وحي و امور وحياني از نگاه سه حكيم الهي امام خميني قدس‏سره، علّامه طباطبائي و شهيد مطهّري

وحي و امور وحياني از نگاه سه حكيم الهي
امام خميني قدس‏سره، علّامه طباطبائي و شهيد مطهّري

مصطفي خليلي1

چكيده

موضوع وحي و امور وحياني يكي از موضوعاتي است كه شايد به دليل گستردگي معنايش در قرآن كريم، براي برخي مفهوم حقيقي و ماهيت واقعي خود را پيدا نكرده است. با اينكه بسياري از عالمان ديني حقيقت وحي را فراتر از درك عقل دانسته و به عجز و ناتواني عقل در اين باب سخن گفته‏اند، اما برخي بر روشن شدن حقيقت آن اصرار دارند و با استفاده از هر ابزار معرفتي مثل قوّه تخيّل، توهّم و حس مي‏خواهند معناي آن را روشن نمايند و با مقايسه كردن آن در مقابل پديده‏هاي مادي، در مقام تبيين حقيقت آن برآيند؛ غافل از آنكه قياس كردن امور مجرّد با پديده‏هاي مادي، قياسي مع‏الفارق است.

اين نوشتار مي‏كوشد با رويكرد نظري و با هدف طرح ديدگاه سه حكيم الهي در مباحث كلامي و عقلي، كه همه اهتمام و مساعي خود را در تبيين موضوعات چالش‏برانگيز به كار گرفته‏اند، به شبهات وارده در زمينه وحي ـ آن‏گونه كه در انديشه ايشان مطرح شده است ـ پاسخ دهد.

كليدواژه ‏ها: وحي، الهام، تجربه ديني، شهود عرفاني، وسوسه شيطاني.

مقدّمه

مفهوم وحي و حقيقت امور وحياني، اقسام وحي، كيفيت نزول آن، محتواي وحي، نحوه درك آن، تمايز وحي و الهام، وحي و تجربه ديني، وحي و شهود عرفاني، مولّد و مقلّد بودن نبي در پرتو امور وحياني، محصول تلاش نبوي و بسياري از مسائل ديگر در اين رابطه، از جمله مباحث مورد بحث متكلّمان و حكيمان در طول تاريخ هستند كه در باب نبوّت انبياي الهي صورت گرفته‏اند و دامنه آن تا به امروز ادامه دارد.

هدف از اين نوشتار، تبيين و بررسي موضوع وحي در انديشه سه حكيم الهي است كه به حقيقت مي‏توان گفت: ديدگاه آنان، چراغ راه همه كساني است كه طالب وصول به حقيقت و متعلّم در سبيل سعادت و تشنه كوثر هدايتند؛ زيرا:

آنكه جانش با حقيقت آشناستاو حكيم و عارف و درد آشناست.

هرچند قدمت بحث مزبور بسيار زياد است، و ليكن هرگاه فترتي طولاني ايجاد مي‏شد عده‏اي براي انحراف افكار، تلاش خود را به كار گرفته و موضوع را با اهداف خاص دنبال نموده و آن را به جهتي كه خود مي‏خواستند منحرف مي‏كردند، در اين ميان عالمان ديني با احساس مسئوليت در مقابل انحرافات، تلاش علمي خود را به كار مي‏بستند تا از هرگونه انحرافات اعتقادي جلوگيري نمايند. اقتضاي ضرورت بحث و اهميت پژوهش مزبور در اين است كه با نگاه عالمان واقعي دين، مسير حقيقي را تبيين و خلط و خبط‏هاي برخي از نوشته‏هاي معاصر رصد و به مخاطبان معرفي نمايد.

واژه ‏شناسي وحي

واژه «وحي» همانند كلمات ديگر، مثل دين و عقل، داراي

اطلاقي عام است كه تعابير اهل لغت در معناي آن متعدد است. برخي از اهل لغت، وحي را محدود به كلام شفاهي نموده و عده‏اي ديگر آن را اعم از كلام كتبي و شفاهي گرفته‏اند. طايفه‏اي از اهل لغت گفته‏اند: «اعلام خبر و القاي آن به غير به صورت مخفي را گويند.»2 اما اينكه اعلام بايد به صورت شفاهي و محاوره‏اي و يا كتبي و نوشتاري و يا اعم از هر دو باشد، محل اختلاف است.

ابواسحق، از لغوييان معروف مي‏گويد: اصل وحي در لغت، رساندن پيام و اعلام خبر به صورت خفا را گويند و به همين دليل، الهام را وحي مي‏نامند.3

كسايي هم معتقد است: سخن گفتن به واسطه يك كلام را ـ نه با اشاره و كتابت ـ با كسي كه بر غير او مخفي باشد، در اصطلاح، وحي مي‏گويند.4

اين گروه از علماي اهل لغت در واقع، وحي را در محدوده مشافهه و كلام و گفت‏وگو، نه به صورت نوشتاري، پذيرفته‏اند. اما برخي به دليل محدوديت در معناي آن، اين قول را ضعيف و سست شمرده‏اند. براي مثال، صاحب اقرب الموارد آن را با بي‏توجهي نقل نموده و گفته است: «و قيل الوحي: اعلام في خفاء.» و شايد اين ضعف در محدوديت معناي آن باشد. به نظر مي‏رسد با توجه به توسع معناي آن در آيات و روايات، چنين معنايي از وحي ناصواب باشد. به همين دليل، در مقابل اين معنا، طايفه ديگري از اهل لغت سعي كردند مفهوم عام‏تري از آن به دست دهند. در مجمع‏البحرين، كه از كتب معتبر لغوي مي‏باشد، آمده است: وحي عبارت است از هر چيزي كه تو آن را به غير خودت القا نمايي، اعم از اينكه با اشاره باشد يا با كتابت و نوشتن يا به واسطه امر كردن يا نقش نمودن بر روي سنگ‏ها و احجار.5

مرحوم شرتوني، ضمن پذيرش اين قول مي‏گويد: كلمه «وحي» با فتح واو يعني: كاغذ نوشته شده و مكتوب و هر آنچه كه تو آن را به غير خودت القا كني يا اينكه بدان واسطه چيزي را به او تعليم دهي به هر طريقي كه باشد، سپس اين كلمه از باب تغليب، به القائات از جانب خداوند بر انبيا تعيّن پيدا كرد.6

برخي وحي را به معناي «سرعت» گرفته و گفته‏اند: «سير الوحي» يعني: حركت سريع، يا «امر الوحي» يعني: دستور سريع، و «الوحي» يعني: اعلام سريع خفي. از انگاه ايشان نيز، وحي معناي عام دارد و به هر نوع تعليم و تفهيم خصوصي اطلاق مي‏شود.7

از مجموع اين گفته‏ها مي‏توان نتيجه گرفت كه وحي در حقيقت، عبارت است از: اعلام خبر سرّي و يا هر نوع گزارش سريع و يا هرگونه اطلاع‏رساني و پيام‏بري از ناحيه هر كسي كه باشد. آن‏گونه كه در مفهوم قرآني آمده است و نيز چون ارسال كلام الهي بر انبيا و رسولانش با اين ويژگي همراه بود، مفهوم وحي به تدريج در اين خصوص معنا پيدا كرد؛ چنان‏كه واژه‏هاي بسياري نظير صلات، زكات و حج، به‏تدريج‏داراي همين تطوّر بوده‏اند.

معناي وحي در قرآن

در قرآن كريم، وحي به معاني متعدد استعمال شده كه به اختصار به آنها اشاره مي‏شود:

1. شعور تكويني: تعبير قرآن كريم درباره زنبور عسل اين است: «وَأَوْحَي رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ»؛8 و پروردگار تو به زنبور عسل وحي كرد كه خانه‏هايي از كوه‏ها و درختان و داربست‏هايي كه مردم مي‏سازند انتخاب كن.

استعمال‏واژه‏وحي‏براي‏اين‏موجودبه‏خاطرنكات‏ظريف و دقيقي است كه در نوع خلقت اين موجود نهفته است.

2. وسوسه شياطين: كاربرد ديگر قرآن از وحي، وساوس شياطين به تابعان خويش است كه هر نوع انحراف و فريب را دربر مي‏گيرد: «وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَآئِهِمْ»؛9 آگاه باش! همانا كه شياطين به دوستان خويش وحي مي‏كنند.

3. هدايت تكويني جمادات: خداوند در قرآن كريم، واژه وحي را درباره جمادات و نباتات ـ كه از نگاه ما به ظاهر فاقد هرگونه درك و شعور باطني مي‏باشند ـ به كار برده است. براي مثال، درباره زمين و اسرار آن مي‏فرمايد: «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَي لَهَا»؛10 در آن روز زمين اسرار و اخبار خود را بازگو مي‏كند. آري، پروردگار تو به او وحي كرد كه چنين كند.

