تفسير موضوعي

تفسير موضوعي

در گفت‏وگو با حضرت آيت‏اللّه محمّدتقي مصباح (دام ظله)1

تهيه و تنظيم: محمّدحسين ذوالفقاري

چكيده

تفسير موضوعي به رغم داشتن پيشينه ديرينه، اصطلاح جديدي است. مفسّر در تفسير موضوعي، مسئله يا سؤالي را به قرآن عرضه مي‏كند و با جمع‏آوري و بررسي تمام آيات مربوط به آن، نظر قرآن درباره آن را به دست مي‏آورد. تفسير موضوعي به دو شكل جزءنگر و كل‏نگر است. در شكل نخست، تلاش مي‏شود نظر قرآن در يك يا چند موضوع به دست آيد. اما در شكل كل‏نگر ديدگاه قرآن در تمام موضوعات قرآني استخراج مي‏شود. در اين شكل، بايد موضوعات را به شكل منطقي تقسيم و مرتب كرد. در تفسير موضوعي پس از عرضه موضوع به قرآن، بايد با مطالعه دست‏كم يك بار از اول تا آخر قرآن، آيات مربوط جمع‏آوري گردد و سپس اين آيات دسته‏بندي و هريك در جايگاه خود فهم شود و در نهايت، مجموع آيات با توجه به آيات ديگر و تمام قراين تفسير گردد. تفسير موضوعي ذومراتب است و در شكل كامل آن بايد مسئله موردنظر با مجموع نظام‏ها و موضوعات ديگر ملاحظه شود.

كليدواژه‏ها: قرآن، تفسير موضوعي، تعريف، مراحل و مراتب.

تعريف «تفسير موضوعي» از نظر حضرت‏عالي چيست؟ آيا آنچه در كتاب‏هايي مانند اعلام و مفردات قرآن آمده و واژگاني كه از نگاه قرآن كريم بررسي شده است تفسير موضوعي به شمار مي‏آيد؟

آيت‏اللّه مصباح: بسم‏اللّه الرحمن الرحيم. گرچه تفسير موضوعي سابقه زيادي دارد و قرن‏هاست كه بزرگان ما كم و بيش اين روش را داشته و «آيات‏الاحكام»، «امثال قرآن» يا داستان‏ها و قصص انبيا را تأليف كرده‏اند، ولي اصطلاح تفسير موضوعي اصطلاح نسبتا جديدي است كه در مقابل تفسير ترتيبي قرار دارد. در تفسير ترتيبي، كساني كه مايلند تفسير آيات قرآن را ياد بگيرند و بفهمند، از يك‏جا شروع نموده، به ترتيب آيات پيش مي‏روند و بالطبع كساني كه مي‏خواهند تفسير همه قرآن را ياد بگيرند، از سوره «حمد» شروع كرده و به سوره «ناس» ختم مي‏كنند. عمده تفسيرها اين‏گونه هستند. در مقابل، گاهي به جاي اينكه مفسّر سوره‏اي را انتخاب نموده و از اول تا آخر آن را تفسير كند، مطلب يا سؤال خاصي به قرآن كريم عرضه مي‏كند تا پاسخش را از قرآن به دست آورد. معمولاً به دست آوردن اين جواب از يك آيه حاصل نمي‏شود، بخصوص اگر ما بدانيم آيات متعددي در اين زمينه هستند كه مفاهيمشان كمابيش با يكديگر متفاوت است و هر يك به جنبه‏اي از موضوع پرداخته است. فرض كنيد فردي مي‏خواهد نظر قرآن را درباره كساني كه بهشتي مي‏شوند، نجات مي‏يابند و اهل فلاح هستند (مفلحين) بداند و شرايط آنها را جويا شود. مي‏دانيم كه اين واژه در قرآن زياد استعمال شده و در هر جايي شرايط خاصي ذكر گرديده كه عين هم نيستند. آن‏گونه نيست كه هر جا كلمه «مفلح» يا «افلح» يا «فلاح» آمده باشد، فقط چند مفهوم مخصوص از آن برداشت بشود. به هر حال، پيش از اينكه مراجعه كنيم، براي ما اين احتمال هست كه در يك‏جا بعضي از اوصاف ذكر شده و در يك‏جا بعضي از اوصاف ديگر گفته شده باشد. احتمال هم مي‏دهيم كه گاهي بين اين برداشت‏هايي كه از آيات مي‏شود دست‏كم تضاد ابتدايي وجود داشته باشد. حال چگونه بايد اينها را جمع كرد؟ مثلاً، در رابطه با «مفلحين»، قرآن در آياتي برپا كردن نماز و پرداخت زكات را، و در آيه ديگر خشوع در نماز را شرط مي‏داند: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ.»(مؤمنون: 1ـ5) ما بايد اينها را جمع‏آوري كنيم تا بفهميم مجموعا چه چيزهايي از نظر قرآن در فلاح دخالت دارد. پس محور ما در بحث، خود موضوع است نه آيه و يا سوره قرآن؛ يعني تلاش ما در تفسير مبتني بر آيه خاصّ و بلكه سوره خاصي نيست، بلكه تلاش ما مبتني بر مطلب خاص و موضوع خاصّ بوده و اين، تفسير موضوعي است. بنابراين، فرق تفسير موضوعي با ترتيبي اين است كه در تفسير ترتيبي، محور، ترتيب آيات قرآن است؛ مثلاً، ما سوره‏اي مثل سوره «فاتحة الكتاب» را به ترتيب از «بسم اللّه الرحمن الرحيم» تا «ولا الضالين» بحث مي‏كنيم؛ اما در تفسير موضوعي مي‏خواهيم جواب مطلبي را در قرآن پيدا كنيم كه احتمالاً چندين آيه بدان اشاره كرده است. از اين‏رو، موضوع، يك سؤال خاصي از ديدگاه قرآن و بررسي آيات مرتبط با موضوع است كه بر اين اساس، محور شكل مي‏گيرد و اين تفسير موضوعي است.

تفسير موضوعي به دو معناست: يكي اينكه پاسخ يك مطلب يا سؤالي را كه ارتباطي با موضوعات ديگر ندارد از قرآن كريم جست‏وجو مي‏كنيم. اين را مي‏توان تفسير موضوعي جزءنگر ناميد. معناي ديگر تفسير موضوعي اين است كه بخواهيم كلّ قرآن را تفسير موضوعي كنيم. اين تفسير موضوعي كل‏نگر است. در اين نحو از تفسير موضوعي، بايد يك نظمي براي كلّ موضوعات قرآن در نظر گرفت كه از كجا شروع شود تا به تفسير بهتر كمك كند؛ تقدم و تأخّر و ترتّب موضوعات چگونه باشد.

