخيّل ديني، در يك كشف شهودي، اشياي معمول و دنيايي را مقدّس مي‏بيند و اشياي طبيعي را فوق طبيعي.»40

    به دليل آنكه الياده نيز همانند دوركيم، پديدارهاي ديني را بر اساس تجلّي آنها در اذهان انسان‏هاي باستاني تحليل مي‏كند، از نظر او دنياي طبيعي و جهان فيزيكي براي اذهان باستاني «مخزن واقعي تصورات، سرنخ‏ها، علايم و تمثيل‏هاي معطوف به آينده است.»41 جهان طبيعي با همه زشتي و زيبايي‏ها، با همه پيچيدگي و رازآلودگي، همواره دريچه‏اي است براي كشف ابعاد مختلف جهاني كه با دنياي طبيعي كاملاً تفاوت دارد. بنابراين، ابعاد مختلفي از جهان طبيعي مي‏تواند الگوها و وجوه خاصي از امر مقدّس را براي ما نمادينه نمايد. به همين دليل، انسان باستاني همواره از اشيا و پديده‏هاي طبيعي به عنوان نمادهاي امر مقدّس و جهان فوق طبيعي استفاده مي‏كنند؛ جهاني كه به دليل پيچيدگي و سرشار بودن از رمز و راز، جز از طريق نمادسازي و نمادپردازي براي ذهن انسان باستاني مكشوف و نامستور نمي‏گردد.

     از اين‏رو، از نظر الياده نمادگرايي بخش مهمي از اديان جهاني را تشكيل مي‏دهد و اساسا تنها به ميانجي نمادگرايي است كه جهان ماورايي و غير قابل وصف و فهم پديدارهاي ديني در فرهنگ‏هاي باستاني و قديمي و حتي اديان موجود و معاصر، مي‏تواند با عميق‏ترين لايه‏هاي ذهن پيروان خويش ارتباط برقرار نمايد و امر ديني را از يك تجربه منحصر به فرد غيرقابل وصف به يك حيات پيچيده، رازآلود و سرشار از معاني بدل نمايد. برخي از نمادهايي را كه او تحليل نموده مرور مي‏كنيم:

     1. نمادگرايي آسماني

آسمان در جهان طبيعي و فيزيكي تنها منبع سرشار حيات يعني ريزش باران است، در حالي كه در فرهنگ‏هاي قديم و جهان ديني، آسمان نمادي پيچيده از پديده‏ها و الوهيت‏هايي است كه در مقايسه با ساير نمادها و پديده‏ها از رفعت، علو، اقتدار، زايندگي و بي‏كرانگي برخوردار است. نمادگرايي آسماني از نظر الياده، يكي از عناصري است كه در همه اديان به ويژه اديان، ماقبل تاريخ اروپا، يافت مي‏شود و به مثابه يك عنصر مشترك ميان آنها به تنوع و گوناگوني اديان وحدت و يگانگي مي‏بخشد. مثلاً «خداي اِيهو» (Iho) در ميان مردم مائوري (Maoris) در بالا قرار دارد، چنان‏كه اُلوران (Oloran) در ميان قبايل يوروباي (Yoruba) در آفريقا مالك آسمان است.42 در اسلام هرچند بنا به اعتقادات مسلمانان خداوند جا و محلي خاص ندارد، اما آنها هنگامي كه به نيايش با خداي بزرگ خويش مي‏پردازند همواره رو به آسمان مي‏كنند، گويا اينكه خدايان در وراي آسمان قرار دارند و آسمان خود محل و جايگاه فرشتگان است. در مسيحيت، پدر مقدّس هنوز زنده و در آسمان‏ها ست و در روز موعود از آسمان به زمين خواهد آمد. در برخي از اديان ديگر، همانند هندي، آسمان محل بود و باش خدايان باران و باروري‏اند. با اين همه، «از آنجايي كه آسمان مرتفع است، خدايان آسماني نيز غالبا بيش از اندازه متعالي و دست‏نيافتني تصوير مي‏شوند و آن‏قدر در دور دست قرار دارند كه نمي‏توانند صرفا نگران انسان نباشند.»43 اين دور دستي در جوامع ابتدايي گاه موجب مي‏شود كه انسان‏ها به نمادهاي جايگزين ديگري، كه كمي شخصي‏تري و محسوس‏ترند، توجه نمايند كه الوهيت‏هاي شكوهمند آسماني به ميانجي آنها با جهان طبيعي مرتبط مي‏شدند. «اين مفاهيم جديد غالبا خدايان باران و طوفان‏اند؛ الوهيت‏هايي كه بيشتر عيني و شخصي‏اند و به طور مستقيم‏تري به زندگي انسان مربوط مي‏شوند؛ چراكه آنهافقط به يك‏كار اختصاص دارند.»44