4. تعليم الهي نسبت به انبيا عليهم السلام : بارزترين مصداق وحي در قرآن كريم، مفهومي است كه خداوند درباره نحوه تعليم انبياي خويش به كار برده است: «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي»؛11 و پيامبر از روي هوا و هوس سخن نمي‏گويد؛ نيست سخن او، مگر وحي. و نيز مي‏فرمايد: «فَأَوْحَي إِلَي عَبْدِهِ مَا أَوْحَي مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَي أَفَتُمَارُونَهُ عَلَي مَا يَرَي»؛12 پس وحي نمود به بنده‏اش آنچه را كه وحي نمود، دروغ نگفت‏و اشتباه نكرد، قلب پيامبر در آنچه كه مشاهده‏مي‏كند به مجادله مي‏پردازد.

بنابراين، كاربرد وحي در قرآن كريم به معناي نوعي القا و الهام به صورت پوشيده و مخفي مي‏باشد كه مفهوم و معناي خاصي را نمي‏توان از آن اراده نمود، بلكه مفهوم آن عام است. مي‏توان چنين گفت: معناي قرآني وحي يك معناي عامي است كه حتي وسوسه شيطان را شامل مي‏شود، اما آنچه كه در مباحث اعتقادي از آن بحث مي‏شود معناي اخير است. پس اين خلط و خبط آشكار است كه با بهره گرفتن از اشتراك اين لفظ، مفهوم هدايت غريزي موجودات و وسوسه‏هاي شياطين را با وحي بر انبياي الهي به يك معنا اخذ كنيم.

حقيقت وحي

پس از بررسي اجمالي اين بحث در قرآن و موارد كاربرد و استعمال آن، حقيقت مفهوم آن را بايد مورد بررسي و تحليل قرار داد و اگر قرار بر كشف حقيقت آن باشد بهترين كاشف آن، همين كتاب آسماني خواهد بود؛ زيرا اين‏گونه از تعابيررااز كتب‏لغت نمي‏توان‏به‏دست‏آورد.13

انسان تنها موجودي است كه با دارا بودن موهبت الهي به نام عقل و اراده تشريعي، سير كمال را تا بي‏نهايت طي مي‏كند و اين را هر انساني درك مي‏كند كه براي اهداف متعالي خلق شده و غايت خلقت او، نه تن‏پروري، بلكه روحْ فربهي است.

آدمي فربه شود از راه گوشجانور فربه شود از حلق و نوش14

تا اينجا را عقل غايت‏انديش بشر درك مي‏كند. قرآن نيز بر اين فهم او مهر تأييد مي‏زند و مي‏فرمايد:«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؛15 و هيچ جن و انسي را خلق نكردم، مگر براي عبادت. عبوديت و معرفت حق، و تسليم محض در مقابل ذات احديت، حداقل درك و فهم عقل است؛ اما كيفيت، طريقيت و ساير جزئيات آن از درك قوّه عاقله بيرون است. اينجاست كه عامل قوي‏تري از عقل نياز است. چراغ عقل شعاع محدود خود را روشن مي‏كند، اما فراتر از آن را برنمي‏تابد. در اين مقطع است كه از حقيقت آن عامل برتر، يعني وحي، سؤال مي‏شود كه حقيقت وحي چيست؟ آيا حقيقت آن دست‏يافتني است يا بايد به برخي از ويژگي‏هاي آن اكتفا نمود؟

در مقام پاسخ به اين پرسش، دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: ديدگاه نخست معتقد است: به حقيقت وحي مي‏توان پي برد. اين گروه تصريح دارند بر اينكه حقيقت و ويژگي‏هاي وحي براي ما روشن است و آن در هدايت تكويني يا باطني ما انسان‏ها، كه همه ما به نوعي در خود احساس مي‏نماييم، معنا و تجلّي پيدا مي‏كند كه گاهي از آن تعبير به «خودآگاهي» هم مي‏شود. اين نوع هدايت يا آگاهي دروني را «الهام» يا «وحي» مي‏گويند.

اقبال لاهوري از جمله متفكران ديني است كه به اين ديدگاه گرايش دارد. او سعي كرده كه وحي را هم‏سنخ با تجربه ديني، و انبياي الهي را (مگر در نبوع و انديشه استثنايي) هم‏سطح ساير انديشمندان قرار دهد. وي معتقد است كه مي‏توان از حقيقت وحي پرده برداشت:

صفت تجربه باطني اين است كه بي‏واسطه و مستقيما آزموده شود؛ آشكار است كه آن را نمي‏توان به ديگري انتقال داد. حال‏هاي باطني بيش از آنكه به انديشه شباهت داشته باشند به احساس شباهت دارند. تفسير و تعبيري كه مرد باطني يا پيغمبر به محتواي خودآگاهي ديني خويش مي دهد ممكن است به صورت جمله‏هايي به ديگران انتقال داده شود ولي خود محتوا قابل انتقال نيست.16

در هر معرفتي، يك عنصر عاطفي وجود دارد كه با افزايش و نقصان شدت عواطف، عينيت موضوع معرفت زيادتر و كمتر مي‏شود.17 اقبال اين نوع از معارف بشري را ب برهان وجودشناختي صورت دكارتي آن هماهنگ مي‏داند كه با تأمّل و دقت، واقعيت آن براي هر فردي روشن خواهد شد.18 همه آنان كه كوشيده‏اند ميان وحي و تجربه ديني نوعي هماهنگي و تلائم ايجاد نمايند متمايل به همين انديشه‏اند. اين ديدگاه را در بحث «تمايز وحي با تجربه ديني» بيشتر مورد بحث قرار خواهيم داد.

ديدگاه دوم بر اين است كه چون ما انسان‏ها از موهبت وحي الهي بي‏بهره‏ايم، حقيقت آن براي ما قابل درك نمي‏باشد، بلكه فقط از ويژگي‏هاي آن باخبريم. علّامه طباطبائي بر مبناي همين انديشه مي‏فرمايد: «ما كه از موهبت وحي بي‏بهره‏ايم و به عبارت ديگر، آن را نچشيده‏ايم، حقيقت آن براي ما مجهول است؛ فقط برخي از آثار آن را، كه قرآن و اوصاف نبوي مي‏باشد، مي‏توانيم بشناسيم.»19 در راستاي همين تفكر، امام خميني قدس‏سرهمي‏فرمايد: «تحقيق الوحي ممالم يصل اليه فكر البشر الا الاوحدي الراسخ في العلم بقوّة البرهان المشفوع الي الرياضات و نورالايمان»؛20 حقيقت وقوع وحي از جمله حقايقي است كه فكر بشر، توان درك آن را ندارد، مگر افراد خاصي كه علم آنان با نور ايمان و سختي‏ها انس گرفته باشد.

امام خميني قدس‏سره معتقد است: وحي از اموري است كه غير از خود رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و كساني كه در خلوت با آن حضرت بوده‏اند، يا از ايشان الهام گرفته‏اند، كيفيت نزول و حقيقت آن را نمي‏توانند بفهمند.21

شهيد مطهّري بر همين انديشه مشي نموده و در نقد كلام اقبال لاهوري چنين آورده است:

شكل وحي در هر موجودي متناسب با خود آن موجود است. بحث ما در وحي نبوّت است كه شكلش چه شكلي است؛ عمده، آن است كه ما بايد بدانيم. اين مسئله‏اي است كه ما بايد از زبان اولياي وحي بشنويم؛ چون ما نه مي‏توانيم روي آن تجربه كنيم و نه مي‏توانيم استدلال نماييم.22

... هيچ لزومي ندارد كه ما حقيقت و كنه وحي را درك كنيم سپس در مقام توجيه علمي آن برآييم و به خود زحمت دهيم كه با استدلال آن را ثابت نماييم. ما بايد به وجود وحي ايمان داشته باشيم؛ لازم نيست بر ما كه حقيقت وحي را فهم كنيم؛ اگر بفهميم يك معرفتي بر معرفت‏هاي ما افزوده شده است و اگر نفهميم جاي ايراد به ما نيست، به جهت اينكه يك حالتي است مخصوص پيغمبران كه قطعا ما به كنه آن پي نمي‏بريم.23

بنابراين، مي‏توان گفت: مسئله وحي و نزول آن بر انبياي الهي از علوم رباني است كه براي كمتر فردي اتفاق مي‏افتد كه عمق آن را دريابد؛ مانند تكلّم خداوند با موسي عليه السلام يا نزول قرآن بر قلب پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و مانند آن.