حجت‏الاسلام والمسلمين رجبي: همان‏گونه كه اشاره فرموديد، گاهي يك موضوع را از تمام ابعادش مورد بررسي قرار مي‏دهند كه شرايطش چيست؟ مصاديقش چه افرادي هستند؟ و يا ـ براي مثال ـ آثار مترتب بر اعمال مفلحين چه مي‏باشد؟ گاهي نيز ممكن است كسي يك بخش يا يك بعد از يك موضوع را ببيند. آيا در اين صورت نيز تفسير موضوعي است؟ آيا در تفسير موضوعي همه ابعاد بايد در نظر گرفته شود؟ لطفا بفرماييد آيا آن بخشي كه در سؤال اشاره شد ـ كه مثلاً كتاب مفردات راغب يك واژه را معنا مي‏كند ـ نيز مي‏تواند تفسير موضوعي باشد و يا بايد در تفسير موضوعي حتما موضوع مطرح باشد، هرچند خصوصيت يك واژه مدنظر نباشد؟

آيت‏اللّه مصباح: همچنان‏كه لازمه تفسير ترتيبي قرآن اين نيست كه همه قرآن را در نظر بگيريم، بلكه تفسير ترتيبي مي‏تواند راجع به يك بند، يك آيه، يك سوره يا كل قرآن باشد، در تفسير موضوعي قرآن كريم نيز گاهي منظور يك روش خاصي است كه در آن تفسير مدنظر است، هرچند درباره يك موضوع خاصّ باشد، و گاه تفسير موضوعي كل قرآن بررسي مي‏شود كه اين دو اندكي با هم تفاوت دارد. در هر حال، تفسير موضوعي، يك قضيه تصديقي است و تنها يك مفهوم تصوري نيست؛ ولي اگر بخواهيم مفهوم يك كلمه در قرآن را بدانيم، اين تفسير موضوعي نيست؛ زيرا اين كاري است كه ما از كتاب لغت مي‏خواهيم و ما در اينجا مطلبي را از قرآن نخواسته‏ايم. بنابراين، كاري كه مفردات راغب و يا كتاب‏هايي مشابه آن با تفاصيل بيشتر يا كمتر انجام داده‏اند، ربطي به تفسير موضوعي ندارد و اگر بگوييم تفسير است، تفسيرالكلمه است و كاري است كه لغوي انجام مي‏دهد. مثلاً، در آيه شريفه «وَفَاكِهَةً وَأَبّا»(عبس: 31) مي‏خواهيم ببينيم «اَب» در قرآن به چه معناست؟ اين، تفسير يك واژه مي‏باشد كه كار يك لغوي است، نه كار مفسّر. مفسّر به حسب اصطلاح، كسي است كه مي‏خواهد نتايج و گزاره‏هايي را از ديدگاه قرآن به دست آورد كه محور اين گزاره‏ها گاه ترتيب آيات و تقديم و تأخيري است كه در قرآن آمده است و گاهي محور اين بحث، سؤالي است كه براي ما ايجاد شده و مي‏خواهيم جوابش را از قرآن تحويل بگيريم؛ مانند: «رستگاران چه كساني هستند؟»، «سرّ سعادت ابدي چيست؟»، «شئون پيامبران كدام است؟» و «حكمت بعث پيامبران چيست؟ » اينها سؤالاتي هستند كه در ذهن ما ايجاد مي‏شوند و به دنبال يافتن پاسخ آنها هستيم. از اين‏رو، بايد برويم جواب را از قرآن به دست آوريم. پس در تفسير موضوعي، محور بحث، موضوعي است كه ما انتخاب كرده‏ايم، تقديم و تأخيري هم اگر داشته باشد، از ناحيه همين موضوع است. اما در تفسير ترتيبي خود آيه تعيين‏كننده است و تقديم و تأخير هم به حساب تقديم و تأخيري است كه در خود آيات آمده است.

اركان و مؤلّفه‏هاي تفسير موضوعي از نگاه حضرت‏عالي چيست؟ چون بعضي از مفسّران نقش معارف بيروني را در تفسير موضوعي دخيل مي‏دانند و بعضي ديگر اين نقش را قبول ندارند و تنها آنچه را در قرآن و يا حداكثر در روايات آمده است ملاك قرار مي‏دهند.

آيت‏اللّه مصباح: من گمان مي‏كنم كه اين سؤال اختصاص به تفسير موضوعي ندارد؛ ما بايد مطالب عقلي و فلسفي و مطالب علمي و تجربي و مطالب تاريخي را در تفسير ـ چه ترتيبي و چه موضوعي ـ دخالت دهيم. اين روش تفسير است. ما اگر چيزي به عنوان مشخصات تفسير موضوعي مي‏گوييم قاعدتا بايد چيزهايي باشد كه در تفسير ترتيبي نباشد و اختصاص به روش تفسير موضوعي داشته باشد، وگرنه مي‏توانيم بگوييم: اركان تفسير صحيح چيست؟ يا بگوييم: روش صحيح تفسير ـ اعم از ترتيبي و موضوعي ـ چيست؟ و بعد بگوييم: كدام‏يك از اينها اختصاص به تفسير ترتيبي دارد و كدام‏يك اختصاص به تفسير موضوعي؟ بنابراين، اگر بخواهيم از مشخصات تفسير موضوعي بحث كنيم، بايد از چيزهايي باشد كه از مشخصات تفسير ترتيبي نباشد، بلكه خاصّ تفسير موضوعي باشد. حقيقتا بيان كردن اين مؤلّفه‏ها و مشخصه‏ها كار دشواري است و بنده هيچ وقت خودم چنين كاري نكرده‏ام و كسي را نيز نديده‏ام كه دقيقا اين كارها را انجام داده باشد. كما اينكه روش صحيح تفسير ـ با اينكه بيش از 12 قرن سابقه دارد ـ از ديدگاه شيعه يا سني از جهات مختلف دقيقا تدوين نشده است. البته در اين اواخر كساني درصدد انجام اين كار برآمدند، وگرنه از زمان شيخ طوسي تا به حال كه اين‏همه تفاسير گسترده داريم كسي روش تفسير را تنظيم نكرده است. در واقع، روش، «روش مستقيم» است. فرد يك وقت مي‏خواهد ادبيات و گرامر زبان را ياد بگيرد؛ مثلاً ببيند فعل قياسي و يا سماعي چه نوع فعلي است و گاهي هم مي‏خواهد قواعد را در ضمن مكالمه ياد بگيرد كه اين روش مستقيم است. عملاً مفسّران ما روش تفسيري خودشان را به صورت مستقيم بيان كرده‏اند. مثلاً، تفسير تبيان يا تفسير مجمع‏البيان را كه نگاه مي‏كنيم، مي‏بينيم روش تفسير در همه سوره‏ها يكنواخت اعمال شده است و معناي لغات، اعراب، اقوال مفسّران و روايات را آورده‏اند. اين را مي‏توان به عنوان يك روش استناد كرد. اما اينكه خودشان بيان كرده باشند كه ما در تفسير چه كارهايي بايد انجام دهيم، چه تعداد قاعده را بايد رعايت نماييم، و از كجا شروع و به كجا ختم كنيم، لااقل بنده نديده‏ام. در تفسير موضوعي نيز چنين است. از آن زماني كه تفسير موضوعي رايج شده است، ما روش خاصي را در نظر نداشتيم كه بگوييم ـ مثلاً ـ پنج اصل دارد و سير آن هم اين است كه بايد از اينجا شروع كنيم و به آنجا ختم نماييم؛ بلكه بنا گذاشتيم موضوعاتي را از قرآن استخراج كنيم ـ كه اين مسئله تاريخچه مفصلي دارد. اينكه انگيزه چه بوده و چطور شد كه در اين وادي افتاديم و چه تحولاتي صورت گرفته است، جنبه تاريخي دارد. به هر حال، لااقل من ادعا نمي‏كنم كه بگويم روش مضبوط و مدوني را در ذهن خودم دارم.

