ارتباط پيامبر (ص) با مسيحيان

ارتباط پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با مسيحيان

تعامل يا تقابل؟

محمّدحسين طاهرى[1]

چكيده

در سال‏هاى اخير بزرگ‏ترين اهانت‏ها از جانب غربيان به ساحت مقدّس پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، شكل گرفت. مانند اهانت پاپ بنديكت شانزدهم به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، اهانت روزنامه‏هاى دانمارك و نروژ به ايشان، ساخت فيلم عليه ايشان و اسلام و... . اين مقاله با بررسى اسنادى بررسى مى‏كند كه با بيان موارد گوناگون تعامل و گفت‏وگو از جانب نبى اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با مسيحيان، بر اين شبهه كه اغلب از سوى غربيان و مسيحيان مطرح مى‏شود كه حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، پيامبرِ خشونت است، خط بطلانى كشد آن حضرت را صلح‏طلب، مدافع گفت‏وگو و حامى اقليت‏هاى دينى معرفى نمايد. از اين‏رو، موارد متعددى از گفت‏وگوها، تعاملات و نامه‏هاى ايشان براى تأييد اين ادعا مطرح شده است و برخى از اصول اين تعامل بيان مى‏شود تا هم اخلاق سياسى حاكم بر رفتارهاى ايشان، كه برگرفته از اصول اعتقادى اسلام است، مشخص شود و هم پاسخى بر نگاه دور از واقعِ غربيان و مسيحيان غربى به اين شبهه باشد.

كليدواژه‏ها: پيامبر اكرم، تعامل، مسيحيت، خشونت، رحمت، گفت‏وگو، ديدار، مكاتبه.

   مقدّمه

«اسلام دينِ عرب جاهليت است. اسلام، برآمده از فرهنگ جاهلى است. اسلام دين خشونت است. پيامبر آن هم، مختص عرب حجاز و عصر جاهليت است. پيامبر اسلام، پيامبر خشونت است و... .» اين عبارات، معرِف ديدگاهى است كه امروزه جهانِ سكولار و حتى جهانِ مسيحى غرب بسيار آن را تبليغ مى‏كنند. معرفى نبى اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عنوان پيامبرِ شبه جزيره حجاز و نه تمام عالم، و پيامبرى بر اساس تعاليم عصر جاهلى و نه مبعوث از جانب خداوند و تهمتهاى مترتب بر آن، امروزه در جهان غرب امرى عادى تلقّى شده و امروزه بسيارى از مردم، بخصوص در غرب، بر همين  اساس حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مى‏شناسند.

     آنچه امروزه در كتاب‏ها، مقالات، فيلم‏ها، رسانه‏ها و حتى در گفت‏وگوهاى مردمان مغرب زمين به دست مى‏آيد، معرفى حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عنوان مردى برآمده از فرهنگ جاهليت و متأثر از آداب آن است. البته در غرب افراد با انديشته متفاوت نيز وجود دارند، اما بايد گفت: در بهترين صورت، حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را پيامبرى از جانب خدا مى‏دانند ولى براى مردم عرب جاهلى حجاز، نه براى تمام عالم.

     پيشرفت دينِ نبى مكرم اسلام در سراسر گيتى و فراگيرى آداب آن توسط مردم اقصا نقاط جهان، مخالفان آن حضرت را واداشت تا با افترا به اين پيامبر عظيم‏الشأن و نفى صفات خوب او، وى را در جهان منفور سازند. سخنان اهانت‏آميز پاپ بنديكت شانزدهم در سفر به آلمان، حركت اخير برخى مطبوعات اروپايى در اهانت به ساحت پاك اين نبى مكرم و ساخت فيلم‏هايى مانند «فتنه»، نمونه‏هايى از هزاران مورد آن در تاريخ است.

     «خشونت‏طلبى پيامبر اسلام و پيروان ايشان» و «گسترش دين اسلام با شمشير»، از اولين تهمت‏هايى بودند كه به نبى مكرم اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وارد شدند. اين تهمت‏ها بعد از پيروزى‏هاى بزرگ اسلام در اروپاى آن روز، و اغلب توسط مسيحيان و اروپاييان در جهان نشر يافتند. در اين‏باره پاسخ‏هايى از جانب مسلمانان داده شد، اما با نگاه گفت‏وگوى بين اديانى كمتر به اين بحث پرداخته شده است. اين مقاله درصدد پاسخ‏گويى به اين شبهه از نگاه گفت‏وگوى بين اديانى برآمده و چون پاسخ اين شبهه مجالى بيش از يك مقاله را مى‏طلبد، فقط به بخشى از پاسخ مى‏پردازد.