    اما از نظر الياده، اين نمادگرايي آسماني بيشتر ريشه در مواجهه انسان ابتدايي با طبيعت دارد؛ زيرا آسمان در ميان ساير پديده‏هاي طبيعي براي انسان همواره مايه خير و بركت، شكوه، قهاريت و فراروندگي بوده است. باران از آسمان سرازير مي‏شود، خورشيد از آسمان طلوع مي‏كند، ستارگان همه در آسمان قرار دارند و در نهايت، رعد و برق و طوفان نيز در آسمان به وجود مي‏آيند.45

     2. ماه و خورشيد

در تصور غالب، خورشيد نماد شكوهمندتر و پيچيده‏تري به شمار مي‏آيد و از اين‏رو، شايد چنين تصور شود كه خورشيد پرستي يك كيش رايج‏تري نسبت به ساير نمادهاي ديني است. در حالي كه الياده تصريح مي‏كند كه خورشيدپرستي در موارد بسيار نادر يافت مي‏شود و آنچه كه نماد پيچيده‏تري به شمار مي‏آيد ماه است. اسطوره‏ها و نمادهاي مربوط به ماه بسي پيچيده‏تر و گسترده‏ترند؛ زيرا ماه به ظاهر حالت‏ها و وضعيت‏هاي متنوع و گوناگون‏تري نسبت به خورشيد دارد. اگر از طلوع و غروب خورشيد صرف‏نظر كنيم، جز نورانيت و درخشندگي ويژگي ديگري براي خورشيد باقي نمي‏ماند. اين در حالي است كه ماه در سي روز، حالت‏هاي بسيار متنوع به خود مي‏گيرد و با پديده‏هاي بي‏شماري نيز ارتباط دارد. ماه گاهي از ديده‏ها نهان مي‏شود، گاه چون حلقه‏اي ظاهر مي‏شود، گاه در نيمه آسمان مي‏درخشد، گاهي كم رمق و ضعيف است و گاهي در پسِ ابر مخفي مي‏شود و چون دوشيزه‏اي در ميان ستارگان به طنازي مي‏پردازد. «نمادگرايي مربوط به ماه، قدرت چشمگير توسعه‏يابندگي را نشان مي‏دهد و همواره روابط جديدي به وجود مي‏آورد. ماه علاوه بر آب و گياهان، غالبا با چيزهاي ديگري نيز ارتباط دارد؛ مثلاً با مرگ يا مرحله پاياني حيات، با مار كه با پوست انداختن تجديد حيات مي‏كند و نيز با زن كه قدرت‏تجديدحياتش توسط زايمان، از مراحل ماه‏گون قاعدگي‏ناشي‏مي‏شود.46 ماه از سوي‏ديگر، نمود دوگانگي‏ها و تضادهاست: روشني و تاريكي، پر و خالي، كهنگي و نو، تولد و مرگ، نر و ماده و نمادي از اينكه با تغيير متناوب‏براين‏تضادهاودوگانگي‏هاغالب‏مي‏شود.47