اينكه عرض كردم تفسير موضوعي به دو معنا به كار مي‏رود، يك اثرش اينجا ظاهر مي‏شود. يك وقت مطلب و سؤالي به ذهن ما آمده كه نه سابقه و لاحقه‏اي دارد و نه ارتباطي به موضوعات ديگر. فقط مي‏خواهيم يك موضوع را بررسي كنيم. فرض كنيد «حجاب در اسلام»؛ يعني از نظر قرآن مي‏خواهيم حجاب را بررسي كنيم. براي اين كار، كافي است آياتي را كه به نحوي به حجاب ارتباط دارد بررسي نماييم. اينكه با چه روشي اين كار را بايد انجام داد، در پاسخ‏ها عرض خواهم كرد كه يك روش، مشترك همه ابواب تفسير است.

يك وقت هم سؤال اين است كه اگر كسي بخواهد كلّ قرآن را تفسير موضوعي كند، چه روشي را بايد به كار ببرد؟ علاوه بر اين روش‏هايي كه در اجزاء قرآن مي‏آيد، يك نظمي بايد براي كلّ مطالب قرآن در نظر بگيرد كه از كجا شروع كند. آنجاست كه اين مسئله مطرح مي‏شود كه بين موضوعات تقدّم و تأخّر و ترتّب هست؛ يك موضوع جزئي از موضوع ديگري است، يك موضوع مصداقي از موضوع عام‏تري است، يك موضوع از مبادي موضوع ديگري است و... . اگر اين ترتيب بين اين موضوعات رعايت شود، اين نظم مي‏تواند كمك كند به اينكه تفسير همه آيات و تفسير موضوعي براي همه مطالب، موفق‏تر شود؛ ولي اين امر در تفسير موضوعي براي يك موضوع، معنا ندارد. مثلاً، ما مي‏خواهيم نظر قرآن را در موضوع حجاب به دست بياوريم. براي اين امر، تنها آيات حجاب را بررسي مي‏كنيم. اما اينكه حجاب با حقوق زن چه ارتباطي دارد؟ با رابطه متقابل زن و مرد در زندگي چه ارتباطي دارد؟ در بينش اسلام قوام زندگي اجتماعي به مرد است يا زن؟ آيا حقوق زن و مرد در عرض هم هستند يا يكي بر ديگري تقدم دارد؟ از جمله مسائلي هستند كه ربطي به مسئله حجاب ندارند.

اما در تفسير كل موضوعات بايد ارتباط بين موضوعات را در نظر بگيريم. اگر اين مجموعه موضوعات اجزاي يك كلّ هستند، سعي كنيم اين دو را به عنوان جزئي از كل در نظر بگيريم. و اگر اينها يك خاصي از يك عام و يا يك جزئي از يك كل هستند ـ با توجه به اينكه اگر كلي حل شود، جزئي خود به خود حلّ مي‏شود ـ و اگر بين اينها ترتبي باشد و يكي مقدمه‏اي براي اثبات ديگري يا مقدمه ثبوتي يا اثباتي است، آن ترتيب اقتضا مي‏كند اول از مقدمه بحث كنيم و سپس از ذي‏المقدمه، تا دوباره به مقدمه برنگرديم. اين ترتيب‏ها كه از كجا شروع كنيم و به كدام موضوع بيشتر اهميت دهيم، در تفسير موضوعي كلّ قرآن مطرح مي‏شود، اما در ماهيت تفسير موضوعي دخالتي ندارد.

«آيات‏الاحكام» نيز از مصاديق تفسير موضوعي است كه معناي جزءنگر دارد. از زمان‏هاي خيلي قديم، و در عصر خود ما نيز از مرحوم مقدس اردبيلي يا ديگران، نمونه‏هايي از آيات‏الاحكام يا ديگر مصاديق تفسير موضوعي وجود دارد. حالا اينكه روششان چيست، آيا فقط به خود آيات اكتفا مي‏كنند يا به روايات هم سر مي‏زنند و يا اصلاً بحث فقهي را آنجا مطرح مي‏كنند، اين امور مربوط به روش‏هاست و فرقي نمي‏كند تفسير موضوعي باشد يا ترتيبي؛ ولي به طور كلي، در آيات‏الاحكام ما مي‏خواهيم ـ مثلاً ـ آيات مربوط به «صلاة» يا آيات مربوط به «طهارت» را به صورت تفسير موضوعي بحث كنيم، و آيه يا سوره‏اي را به يك ترتيب خاصي لحاظ نمي‏كنيم تا پيش برويم. آيات‏الاحكام اين‏گونه هستند.

تفسير موضوعي جزءنگر به سؤالاتي كه در ذهن ما پديد مي‏آيد پاسخ قرآني مي‏دهد. اين سؤالات گاهي از فقه است، گاهي از اخلاق، گاهي از فلسفه، گاهي از خداشناسي، گاهي از قيامت، و... . اما در تفسير كل‏نگر كه مي‏خواهيم ديدگاه قرآن را درباره تمام موضوعات مطرح در قرآن كريم به دست آوريم، اگر ترتيب را بين موضوعات رعايت كنيم، موفق‏تر بوده و نتيجه‏گيري بهتري خواهيم داشت. آن موقع، سؤال ديگري مي‏شود كه چه ترتيبي را رعايت كنيم؟ طبعا اختلاف سليقه‏ها، اختلاف ذهنيت‏هاي اشخاص و امثال اينها دخالت دارد.

روش جناب‏عالي در تفسير موضوعي چيست؟

آيت‏اللّه مصباح: من روش مدوني ندارم، اما معمولاً وقتي مي‏خواهم يك موضوعي را انتخاب نمايم چند اصل را رعايت مي‏كنم كه بعضي از آنها مربوط به اصل تفسير است و بخشي از آن ويژه تفسير موضوعي است. پس سه بخش را مي‏شود در گردش كار در نظر گرفت. يكي كه لازمه هر نوع تفسيري است ـ دست‏كم از ديدگاه بنده ـ اين است كه از كجا شروع و به كجا ختم كنيم. دوم اينكه در بين روش‏هايي كه در تفسير، اعم از ترتيبي يا موضوعي، هست ما كدام را مي‏پسنديم: روش اتكا به حديث، روش عقلي، روش استفاده از علوم يا شواهد تاريخي و يا روش تفسير قرآن به قرآن. روش اخير، كه مفاهيم قرآن را به كمك آيات ديگر تفسير مي‏كنند روش علّامه طباطبائي است. اين دو بخش اختصاص به تفسير موضوعي ندارد. بخش سوم كه ويژه تفسير موضوعي است، اين است كه چه كار كنيم تا موضوع مورد بررسي ما بهتر و جامع‏تر باشد و بحثمان نتيجه يقيني‏تر و مطمئن‏تري پيدا كند؟

در تفسير موضوعي فرض ما اين است كه يك سؤالي برايمان مطرح شده، مي‏خواهيم جوابش را پيدا كنيم. تفسير موضوعي چند مرحله دارد. يكي از مراحل، جمع‏آوري آيات مربوط به آن موضوع است. مثلاً، براي مسئله «حجاب» يك راه ساده اين است كه هر چه كلمه حجاب در قرآن هست جمع‏آوري كنيم؛ يعني به «معجم المفهرس» مراجعه كنيم، هرچه كلمه حجاب است پيدا نماييم. اين روش مطلوبي نيست؛ چراكه موضوعي كه ما به دنبالش مي‏گرديم هميشه با لفظ «حجاب» نمي‏آيد؛ ممكن است لفظ «ستر» يا عناوين ديگري باشد. يك وقت ما مطمئن هستيم كه هر چه آيه درباره اين موضوع هست، از چند كلمه خارج نيست. اگر چنين اطميناني داشته باشيم، مي‏توانيم به جاي يك كلمه به چند كلمه مراجعه كنيم. فرض كنيد در مورد حجاب، از كلمه «ستر» هم استفاده كنيم؛ ولي اين هم كافي نيست؛ زيرا گاهي اصلاً آن واژه در آيه به كار نرفته است و از سياق آيات اين مطلب استفاده مي‏شود. بنابراين، روش صحيح در تفسير موضوعي اين است كه مفسّر در هر موضوعي كه مي‏خواهد بررسي كند، دست‏كم يك بار از اول سوره «حمد» تا آخر سوره «ناس» قرآن را با دقت ببيند كه اين آيه آيا ارتباطي با آن موضوع دارد يا نه. هر جا كه به نظر مي‏رسد ارتباطي با آن موضوع دارد، آن را در فيش يادداشت كند. اگر موضوع مهمي باشد، يك بار هم كافي نيست، لازم است يك بار ديگر هم حتما با وسواس مراجعه كند تا ببيند چيزي از قلم نيفتاده باشد؛ زيرا ممكن است مفهوم يك آيه، توجه‏اش را جلب كند و از نكته خاصي غافل شود. اين اتفاق افتاده است.

