اخلاق وضعيت؛ بررسي و نقد

اخلاق وضعيت

بررسي و نقد

سيداكبر حسيني1

چكيده

اخلاق وضعيت، گرچه سابقه‏اي طولاني در فرهنگ و انديشه بشري دارد، اما با وجود اين، رويكردي نسبتا تازه به اخلاق در فرهنگ مسيحي است كه توسط اسقف جوزف فلچر در كتابي به همين نام ارائه گرديده است. اين رويكرد بر محوريت موقعيتي كه فرد در آن قرار گرفته تأكيد دارد و وجود اصول كلي و احكام عام اخلاقي را منكر مي‏گردد. به عبارت ديگر، در اين اخلاق، وضعيت و موقعيت است كه حكم اخلاقي را تعيين مي‏كند و نه احكام عام و از پيش تعريف شده. اين مقاله مي‏كوشد تا با استفاده از متون و مقالات موجود، ضمن بررسي گذشته و حال اين رويكرد، تصويري روشن از اين نگاه به اخلاق ارائه نمايد و در فرازي خاص، به تبيين نسبي‏گرا بودن و يا مطلق‏گرا بودن آن بپردازد و در پايان نيز نكاتي را در نقد اين رويكرد بيان نمايد.

به عقيده نگارنده مقاله، گرچه مقاله اخلاق وضعيت به خودي خود به نوعي نسبي‏گراست ولي تقريري كه جوزف فلچر از آن مي‏دهد، چندان با نسبيت اخلاق سازگار نيست.

كليدواژه‏ها: اخلاق وضعيت، نسبي‏ گرايي، پراگماتيسم، پوزيتيويسم، شخص

‏محوري.

مقدّمه

آگوستين قديس در عبارتي آورده است: «عشق و محبت را مراعات نما، آن‏گاه به انجام هر عملي كه مايل بودي اقدام كن.»2 اين عبارت، در آينده مورد استفاده افراديواقع شد كه اخلاق وضعيت را توصيه و پيشنهاد مي‏نمودند. بي‏ترديد، ملاحظه اين حقيقت كه كلام مزبور مستمسك افرادي قرار گرفت كه پيرو اخلاق وضعيت هستند و وي ديدگاه آنان را انكار مي‏كرد، براي او پريشان‏كننده و ناگوار است؛ زيرا مراد و مقصود او اين بوده كه عشق عامل محرّك براي هر عمل خيري و شرط لازم براي هر عمل خوب است؛ در حالي كه معتقدان به اخلاق وضعيت، آن را شرط كافي براي آن‏گونه اعمال معرفي مي‏نمايند. به نظر آگوستين، اعمال خاصي هستند كه مي‏توان آنها را به طور مطلق منهي دانست؛ مثل قتل، دروغ‏گويي و زنا. به هر تقدير، اين نكته مورد استفاده اين افراد واقع گرديد و به رغم اينكه حكم آگوستين را پذيرفتند، اما وجود اين مطلب را كه برخي امور هميشه بد هستند منكر شدند.3 اين نوشتار بر آن است تا ضمنبحث درباره اخلاق وضعيت، پيشينه آن، و مبتكران و مدافعان آن، در نهايت نسبي‏گرا بودن و يا مطلق‏گرا بودن آن را معين نمايد. بنابراين، در مقام اول به معرفي اين ديدگاه مي‏پردازد و در ادامه اشاره‏اي به مطلق‏گرا بودن آن مي‏كند.

لازم به ذكر است كه جايگاه مبحث اخلاق وضعيت، در معرفت‏شناسي گزاره‏هاي اخلاقي است؛ به اين شكل كه راه رسيدن به احكام اخلاقي در موقعيت‏هاي خاص چگونه است. به عبارت ديگر، همان‏گونه كه جيمز اف. چايلدرس (James F. Childress) در پيش‏گفتار كتاب اخلاق وضعيت خاطرنشان مي‏سازد، اخلاق وضعيت فلچر يك شيوه و متد براي تصميم‏سازي اخلاقي

است4 كه اين شيوه مبتني بر بررسي شرايط و زمينه‏هايموجود در موقعيت اخلاقي مي‏باشد.

چيستي اخلاق وضعيت

نويسنده مقاله «اخلاق وضعيت» در دائره‏المعارف راتليج مي‏نويسد:

اخلاق وضعيت، تكيه اصلي احكام اخلاقي نسبت به خوبي و بدي افعال و اعمال را به شرايط خاص قرار داده است. ... بر اين اساس، اين عده وجود قواعد اخلاقي تغييرناپذير را كه در هر جايي اعمال خاصي را مورد نهي قرار مي‏دهند، انكار مي‏نمايند.5

جيمس ام. گوستاوسون نويسنده مقاله «اخلاق وضعيت» در دائره‏المعارف فلسفه اخلاق نيز در تعريف اخلاق وضعيت مي‏آورد:

به بياني عام، اخلاق وضعيت و يا اخلاق مبتني بر پيش‏زمينه، ادعا مي‏كند كه زمينه عمل و شرايط موجود بايد انتخاب و عمل اخلاقي ما را تعيّين بخشند. اين نگرش در ميان جوامع مسيحي دو دهه پس از جنگ جهاني دوم ظهور پيدا كرد. اين نگاه به اخلاق، در نظر اول و بدايتا در برابر «ظاهرگرايي» كه مي‏گويد عمل درست بر اساس تطابق با نظام‏هاي قواعد اخلاقي كه از سوي مراجع اخلاقي تعيين شده‏اند، قرار گرفته است.6

از دهه 1960، به ويژه در ايالات متحده و انگلستان، تعدادي از فيلسوفان و الهي‏دانان جذب اخلاق وضعيت گرديده‏اند. اين نگرش گاه با نسبي‏گرايي به ويژه با كساني كه اساسا در مسيحيت وجود اصول اخلاقي را ناديده گرفته و صرفا لطف الهي را كافي مي‏دانستند،7 اشتباهگرفته مي‏شود. طرف‏داران اخلاق وضعيت، آن را حد وسطي از دو گرايشِ شريعت‏گرايي و صورت‏گرايي8 ونيز نسبي‏گرايي بي‏حد و مرز9 كه به طور كلي هيچ اصلو قاعده اخلاقي را نمي‏پذيرند، تلقّي مي‏كنند.

در سال 1996 جوزف فلچر (Joseph Fletcher)، الهي‏دان اخلاقي كه خود نيز از وابستگان كليسا محسوب مي‏گرديد، كتابي را با عنوان اخلاق وضعيت: اخلاقي نوين10 منتشر كرد و طي آن، اخلاق وضعيت را ترويجنمود. فلچر در اين كتاب از نگاهي تازه به اخلاق مسيحي صحبت مي‏كند كه حد وسط دو سبك تصميم‏سازي در اخلاق، يعني ظاهرگرايي و نسبي‏گرايي بي‏حد و حصر است. در همين جا به اين نكته اشاره مي‏كنيم كه اخلاق مبتني بر شرايط موجود (اخلاق وضعيت) صرفا توسط فلچر مطرح نشده و پيش از او نيز اشخاص و مكاتب و آيين‏هاي ديگري بدان اشاره داشته‏اند. نيز تمام معتقدان به اين سبك و متد، به يك شكل اين رويكرد را نپذيرفته‏اند و در حقيقت، سبك تلقّي اين نوع از اخلاق ميان آنها متفاوت است. بدين‏روي، ضروري است كه به دو سبك از اخلاق وضعيت، يعني سبك سكولار و سبك ديني، اشاره‏اي كوتاه داشته باشيم.