محتواي وحي

با توجه به تبيين اين مطلب كه حقيقت وحي براي ما كه آن را نچشيده‏ايم روشن نيست و ما فقط از طريق آثار و علايم آن به واقعيت وحي پي مي‏بريم، به موضوع ديگري اشاره مي‏شود كه برخي آن را با حقيقت وحي خلط كرده‏اند و آن محتواي وحي است. براي زوال اين مغالطه و خلط صورت گرفته، به بيان اجمالي آن مي‏پردازيم. محتواي وحي را به مجموعه تعاليمي تعريف كرده‏اند كه براي تضمين و تأمين سعادت و كمال بشري بر انبياي الهي نازل شده است. به عبارت ديگر، متون دين را محتواي وحي مي‏نامند كه هدف آن، تمايل انسان‏ها به دين و شريعت واحد الهي است؛ يعني خداوند متعال با اين محتوا خواسته است بشريت را با گرايش به دين جهاني اسلام (تسليم شدن در مقابل اوامر الهي) و وحدت عقيده و عمل به سعادت و خوش‏بختي رساند: «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ.»24

اصولاً همه اديان و شرايع الهي كه بر وحي مبتني هستند هدفي واحد را ـ كه همان كمال و سعادت است ـ جست‏وجو مي‏كردند، اما چون شرايع به تدريج نازل مي‏شدند، محتواي آن نيز به تدريج به كمال مي‏رسيد. امور وحياني و محتواي آن هيچ اختلافي با يكديگر نداشتند، مگر از حيث كمال و نقص. اختلافات در اثر گذشت زمان پديد آمدند و اين چالش‏ها در محتواي وحي نه از ناحيه صاحبان وحي، بلكه از جانب عالمان ديني ظهور پيدا كرد. انبياي الهي عليهم السلام در ابلاغ محتواي آن رسالت خود را به خوبي انجام داده‏اند، اما همين محتوا وقتي به دست برخي از عالمان غيرمتألّه رسيد منازعات و چالش‏ها در آن ظاهر گرديد. آنان متون و محتوا را دستخوش هواها و اميال دنيوي خود قرار داده و تحريف نموده‏اند، و تنها محتواي وحياني كه از دست تحريف‏گران مصون مانده، شريعت محمديّه است.

خلط حقيقت و محتواي وحي

گاه عدم توجه و دقت كافي در معاني الفاظ و واژه‏ها و گاه به كارگيري معاني عاميانه الفاظ در مباحث دقيق علمي موجب انحراف در مباحث علمي يا اعوجاج در انديشه‏ها مي‏گردد. آنچه در موضوع مورد بحث قابل توجه مي‏باشد اين است كه برخي از انديشمندان حقيقت وحي و محتواي آن را به يك معنا گرفته و گفته‏اند: حقيقت و محتواي وحي قابل وصول نبوده و عقول بشري قادر به درك آن نيست؛ بنابراين، عالمان دين نبايد به خود زحمت دهند و رنج بي‏مزدي را در اين مسير براي خود فراهم سازند. نيز گفته‏اند: استفاده از وقت در اين وادي اتلاف عمر است.

سخن مزبور به دلايل ذيل باطل و غيرموجّه است:

1. هرچند به حقيقت وحي نمي‏توان پي برد، اما ـ چنان‏كه گفته شد ـ حقيقت وحي با محتواي آن متفاوت است و اين دو مقوله را به يك معنا اخذ كردن نوعي خلط و خبط آشكار مي‏باشد.

2. پي نبردن يا عدم درك به حقيقت چيزي، دليل بر اعراض و روي‏گرداني از آن نيست. براي مثال، حقيقت و ماهيت مفاهيمي همچون دين، انسان، خدا و بسياري از پديده‏هاي ديگر براي ما روشن نيست، اما هرگز نمي‏توان گفت كه حقيقت علمي درباره آنها بي‏فايده و عبث است. به تعبير سعدي:

توان در بلاغت به سحبان رسيدنه در كنه بي‏چون سبحان رسيد

3. محتواي دين (قرآن و سنّت) در دسترس همگان بوده و پاسخ‏گوي همه حاجات و نيازهاي بشري است. هركس قادر است به فراخور فهم و انديشه‏اش از آن بهره گيرد و با عمل به آن، كمال و سعادت خويش را تضمين نمايد، اما حقيقت وحي براي افراد روشن نيست. بنابراين، نمي‏توان دو مقوله «حقيقت» و «محتوا» را در وحي يكسان و برابر دانست و تحقيق و عمل به آن را فاقد هرگونه ارزش نظري و عملي تصوّر نمود. درست است كه حقيقت وحي براي ما مكنون است، اما بخش اعظم محتواي وحي كه همان متون وحياني باشد، با علم تفسير براي انسان مكشوف است.

كيفيت نزول وحي

هرچند كيفيت نزول وحي همانند حقيقت وحي براي ما روشن نيست و فهم آن در ادراك ما نمي‏گنجد،25 اما برخي از آيات، تكليم و وحي الهي بر انبيا عليهم السلام را به سه صورت تبيين كرده‏اند:

1. گفتار رسول خدا كه هيچ واسطه‏اي ميان او و انسان نباشد.

2. گفتاري كه از پشت پرده حجاب شنيده شود؛ مانند شجره طور كه حضرت موسي عليه السلام سخن خدا را مي‏شنيد ولي از ناحيه آن.

3. گفتار الهي كه ملك يا فرشته‏اي آن را حمل نموده و به بشر برساند و در اين صورت، سخن فرشته وحي شنيده مي‏شود كه سخن خدا را حكايت مي‏نمايد. قرآن كريم از اين طريق بر پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نازل شد؛ يعني وحي از طريق تكليم و گفت‏وگو بوده است.26

آيه «وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء»27 دقيقا اين سه صورت را بيان مي‏كند. البته از مشتقّات كلمه وحي در آيات ديگر، همين معنا استفاده مي‏شود كه نزول وحي بر آخرين رسول الهي ـ دست‏كم در نزول قرآن بر قلب نوراني ايشان ـ از قسم سوم بوده كه با ساير انبياي اولوالعزم تفاوت داشته است. اين مطلب از برخي روايات وارده استفاده مي‏شود؛ از جمله: حسن‏بن عبّاس معروفي براي امام رضا عليه السلام نوشت: فدايت شوم! بفرماييد ميان رسول و نبي و امام چه فرقي است؟ حضرت نوشت و يا شفاهي فرمود: فرق ميان رسول و نبي و امام اين است كه جبرئيل بر رسول نازل مي‏شود. او جبرئيل را مي‏بيند و سخنش را مي‏شنود و بر او وحي نازل مي‏كند و گاهي باشد كه در خواب ببيند؛ مانند خواب ديدن حضرت ابراهيم عليه السلام (دستور سر بريدن پسرش) و نبي گاهي سخن جبرئيل را مي‏شنود و گاهي شخص او را مي‏بيند و سخنش را نمي‏شنود و امام كسي است كه سخن را مي‏شنود و شخص را نمي‏بيند.28

در حديث ديگر، زراره از امام صادق عليه السلام درباره رسول و نبي و محدث سؤال كرد. امام فرمود: «رسول ملك و فرشته را آشكارا مي‏بيند كه رسالت الهي را به سوي او مي‏آورد و به او مي‏گويد: خدا چنين و چنان تو را امر مي‏كند. نبي آشكارا ملك را نمي‏بيند، بلكه وحي به قلبش نازل مي‏شود و گاهي نبوّت و رسالت در يك شخص جمع مي‏شود. محدّث كسي است كه صدا را بشنود و صورت را نبيند.»29

بنابراين، كيفيت نزول وحي براي افراد مختلف، متعدد مي‏باشد. برخي از ابعاد كيفيت نزول وحي با توجه به احاديث و رواياتي كه از معصومانعليهم السلام نقل شده تا حدي روشن است، اما اينكه آن واسطه (جبرئيل) چگونه واسطه‏اي بوده؛ آيا به ولايت پيامبرصلي‏الله‏عليه‏و‏آله نازل شده يا نه، محل كلام است.30

كيفيت نزول وحي به ميزان طهارت قلوبي است كه در سلوك معنوي سير الي‏اللّه مي‏كنند و از منزل مظلم نفس و بيت انيت و انانيت مهاجرت مي‏نمايند. اينها خود طوايفي متعددند: اول، آنان كه پس از سفر الي‏اللّه در حال جذبه و فنا و موت هستند و اجرشان علي‏اللّه و هواللّه است. ايشان محبوباني هستند كه تحت «قباب اللّه» مي‏باشند؛ كسي آنها را نشناسند و آنها نيز جز حق كسي را نشناسند: «اوليائي تحت قبابي لايعرفهم غيري.»

