معيار معناداري

معيار معناداري

بررسي و نقد ديدگاه‏هاي گوناگون

جواد طاهري1

چكيده

«معيار معناداري» از جمله مباحثي است كه در باب معناشناسي در حوزه فلسفه، به ويژه فلسفه دين مورد بررسي و ارزيابي قرار گرفته است. ديدگاه‏هاي ارائه شده در اين موضوع، هر كدام به سهم خود، درصدد تبيين اين مسئله‏اند كه در چه شرايطي و با برخورداري از چه ويژگي‏هايي يك واژه يا يك جمله و يا يك عبارت مي‏تواند معنادار باشد، و در چه صورتي ما مجازيم عبارتي را بي‏معنا به شمار آوريم.به عبارت ديگر، چه معيار و ملاك عقلاني را مي‏توان پذيرفت كه بر اساس آن، جملات و يا مفردات به طور حتم معنادار و يا بي‏معنا باشد. اين مقال، با رويكرد نظري و مطالعه اسنادي، و با هدف تبيين معيار معناداري جملات، گزاره‏ها و مفردات و نيز تبيين اين مهم و شاخص معناداري الفاظ از منظر نظريات روان‏شناسانه نگاشته شده است.

كليدواژه‏ها: معنا، معيار معناداري، موضوع له، مدلول.

مقدّمه

چه بسا بتوان سرآغاز گفتمان «معيار معناداري» را در آثار و نوشته‏هاي فيلسوفاني همچون لاك، باركلي و هيوم جست‏وجو كرد؛ زيرا آنها معنا را همان «صورت‏هاي حسّي موجود در ذهن» مي‏پنداشتند؛ بدين معنا كه كلمه‏اي را با معنا مي‏دانستند كه بتواند صورت ذهني خاصي پديد آورد. سرانجام، اين اعتقاد منجر به انكار «جوهر» توسط فيلسوفاني مانند باركلي شد و از اين رهگذر بود كه حتي هيوم از انكار «جوهر ذهني» هم ابايي نداشت.

به هر روي، رويارويي مستقيم با مسئله معيار معناداري اولين بار از سوي اثبات‏گرايان منطقي صورت پذيرفت. اين امر تا حدّ زيادي به اين دليل بود كه آنها با اين ادعاي فيلسوفان آرمان‏گرا مواجه بودند كه «براي درك سخنان ما، هوش و استعداد سرشاري لازم است.» اثبات‏گرايان منطقي اين سؤال را مطرح مي‏كردند كه چرا مفهوم نبودن اين‏گونه اظهارات را بايد از ناحيه فهم مخاطبان دانست؟ چراكه احتمال دارد اين نقيصه مربوط به بي‏معنا بودن اين گفته‏ها باشد، چنان‏كه مي‏بينيم هانس رايشنباخ در اثر معروفش، پيدايش فلسفه علمي عباراتي از هگل نقل مي‏كند و مي‏پرسد: چرا ما بايد اين‏گونه عبارات را معنادار بدانيم؟ همچنين كارناپ اعتراضاتي شبيه اعتراضات رايشنباخ بر برخي از اقوال مارتين هايدگر وارد مي‏كند و در معنادار بودن آنها تشكيك مي‏كند. اما بايد دانست كه رويارويي با اين مسئله از جانب بسياري ديگر از متفكران نيز بر غنا و باروري هرچه بيشتر آن افزود. يك مواجهه واقع‏گرايانه با اين مسئله موجب شد تا برخي ديدگاه «مصداقي معنا» را مطرح كنند و معناي هر لفظ را عبارت از مصداق خارجي بدانند. در مقابل، يك ديد نسبتا آرمان‏گرايانه منجر به شكل‏گيري نظريه «مفهومي معنا» شد كه مدلول الفاظ را تصورات ذهني مي‏دانست.

روان‏شناسان نيز به سهم خود، به اين مسئله پرداخته‏اند. نظريه «رفتارگرايانه محرّك و پاسخ» دليلي بر اين مدعاست. در كنار انديشمندان مذكور، نمي‏توان از فلاسفه تحليلي سخن به ميان نياورد. در اين ميان، تلاش‏هاي ويتگنشتاين بسيار قابل توجه است. او در دو دوره زندگي خويش، دو ديدگاه متفاوت ارائه كرد كه هر يك از آنها دقت‏هاي خاصي در باب معناداري نشان داد. شگفت‏انگيز است كه او با دقت در زبان عادي و معمولي، برخي از كاوش‏هاي فلسفي خويش را ارائه نمود. در پايان، نبايد نقش منطق‏داناني همچون برتراند راسل را نيز ناديده گرفت كه با توجه به دريافت‏هاي منطقي، ديدگاه‏هاي «اتميسم منطقي» و «توصيفي» را ساخت و پرداخت.