مرحله دوم، دسته‏بندي آيات است. در اين مرحله، مفسّر بايد روي آيات جمع‏آوري شده مرور كند كه اين احتمالات چه قدر ارزش شناختي دارد؛ ده درصد، پنجاه درصد، هفتاد درصد، و يا صد درصد. البته اين‏گونه درجه‏بندي كار مشكلي است، اما دست‏كم مي‏توانيم آنچه را اطمينان‏آور است و ظن قوي از آن پيدا مي‏شود دسته‏بندي كنيم و از محتملات ديگر درگذريم. دست‏كم با دو مشخصه آنها را درجه‏بندي كنيم: يكي احتمال ظهور در معنا و ديگر، از حيث اهميت، كه يك ستاره يا دو ستاره مي‏شود به آنها داد.

مرحله سوم كه در تفسير ترتيبي هم مي‏آيد، برداشت ابتدايي از آيه است؛ يعني اينكه ما خودمان، صرف‏نظر از احتمالات عقلي، علمي و تاريخي، از اين آيه چه مي‏فهميم؟ در اين مرحله، برداشت اجمالي از آيه به دستمان مي‏آيد. بعد ـ مثلاً ـ مي‏گوييم حجاب با توجه به سنين اشخاص فرق مي‏كند، حجاب مرد براي زن، حجاب زن براي مرد، و ساير چيزهايي كه به نظرمان مي‏رسد. البته تشخيص اين موارد مشكل است.

مرحله چهارم، پس از فهم اجمالي آيات، دسته‏بندي موضوعات مختلف و ريزي است كه ممكن است تحت عنوان «حجاب» مطرح شود. مرحله بعد از دسته‏بندي ـ كه البته اين كار را ضمن دسته‏بندي ولي به عنوان كار خاص هم مي‏شود انجام داد ـ ترتيب بين اين دسته‏بندي‏هاست؛ يعني پس از مشخص كردن تعداد دسته‏ها، بين آنها ترتيب برقرار كنيم.

مرحله پنجم اين است كه بايد براي حصول اطمينان به مفاد آيات استخراج شده، تمام آيات را با هم بررسي كنيم و تمام قرائن را در نظر بگيريم. اولين كار اين است كه بايد به لغت مراجعه كنيم. بايد مطمئن شويم معناي دقيق آيه، همان است كه ما برداشت كرده‏ايم؛ چون گاهي اوقات برداشت‏هاي انسان به خاطر برخي اصطلاحات رايجي است كه در ذهنش مي‏آيد و چه بسا اصطلاحي در زبان قرآن با معناي اصطلاحي آن تفاوت داشته باشد. از اين‏رو، مفسّر دقيقا بايد بگردد تا معناي لغوي و عرفي آن كلام را بفهمد، بخصوص اگر مي‏تواند، با توجه به دلايل و شواهدي كه در زمان نزول همين معنا مقصود بوده عمل كند. من كلمه «تقيه» و «تقاة» را مثال مي‏زنم. تقيه در اصطلاح ما يك معناي خاصي دارد، ولي در لغت معناي آن چيز ديگري است. تقيه با تقوا در لغت هيچ فرقي ندارد. «إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً» (آل‏عمران: 28)، «اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ» (آل‏عمران: 102). «تقاة» همان «تقاة» است، كلمه همان كلمه است، معنا هم يكي است؛ ولي به هر حال، مصاديقش فرق مي‏كند و الان دو اصطلاح و دو معناي كاملاً متفاوت داريم. بايد بفهميم اين «تقاة» كه در اينجا استعمال شده به چه معناست؟ و آيا آنچه ما امروز مي‏فهميم، در آن زمان هم به همين صورت مي‏فهميدند؟ با قرائن بايد به دست بياوريم تا دقيقا معلوم شود مفهوم عرفي اين آيه در زمان نزول چه بوده؟ البته ممكن است همه جا موفق نباشيم؛ زيرا كار آساني نيست. بايد توجه داشت. البته احتمال اينكه در هر واژه‏اي اين تحولات ديده بشود، احتمال بسيار ضعيفي است. اين تحولات فقط در برخي واژه‏ها و غالبا هم در واژه‏هاي اجتماعي و اعتباري يافت مي‏شود، در واژه‏هاي ديگر كم است؛ ولي به هر حال هست، براي مثال، «الارض» يعني چه؟ آيا به معناي كره زمين است يا يك سرزمين خاص؟ آيا «ارض» در مقابل «سماء» است و يا اينكه اصلاً ربطي به كره خاكي ندارد و مراد از آن عالم پايين است؟ با اينكه به نظر مي‏رسد معناي واژه «ارض» واضح است، اما اين احتمالات درباره‏اش مطرح است. واژه «الارض» در يك جاي قرآن به معناي «سرزمينتان» آمده است. جاي ديگر، «الارض» مقابل «سماء» است: «خَلَقَ اللّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»(يونس: 6)، يك جا هم «الارض» يعني: خاكي، در مقابل عالم علوي. يك وقت «الارض» در قيامت هم مطرح است؛ مانند «الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ» (زمر: 74) آيا اين ارض يعني كره زمين؟ و يا قسمتي از اين زمين؟ يا نه، اصلاً ارض معناي وسيع‏تري دارد كه يكي از مصاديق آن اين است؟ اينها احتمالات است، نمي‏خواهيم چيزي را تعيين كنيم. منظورم اين است كه كلمه «ارض» كه واضح‏ترين و روشن‏ترين معنا را دارد، ممكن است موارد استعمالش تفاوت بكند. ما بايد ببينيم در آيه مورد بحث منظور چه مي‏باشد. نگوييم: آقا اينكه از بديهي‏ترين مطالب و بيّن‏ترين مفاهيم است! خيلي چيزهاي بديهي هستند كه ما نسبت به آنها غفلت داريم.

