سكولاريسم علمي در غرب

سكولاريسم علمي در غرب

علي رمضاني1

چكيده

خاستگاه سكولاريسم، غرب و حوادثي است كه در جريان عصر نوزايي (رنسانس) و پس از آن در مغرب زمين رخ داده است. سكولاريسم داراي ابعاد گوناگوني است و يكي از آن ابعاد جدايي ميان علم و دين است. با ورود افكار سكولاريستي به دنياي اسلام، دين‏زدايي از حوزه علم نيز آغاز شد و بين دانش و ارزش جدايي افتاد. اين تحقيق به روش توصيفي و تحليلي در پي يافتن علل جدايي علم و دين در غرب مي‏باشد و هدف آن اين است تا فرايند فراق بين علم و دين در غرب را روايت كند و با اشاره به دلايل پيدايي و پايايي سكولاريسم علمي در غرب، خاطرنشان سازد كه اين پديده در غرب محصول يك اتفاق تاريخي بوده، و به هيچ‏روي از يك قاعده منطقي گريزناپذير ناشي نشده است، چنان‏كه در اسلام و نيز نگاه جمعي از انديشمندان غربي، تعارضي ميان علم و دين ديده نمي‏شود.

كليدواژه ‏ها: سكولاريسم، علم، غرب، علم سكولار، علم ديني.

مقدّمه

سكولاريسم هرچند در چهره‏هاي متفاوتي ظاهر مي‏شود، اما چهره نخست آن در غرب با دين‏زدايي از علم آغاز شد. پس از غيبت ديانت در غرب، كه در پي حوادث عصر نوزايي آغاز شد، عرصه براي نوعي از هستي‏شناسي و معرفت كه هويتي حسي و مادي دارد، فراهم آمد. از آن پس، علم با از دست دادن حقيقت ديني، تنها قضاياي تجربي را شامل شد و واقعيت علمي به صورت واقعيت آزمون‏پذير درآمد و از بسياري مصاديق پيشين علم، همانند دانش‏هاي الهي و فلسفي منصرف شد. با حذف گزاره‏هاي متافيزيكي، گزاره‏هاي ارزشي نيز از حوزه علم بيرون رفت و بدين‏سان، بين دانش و ارزش ديواري آهنين كشيده شد. در اين زمينه تحقيق‏هايي در هر دو زمينه رد يا اثبات پيوند ميان علم و دين انجام گرفت كه در اين نوشتار نيز از برخي آنها استفاده شده است. اين پژوهش درصدد است تا با بيان سير «سكولاريزم علمي در غرب» عوامل پيدايي و پايايي آن را به دست آورد و نشان دهد كه چهره‏هاي گوناگون سكولاريزم، و از جمله سكولاريزم علمي در غرب، معلول حوادثي بوده‏اند كه هيچ‏كدام از آنها در دنياي اسلام، فرصت بروز و ظهور نيافته‏اند، از اين‏رو، تعميم آن به جهان اسلام و علوم اسلامي اساسا، غيرمنطقي و نادرست مي‏باشد. در اين پژوهش از روش كتابخانه‏اي سود جسته‏ايم.

تعريف واژه‏ هاي كليدي بحث

1. سكولاريسم

ترجمه دقيق واژه «سكولاريسم» در جوامع ديني و اسلامي همواره با مشكل مواجه بوده است؛ زيرا مفهومي كه اين واژه از آن حكايت دارد، برخوردار از مباني معرفتي و وجودشناختي خاصي است كه با مباني ديني و

مابعدالطبيعي ناسازگار است. با اين همه، در فارسي آن را به «جدايي دين از سياست»، «جدا شدن دين از دنيا»، «دنيوي كردن»، «اعتقاد به اصالت امور دنيوي»، «غير دين‏گرايي»، «ناديني‏گري»، «دنيويت» و «اين‏جهاني» ترجمه كرده‏اند. و در عربي، مصدر جعلي «علمانيت» را نظير «عقلانيت» مترادف آن قرار داده‏اند.2

ماكس وبر سكولاريسم را به معناي جدا بودن جامعه سياسي از جامعه ديني مي‏داند، به گونه‏اي كه دولت حق هيچ‏گونه اعمال قدرت در امور ديني را ندارد و كليسا نيز نمي‏تواند در امور سياسي دخالت كند.3 از نظر اصطلاح، اين واژه‏نخستين‏بار در معاهده«وِستفالي»(1684)به مفهوم خروج سرزمين‏هايي از تملّك كليسا به كار رفت، اما پس از آن به تدريج، معاني ديگري همچون ترخيص كشيشان، تفكيك دين از سياست،تفوّق‏دولت بر كليسا، و در نهايت، طرد دين از ساحت‏حيات‏اجتماعي‏انسان رابه خود گرفت.

در تعريف اصطلاحي نسبتا جامع، مي‏توان گفت: سكولاريسم عبارت است از گرايشي كه طرفدار و مروّج حذف يا بي‏اعتنايي و به حاشيه راندن نقش دين در ساحت‏هاي گوناگون حيات انساني از قبيل سياست، حكومت، علم، عقلانيت و اخلاق است.4

2. علم

براي واژه «علم» معاني گوناگوني ذكر شده است كه در ذيل به برخي از آنها اشاره مي‏شود:

1. مجموعه معارفي كه به نحوي جزئي يا كلي به توصيف چگونگي «هستي»ها (= طبيعت) مي‏پردازد، «علم» نام دارد.5

2. علم ابزاري است براي توانايي انسان در مسير تصرف در طبيعت.6

3. علم، مطلق آگاهي است، اعم از حصولي و حضوري، تجربي و غيرتجربي، تصوري و تصديقي.

4. علم يعني: قطع و يقين؛ همان معنايي كه در علم اصول با آن روبه‏روييم. علم در اين كاربرد، مقابل شك و ظنّ و وهم قرار دارد.

5. علم، مجموعه قضايايي است كه مناسبتي بين آنها لحاظ شده است، هرچند قضاياي شخصي و خاص باشد؛ مانند: علم تاريخ، علم جغرافيا، و مانند آن.

6. مجموعه قضايايي است كلي كه داراي محور خاص بوده، و هر يك از آنها قابل صدق بر مصاديق متعدّد است، هرچند قضاياي اعتباري باشند؛ مانند: علوم قراردادي همچون لغت و دستور زبان.7

7. علم، يك رشته معرفتي است؛ يعني مجموعه‏اي از تصورات و تصديقات كه به صورت منسجم و سازگار و همداستان، براي رسيدن به هدفي يگانه، كنار هم قرار گرفته‏اند. اين مجموعه تصورات و تصديقات، يك نظام را تشكيل مي‏دهند كه اگر با اتكا بر تجربه درباره آنها داوري كنيم، محصول ما «علوم تجربي» است، و اگر تنها بر استدلال‏هاي عقلي يا حتي بر داده‏هاي شهودي اتكا كنيم، حاصلْ «علوم غيرتجربي» است.8

8. علم به معناي مجموعه نظام‏مند از گزاره‏هاي حصولي است كه با روش حسي و تجربي حاصل شده است؛ مانند علوم تجربي، اعم از طبيعي و انساني.9

علوم و معارفي كه متعلَّق مطالعه آنها رفتارهاي انسان باشد «علوم تجربي انساني» نام دارد. همچنان‏كه «علوم تجربي طبيعي» علومي هستند كه متعلَّق شناسايي آنها رفتار و پديده‏هاي غير انساني است و در قالب‏هاي كمّيت‏پذير و نظم تجربي قرار مي‏گيرند؛ مانند: فيزيك، شيمي، زيست‏شناسي و مانند آن.

«علوم انساني» نيز خود دو دسته‏اند:

الف) علوم انساني كاربردي؛ مانند: حسابداري، كتابداري، آمار و مانند آن.

ب) علوم انساني نظري (تئوريك)؛ مانند: جامعه‏شناسي، روان‏شناسي، اقتصاد، علوم تربيتي و مانند آن.

آنچه از علم در اين نوشتار مورد نظر ماست علوم تجربي طبيعي و علوم تجربي انساني از نوع دوم است.

3. غرب

مراد از غرب، آن بخش از دنياي مدرن است كه زمينه ظهور سكولاريسم و نحله‏هاي اومانيستي را فراهم آورده، و بيشتر شامل كشورهايي است كه دين مسيحيت بر آنها حاكم بوده و ـ چنان‏كه خواهيم ديد ـ همين زمينه ديني، موجب ظهور سكولاريسم در آنها شده است.10 در نوشتار حاضر، هر جا از اصطلاح «غرب» يا «غربي» استفاده شده، همين معنا مراد مي‏باشد.