دو جريان عمده در اخلاق وضعيت (جريان ديني و جريان سكولار)

در اخلاق وضعيت دو رويكرد ديني و سكولار برجسته است. در نگاه ديني به اخلاق، اخلاق بودايي به شكلي تابع اخلاق وضعيت است؛ به اين معنا كه در راه به دست آوردن احكام اخلاقي به اين نكته اشاره مي‏كند كه بايد موقعيت موردنظر را بررسي كرد و براي آن مطابق با يافت دروني خود و بر اساس شهود اخلاقي خود به اقدام مناسب و مقتضي دست زد. در كتاب اخلاق در شش دين جهان آمده است: «بوداييان ديدگاهي عمل‏گرايانه ـ يعني: بررسي هر مورد به تنهايي و توجه به رهنمودهاي كلي رفتار عاقلانه ـ اتخاذ مي‏كنند و از تفكر در قالب مطلق‏هاي اخلاقي اجتناب مي‏ورزند.»11

همين كتاب در جاي ديگر مي‏نويسد: «هنگامي كه بوداييان خود را به انجام اصول بسيار موسع، مانند خودداري از سخن خطا، متعهد مي‏سازند، بديهي است كه در اين مورد با ديگران بحث مي‏كنند، ولي در نهايت خود شخصا تصميم مي‏گيرند چه سخني خطاست.»12

نگاه وضعيت‏نگر به اخلاق در آيين هندو نيز وجود دارد. آنان نيز به بررسي موقعيت‏هاي اخلاقي براي دريافت آنچه كه بايد انجام داد، اهميت زيادي قايلند. پيروان اين آيين، در راه درك حكم اخلاقي يك موقعيت مراتبي را طي مي‏نمايند:

در شرايط واقعي زندگي، اگر ترديدي درباره رفتار مناسب وجود داشته باشد، هندوان احساس مي‏كنند بايد نخست به وجدان خود مراجعه كنند تا راه‏حل مناسب را بيابند و اگر اين كار بي‏نتيجه بوده و ترديدها ادامه يابد، در آن صورت، بايد به سرمشق مردم صالح رهبران جامعه و شايد بزرگ‏ترها بنگرند. تنها در صورتي كه اين اقدام نيز موفق نباشد، از طريق خبرگاني كه فرض بر آن است كه مطابق با اين آرمان‏ها زندگي مي‏كنند، به كتاب‏هاي درمه رجوع مي‏كنند. در نهايت، يعني هنگامي‏كه متون غامض سمريتي راه‏حل ارائه ننمايند، به وحي الهي رو مي‏كنند. در واقع، مسلم است كه تصميمات اغلب بدون مراجعه به كتب مقدّس اخذ مي‏شود و بررسي وجدان معمولاً در حد كفايت وافي به مقصود است.13

در مسيحيت كه از اديان ابراهيمي است، نيز جوزف فلچر تابع اخلاق وضعيت به شمار مي‏آيد كه اين نوشتار توجه بيشتري به وي خواهد داشت.

اما در رويكرد غيرديني، مكتب اگزيستانسياليسم تابع اين مسير است. پيروان اخلاق اگزيستانسياليستي معتقدند:

1. ارزش‏هاي اخلاقي حاصل جعل و اختراع هستند نه محصول اكتشاف؛

2. مسئوليت اخلاقي بسيار گسترده‏تر از آن مقداري است كه تاكنون تصور مي‏شده؛

3. زندگي اخلاقي نبايد به عنوان تبعيت از قواعد اخلاقي تفسير گردد.14

به عبارت ديگر، اين موقعيت‏ها هستند كه نشان مي‏دهند در هر نقطه‏اي چه كاري را بايد انجام داد و نمي‏توان قواعد كلي‏اي تعريف كرد كه بر اساس آن به عمل پرداخت. آنان اساسا منكر وجود يك نظام اخلاقي متشكل از قواعد اخلاقي هستند و اخلاق را محصول تلاش براي اختراع حكم مناسب و متكي بر فرد مي‏دانند. البته اين عده عمل بر اساس نيت و ايمان خوب15 راضروري تلقّي مي‏كنند.16

از ميان فيلسوفان اخلاق معاصر، مك‏داول اين طريق (اخلاق وضعيت) را برگزيده و نظريه حساسيت17اخلاقي را پيش كشيده است.

مك‏داول، ديدگاه خود در اين وادي را تحت عنوان نظريه حساسيت بيان و معرفي مي‏كند و از آنجا كه از جهت هستي‏شناختي، حقايق اخلاقي را شبيه كيفيات درجه دو تلقّي مي‏نمود، آگاهي از آنها را نيز همانند آگاهي از آن كيفيات محسوب مي‏دارد. توضيح اينكه وقتي يك فاعل و عامل اخلاقي با فضيلت، با موقعيتي خاص و پيچيده مواجه مي‏شود، همان‏گونه كه آن موقعيت تمايل داشت نمود خاصي براي او پديد آورد، در اين صورت آن شخص مي‏تواند دريابد كه آن موقعيت وي را به عملِ خاصي (مثلاً مهربانانه عمل كردن) مي‏خواند؛ يعني اين موقعيت است كه شخص را به عمل خاصي دعوت مي‏كند و اين عامل است كه با حساسيت خود، متوجه آن دعوت مي‏شود. اين آگاهي با مشاهده آن موقعيت، توجه به جزئيات آن و تفكر بر آن موقعيت حاصل مي‏آيد.18

جايگاه اخلاق وضعيت و ديدگاهاي رقيب

به ادعاي جوزف فلچر، اخلاق وضعيت در برابر دو جريان مهم اخلاقي قرار گرفته است. در نظر فلچر، در تصميم‏سازي‏هاي اخلاقي تنها سه نگرش و رويكرد علي‏البدل و قابلِ جايگزيني براي تبعيت كردن وجود دارد:

1. رويكرد شريعت و قانون‏گرايانه؛19

2. ديدگاه نسبي‏گرايانه بي‏حد و حصر20 كه در آنهيچ قانون و اصلي وجود ندارد؛

3. رويكرد وضعيت‏گرايانه.21

در نگاه شريعت‏گرايانه، شخص با اين حالت داخل در تصميم‏سازي اخلاقي مي‏شود كه يك‏سري قوانين و قواعد از پيش‏ساخته وجود دارد كه دست و پاي او را بسته و محدوديت عمل شديدي برايش پديد مي‏آورند. در اين نگاه، شخص در بند روح قوانين نيست، بلكه اين حلقه‏هاي قانون و عبارت‏هاي قانون است كه وي را درگير خود كرده و محدوديت ايجاد نموده است. اصول شريعت‏گرايي كه در قوانين اين نگرش تبلور يافته است، صرفا نكاتي براي راهنمايي و يا پندهايي براي عمل و يا تنوير موقعيت نمي‏باشند، بلكه اين قواعد با نشان دادن جهت به افراد، آنان را در مسيري خاص قرار مي‏دهند. اين نگرش از زمان‏هاي بسيار طولاني در اخلاق ديني يهوديان و مسيحيان جريان داشته است.22

در نگاه دوم، شخص وارد تصميم‏سازي اخلاقي مي‏گردد در حالي كه هيچ قاعده و قانون از پيش تعيين شده‏اي با خود ندارد. در هر مسئله و موقعيتي، او صرفا بايد براي حل آن مسئله به خودِ موقعيت تكيه نمايد و چيز ديگري برايش وجود ندارد. واژه «آنتي نوميانيسم»23(ضد قانون‏گرايي)، كه براي اولين بار مارتين لوتر براي تبيين ديدگاه‏هاي يوهانس اگريكولا (Johannes Agricola) مورد استفاده قرار داد، عنواني مناسب براي اين نگرش است. امروزه اين نگرش در اينجا و آنجا سر برآورده و شاخه زده است. آنابابتيست‏ها،24 برخي فرقه‏هاي پيوريتن25 و برخي ديگر، از پيروان اين رويكرد هستند.