     شكى نيست كه اسلام، در هند و آسياى جنوب شرقى با شمشير رشد نيافت، بلكه عرفان و معنويت اسلام، مردم را به سمت اسلام كشاند و اين شبهه فقط در شرق و جنوب اروپا (قسطنطنيه، اندلس و...) قابل فرض است. سواى مباحث سياسى، تحريكات مسيحيان روم و اقتضائات جهان در آن زمان كه به جنگى چند صد ساله (جنگ‏هاى صليبى) انجاميد، بايد به اين نكته توجه داشت كه بررسى زندگى سياسى و اجتماعى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ـ كه برگرفته از اصول اساسى اسلام است ـ مى‏تواند بهترين ترازوى سنجش صحت و سقم اين ادعا باشد.

     برخلاف كتاب مقدّس حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلامكه در اروپا مورد نقد تاريخى قرار گرفته‏اند و حتى گاه وجود حقيقى آنان مورد ترديد واقع مى‏شود،2 حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و كتابش از نظر تاريخى هرگز نه از سوى مسلمانان و نه حتى از جانب اروپاييان مورد ترديد قرار نگرفته و زندگى و حيات سياسى آن حضرت بسيار روشن است. از اين‏رو، بررسى زندگى اجتماعى و سياسى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏تواند معرف رعايت اخلاق سياسى در سيره عملى آن حضرت و پاسخى مناسب به ادعاى غربيان مبنى بر خشونت‏طلبى نبى مكرّم اسلام باشد.

     اين نوشتار درصدد است با بيان موارد گفت‏وگو بين نبى مكرم اسلام و مسيحيان از زمان بعثت تا اوج قدرت آن حضرت، از نظر تاريخى ثابت نمايد كه سيره و اصل عملى غالب نزد حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، سيره گفت‏وگو و مدارا بوده تا جنگ و خشونت، و اصولاً اغلب جنگ‏هاى رسول اللّه بعد از ابلاغ پيام و اعلان دعوت حق بوده و در موارد متعدد، آن حضرت گفت‏وگو را بر جنگ ترجيح مى‏داده است.

     پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و به تبع آن ائمّه شيعه همواره بر گفت‏وگو و منطقِ سخن، تأكيد داشته و اين مهم را برگرفته از عقلانيت دين خود مى‏دانند. سردمدار گفت‏وگو در اسلام، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه به عنوانمؤسس و اولين حاكم در اسلام مطرح است. از اين‏رو، سرتاسر زندگى پيامبر و ائمّه اطهار عليهم‏السلام پر است از گفت‏وگو و مناظره، و حتى در مواردى كه شخص مقابل به ناسزاگويى مى‏پرداخت، معصومان عليهم‏السلام از منطق سخن خارج نشده، اخلاق اسلامى را رعايت مى‏نمودند. معصومان عليهم‏السلام نه تنها هرگز از منطق گفت‏وگو و مناظره گريزان نبودند، بلكه همواره خود مشوق و سردمدار آن بودند. در اين مقاله، مجال بيان همه اين موارد نيست، لكن در حد امكان مواردى از گفت‏وگوى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبا مسيحيان بيان مى‏گردد تا اين ادعا كه آن حضرت پيشتاز صحنه گفت‏وگو و تعامل با ديگران بودند، به اثبات برسد.

مراد از «تعامل» در اين نوشتار، اعم از هرگونه گفت‏وگو، مشافهه، مناظره، مجادله و مكاتبه است و هرگونه ارتباط طرفينى را نوعى تعامل به حساب آورده‏ايم. اين موارد كه در سيره سياسى حاكمان تا آن زمان كم‏نظير ـ اگر نگوييم بى‏نظير ـ بود، خود بهترين دليل بر اخلاق سياسى مبتنى بر اصول اعتقادى و اخلاق اسلامى حاكم بر سيره نبوى است. اميد است با بررسى موارد متعدد تعامل پيامبر اكرم با مسيحيان، بخشى از پاسخ ما به ادعاى خشونت‏طلبى آن حضرت كه عمدتا از جانب مسيحيان و اروپاييان مطرح مى‏شود، ارائه گردد. پاسخ‏هاى تفصيلى مجال ديگرى مى‏طلبد.