پس از كندوكاو در خود آيه و تأمّل و تعمّق در الفاظ آن و استفاده از ادبيات و قرائن كلامي، نوبت به بررسي قرائن خارجي مي‏رسد كه گاهي در مفاهيم آيات، تعيين‏كننده است. مثلاً، آيه شريفه‏اي كه درباره جنگ احد است: «وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّي الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ»(آل‏عمران: 121). آنچه از آيه استفاده مي‏شود اين است كه صبحگاهي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهآمدند براي لشكريانشان جايگاهي را مشخص كردند. اين جايگاه كجا بود؟ اگر شما همه قرآن را مطالعه كنيد، چيزي نمي‏يابيد كه مشخص كند اين جايگاه دقيقا كجاست؛ زيرا آيه در مقام بيان آن نيست. آن موقع وقتي مي‏گفتند: «وَإِذْ غَدَوْتَ» همه مي‏فهميدند يعني چه. اجمالاً فهميده مي‏شود كه وقتي انسان صبح از خانه‏اش درمي‏آيد و به جايي مي‏رود، جاي دوري نيست كه ـ مثلاً ـ يكصد فرسخ فاصله داشته باشد. جايي است كه در رابطه با آن گفته: «مِنْ أَهْلِكَ»؛ از خانه‏ات درمي‏آيي و مي‏روي آنجا. يك جايي نزديك مدينه بوده است. با توجه به قرائن تاريخي فهميده مي‏شود كه جنگ احد در نزديكي مدينه بوده است. اين را نمي‏شود گفت كه صرفا از لفظ آيه فهميديم؛ در لفظ آيه كه كلمه «احد» نداشت. اجمالاً هم مي‏گويد نزديك مدينه بوده. اگر ما نمي‏دانستيم چه جنگ‏هايي در نزديك مدينه واقع شده، نمي‏توانستيم اين را تعيين كنيم. اين قرينه تاريخي است و خوشبختانه قرائن تاريخي، قرائني يقيني است و زود انسان يقين مي‏كند. قرائن يقيني با كمك قرائن لفظي تشخص پيدا مي‏كند و مسئله زود حل مي‏شود؛ ولي گاهي اين‏گونه نيست كه قرائن دقيقا براي ما زمان، مكان، مشخصات، جزئيات، ابهامات و... را مشخص كند. از اين‏رو، سعي مي‏كنيم از آيات ديگر كمك بگيريم تا مسئله را تعين ببخشيم و ابهام آن را رفع كنيم. اما اگر حلّ نشد، نوبت به روايات يا احيانا مباحث عقلي مي‏رسد، البته به شرطي كه آنها هم معتبر باشد. اگر دليل عقلي است، دليل برهاني باشد و مغالطه در آن نباشد و به هر حال، يك ضريب ارزشي برايش در نظر بگيريم. نگوييم اين است و جز اين نيست؛ زيرا استدلال عقلي است و احتمال خطا در آن مي‏رود. و يا حديث است و ممكن است جعلي باشد. طبعا آن كسي كه جعل مي‏كند، مي‏گويد: اين حديث سند درست دارد. يعني كسي كه جعل كرده، حتما سند را درست جعل كرده است. كسي كه مي‏خواهد جنسي تقلبي بفروشد، برچسب معتبر روي آن مي‏زند. ما بايد ببينيم راوي حديث چه كسي بوده و چه قدر اعتبار دارد. خودش حديث جعل مي‏كرده يا نه؟ اگر حديث جعل مي‏كرده، حديث به سند صحيح اعلايي جعل مي‏كرده يا نه؟ آيا كتابي كه نقل مي‏كرده، اعتبار دارد يا نه؟ به هر حال، اينها از جمله مباحثي است كه به همه روش‏هاي نقلي مربوط مي‏شود كه در همه جا از جمله در فقه هم بايد رعايت بشود و در تفسير قرآن هم هست. اگر دليل معتبري از عقل، از حديث، از سنّت، از تاريخ و يا از جاهاي ديگر پيدا كرديم، از آنها استفاده مي‏كنيم، در غير اين صورت، تحت عنوان احتمال مطرح كرده و آخرش تصريح مي‏كنيم كه محتمل است.

اگر ما بنا گذاشتيم كه تفسير موضوعي را در كلّ قرآن كريم لحاظ كنيم، از اين ترتيب‏ها خيلي مي‏توانيم استفاده كنيم. از اين‏رو، اگر در تفسير موضوعي بتوانيم بين موضوعات، اصول و ابواب بحث، ترتيبي اتخاذ كنيم و آنچه اول ذكر مي‏شود، نسبت به بحث‏هاي ديگر مبدأيت داشته باشد، به حلّ آن مسئله كمك مي‏كند و اين، ايده‏ال است. اما اين كار، خودش يك كار نظري است و اين طور نيست كه بگوييم صددرصد اين است كه من مي‏گويم. علاوه بر اين، مبدأيت در مقام ثبوت با مقام اثبات هميشه با هم ملازمه ندارد. ممكن است يكي در مقام ثبوت، مبدأيت داشته باشد، ولي در مقام اثبات اين طور نباشد. مثلاً، خدا مبدأ همه چيز است و بحث از خدا بر همه چيز مقدم است؛ ولي در مقام اثبات اين‏گونه نيست. ما بايد خدا را با عقل و خيلي چيزهاي ديگر كه بايد جلوتر باشد، اثبات كنيم. يا براي مثال، ما مي‏خواهيم مسائل معرفت‏شناسي را از ديدگاه قرآن بحث كنيم. اصلاً قرآن معرفتش چه اندازه اعتبار دارد؟ خدايي هست يا ـ العياذ باللّه ـ نيست؟ قرآن يك كتاب است و اين كتاب مي‏گويد معرفت چه اندازه ارزش دارد؟ آيا انسان به يقين مي‏رسد يا نمي‏رسد؟ من مي‏خواهم ببينم نويسنده اين كتاب چه گفته؟ حالا نويسنده‏اش هر كه مي‏خواهد باشد؛ اگر اين مسئله را قبلاً حلّ كنيم كه اين كتاب اصلاً براي معرفت اين‏قدر ارزش قايل است و راهش را همين مي‏داند. اين ديدگاه حتي براي مبحث خداشناسي هم مقدم است. ديدگاه ديگر اين است كه بياييم مباحث ثبوتي را در نظر بگيريم؛ اول خداست، بعد ملائكه هستند، اول هستي مطلق است و بعد هستي‏هاي ديگر. به هر حال، اين هم يك چيزي است كه مي‏تواند در تفسير كمك كند كه گاهي مطالبي استفاده مي‏شود كه احتياج به اصول موضوعه‏اي دارد؛ معارف تصديقي كه بايد از خود قرآن استخراج شود؛ يعني اگر قبلاً تدوين شده باشد، خيلي به حلّ مسئله ما كمك مي‏كند.

حجت‏الاسلام والمسلمين رجبي: با توجه به فرمايش‏هاي شما، بعضي چيزها در هر تفسيري مشترك است و بعضي هم فقط خاصّ تفسير موضوعي است. اما برخي معتقدند كسي كه مي‏خواهد تفسير موضوعي كند، بايد پيش‏تر يك دور قرآن را تفسير ترتيبي كرده باشد تا صلاحيت تفسير موضوعي را پيدا كند. آيا شما چنين تقدمي را لازم مي‏دانيد؟ يا اگر كسي يك دوره تفسير ترتيبي را نديده، ولي در هر موضوعي كه وارد مي‏شود ـ همان‏طور كه فرموديد ـ ابتدا هر آيه‏اي را كه به موضوع مربوط است جدا مي‏كند و تفسير آن را به بيان اجمالي يا تفصيلي مي‏بيند، كفايت مي‏كند؟