سومين نگاه، اخلاق وضعيت است. اين نگرش، مابين دو اخلاق شريعت‏گرا و بي‏قانوني است. در اين ديدگاه، شخص در حالي وارد تصميم‏سازي اخلاقي مي‏شود كه كاملاً به پندها و ميراث اخلاقي جامعه خودش مجهز گرديده، و از اين امور براي روشن شدن موقعيت اخلاقي كه درگير آن است بهره مي‏گيرد. البته او مهياست كه اگر اين پندها با قانون عشق سازگار بودند و اصل عشق با آنها بهتر به انجام مي‏رسد، بدان‏ها عمل نمايد و اگر مخالف اين اصل تلقّي مي‏شدند، آنها را كنار بگذارد.

اخلاق وضعيت، تا حدودي همراه و همقدم قانون طبيعي است؛ به اين معنا كه عقل را به عنوان ابزاري براي قضاوت اخلاقي مي‏پذيرد، هرچند كه حسن و قبح ذاتي اشيا را منكر است. اين اخلاق تا اندازه‏اي به اين جهت كه وحي را سرچشمه هنجار اخلاقي مي‏داند، قانون منزل را گردن مي‏نهد ولي در همين حال، تمام هنجارهاي منزل را انكار مي‏كند، مگر يك هنجار و قانون و آن اينكه به خدا عشق بورزيم. اين ديدگاه اخلاقي، قوانيني را مي‏پذيرد كه مقتضاي عشق باشد و اگر برخلاف عشق و محبت تلقّي گردند، آنها را كنار مي‏گذارد. (به ديگر سخن، قوانين اخلاقي مطلق نيستند، بلكه مشروط به طي كردن و رعايت قانون محبت و عشق هستند.) براي مثال، «صدقه دادن خوب است اگر... .» يك وضعيت‏گرا هرگز نمي‏گويد كه «صدقه چيز خوبي است.» تصميم‏هاي اخلاقي شخص، همگي مشروط به محبت و عشق‏اند و تنها يك قانون مطلق وجود دارد كه همان محبت است. پولس در رساله به روميان باب 13 آيه 8 مي‏نويسد: تمام بدهي‏هاي خود را بپردازيد تا به كسي مديون نباشيد. فقط خود را مديون بدانيد كه مردم را محبت كنيد.26

فلچر مي‏گويد: اگر اعانه دادن به شخص فقير باعث تحقير او شود و در مراحلي بالاتر، وي تشويق به تكدي‏گري گردد، در اين هنگام، شخصِ پيرو اخلاق وضعيت، اعانه نمي‏دهد و سعي مي‏كند از طريقي ديگر مشكل آن مستمند را حل كند. او از عبارت حضرت عيسي عليه‏السلام كه مي‏گويد: كسي را كه از تو درخواست كمك كرده است ياري بده، هيچ قانون اخلاقي عامي استخراج نمي‏كند. در نظر قانون‏گرا، اگر يك جنايتكار براي قتل قرباني‏اش از فردي محل اختفاي قرباني را پرسيد، او بايد راست‏گويي را رعايت كند و محل قرباني را به او نشان دهد تا مرتكب خلاف اخلاقي (دروغ‏گويي) نشود.27 با در نظر گرفتنروش قانون‏گرايان، اصل بر قانون اخلاقي‏اي است كه ارائه شده است كه گاه اين مطلب، خسارات زيادي بر شخص و ديگران وارد مي‏آورد.

اخلاق وضعيت فلچر، ساختار ساده‏اي دارد. اين اخلاق بر چهار مبنا و پيش‏فرض و نيز شش گزاره پايه‏ريزي گرديده است. اين نگاه از حيث پيش‏فرض‏ها بر چهار بنيان است: پراگماتيسم (متأثر از ويليام جيمز، جان ديوئي و سي. اس. پايرس)، نسبي‏گرايي (به پيروي از برونر و نايبور)، پوزيتيويسم و فردگرايي و شخص‏محوري (كه بيشتر بر مردم و اشخاص تأكيد دارد تا اشيا، و نيز بيشتر بر سابجكت اعتقاد دارد تا آبجكت).

پيش‏فرض‏هاي اخلاق وضعيت فلچر

1. پراگماتيسم

خود فلچر اذعان مي‏دارد كه كتابش به صورت آگاهانه متأثر و ملهم از پراگماتيسم آمريكايي است. وي در اين رابطه پراگماتيسم را به مثابه يك روش مورد نظر قرار مي‏دهد و آن را ابزاري قانوني و مشروع براي اخلاق معرفي مي‏نمايد.28 به نظر او:

ويليام جيمز، خوبي و صدق را مثل هم امر مناسب و مقتضي معنا مي‏كند و همچنين جان ديوئي خوبي را چيزي مي‏داند كه موجب رضايت است و اف. سي. اس شلر، خوبي را چيزي مي‏داند كه عمل مي‏كند و به كار مي‏آيد. تمام پراگماتيست‏ها (با اختلاف‏نظرهايي كه دارند)، متفق‏القول هستند كه چيز خوب چيزي است كه به كار مي‏آيد و عمل مي‏كند؛ چيزي است كه مقتضي و مناسب براي موقعيت است و رضايت‏بخش است و پيليت در پاسخ به سؤالِ سقراط مبني بر اينكه «خوبي يعني چه؟» پاسخ مي‏دهد: خوبي مثل صدق، چيزي است كه در همه جا عمل مي‏كند و به كار مي‏آيد.29

به اعتقاد فلچر، پراگماتيسم هيچ قاعده و هنجاري براي سنجش كاميابي و رضايتمندي كه پراگماتيسم در پي آن است، در اختيار ما نمي‏گذارد و اين نگاه، صرفا در مقام ارائه يك روش است. اين نگاه صرفا به اين نكته اشاره مي‏نمايد كه براي درستي يك عمل و يا انديشه، آن عمل و انديشه بايد به كار بيايد و عمل نمايد. اما مسئله اين است كه آن انديشه و عمل براي چه مقصد و مقصودي بايد به كار آيد؟ چه آرمان و هنجاري را محقق سازد تا با اين كار، آدمي را به رضايتمندي برساند؟ مثل هر روشي، پراگماتيسم براي اين پرسش‏ها پاسخي تدارك نمي‏بيند. ولي با اين حال، اين پرسش‏ها از اهميت بالايي برخوردارند.

در هر نظام اخلاقي، اولين مسئله اين است كه «من در پي چه چيزي هستم و من چه مي‏خواهم؟» (در لذت‏گرايي، لذتْ مقصود و مراد است؛ در طبيعت‏گرايي، تعديل و تنظيم امور مهم است، و در سعادت‏گرايي نيز محقق ساختن خود منظور از اخلاق است و ...) و تنها پس از پاسخ دادن به اين پرسش است كه مي‏توانيم به مسائل ديگر در اين زمينه پاسخ دهيم؛ مثل اينكه چرا و چگونه بايد اين كار را انجام دهم؟ كي و كجا بايد اين عمل را به انجام برسانم و در هر موقعيت اخلاقي، كدام كار را بايد محقق گردانم. به بياني ديگر، مسئله اساسي «ارزش» و نظريه ارزش است. اين پرسش، پرسشي فرااخلاقي است كه بايد مبتني بر برخي گزاره‏ها و تعهدات ديني و ايماني مورد بررسي قرار گيرد. در مسيحيت اين گزاره و تعهد همان قانون «عشق» و «محبت» است.30

با تمام اين مباحث و مشكلات، يك موقعيت‏گرا راهبرد پراگماتيستي را مورد استفاده قرار مي‏دهد31 و درهر موقعيتي، به آنچه كه مناسب‏ومقتضي‏است‏عمل‏مي‏كند.