اين مقاله در دو محور «گفت‏وگوى نبى اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بامسيحيان» و «اصول اخلاقى و سياسى آن حضرت در تعامل با مسيحيان» به بحث مى‏پردازد.

1. گفت‏وگوى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبا مسيحيان

درباره پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، ذكر اين نكته لازم است كه گفت‏وگو، بحث، مناظره، نامه و پيمان‏هايى كه آن حضرت با مسيحيان داشتند، مورد قبول تمام تاريخ‏نويسان مى‏باشد. اهتمام پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبه رابطه دوستانه و مسالمت‏آميز با ديگران، بخصوص مسيحيان روم و نجران، و اعتقاد ايشان به زندگى صلح‏آميز امت اسلامى با ديگر اديان، به ويژه مسيحيان، و تأكيدى كه بر مدارا با ساكنان مناطق مورد جنگ و حتى بر عدم قطع درختان و نكشتن بى‏گناهان، اسيران، مجروحان، زنان و كودكان در زمان جنگ داشتند و امان‏نامه معروف ايشان به مسيحيان درباره آزادى‏هاى دينى و مدنى خود، بهترين گواه بر صلح‏طلب بودن پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و خود دليلى است كه آن حضرت همواره از جنگ، خون‏ريزى و منازعه‏هاى بى‏مورد گريزان بودند و منطق گفت‏وگو را بر هر امر ديگر مقدم مى‏داشتند.

شايد بهترين دليل بر اين امر، پيمانى باشد كه پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهدر سوم محرم سال دوم هجرى درباره رابطه مسلمانان با مسيحيان در مسجدالنبى، انشا نمودند و امام على عليه‏السلام آن را نوشتند و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهآن را مهر كردند. بخش‏هايى از پيمان چنين است:

به نام خداوند بخشنده مهربان. اين عهدى است كه محمّدبن عبداللّه، فرستاده خدا، براى تمام مسيحيان نوشته است. اين نامه‏اى است كه آن را محمّدبن عبداللّه براى همه مردم نوشته تا آنان را بشارت دهد و انذار كند... تا براى مردم بر خدا بعد از نبى حجتى نباشد، و خداوند عزيز و حكيم است. اين نامه را نوشت براى اهل ملت او، و براى هر كسى كه در مشرق يا مغرب زمين، مسيحى است، دور باشد يا نزديك، عرب فصيح باشد يا عجم، شناخته شده باشد يا ناشناخته. اين نامه عهدى است براى آنان، و هركس عهدِ در آن را بشكند و با آن مخالفت كند و از آنچه امر شد تعدى كند، همانا عهدِ خدا را شكسته و ميثاق خدا را نقض كرده و دين خدا را مسخره كرده و او مستوجب لعنت است، چه از حاكمان باشد يا از مسلمانانِ مؤمن... براى مسيحيان است، آنچه براى من، نزديكان من، ملت من و طرف‏داران من است. مثل اين است كه آنان رعيت و اهل ذمّه من هستند. ما هرگونه اذيت كردن آنان را منع مى‏كنيم... . هيچ اسقفى لازم نيست اسقفيت خود را تغيير دهد. هيچ راهبى لازم نيست كه از رهبانيت خود دست كشد. هركس در صومعه هست، بماند. هركس در گردش است، بگردد. هيچ بنايى از كليساها و محل تجارت آنان نبايد خراب شود، و هيچ چيز از مال كليساها نبايد در بناى مسجد و منازل مسلمانان وارد شود. هركس اين كار را بكند، عهد خدا را شكسته و با رسول او مخالفت ورزيده است. بر راهبان و اسقفان، نه جزيه است نه غرامت، و من ذمّه آنان را در هرجا كه باشند، حفظ مى‏كنم؛ در خشكى يا بيابان، در شرق يا غرب، در جنوب يا شمال، آنان در ذمّه و ميثاق من هستند و از هر بدى در امان‏اند. و همچنين هركس كه در كوه‏ها يا مواضع مبارك، عبادت مى‏كند، اين‏گونه است و از محصول زراعتشان خراج و زكات نگيريد... با آنان مگر به چيز خوب مجادله نكنيد... هركس با عهد خدا مخالفت ورزد و برخلاف آن عمل كند، ميثاق خدا را مخالفت كرده و با رسول خدا مخالفت ورزيده است... كسى تا دنيا زنده است نبايد به اين عهد مخالفت ورزد تا دنيا به آخر برسد.