پس از ذكر اين سابقه تاريخي، نوبت به ارائه نظريات متعددي مي‏رسد كه در ذيل مطرح مي‏گردند:

1. نظريه «مصداقي معنا»2

برخي بر اين باورند كه اسامي خاص ساختار معنايي شفّاف دارند و هيچ چيز پوشيده و رمزآلود نيست. معنادار بودن يك اسم به اين معناست كه اين اسم، نام چيزي است كه به آن «مصداق» گويند. رابطه بين اسم و مصداق را با كلماتي از قبيل نام‏گذاري، نشانه‏گذاري، برچسب زدن و اشاره نشان مي‏دهند. لازم نيست مصداق يك چيز عيني و ملموس باشد، بلكه مي‏تواند يك شي‏ء، يك صفت (پشت‏كار)، وضعيت امور (هرج و مرج)، يا يك نسبت (مالكيت) باشد.3

درباره نظريه «مصداقي معنا» در نوشته‏ها و منابع گوناگون، مي‏توان دو تقرير يافت:

الف. بنا بر تقرير اول، معيار معناداري وجود مصداق خارجي قلمداد شده است؛ بدين معنا كه اگر واژه يا جمله‏اي داراي مصداق باشد معنادار به شمار مي‏آيد و در غير اين صورت، رأي جازم بر بي‏معنا بودن آن صادر مي‏شود.4 تعبير مطلب مزبور در فرهنگ و فلسفه اسلامي چنين است: لفظي داراي معناست كه نمودار موضوعٌ‏له باشد؛ يعني لفظ معنادار ناگزير از داشتن مدلول يا موضوعٌ‏له است.5

ب. بنابر تقرير دوم، معيار معناداري را عبارت از مصداق خارجي دانستن ممكن است ما را در ورطه اشكالات غير قابل حلّي گرفتار كند. پس معيار را بايد در وجود رابطه ميان يك واژه يا عبارت و محكي آن به شمار آورد كه در صورت وجود و عدم اين رابطه ـ به ترتيب ـ معناداري و بي‏معنايي عبارت آشكار مي‏شود.6

ايرادي كه بر اين ديدگاه وارد شده اين است كه چون هر اسم خاصْ متمايزكننده و مشخص‏كننده يك شي‏ء در جهان خارج است، پس هر مصداق خارجي نيز تنها مي‏تواند يك لفظ داشته باشد؛ مثلاً، ما مي‏بينيم كه يك سياره در زمان‏هاي گذشته، هم ستاره صبح ناميده مي‏شد و هم ستاره شامگاهي، اما بعدا معلوم شد كه اين دو ستاره يك مابازاي خارجي دارند.7

2. نظريه «مفهومي يا تصوري»8

تقرير سنّتي اين ديدگاه توسط جان لاك (قرن هفدهم) ارائه شده كه در آن، كلمات، نشانه‏هاي تصوراتند و اين تصورات مدلول خاص و بي‏ميانجي كلماتند.9 نظريه مفهومي قايل است به اينكه موضوعٌ‏له و مدلول الفاظ عبارت است از: تصورات ذهني.

تفاوت اين ديدگاه با تقرير اول از نظريه پيشين در اين است كه در نظريه «مفهومي» از خارجي بودن مدلول صرف‏نظر شده است.10

در اين روش، كلمات قراردادهايي هستند كه به صورت تحكّمي براي تصورات انتخاب شده‏اند و بين آنها يك رابطه طبيعي و ذاتي وجود ندارد. تصورات كاركردي مستقل از زبان دارند. در اين روش، اگر لفظي به يك معناي خاص به كار رود سه حالت قابل تصور است:

1. آن معنا يا تصور بايد در ذهن گوينده وجود داشته باشد.

2. گوينده اين لفظ را براي انتقال آن تصور به ذهن مخاطب به كار مي‏برد.

3. در صورت انتقال پيام به ذهن شنونده، همان تصوير در كنار قيدهاي مشابهي در ذهن شنونده ترسيم مي‏شود.11

بر اين اساس، اگر به دنبال واژه‏اي تصور ذهني حاصل شد، واژه‏مذكورمعناداراست، وگرنه‏بي‏معناخواهد بود.12

اشكالي كه بر اين ديدگاه گرفته شده اين است كه اين نظريه از دفاع درباره مفاهيم خالي از مصداق عاجز است؛ مانند مفهوم «اجتماع نقيضين» كه حتي تصور آن هم ناممكن است.