     3. آب و سنگ

آب سرمنشأ حيات است و در اغلب اديان به آن به مثابه يك امر مقدّس نگاه مي‏شود. رودخانه معروف هندي‏ها، هرگز محلي براي شست‏وشوي جسم نبوده بلكه معبد زلالي است كه روح در آن به پاكيزگي و طهارت مي‏رسد. هندوها خاكستر مردگانشان را به رودخانه مي‏ريزند تا ارواح آنان از آلودگي‏ها، گناهان و ناپاكي‏هاي حيات تطهير شوند و در واقع با حالتي شبيه به حالت اوليه به عالم ارواح وارد گردند. آب نماد پيچيده‏اي نيست اما نمادِ بي‏شكلي است كه پيش از نظم و ترتيب، خداوند اشيا را به حركت، جنبش و سرزندگي مي‏رساند. آب نمادي از پاكي و پاكيزگي و نمادي از صميميت و زلاليت نيز هست و از همين‏رو، در بسياري‏از مراسم آييني حضور دارد.48

    سنگ نماد سرسختي و مقاومت، پايداري و تغييرناپذيري است. از سوي ديگر، سنگ نماد شكوهمندي، جذبه، تهديد و ترس است. انسان‏هاي ابتدايي در مواقع وحشت و ترس به سنگ‏ها پناه مي‏بردند، سنگ‏ها براي انسان‏هاي نخستين نقش سرپناه را نيز داشته‏اند. در بسياري از جوامع و فرهنگ‏ها انواع و اقسام سنگ‏هاي مقدّس يافت مي‏شود. نخستين شكل تجلّي خدايان براي انسان‏ها در قالب سنگ‏ها بود و سنگ‏ها با پايداري و شكيبايي كه در برابر طوفان و بلايا از خود به نمايش مي‏گذاشتند، مايه تسكين آلام، دلهره‏ها و ترس و لرز انسان‏هاي باستاني به شمار مي‏آمدند.49

     4. نمادهاي ديگر

از نظر الياده، نمادها به همين‏ها محدود نمي‏شود، بلكه نمادهاي ديگري نيز وجود دارند؛ از جمله زمين كه نماد مادري است در برابر آسمان كه نماد پدري است. در بسياري از اسطوره‏ها، جهان از طريق ازدواج زمين با آسمان به وجود آمده است؛ زيرا همواره آسمان زمين را بارور مي‏كند. نمادگرايي مربوط به درختان و گياهان بخش ديگري از نمادپردازي‏هاي ديني است كه الياده آن را در درون فرهنگ‏هاي ديني گوناگون تفسير مي‏كند. تبديل شدن امور طبيعي به نمادهاي مقدّس تنها براي آن نيست كه انسان از طريق آن بتواند با عالم ماورايي و فوق طبيعي رابطه داشته باشد، بلكه نمادپردازي در نزد جوامع قديمي فرايندي است كه به واسطه آن انسان‏ها به جهان آشفته و پر رمز و راز خويش معنا، نظم و هماهنگي مي‏بخشند. بدين‏سان، در نزد الياده، نمادها برساخته آشفته ذهن انسان ابتدايي نيست، بلكه اديان از يك نظم نمادين برخوردارند، به گونه‏اي كه نمادها همواره با ساير نمادها در ارتباط هستند و در كنار يكديگر پازل حيات و جهان ديني را تكميل مي‏كنند.

ساخت نمادها

از نظر الياده، نمادهاي امر مقدّس فراگير هستند و در همه جا يافت مي‏شوند و از تنوع و گوناگوني قابل توجهي هم برخوردارند. اما باز هم اين تنوع و فراگيري آنها دليلي نمي‏شود كه آنها را فاقد هر نوع نظم و آرايش ببينيم، بلكه مطالعه تطبيقي و تاريخي اديان نشان مي‏دهد كه نمادها، حتي نمادهاي به ظاهر منفرد و كوچك، بخشي از نظم بزرگ‏تر را تشكيل مي‏دهند. به همين دليل، از نظر الياده نمادها، به ندرت، به طور منفرد و جداگانه حضور دارند.