4. علم ديني و علم سكولار

براي «علم ديني» تعاريف مختلفي از نگاه‏هاي متفاوت و زواياي گوناگون شده است.11 اما در اين نوشتار، كدام تعريف از علم ديني و علم سكولار مدّ نظر است؟ به نظر ما، علم ديني علمي است كه در زمينه‏اي ديني و با پشتوانه متافيزيك خداباورانه شكل بگيرد. در مقابل، علم سكولار علمي است كه داراي پيش‏فرض‏هاي سكولار باشد. علم ديني آن است كه ارتباط دروني با پيش‏فرض‏هاي ديني و متافيزيكي داشته باشد. توضيح اينكه در نوع نگاه به علوم دو نگرش عمده وجود دارد:

الف. نگرش پوزيتيويستي به علوم كه تفكر حاكم بر آن تجربه‏گرايي محض، پوزيتيويسم و نسبيت‏گرايي است؛ يعني مفروضات و پيش‏فرض‏هاي مبتني بر معرفت‏شناسي پوزيتيويستي بر گردآوري داده‏ها (توصيف)، داوري آنها (تبيين) و در نهايت در كاربردهاي علم تأثير دارد.

ب. نگرش متافيزيكي و ديني به علوم كه با اذعان به نقش پيش‏فرض‏ها، باورها، نگرش‏ها و ارزش‏هاي دانشمندان و نيز نقش شرايط اجتماعي جامعه علمي بر محتواي علوم، قايل به نقش دين در پيدايش اين پيش‏فرض‏هاست. وانگهي، اتخاذ روش‏هاي گوناگون در علوم نيز نتايج متفاوتي به بار خواهد آورد. براي مثال، اگر روش‏مندبودن علوم‏رابپذيريم، بسته‏به‏اينكه‏روش مذكور با صبغه‏ليبرالي،ماركسيستي يا اسلامي‏باشد، علم نيز مي‏تواند علم ليبرالي، علم ماركسيستي يا علم اسلامي باشد.

اين نوع نگرش و ديني‏سازي علوم، محدود ساختن علم و ارجاع آن به دين نيست، بلكه رهانيدن علم از ماترياليسم و سكولاريسم است؛ غرض اين است كه علم سكولاريزه شده به طبيعت اصيل خود بازگردد. علم پوزيتيويستي و سكولار، انسان‏محور است و انسان را در بعد مادي او خلاصه مي‏كند؛ اما علم ديني، خدامحور است و ارزش انسان را در اتصال به خدا معنا مي‏كند. در اين نگرش، به هر دو بعد انسان توجه مي‏شود.

سكولاريسم علمي؛ دلايل پيدايي و پايايي

علي‏رغم وجود رگه‏هاي تفكر جدايي عقل و دين يا علم و دين در غرب، رويكرد غالب ميان انديشمندان غربي تا قرون وسطا، پيوند ميان علم و دين بود. روند شتاب‏آلود جدايي ميان اين دو، از عصر روشنگري و ظهور رنسانس آغاز شد. كليسا مرجع رسمي علم و دين به شمار مي‏آمد و نظرياتش درباره علوم، نظريه رسمي و نهايي محسوب مي‏شد؛ اما حوادث و عللي چند، منجر به جدايي اين دو از يكديگر شد كه ثمره آن در مرحله نخست به سكولاريسم علمي، و در پي آن به سكولاريسم در ديگر شئون جامعه انجاميد. چون فرايند سكولاريزاسيون در غرب مسيحي، همه شئون حيات بشر غربي، اعم از علم، اقتصاد، سياست، هنر، اخلاق و مانند آن را دربرگرفت، علم سكولار نيز در يك كل به هم پيوسته و در هم تنيده به وجود آمد. از اين‏رو، نبايد از تأثير و تأثّر اجزاي اين كلّ بر يكديگر غافل بود. بايد توجه داشت كه دست‏كم بخش عمده‏اي از علل پيدايش علم سكولار، همان علل كلي و عمومي هستند كه فرايند كلي سكولاريزاسيون را در غرب تحقّق بخشيدند. ما بي‏آنكه مدعي استقراي تام علل و معدّات مذكور باشيم، به برخي از آنها اشاره مي‏كنيم:

1. عدم دسترسي مسيحيت به متن وحي و فقر كلامي كليسا

بي‏شك، تورات و انجيل موجود، متوني وحياني نيستند و «عهدين» تنها روايتي از گفتار و رفتار موسي و عيسي عليهماالسلاماست؛12 روايتي از چهره تحريف شده دين كه پولس يهودي‏الاصل13 به مسيحيان نشان داد و در پهنه زمين، به ويژه در اروپا، منتشر ساخت؛ تعاليمي كه امروز در ميان مسيحيان به «آيين مسيحيت» شناخته مي‏شود.14 پولس كه در آغاز به نام «آيين يهود» حمله به مسيحيت را آغاز كرد،15 سرانجام به مسيحيت گرويد و تبليغ آن را بر عهده گرفت و مسيحيت را از نو تفسير نمود. وي اصول لاهوت و مبادي الوهي (تئولوژيك) خاصي به وجود آورد كه آثار روحاني مبادي عيسي را در ضمير و روح پيروان او ثابت و مستقر ساخت و همين اصول سبب شد كه نصرانيت عالمگير شود.16 در اناجيل موجود و روايات حواريون، كه مورد قبول ارباب كليسا نيز واقع شده است، عباراتي وجود دارد كه نه تنها موهم سكولاريسم است، بلكه به جرئت مي‏توان گفت كه بذرهاي سكولاريسم در همين متون مسيحي رشد يافته است. ارباب كليسا، تفكيك نهادهاي مسيحيت از سياست و جداسازي عرصه آن از حكومت و باور داشتن به دو مرجع مستقل از هم را، از متوني استنباط كرده‏اند كه هم‏اكنون منسوب بودن آن به حضرت مسيح عليه السلام مورد ترديد جدّي واقع شده است؛ از جمله، در انجيل يوحنّا نقل شده است كه حضرت عيسي عليه السلام فرمود: «اكنون پادشاهي من از اين جهان نيست.»17 يا در جاي ديگر نيز گفته شده: «عيسي چون دانست كه مي‏خواهند او را به زور پادشاه كنند باز تنها به كوه آمد.»18 يا اين سخن آن حضرت كه فرموده است: «مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا.»19

عبارات مزبور به خوبي توجيه‏گر سكولاريسم مي‏باشند. تحريف كتاب مقدّس، موجب پيدايش عقايد نادرست و رواج خرافاتي مانند عقيده به تثليث و اقانيم سه‏گانه، و منشأ غيرعقلاني جلوه‏گرشدن عقايد ديني و القاي تقابل علم و دين شد.

2. فقدان نظامات اجتماعي در متون موجود مسيحيت

مسيحيت موجود به علت تحريف در متون مقدّس آن، فاقد نظامات اجتماعي است. گرچه مسيحيان تا نيمه قرن اول ميلادي خود را موظف به عمل به دستورات تورات هم مي‏دانستند، اما در «شوراي اورشليم» مركّب از يعقوب، پولس و برنابا، تصميم به نسخ شريعت موسي عليه السلام گرفتند و پس از آن عملاً مسيحيت در دستورات فردي خلاصه شد. همين تك‏ساحتي شدن مسيحيت، زمينه را براي سكولاريسم فراهم نمود.

3. نقش متكلّمان مسيحي

در اين ميان، نقش متكلّمان مسيحي نيز در پيدايش سكولاريسم برجسته مي‏نمايد. آنها با تفكيك نهاد دين از حكومت، به روند سكولاريزاسيون در دنياي مسيحيت كمك كردند. قدّيس آگوستين (354ـ430) نظريه «شهر خدا و شهر دنيا» را مطرح كرد و براي هر يك پادشاهي در نظر گرفت. همان‏گونه كه كلاريوس، پاپ سده پنجاهم، نيز انديشه سكولاريزاسيون و انديشه تفكيك را معلول ضعف و نقيصه ذاتي انسان دانست و اظهار داشت: چون حضرت مسيح از اين نقيصه اطلاع داشت، خود به تفكيك اقدام نموده است. اين اظهارات، كه نشانه پذيرش سكولاريسم از سوي سران مسيحيت است، به معناي عقب‏نشيني كليسا به مواضع قابل دفاع، براي حفظ حداقل موجوديت دين، يعني دين‏داري فردي و سازگار با جامعه سكولار، تلقّي مي‏گردد.