3. نظريه «رفتارگرايانه يا محرّك و پاسخ»13

قايلان به نظريه «رفتارگرايانه» معتقدند: ملاك معناداري همان واكنش مخاطب در برابر الفاظ است، و يا اينكه شرايطي كه موجب تحريك متكلّم مي‏شوند حدود و ثغور معناداري را مشخص مي‏كنند.14

تفاوت اين نظريه با نظريه تصوري اين است كه در نظريه «تصوري» ما ملاكي براي ارزيابي اين مسئله نداريم كه آيا تصور ذهن مخاطب با تصور ذهن متكلّم برابري مي‏كند يا نه؟ از اين‏رو، مقايسه، ارزيابي، نقد و تأييد عمل انتقال معنا ميسّر نيست. اما در نظريه «محرك و پاسخ»، معيارهايي عام و قابل بررسي همگاني در رابطه لفظ ـ معنا وجود دارند.15

از نظر كارل اسگود روان‏شناس، واژه يا عبارتي كه به دنبال خود، رفتاري بيروني يا واكنشي دروني و بالفعل به همراه مي‏آورد بامعناست. بر اساس رويكرد رفتاري موريس هم معناداري به در پي داشتن رفتار وابسته است، هرچند رفتار شأني كفايت مي‏كند و حتما ضرورتي بر رفتار فعلي نيست.16

ويليام آلستون اين نظريه را تا حدّي سطحي و خطاناپذير مي‏داند و معتقد است: اين ديدگاه فرايند معناداري را مانند واكنش رفلكسي زانو نسبت به ضربه وارد شده بر آن توجيه مي‏كند. او معتقد است: اين نظريه به دليل ساده‏سازي بيش از حد، قابل تحريف است.17

4. نظريه تحقيق‏پذيري و ابطال‏پذيري18

شايد بتوان ادعا كرد كه بحث‏انگيزترين نظريه در باب ملاك معناداري، ديدگاهي است كه توسط اثبات‏گرايان منطقي ارائه شده است. اين ديدگاه چنان است كه گاهي خود مبتكران اين ديدگاه نيز بر آن اشكالاتي وارد ساخته‏اند.

اين نظريه را مي‏توان زيرمجموعه‏اي از نظريه «تجربه‏گرايي» تلقّي نمود. دو دليل بر اينكه فلاسفه به معيار تجربي براي معناداري روي آورده‏اند عبارتند از:

1. رابطه بين لفظ و واقعيت فرازباني ـ كه لفظ بدان اشاره دارد ـ نه رابطه‏اي تكويني است كه خصلت ذاتي كلمه باشد و نه رابطه فطري. از اين‏رو، ارتباط برقرار كردن بين لفظ و معنا كار تجربه است.

2. تنها راه براي اينكه بفهميم معنايي كه ما دريافته‏ايم همان است كه افراد ديگر فهميده‏اند، ارجاع معنا به امري عيني و قابل آزمون تجربي است.19

طرف‏داران معيار تجربه‏گرايي معتقدند: شرط معنادار بودن يك سخن، قابليت اثبات و يا ابطال آن است. اثبات‏گرايان منطقي وارد اين كارزار شدند. آنها صرف معناداري جمله و رعايت قواعد دستور زبان را براي معناداري كافي نمي‏ديدند20 و از اين رهگذر، به بي‏معنايي گزاره‏هاي فلسفي هم باور داشتند. پوپر معتقد بود: اين اشتباه است كه نظريه‏ها از جمله نظريات فلسفي را به دليل غيرقابل ابطال بودن قبول كنيم و صحيح به شمار آوريم؛ زيرا برخي از نظريات فلسفي كه با هم در تعارضند (مانند «معيني‏گري» و «نامعيني‏گري») را نمي‏توان ابطال كرد، در صورتي‏كه‏مي‏دانيم‏تنهايكي‏ازآنهادرست‏است.21

اثبات‏گرايان منطقي تنها دو دسته از عبارات را معنادار مي‏پنداشتند: يكي قوانين علمي كه قابل اثبات يا ابطال تجربي باشند؛ و ديگري گزاره‏هايي كه به قضاياي تحليلي منطقي بازمي‏گردند. اين گروه ـ چنان‏كه آير نيز در كتاب زبان، حقيقت و منطق به آن اشاره مي‏كند ـ معياري را كه براي ارزيابي معنايي گزاره‏هاي ناظر به واقع به كار مي‏گيرند معيار تحقيق‏پذيري است.

توضيح آنكه جمله‏ها دو دسته‏اند: يكي جمله‏هاي اخباري و ديگري جمله‏هاي انشايي. جملات انشايي مانند جمله‏هاي امري و استفهامي، نه صادقند و نه كاذب، و معناداري آنها به صدق و كذبشان ربطي ندارد. گزاره‏هاي اخباري بامعنا هم دو دسته‏اند: يا از نوع قضاياي تحليلي‏اند كه در آنها محمول از تحليل ذات موضوع به دست مي‏آيد و يا از نوع قضاياي تأليفي (تركيبي)اند؛ يعني محمول آنها از امري خارج از موضوع (تجربه) به دست مي‏آيد.22

مثلاً، اگر گفته شود: «زيد» امروز در كلاس غايب بود، غايب بودن يا نبودن زيد از طريقي قابل تحقيق و بررسي است. پس جمله‏اي معنادار است. اما اگر گفته شود: هم ابعاد عالم و هم سرعت نور دو برابر شده است، آيا هيچ راهي براي تحقيق صحّت اين ماجرا وجود دارد؟ در حالي كه تمام مقياس‏هاي اندازه‏گيري نيز خود دو برابر شده‏اند، چگونه مي‏توان به تغيير اندازه عالم پي برد. پس اين جمله بي‏معنا به شمار مي‏رود.