     به طور نمونه، الياده مثالي از نماد خورشيد مي‏زند. «يك فرد ديني در نخستين ظهور امر مقدّس ـ يعني جلوه اصيل امر مقدّس ـ تصوير يك خدا را در خورشيد مي‏يابد، چنان‏كه اخناتون، فرعون مصر، چنين يافت. به زودي قرص خورشيد نماد الوهيت دانسته شده، در ديوارها حك و به صورت جواهرات استفاده مي‏شود و بر روي پرچم‏ها در مراسم كاخ‏ها حمل مي‏گردد. اين حركات و اشارات به طور طبيعي فرصت تفكر درباره خورشيد را گسترش مي‏دهد و مكان‏ها، مردم و حوادث بيرون از زمان و مكان، تجربه نخست امر مقدّس را تقدس مي‏بخشد. در طول زمان روابط بيشتري ممكن است صورت گيرد. خورشيد ويژگي‏هاي انسان يافته و قصه‏ها و حوادث آن در اسطوره بيان مي‏شود. ممكن است اخناتون يا پيروانش ادعاكنند كه چون خورشيد بر شب غلبه مي‏كند، رب نيز هست، و يا ممكن است آنها در طلوع صبحگاهي خورشيد، نشاني از تجديد حيات و جاودانگي شخصي را مشاهده كنند.»50

    از نظر الياده، انسان‏ها در برابر طبيعت و نمادهاي برگرفته از آن منفعل نيستند، بلكه به صورت خلّاقانه دايم دريافت‏هاي خود از امر مقدّس را در قالب نمادها بازنمايي مي‏كنند. در تاريخ اديان اسطوره‏ها همواره شكل يكساني نداشته، بلكه همواره اسطوره‏هاي جديدي آفريده مي‏شدند. از اين‏روست كه الياده بر اين عقيده است كه از طريق مطالعات ديني و صرفا با تمركز بر روي نمادها بدون توجه به تنوع و دگرگوني آنها در توالي‏هاي ممتد تاريخي و در شرايط نوظهور تاريخي نمي‏توان به واقعيت جهان ديني پي برد و پرده از روي پديده‏ها و واقعيت‏هاي ديني بركشيد. جهان دين جهاني پيچيده و لايه‏لايه‏بندي شده‏اي است كه تنها از طريق رخنه به لايه‏هاي نمادي‏شده آن و دنياي ذهني كه پديدآورندگان نمادها در مواجهه با امر مقدّس از آن برخوردار بودند، مي‏توان از اسرار و مكنونات سرپوشيده آن آگاه شد. آنچه كه در اين ميان خيلي با اهميت است و تنها از طريق رازگشايي و به شيوه‏اي پديدارشناختي مي‏توان به آن ره يافت، مكشوف ساختن نظم، مدل و آرايشي است كه در پس دنياي به ظاهر نامنظم، آشفته و متنوع نمادها قرار دارد كه به گوناگوني اديان جوهر يگانه و منفرد مي‏بخشد. براي اين كار بايد دامنه و قلمرو مطالعات دين را به پهنه‏ها و گستره‏هاي متفاوت زماني و مكاني گسترش داد و به شيوه تطبيقي تاريخي و كنار هم چيدن نمادهاي گوناگون، به عنوان تكه‏هاي متفاوت يك پازل، نظم نهفته در پس نمادهاي ديني را بازسازي نمود.