افرادى مثل ابوبكربن ابى‏قحافه، عمربن الخطاب، عثمان‏بن عفان، ابوالدرداء، ابوهريره، عبداللّه‏بن مسعود، عباس‏بن عبدالمطلب، زبير بن عوام، طلحه‏بن عبداللّه، سعدبن معاذ، سعدبن عباده، ثابت‏بن نفيس و زيدبن ثابت شاهد بودند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مفاد اين پيمان‏نامه را بيان فرمودند و على‏بن ابيطالب عليه‏السلام هم آن را نوشتند.

     نقل است كه اصل نسخه پيمان‏نامه كه سلطان سليم آن را به دست آورد، در دير طور مصر موجود است. در چندين جا نيز اصل بحث به چاپ رسيده است؛ از جمله در سال 1630م در پاريس به زبان عربى با ترجمه لاتين، در سال 1655م در لندن به عربى و لاتين و در 28 شوال 1298ق (22 سپتامبر 1881) در مصر.3

اين پيمان كه در سال دوم هجرت و پس از تثبيت خلافت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ابلاغ شده است، بهترين گواهبر روحيه صلح‏طلبى و سيره مبتنى بر گفت‏وگوى آنحضرت است كه شايد بتوان آن را شاهكار دفاع از حقوق اقليت‏هاى دينى ـ كه امروزه شعار كشورهاى به ظاهر دموكراتيك جهان است ـ دانست.

الف. ديدارهاى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با مسيحيان

1. ديدار با نمايندگان اديان مختلف

روايتى است طولانى كه مرحوم طبرسى در احتجاج، آن را به سند قوى به نقل از امام صادق عليه‏السلام از پدرانشان، از امام على عليه‏السلامنقل كرده است. حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند: روزى پيروان دين‏هاى پنج‏گانه (يهود، مسيحيت، طبيعت‏پرستان، دوگانه‏پرستان و مشركان عرب) با رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نشستى داشتند؛ هركس حرف خود را زد و پيامبر نيز به آنان جواب داد. يهوديان گفتند: عُزَير پسر خداست. مسيحيان گفتند: مسيح پسر خداست و با او يكى است. طبيعت‏گرايان گفتند: اشيا همه قديم هستند. دوگانه‏پرستان گفتند: نور و تاريكى اداره‏كنندگانِ عالم هستند، و مشركان گفتند: بت‏ها خدايان ما هستند. همگى به رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفتند: اگر حرف ما را بپذيرى ما نيز با تو هستيم، وگرنه با تو مجادله مى‏كنيم. پيامبر فرمودند: من به خداى بى‏شريك، ايمان دارم و به بت، طاغوت و به هر معبودى غير از او كافرم. سپس با يكايك آنها به بحث پرداختند. در اينجا، به علت طولانى بودن مباحث، فقط به بحث با مسيحيان اشاره مى‏گردد:

     پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از رد كردن دليلِ پسر بودن عُزَير (در عبرى عزرا) براى خداوند نزد يهوديان، خطاب به مسيحيان چنين فرمودند: شما گفتيد [خداوندِ] قديم ـ عزّوجلّ ـ با مسيح، پسرش، يكى شده است. منظورتان از اين سخن چيست؟ آيا منظورتان اين است كه [خداوندِ]قديم، چون با اين پديد آمده، يعنى عيسى عليه‏السلام، يكى شده، حادث است؟ يا عيسى كه حادث است، به خاطر وجود قديم كه همان خدا باشد، قديم شده است؟ و يا مفهوم سخنِ شما از اينكه وى با خدا متحد شده، اين است كه وى از كرامتى برخوردار شده است كه هيچ‏كس غير از وى، از چنين كرامتى برخوردار نگشته است؟

     اگر منظورتان اين است كه قديم، حادث شده است كه خودتان را باطل كرده‏ايد؛ چون قديم، محال است كه منقلب شود و حادث گردد، و اگر مقصودتان اين است كه عيسى عليه‏السلام قديم شده است، حرف محالى گفته‏ايد؛ زيرا حادث، محال است كه قديم گردد.