طايفه ديگر، آنانند كه پس از سير الي‏اللّه و في‏اللّه، قابل آن هستند كه به خود رجوع كنند و حالت صحو و هوشياري به آنها د ست دهد. اين طايفه كساني هستند كه به حسب تجلّي به فيض اقدس، كه «سرّ قدر» است تقدير استعداد آنها شده و آنها را براي تكميل عباد و تعمير بلاد انتخاب كرده‏اند. اينها پس از اتصال به حضرت علميه و رجوع به حقايق اعيان، كشف سير اعيان و اتصال آنها به حضرت قدس و سفر آنها را الي‏اللّه و الي‏السعاده نمايند و مخلّع به خلعت «نبوّت» شوند و اين كشف وحي الهي است. در اين مقام است كه گاهي ملك وحي، كه حضرت جبرئيل است، در قلب مبارك آنان تنزّل كند به صورت «تمثل مثالي» يا به نحو «تمثل ملكي».31

منظومه فكري امام خميني قدس‏سره در نوع نزول وحي به انسلاخ و جدايي نفس از طبيعت برگشت مي‏كند. ايشان معتقد است كه به ميزان اين انسلاخ، كيفيت وحي، متنوع و مختلف خواهد بود. اين جدايي گاهي در عالم خواب است و گاهي در حال بيداري و به قدر صفا و پاكي نفس، شخص به عوالم غيبي متصل مي‏گردد و تنزّل ملائكه وحي در عالم مثالي يا ملكي به ميزان قوت روحانيت آنان مربوط مي‏شود.32

نظريه ‏هاي گوناگون در خصوص ماهيت وحي

بر اساس مطالبي كه گفته شد حقيقت و كنه وحي براي ما روشن نيست و هيچ كس نمي‏تواند ادعا كند كه قادر به تشريح ماهيت وحي مي‏باشد. اما اين بدان معنا نيست كه راه حقايق در اين زمينه بسته است، بلكه با توجه به ويژگي‏هاي آن مي‏توان تا حدي نسبت به آن معرفت حاصل نمود. سه ديدگاه متفاوت از كيفيت و ماهيت وحي مطرح شده كه شهيد مطهّري آن را به تفصيل مورد بحث قرار داده است.33

ديدگاه عوامانه

عامه مردم نسبت به اين واژه، تلقّي مادي دارند و معتقدند: خداوند از آسمان هفتم، موجودي را مي‏فرستد و اين موجود كه داراي بال و پر است فاصله آسمان تا زمين را طي مي‏كند تا اوامر و دستورات الهي را به پيامبرش برساند. اين موجود (واسطه) هم داراي بال و پر است و هم داراي عقل و شعور و او را در اصطلاح «فرشته» نامند. تصويري كه برخي نقاشان از فرشته مي‏كشند نيز به همين صورت است.

پيامبر، اين انسان را با بال مي‏بيند و وقتي پيامي را از طريق او دريافت مي‏كند مي‏فهمد كه سخن خداست.

ديدگاه روشن ‏فكرانه

برخي خواسته‏اند تفسير ديگري از وحي و كيفيت آن ارائه كنند كه با نظريه عوامانه فاصله داشته باشد. اينان سعي مي‏كنند كه تفسير مادي از وحي ارائه ندهند، ولي به گونه‏اي تفسير مي‏كنند كه همه ابعاد وحي در «دارالمجاز» مي‏گنجد. ايشان مي‏گويند: پيغمبر يك نابغه خيرخواه اجتماعي است كه خداوند اين نبوغ را به او اعطا نمود. او وقتي فقر و بدبختي مردم جامعه خود را مشاهده مي‏كند، درصدد برمي‏آيد تا مشكلات آنان را رفع نمايد و اوضاع را دگرگون سازد. او به تأمّل و تفكر مي‏پردازد و از عمق روح خود استمداد مي‏كند تا بهترين راه‏حل را بيابد، و خيالات باطني خود را تقويت مي‏نمايد تا آموزه‏هايي را ارائه كند. در اين صورت، فرشته وحي و كيفيت امور وحياني و حقيقت وحي در امور باطني شخص پيامبر معنا پيدا مي‏كند. ديني كه او آورده در واقع، همان قوانين و تعاليم ساخته شده اوست و چون تحقق همه اين اعمال و كارها به اذن الهي است، پس همه امور صبغه الهي پيدا مي‏كند و دين الهي معنا و مفهوم مي‏يابد. چون اين دسته از انسان‏ها (پيامبران الهي) از نبوغ فكري بالايي برخوردارند مي‏توان گفت كه محصول تعاليم آنها (كتب آسماني) نتيجه كشف و تجربه ديني و نبوغ فكري آنهاست و خداوند اين افراد را براي هدايت جامعه فرستاده است. پس وحي همان چيزي است كه از عمق جان ايشان به سطح انديشه‏شان رسيده و به عنوان راه‏حل در جامعه ارائه مي‏كنند. ملائكه هم قواي طبيعت‏اند كه خداوند در اختيارشان مي‏گذارد.

اين نظريه هيچ امر غير عادي را نمي‏پذيرد و سعي دارد امور مجرّد و معنوي را به نوعي تفسير نمايد كه ادراك آن نه براي خودشان قابل فهم باشد و نه براي ديگران؛ ولي اين‏گونه وانمود مي‏كنند كه ما مي‏فهميم، اما ديگران از درك آن عاجزند.

ديدگاه دين‏ مدارانه

نگاه ديگري كه در باب حقيقت وحي وجود دارد اين است كه در افراد بشر علاوه بر عقل و حس، شعور و حس باطني وجود دارد كه داراي مراتبي است؛ در برخي قوي‏تر و در عده‏اي ضعيف‏تر است. فردي كه از اين حس قوي‏تر برخوردار است، چنانچه به اين قوّه توجه داشته باشد، مي‏تواند به عالم ديگر متصل گردد. اين مسئله اختصاصي به پيامبران ندارد. براي مثال، مادر حضرت عيسي عليه السلام هرچند كه پيامبر نبود، اما اين ارتباط را با عالم ديگر داشت كه قرآن آن را در آيات 37، 42 و 43 سوره «آل‏عمران» بيان كرده است و يا در رابطه با ائمّه اطهار عليهم السلام كه هرچند ما آنها را پيامبر نمي‏دانيم، اما اين‏گونه از ارتباطات را تأييد مي‏كنيم و معتقديم كه ايشان ارتباطاتي با عالم غيب داشته‏اند.

در اصطلاح روايي، اين دسته از انسان‏ها را «محدّث» مي‏گويند. اينها نبي و رسول نيستند، بلكه محدّث هستند؛ يعني خدا با آنان سخن مي‏گويد. در اصول كافي نيز بابي تحت عنوان «فرق ميان رسول و امام و محدّث» وجود دارد. از اين‏رو، فقط پيغمبران نيستند كه سخن حق را مي‏شنوند و با خدا ارتباط برقرار مي‏كنند، بلكه افراد ديگري هم هستند كه به آنها الهاماتي مي‏شود. بنابراين، در هر انساني اين استعداد ارتباط با عالم بالا وجود دارد. به ميزان قوت و ضعف اين استعداد و قوه، مراتب افراد متفاوت خواهد بود. چنانچه اين قوه در حد عالي در فردي وجود داشته باشد، او پيامبر است، اما در حد متوسط و نازل، او محدّث و يا ولي خداست.

اساس اين نظريه را سه عنصر تشكيل مي دهد:

1. در انسان، ماوراي حس و عقل، يك شعور باطني تعبيه شده كه در برخي‏از انسان‏هابسيارقوي‏است.پيغمبران و مادون پيغمبران جزو اين دسته از انسان‏ها مي‏باشند.

2. جهان ماوراي مادي وجود دارد، نه اينكه صرفا خيالي باشد.

3. روح و نفس انسان قادر به ترقّي است؛ از نشئه طبيعت مي‏تواند صعود نمايد و عوالم ديگر را تسخير كند. در هر نشئه‏اي مي‏تواند خصوصيات پديده‏ها را ادراك نمايد و برخي از خصوصيات آنها را فهم كند، البته به سنخ همان عالم؛ چنان‏كه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايد: من جبرئيل را به صورت واقعي‏اش در عالم خود و وقتي در عالم ماده ممثل مي‏شد، مي‏ديدم.34

سه ديدگاه مزبور را شهيد مطهّري بيان فرموده است. بنا به عقيده ايشان، دو نظريه اول و دوم باطل هستند، اما نظريه سوم تا حد زيادي با متون ديني مطابق است. البته اين بدان معنا نيست كه با ديدگاه سوم حقيقت وحي تبيين شده باشد، بلكه تا آنجا كه سعي كرده‏اند آن را بشناسند بر مبناي متون ديني صورت گرفته‏اند و در همين حد مي‏توان به صواب بودن آن صحه گذاشت.

تشخيص وحي الهي از وسوسه شيطاني

انبياي الهي از خود سخن نمي‏گويند و آنچه در باب تعليم دين ابراز مي‏كنند ـ هرچند از زبان گوهربار ايشان است ـ از ناحيه پروردگارشان است: «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي.»35 وصول به اين مقام و احراز آن در نظام تشريع، نوعي مرتبت و منزلت براي انبياي الهي به شمار مي‏رود؛ زيرا احراز اين مقام بدين معناست كه شخص در مقام عمل چنان سعه وجودي پيدا كرده و قلب مستعدي را دارا شده است كه خداوند بزرگ‏ترين امانت خويش (شريعت آسماني) را بر او افاضه كرده است: «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ.»36 پس ترديدي وجود ندارد كه آنچه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايد تجلّي حاصل از اراده الهي است. اما برخي كه ملاك و معيار همه امور را مادي مي‏پندارند، اين اشكال را مطرح مي‏كنند: از چه راهي تشخيص دهيم كه كلام انبيا، پيام الهي است نه وساوس شيطاني؛ يعني شايد انبيا از روي تخيلات، چيزهايي را گفته و به خدا اسناد داده‏اند، نه اينكه واقعا آنان واسطه ميان خالق و خلق باشند؟ از آن‏رو كه انبياي الهي انسان‏هاي وارسته و پاك، و داراي نفسي مهذّب و ضميري روشن بودند، حرف‏هاي خوب خود را به خداوند نسبت مي‏دادند، در حالي كه به يقين نمي‏توان گفت كه اين كلمات، الهامات رباني است؛ شايد القائات شيطاني باشد.