بازگشت به دين كيهاني

كتاب اسطوره بازگشت ابدي در واقع، اساسي‏ترين ايده الياده را در خود گنجانده است. الياده با آنكه در قرن بيستم مي‏زيست، اما با تأثيرپذيري از شاعراني همچون تي. اس. اليوت (T. S. Eliot) و جيمز جويس (James Joyce) همواره بازگشت به دوران باستان را در سر داشت. اشتياق بازگشت به دين كيهاني در ذهن الياده با تأثيرپذيري او از حيات ديني در روستاهاي هند به وجود آمده بود. او در طول زماني كه در هندوستان به سر مي‏برد، مجذوب احساس عميقا معنوي كشاورزاني شده بود كه زندگي، دين‏ورزي و امر مقدّس را به طور انفكاك‏ناپذيري درهم آميخته بودند. كشاورزان هندي ممكن است از آنچه كه مصنوعات صنعتي از آسايش، تجمّل و تن‏پروري به انسان هديه مي‏كند محروم باشند، اما در عوض حسي سرشار از معنويت، آرامش، تعالي، تقدّس توأم با آرامش و خلسه توصيف‏ناپذير روح با خود دارند. از نظر الياده، دين كيهاني صورت اوليه حيات ديني است و امروزه هم در مناطق زيادي از جهان وجود دارد. از روستاهاي هند گرفته تا صحراي آفريقا، كشورهاي اسكانديناوي و بوميان آمريكا و استراليا، همگي در طول نسل‏هاي متمادي بر طبق عادت‏هاي باستاني، بازمانده از الگوهاي اوليه حيات ديني، زندگي مي‏كنند.51 الياده همان‏گونه كه باور داشتبا نهادن نمادهاي گوناگون ديني در كنارِ هم، هيئت مشخصِ موجود در وراي آنها را بايد به دست آورد و بدين‏ترتيب، به رازگشايي رازهاي پيچيده شده در روابط در هم‏تنيده نمادها پرداخت، خود نيز سعي مي‏كند الگوي «دين كيهاني» را در پس واقعيت‏ها و رويدادهاي به ظاهر متنوع و متفاوت جهان مدرن بازيابد. تفسير او از جهان مدرن به گونه‏اي است كه در پسِ آن صورت پنهان و بازنمايي‏شده آموزه‏هاي دين كيهاني را به ما مي‏نماياند. از نظر او، رويدادهاي ورزشي، مناظر بزرگ روزگار ما، موسيقي، تئاتر، تلويزيون، سياست، اقتصاد، ادبيات، رمان‏ها و قهرمان بازي‏هاي عصر جديد همگي شبيه به همان اسطوره‏هاي اوليه‏اند كه خُلق و خوي انسان‏هاي معمول و زندگي عادي را الگو مي‏بخشند. آنچه را كه ما امروزه در زندگي روزمره يا در حيات ديني تجربه مي‏كنيم، تحت تأثير همان عادت‏هاي باستاني ذهن است كه در برخي از موارد حتي باقي‏مانده‏هايي از تاريخ را در عقايد و باورهاي ما كنار زده است. براي نمونه، او از مسيحيتي كه در ميان دهقانان روماني رواج دارد به عنوان «مسيحيت كيهاني» ياد مي‏كند و باور دارد كه اين مسيحيت كيهاني مي‏پذيرد كه مسيح مردي در تاريخ بوده است، ولي زماني كه عيسي در پندار دهقانان به خداي بزرگ طبيعت تبديل شد، واقعيت‏هاي تاريخي او بكلي از بين رفت. مهم اين است كه مسيحيت كيهاني، از مسيح تاريخي تجليل نمي‏كند، بلكه از مسيح ابدي‏اي كه نيروهاي طبيعت را تجديد مي‏كند و انسانيت را به زمان نخست برمي‏گرداند، تجليل و تمجيد مي‏كند.52 بدين ترتيب، الياده به هيچ وجه نمي‏پذيرد كه انسان دايما مضطرب امروزي، خوشبختي و احساس لذت برتري در مقايسه با انسان‏هاي اوليه و باستاني دارد. انسان‏هاي امروزي لذت‏هاي تني را به بهاي ناآسودگي‏ها، تشويش‏ها و اضطراب‏هاي روحي فراهم نموده‏اند، اما انسان‏هاي اوليه، آرامش، آسودگي و جذبه‏هاي عرفاني و حس عميقا معنوي را به دستمايه‏اي براي نشاط و آسايش تن بدل نموده‏اند.53