يادآوري اين نكته ضروري مي‏نمايد كه بنابر رأي اثبات‏گرايان منطقي، تحقيق‏ناپذير بودن تجربي يك امر، تنها معرفت‏بخشي آن را خدشه‏دار مي‏كند و نه الزاما دارا بودن مفهوم روان‏شناختي آن را، بلكه ممكن است اين عبارات داراي بار عاطفي و احساسي باشند.

اثبات‏گرايان منطقي به طور كلي سه رويكرد به اين موضوع ارائه دادند: يكي رويكرد «اثبات‏پذيري تجربي» كه مورد اعتقاد اثبات‏گرايان اوليه بود. ديگري «تأييدپذيري تجربي» بود؛ چنان‏كه افرادي مانند همپل جمله‏هايي را معنادار مي‏پنداشتند كه قابل تأييد تجربي باشند. رويكرد سوم «ابطال‏پذيري تجربي» است. در اين زمينه، پوپر عبارتي را معنادار مي‏داند كه عبارت نقيض آن به طور كامل تحقيق‏پذير باشد؛ يعني خود عبارت ابطال‏پذير باشد و اين ابطال‏پذيري الزاما بالفعل نيست، بلكه مي‏تواند بالقوّه باشد. براي مثال، به اين عبارت پوپر توجه كنيد كه در كتاب حدس‏ها و ابطال‏ها ارائه شده است:

هر نظريه، كه با هيچ پيشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غيرعلمي است. «ابطال‏ناپذيري» حسن يك نظريه نيست ـ كه مردمان غالبا چنان تصور مي‏كنند ـ بلكه عيب آن است. (ملاحظه چهارم)

هر آزمون اصيل يك نظريه، كوششي براي تخطئه يا رد كردن آن است. آزمون‏پذيري ابطال‏پذيري است؛ ولي آزمون‏پذيري درجات مختلف دارد: بعضي از نظريات آزمون‏پذيرترند و بيش از نظريه‏هاي ديگر در معرض ابطال واقع مي‏شوند. اينها بيشتر خطر كرده‏اند. (ملاحظه پنجم)23

اثبات‏گرايان منطقي با تكيه بر ملاكي كه ارائه كرده بودند، قضاياي متافيزيك، يعني احكام مربوط به مابعدالطبيعه متعاليه، و همچنين قضاياي اخلاقي را بي‏معنا مي‏دانستند.24

طرف‏داران اين ديدگاه رابطه صدق و كذب و معناداري را اين‏گونه بيان مي‏كنند كه اگر جمله‏اي بخواهد معناي ادراكي، اخباري، توصيفي و يا حقيقي داشته باشد، بايد حاكي از عباراتي باشد كه اثبات صدق و كذبش و يا احتمال صدق و كذب آن با استناد به مشاهدات حسّي، دست‏كم از حيث نظري، ممكن باشد. در واقع، معناي جمله مساوي با روش اثبات صدق آن جمله است و منظور از روش، نه صرف اثبات بالفعل، بلكه «امكان منطقي» آن است. آنجا كه ملاك تحقيق‏پذيري رنگ و لعاب غليظي به خود مي‏گيرد، در گفته مشهور وايزمان متبلور مي‏شود؛ يعني اينكه هر كس جمله‏اي را ادا كند بايد بداند در چه شرايطي صادق يا كاذب است، وگرنه معناي جمله را درنيافته است.25

نظريه تحقيق‏پذيري در مواجهه با ابهامات و اشكالات زيادي كه دارد، به سمت و سوي نظريه متعادل‏تري به نام «تأييدپذيري» متمايل گشت كه البته اين دو نظريه با صرف‏نظر از برخي تغييرات، به يك ديدگاه منتهي مي‏شوند. بر اين مبنا، عباراتي معنادارند كه به ياري گروهي از عبارات حاكي از مشاهده كمابيش تأييد شوند و لزومي در اثبات كامل آنها احساس نمي‏شود.26

نقد و بررسي

انتقادات و اشكالات وارد شده بر اين ديدگاه، ما در فهم كاستي‏هاي نظريه مذكور و حتي در فهم زواياي پنهان آن ياري مي‏نمايد. برخي از اين ايرادها عبارتند از:

الف. امكان ابطال قضاياي تجربي: برگزيدن معيار اثبات‏گرايان منطقي به عنوان معيار معناداري، حتي نظريه‏هاي علوم تجربي را نيز خدشه‏دار مي‏سازد؛ زيرا احكام تجربي احكامي كلي و از نوع موجبه كليه‏اند و هيچ گزاره كلي قابل تجربه نيست، در حالي كه از ديدگاه آنها، احكام تجربي، خود معياري براي معناداري‏اند.