براي پاسخ به اين شبهه، تذكر چند نكته لازم و ضروري است كه به اختصار بيان مي‏شود:

الف. درست است كه انبياي الهي مؤيد به تأييدات الهي و ارشاد شده به هدايت اويند، اما اين مطلب نه تنها براي ايشان، بلكه براي اوليا و برخي مؤمنان نيز وجود دارد؛ چنان‏كه در حديث آمده است: «اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه»؛37 از زيركي مؤمن بترسيد، همانا او با نور الهي مي‏نگرد.

ب. اينكه گفته مي‏شود: القا بر دو گونه است، مورد پذيرش است؛ اما هر كدام از اين دو داراي علايم و ويژگي‏هايي است. نشانه اول اينكه الهامات الهي با طمأنينه و آرامش باطن همراه است، اما القائات شيطاني با اضطراب خاطر و تشويق باطن. در حديثي به اين نكته تصريح شده است: «لمّتان: لمّة من الشيطان و لمّة من الملك، فلمّة الملك الرقة و الفهم و لمّة الشيطان السهو و القسوه»؛38 دو گونه القا وجود دارد: القاي شيطاني و القاي رباني. القاي فرشته باعث نرمي قلب و فزوني فهم مي‏شود والقاي‏شيطاني‏موجب‏سهووقساوت‏قلب‏مي‏گردد.

نشانه دوم اينكه آيات قرآن بر اين نكته تصريح دارند كه خداوند پيامبران خويش را به غيب آگاه مي‏كند و از هرگونه لغزش مصون نگه مي‏دارد: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَدا إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدا لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَي كُلَّ شَيْءٍ عَدَدا.»39

اميرالمؤمنين عليه السلام مي‏فرمايد: «انا علم اللّه و انا قلب اللّه الواعي و لسان اللّه الناطق و عين اللّه و جنب اللّه و انا يداللّه.»40 شيخ صدوق در تفسير كلام امام عليه السلام مي‏گويد: من قلب وسيع خداوندم؛ يعني خداوند قلب مرا ظرف علم خود قرار داده و آن را به سوي طاعتش دگرگون و منقلب ساخته و آن قلبي است كه خلق شده براي خداوند؛ چنان‏كه علي عليه السلام بنده‏اي بود كه براي خداوند ـ عزّوجلّ ـ خلق شده بود.

به هر حال، اين نكته روشن است كه شيطان افرادي را فريب مي دهد كه سرپرستي او را پذيرفته‏اند، اما افرادي كه ولايت او را نپذيرفته‏اند تسلطي بر آنها ندارد.41 حساب انبيا و اولياي الهي كه داراي حسن سابقه‏اند، با ديگران روشن است. پس با اين وصف، درك كلام الهي و الهام رباني با وساوس شيطاني و دسايس نفساني بسيار روشن است؛ زيرا يكي آرام‏بخش و اطمينان‏آور است و ديگري اضطراب‏آور.

مصون بودن وحي از خطا

وحي نبوي در تمام مراحل و مراتب خود، اعم از دريافت و نگه‏داري و ابلاغ، بايد از هرگونه لغزش از جانب انبياي الهي مصون و محفوظ باشد؛ زيرا كمترين خطا در آن با حكمت الهي در تناقض خواهد بود، و اين بدان معناست كه دستگاه آفرينش در اجراي برنامه هدايت خود خطا نموده و در آن محالي به وقوع پيوسته است.42 قاضي عياض از متفكران قرن ششم مي‏گويد:

هرگز نشايد كه ابليس در صورت فرشته درآمده و امر را بر پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مشتبه سازد. آرامش و استواري و اعتماد به نفس پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در هنگام گرفتن وحي، خود نشان‏دهنده يكي از دلايل اعجاز نبوّت به شمار مي‏آيد. آري، هرگز پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهشك نمي‏كند و ترديد به خود راه نمي دهد كه آنكه بر او آمده فرشته است و از جانب حق تعالي پيام آورده است. به طور قطع، امر بر او آشكار است؛ زيرا حكمت الهي اقتضا مي‏كند كه امر بر وي كاملاً روشن شود تا كلمات اللّه ثابت و استوار جلوه كند: «وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقا وَعَدْلاً لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ.»43

گذشته از همه اين مطالب، چگونه مي‏توان پذيرفت پيامبران الهي كه مدارج كمال را طي كرده و حتي پيش از بعثت، به قداست و كياست شهرت داشته‏اند حقايق هستي بر آنان آشكار نشده باشد. ملّاصدرا در اين‏باره مي‏نويسد: «بپرهيز از اينكه گمان كني كه برداشت و تلقّي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از كلام الهي همانند تلقّي تو از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است و يا اينكه تصور كني پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مقلّد جبرئيل است همان‏گونه كه امت مقلّد پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است.»44

خلاصه سخن اينكه شبهه مطرح شده از دو منشأ سرچشمه مي‏گيرد: يا اينكه ما باطن و نفس خويش را با نفوس قدسيه انبيا و اولياي الهي مقايسه كرده‏ايم و يا اينكه نسبت به متون ديني و امور وحياني، معرفت واقعي تحصيل نكرده‏ايم؛ زيرا پيام قرآن درباره اهل تقوا اين است: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ»؛45 چون اهل تقوا را طايفه‏اي از شيطان وسوسه نمايند خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت پيدا كنند. وقتي اهل تقوا و پرهيزگاران از مسّ شيطان آگاهند، آيا ممكن است معصومان عليهم السلام كه در قلّه رفيع عرفان و معرفت قرار دارند، از آن غافل باشند و نتوانند كلام الهي را از وساوس شيطاني تميز دهند؟

معيار تشخيص مردم از وحي

تا اينجا روشن شد كه آنچه انبيا مي‏گويند الهامات الهي است نه القائات شيطاني. اما پيروان آنها و مردم عادي چگونه و با چه معياري مي‏توانند اين دو را از هم جدا سازند تا به دام پيامبران دروغين مبتلا نگردند و فريب شيطاني آنها را نخورند؛ چراكه نحوه درك، براي انبيا سهل است، اما اين سهولت براي ديگران وجود ندارد؟ پاسخ به اين سؤال اين است كه وحي و نبوت داراي اوصافي است كه آن ويژگي‏ها و خصوصيات در القائات شيطاني و مدعيان نبوت وجود ندارد. با توجه به اين علايم و ويژگي‏ها، افراد مي‏توانند انبيا را از متنبّيان تشخيص دهند.

گوهر نبوت مجمع انوار عقليه و نفسيه و حسيه است. لذا به وسيله روح و عقل خويش، همانند فرشته‏اي است از فرشتگان مقرّب درگاه، و لوحي است محفوظ از دسترس شياطين، پس شخص پيامبر و نبي حاكم بر كليه عالم است.46

هر كسي كه براي او مقام و مرتبه جامعيت در جميع مراتب كماليه اتفاق افتاد، چنين كسي داراي رتبه خلافت الهيه و استحقاق رياست بر خلق خواهد بود و اين شخص رسول و مبعوث از جانب خداست كه به او وحي مي‏رسد و به وسيله معجزات مورد تأييد خداست و خدا را بر دشمنان ياري مي دهد.47

چهره‏اي كه خداوند از انبياي الهي ترسيم مي‏كند و اوصافي كه از آنان تبيين مي‏نمايد اين است كه آنان بهترين، صادق‏ترين، پاك‏ترين، زاهدترين، قانع‏ترين، مخلص‏ترين، باسخاوت‏ترين، صبورترين، شاكرترين و عامل‏ترين افراد به گفتارش مي‏باشند.48

سخن امام خميني قدس‏سره كه بزرگ‏ترين حكيم الهي در جهان معاصر مي‏باشد، در معرفي اوصاف نبي اين است: «موسي‏بن عمران ـ علي نبينا و آله و عليه السلام ـ متواضع‏ترين و كامل‏ترين نوع بشر بود كه خداوند او را برگزيد.»49 در وصف پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهنيز مي‏فرمايد: «روح مقدّس او محيط به ملك و ملكوت و واسطه ايجاد سماوات وارضين بود.»50 او تجلّي نوري است كه در آيه نور وارد شده كه «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.»5152 جامع همه علوم، هادي همه امم، صاحب سلوك اصح و كشف اتم، متصف به تمام اسما و صفات الهي مي‏باشد.53 و نيز علّامه طباطبائي در همين باب مي‏فرمايد:

پيغمبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در اخلاق و فضايل انساني انگشت‏نما، در حسن معاشرت، خوش‏رويي و بردباري، فروتني و متانت و وقار نظيري نداشت، چنان‏كه قرآن مجيد با جمله «وَإِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ»54 اخلاق كريمه او را ستوده است. با نيكوترين اخلاق و رساترين حجت و برهان، مردم را به توحيد دعوت مي‏فرمود و خداي متعالي به او دستور داد كه «قُلْ هَـذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَي اللّهِ عَلَي بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي»55 جز حق و حقيقت نمي‏ديد و زبانش جز به كلام الهي و گفتار آسماني و حكمت و موعظه باز نمي‏شد.56

با اين وصف، ملاك و معيار مردم در درك نبي از متنبّي اين است كه مردم، انبياي خويش را به كمالات نفساني محك مي‏زنند؛ زيرا آنان باطن خويش را به كمالات انساني آراسته ساخته و آن آراستگي در ظاهرشان تجلّي يافته است. تعقل مردم در اين باب، امر را براي آنان بسيار آسان خواهد نمود. انكار و مخالفت مردم در زمان انبياي الهي نه از باب عدم معرفت و شناخت كافي، بلكه از روي عناد و كينه‏ورزي بود. آنان جاهل از مقام انبيا نبودند، بلكه تجاهل مي‏ورزيدند.