نتيجه سخن، نقد و ارزيابي

نظريه‏پردازي‏هاي كلان در هر حوزه‏اي از حيات اجتماعي با دشواري‏ها و ناگزيري‏هايي روبه‏روست كه نظريه‏پردازي الياده نيز خالي از آن نيست. مهم‏ترين نقدي كه بر نظريه‏پردازي‏هاي كلان اجتماعي مي‏توان گرفت، مدعيات جاه‏طلبانه و توانايي محدود نظريه‏ها در اثبات آن مدعيات است. نظريه‏پردازي‏هاي كلان اغلب سعي مي‏كنند تا در ابتدا نظريه عامي را در باب كليت جهان اجتماعي ارائه كنند و سپس با شواهد و مداركي به غايت محدود نظريه‏اي خويش را بر واقعيت‏هاي جهان اجتماعي تحميل نمايند. مفروضه بنياديني كه در دل اين‏گونه جهت‏گيري‏هاي نظري قرار دارد اين است كه جهان اجتماعي را بسان جهان طبيعي قلمداد مي‏كنند و سپس با پندار امكان كشف قوانين عام، جهان‏شمول، ثابت و تغييرناپذيرِ حيات به جست‏وجوي آنها در بخش محدودي از جهان اجتماعي مي‏پردازند. مشكلِ اساسي كه در اين نوع مطالعات وجود دارد، صرفا مدعيات جاه‏طلبانه و مطالعه محدود براي اثبات اين مدعيات نيست، بلكه نشاندن و قرار دادن بخشي از واقعيت به جاي كل واقعيت است. اگر از اين زاويه به مطالعات ديني الياده نظر افكنيم، به خوبي مي‏بينيم كه الياده با همه سخت‏كوشي و مطالعات زياد، هيچ‏گاه نتوانست شواهد و دلايل كافي براي اثبات مدعيات خويش ارائه نمايد. در واقع، مشكلِ اصلي الياده اين نيست كه نظريه پهن دامنه‏اي در مورد اديان ارائه نموده است، بلكه مشكل اساسي اين است كه او:

     اولاً، به لحاظ روش‏شناسي با تناقضاتي روبه‏روست، به گونه‏اي كه آنچه را خود به عنوان اصل روش‏شناختي خويش مطرح نموده در جريان پژوهش و مطالعات خويش بدان پايبند نمانده است. آنچه را كه در آغاز الياده به عنوان تقليل‏گرايي مطالعات ديني نقد مي‏كند، سرانجام خود نيز به گونه‏اي ديگري به آن روي مي‏آورد. اگر ماركس، دوركيم و فرويد دين را به عواملي برون ديني تحويل مي‏بردند، الياده سعي مي‏كند الگوي واحدي از يك نظم ديني را بر ساير الگوهاي ديني تحميل نمايد. آنچه كه او به مطالعه در اديان گوناگون مي‏پردازد، در واقع مطالعه اديان مختلف نيست، بلكه پروژه‏اي براي منطبق ساختن اديان بر الگوي واحدي از يك نظم ديني باستاني است. او هيچ‏گاه سعي نمي‏كند به تفاوت‏ها و وجوه مميزه اديان توجه كند، بلكه همواره با ناديده‏انگاشتن و دست‏كم گرفتن وجوه تمايز مي‏خواهد الگوي واحدي را از دلِ الگوهاي به غايت متنوع، پيچيده و متفاوت ديني استخراج نمايد. برخي‏ها مطالعه ناچيز الياده در مورد اسلام را دليلي بر ناپختگي، خام‏بودن و جهان‏شمول نبودن ديدگاه او مي‏داند.54 در حالي كه به نظر مي‏رسد بي‏توجهي به دين بزرگي همچون اسلام با آن همه پيچيدگي‏ها و گستردگي آن صرفا يك امر تصادفي نبوده، بلكه به احتمال زياد به اين دليل بوده كه الياده آن را دمساز با طرح كلي نظري خويش در مورد «دين باستاني» نيافته است. بنابراين، به خوبي ملاحظه مي‏شود كه الياده اصل بي‏طرفي و پرهيز از تقليل‏گرايي را در مطالعات خويش در مورد اديان رعايت نكرده است.