و اگر منظورتان از اتحاد مسيح با خدا، اين است كه خداوند، وى را از بين ديگر بندگان، برگزيده، و ويژه خود ساخته است، پس به حادث بودن عيسى و مفهومى كه به خاطر آن با خدا يكى شده است، اقرار كرده‏ايد؛ زيرا هنگامى كه عيسى حادث باشد و خداوند با وى يكى شده باشد ـ يعنى معنايى را آفريده كه به خاطر آن، عيسى برترين خلق خداوند شده ـ در اين صورت، هم عيسى و هم آن معنا، حادث‏اند و اين، برخلاف سخنى است كه در آغاز گفتيد.

     على عليه‏السلام مى‏فرمايد: مسيحيان گفتند: اى محمد! چون خداوند به دست عيسى عليه‏السلام چيزهاى شگفتى نمايان ساخت، وى را به خاطر احترام، فرزند خود قرار داد.

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به آنان فرمودند: «آنچه در اين‏باره با يهوديان گفتم، شنيديد؟» آن‏گاه همه آن بحث را تكرار كرد كه انجام امور شگفت‏آور، دليل فرزند بودن نيست. همه ساكت شدند، جز يك نفر از آنان كه گفت: اى محمّد! آيا شما نمى‏گوييد ابراهيم، خليل‏اللّه [دوست خدا] است؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: چنين مى‏گوييم. وى گفت: اگر اين است، چرا ما را از اينكه بگوييم عيسى پسر خداست، منع مى‏كنيد؟

     پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: اين دو مانند هم نيستند؛ چون وقتى مى‏گوييم: ابراهيم «خليل اللّه» است، بدان سبب است كه «خليل» مشتق از «خَلّه» يا «خُلّه» است. معناى خَلّه، نياز و احتياج است و ابراهيم، نيازمند پروردگارش بود و تنها به وى وابسته بود و از ديگران، كناره‏گير و روگردان و بى‏نياز بود. چون وقتى كه تصميم گرفته شد وى را در آتش نهند و با منجنيق در آتش افكنند، خداوند، جبرئيل را فرستاد و گفت: بنده‏ام را درياب. جبرئيل آمد و وى را در هوا گرفت و گفت گرفتارى‏هايت را بر عهده من بگذار؛ خداوند، مرا براى يارى تو فرستاده است. ابراهيم گفت: نه، خداوند براى من بس است و بهترين وكيل است؛ من از ديگران چيزى نمى‏خواهم و جز به وى، نيازمند نيستم. پس خداوند، وى را خليل خود، يعنى نيازمند، محتاج و وابسته به او و بريده از ديگران خواند.

و اگر خليل از خُلّه [به معناى آگاه]گرفته شود، يعنى: به آن امر، آگاه شده و به اسرارى رسيد كه ديگران به آن نرسيده‏اند. در اين صورت، معناى خليل، عالِم به خدا و امور الهى است و اين، موجب تشبيه خدا به خلق نمى‏گردد. نمى‏انديشيد كه اگر وى وابسته به خدا نمى‏شد، خليل وى نمى‏گشت و اگر به اسرار وى آگاهى نمى‏يافت، خليل وى نمى‏شد. ولى اگر كسى فرزندى به دنيا آورد، هر چه او را از خودش دور كند، يا تحقيرش كند، باز هم فرزند وى است؛ چون به دنيا آمدن، قائم به اوست. از سوى ديگر، اگر شما به خاطر اينكه خدا به ابراهيم گفته «خليلى» [دوست من]، قياس كرده و بگوييد: عيسى پسر خداست، بايد بگوييد موسى نيز پسر اوست؛ چون معجزه‏هايى كه موسى داشت، پايين‏تر از معجزه‏هاى عيسى نبود. بنابراين، بگوييد موسى نيز پسر خداست. بر اين اساس، بايد بگوييد كه وى، استاد، آقا، عمو، رئيس و فرمانرواى خداست؛ به همان شكل كه براى يهوديان گفتم.