تلقّي فلاسفه از وحي

در باب مفهوم و حقيقت وحي بر رسولان الهي آراي زيادي مطرح مي‏باشد كه در اين ميان، ديدگاه فلسفه قابل توجه است. برخي از فلاسفه همچون فارابي و ابن‏سينا فرشته وحي (جبرئيل، روح‏القدس و روح‏الامين) را همان عقل فعّال مي‏دانند و نزول وحي بر انبيا را نوعي ارتباط و پيوند قوّه خيال با عقل فعال تفسير مي‏كنند. چنين ديدگاهي از نزول وحي، با چالش‏هاي بسياري روبه‏روست؛ از جمله اينكه اگر وحي چنين تفسير شود، آن‏گاه چگونه مي‏توان گفت كه آنان فرشته وحي را در برخي موارد مشاهده مي‏كنند؟

برخي از ايشان در مقام پاسخ چنين توجيه كرده‏اند كه: انبيا در حال نزول وحي روا باشد كه فرشته وحي را با دو چشم خود ببينند و با او سخن گفته و سخن او را بشنوند و از او وحي دريافت نمايند. با اين همه، آنچه را مي‏بينند وجود خارجي نباشد، بلكه وجودي باشد كه در قوّه خيال وي شكل گرفته باشد.57

فخر رازي اين سخن ابن‏سينا را مورد نقد قرار داده و آن را به نوعي سفسطه شبيه‏تر دانسته تا واقعيت و در مباحث المشرقيه در تبيين مطلب گفته است: «نفس نبي داراي ويژگي‏ها و خصايصي است كه وحي معلول قوّه عاقله و متخيله همان نفس مي‏باشد.»58

ملّاصدرا، كه بيشتر به مشرب اشراق متمايل است، در نقد كلام ابن‏سينا و نظريه حكمت مشّاء مي‏گويد:

هنگامي كه روح قدسي قوي گردد و شدت در نورانيت پيدا كند همانند ارواح ضعيفه نيست كه وقتي به سمتي تمايل پيدا كرد از جهات ديگر غافل گردد، بلكه اين روح قدسي را شأني از شأن ديگر بازنمي‏دارد و مي‏تواند معرفت الهي را بدون تعليم بشري دريافت نمايد و تأثير اين قوّه از جانب خدا به ساير قوا، تسرّي و تعدّي نموده و صورتي را كه با روح قدسي مشاهده كرد به صورت روح بشري براي او متمثل و به صورت ظاهر براي او آشكار مي‏گردد. سپس مي‏بيند با چشمش شخص را به صورت محسوس در نهايت زيبايي، و مي‏شنود با گوشش كلام منظوم او را در غايت فصاحت. پس شخص همان فرشته‏اي است كه به اذن خدا نازل شد و حامل وحي الهي است و كلام همان كلام خداوند است و دو دست او لوحي است كه در آن نوشته شده و آن همان كتاب خداست و اين صرف صورت خيالي نيست كه در خارج ذهن وجود نداشته باشد و تخيّل باشد، چنان‏كه گفته‏اند آن را گروهي كه حظ و بهره‏اي از علم باطني ندارند و از اسرار وحي مطلّع نيستند؛ مانند بعضي از اتباع مشّاء. پناه بر خدا از اين عقيده‏اي كه از جهل ناشي مي‏شود در باب كيفيت انزال و تنزيل.59

پس از حكمت متعاليه ملّاصدرا و استدلال مبرهن ايشان، غالب فلاسفه، ديدگاه وي را درباره وحي پذيرفته و كلام ابن‏سينا و اتباع او را مردود شمرده‏اند. پس از ملّاصدرا، ملّاهادي سبزواري كه يكي از بزرگ‏ترين فلاسفه اسلامي است، چنين مي‏گويد:

نبي داراي خصايص سه‏گانه مي‏باشد بر اساس قواي ثلاثه (علّامه، عمّاله و حسّاسه.) و اما قوّه علّامه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بايد در كمال، افضل عقول زمان خود باشد و جميع معلومات يا اكثر آن را به تأييد الهي و به حدس تحصيل كرده باشد نه به كسب و تعليم از معلم و عقل او حاكم باشد بر ساير قوا و قوّه عمّاله او بايد در قوت به حدي باشد تا تمام كائنات مطيع او باشند. عالم كون بايد به منزله بدن او باشد. چگونه چنين نباشد در حالي كه بنده بر اثر قرب نوافل به اين مقام مي رسد. و اما قوّه حسّاسه او بايد در بيداري ببيند چيزهايي را كه ديگران نمي‏بينند و بشنود چيزهايي را كه ديگران نمي‏شنوند و حقيقت او به حقيقت ملك و مقرّب اتصال معنوي حقيقي پيدا كند و... برخي از فيلسوفان‏نمايان آن محسوسات حضرت نبي را از مبصرات و مسموعات و يا از قبيل صور ذهنيه دانسته‏اند. پناه مي‏برم به خدا از اين عقيده فاسده.60

امام خميني قدس‏سره كه در انديشه فلسفي‏اش بيشتر گرايش صدرايي را تعقيب مي‏كند، نظرش اين است كه معارف حكماي اسلامي از نور معارف قرآن شريف و اهل‏بيت است كه از سرچشمه نور قرآن استفاده كرده و اصطلاح نموده‏اند. حكمت و عرفان اسلامي از يونان و يونانيان نيست، بلكه اصلاً شباهت به آن ندارد. ايشان در ادامه گفتار خود در نقد تفكر ابن‏سينا مي‏فرمايد: بلي، بعضي از حكماي اسلام به منوال حكمت يونان مشي كرده‏اند؛ مثل شيخ‏الرئيس، ولي حكمت شيخ در باب معرفت ربوبيه و مبدأ و معاد رونقي ندارد و در پيشگاه اهل معرفت ارزشي از براي آن نيست.61

بنابراين، نمي‏توان گفت كه از نگاه فلاسفه اسلامي، وحي نوعي تقويت قوّه تخيّل و يا احساسات شاعرانه است، بلكه ديدگاه حكماي اسلامي برگرفته از معارف الهيه است كه آنان كوشيده‏اند آن را به واسطه روح قدسي يا نور باطني به عالم بالا پيوند و ارتباط دهند. وحي پيوند قدسي نبي با عالم بالاست كه در اثر اوج كمال نفساني صورت مي‏گيرد.

تلقّي كلامي وحي

به عقيده متكلّمان اسلامي، هر نوع معرفت و آگاهي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از تعاليم و احكام الهي را كه از طريق فرشته‏ها بدون واسطه جبرئيل انجام مي‏گيرد وحي گويند. ايحا از طريق فرشته (جبرئيل) را برترين نوع وحي مي‏نامند. ايشان معتقدند كه بر انبيا وحي مي‏شود، چه صاحب رسالت بوده باشند و چه به اين منصب نايل نشده باشند. قرآن دقيقا كلام الهي است كه همه الفاظ و واژه‏هاي آن به واسطه يكي از فرشتگان مقرّب يعني جبرئيل بر پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهارسال شده و رسولِ حق بدون هيچ‏گونه دخل و تصرفي در حفظ و نگه‏داري، دريافت و تلقّي و در ارسال آن به مردم، به مدت بيست و سه سال به مناسبت‏هاي متعدد آن را قرائت فرمودند. او مأموريت داشت كه در اين مدت، پيام الهي را به مردم برساند كه نام اين مأموريت را رسالت و پيامبري ناميده‏اند. اينكه وحي بر انبيا از نوع نبوغ فكري آنان باشد انديشه متكلّمان را برنمي‏تابد. دو ديدگاه از نگاه متكلّمان اسلامي مردود شمرده شده است: يكي عقيده مادي مسلكان كه معتقدند پيامبران مردان اصلاح‏طلبي بوده‏اند كه براي اصلاح امور قيام كرده‏اند، نه اينكه پيام جديدي داشته و يا از جانب كسي مأمور به تبليغ باشند.