4. جنبش اصلاح ديني

نهضت اصلاح ديني (رفرميسم) جرياني است كه توسط مارتين لوتر (1483ـ1546م) براي اصلاح آيين مسيحيت انجام گرفت. وي با محكوم نمودن جريان خريد و فروش غفران‏نامه و توبه، كه منبع درآمد كليسا و كاملاً بر خلاف حقايق تعاليم عيسي عليه السلام و مواعظ قديسين بود، سراسر اعمال كليسا را در طول قرون وسطا كه در قالب غفران كفاره و ثواب انجام مي‏دادند، باطل اعلام كرد و تمام كشيشان، اعم از اسقف و پاپ، را برخطا دانست. از نظر وي، توبه حقيقي امري باطني و وجداني است كه انسان در دل خويش و بدون وساطت ديگران با خداي خويش متحقق مي‏سازد.20 لوتر با طرح شعار «خودكشيشي»، كه مشوّق فردگرايي بود، و نيز شعار خصوصي‏سازي دين و محدود ساختن قلمرو آن به رابطه انسان با خدا، حذف دين از صحنه اجتماع را رقم زد. وي اظهار داشت كه پادشاهان قدرت خود را مستقيما از خدا مي‏گيرند و وظيفه كليسا تنها پرداختن به امور معنوي است. از پيامدهاي نهضت اصلاحي وي، درگيري فرقه‏هاي مذهبي بود كه موجب از بين رفتن قداست دين و زمينه‏سازي براي سكولاريسم شد.21

5. فساد در دستگاه ديني كليسا

قريب ده قرن (از اوايل قرن ششم تا اواخر قرن پانزدهم) حاكميت كليسا در اروپا به طول انجاميد كه به قرون وسطا معروف است. علاوه بر عقايد تحريف شده و غيرعقلاني مسيحيت، در عمل و رفتار نيز ارباب كليسا گرفتار مشكلات و مفاسدي شدند كه برايند آنها راه را بر سكولاريسم هموار مي‏نمود. جرج سارتون در كتاب شش بال علم با اشاره به مذمّت جادوگري در كتاب مقدس، مي‏نويسد: علماي الهي و ديني، آگاهانه يا ناآگاه، زندقه را با جادوگري يكي دانسته، و جادوگران را زنان و مرداني مي‏دانستند كه روح خود را به شيطان فروخته بودند و از اين‏رو، تنبيه، تعذيب و حتي كشتن آنها نيز لازم شمرده مي‏شد. به همين سبب، در پايان قرن پانزدهم، كليسا در مواجهه با انتقاد و خرده‏گيري و بي‏ديني مردم، آن‏گاه كه موجوديت خويش را در خطر مي‏ديد، اقدام به كشتن و سوختن و آزار و اذيت مردم مي‏كرد.22 كليسا از نظر مالي و اقتصادي دچار فساد شد، روحيه ساده‏زيستي كه مورد تأكيد انجيل و قدّيسان بود به فراموشي سپرده شد، و كشيشان به كسب درآمد از طريق تصرّف در اموال و موقوفات كليسا پرداختند. مفاسد كليسايي در مسائل مالي خلاصه نمي‏شد؛ از نظر اخلاقي نيز وضع بهتر از اين نبود. جان يروميار (راهب) از آن اوضاع چنين گزارش مي دهد:

همه آنها (كشيشان) در شكم‏بارگي و باده‏خواري غرق شده‏اند؛ ... اكنون مجامع راهبان را فاحشه‏خانه مردمان هرزه و محلّ بازيگران مي‏نامند. يكي از مأموران بازرس به پاپ نوشته است: بسياري از راهبان قمار مي‏بازند، لب به لعن و نفرين مي‏آلايند، در قهوه‏خانه‏ها مي‏لولند، قدّاره مي‏بندند، مال مي‏اندوزند، و... .23

همه اين اتفاقات دست به دست هم دادند و زمينه را براي ظهور سكولاريسم فراهم ساختند.

6. تفسير روزآمد متون مقدّس و اظهارنظر كليسا درباره فرضيه‏ هاي علمي

هرچند تمام عوامل پيش‏گفته در پيدايش و پويايي سكولاريسم، خواه سكولاريسم علمي و خواه شئون ديگر آن، نقش ايفا كردند، اما نحوه برخورد كليسا با دانشمندان، و دخالت‏هاي بي‏جاي آنها درباره فرضيه‏هاي علمي، در بارور نمودن سكولاريسم علمي پررنگ‏تر به نظر مي‏رسد.

در اروپا، تنها مباحثي كه مي‏توانست توجيه‏كننده عقايد تحريف‏شده مسيحيت باشد، فلسفه اسكولاستيك24 (مَدرسي) بود كه در مدارس وابسته به كليسا تدريس مي‏شد. در فلسفه اسكولاستيك علاوه بر منطق، الهيات، اخلاق، سياست و برخي از طبيعيات و فلكياتِ مورد قبول كليسا، قواعد زبان و معاني و بيان نيز گنجانيده شده بود.25 در اين ميان، كليساي قرون وسطا سعي كرد نظريه‏هاي تطوّرپذير بشري را بر متون ديني تحميل كرده، متن مخدوش‏وفهم‏مخدوش‏تر خود از متون را، معيار درستي و نادرستي علوم و نظريه‏ها قرار دهد.

استاد شهيد مطهّري در اين‏باره مي‏نويسد:

كليسا علاوه بر عقايد خاصّ مذهبي، يك سلسله اصول علمي مربوط به جهان و انسان را كه غالباً ريشه‏هاي فلسفي يوناني و غيريوناني داشت و تدريجاً مورد قبول علماي بزرگ مذهب مسيح قرار گرفته بود، در رديف اصول عقايد مذهبي قرار داد و مخالفت با آن «علوم رسمي» را جايز نمي‏شمرد، بلكه به شدّت با مخالفان آن عقايد مبارزه مي‏كرد... خطاي عمده كليسا در دو جهت بود: يكي اينكه كليسا پاره‏اي معتقدات علمي بشري موروث از فلاسفه پيشين و علماي كلام مسيحي را در رديف اصول مذهبي قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست؛ ديگر اينكه حاضر نبود صرفا به ظهور ارتداد اكتفا كند و هر كس كه ثابت شد مرتد است، او را از جامعه مسيحيت طرد كند، بلكه با نوعي رژيم پليسي خشن در جست‏وجوي عقايد مافي‏الضّمير افراد بود و با لطايف‏الحيل كوشش مي‏كرد كوچك‏ترين نشانه‏اي از مخالفت با عقايد مذهبي در فردي يا جمعي پيدا كند و با خشونتي وصف‏ناشدني آن فرد يا جمع را مورد آزار قرار دهد. اين بود كه دانشمندان و محقّقان جرئت نداشتند برخلاف آنچه كليسا آن را علم مي‏داند بينديشند؛ يعني مجبور بودند آنچنان بينديشند كه كليسا مي‏انديشد. اين فشار شديد بر انديشه‏ها كه از قرن 12 تا 19 در كشورهاي فرانسه، انگلستان، آلمان، هلند، پرتغال، لهستان و اسپانيا معمول بود، بالطّبع عكس‏العمل بسيار بدي نسبت به دين و مذهب به طور كلّي ايجاد كرد.26

همين برخوردها ميان كليسا و دانشمندانِ علوم، موجب القاي تقابل علم و دين شد و انسان غربي چاره را جز در منزوي ساختن دين و جداسازي حساب دين و دانش نديد. بحث تعارض ميان علم و دين مولود چنين فضايي است. در ذيل، به اختصار به تاريخچه اين تعارض و نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏گردد:

تعارض ميان علم و دين در غرب

مسئله تعارض ميان علم و دين نيز همانند ديگر مسائل فلسفه دين، خاستگاهي غربي دارد. اين بحث در دنياي غرب تا گذشته دوري قابل تعقيب و پي‏گيري است.27 متكلّمان مسيحي در خصوص رابطه عقل و دين يا علم و دين از همان قرون اوليه با يكديگر اختلاف نظر داشتند. در قرون وسطا عده‏اي از آنان، و از جمله آنسلم، با پيروي از آگوستين كه مي‏گفت: «اگر مي‏خواهي بفهمي، بايد ايمان بياوري؛ ايمان مي‏جويد، فهم مي‏يابد»،28 بر اين اعتقاد بودند كه ايمان بر عقل مقدم است. آنسلم مي‏گفت: «من به دنبال اين نيستم كه ابتدا بفهمم و بعد ايمان آورم، بلكه ايمان مي‏آورم تا بفهمم. همچنين به اين دليل ايمان مي‏آورم كه مادام كه ايمان نياورده‏ام نخواهم فهميد.»29

گرچه اعتقاد به دوگانگي و تعارض ميان علم و دين در قرون وسطا نيز وجود داشت، اما در عصر نوزايي و با تغييرات و پيشرفت چشمگير علوم تجربي، گسترده‏تر شد تا آنجا كه برخي با استناد به عقلانيت عصر روشنگري به آموزه‏هاي ديني و اصول بنيادين مسيحيت پشت پا زدند و به گرداب الحاد درغلتيدند.