ب. عدم امكان ابطال يقيني هيچ نظريه علمي: ممكن است نظريه‏اي كه مظنون به ابطال است در واقع درست باشد اما پيش‏فرض‏ها و روش‏هايي كه براي ابطال نظريه به كار رفته اشتباه باشند و از اين رهگذر، ابطال تجربي گريبانگير نظريه مذكور شده است؛ مانند ابطال نظريه كوپرنيك (كه گردش زمين به دور خورشيد را ارائه مي‏داد) توسط تيكو براهه؛ چنان‏كه بعدا مشخص شد ـ كه روش او در ابطال نظريه كوپرنيك اشتباه بوده است.27

ج. اشكال مربوط به قضاياي رياضي: بر اساس اصل مذكور، قضاياي رياضي را كه نه اثبات تجربي مي‏پذيرند و نه جزو قضاياي تحليلي‏اند، بايد بي‏معنا تلقّي كرد. ولي آيا بداهت قضاياي رياضي به هيچ دانشمندي اجازه پذيرفتن چنين نتيجه‏اي را مي‏دهد؟

اين امر در حالي بود كه اثبات‏گرايان با ارجاع رياضيات به منطق، مي‏خواستند بداهت آن را به اثبات برسانند. اما اين طرح جديد نيز مشكلات خود را داشت؛ زيرا نمي‏توان قضاياي منطقي را، كه عروض و اتصافشان در ذهن است، با قضاياي رياضي، كه عروضشان در ذهن و اتصافشان در خارج است، يكي پنداشت.

د. از بين رفتن بنيان معرفت‏شناسي:28 نظريه تحقيق‏پذيري و تقريرهاي بعدي آن اساسا معرفت حضوري را، كه بنيان معرفت‏شناسي است، متزلزل مي‏گرداند.

ه . مشكل اوليات: عبارات ثنائي مثل اصل «امتناع اجتماع نقيضين» و يا هر عبارتي كه به اين اصل برمي‏گردد، داراي يك طرف «جزئيه» و طرف ديگر آن كليه است. بر مبناي اصل «تحقيق‏پذيري»، بايد طرف جزئيه را معنادار و طرف كليه را صرفا به خاطر كلي بودن، بي‏معنا تلقّي كنيم، آن‏گاه در نتيجه، كل اصل بي‏معناست كه اين امر خلاف دريافت بديهي ما و حتي خلاف فهم خود اثبات‏گرايان است.29

و. خلط بين معناداري و نظريه معنا: يكي از اشكالات اثبات‏گرايان منطقي اين بود كه آنها با استفاده از عبارت نظريه «تحقيق‏پذيري معنا» در واقع، اين مطلب را بيان كردند كه به دنبال عرضه نظريه خاصي درباره معنا هستند؛ اما توضيحاتي كه درباره اصل مذكور مي‏دادند نشان داد كه نزاع بيشتر بر سر ملاك معناداري است تا ارائه يك نظريه درباره معنا. آيا ممكن است تشخيص روش اثبات يك جمله به آن جمله معنا بدهد؟ آيا مي‏توان گفت: تحقيقاتي كه در آينده براي بررسي يك گزاره تاريخي انجام خواهد شد، معناي كنوني آن را به ارمغان مي‏آورد؟30

ز. جامع افراد و مانع اغيار نبودن: معيار اثبات‏گرايان منطقي جامع افراد نيست و جملات احساسي، استفهامي و امري را شامل نمي‏شود. در واقع، اين اصل تنها قاعده معناداري جملات تجربي را معلوم مي‏سازد. علاوه بر اين، در ارائه نظريه مطرح شده، ملاك معناداري در برخي موارد، با معيار تشخيص صدق و كذب خلط شده است.

ح. دو اشكال ديگر: يكي ديگر از اشكالات اين نظريه آن است كه اثبات‏گرايان در مفردات، تجربه‏پذيري را ملاك نمي‏دانند؛ يعني معتقدند: ما معناي آنها را بدون ملاك مي‏فهميم. در اين صورت، ما معناي كلمات «خدا» و «موجود» را مي‏فهميم؛ اما جمله «خدا موجود است» را بايد بي‏معنا بدانيم؛ يعني رابطه آن دو كلمه براي ما معنادار نيست. پس ما الزاما معناي صفت و موصوف و يا مضاف و مضاف‏اليه را، كه دربردارنده رابطه و نسبتي هستند، نبايد بفهميم.