ديدگاه ديگري كه بر اين عقيده است پيامبران داراي روحي پاك و مقدّس و همتي عالي بوده‏اند و از شرارت و توحّش مردم زمان خويش به خلوتگاه‏ها و غارها پناه مي‏بردند و در باب‏اعمال و رفتار پست آنها تفكر مي‏كردند تا اينكه پس از مدتي، طرحي ريختند تا آنان را از بي‏بند و باري‏نجات‏بخشندو آن طرح‏خود را وحي‏تلقّي‏كردند.62

پس مراد متكلّمان از حقيقت وحي، همان متن و محتواي كتاب الهي است نه فهم و دريافت انديشمندان ديني. متن دين كه‏دربردارنده‏لفظ‏ومعناست، مفهوم حقيقي وحي است نه اينكه معرفت ديني هم وحي تلقّي شود.

وحي و الهام

آيا ميان وحي و الهام تفاوتي اساسي وجود دارد؟ غالب انديشمندان آن دو را از يك سنخ دانسته و تفاوتشان را نه در مقام فعل، بلكه از ناحيه فاعل دانسته‏اند. محمّد عبده در رساله توحيد مي‏نويسد: معرفتي كه با واسطه يا بي‏واسطه براي انسان حاصل شود اگر بداند از جانب خداست وحي مي‏باشد؛ ولي اگر نداد، الهام ناميده مي‏شود. پس الهام يك نوع احساسي است مانند اندوه و شادي يا گرسنگي و تشنگي.63 اين گفتار در تمايز وحي و الهام، سخن تام و كاملي نيست؛ زيرا قرآن كريم ـ آن‏گونه كه بيان شد ـ القائات شيطاني را نيز با واژه وحي تعبير نموده است. پس علم و فقدان علم نمي‏تواند موجب تمايز اين دو واژه گردد.

به همين دليل، برخي در تفاوت آن گفته‏اند: الهام گاهي بدون واسطه موجودي از موجودات از مَلِك علّام حصول مي‏پيوندند، ولي وحي از طريق ملائكه شهود فرشتگان بر نفس نبوي افاضه مي‏شود. به همين دليل، احاديث قدسيه را وحي نمي‏دانند با آنكه به اتفاق اهل معرفت، احاديث قدسيه، كلام حق است. ديگر اينكه الهام كشف معنوي صرف است، ولي وحي از اقسام مكاشفات شهودي متضمن كشف معنوي است؛ چون فرشته گاهي به صورتي از صور و معني متمثل مي‏شود. سوم اينكه وحي‏ازخواص‏نبوت‏است‏والهام‏ازخواص‏اهل‏ولايت.64

شهيد مطهّري در تمايز وحي و الهام همين عقيده را تأييد مي‏كند و مي‏فرمايد: وحي غالبا با واسطه فرشته همراه است. پيامبران معمولاً وحي را به وسيله يك موجود ديگري ـ نه مستقيم از خدا ـ كه نام او «روح‏القدس»، «روح‏الامين» و «جبرئيل» است مي‏گيرند. ولي در غرايزوالهامات‏فردي‏اين چيزها در كار نيست.65

وحي و تجربه ديني

با توجه به روشن شدن مفهوم وحي، اين پرسش مطرح مي‏شود كه آيا مي‏توان وحي را حاصل تجربيات ديني و يا آثار كاوش‏هاي عقل نظري و عملي قلمداد نمود يا خير؟

در پاسخ به پرسش مزبور، براي روشن شدن مبادي تصور به نخست لازم است مفهوم اين دو مقوله تبيين گردد. چون مفهوم وحي در مباحث گذشته روشن شد، بدان نمي‏پردازيم و تنها مفهوم تجربه ديني را بيان مي‏نماييم. اين واژه در ميان متفكران غربي رايج بوده و مفهوم جديدي براي انديشمندان اسلامي است. در تعريف آن گفته‏اند: تجربه ديني به واقعه‏اي اطلاق مي‏شود كه شخص از سر مي‏گذراند (خواه به عنوان عامل و خواه به عنوان ناظر) و نسبت به آن آگاه و مطّلع است.66 اين تجربه داراي انواع گوناگوني است؛ نظير تجربه شهودي يا ذوقي، تجربه ديني مانند وحي و الهام، تجربه عرفاني مثل احساس اتحاد با جهان، تجربه عادي، تجربه عملي مانند مهارت خلبان و تجربه علمي يا حسي مثل تجربه دانشمندان تجربي. و نيز تجربه ديني را متضمن دو عامل اساسي دانسته‏اند: وقوف به غيري كه متعالي است و سرسپردگي به آن به عنوان چيزي كه ارزش سرنوشت‏ساز دارد.67

با توجه به تبيين دو واژه مزبور، بايد گفت كه در توافق يا تمايز آن دو، ميان انديشمندان دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: برخي آن دو را از سنخ واحد دانسته و گفته‏اند: وحي همان تجربه ديني است و اگر انبيا به درجه نبوت رسيده‏اند وصول به اين مقام، نتيجه اندوخته‏هاي ديني و مذهبي ايشان است و در واقع، وحي در تجربه ديني خلاصه شده و از همان سنخ است.68 و گاهي گفته مي‏شود: اين‏گونه از تجربيات بيش از آنكه به تعقّل و انديشه شبيه باشد به احساس اشبه است؛ همان چيزي كه پيغمبر يا يك عارف به محتواي دين يا گفته‏هاي معنوي خود مي دهد.69 اين ديدگاه بيش از آنكه با مذاق متفكران اسلامي قرين باشد، با قريحه انديشمندان غربي نزديك است. برخي در غرب براي تنزّل مقام كليسا و تعاليم آن و حتي تعاليم وحياني مسيح عليه السلام تلاش كرده‏اند تا فالگيري، كهانت، سحر و جادو، مكاشفه عارفانه و بسياري از اعمال غريبه را شعبه‏هايي از وحي قلمداد نموده، همه آنها را از يك سنخ بدانند. به همين دليل، افرادي همچون ژان پل سارتر، شلاير ماخر، هايدگر و پل تيليخ معتقدند كه نبوت و وحي‏گيري (گرفتن وحي) داراي هيچ‏گونه ويژگي خاصي نيست.70 و تجارب ديني داراي اقسامي است كه تجارب وحياني يكي از آن اقسام مي‏باشد.71

اما ديدگاه ديگري در مقابل اين انديشه وجود دارد كه معتقد است: اين دو مفهوم كاملاً از يكديگر جدا مي‏باشند. اكثريت متفكران و عالمان ديني معتقدند كه هيچ مقوله‏اي نمي‏تواند جايگزين مفهوم وحي گردد و اين واژه در مباحث اعتقادي مختص انبياي الهي است.

شيخ مفيد مي‏گويد: «در فرهنگ اسلامي هنگامي كه وحي گفته مي‏شود، سرچشمه آن خداوند متعال است و اين تعبير مخصوص پيامبران الهي است.»72 و در ادامه مي‏افزايد: «حقايقي‏كه‏دررؤيابه‏انسان‏هاالقامي‏شودياعلومي كه‏به‏ديگران‏القامي‏گرددنام‏وحي‏برآنهااطلاق‏نمي‏شود.»73

علّامه طباطبائي ضمن فراتر دانستن وحي از فهم بشري، اختصاص آن به مقام قرب ربوبي و همراهي آن با اذن الهي74 در مترادف دانستن الفاظ ديگري با لفظ «وحي» و اينكه آيا مي‏توان الفاظ ديگري را به جاي آن، به كار گرفت، مي‏فرمايد: «ادب ديني در اسلام اقتضا مي‏كند كه وحي بر غير رابطه‏اي كه ميان خداوند متعال و فرستادگان او وجود دارد اطلاق نگردد.»75

با اين وصف، از نگاه انديشمندان ديني، تجربه ديني را نمي‏توان جزءمقوله وحي دانست؛ زيراوحي‏نه‏درعرض ساير مقوله‏هاي ديگر، بلكه در طول آنها قرار گرفته است.

تمايز وحي با تجربه ديني

با توجه به توضيحاتي كه داده شد، مي‏توان تعارض يا تمايز آن دو را در موارد ذيل برشمرد:

الف. وحي تشعشع نور الهي بر برترين و كامل‏ترين انسان‏هاست براي اتصال خلق به حق، در حالي كه تجربه ديني در بسياري از موارد ناشي از تلقين يا احساس فرد است بدون واقعيت خارجي.

ب. دسترسي و وصول به يقين در تجربه ديني در اثر تكرار آن در زندگي فردي است و يقين حاصل از آن يقين رواني است نه منطقي؛ يعني اطمينان و يقين كه صرفا براي همان شخص حجّيت دارد، اما يقين در وحي براي اولين بار حاصل مي‏شود و نيز يقين در آن از نوع يقين منطقي است كه مي‏تواند مورد برهان‏واستدلال‏قرار گيرد. بنابراين، هم براي پيامبران الهي حجت است و هم براي ديگران.