     آنان به يكديگر گفتند: در انجيل آمده است كه عيسى گفت: به سوى پدرم مى‏روم. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: اگر به آن كتاب عمل مى‏كنيد، در آن آمده است: به سوى پدر خودم و شما مى‏روم.4

آنان گفتند: از همان روى كه عيسى پسر خداست، همه آنانى را كه عيسى مورد خطاب قرار داده، فرزندان خدا هستند. رسول خدا فرمودند: در اين كتاب، چيزهايى است كه ادعاى شما بر اينكه عيسى به خاطر ويژگى‏اش به خدا، پسر او شده است، رد مى‏كند؛ چون شما گفتيد: ما از آن روى به عيسى «پسر خدا» مى‏گوييم، كه خدا به وى چيزهايى اختصاص داده كه به ديگران، اختصاص نداده است و شما مى‏دانيد كه آنچه به عيسى اختصاص داد، به آنانى كه عيسى خطاب به آنها گفت: به سوى پدرم و پدر شما مى‏روم، اختصاص نداده است. بنابراين، ادعاى ويژگى به عيسى باطل شد؛ چون به نظرش، مثل ويژگى عيسى براى كسانى كه مثل وى نبودند، طبق كلام عيسى ثابت شد. شما كلام عيسى را نقل مى‏كنيد و بر غيرمفهوم آن تأويل مى‏كنيد؛ چون هنگامى كه وى گفت: «پدرم و پدر شما»، بجز آنچه كه شما فهميديد و روى آورديد، منظورش بود. شايد وى مقصودش آن بود كه به سوى آدم و يا نوح رفتم و خداوند، مرا نزد آنان مى‏برد و با آنان يكجا گرد مى‏آورد و آدم و نوح، پدر من و شما هستند. عيسى، جز اين را اراده نكرده بود.

     على عليه‏السلام فرمودند: مسيحيان، سكوت كردند و گفتند: تاكنون، مجادله‏گر و گفت‏وگوگرى همچون تو نديده بوديم. درباره كارهاى خويش مى‏انديشيم.5

.2. ديدار با مسيحيان در مكّه

در سال هفتم بعثت (شش سال پيش از هجرت) قريب 20 نفر از مسيحيان وقتى خبر رسالت حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را شنيدند به مكه آمدند و ايشان را در مسجدالحرام ملاقات نمودند. آنان در كنار حضرت نشستند و با ايشان صحبت كردند. پيامبر آنان را به خداى واحد دعوت كردند و برايشان قرآن تلاوت نمودند. آنان تحت تأثير آيات قرآن، اشك از چشمانشان سرازير شد و به تصديق رسول اللّه پرداختند و به او ايمان آوردند. بعد از اين قضيه ابوجهل‏بن هشام بر آنان خرده گرفت كه ايشان شما را فريب داده است، ولى آنان گفتند ما فريب نخورديم؛ شما بر دين خود باشيد ما بر آنچه هستيم، هستيم. در اينجا بود كه آيات 52 تا 55 سوره «قصص» نازل شد: «الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ يُؤْمِنُونَ وَإِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا كُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ أُوْلَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ لَا نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ.»6

3. ديدار با مسيحيان نجران

اين ديدار در «عام الوفود» (6 هجرى) در مدينه به وقوع پيوست. نجران، سرزمينى در يمن در حدود 900 كيلومترى جنوب شرقى مكه بود كه قبيله بنى‏الحارث و گروهى مسيحى، در آنجا زندگى مى‏كردند. پيامبر در نامه‏اى به مسيحيان نجران، آنها را به اسلام دعوت كرد. آنان در جواب، هيأتى (حدود 60 نفر) را نزد رسول‏اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرستادند كه در بينشان 14 تن از اشراف نجران هم بودند. آنان كارها را به سه نفر به نام‏هاى عبدالمسيح عاقب، ايهم السيد و ابوحارثه‏بن علقمه سپردند. ابوحارثه كه اسقف و رهبر دينى آنان بود، نزد روم هم اعتبار و منزلتى داشت و تحت حمايت آن دولت بود.

ابوحارثه در ظاهر و باطن به پيامبر احترام مى‏گذاشت و حتى در راه سفر به مدينه وقتى برادرش كوزبن علقمه، اهانتى به نبى‏اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهكرد به او گفت: تو خود اينچنينى، و وقتى با اعتراض وى مواجه شد به او گفت: او همان پيامبرى است كه ما منتظر آمدن اوييم.