در سرتاسر قرون وسطا نظريه «زمين مركزي»30 درعلم نجوم سلطه مطلق داشت. زمين در مركز گيتي بي‏حركت قرار داشت و خورشيد، ماه، سيارات و ستارگان در مدارهاي مدور به گرد آن مي‏چرخيدند. از زمان ظهور مسيحيت تا زمان كپرنيك كسي در حقانيت نظريه زمين‏محوري، كه از انديشه ارسطو نشأت مي‏گرفت، شك نداشت. جهان به دست خدا و به همان نحوي كه در ابواب آغازين سِفر تكوين آمده است، خلق شده بود. تاريخ آغاز و پايان جهان غيرقطعي بود، آن‏گونه كه در كتاب مقدّس آمده بود. قرن هفدهم در اروپا سرآغاز ظهور علم نوين بود. در اين قرن، كشفيات زمين‏شناسي اين اعتقاد را كه جهان در چند هزار سال پيش در ظرف شش روز خلق گرديده است، در هم فرو ريخت. نظريه «تكامل انواع» داروين نيز نشان داد كه انسان يك مخلوق جدا از عالَم حيوانات نيست. همچنين كاربرد روش‏هاي علمي در نقد تاريخي و ادبي كتاب مقدّس ثابت كرد كه آن كتاب گزارش‏دقيق‏واقعيات،كه‏خداآن‏راالقاكرده باشد،نيست.31

كپرنيك (1473ـ1543م) و كپلر (1571ـ1630م) مسئله سكون خورشيد و حركت زمين را، برخلاف نظر رسمي كليسا، مطرح كردند. ارباب كليسا با تخطئه نظريه «منظومه شمسي» گاليله يا نظريه «تكامل» داروين ـ نظريه‏اي كه ابداع داروين نبود و وي تنها در توجيه آن، سازوكار خاصي به نام «انتخاب طبيعي»32 پديد آورده ودر تأييد آن شواهد زيادي فراهم ساخت33 ـ در مسائل علمي‏اي اظهارنظر مي‏كردند كه توانايي قضاوتش را نداشتند. از سوي ديگر، نيوتن و ساير دانشمندان نيز از مفهوم خداوند براي پركردن و پوشاندن رخنه‏هايي كه در تعبير و توصيف‏هاي علمي‏شان بود استفاده مي‏كردند، تا يافته‏هاي جديد و نظريات تازه‏تر، دخالت خدا را بكلي غيرلازم بنمايد. «خداوند رخنه‏پوش»34 بسان فرضيه‏اي،امور يا واقعيات توجيه‏ناشده علمي را رفع و رجوع مي‏كرد، يا بسان علتي كه معلول‏هايي همانند علل طبيعي دارد نمايانده مي‏شد. اين توجيه‏گر خطاپوش، به همان ميزان كه رخنه‏هاي دانش بشر پر مي‏شد و علم پيشرفت مي‏كرد، عقب‏نشيني مي‏كرد.35 «خداوند همچون علت اولي براي جهان» برداشتي بود كه گاليله مطرح كرد. وي تلاش كرد تا خداوند را صرفا آفريننده اصلي اتم‏هايي معرفي كند كه با يكديگر همكنشي دارند و همه علت و معلول‏هاي بعدي در آنها مأوا دارند. در اين ديدگاه، طبيعت پس از آفريده شدن، ديگر نيازي به خداوند نداشت. در قرون وسطا و عصر اصلاح ديني، مداخله خداوند در امور جهان، علت اوليه هر رويدادي قلمداد مي‏شد و علل طبيعي ثانويه را متكي به تأييدات الهي مي‏دانستند. در قرن هفدهم، اين آموزه‏ها ناديده گرفته شد، گرچه انكار نمي‏شد؛ اما چون توجه قاطبه دانشمندان معطوف به علل طبيعي شده بود، به تدريج نقش خداوند تا حد علت اولي يا «ساعت‏ساز لاهوتي»36 تنزل يافتهبود.37 دين و خدا چنان به دست فراموشي سپرده شد كه گويي در توجيه و تبيين جهان اصلاً نيازي به تصور وجود خدا نيست. ناپلئون اول، امپراتور فرانسه، وقتي از لاپلاس، منجم فرانسوي، پرسيد: چرا در اثر مهمي كه درباره طبيعت و جهان نوشته‏اي اشاره‏اي به خدا نكرده‏اي؟ پاسخ شنيد: «اعليحضرتا! نيازي به اين فرضيه نديدم.»38

با ظهور عصر نوزايي و تولد علم جديد و انقلاب صنعتي در اروپا، اميد به بهشت جاي خود را به جاذبه پيشرفت داد. كپرنيك از حقارت و ناچيزي زمين سخن گفت و يادآور شد كه فردوس آن‏جهاني را بايد در زمين جست. چنان اقبال به علم و رويكرد صنعتي گسترده شد، كه پيردلارامه (Pierre dela ramee) مي‏گويد: «در يك قرن، يعني از 1450 تا 1550، در مردم و آثار علمي چنان پيشرفتي مشاهده كرديم كه از همه آنچه در چهارده قرن گذشته انجام يافته بود، بيشتر بود.»39

اين پيشرفت در غرب با تحولات گسترده و بنيادين فكري ـ عقيدتي و علمي ـ صنعتي همراه بود؛ تحولاتي كه هر يك مبناي حيات فكري، عقلاني و فلسفي خاص شدند. در نتيجه، انسان غربي را به اين نتيجه غلط و ناميمون رهنمون شد كه نقطه عزيمت اين تحولات عظيم در روي‏گرداني از مذهب و ستيز با آن بوده است. از اين‏رو، غرب از يك‏سو، از جنبه معرفت‏شناختي ديني به جدايي دين از سياست تن داد، و از سوي ديگر، زمينه‏هاي مناسب را براي رشد انديشه‏هاي علمي و تجربي و استفاده از دستاوردهاي فكري و صنعتي فراهم آورد. بنابراين، تقارن نامبارك گريز شتابان از مذهب با پيشرفت حيرت‏انگيز علوم تجربي و صنعت، اين گمان اشتباه را به وجود آورد كه دست‏كشيدن از دين و سنن رايج ديني، غرب را از منجلاب ظلماني قرون وسطايي نجات داد و موجب پيشرفت غرب در زمينه علوم تجربي و صنعتي شد.40 از سوي ديگر، در اذهان انسان غربي، به واسطه تبليغات دگرانديشان نوگرا، چنين وانمود شد كه اين تقارن ناميمون دين و حاكميت ديني با ظلمت و جهالت در قرون وسطا بود كه موجب گرديد از قرون وسطا به عنوان سال‏هاي تاريك و ظلماني41 ياد شود. و از جانبسوم، شبهات و پرسش‏هاي بسياري در اذهان مردم مطرح بود كه اربابان كليسا پاسخي براي آنها نداشتند. به علاوه، خرافه‏ها و اسطوره‏هاي نفوذ يافته در دين، ساختار دين را از درون آسيب‏پذير ساخته و راه را براي انكار مفاهيم و آموزه‏هاي ديني گشوده بود.42 اين عوامل دست به دست هم دادند و راه را براي سكولاريسم علمي در غرب هموار ساختند.

مفهوم «علم»؛ ديني يا سكولار

مفاهيم در فرهنگ‏هاي گوناگون داراي بار معنايي خاصي هستند و هر فرهنگي داراي مفاهيم بنياديني است كه نوع نگاه آن فرهنگ را نسبت به مسائل نشان مي‏دهند. براي مثال، در فرهنگ جاهليت پيش از اسلام، برخي مفاهيم در تكوين نظام اجتماعي شبه جزيره عربستان دخيل بودند كه از جمله آنها مي‏توان به مفهوم قبيله و عشيره اشاره كرد. تمام شخصيت افراد در گرو انتساب آنها به قبيله‏شان بود و اقتدار قبيله به منزله اقتدار فرد منتسب به آن قبيله. با ظهور اسلام و آوردن مفاهيم نو نظير: اللّه، توحيد، ايمان، علم، و تقوا با بار معنايي جديد، مفاهيم فرهنگي جاهليت مغلوب فرهنگ اسلامي شد، به گونه‏اي كه افرادي كه تمام هويت و شخصيتشان را مناسبات قبيله‏اي شكل مي‏داد، چنان تغيير حالت دادند كه ـ مثلاً ـ در جنگ بدر يا احد، افراد يك قبيله و يا حتي افراد يك خانواده، در دو طرف نبرد قرار گرفتند.