2. نسبي‏گرايي

يكي ديگر از مبناهاي فلچر در اخلاق وضعيت، نسبي‏گرايي است. وي در توضيح اين مطلب مي‏نويسد:

در تلاش خود براي اينكه يك وضعيت‏گرا باشيم و نيز براي اينكه در درك خود از وجدان از دوران خود عقب نيفتيم و به روز باشيم، ضروري است كه ما برچسب ديگري به متد و روش خود ملحق نماييم. اين برچسب نسبي‏گرايي است. همان‏طور كه راهبرد ما در اين مسير پراگماتيسم بود، تاكتيك ما نيز نسبي‏گرايي است... . اَشكال فكري ما، به اندازه‏اي نسبي‏گرايانه هستند كه پيشينيانِ ما تا به آن حد را هرگز تصور نمي‏كردند... . يك موقعيت‏گرا و يك وضعيت‏گرا از واژگاني مثل «هرگز»، «كامل»، «هميشه» و «تام» استفاده نمي‏كند و همان‏طور كه از طاعون مي‏گريزد، از «به طور مطلق» فراري است و از اين واژه پرهيز مي‏نمايد.32

البته وي خاطرنشان مي‏سازد كه در اخلاق مسيحي، تمام ارزش‏ها نسبي نيستند، بلكه مبنايي‏ترين معيار و قاعده اخلاقي، همانا عشق الهي و آسماني33 است. با توجه بهاين مطلب، در نگاه وي تمام احكام اخلاقي متغير مي‏باشند و در اين ميان، تنها عشقْ پايدار و ثابت است.34

3. پوزيتيويسم

سومين مبنا و پيش‏فرض در ديدگاه فلچر، «پوزيتيويسم» است كه با نام پوزيتيويسم الهياتي35 معروف شده استو با اصطلاحاتي كه از پوزيتيويسم تاكنون ديده‏ايم متفاوت است.

در معرفت‏شناسي الهياتي و ديني، راجع به معرفت ديني تنها دو نگرش وجود دارد. يكي از آنها طبيعت‏گرايي الهياتي است كه از تجربه آدميان و نيز پديده‏هاي طبيعي گزاره‏هاي ايماني و ديني را استنباط و استخراج مي‏كند. در اين نگاه، طبيعت شواهدي را ارائه مي‏نمايد و عقل آنان را ادراك مي‏كند. الهيات طبيعي و نيز اخلاق مبتني بر قانون طبيعي نمونه‏هايي از اين متد و روش هستند.

نگاه دوم، پوزيتيويسم الهياتي و يا الهيات تحققي است. در اين نگاه به معارف ديني، گزاره‏هاي ديني به طريقي ارادي و اختياري اثبات و تأييد شده‏اند و از روش عقلاني (كه اختياري در پذيرش محتوايش براي انسان باقي نمي‏گذارد) بهره نمي‏گيرند. در اين نگاه، گزاره‏هاي مذكور، عقل‏گريز هستند و نه عقل‏ستيز، و خارج از عقل هستند و نه در برابر عقل. ... در اين نگاه پوزيتيويستي، انديشه و تعقل با ايمان تقويت مي‏شود و نه اينكه ايمان با عقل تأييد شود... . اخلاق مسيحي، اعتقاد به خدا را اثبات مي‏كند و اثبات مي‏نمايد كه در هر موقعيتي تعهد انسان به عشق چه چيزي را اقتضا مي‏نمايد... .

... مفهوم عشق همانند واژه خوب، به خودي خود بديهي، آشكار و مطلق است و مثل «آبي» و «شور» و مفاهيم ديگري كه از مفاهيم اوليه هستند، قابل تعريف با واژگان نيست. ... عقل مي‏تواند كه به حقايق عالم توجه كند و روابط ميان اشيا را استنباط نمايد، ولي ارزش‏ها را (مثل خوبي) نمي‏تواند بيابد... . تصميم‏هاي اخلاقي به دنبال توجيه هستند، همان‏طور كه نتايج شناختي و ساير معارف جوياي تأييد هستند. اما ما نمي‏توانيم براي انتخاب‏هاي اخلاقي خودمان تأييد بياوريم. اين انتخاب‏ها مي‏توانند حمايت شوند ولي نمي‏توانند اثبات و معتبر گردند... .

در الهيات اخلاقي و يا اگر ترجيح مي‏دهيد، در اخلاقيات الهياتي و اخلاق مسيحي، مقوله كليدي عشق (آگپه) به عنوان يك ارزش بديهي، از تصميم به «بله» گفتن به اظهار ايمان به اين حقيقت كه «خدا عشق است»، نشأت گرفته است. و پس از آن، از اين ارجاع منطقي به اينكه عشق بالاترين خير است بار آمده است.36

4. شخص‏محوري

چهارمين و آخرين محور از مبناهاي فلچر، چيزي است كه وي از آن به «شخص‏محوري» ياد مي‏كند. به عقيده وي، اخلاق براي تنظيم روابط آدميان آمده است.37 اخلاقوضعيت آدمي را مركز توجهات خود قرار داده است و نه اشيا را. الزامات اخلاقي براي آدميان صادر شده است و نه براي اشيا، و احكام اخلاقي متناسب با فاعل شناسا و سابحكت‏هاست و نه اشيايي كه مورد ادراك قرار مي‏گيرند. معيارگرايي و لگاليسم و شريعت‏گرايي، در پي آن است كه بداند قوانين چه چيزي از آدمي مي‏خواهند، در صورتي كه اخلاق وضعيت در پي آن است كه ببيند بايد به چه كسي كمك نمايد. در حقيقت، اخلاق براي ياري رساندن به انسان‏هاست و اين مطلب با ديدگاه قانون‏گرايي كه در پي بيان قوانيني است كه آدمي بايد آنها رعايت كند ناسازگار است.38

شش گزاره اخلاق وضعيتِ فلچر

گزاره اول

بر اساس اين گزاره، «تنها يك چيز در عالم داراي حسن ذاتي است و آن عشق است و نه چيز ديگر.» در هر نظام اخلاقي، «ارزش» سنگ‏بناي آن نظام مي‏باشد و مباحث مربوط به آن نيز از مهم‏ترين مباحث به شمار مي‏روند. به عقيده فلچر، اخلاق وضعيت نوميناليستي است؛ بدين معنا كه چيز خوب و با ارزش، با توجه به امر الهي خوب شده است و نه اينكه به سبب يك ويژگي خوب آن را خدا اراده كرده باشد. به عبارت ديگر، اخلاق وضعيت قايل به حسن و قبح ذاتي اشياي عالم نيست و آنچه را كه خدا خوب لحاظ كرده است خوب مي‏داند.39

در اخلاق وضعيتِ مسيحي، چيزي بذاته و في ذاته داراي ارزش نيست. اشيا ارزش خودشان را از اين جهت به دست مي‏آورند كه به اشخاص ياري مي‏رسانند (و بدين جهت خوب معرفي مي‏شوند) و يا اينكه به آنان صدمه وارد مي‏آورند (تا بد تلقّي گردند). شخصي كه خوبي و بدي را مي‏يابد، ممكن است كه خودِ خدا باشد (و بر اين اساس، ديدگاه امر الهي پيش كشيده مي‏شود) و يا اينكه خود انسان اين ارزش را پيدا مي‏كند (كه در اين هنگام آدمي به چيزي ارزش مي‏گذارد). خدا و انسان، خود و همسايه، هر دو از يك‏سو فاعل‏هاي شناساي ارزش‏هاي اخلاقي هستند و از طرف ديگر، موضوع‏هايي كه ارزش براي آنان آورده شده است، مي‏باشند.40

حال كه ارزش‏ها، ارزش ذاتي ندارند، تنها يك چيز است كه در كنار تمام اين امور داراي ارزش ذاتي است: عشق و محبت.