     وقتى آنان وارد مسجدالنبى شدند، در موقع نماز به سمت مشرق نماز خواندند. صحابه خواستند با آنان برخورد كنند، ولى پيامبر فرمودند: با آنان كارى نداشته باشيد، بگذاريد با آرامش به هر سمتى كه مى‏خواهند نماز گزارند. در تاريخ آمده كه در همان هنگام نمايندگان يهوديان هم آمدند و بين مسيحيان و يهوديان اختلاف درگرفت؛ يهوديان انجيل و عيسى را انكار كردند و يكى از مسيحيان هم موسى و تورات را انكار كرد. داستان اين ماجرا در آيه 113 سوره «بقره» نقل شده است: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَىَ شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُواْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ.» سپسدرباره حضرت ابراهيم بحث شد. يهوديان، ابراهيم را يهودى و مسيحيان وى را مسيحى خواندند. از اين‏رو، آيات 65 تا 67 «آل‏عمران» نازل شد: «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تُحَآجُّونَ فِي إِبْرَاهِيمَ وَمَا أُنزِلَتِ التَّورَاةُ وَالإنجِيلُ إِلاَّ مِن بَعْدِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ هَاأَنتُمْ هَؤُلاء حَاجَجْتُمْ فِيمَا لَكُم بِهِ عِلمٌ فَلِمَ تُحَآجُّونَ فِيمَا لَيْسَ لَكُم بِهِ عِلْمٌ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّا وَلاَ نَصْرَانِيّا وَلَكِن كَانَ حَنِيفا مُسْلِما وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.» بعد از اين واقعه، رو به پيامبر كردند و گفتند: آيا ما هم بايد تو را مثل حضرت عيسى خدا بدانيم و عبادت كنيم؟ پيامبر در جواب فرمود: هرگز، من غير خداى واحد را نمى‏پرستم و شما را هم دعوت مى‏كنم فقط او را بپرستيد. سپس آيات 79 و 80 «آل‏عمران» نازل شد: «مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُواْ عِبَادا لِّي مِن دُونِ اللّهِ وَلَـكِن كُونُواْ رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَن تَتَّخِذُواْ الْمَلاَئِكَةَ وَالنِّبِيِّيْنَ أَرْبَابا أَيَأْمُرُكُم بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنتُم مُسْلِمُونَ.»پس از آن، نماينده مسيحى به مجادله با نبى اكرم پرداخت و درباره شخصيت عيسى مسيح بحث كرد و گفت: او خدا، پسر خدا و شخص سوم تثليث است. پيامبر فرمودند: شما تسليم خدا نيستيد، شما براى خدا فرزندى قايل هستيد. آنان در جواب گفتند: پس پدر عيسى كيست؟ در اين هنگام آياتى از سوره «آل‏عمران» نازل شد كه در آن مى‏فرمايد: مَثَل عيسى مَثَل آدم است و از خاك خلق شده. در ادامه، آيه «مباهله» نازل شد: «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ.» (آل‏عمران: 61)

پيامبر وقتى ديدند گفت‏وگو ثمرى ندارد، آنان را دعوت به مباهله كردند. آنان ابتدا پذيرفتند و از حضرت مهلت خواستند. سپس با عبدالمسيح عاقب مشورت كردند. او گفت: به نظر من، او رسول خداست؛ و اگر با اهل‏بيت خود آمد، با او مباهله نكنيد كه همه شما نابود خواهيد شد ولى اگر با سپاه و لشكر آمد با او مباهله كنيد. و وقتى پيامبر با على، فاطمه، حسن و حسين عليهم‏السلامآمدند، آنها پشيمان شدند و نماينده‏اى را نزد رسول اللّه فرستادند كه شما به دين خود باشيد، ما هم به دين خود؛ شخصى را بفرست تا مصالحه كنيم. پيامبر با آنان مصالحه كرد و عهد و امانى را براى مال و جان آنان در نظر گرفت و آنان برگشتند. پس از مدتى، ايهم السيد و عبدالمسيح عاقب نزد پيامبر آمدند، مسلمان شدند و در منزل ابوايوب انصارى منزل گرفتند.7