مفهوم «علم» نيز يكي از همين مفاهيم بنيادين فرهنگ‏هاست. در جاهليت، علم انساب؛ در اسلام، علم توحيد؛ و در دنياي مدرن كنوني، علم تجربي و طبيعي از اهميت و ارزش برخوردار است؛ يعني‏علم‏در فرهنگ‏هاي گوناگون، بار معنايي متفاوتي را القا مي‏كند.43

علم همان‏گونه كه در فرهنگ ديني جايگاه ارزشمندي دارد، در تمدن و فرهنگ سكولار نيز نقش اجتماعي مهمي بر عهده دارد. سكولاريسم علمي ضمن آنكه از هستي‏شناسي خاصي بهره مي‏برد، بر مبناي معرفتي ويژه نيز استوار است. در حقيقت، پيدايش جامعه سكولار نتيجه پيدايش مفهومي از علم (علم سكولار) است كه با آن هماهنگ باشد. همان‏گونه كه پيش‏تر نيز اشاره شد، زمينه‏هاي پيدايش سكولاريسم علمي به تاريخ پس از عصر نوزايي در اروپا مي‏رسد، اما تثبيت آن در غرب مربوط به قرن نوزدهم است. علم در غرب نيز پيشينه‏اي ديني دارد و به دانش الهي اطلاق مي‏شد. در قرون وسطا نيز مسيحيت گوهر علم را در اختيار داشت و عقلانيت در دامنه دانش ديني، به كاوش‏هاي متافيزيكي و مباحث وجودشناختي مي‏پرداخت، ولي از عصر نوزايي به بعد، علم از دين اعلان برائت كرد و با شكل‏گيري مفهوم حسي ـ تجربي علم ـ كه پايين‏ترين مرتبه دانش به شمار مي‏رفت ـ و تثبيت آن در انديشه و باور غربي، سكولار به صورت علمي تغيير هويت داد، و از اين مقطع به بعد، علم دنيوي و علم معاشي، تنها مصداق براي مفهوم علم شد و بدان انصراف پيدا كرد، و در مقابل،گزاره‏هاي‏ديني و متافيزيكي، «توهّمات» و «فاقد هويت علمي» معرفي گرديد.44

ماكس وبر مشخصه اصلي فرهنگ و تمدن غربي را رفتار عقلاني معطوف به هدف مي‏داند؛ اما بايد توجه داشت كه عقلانيت در عبارت او، عقلانيت فلسفي و متافيزيكي نيست، بلكه عقل حسابگر جزئي است كه به گونه‏اي آزمون‏پذير با نام علم به تحليل حوادث مي‏پردازد. و مراد وي از هدف نيز، هدف‏هاي سودگرايانه قابل دسترسي و دنيوي است.45

ويژگي‏هاي علم سكولار

علم جديد تفسيري خاص از هستي و واقعيت ارائه داده است كه بر اساس آن واقعيت، به جهان مادي كه به تجربه حواس ظاهر درمي‏آيد تحويل شده است و خداوند و بلكه تمام ساحت‏هاي معنوي وجود، اموري انتزاعي قلمداد شده‏اند. اين در حالي است كه خداوند واقعيت دارد و واقعيتِ اصيل هم هست. اين اشتباه فلسفي از اينجا رخ داده است كه انسان متجدد از دو منبع معرفتي مهم و مابعدالطبيعي، يعني وحي و عقل دست شسته است.

آدمي با سرشت عقل انساني مي‏تواند به خداوند معرفت يابد و او را حق بداند؛ ولي اين امر به مدد وحي و تعقل ميسر است. براي دست‏يابي به تعقل نيز بايد از وحي بهره گرفت؛ چون رسيدن به باطن انسان يا قلب، كه مسند بصيرت عقلي (چشم جان) است، به كمك منبع وحي امكان‏پذير مي‏شود. و رسيدن به قلب و باطن وحي، انسان را قادر مي‏سازد كه به خداوند به عنوان حقيقه‏الحقايق دست يابد. خداوند به مثابه حقيقه‏الحقايق، منشأ و منبع هر موجودي هم هست. حقيقت ذومراتب است و از بالاترين آن، كه خداوند است، به فروترين مرتبه آن، كه عالم طبيعت است، مي‏رسد.

همچنين بشر به كمك عقل و وحي مي‏تواند سه حكم درباره خداوند صادر كند: او مطلق، نامتناهي و خير (يا كامل) است. مطلق لاجرم يگانه است.

بايد توجه داشت كه جهان مادي دو رو دارد: يك روي آن اين است كه آيتِ خداست و نمايانگر او؛ چون مرتبه فرودينِ حقيقتِ مطلق است. اما روي ديگر ماديات اين است كه واقعيت و حقيقت را مي‏پوشاند و خود به جاي او مي‏نشيند و به اصطلاح فرهنگ اسلامي، «حجاب» ، و به اصطلاح كيش هندو «مايا» مي‏شود. و اين همان حجابي است كه دنياي متجدد بدان گرفتار شده است كه حق واقعي (خداوند) را فراموش كرده، عالم ماده را حق پنداشته است.46

علم جديد در فرهنگ مادي و سكولار ظهور و رشد يافته است؛ فرهنگي كه با به حاشيه بردن دين، دست خالق هستي را از دخالت در شئون زندگي آدميان كوتاه كرده است. علم مادي و بدون ايمان، به علم‏زدگي انجاميد؛ علم‏زدگي‏اي كه نه خود علم است و نه لازمه ذاتي آن، بلكه در واقع همان جهان‏بيني و نگرش مادي و پوزيتيويستي عالِم است كه علم جديد و سكولار را شكل داده است. علم انساني كه سر به آسمان دارد با علم انساني كه بريده از آن است، در نگرش، مبادي، اهداف و نتايج متفاوت است، هرچند در بسياري از روش‏ها و قوانين مشترك باشند.47 علم جديد فارغ از هرگونه غايت و چرايي است و تنها به چگونگي و توصيف علم بسنده كرده است و به اين دليل است كه علم و عالمان امروز نه تنها در خدمت انسانيت و اعتلاي منزلت انساني نيستند، بلكه در خدمت سلطه‏گران، بخش عظيمي از انرژي و وقت خود را صرف توليد و ساخت سلاح‏هاي مخرب و كشنده مي‏كنند.48

انسان متجدّد موجودي است كه از انسانيت تهي شده. علم و تمدن جديد كه هم از كيهان تقدّس‏زدايي كرده و هم انسان را از انسانيت تهي، او را با مشكلاتي روبه‏رو نموده است كه نه تنها موجب رهايي انسان نشده، بلكه او را به طور بي‏سابقه‏اي اسير و برده كرده است. انسان غربي با تمدن جديد و مباني فلسفي محفوف در آن، سر جنگ و ناسازگاري با خود، جهان و حتي با طبيعت دارد و برون‏رفت از اين وضعيت جز با تغييري بنيادين در برداشت از ماهيت انسان ممكن نيست. در تمدن سنتي، انسان خليفه‏اللّه است و حرمت دارد و در عين حال، هم در برابر خود مطلق (خداوند) مسئول است و هم بر محيط طبيعي سلطه نامحدود ندارد. از اين‏رو، سرِ جنگ و ستيزه‏جويي با خود و جهان طبيعي نخواهد داشت؛ زيرا هرگز توازن خويش را از دست نمي دهد.

آيا آينده‏اي براي بشر متجدد متصور است؟! آينده‏اي براي بشر وجود نخواهد داشت، مگر در پرتو ارتباط با خداي واحد. انسان‏ها دوست دارند با هم زندگي كنند، و از اين‏رو، از يك روح انساني، خانواده انساني يا دهكده جهاني واحدي سخن به ميان مي‏آورند. اما اين روح واحد، رؤيايي بيش براي بشر جديد نيست، و در عمل با انبوهي از من‏هاي رقيب، خانواده‏هاي متخاصم و فروپاشيدگي كلي اجتماعي روبه‏رو هستند.