ارزش، كيفيت اخلاقي، خوبي يا بدي، درست يا خطا، اين امور صرفا محمول‏هاي جملات اخلاقي هستند و وصف موضوعات اخلاقي تلقّي نمي‏گردند. اما تنها يك چيز است كه هميشه خوب يا درست است و ذاتا خوب محسوب مي‏گردد بدون اينكه پيش‏زمينه را مورد لحاظ قرار دهيم و آن چيز، محبت و عشق است. البته احتمالاً ما نبايد عشق را در مقوله اشيا قرار دهيم و آن را شي‏ء بناميم.41

عشق تنها قانون فراگير است و تنها عشق و محبت است كه هميشه خوب است. و البته محبت چيزي است كه ما بايد آن را انجام دهيم و نه اينكه ما وصف محبت را به خود بگيريم و محبت باشيم. وظيفه ما اين است كه كارمان را به شكلي انجام دهيم كه خير بيشتري در آن قرار داشته باشد و محبت بيشتري ايجاد نمايد. و اين يك هدف و مقصود است.42

گزاره دوم

اين گزاره مي‏گويد: «تنها قانون اخلاقي در مسيحيت محبت و عشق است و نه چيز ديگر.» قانون محبت تمام هنجارهاي ديگري را كه خوبي كمتري از عشق دارند، كنار مي‏گذارد. اخلاق وضعيت مسيحي، نظام قوانين را به يك هنجار و يك اصل تحويل مي‏برد و آن قانون عشق و محبت است. و بر اين اساس است كه حضرت مسيح عليه‏السلامقانون روز سبت را ناديده مي‏انگارد و مي‏گويد: «روز شنبه براي استراحت انسان به وجود آمده، نه انسان براي روز سبت.»43

عيسي مسيح و پولس هر دو، فرامين تورات را با اصلي زنده در باب آگاپه عوض كردند. و البته قانون عشق و محبت، آدميان را به رعايت قانون فرا مي‏خواند، مشروط به اينكه اصل محبت را تحت پوشش خود قرار دهد.44

گزاره سوم

«عشق و عدالت شبيه هم هستند؛ زيرا عدالت توزيع عشق است و نه چيز ديگر.» اين گزاره، براي رفع ابهام و روشن كردن برخي پرسش‏ها و مغالطات تدارك ديده شده است. آدمي هنگامي كه مكلّف به محبت به همسايگان شد، ممكن است اين پرسش رخ عيان نمايد كه همه ما با همسايگان متعددي برخورد داريم. آيا مي‏توانيم به همه آنان عدالت و محبت بورزيم؟ چگونه مي‏توانيم در محبت كردن، به عدالت نيز جامه عمل بپوشانيم؟ چگونه مي‏توانيم هم محبت كنيم و هم عدالت را رعايت نماييم؟

در اخلاق وضعيت، اين دو اصل در حقيقت يكي مي‏شوند. اگر ما عدالت را به اعطاي حق هر كس به اندازه‏اش تعبير كنيم، بايد اين اصل را دوباره تعريف نماييم؛ زيرا تنها محبت است كه حق افراد است و بايد مورد استيفا قرار گيرد. بنابراين، عدالت همان محبت است و محبت همان عدالت.45

گزاره چهارم

گزاره چهارم مي‏گويد: «عشق طالب خير همسايه است؛ چه ما او را دوست داشته باشيم و يا نه.» محبت در مسيحت، مقتضاي نگرش است و نه احساس. اين چيزي است كه نسبت به ديگران بر عهده ماست و نه اينكه مسئله مربوط به خود ما باشد كه بخواهيم به شكلي گزينشي با آن مواجه شويم.46 مقتضاي آگاپه اين است كه نيازهمسايه‏ات را مرتفع سازي و نه اينكه به ميل خودمان پاسخ دهيم. به هر تقدير، محبت قانوني است كه درباره ديگران و خير ديگران ارائه شده است و نه ميل خود فرد. در انجيل متي آمده است: به دشمنان خود نيز محبت و خوبي كن ... زيرا اگر به كسي كه به تو محبت كرده است، محبت كني، ديگر چه پاداشي در انتظار توست؟47

اين نكته نيز در اخلاق وضعيت قابل توجه است: اين اخلاق، محبت به خود را نيز در نظر مي‏گيرد ولي بدان توجهي در درجه دوم دارد؛ زيرا حتي محبت به خود هم بايد با توجه به محبت به ديگران شكل پيدا كند.48 پسمحبت به معناي دوست داشتن نيست، بلكه محبت كردن و عشق ورزيدن است.

گزاره پنجم

بر اساس اين گزاره، «تنها اهداف هستند كه ابزارها را توجيه مي‏كنند و نه چيز ديگر.» اگر اهداف، وسايل رسيدن به آن اهداف را توجيه نمي‏كنند، پس چه چيزي اين مهم را به انجام مي‏رساند؟ پاسخ صريح و روشن اين است كه هيچ چيز. «تا وقتي كه اهداف و اغراضي را براي اعمال خودمان در نظر نگيريم، تا با آن امور اعمال خودمان را توجيه و تقديس نماييم، عملي كه به آن مبادرت ورزيده‏ايم ظاهرا بي‏معنا، اتفاقي، و صرفا گتره‏اي خواهند بود.»49

البته اهداف خودشان نمي‏توانند خودشان را توجيه كنند. در اين زمان است كه «محبت» پاي به ميان مي‏گذارد؛ تنها هدفي كه خودش را توجيه مي‏كند و مي‏تواند توجيه براي اهداف ديگر تدارك ببيند.50

با توجه به اين مطلب، در اخلاق مسيحي و اخلاق الهياتي، بايد با ديدگاه رايج درباره رابطه ابزار با اهداف مخالفت كنيم و بگوييم: اين موقعيت است كه خوبي و بدي اعمال را تعيين مي‏كند و عمل ما را توجيه مي‏نمايد.

گزاره ششم

اين گزاره مي‏گويد: «تصميمات مبتني بر عشق، به مقتضاي موقعيت اتخاذ مي‏گردند و تجويزي نمي‏باشند.»

محبت نقشه راه را مطابق با شرايط ترسيم مي‏كند. آنچه كه بايد در هر موقعيتي به انجام برسد، وابسته به آن است كه آن مورد چه چيزي را اقتضا مي‏كند؛ بنابراين، حلّ هر مسئله اخلاق نسبي است. كار درست با نظر به حقايق مربوط به موقعيت مكشوف مي‏گردد. اما وقتي مسير نسبي انتخاب مي‏شود، الزامي كه بايد مورد نظر قرار گيرد، مطلق است. ... الزام مطلق است (و ما بايد مطابق با قانون محبت عمل كنيم) اما تصميمي كه در هر موقعيتي اتخاذ مي‏كنيم نسبي است.51

اخلاق وضعيت فلچر؛ مبنا و استدلالي براي نسبي‏گرايي؟

پيش از پاسخ به اين پرسش، بجاست درباره دو مفهوم به ظاهر شبيه هم، يعني مطلق‏گرايي و مطلق‏هاي اخلاقي، اندكي توضيح دهيم تا در مباحث خود با دقت بيشتري اظهار نظر نماييم.