     ثانيا، الياده به جاي آنكه شواهد و مدارك كافي براي اثبات مدعيات نظري خويش فراهم نمايد سعي نموده است با دست‏كاري و دخل و تصرف در داده‏هاي مورد مطالعه خود، ديدگاه و نظريه خويش را بر واقعيت تحميل نمايد. آنچه را كه او به عنوان داده‏هاي واقعي از اديان به ما ارائه مي‏دهد، داده‏هاي خام و دستكاري نشده نيست، بلكه تفسيرهايي از واقعيت است كه به ما داده است. به طور مثال، تحليل او از مسيحيت باستاني در واقع منطبق بر آموزه‏هاي واقعي مسيحيت نيست، بلكه تكه‏هايي از دين‏ورزي پيروان مسيحيت است كه بر طبق ايده «اسطوره بازگشت ابدي» تفسير شده و سپس به ما عرضه شده است. آنچه كه در اين ميان الياده آگاهانه از اهميت آن غفلت مي‏كند، زمينه‏هاي تاريخي خاصي است كه پديده‏هايي همچون آب، سنگ، آسمان، زمين، درخت، ماه و خورشيد به نمادهاي ديني بدل مي‏شوند. او براي اثبات مدعيات خويش همواره مثال‏هايي از اين قبيل مي‏آورد و با قراردادن آنها در خارج از زمينه‏هاي تاريخي و اجتماعي كه در دل آنها شكل گرفته، آنها را تحليل مي‏كند.

     سرانجام، مفروض ديگري كه الياده، بي‏هيچ دليلي، آن را به عنوان يك اصل اگزيوماتيك55 پذيرفته است،فرض «وحدت جوهري اديان» است. او نظريه خودش را در باب «دين باستاني» يا «دين كيهاني» از آن‏رو مطرح مي‏كند كه اديان را داراي گوهر واحد مي‏داند. او بي‏آنكه هيچ نوع‏شناسي از انواع و گونه‏هاي مختلف حيات ديني ارائه كند، سعي مي‏كند اين گوناگوني‏ها و تنوع را به الگوي واحد ديني فرو بكاهد و در پس آشفتگي‏هاي و گونه‏گوني‏هاي حيات ديني نظم واحد و ساده‏سازي‏شده ديني را آشكار نمايد. او با طرح «تجربه امر مقدّس» رودولف اوتو، به نظر خودش تعريف جوهري از امر مقدّس به عنوان گوهر مشترك اديان مطرح نموده است، حال اينكه هيچ‏گاه روشن نمي‏سازد كه ويژگي‏هاي اين «تجربه امر مقدّس» چيست؟ چگونه تجربه امر مقدّس از ساير احساسات عميق وصف‏ناپذير همانند خلسه‏هاي ناشي از نشئه‏هاي اعتيادآور، يا توّهمات رواني فرد بيمار و روان‏پريش تفكيك مي‏شود؟ آيا هر احساس عميق و وصف‏ناپذير را مي‏توان تجربه امر مقدّس به شمار آورد؟ بنابراين، گذشته از اينكه تعريف اوتو و الياده از «امر ديني» بسيار ساده‏سازي‏شده، سطحي و بدون در نظرداشت لايه‏هاي پيچيده، رازآلود و ماورايي آن بيان شده است، به نظر مي‏رسد آنها خود نيز به درك روشني در باب تعريف خويش از «امر ديني» دست نيافته‏اند و البته اين مشكل از آنجا ناشي مي‏شود كه اشتهاي مفرط براي دست‏يابي به تعريفي واحد و فراگير از پديده‏هاي في‏حد ذاته متنوع و گوناگون ما را وامي‏دارد تا بدون توجه به پيچيدگي، تكثر ابعاد و گونه‏گوني پديده‏هاي اجتماعي، آنها را به صورت انتزاعي و خارج از وضعيت و زمينه‏هاي تاريخي، اجتماعي و فرهنگي آن مورد مطالعه قرار دهيم و آن‏گاه تكه‏هايي از واقعيت را جاه‏طلبانه به جاي كل واقعيت قرار دهيم. اين خطايي است كه نه تنها الياده، بلكه بيشتر نظريه‏پردازان از ماركس گرفته تا فرويد و ساير نظريه‏پردازان دايم آن را تكرار مي‏كنند.