ممكن است كساني در دفاع از علم جديد غربي، از تغذيه علوم غربي از علوم يوناني ـ اسكندراني، هندي، ايراني باستان و اسلامي و نيز از پيوند آن با اين علوم سخن بگويند، اما پاسخ اين است كه علي‏رغم قبول اين تغذيه و پيوند، بايد به اين نكته مهم و اساسي توجه داشت كه آنچه در طي عصر نوزايي و به ويژه انقلاب علمي سده هفدهم رخ داد، تحميل «صورت» يا الگويي جديد و بيگانه با محتواي اين ميراث علمي بود. «صورتي» كه از سرشت تفكر انسان‏گونه و عقل‏باورانه آن عصر و از دنيوي‏سازي جهان نشأت گرفته، و بحران‏هايي كه امروزه دامنگير جوامع بشري شده است نيز ثمره همين صورتِ علم جديد غربي است؛ سرايت پوچ‏گرايي غربي به جوانان شرقي به علت رواج علم و فناوري غربي در ميان آنان، بحران محيط زيست و آلودگي هوا، بحران انرژي، بحران خانواده و فروپاشي خانواده‏ها، بحران اخلاقي در غرب، اعتياد، پوچ‏گرايي و بحران هويت و مانند آن.

موارد ديگري از تقابل ميان علم سكولار غربي و علم سنتي و ديني عبارتند از: سلسله مراتبي ديدن واقعيت در مقابل تك جنبه‏اي ديدن آن، تفوّق معنوي بر مادي در مقابل نگرش مادي صرف، سرشت قدسي جهان در مقابل نگرش دنيا زده، وحدت علوم در مقابل تجزيه آنها، هماهنگي انسان و جهان در مقابل غلبه و سلطه انسان بر جهان، توجه به امور كيفي در مقابل سيطره كميت، و توجه به درون در مقابل برون گرايي.

همچنين درباره دو فناوري سنتي و جديد نيز همين تقابل قابل طرح است. براي مثال، صرفه‏جويي در انرژي و حداكثر استفاده از منابع طبيعي انرژي، رابطه نزديك با محيط طبيعي، رابطه اندام‏وار فضاهاي كار، خواب، عبادت و استراحت انسان از ويژگي‏هاي معماري اسلامي است كه معماري جديد بكلي فاقد آنهاست.

و سرانجام، آخرين حلقه تقابل‏ها، تقابل اخلاقيات سنتي با اخلاقيات ناشي از علم جديد است. تقدم مسئوليت‏ها بر حقوق، منزلت اخلاقي ديگر جانداران و حتي غير جانداران با توجه به تقدّس برخي كوه‏ها، رودها و سنگ‏ها، وحدت علم و اخلاق، خويشتن‏داري و انضباط در مقابل شهوت سيري‏ناپذير، آرامش و صلح در درون و بيرون، وجود مبناي مابعدالطبيعي لازمه اخلاق معقول و عملي، وجود امور معنوي و مانند آن، همه از ويژگي‏هاي اخلاقيات سنّتي است كه اخلاقيات ناشي از علم جديد دقيقا فاقد آنها بوده، ويژگي مقابل آنها را داراست.

با توجه به آنچه گفته شد، جوامع اسلامي و مسلمانان بايد با تكيه بر مابعدالطبيعه و علوم سنتي خويش، آنچه از علوم جديد را كه پذيرفتني هستند برگرفته، بقيه را وانهند.

در بيان تفاوت‏ها و تمايزاتِ ميان علم جديد و سكولار غربي و علم ديني، مميزه‏هاي متعددي را مي‏توان برشمرد؛ از جمله: علم جديد معرفتي است دايما متغير، اما علم سنتي به دليل ارتباطي كه با مابعدالطبيعه دارد تغييرناپذير است؛ علم جديد نامقدّس است، در حالي كه علم سنتي مقدّس است؛ علوم جديد قايل به سلسله مراتب عرضي موجودات هستند و از اين‏رو، سر از برداشت امروزين از تطوّر انواع درآوردند، ولي علوم سنتي سلسله مراتب وجود را طولي دانسته، و عالم مادي را به نفساني، نفساني را به خيالي، خيالي را به عقلاني و عقلاني را به عالَم فرشته مقرّب مرتبط مي‏سازد. هدف علوم سنتي نه صرفا سودجويانه بوده و نه شعار «علم براي علم» را منظور ساخته است و به دليل آنكه از ديدگاه سنتي، انسان متشكل از جسم و روح است، اين علوم بخشي از نيازهاي روحي بشر را برآورده مي‏سازند و از اين حيث سودمند مي‏باشند و بلكه سودمندترين علومند؛ چون غذاي روحِ جاودان بوده، به انسان كمك مي‏كند تا از آن بارقه الهي در وجود خود آگاه گردد؛ به خلاف علوم جديد كه هدف سودجويانه دنيوي داشته، و با شعار «علم به خاطر علم» بوده است.49

علم جديد و سكولار كه با روش تجربي و تكيه بر حس‏گرايي به وجود آمد و نضج گرفت، ابتدا عقبه ايدئولوژيك علم ديني را انكار كرد، و با متزلزل ساختن موقعيت سنّت‏هاي ديني، علم را با سفسطه و شكاكيت آميخت و در نتيجه، نوعي آنارشيسم معرفتي را بنيان نهاد. و سرانجامِ اين كار، پس از نفي سنت و ايدئولوژي، استيلاي ليبراليسم شد. از اين‏رو، برخي بر اين باورند كه ليبراليسم نتيجه منطقي علم مدرن است.50

پيشرفت بي‏نهايت انسان از رهگذر تطوّر مادي، مفهومي است كه از فقدان علم مقدّس در جهان حاصل گشته است؛ توهمي كه آثار مخرب آن را همه جا و از جمله در تخريب محيط زيست شاهديم. به خلاف آموزه‏هاي سنتي كه هرجا كمالي غايي براي انسان اتفاق افتاده و يا در آينده اتفاق مي‏افتد، همه را از رهگذر مداخله الهي دانسته است. از اين‏رو، از منظر اسلام، كامل‏ترين انسان، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و كامل‏ترين جامعه، مدينه‏النبي بوده است. و يا در آينده نيز در حكومت جهاني حضرت مهدي عليه السلام چنين اتفاقي مي‏افتد.

عواملي چند در غرب براي پيدايش انديشه پيشرفت انسان از طريق تطوّر مادي، نقش ايفا نمودند كه شايد اساسي‏ترين آنها، تنزل مقام آدمي به انساني محض بود كه در عصرنوزايي اتفاق افتاد. عامل دوم، مادي ساختن تصور خطي زمان در مسيحيت بود و عامل سوم، تبديل آرمانشهر كه دنيوي دانسته نمي‏شد، به آرمانشهري كه دنيوي قلمداد مي‏شد.51

انديشه تطوّرگرايي نتيجه دگرگوني‏هايي بود كه در اثناي عصر نوزايي آغاز شد و در انقلاب علمي سده هفدهم به اوج خود رسيد. علم مكانيستي گاليله، كپلر و نيوتن، و فلسفه دكارت باعث پديد آمدن مفهوم نوين «ماده» شد و ماده‏گرايي را ميسّر ساخت و همزمان خموشي ايمان، گسترش دنياگرايي، فقدان شهود عقلاني، و غفلت از علوم قدسي انديشه تطوّر را به دست والاس و داروين آفريد. در قرن نوزدهم انديشه پيشرفت انسان از طريق تطوّر مادي حاصل شد، و در قرن بيستم الهيون مسيحي با تطوّر و ماده‏گرايي كنار آمدند. آنچه در حال حاضر برعهده ماست اين است كه با كمك گرفتن از مابعدالطبيعه و علوم قدسي، بار ديگر ميان تبدّل‏ناپذير و تغييرپذير، دايمي و موقتي، و ميان پيشرفت ظاهري و واقعي تمايز قايل شويم.

توسعه علمي، همزمان با گريز از مذهب

به دليل آنكه پيشرفت‏هاي علمي و صنعتي در غرب از حيث زمان ملازم با دين‏گريزي شد، اين پندار براي برخي به وجود آمد كه بين اين دو ربط منطقي و علّي و معلولي وجود داشته، رشد چشمگير علمي، مرهون گريز شتابان از مذهب بوده است! اما واقعيت اين است كه پيشرفت‏هاي علمي و صنعتي غربيان هيچ ارتباطي با مذهب‏گريزي آنان نداشت، و گمان برخي در ديدن ارتباط ميان اين دو باطل است؛ زيرا:

1. علي‏رغم اينكه دين يهود و مسيحيت، تحريف شده هستند، اما حتي گريز از اين دين تحريف شده نيز آثار منفي خود را در جوامع غربي بر جاي گذاشت. به خلاف تبليغات و اعتقاد رايج، گريز از دين، سبب روي آوردن به علم و پيشرفت نشد، بلكه بعكس، آثار دين‏گريزي طي چندين قرن پس از عصر نوزايي در ويرانگري نظام ارزش‏هاي اخلاقي، از هم پاشيدگي نظام خانوادگي، و پايمال شدن اصول و مباني ارزشي به ظهور پيوست.