مطلق‏هاي اخلاقي، اموري هستند كه در هر شرايطي و در موقعيتي بايد اجرا شوند و هرگز اين امور قيد نمي‏خورند و تبصره‏اي در آنها راه ندارد. براي مثال، كانت راجع به دروغ‏گويي چنين ديدگاهي دارد، و يا كساني كه برخي اعمال را در هر شرايطي ممنوع و يا بايسته مي‏دانند. اما در سوي ديگر، نظريه مطلق‏گرايي در برابر نسبي‏گرايي اخلاقي قرار مي‏گيرد. در نسبي‏گرايي، دست‏كم سه سطح مختلف مورد مشاهده قرار مي‏گيرد:

1. نسبيت توصيفي

نسبيت توصيفي، كم‏ادعاترين نوع نسبي‏گرايي بوده و دو تقرير مختلف دارد:

الف. قوي و افراطي: تمام ارزش‏هاي اساسي اخلاق، از فردي به فرد ديگر و از جامعه‏اي به جامعه ديگر متفاوت است. اين نوع از نسبي‏گرايي توصيفي به ما در رسيدن به سطوح عالي‏تر نسبيت، يعني نسبيت فرااخلاقي، بهتر كمك مي‏كند ولي با اين حال، اثبات اين نوعِ افراطي و قوي، چندان ساده نيست و به اين راحتي نمي‏توان گفت كه تمام نظام‏هاي اخلاقي از فردي به فردي ديگر و از جامعه‏اي به جامعه ديگر مختلف‏اند؛ زيرا اولاً، به دست آوردن اين مطلب كه آنچه كه بر سر آن در نظام‏هاي اخلاقي گوناگون‏اختلاف‏وجوددارد،اموري‏بنيادين هستند كاري دشوار است. ثانيا، درك اينكه آنچه كه يك نظام با نظامي ديگر بر آن اختلاف دارد، واقعا همان چيزي است كه نظام ديگر به خلاف آن اعتقاد دارد، كار چندان ساده‏اي نيست. ثالثا، به دست آوردن اينكه تمام نظام‏هاي اخلاقي در امور بنيادين با يكديگر تفاوت اساسي دارند، نياز به استقراي تام دارد كه از لحاظ‏تجربي‏ناممكن‏تلقّي مي‏گردد.

ب. نسبي‏گرايي توصيفي معتدل: بر اساس اين تقرير، دست‏كم برخي از ارزش‏هاي اساسي با يكديگر تفاوت دارند. حتي در يك جامعه، ممكن است ارزش‏هاي اخلاقي و قواعد اخلاقي تغيير كنند. ديويد ونگ و فيليپا فوت اين سبك از نسبيت را در نظر مي‏گيرند و مي‏پذيرند.

بعضي در اين مباحث، نسبيت فرهنگي را نيز آورده‏اند. اگر منظور از نسبيت در فرهنگ، نسبيت ارزش‏هاي اخلاقي باشد، به نسبيت توصيفي ارجاع داده مي‏شود و بهتر است كه نسبيت توصيفي را دو شاخه كنيم: نسبيت توصيفي فردي و اجتماعي كه فرهنگي را نيز دربر گيرد.

2. نسبيت هنجاري

در اين نوع از نسبي‏گرايي اخلاقي با اين نكته روبه‏رو هستيم كه به لحاظ اخلاقي نبايد درباره رفتار و ديدگاه‏هاي فرد ديگري كه اساسا نظام اخلاقي ديگرگونه‏اي دارد قضاوت كنيم. در نتيجه اين ديدگاه، ما قدرت اصلاح اعمال ديگران را نداريم و نبايد اقدام به تغيير رفتار ديگران كنيم.

3. نسبيت فرااخلاقي

نسبيت فرااخلاقي مدعي است كه در ميان نظام‏هاي اساسا متفاوت، لزوما يك نظام اخلاقي درست و موجه وجود ندارد به گونه‏اي كه ساير نظام‏هاي اخلاقي ديگر غلط و نادرست تلقّي گردند. بر اساس نسبيت فرااخلاقي، ما مي‏توانيم چند نظام اخلاقي درست و موجه داشته باشيم.

اين ديدگاه نيز دو تقرير مختلف دارد:

الف. ديدگاه افراطي: هر نظام اخلاقي مي‏تواند به اندازه ساير نظام‏هاي اخلاقي ديگر، درست و موجه باشد.

ب. ديدگاه معتدل: تنها يك نظام اخلاقي درست و موجه وجود ندارد؛ ولي اين بدان معنا نيست كه همه نظام‏هاي اخلاقي درست و موجه‏اند.52

به هر تقدير، به نظر مي‏رسد كه ديدگاه فلچر نه مطلق‏هاي اخلاقي را منكر است و نه نسبي‏گرايي را تجويز مي‏كند. مطلق‏هاي اخلاقي را منكر نيست، به اين دليل كه اساسا يك اصل اخلاقي را داراي ارزش ذاتي مي‏داند كه در هر جا و در هر شرايط بايد مورد لحاظ و عمل قرار گيرد. اين اصل، چيزي نيست جز قانون محبت. او ـ همان‏گونه كه پيش‏تر خاطرنشان گرديد ـ مي‏گويد:

ارزش، كيفيت اخلاقي، خوبي يا بدي، درست يا خطا، اين امور صرفا محمول‏هاي جملات اخلاقي هستند و وصف موضوعات اخلاقي تلقّي نمي‏گردند. اما تنها يك چيز است كه هميشه خوب يا درست است و ذاتا خوب محسوب مي‏گردد بدون اينكه پيش‏زمينه را مورد لحاظ قرار دهيم و آن يك چيز «محبت و عشق» است. البته احتمالاً ما نبايد عشق را در مقوله اشيا قرار دهيم و آن را شي‏ء بناميم.53

بر اين اساس، نمي‏توان اخلاق وضعيت را بدون مطلق اخلاقي تلقّي كرد. اما در ادامه به اين موضوع مي‏رسيم كه آيا اين ديدگاه نسبي‏گرايي را مي‏پذيرد؟ آنچه كه از محتواي كلام وي استخراج مي‏شود اين است كه نظام اخلاقي‏اي درست است كه بر اساس اين قانون عام بنيان نهاده شده باشد و ـ به اصطلاح ـ تمام ارزش‏هاي خود را از اين اصل به دست آورده باشد. راهبرد و تاكتيكي كه او در اين اخلاق معرفي مي‏كند، گرچه عمل‏گرايي و نسبي‏گرايي است ولي در اين مطلب نيز نگاه خاصي دارد:

در تلاش خود براي اينكه يك وضعيت‏گرا باشيم و نيز براي اينكه در درك خود از وجدان، از دوران خود عقب نيفتيم و به روز باشيم، ضروري است كه ما برچسب ديگري به متد و روش خود ملحق نماييم. اين برچسب نسبي‏گرايي است. همان‏طور كه راهبرد ما در اين مسير پراگماتيسم بود، تاكتيك ما نيز نسبي‏گرايي است... . اشكال فكري ما، به اندازه‏اي نسبي‏گرايانه هستند كه پيشينيانِ ما تا به آن حد را تصور هرگز نمي‏كردند... . يك موقعيت‏گرا و يك وضعيت‏گرا از واژگاني مثل «هرگز»، «كامل»، «هميشه» و «تام» استفاده نمي‏كند و همان‏طور كه از طاعون مي‏گريزد و از «به طور مطلق» فراري است و از اين واژه پرهيز مي‏نمايد.54