اشكال ديگر اينكه ادعاي بي‏معنا دانستن مابعدالطبيعه درست نيست؛ زيرا حتي كساني كه قضاياي متافيزيكي ـ مثل علّيت ـ را رد مي‏كنند، با توجه به آنكه آن را فهميده‏اند، دست به انكار آن مي‏زنند.31

5. نظريه «تصويري معنا»32

ويتگنشتاين مي‏پنداشت: كاركرد زبان ترسيم يا تصوير فاكت‏هاست؛ تركيب‏هاي عناصر زباني با تركيب‏هاي عناصر واقعيت مطابقت داشتند، واژه‏هاي منفرد در زبان اعيان را مي‏نمايند. عيني كه يك واژه بر آن دلالت دارد معناي آن واژه است.33

به عبارات ذيل توجه كنيد:34

"2و3. در گزاره انديشه، مي‏تواند چنان بيان شود كه بن پاره‏هاي گزاره ـ نشانه مطابقت داشته باشند با برابر ايستاهاي انديشه. (ص 21)

21و3. هم‏پيكرش برابر ايستاها در يك موقعيت چيزها، مطابقت مي‏كند با هم‏پيكرش نشانه‏هاي ساده در گزاره ـ نشانه. (ص 21)

3و3. فقط گزاره است كه معنا دارد. فقط در بافت يك گزاره است كه يك نام نشانگري دارد. (ص 23)

01 و 4. گزاره نگاره واقعيت است. (ص 31)

003 و 4. بيشتر گزاره‏ها و پرسش‏هايي كه درباره امور فلسفي نوشته شده‏اند دروغين نيستند، بلكه بي‏معنا هستند. (ص 32)

024 و 4. فهميدن يك گزاره بدان معناست كه بدانيم وضع واقع چه خواهد بود، اگر آن گزاره راست باشد. (ص 35)

اين عبارات سعي در ارائه اين مطلب دارند كه ميان تصوير واقعيت و آنچه به تصوير آمده شباهتي در تركيب وجود دارد؛ يعني صورت كلام با صورت واقعيت تطابق مي‏كند و معناداري وقتي محقق مي‏شود كه صورت كلام مطابق با تركيب واقعيت باشد. او در نظريه خود، به «صورت منطقي» زبان اشاره مي‏كند و اموري كه خارج از اين محدوده باشند وصف‏ناپذيرند. زبان را مي‏توان در اينجا ابزاري براي بيان واقعيت دانست.

6. اتميسم منطقي

طرف‏داران اين ديدگاه، از جمله برتراند راسل، ملاك معنادار بودن تمام گزاره‏ها را ساده‏ترين امر واقع قابل تصور مي‏دانند؛ يعني اموري كه در آنها تعلّق كيفيتي خاص به يك امر جزئي صورت مي‏گيرد. اين كيفيت «رابطه مونادي» نام دارد.35 در اين ديدگاه، جمله‏ها واحدهاي معنايي‏اند و نه مفردات؛ مثلاً، اگر در جمله «اين سفيد است»، «اين» بر امر محسوس دلالت كند جمله مذكور يك گزاره اتمي به شمار مي‏آيد.36

گزاره اتمي داراي يك فعل يا شبه فعل است و به وسيله كلمات عطف گزاره‏هاي مولكولي و يا مركّب، از آنها ساخته مي‏شود.

بر اين نظريه دو اشكال مي‏توان وارد ساخت:

اول اينكه در خارج و در ا مر واقع، يك امر هزاران حيث واقعي دارد و معلوم نيست جمله اتميك (جمله مشاهداتي) به كدام حيث تعلّق مي‏گيرد.

اشكال بعد اين است كه تعداد جملات مشاهداتي محدودند، در حالي كه ما ارتكازا مي‏يابيم كه زبان استعداد ساخت بي‏نهايت جمله را دارد.

7. نظريه «كاربردي»37

اين نظريه به دوره دوم تأمّلات فلسفي ويتگنشتاين برمي‏گردد. تقرير آن به اين صورت است كه در هر يك از فعاليت‏هاي علمي، فلسفي و هنري، زبان كاربرد خاصي دارد و معناي جمله وابسته به استعمالي است كه در يك متن خاص به كار مي‏رود؛ بدين معنا كه شما زماني مي‏توانيد معناي يك جمله يا عبارت را بفهميد كه در زمره كساني قرار گيريد كه آن لفظ را با يك كاربرد خاص به كار مي‏برند؛ مثلاً، عرف دين‏داران و عرف دانشمندان طبيعي برخوردار از دو متن هستند و ديندار نمي‏تواند درباره معناداري گزاره‏هاي علمي اظهارنظر كند و دانشمندان و عالمان تجربي نيز درباره معناداري گزاره‏هاي ديني نمي‏توانند اظهارنطر نمايند.38

ويتگنشتاين مي‏نويسد: «هر نشانه به تنهايي مرده مي‏نمايد. چه چيز به آن زندگي مي‏بخشد؟ نشانه در كاربرد زنده است. آيا آنجا زندگي به آن دميده شد؟ يا كاربرد زندگي آن است؟»39

منظور ويتگنشتاين از اين بند آن است كه واژگان به خودي خود بي‏معنايند و اگر كسي معنايي را از يك واژه فهم كند اين به دليل اين است كه او آگاهانه يا ناآگاهانه آن واژه را در متني كه در آن به سر مي‏برد، به كار برده و معنا كرده است و همان واژه در كاربرد ديگر، معناي ديگري دارد، و اگر واژه‏اي پيدا شود كه در هيچ متني به كار نرود، مطمئنا مرده و بي‏معنا خواهد بود.