2. از اواخر سده دهم ميلادي تا سده مياني، اين كليساها و مجامع ديني بودند كه زمينه رشد و شكوفايي دانش را فراهم كردند. در سده‏هاي ميانه دانشجويان دانشگاه‏ها را غالبا مدرّسان و طلّاب ديني تشكيل مي‏دادند. بسياري از كليساها و مجامع ديني نيز مركز علم و دانش بودند.

3. تجربه موفق و سترگ تمدن اسلامي در گذشته، اين توهّم را كه دست برداشتن از دين موجب پيشرفت علمي و صنعتي مي‏شود، باطل مي‏كند؛ بدين معنا كه تقابلي ميان اديان الهي با علم وجود ندارد و اين معنا در كامل‏ترين اديان يعني اسلام و تمدن درخشان آن كاملاً مشهود است. به طور خلاصه، مي‏توان علل رشد علوم و فنون گوناگون در شكوفايي تمدن عظيم اسلامي (از نيمه دوم قرن دوم تا اواسط قرن هشتم هجري قمري) را در عواملي همچون تشويق قرآن كريم و سنّت اسلامي به فراگيري علوم، تشويق قرآن به كاوش طبيعت، تشويق دانشمندان توسط خواص جامعه و فراهم كردن امكانات براي تحقيق و آموزش، احساس جهان‏وطني در ميان علماي مسلمان، حاكميت سعه صدر و روحيه تحمل آراي ديگران، و سخت‏كوشي دانشمندان مسلمان در كسب معرفت دانست. اين همه، در كنار ويژگي مهم «جامعيت علم اسلامي و وحدت علوم در اسلام» سبب شد تا نه تنها دين اسلام مانعي براي شكوفايي تمدن اسلامي نباشد، بلكه قهرمانان اين تمدن بااعتقاد به اين جامعيت، علوم خاص ديني و علوم ديگر را يكجا در خود جمع داشته باشند. آنها منشأ همه علوم را خداوند مي‏دانستند، از اين‏رو، به وحدت بين آنها قايل بودند و هدف هر دو را يكي ـ كه همان وحدت مبدأ عالم بود ـ مي‏دانستند. از اين‏رو، آنها همه علوم را يكجا تدريس مي‏كردند و بعضي از آنها در علوم گوناگون متخصص بودند و بين فلسفه و علوم طبيعي و حكمت ديني جمع مي‏كردند، مثلاً، كندي در علوم رياضي و نجوم و طبيعيات و فلسفه و تفسير قرآن تخصص و تأليفات داشت و ابن رشد در فلسفه و طب و فقه اسلامي.52 تمدن عظيم اسلامي در قرون متمادي گذشته زماني اتفاق افتاد كه مسلمانان خود را به حبل متين الهي آويخته بودند، و انحطاط و افول آن تمدن نيز معلول عوامل متعددي، از جمله تضعيف سنّت‏هاي ديني، بوده است.

4. در غرب نيز اعتقاد به جدايي ميان علم و دين انديشه‏اي عام و فراگير نيست و دانشمندان و متفكّران مشهوري را مي‏توان نام برد كه به وفاق و وحدت ميان علم و دين مي‏انديشيدند.53 از جمله، انيشتين، دانشمند شهير لهستاني‏تبار، در اين زمينه مي‏گويد: «علم بدون مذهب لنگ است و مذهب بدون علم كور است.»54

استيس (Walter Terence Stace) نيز در كتاب دين و نگرش نوين، درباره نيوتن چنين مي‏نويسد:

نيوتن فرد مسيحي بسيار پارسامنشي بود. وي خداشناسي‏اش را حتي بيش‏تر از علمش جدي مي‏گرفت. اگر تصور مي‏كرد كه حاصل يك عمر زندگي‏اش به تحليل بردن كلي ايمان مي‏انجامد، سخت به هراس مي‏افتاد. نظر شخص خودش اين بود كه تلاش‏هايش دقيقا مي‏بايد اثري عكس اين مي‏داشت. حتي تصور مي‏كرد كه نظام مكانيكي فلكي‏اش دليلي بر وجود خدا فراهم مي‏آورد.55

استيس خود نيز به عدم تعارض ميان علم و دين اعتقاد داشته، در بخشي از همان اثرش با اشاره به علم نيوتني مي‏نويسد:

خدا نزديك و دم‏دست است و هميشه در حال كمك كردن به كساني است كه او را دوست مي‏دارند و او آنان را دوست مي‏دارد. خدا هميشه در كار جهان دخالت مي‏كند... چنين مي‏انگارند كه خدا اكنون در جهان مادي دخالت نمي‏كند، اما به طور حتم در طرز كار رواني جهان و درون اذهان ما دخالت مي‏كند.56

همچنين ماكس پلانك، از انديشمندان و فيزيكدانان بزرگ معاصر، مي‏گويد:

هر انكاري از ارزش زندگي، انكاري از انديشه بشري است و بنابراين (هر انكار ارزش زندگي)، نه تنها انكار شالوده حقيقي علم است، بلكه انكار دين نيز هست. گمان من اين است كه بيشتر دانشمندان با نظر من موافقند و دست خود را به عنوان موافقت با اين امر، كه انكاري‏گري (نيهيليسم) ديني مخرب علم نيز هست، بلند خواهند كرد. هرگز تضاد واقعي ميان علم و دين پيدا نخواهد شد؛ چه يكي از آن دو مكمّل ديگري است... .57

همان‏گونه كه ملاحظه مي‏شود، تعارض ميان علم و دين، تنها قرائت موجود در زمينه رابطه بين اين دو نيست و حتي در مغرب‏زمين نيز نظريات عدم تعارض، طرفدار دارد ـ كه اشارتي گذرا بدان شد. در اسلام نيز هيچ‏گونه تعارضي ميان اين دو وجود ندارد و تفصيل بحث مجال جداگانه‏اي مي‏طلبد، هرچند در اين زمينه آثار ارزشمندي نيز توسط انديشمندان‏مسلمان‏به نگارش‏درآمده‏است.58

نتيجه بحث

سكولاريسم علمي در غرب محصول ديدگاهي بود كه به رويكرد تعارض ميان علم و دين اعتقاد داشت. علل چنين رويكردي را بايد در عوامل شش‏گانه‏اي جست‏وجو كرد كه ذكر آن گذشت. رويكرد تعارض، به علم سكولار و نوين، كه سرشتي غير ديني و بلكه ضد ديني دارد، منجر شد. و متعاقب آن، فكر و فرهنگ آدمي دستخوش تغيير اساسي شد. علم نوين به جاي خدا نشست، و با ايجاد رفاه اين‏جهاني براي بشر، استغنا پنداري از غايات آن‏جهاني و مقاصد آسماني را به ارمغان آورد.

پيشرفت خيره‏كننده علم سكولار، نه تنها از دغدغه انسان‏ها كم نكرد، بلكه بحران‏هايي كه ناشي از علم جديد است بر نگراني انسان‏ها افزود. محدوديت علوم تجربي در نشان دادن تمام ابعاد طبيعت مورد توجه قرار گرفت و خطرات ناشي از علم فارغ از اخلاق و معنويت خود را نشان داد.

با توجه به پيامدهاي سكولاريسم علمي براي بشريت، به نظر مي‏رسد كه وقت آن رسيده باشد كه آدمي به خود آيد و از سوء تفاهمي كه نسبت به رابطه ميان علم و دين داشته، دست شويد و به پيوند عميق ميان اين دو توجه نمايد؛ همچنان‏كه در اسلام همواره بر چنين پيوندي تأكيد شده است. قطعا راه برون‏رفت از بحران‏هاي علم جديد، در پيوند مبارك ميان اين دو گوهر ارزشمند نهفته است.