روشن است كه وي هر چند نسبي‏گرايي را به عنوان راهبرد معرفي مي‏كند؛ ولي با اين حال، محبت را محور تمام امور مي‏داند كه ديگر نسبي نيست و نظام اخلاقي حاصل از آن را متناقض با ساير نظام‏ها نمي‏گرداند:

محبت نقشه راه را مطابق با شرايط ترسيم مي‏كند. آنچه كه بايد در هر موقعيتي به انجام برسد، وابسته به آن است كه آن مورد چه چيزي را اقتضا مي‏كند؛ بنابراين، حل هر مسئله اخلاق نسبي است. كار درست با نظر به حقايق مكشوف مي‏گردد. اما وقتي مسير نسبي انتخاب مي‏شود، الزامي كه بايد مورد نظر قرار گيرد مطلق است... . الزام مطلق است (و ما بايد مطابق با قانون محبت عمل كنيم) اما تصميمي كه در هر موقعيتي اتخاذ مي‏كنيم نسبي است.55

نتيجه بحث

در پايان اين قسمت، به اين نكته اشاره مي‏كنيم كه اخلاق وضعيت جوزف فلچر گرچه در تصميمات اخلاقي نسبي‏گراست و براي هر موقعيتي حكم خاص به خودش را تجويز مي‏كند، ولي با اين حال، اين اخلاق به لحاظ اينكه اساس اخلاق را محبت مي‏داند از سلك نسبي‏گرايان خارج شده و از يك‏سو، به يك مطلق اخلاقي كه هميشه درست و خوب است اعتقاد پيدا كرده است و از سوي ديگر، نظام اخلاقي‏اي را مطرح مي‏سازد كه مبتني بر اين اصل هميشگي است. بنابراين، به هيچ وجهي نسبي‏گرا نيست. اين ديدگاه حتي نسبيت هنجاري را نمي‏پذيرد؛ زيرا معتقد است كه اگر يك حكم اخلاقي و يا قضاوت اخلاقي راجع به اعمال افراد ديگر مطابق اصل محبت بود، كاري درست است و شخص در انجام آن مرتكب خطا نشده است. به عبارت ديگر، ما مجاز هستيم كه درباره اعمال افراد ديگر به قضاوت بنشينيم و اعمال آنها را نقد نماييم، البته اگر اين كار ما مطابق با قانون محبت باشد.

نقد و بررسي اخلاق وضعيت

اخلاق وضعيت هرچند ويژگي‏هاي جالب توجهي دارد كه پذيرش آن را در فرهنگ مسيحيت موجه مي‏نمايد، اما با اين حال، نقاط ضعفي نيز در آن مشاهده مي‏شود كه در اين قسمت به برخي از آنها اشاره مي‏نماييم.

1. اخلاق وضعيت با يك تناقض‏گويي آشكار مواجه است. از يك‏سو، سعي مي‏كند كه ارزش ذاتي اشياي عالم را نفي كند و بدين‏ترتيب، به گونه‏اي به حسن و قبح شرعي و الهي روي داشته باشد و از سوي ديگر، اصل محبت را داراي ارزش ذاتي معرفي مي‏نمايد. مسئله اين است كه اگر يك چيز در عالم داراي ارزش ذاتي است، چرا اين امكان وجود ندارد كه اين دايره وسيع‏تر شود و اموري همچون عدالت، شجاعت، و عفت نيز داراي ارزش ذاتي گردند؟ چه تفاوتي ميان عدالت و محبت هست كه يكي را داراي ارزش ذاتي مي‏نمايد و يكي را فاقد آن؟ بر اين اساس، به نظر مي‏رسد كه در اخلاق وضعيتي كه جوزف فلچر مطرح مي‏سازد، وجهي براي جدا كردن محبت از ساير اصول وجود ندارد.

البته پيروان اين انديشه سعي مي‏كنند با ترفندي اين مشكل را حل كنند و مي‏گويند: محبت از سنخ اشياي عالم نيست تا بخواهيم بگوييم اشياي عالم داراي حسن و قبح ذاتي هستند. اما روشن است كه اين عده نمي‏توانند ميان صداقت و محبت، شجاعت و محبت، حتي عدالت و محبت تفاوتي قايل شوند تا بخواهند حسن و قبح ذاتي را بدين شكل منكر گردند. به بياني بهتر، مقولاتي همانند صداقت، شجاعت و عدالت مثل محبت هستند و هر حكمي براي محبت داده شود كه آن را از سنخ اشياي عالم خارج نمايد قابل تعميم به آنها نيز هست. شجاعت و اعمال شجاعانه نيز چيزي است كه بايد ما انجام دهيم؛ همانند محبت كه فلچر مدعي آن است.

2. منشأ تمام اين مباحث آنجاست كه پولس قديس با ورود به عالم مسيحيت، مسير اين دين الهي را به گونه‏اي ديگر ترسيم كرد و آن را از ديني كه دنباله يهوديت در شريعت بود، به آييني مستقل تبديل نمود. در تفسير پولسي از شريعت، شريعت براي تأمين دو هدف آمده بود:

الف. جلوگيري آدميان از ارتكاب گناه بيشتر؛

ب. آماده‏سازي مردم براي نجات از گناه ازلي كه آدم مرتكب شد و به شكل وراثت به تمام انسان‏ها منتقل گرديد.

به عقيده پولس، با آمدن مسيح كه فرزند يگانه خداست و با خدا هم‏ذات است و جنبه‏اي الوهي دارد، ديگر نيازي به شريعت نيست و بساط شريعت برچيده شده است. در اين نگاه، ديگر انسان براي نجات نيازي به شريعت كه باب اطاعت از فرامين الهي است ندارد و با صرف ورود به دروازه مسيحيت به رهايي مي‏رسد. با اين تفاسير، مسيحيت پولسي كه ديگر رنگ و بوي الهي نداشته، فرامين الهي را با يك اصل محبت كه عشق و محبت خدا به تمام انسان‏هاست عوض كرده است. در اين مسيحيت پولسي اگر فرمان الهي بخواهد اطاعت شود بايد با اصل محبت سازگار باشد.

اين تحريف آشكار، موجب گرديد از همان آغاز، شعار محبت خدا به انسان و ارزش ذاتي داشتن محبت بر اصل اطاعت و بندگي انسان در برابر خدا قرار گيرد و بر آن ترجيح داده شود. بنابراين، محور قرار گرفتن اصل محبت در مسيحيت، به موجب تحريفي است كه در اين دين الهي رخ داده است. لازم به ذكر است كه در اخلاق اسلام نيز اصل محبت داراي ارزش ذاتي است، اما هنگامي كه اين اصل در برابر بندگي خدا قرار مي‏گيرد، فرمان الهي مقدم مي‏شود و به اجرا درمي‏آيد.