آيت‏الله مصباح: شايد آن كساني كه اعلام مي‏كنند ابتدا بايد تفسير ترتيبي انجام شود، خواسته‏اند فرض افضلش را بفرمايند. يعني اگر كسي بناست هم تفسير ترتيبي ببيند و هم تفسير موضوعي، بهتر اين است كه اول يك دوره تفسير ترتيبي را ببيند تا مفاهيم قرآن را بهتر مسلط باشد كه وقتي مي‏خواهد تفسير موضوعات را استخراج كند، ديگر احتياجي به مراجعات زياد براي فهم آيات نداشته باشد. اما صرف‏نظر از مسئله افضليت، ظاهرا اين‏گونه نيست كه ملازمه عقلي داشته باشد. شايد اگر ما آن را به مسائل فقهي تشبيه كنيم بدون تناسب يا بدون وجه مشابهت نباشد. فرض كنيد كسي چند كتاب فقهي مثل «طهارت» و «صلوة» را خوانده و ملكه اجتهاد را در اين جهت پيدا كرده است. حال اگر شما بپرسيد چنين ملكه‏اي معقول هست يا نه، فرض ما اين است كه بله، ممكن است انسان ملكه پيدا كند؛ يعني هرچند هنوز بالفعل در ساير ابواب اجتهاد نكرده ولي ملكه‏اش را دارد. حال آيا او براي اينكه شروع به اجتهاد كند، لازم است كلّ ابواب را ببيند و بعد شروع به اجتهاد در يك مسئله‏اي كند يا نه، اگر كسي ملكه اجتهاد را دارد مي‏تواند از همان ابواب طهارت شروع نمايد و اجتهاد كند و نظرياتش را نيز هم براي خودش و هم براي مقلدانش بنويسد. هيچ ضرورتي ندارد كه همه ابواب را يك دور ببيند، يك دوره جواهر را از اول حتما با دقت بخواند و بعد شروع به اجتهاد كند.

اگر كسي آن‏قدر با مفاهيم قرآني كار كرده كه روش استفاده از آيات را مي‏داند و با ادبيات آن، قواعد لغت، قواعد ادبيات، فصاحت و بلاغت و چيزهايي كه در فهم كلام لازم است، آشنايي دارد، ولي فرصت نكرده يك دوره تفسير همه قرآن را ببيند ـ چون اگر بخواهد اين‏گونه كار كند، بايد فرض كنيد 10 سال وقتش را اختصاص به اين كار بدهد ـ آيا پيش از آن حق ندارد يك موضوع مثل آيات حجاب را از ديدگاه قرآن بررسي كند؟ ظاهرا اين كار ضرورتي ندارد. اگر چنين چيزي ميسر باشد كه انسان اين‏طور تفسير ترتيبي را ببيند افضل است، اما اين‏گونه نيست كه در غير اين صورت امكان نداشته باشد و تفسير موضوعي صحيح نيست و نبايد اقدام كرد. البته بايد قدرت فهم معاني قرآني را داشته باشد. بالاخره بايد درسي خوانده باشد، بحثي، استادي و كتابي را ديده باشد، و به حدي رسيده باشد كه توانايي به دست آوردن مفهوم ظاهري يك آيه قرآن را پيدا كرده باشد. اگر اين توانايي را دارد ضرورتي ندارد كه تفسير تمام قرآن را ببيند.

حجت‏الاسلام والمسلمين رجبي: فكر مي‏كنم جواب دو سؤال ديگر روشن شد. يكي از سؤالات اين بود: آيا تفسير موضوعي فرايندي است كه وقتي به يك نهايتي مي‏رسد، تفسير موضوعي مي‏شود، يا نه، هر يك از بخش‏هاي آن يا حتي برخي از مفردات آن را هم مي‏توان تفسير دانست؟ از پاسخ حضرت‏عالي اين‏گونه فهميده شد كه ما يك سؤال داريم و يك مسيري را طي مي‏كنيم تا به جواب برسيم و اين مجموعه، تفسير موضوعي است. سؤال ديگر هم اين بود: آيا تفسير، فقط موضوعي است يا شقوق ديگري هم بر آن متصور است؟ كه حضرت‏عالي فرموديد حتما بايد محورش يك موضوع باشد؛ اگر كسي بخواهد معناي واژه‏اي را بداند، اين تفسير نيست. پرسش ديگر اين است كه آيا معقول است تفسيري را ترتيبي و در عين حال موضوعي بدانيم؟

آيت‏اللّه مصباح: اينكه تفسير ترتيبي ـ موضوعي به عنوان يك تلفيق داريم يا نه، حقيقت اين است كه اگر ما روش تفسيري به نام «تفسير قرآن به قرآن» داشتيم، اين خالي از يك نحوه ارتباط با تفسير موضوعي نيست. وقتي ما مي‏خواهيم آيه‏اي را با آيه ديگري تفسير كنيم، با آيه‏اي تفسير مي‏كنيم كه با موضوع ارتباط داشته باشد. پس بايد بياييم آيات مربوط به اين موضوع را بررسي كنيم و اين يعني همان كاري كه در تفسير موضوعي مي‏كنيم. پس اين روش خاصّ تفسير است. روش خاصّ تفسير قرآن به قرآن، لاينفك از مرتبه‏اي از تفسير موضوعي يا بعضي از كارهايي است كه در تفسير موضوعي لازم است.

برخي در رد مطلوبيت تفسير موضوعي، شبهاتي را مطرح مي‏كنند؛ از جمله: به هم ريختن وحدت سوره‏ها و پاره پاره‏كردن قرآن، ضرب‏القرآن، عدم نزول به روش موضوعي، از بين رفتن سياق كه مانع فهم مفاهيم آيات است و موجب از دست رفتن ظرايف و دقايق آيات مي‏شود. پاسخ حضرت‏عالي به اين شبهات چيست؟

آيت‏اللّه مصباح: بايد گفت اينها آسيب‏شناسي تفسير موضوعي است كه شايد در كتاب‏هايي هم نوشته شده است. ما مي‏توانيم بررسي كنيم كه براي هر يك از روش‏ها، اعم از تفسير ترتيبي و موضوعي، چه آسيبي‏هايي ممكن است وجود داشته باشد. تفسير ترتيبي، صرف‏نظر از روش تفسير قرآن به قرآن، اين آسيب را دارد كه چه بسا اين معنايي كه از آيه‏اي به دست مي‏آوريم، ناسخ، مخصص يا مقيدي داشته باشد كه ما از آن غافليم و اگر به آنجا مراجعه كنيم، معناي آيه عوض شود و اگر فقط به روش تفسير ترتيبي اكتفا كنيم، چه بسا حرف ما ناقص باشد و اشتباه درآيد. اين آسيبي براي تفسير ترتيبي است. مشابه آن در تفسير موضوعي است؛ يعني اگر ما به موضوعات توجه كنيم و از ترتيب غافل شويم، ممكن است سياق آيه و مقدّمات و مؤخرات آيات در فهم معناي جمله‏اي كه ما مي‏خواهيم استفاده كنيم، دخالت داشته باشد و در تفسير موضوعي اين نكته ممكن است آسيب وارد كند. اين دو آسيب واقعا جاي توجه دارد. از اين‏رو، اگر كسي مي‏خواهد تفسير ترتيبي كند، بايد تفسير قرآن به قرآن را هم در نظر داشته باشد و حتي اگر تفسير به حديث هم مي‏كند، بايد براي كامل شدنش حتما به آيات ديگر نيز توجه داشته باشد؛ كاري كه مرحوم علّامه طباطبائي ـ رضوان‏اللّه تعالي عليه ـ درصدد انجامش بودند. هرچند شايد در بعضي جاها موفق نشده باشند، ولي به هر حال، بايد درصدد انجامش بود. اين رفع آسيب تفسير ترتيبي است. تفسير ايشان ترتيبي است؛ ولي براي اينكه آسيب وارد نشود، سعي كرده‏اند از آيات ديگر هم استفاده كنند؛ يعني يك نوع كار تفسير موضوعي را هم در ضمن تفسير ترتيبي انجام دهند. ولي در عين حال، شايد مواردي باشد كه خود ايشان در آيه‏اي به گونه‏اي تفسير كرده‏اند و در آيه ديگر مربوط به آن در يك يا چند سوره بعد نظر ديگري اتخاذ كرده باشند؛ يعني اگر تفسير موضوعي كامل بود، اين اختلاف پيش نمي‏آمد. ولي اگر انسان فقط به خود آيه، بخشي از آن يا آيه‏اي كه مربوط به موضوع است، اكتفا كند و آيات قبل و بعدش را نبيند، اين خطر را دارد كه از سياق آيه و نكته‏هاي موجود در آن محروم شود. بنابراين، بايد تأكيد كرد كسي كه مي‏خواهد آيه‏اي را تفسير كند، فقط به خود آيه، به نصف آن يا يك جمله تنها يا بخشي از آيه اكتفا نكند و احتياطا جلوترش را هم ببيند، تا اگر مي‏تواند در فهم آيه دخالتي داشته باشد، از آنها غافل نشود.