ج. در قلمرو وحي، باطل راه ندارد، بر خلاف تجربه ديني كه احتمال توهّمات و خيالات باطله در آن وجود دارد. از امام صادق عليه السلام سؤال شد: پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله چگونه مي‏دانست كه اين پيام الهي است و به مردم ابلاغ مي‏كرد؟ امام فرمود: در محدوده وحي باطل راه ندارد. و زماني كه خداوند، بنده‏اي را رسول خود قرار مي دهد، سكونت و وقار بر او نازل مي‏كند و در نتيجه، پيام‏آور خداوند نزد او مي‏آيد و رسول خدا او را به چشم مي‏بيند.76

نتيجه بحث

آنچه از بيان مزبور استنتاج مي‏شود اين است كه حقيقت وحي براي عقل بشر چندان روشن نيست و چون عقل در محدوده ادراك خود نمي‏تواند به ماهيت و حقيقت آن دست‏رسي پيدا كند سعي دارد آن را به نوعي، توجيه و تفسير نمايد. گاهي آن را به ميزان فهم و درك خويش تنزّل مي دهد و گاهي با اوصاف پارسايان و عارفان مورد ارزيابي و تطبيق قرار مي دهد، غافل از آنكه حقيقت آن در حيطه فهم عقل نيست. براي شناخت وحي و معارف وحياني، كه براي ارتقاي معارف عقلاني آمده است، بايد از مرتبه عقل گذشت و به ابزار معرفتي برتري به نام «معرفت قلبي» دست يافت تا شايد بخشي از آن براي انسان روشن شود. تعبير امام خميني قدس‏سره اين است: «قضيه، قضيه يا ادراك عقلي نيست، قدم برهان نيست، قضيه مشاهده است، آن هم "مشاهده غيبيه" مشاهده با چشم نيست، مشاهده با نفس نيست، مشاهده با عقل نيست، با قلب نيست. آن قلبي كه قلب عالم است، قلب نبي مشاهده با اوست، دريافته، لكن نمي‏تواند بيان كند، مگر در لفافه امثله و الفاظ. به يك آدمي كه كور است چه طور شما مي‏توانيد بفهمانيد كه نور چيست؟»77

پس اگر قرار بر شناخت حقيقت وحي باشد بايد با خود وحي، وحي را شناخت نه با عقل؛ زيرا:

روح وحي از عقل پنهان‏تر بودزانكه او غيب است و او زان سر بود

روح وحيي را مناسب‏ها است نيزدر نيابد عقل، كان آمد عزيز

عقل احمد از كسي پنهان نشدروح وحيش مدرِك هر جان نشد.78

اينكه گفته شود متون وحياني، همان ماهيت و حقيقت وحي بوده و قابل ادراك عقلاني نمي‏باشد و يا تلقّي امور وحياني از جانب انبياي الهي، همانند ساير اقسام وحي قرآني است و عدم تمايز ميان وحي تشريعي با ساير امور وحياني و هرگونه خلط و خبط وحي رسالي با الهام، تجربه ديني، تجربه شعري و كشف و شهود عرفاني، تسري قداست معنا به لفظ و بشري دانستن الفاظ و تأثيرگذاري شرايط حاكم در نزول قرآن مطالبي است كه هرچند بيان آن در مرتبه معرفت درجه دوم بلااشكال مي‏باشد ولي هرگز از اعتبار معرفت درجه اول برخوردار نبوده و انديشه صاحب‏نظران ديني و حكماي الهي، بخصوص سه حكيم ربّاني (امام خميني قدس‏سره، علّامه طباطبائي و شهيد مطهّري) آن را برنمي‏تابند.


  • پى نوشت ها
    1 دانش‏آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد فلسفه و كلام اسلامى.
    2ـ سعيد خورى شرتونى، اقرب الموارد، 1889، ج 2، واژه «وحى».
    3و4ـ ابن منظور، لسان العرب، 1363، ج 15، حرف واو.
    5ـ هاشم بحرينى و فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، بى‏تا، حرف «واو».
    6ـ سيعيد خورى شرتونى، اقرب الموارد.
    7ـ ابن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 380.
    8ـ نحل: 68.
    9ـ انعام: 121.
    10ـ زلزال: 4و5.
    11ـ نجم: 3 و 4.
    12ـ نجم: 10ـ12.
    13ـ ر.ك. مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار، 1375، ج 4، ص 401.
    14ـ جلال‏الدين محمّدمولوى، مثنوى معنوى، دفترششم، ص 290.
    15ـ ذاريات: 56.
    16و17و18ـ محمّد اقبال لاهورى، احياى فكر دينى در اسلام، بى‏تا، ص 26/ ص 33/ ص 37.
    19ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، قرآن در اسلام، 1353، ص 149.
    20ـ روح‏اللّه خمينى، طلب و اراده، 1362، ص 23ـ24.
    21ـ امام خمينى، صحيفه نور، 1372، ج 17، ص 251.
    22و23ـ مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 405/ ص 408.
    24ـ آل‏عمران: 19.
    25ـ امام خمينى، صحيفه نور، ج 19، ص 143؛ ج 18، ص 16.
    26ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، قرآن در اسلام، ص 151.
    27ـ شورى: 25.
    28و29ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول الكافى، 1419، ج 1، كتاب الحجه، باب الفرق بين الرسول و الامام و المحدث، ح 2.
    30ـ امام خمينى، صحيفه نور، ج 19، ص 53.
    31ـ روح اللّه خمينى، آداب الصلاة، 1373، ص 321ـ323.
    32ـ امام خمينى، تعليقات بر شرح فصوص‏الحكم، 1406، ص 36ـ37.
    33ـ ر.ك. مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 352.
    34ـ همان، ص 361.
    35ـ نجم: 3و4.
    36ـ انعام: 124.
    37ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 218.
    38ـ همان، ج 2، ص 331.
    39ـ جن: 26ـ28.
    40ـ شيخ صدوق، التوحيد، 1416، ص 164.
    41ـ مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 332.
    42ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، قرآن در اسلام، ص 147.
    43ـ عياض يحصبى اندلسى، الشفا بتعريف حقوق سيدنا المصطفى، 1422، ج 2، ص 112.
    44ـ ملّاصدرا (صدرالدين محمّدبن ابراهيم شيرازى)، الحكمة المتعالية فى الاسفارالعقلية الاربعه، 1410، ج 4، ص 9.
    45ـ اعراف: 201.
    46ـ ملّاصدرا، الشواهد الربوبية، 1346، مشهد پنجم، اشراق چهارم.
    47ـ همان، اشراق دوم.
    48ـ انعام: 83ـ92 / انبيا: 72ـ73.
    49ـ امام خمينى، آداب الصلاة، ص 238ـ239.
    50ـ امام خمينى، شرح چهل حديث، 1384، ص 482.
    51ـ نور: 35.
    52ـ روح‏اللّه خمينى، آداب الصلاة، ص 137.
    53ـ روح‏اللّه خمينى، سر الصلاة، 1360، ص 12.
    54ـ قلم: 4.
    55ـ يوسف: 108.
    56ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، خلاصه تعاليم اسلام، بى‏تا، ص 76ـ82.
    57ـ ابن‏سينا، شرح‏الاشارات و التنبيهات، 1375، ج 3، ص 408ـ409.
    58ـ فخر رازى، مباحث المشرقيه، 1411، ج 2، ص 418.
    59ـ ملّاصدرا، الاسفارالاربعة، ج 7، ص 25.
    60ـ ملّاهادى سبزوارى، مجموعه رسائل، 1360، ص 28.
    61ـ امام خمينى، آداب الصلاة، ص 304.
    62ـ ديدگاه شريعتى در باب وحى اين است كه پيامبران نابغه عصر خويش بوده و براى‏نجات‏ورهايى‏بشرازپرتگاه‏فسادوتباهى‏برنامه‏اى تدارك ديده‏اند تا انسان‏ها را به كمال رسانند. انبيا داراى روح پاك و مقدّس و... . على شريعتى، اسلام‏شناسى، 1360، ص 102.
    63ـ محمّد عبده، توحيد، 1385، ص 57.
    64ـ ابن عربى، فصوص‏الحكم؛ شرح مقدّمه قيصرى، 1377، ص 590 / ملّاصدرا، شواهد الربوبيه، مشهد پنجم، اشراق ششم.
    65ـ مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 414.
    66ـ مايكل پترسون و ديگران، عقل‏واعتقادات‏دينى،1376، ص 36.
    67ـ ال گيسلر نورمن، فلسفه دين، 1375، ص 57.
    68ـ ر.ك. ميزگرد «پلوراليزم دينى»، كيان 28، ص 3ـ26.
    69ـ ر.ك. محمّد اقبال لاهورى، احياى فكر دينى در اسلام، ص 26.
    70ـ محمّدباقر سعيدى‏روشن، تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيت، 1375، ص 190.
    71ـ وين پرادفوت، تجربه دينى، 1377، ص 28.
    72و73 شيخ مفيد، تصحيح اعتقاد، شرح اعتقادات صدوق، 1413، ص 120.
    74ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، 1417، ج 18، ص 83.
    75ـ همان، ج 12، ص 292.
    76ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، 1403، ج 18، ص 262.
    77ـ روح‏اللّه خمينى، تفسير سوره حمد، 1378، ص 136ـ142.
    78ـ جلال‏الدين محمّد مولوى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص 3255.