ويتگنشتاين در جاي ديگر مي‏نويسد:

هنگامي كه فيلسوفان واژه‏اي را به كار مي‏برند ـ «دانش»، «وجود»،...

بايد هميشه از خود بپرسند: آيا اين واژه در بازي زباني‏اي كه خانه اصلي آن است، عملاً همين جور به كار برده مي‏شود؟

كاري كه ما مي‏كنيم آن است كه واژه‏ها را از كاربرد مابعدالطبيعي‏شان به كاربرد روزمرّه‏شان برگردانيم.40

او در قالب اين عبارات، گزاره‏هاي فلسفي را به اتهام به كار بردن واژه در خارج از متن كاربردشان، به بي‏معنايي متهم مي‏كند و بر فيلسوفان لازم مي‏داند كه كلمات را از كاربردهاي متافيزيكي خود به كاربرد اصلي‏شان برگردانند تا آنها معنا يابند.

اين ديدگاه نيز اشكالاتي دارد؛ از جمله:

1. اعتقاد به اين امر راه را براي فهم فرهنگ‏هاي ديگر مي‏بندد، در حالي كه ما يقين داريم معناي كلام ديگران را درمي‏يابيم و حتي مي‏توانيم آن را نقد كنيم، اگرچه از متن ديگري باشد.

2. يكي از عواقب اين ديدگاه آن است كه هيچ انساني نسبت به انسان ديگر، راهي براي تفاهم ندارد، حتي اگر در ابتدا احساس شود كه از يك متن هستند؛ زيرا سرانجام هر دو فرد انساني پيش‏فرض و فرهنگ و بازي زباني مربوط به خود را دارند. و اگر كمي دقت كنيم در واقع، هر كس در يك متن مختصّ خود قرار دارد.

8. نظريه «علّي»41

در توضيح نظريه «علّي»، از دو مثال استفاده مي‏شود:

الف. ابر به معناي باران است.

ب. لفظ «purolia» به معناي باران است.

از جمله اول برداشت مي‏شود كه ابر علت بارش باران است. در جمله دوم لفظ «purolia» دلالت بر وجود باران مي‏كند. در هر دو عبارت، معنا واحد است و رابطه علّي بين لفظ و معنا برقراراست.42

ايرادي كه مي‏توان بر اين نظريه وارد ساخت اين است كه در تفاهمات انساني، جبر را حاكم مي‏كند و قصديت را از انسان سلب مي‏نمايد، در حالي كه واضح است الفاظ هنگامي بر معنا دلالت دارند كه در آنها قصد وجود داشته باشد.43

اين مطلب در سخن برخي از فيلسوفان مسلمان به خوبي بيان شده است، چنان‏كه اگر بحث الفاظ را در آثار ابن‏سينا و خواجه نصير بخوانيم، مي‏بينيم آنها اختيار و اراده و قصد را در معناداري مؤثر مي‏دانند.

9. نظريه فعل گفتاري44

اين نظريه مي‏گويد: معنا تابعي از فعل گفتاري است كه گوينده بدان تحقق مي‏بخشد و نه صرفا اظهار يك سلسله الفاظ و يا تأثير بر مخاطب؛ مثلاً، اگر به كسي بگوييد «در را باز كن» علاوه بر تأثيرگذاري بر مخاطب، از او چيزي را طلب مي‏كنيد و همين معناي كلام است.

اشكال وارد بر اين ديدگاه آن است كه معنا تابع مراد و قصد متكلّم مي‏شود و با تغيير اراده او، معنا نيز تغيير مي‏كند؛45 يعني اراده جدّي متكلّم گاهي با اراده استعمالي تفاوت دارد و همين موجب تفاوت در معنا مي‏شود.

10. نظريه «توصيفي»46

برتراند راسل يكي از طرف‏داران اين ديدگاه است. او معتقد است: معناي لفظ را همان اشياي عيني و خارجي مشخص مي‏كنند؛ مثلاً، جمله «پادشاه فرانسه طاس است»، از ديدگاه او بي‏معناست؛ چون حكومت فرانسه پادشاهي نيست. قاعده «اجتماع نقيضين محال است» نيز جمله‏اي بي‏معنا به شمار مي‏رود؛ چون مابازاي خارجي ندارد.