نكته ديگر اين است كه آيا واقعا تمام ابناي بشر مورد محبت و عشق خدا هستند؟ درست است كه ذات باري‏تعالي سعادت تمام مخلوقاتش از جمله انسان را مورد نظر قرار داده است و به كمال رسيدن آدميان محبوب اوست؛ اما گاه انسان به جايي مي‏رسد كه پست‏ترين موجودات نيز به آن درجه نيستند و به طور قطع مغضوب الهي واقع مي‏شوند و حتي مجازات آنها مطلوب او قرار مي‏گيرد. چگونه مي‏توانيم گردن‏كشي كه هزاران هزار نفر را به نابودي كشانده است، هزاران هزار نفر را به فساد و تباهي برده است، هزاران هزار نفر را زير يوغ بندگي درآورده است مورد محبت خدا بدانيم؟ آيا اين مسئله با كمال الهي سازگار است؟

3. در بند سوم، عبارت فلچر به گونه‏اي است كه اصل عدالت را نيز داراي ارزش ذاتي گرفته است، به گونه‏اي كه مي‏گويد: عدالت همان توزيع عشق و محبت است و نه چيز ديگر. توضيح اينكه، وقتي عدالت را به محبت و توزيع محبت تحويل مي‏برد، در حقيقت، اذعان داشته است كه اين اصل نيز به دليل داشتن مؤلفه محبت در درون خود داراي ارزش ذاتي است و نمي‏تواند فاقد آن باشد. اين تلاش در حقيقت براي برطرف كردن آن تعارضي است كه در قسمت اول خاطرنشان گرديد، ولي به هر تقدير اصل نظريه و مبناي‏آن‏رابه‏زيرسؤال‏برده است.

4. در بند چهارم، فلچر معتقد است كه عشق طالب خير همسايه است، چه ما او را دوست داشته باشيم و يا نه. اين سؤال مطرح است كه آيا اين نكته مقتضاي اصل عدالت نيست؟ چرا بي‏جهت مقتضاي اصل عدالت را به چيز ديگري (محبت) بايد نسبت دهيم؟

5. بحث جدّي در اين وادي بر اين محور قرار مي‏گيرد كه مبنايي‏ترين اصل در اخلاق كدام اصل است؟ در منظر اخلاق وضعيت، اين اصل محبت است كه حاكم است. اما به نظر مي‏رسد با توضيحاتي كه داده شد، اصل عدالت مبنايي‏تر است و ريشه تمام احكام اخلاقي را مي‏توانيم در آن بيابيم. بر اساس اين نگاه، حتي محبت كردن نيز بايد با اصل عدالت همخوان باشد و اگر محبتي موجب ظلم به فرد گردد قطعا مورد پسند و پذيرش نيست و هيچ عاقلي حتي خود فلچر بدان گردن نمي‏دهد. به هر تقدير، ثمره اين مسئله آنجا آشكار مي‏گردد كه ميان مقتضاي اصل عدالت و اصل محبت تعارض و در مقام عمل تزاحم روي دهد. در اين موقعيت است كه بايد تصميم گرفت عدالت را اجرا كرد و يا به محبت انديشيد.

6. در نهايت، هرچند كه تلاش ما در اين نوشتار، تلاشي علمي است، اما نمي‏توانيم چشم خود را به واقعياتي كه در اطراف ما در گوشه و كنار دنيا رخ مي‏دهد ببنديم. از اين‏رو، مي‏گوييم: اخلاق وضعيت بيشتر مصرف تبليغي دارد تا عملي. به عبارت ديگر، در مقوله تبليغ مسيحيت، شعار محبت بهترين وجه در جذب دل‏هاي افراد ساده و عامي است. اما واقعيت اين است كه در طول تاريخ وحشيانه‏ترين اعمال بر ضد بشريت توسط پيروان اين آيين روي داده است و امروزه نيز بدترين جنايات از سوي اين افراد و يا دست‏پرورده‏هاي آنان روي مي‏دهد. مدتي قبل در كشور آفريقايي روندا، وحشتناك‏ترين قتل عام در جلوي چشمان همين مدعيان محبت رخ داد و هيچ صدايي براي محبت برنيامد. حتي در موردي، مردم براي نجات جان خود به كليساي محل رفتند، اما كشيش درِ كليسار را بر روي آنان بست و قاتلان با خيالي آسوده زن و كودك و پير و جوان را به گلوله بستند و همه را قتل‏عام كردند. در عراق، افغانستان، فلسطين و كشورهاي ديگر هر روز شاهد جنايات متعدد هستيم ولي خبري از عشق و محبت به انسان‏ها نيست.


  • پى نوشت ها
    1 دانش‏آموخته حوزه علميه و دانشجوى دكترى فلسفه دين.
    2-. James M. Gustafson, "situation Ethics", in: The Encyclopedia of Ethics, 1998.
    3-. Gene Outka, "Situation Ethics", in: Routledge Encyclopedia of Philosophy, 1998.
    4-. Joseph Fletcher, Situation Ethics, The New Morality, 1966, p. 2.
    5-. Gene Outka, "Situation Ethics", in: Routledge Encyclopedia of Philosophy.
    6-. James M. Gustafson, "Situation Ethics", in: The Encyclopedia of Ethics.
    7-. The Antinomian View. (Antinomianism).
    8- Legalism / Formalism (Legalism).
    9-. Antinomian Relativism.
    10- Situation Ethics: The New Morality.
    11ـ ورنر منسكى و ديگران، اخلاق در شش دين جهان، 1376، ص 176.
    12ـ همان، ص 138ـ139.
    13ـ همان، ص 47ـ48.
    14-. See: David E. Cooper, "Existentialist ethics", in: Routledge Encclopedia of Philosophy.
    15-. Good Faith.
    16-. See. Ibid.
    17-Sensitiity Theory.
    18ـ سيداكبر حسينى، واقع‏گرايى اخلاقى در نيمه دوم قرن بيستم، 1383، ص 77.
    19-. Legalistic.
    20- Antinomain.
    21- See: Joseph Fletcher, Situation Ethics, The New Morality, 1966, p. 17.
    22-. See: p. 18.
    23-. Antinomianism.
    24- Anabaptists.
    25- Puritanism.
    26- Ibid, p. 26.
    27- Ibid, p. 26.
    28- Ibid, p. 41.
    29- Ibid, p. 42.
    30-. See, Ibid, p. 42-43.
    31-. Ibid, p. 43.
    32-. Ibid, p. 43-44.
    33- Agapeic Love.
    34-Ibid, p. 45.
    35- Theological Positivism.
    36- Ibid, p. 47-48.
    37- See: Ibid, p. 50.
    38- Ibid.
    39- See: Ibid, p. 57-58.
    402- Ibid, p. 59.
    41- Ibid, p. 60.
    42-See: Ibid, p. 60-61.
    43ـ مرقس، 2:27ـ28.
    44- See: Ibid, p. 71.
    45- Ibid, p 89.
    46- Ibid, p. 103.
    47ـ باب 5، آيات 43ـ44.
    48- Ibid, p. 110.
    49- Ibid, p. 120.
    50- See: Ibid, p. 131.
    51-. Ibid, p. 143-144.
    52-. See: for further reading: Mohammad A. shomali, Ethical Relativism, An Analysis of the Foundations of Morality, 2001, p. 53-128.
    53-. Ibid, p. 60.
    54- Ibid, p. 43-44.
    55-. Ibid, p. 143-144.

  • منابع ...
    ـ حسينى، سيداكبر، واقع‏گرايى اخلاقى در نيمه دوم قرن بيستم، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1383.
    ـ منسكى، ورنر و ديگران، اخلاق در شش دين جهان، ترجمه محمّدحسين وقار، تهران، اطلاعات، 1376.
    - Cooper, David E., "Existentialist Ethics", in: Routledge Encclopedia of Philosophy.
    - Fletcher, Joseph, Situation Ethics, The New Morality, Westminester, John Knox Press, 1966.
    - Gustafson, James M., "Situation Ethics", in: The Encyclopedia of Ethics, ed. by Lawrence C. Beker; Garland Publishing, 2nd ed., New York and London, 1998.
    - Outka, Gene, "Situation ethics", in: Routledge Encyclopedia of Philosophy, London, Routledge, 1998.
    - Shomali, Mohammad A., Ethical Relativism, An Analysis of the Foundations of Morality, ICAS Press, London , 2001.