  • پى نوشت ها
    1 كارشناس ارشد جامعه‏شناسى.
    2- Social Reality of Religion.
    3ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ترجمه و نقد محمّدعزيز بختيارى قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1385، چ دوم، ص 238.
    4ـ همان.
    5ـ همان، ص 238ـ239.
    6-Online free Encyclopedia: http:// en.wikipedia. org/ wiki/ Mircea_Eliade.
    7ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين.
    8- Patterns in Comparative Religion.
    9- The Myth of Eternal Return.
    10ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 240.
    11-wikipedia: Mircea Eliade.
    12ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 240.
    13ـ همان.
    14- Wikipedia: Mircea Eliade.
    15- Mircea Eliade, Encyclopedia of Religion (Macmillan Publishing Company, 1987), V.11, p. 277.
    16- George Ritzer and Douglas J. Goodman, Sociological Theory (McGraw Hill international edition, 2003), Sixth ed., p 67.
    17- Ibid, p. 92-93.
    18ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 111ـ115.
    19ـ همان، ص 237.
    20- Mircea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 277.
    21- The Idea of the Holy.
    22- Micea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 277.
    23- Mircea Eliade, Patterns in Comparative Religion, tran by Rosemary Sheed (New York, Meridian Books, 1963)
    به نقل از: دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 241.
    24- Micea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 280.
    25ـ دانيل پاليس، هفت نظريه در باب دين، ص 243.
    26- Micea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 277.
    27ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 242.
    28ـ همان، ص 257ـ258.
    29- Micea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 280.
    30ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 243.
    31ـ همان.
    32-The Sacred and the Profane.
    33ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 243.
    34ـ همان.
    35ـ همان، ص 244.
    36- Mircea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 277.
    37ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 245.
    38- Mircea Eliade, Encyclopedia of Religion, p. 277.
    39ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 250.
    40ـ همان، ص 251.
    41ـ همان.
    42ـ همان.
    43ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 252.
    44ـ همان.
    45- Mircea Eliade, Patterns in Comparative Religion, p. 93-99.
    46ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 254.
    47- Mircea Eliade, Images and Symbols: Studies in Religious Symbolism, 1969, p. 78.
    48- Mircea Eliade, Patterns in Comparative Religion, p. 188-189.
    49- Ibid, p. 190-195.
    50ـ به نقل از: دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 258.
    51- Mircea Eliade, The Myth of the Eternal Return: or, Cosmos and History, 1959, p. 175-180.
    52ـ به نقل از: دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 269.
    53- Mircea Eliade, The Myth of the Eternal Return: or, Cosmos and History, p. 192-194.
    54ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ص 272.
    55- Axiomatic.

  • منابع ...
    ـ پالس، دانيل، هفت نظريه در باب دين، ترجمه و نقد محمّدعزيز بختياري، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1385، چ دوم.
    - Eliade, Mircea, Encyclopedia of Religion, Macmillan Publishing Company, 1987.
    - ----- , Images and Symbols: Studies in Religious Symbolism, trans by Philip Mairet, New York, Sheed and Ward, 1969.
    - ----- , Patterns in Comparative Religion, tran by Rosemary Sheed, New York, Meridian Books, 1963.
    - ----- , The Myth of the Eternal Return: or, Cosmos and History, trans by Williard R. Trask, New York, Harper Torchbooks, 1959.
    - Ritzer, George and Douglas J. Goodman, Sociological Theory. McGraw Hill international edition, 2003.