اشكالات:

الف. اگر يك شي‏ء خارجي معاني گوناگوني داشته باشد، نقضي بر اين نظريه است، كه موارد زيادي را مي‏توان يافت.

ب. ممكن است مدلول از بين برود، ولي معنا در ذهن باقي بماند.

ج. چيزهايي كه وجود خارجي ندارند ـ ولي معنا دارند مثل «سيمرغ» ـ چگونه توجيه مي‏شوند؟47

خاتمه

با توجه به مطالب ذكر شده در باب معيار معناداري، بايد گفت: تمام اين نظريات هر يك از جنبه خاصي به اين مسئله نگاه كرده و حاوي مطالب مهم و ارزنده‏اي هستند، و علي‏رغم اينكه برخي از آنها در معرض نقد شديد قرار گرفته‏اند، اما باز هم مي‏توانند ما را در تأمّلات فلسفي در اين باب ياري نمايند. آنچه مهم است اينكه ما در فهم معنا، بايد به ويژگي‏هاي رواني افراد توجه كنيم؛ يعني علاوه بر عالم عين، به عالم ذهن هم توجه داشته باشيم؛ چراكه ذهن اعم از ذهن متكلّم و مخاطب، نقش ارزنده‏اي در معناداري ايفا مي‏كند و در اين ميان، توجه به جنبه قصديت و حيث التفاتي ضروري مي‏نمايد؛ همچنان‏كه انتخاب واژگان مناسب در انتقال معنا نيز اهميت بسزايي دارد؛ تا زماني كه مخاطب معنا را درنيابد مي‏توان به لحاظ منطقي گفت: متكلّم فرايند فهماندن را به جا نياورده است. پس در معناداري، به تمام ملاك‏ها، از جمله ذهن، عين، فهماننده، فهميدن، فهمنده، ابزار انتقال معنا و فهم بايد توجه كرد.


  • پى نوشت ها
    1 -كارشناس ارشد دين‏شناسى.
    2- Referential Theory.
    3ـ ويليام پى. آلستون، فلسفه زبان، 1381، ص 45ـ46.
    4ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، 1383، ص 73.
    5ـ عبداللّه نصرى، راز متن، 1381، ص 25.
    6ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، ص 73.
    7ـ رضوان ثابتى، فلسفه زبان ويتگنشتاين و تأثير آن بر فلسفه دين، 1382، ص 12.
    8-Concept Theory.
    9ـ ويليام پى. آلستون، فلسفه زبان، ص 65.
    10ـ مهدى حائرى يزدى، فلسفه تحليلى، 1379، ص 44.
    11ـ ويليام پى. آلستون، فلسفه زبان، ص 66ـ67.
    12ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، ص 73.
    13- Stimulus-response Theory.
    14ـ عبداللّه نصرى، راز متن، ص 26.
    15ـ ويليام پى. آلستون، فلسفه زبان، ص 71.
    16ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، ص 73.
    17ـ ويليام پى. آلستون، فلسفه زبان، ص 81.
    18-Theory of velfication and Falsification.
    19ـ اميرعبّاس عليزمانى، زبان دين، 1375، ص 90.
    20ـ همان، ص 86.
    21ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، 1375، ص 241.
    22ـ يوستوس هارتناك، نظريه معرفت در فلسفه كانت، 1376، ص 28.
    23ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 45.
    24ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، ص 83.
    25ـ اميرعبّاس عليزمانى، زبان دين، ص 95.
    26ـ همان، 95.
    27ـ آلن فرانسيس چالمرز، چيستى علم، 1378، ص 84ـ86.
    28ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، 1378، ص 189 و 190.
    29ـ اميرعبّاس عليزمانى، زبان دين، ص 95.
    30ـ همان، ص 98.
    31ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، ص 92.
    32- Picture Theory.
    33ـ ك. ت. فن، مفهوم فلسفه نزد ويتنگنشتاين، 1381، ص 89.
    34ـ لودويگ ويتگنشتاين، رساله منطقى ـ فلسفى، 1379، ص 21، 23، 31، 32، 35.
    35ـ اميرعبّاس عليزمانى، زبان دين، ص 94.
    36ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، ص 74.
    37- The use Theory.
    38ـ رضا اكبرى، ايمان گروى، 1384، ص 116.
    39ـ لودويك ويتگنشتاين، پژوهش‏هاى فلسفى، 1381، بخش اول، بند 432، ص 234.
    40ـ همان، بند 116، ص 103.
    41- Causal Theory.
    42ـ عبداللّه نصرى، راز متن، ص 25.
    43ـ مهدى حائرى يزدى، فلسفه تحليلى، ص 49.
    44- Theory of speach act.
    45ـ عبداللّه نصرى، راز متن، ص 25.
    46- Description Theory.
    47ـ همان، ص 28.