  • پى نوشت ها
    1- دانش‏آموخته حوزه علميه و دانشجوى دكترى مبانى نظرى اسلام.
    2ـ مارى بريجانيان و طيبه بيگم‏رئيسى، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى ـ انگليسى فارسى، 1373، ص 780.
    3ـ عليرضا شجاعى‏زند، دين، جامعه و عرفى شدن جستارهايى در جامعه‏شناسى دين، 1380، ص 281ـ282، به نقل از: ژولين فروند، جامعه‏شناسى ماكس وبر، ص 189ـ190.
    4ـ عبدالرسول بيات با همكارى جمعى از نويسندگان، فرهنگ واژه‏ها، 1381، ص 328ـ 320. و نيز، ر.ك. محمّدجواد نوروزى، فلسفه سياست، 1378، ص 45ـ46 / عبداللّه حاجى صادقى، ولايت فقيه حكومت قانون، بى‏تا، ص 17. نيز براى توضيح بيشتر در اين زمينه ر.ك. على ربّانى گلپايگانى، نقد مبانى سكولاريسم، 1382، ص 13.
    5ـ عبدالكريم سروش، دانش و ارزش، 1358، ص 13.
    6ـ احمد واعظى، درآمدى بر آزادانديشى و نظريه‏پردازى در علوم دينى مجموعه گفت‏وگو، دفتر دوم (توليد؛ مراحل و موانع)، 1383، ص 316.
    7ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، 1374، ج 1، ص 63ـ64.
    8ـ رضا حاج‏ابراهيم، درآمدى بر آزادانديشى و نظريه‏پردازى در علوم دينى، دفتر چهارم، بايسته‏هاى‏آزادانديشى،1383، ص 78.
    9ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ص 64 / عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، 1381، ص 369ـ370 / حسين بستان و همكاران، گامى به سوى علم دينى 1، 1384، ص 33ـ 34.
    10ـ على‏اكبر دهخدا، لغت‏نامه، 1334، ج 10، ص 14671ـ14675 / مهدى نوروزى خيابانى، فرهنگ جامع لغات و اصطلاحات سياسى، 1384، ص 562 / على آقابخشى و مينو افشارى‏راد، فرهنگ علوم سياسى، 1383، ص 734ـ735.
    11ـ مهدى گلشنى، از علم سكولار تا علم دينى، 1377، ص 168ـ169 / عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، ص 372ـ374 / مرتضى مطهّرى، ده گفتار، 1374، ص 172 / مرتضى مطهّرى، آشنايى با علوم اسلامى، ج 1 منطق و فلسفه، 1374، ص 15ـ19 / عبداللّه جوادى آملى، شريعت در آينه معرفت، 1372، ص 78ـ80، 81ـ82، 159ـ175. همچنين ن. ك. محمّدتقى مصباح، سلسله مباحث اسلام، سياست و حكومت، 1377، ص 74 / سيد محمّدمهدى ميرباقرى، محمدتقى سبحانى و حميد پارسانيا (ميزگرد علمى)، گفت‏وگوى علمى پيرامون مفهوم علم دينى، 1385، ص 82ـ83، 88ـ93. نيز ن. ك. خسرو باقرى، گفت‏وگو، عصر ما، 14 آبان 1379، ص 7. همچنين مصطفى ملكيان، «تأمّلاتى چند در باب امكان و ضرورت اسلامى شدن دانشگاه»، نقد و نظر 19ـ20.
    12ـ جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، 1377، ص 698 / توماس ميشل، كلام مسيحى، 1377، ص 43 و 49ـ51.
    13ـ جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ص 614 / ويل دورانت، تاريخ تمدن، 1370، ج 3، ص 680.
    14ـ محمد قطب، سكولارها چه مى‏گويند؟، 1379، ص 14.
    15ـ ويل دورانت، تاريخ تمدن، ص 681 / جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ص 614.
    16ـ جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ص 614.
    17ـ انجيل يوحنّا، باب 19، آيه 36.
    18ـ همان، باب 6، آيه 15.
    19ـ انجيل متى، باب 22، آيات 18ـ22.
    20ـ جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ص 669ـ670.
    21ـ عبدالرسول بيات، فرهنگ واژه‏ها، ص 333 / محمّدجواد نوروزى، فلسفه سياست، ص 49. به نقل از: هارولدلاسكى: سير آزادى در اروپا، 1348، ص 14.
    22ـ ر. ك. جرج سارتون، شش بال، 1364، ص 296ـ395. استاد شهيد مطهّرى نيز در كتاب علل گرايش به مادّيگرى، 1373، از ص 66ـ 72، تحت عنوان «خشونت‏هاى كليسا»، در اين زمينه بحث كرده است.
    23ـ عبدالرسول بيات، فرهنگ واژه‏ها، ص 332.
    24ـ چون در قرون وسطا بحث علمى و حكمتى تقريبا يكسره منحصر به تعليمات مدارس وابسته به كليسا بود و دستور اولياى دين مسيح و مدرسه را به زبان لاتين «اسكولا» مى‏گفتند، از اين‏رو، كليه علم و حكمت آن دوره را منتسب به اسكولا نموده، اسكولاستيك (Scolastique) ناميده‏اند. (ر.ك. محمّدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، 1376، ج 1، ص 109).
    25ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج 1، ص 37.
    26ـ مرتضى مطهّرى، علل گرايش به مادّيگرى، ص 66ـ68.
    27ـ برخى آغاز آن را به شش قرن قبل از ميلاد بازمى‏گردانند كه در آن زمان بين مذهب اُلمبى و فلسفه ايونيايى شكاف پديد آمد. ر. ك. آرتور كوستلر، خوابگردها، 1361، ص 631.
    28ـ ديويد لاسكم، تفكر در قرون وسطى، 1380، ص 25 / اتين ژيلسون، عقل و وحى در قرون وسطى، 1371، ص 10.
    29ـ اتين ژيلسون، عقل و وحى در قرون وسطى، ص 13.
    30- Geocentric theory.
    31ـ والتر ترنس استيس، دين و نگرش نوين، 1377، ص 23 و 87.
    32- Natural selectiok.
    33ـ برتراند راسل، جهان‏بينى علمى، 1360، ص 57.
    34- God of the gaps.
    35ـ ايان باربور، علم و دين، 1362، ص 1ـ2.
    36-Divine clockmaker.
    37ـ ايان باربور، علم و دين، ص 37 و 50.
    38ـ چارلز راون، سازش دانش و مسيحيت، 1335، ص 22ـ23.
    39ـ ويل دورانت، لذّات فلسفه، 1371، ص 293ـ294.
    40ـ البته اين ادعا، گمانه‏اى بيش نيست. در بخش پايانى همين نوشتار بطلان اين پندار نشان داده خواهد شد.
    41- Dark Ages.
    42ـ سيد احمد رهنمايى، غرب‏شناسى، 1379، ص 106.
    43ـ حميد پارسانيا، «علم سكولار و علم دينى»، معرفت 22، ص 35ـ36.
    44ـ همان، ص 37ـ38.
    45ـ ژولين فروند، جامعه‏شناسى ماكس وبر، 1368، ص 152ـ153.
    46ـ سيد حسين نصر، نياز به علم مقدس، 1378، ص 31ـ43.
    47ـ محمّد فنائى اشكورى، دانش اسلامى و دانشگاه اسلامى، 1377، ص 69.
    48ـ طبق آمار سازمان ملل، قريب 25 درصد دانشمندان و مهندسان جهان در رشته‏هاى توليد سلاح‏هاى مخرّب كار مى‏كنند، و حتى اين آمار تا 50 درصد نيز ذكر شده است. (ر.ك. مهدى گلشنى، درآمدى بر آزادانديشى و نظريه‏پردازى در علوم دينى، دفتر دوم (نهضت نرم‏افزارى در علوم انسانى، علوم تجربى و علوم دينى)، 1383، ص 21.
    49ـ سيدحسين نصر، نياز به علم مقدّس، ص 167ـ198.
    50ـ حميد پارسانيا، سنّت، ايدئولوژى، علم، 1385، ص 77ـ78.
    51ـ سيدحسين نصر، نياز به علم مقدّس، ص 242ـ257.
    52ـ ر.ك. مهدى گلشنى، از علم سكولار يا علم دينى، ص 91ـ119.
    53ـ در اين زمينه، علاوه بر نمونه‏هاى ذيل، ر. ك. والتر هيت‏لر، خدا و علم، 1364، ص 18ـ22 و 31ـ38 / دبليو مارك ريچاردسون و ديگران، نقش ايمان در علم، 1384، همه كتاب.
    54ـ به نقل از: سيد احمد رهنمايى، غرب‏شناسى، ص 107.
    55ـ والتر ترنس استيس، دين و نگرش نوين، ص 121.
    56ـ همان، ص 143ـ144.
    57ـ ماكس پلانك، علم به كجا مى‏رود؟، 1354، ص 235ـ236، به نقل از: محمّدتقى جعفرى، بن‏بست امروز بشر، 1378، ص 220.
    58ـ براى نمونه ر.ك. ابوالفضل ساجدى، روش‏هاى حل تعارض علم و دين، 1377، ص 119ـ144 / حميد پارسانيا، سنّت، ايدئولوژى علم، ص 26ـ27 / محمّدعلى رضايى اصفهانى، رابطه علم و دين در غرب، 1379، ص 118ـ123 / عبدالحسين خسروپناه، جزوه «علم و دين»، بى‏تا، ص 98ـ106.