حجت‏الاسلام والمسلمين رجبي: به نظر حضرت‏عالي مباني خاص تفسير موضوعي چيست؟ مثلاً، بعضي گفته‏اند كه اگر قرآن «ينطق بعضه ببعض» يا «يفسر بعضه بعضا» نبود، و مثل بعضي كتاب‏هايي بود كه فصول ممتاز جداي از هم دارند، ديگر ما نمي‏توانستيم تفسير موضوعي داشته باشيم؛ چون فرض اين است كه نمي‏شود از بعضي از آن براي بعضي ديگر كمك گرفت. آيا اين يك مبنا است؟ و يا نه، ممكن بود اين خاصيت هم نباشد، ولي بالاخره در آيات قرآن ـ مثلاً ـ پنج مطلب درباره يك موضوع در جاهاي مختلف آمده، حال اگر اين چند نكته را كنار هم بگذاريم، آيا اين هم تفسير موضوعي مي‏شود، هرچند اين آيات مفسّر و توضيح‏دهنده بخش‏هاي ديگر نباشد؟ آيا مباني خاصي وجود دارد و آيا مي‏شود اين را يك مبنا بدانيم؟

آيت‏اللّه مصباح: در جواب، ابتدا تصورات مختلفي مطرح مي‏شود. ممكن است كسي تصور كند كه «يفسر بعضه بعضا» از ويژگي‏هاي قرآن است و هيچ چيز ديگر در عالم اين‏گونه نيست. هر مجموعه‏اي از گفتارهاي نويسنده يا گوينده عاقلي ممكن است همين‏طور باشد. يك سياستمدار كه راجع به يك موضوع چند سخنراني كرده است، اگر مجموعه آنها را كنار هم بگذاريم، مي‏شود از آنها فهميد كه منظورش از آن چيزي كه در جاي ديگر گفته، چه بوده است؟ اين مي‏شود «يفسر بعض كلامه بعض كلامه». پس اين فقط ويژگي قرآن نيست كه مي‏تواند بعضش مفسّر بعض ديگر باشد. اين يك واقعيت است كه قرآن، مجموعه‏اي از كلمات است كه با هم ارتباط دارند و بعضي از اينها مي‏تواند شاهدي بر بعض ديگر باشد و فهم بعضي ديگر را آسان‏تر كند. در قرآن اين ويژگي بيش از جاهاي ديگر است؛ چرا؟ براي اينكه در كلمات انسان‏ها و يا مخلوقات، ممكن است نقص‏هايي باشد كه از آنها غافل بشوند و يا اصلاً در بينشان اختلاف ايجاد شود؛ ولي قرآن «وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفا كَثِيرا» (نساء: 82) است و هيچ اختلافي ندارد. اين بهترين مصداقي است كه براي ارتباط مفاهيم و «تفسير البعض بالبعض» مي‏تواند وجود داشته باشد. اين ويژگي با اين مرتبه كامل، مخصوص قرآن است كه هيچ اختلافي در آن نيست. كلام بشري ناقص است و ممكن است بشر غفلت، سهو و يا اشتباه كند، نظرش تغيير پيدا كند. ولي چون در قرآن هيچ اختلافي نيست، پس بهترين كتابي است كه مي‏شود بعضش را مفسّر بعض ديگر دانست.

مفاد هر آيه بر فهم كلّ قرآن متوقف نيست و اگر توقفي هم باشد، بر فهم آياتي است كه مربوط به همان موضوع است؛ اما فهم اين نكته كه آيا اين دو آيه به هم مربوط هستند يا نه، خودش يك بلوغي مي‏خواهد. مواردي هست كه افراد مبتدي ممكن است بعضي از جاها رابطه‏اش را كشف نكنند، اما آنهايي كه بيشتر كار كرده‏اند، مي‏توانند ارتباط اين آيات را بيشتر بفهمند. اين هم يك ويژگي قرآن است كه گاهي ارتباط آيات با يكديگر لايه‏هاي عميقي دارد كه براي همه كس روشن نيست؛ هر كس بيشتر كاركرده باشد، بيشتر ارتباط اين آيات را مي‏فهمد. و در نهايت، سؤال آخر: آيا ما در هر آيه‏اي لازم است حداقل يك آيه ديگر را ببينيم، وگرنه فهم ما ناقص خواهد بود؟ خير، هيچ دليل عقلي يا دليل نقلي بر اينكه هر جمله يا هر آيه‏اي از قرآن حتما بايد با يك آيه ديگر شناخته شود، نداريم. ممكن است مفهوم آيه‏اي روشن و واضح باشد، يا آيات بينات و يا آيات محكماتي باشد كه احتياجي به مراجعه به آيه‏هاي ديگر نداشته باشد و نصّ صريحي باشد.

بنابراين، اولاً، ويژگي قرآن در اين است كه ارتباط اين مفاهيم و عدم اختلاف در قرآن بيش از همه كتاب‏هاست و هيچ كتابي در اين خصوصيت مثل قرآن نيست. ثانيا، «تفسير البعض بالبعض» طبعا بين آيات مربوط به هم است؛ ولي همه اين افراد ارتباط‏ها را يكسان كشف نمي‏كنند؛ هر كه بيشتر انس به قرآن داشته و صلاحيتش براي درك آن بيشتر باشد، موفق‏تر خواهد بود.

اما منظور از تفسير موضوعي اين است كه يك موضوع را تفسير كنيم. فرض كنيد مي‏خواهيم «تيمم» را در قرآن بحث كنيم. آيا اين آيه بايد يك ويژگي خاصي بيش از آنچه در تفسير ترتيبي لازم است داشته باشد؟ يا نه، همين اندازه كافي است كه بتواند آيات مربوط به تيمم را جمع و فيش‏برداري كند و چيز ديگري نمي‏خواهد؟ جواب اجمالي اين است كه مفسّر موضوعي كسي است كه بتواند شرايط تفسير موضوعي را درست رعايت كند. حالا بايد ببينيم شرايطش چيست؟ بعضي از اين شرايط مربوط به هر آيه و هر مطلبي است و بعضي از آن مربوط به تفسير كل قرآن به نحو موضوعي است. اينجاست كه شرايط خيلي زياد مي‏شود، طبعا كسي كه بخواهد آن كار را انجام دهد، بايد اطلاع اجمالي از مجموع معارف قرآن، ترتيب بين آنها، مبدأيت بعضي بر بعضي ديگر و اين‏گونه صلاحيت‏ها داشته باشد.

جناب استاد رجبي در كلاس فرمودند كه تفسير موضوعي عبارت از كشف روشمند نظريه قرآن از مجموعه آيات قرآن در يك موضوع يا مقطعي از يك موضوع است. با اين فرمايش، مواردي مانند آيات‏الاحكام و قصص قرآن از دايره تفسير موضوعي خارج مي‏شود. اما از فرمايش حضرت آيت‏اللّه مصباح استفاده شد كه تفسير موضوعي دو بخش مي‏شود: يكي تفسير كل قرآن و يكي تفسير جزءنگر. مي‏خواستيم به تعريف مشخصي برسيم كه آيا تفسير موضوعي حتما بايد منجر به كشف نظريه شود؟

حجت‏الاسلام والمسلمين رجبي: من آنجا عرض كردم شكل كامل تفسير موضوعي، كشف نظريه قرآن از مجموعه يا مقطعي از قرآن است و البته مراحل پايين‏تر را نفي نكرديم. حتي آيات‏الاحكام به شرط اينكه منجر به صدور حكم يك موضوع شود، تفسير موضوعي است. يك وقت مفسّر آيات‏الاحكام را مي‏آورد و آيه اول را مثل تفسير ترتيبي تفسير مي‏كند، منتها در آنجا از اول قرآن شروع مي‏نمايد، ولي ـ براي مثال ـ آيه تيمم را مطرح مي‏كند. اما يك وقت مي‏خواهد حكم تيمم را در كل به دست آورد كه اين، تفسير موضوعي است. منتها نقطه اوجش اين است كه از مجموع آياتي كه در مورد اين موضوع آمده، حكم را به دست آورده و حتي بيش از آن، با مجموعه معارفي كه در حوزه‏هاي ديگر آمده، بسنجد. فرض بفرماييد مفسّر در مورد حجاب بحث مي‏كند، اما اين بحث با بحث موضوع محارم و حضور زن در جامعه و يا با بحث خلخالي كه به پا مي‏بندند كه «وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَي جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ» (نور: 31) ارتباط دارد؛ يعني نسبت مجموعه موضوعات ديگري را هم كه احتمال مي‏دهد يك پيوندي با اين موضوع داشته باشد، با آنها بسنجد. يا فرض كنيد نسبت يك بحث اخلاقي با يك بحث عقيدتي؛ ممكن است بحث از يك موضوع اخلاقي را انجام دهد، اما بايد بسنجد نظريه‏اي كه از اين به دست آورده، با آن مبنايي كه در خداشناسي اتخاذ كرده‏ايم سازگار است يا نه؟ چنين ارتباطاتي بين يك مبنا و بنا، شايد در تفسير كل قرآن ـ وقتي بحثي ثبوتا مقدم بر بحث ديگري است ـ حل شود و در بحث متفرع بر اولي نظر ما را تغيير دهد. يعني اگر ما فقط اين بحث دوم را مي‏ديديم شايد به گونه‏اي ديگر مي‏فهميديم و به بعضي از دقايق توجه نمي‏كرديم؛ ولي وقتي آن مسئله را قبلاً حل كرديم، اين براي ما معناي ديگري پيدا مي‏كند.

عرض بنده اين بود كه شكل كامل تفسير موضوعي اين است كه حتي آن ارتباطات و مباحث زيربنايي و غيره را هم لحاظ كند و يك چيز نهايي را در كل بينش قرآني ارائه نمايد كه با همه بينش‏هاي ديگر هم سازگار است. و نقطه اوجش اين است كه با مجموع نظام‏ها و موضوعات ديگر ـ هرچند غيرمستقيم با اين موضوع پيوند داشته باشد ـ ديده شود.

آيت‏اللّه مصباح: اين بدين معناست كه تفسير موضوعي ذومراتب است. يك وقت تفسير موضوعي را به اين معنا مي‏گوييم كه درباره يك موضوع خاص است، صرف‏نظر از ارتباطي كه با ساير موضوعات دارد. يك وقت، تفسير موضوعي را در يك موضوع با لحاظ ساير موضوعات مربوط به خودش، كه ارتباط روشني با آنها دارد ـ مثل پوشش و تبرّج ـ بررسي مي‏كنيم. و يك وقت هم مي‏خواهيم نظر قرآن را درباره كل موضوعات به صورت يك نظام كامل در نظر بگيريم كه آن طبعا يك احاطه ديگري دارد.

بنابراين، منظور ايشان (استاد رجبي) از اين نظريه آن است كه صرف احتمال در آخرش نباشد كه بگوييم: اين آيه مفهومش اين است ولي هنوز ممكن است آيه ديگري ناسخ يا مخصصش باشد. در تفسير ترتيبي اين احتمال كافي است؛ وقتي مي‏گوييم اين آيه تفسيرش اين است، اگر در آيه ديگري معارض داشت، آن وقت مي‏گوييم اين حاكم است يا محكوم، ناسخ است يا منسوخ، كه هر يك از آنها را بايد در جاي خودش بحث كرد؛ ولي در تفسير موضوعي ما يك جواب مي‏خواهيم و بايد ببينيم كه قرآن در اين‏باره چه مي‏گويد. پس در واقع، منظور ما از نظريه اين است كه به جواب روشني برسيم و صرف احتمال كافي نيست و بايد جواب قاطعي به ما بدهد. البته اين قاطعيت، طبعا قاطعيت عرفي است. يك وقت هم نظريه كل قرآن درباره همه موضوعات است كه البته جامعيت كاملي مي‏خواهد و شرايط خاص خودش را مي‏طلبد.

نتيجه‏گيري

1. علي‏رغم سابقه طولاني عمل تفسير موضوعي، اصطلاح «تفسير موضوعي» نسبتا جديد است كه در آن مفسّر با عرضه مسئله يا سؤالي به ساحت قرآن در جست‏وجوي پاسخ مي‏باشد.

2. تفسير موضوعي دو شكل جزءنگر و كل‏نگر دارد. در تفسير موضوعي جزءنگر صرفا مسائلي از ديدگاه قرآن بررسي مي‏شود، ولي در شكل كل‏نگر كل موضوعات قرآني و رابطه منطقي بين آنها نيز لحاظ مي‏شود.

3. مراحل تفسير موضوعي عبارت است از: الف) جمع‏آوري آيات مربوط به موضوع مورد نظر؛ ب) دسته‏بندي آيات؛ ج) برداشت ابتدايي از آيات؛ د) دسته‏بندي آيات به لحاظ موضوعات ريز؛ ه.) بررسي آيات با لحاظ كردن تمام قراين.

4. گرچه در تفسير موضوعي آيات مربوط بايد در جايگاه قرآني خود فهم شود، ولي لازم نيست مفسّر پيش از تفسير موضوعي يك دوره تمام آيات را تفسير ترتيبي كرده باشد.

5. شكل نهايي و آرماني تفسير موضوعي آن است كه در يك مسئله نظريه قرآني استخراج و ارائه شود.


  • پى نوشت ها

    1 اين مصاحبه در تاريخ 3/3/1386 با حضور حجت‏الاسلام والمسلمين رجبى و دو تن از دانش‏پژوهان مقطع كارشناسى ارشد رشته تفسير و علوم قرآنى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره در باب تفسير موضوعى انجام گرفته است.