4. ديدار با عداس مسيحى

وقتى پيامبر به طائف رفت، او را سنگ زدند و دعوتش را نپذيرفتند. از اين‏رو، از طائف خارج شد و به باغ عتبه و شيبه (پسران ربيعه) پناه برد. برده‏اى مسيحى به نام عداس برايش طبقى از انگور آورد. پبامبر «بسم‏اللّه» گفتند و آن را خوردند. عداس گفت: اين لغت برايم آشناست. پيامبر فرمود: اهل كجايى؟ گفت: اهل نينوا و مسيحى هستم. فرمود: از بلاد مرد صالح خدا، يونس بن متى. گفت: او كيست؟ فرمود: او برادرم است، ما هر دو پيامبريم. عداس تحت تأثير حضرت، اسلام آورد و مريد ايشان شد.8

5. ديدار با عدى‏بن حاتم طايى

عدى پسر حاتم طايى معروف، حاكم و رئيس قبيله «طى» بود و وقتى لشكر پيامبر به قبيله طى رسيد با اهل‏بيت خود فرار كرد ولى قومش اسير شد و او بنا بر قولى، بعد از آزادى خواهرش از شام به مدينه آمد و وقتى وارد مدينه شد، پيامبر او را بسيار احترام نمود و بعد از گفت‏وگو با او، وى را به اسلام دعوت كرد و به او گفت: اسلام در آينده بر همه پيروز، و مسلمانان در جهان عزيز خواهند شد. او ابتدا نپذيرفت، ولى سرانجام اسلام آورد.9

ب. نامه‏هاى پيامبرصلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبه مسيحيان

پيش از ورود به بحث لازم به ذكر است كه پيامبر بعد از صلح حديبيه در ذى‏القعده سال ششم به مدينه بازگشت. پس از اينكه آيه «اِءنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحا مُبِينا» (فتح: 1) نازل شد، پيامبر تصميم گرفت به سران قبال و ممالك ديگر، نامه بنويسد. هرچند در تاريخ ارسال اين نامه‏ها اختلاف است،10 ولى اين مسلم است كه پيامبر همزمان به شش نفر كه هريك مسلط به زبان آن قوم بودند، نامه داد كه به امپراتورى فارس و روم، پادشاهان حبشه و مصر، و حارث‏بن ابى‏شمر غسانى حاكم تخوم شام و هوزه‏بن على حنفى حاكم يمامه ببرند. البته پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ده‏ها نامه نوشته‏اند كه در ذيل به برخى از آنها كه به مسيحيان نوشته‏اند، اشاره مى‏گردد. تصاوير نامه‏هاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبه حاكمان ساير بلاد در برخى از كتاب‏ها و مجلات آمده است.11

1. نامه به نجاشى حاكم حبشه

اين نامه توسط عمرو بن اميه ضمرى به سمت نجاشى فرستاده شد. بنابر آنچه در تاريخ آمده، نجاشى اسلام آورد، گرچه اسلام آوردن خود و خانواده‏اش را براى مسيحيان حبشه مخفى مى‏كرد، ولى به آن ملتزم بود و حتى از ارسال خراج ساليانه‏اى كه به هرقل (هراكليوس) قيصر روم مى‏فرستاد، خوددارى كرد. او مى‏گفت: اين همان پيامبرى است كه در انجيل بشارت او را داده‏اند. وى هدايايى (از لباس و اسب و انگشتر و...) را هم براى نبى اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرستاد كه در مكاتيب الرسول به شش مورد آن اشاره شده است.

     درباره متن نامه اختلافات جزئى وجود دارد، ولى د.م دنلپ، خاورشناس اسكاتلندى، به اصل نامه دست يافته و تصوير آن را در ژانويه 1940م در مجله انگليسى‏زبان «جمعيت سلطنتى آسيايى» (JRAS) چاپ كرده است. متن نامه مزبور چنين است:

به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمّد فرستاده خدا به نجاشى اصحم، بزرگ حبشه.

گزند نمى‏بيند كسى كه پيرو راستى گردد. پس از سپاس و ستايش خدا، همانا من نزد تو خداوندى را مى‏ستايم كه جز او خدايى نيست؛ فرمان‏روايى وارسته از همه كمبودها و به دور از عيب و تباهى، رهاننده مردم از هراس و سرپرست روزى و زندگانى بندگان خويش. و گواهى مى‏دهم كه عيسى پسر مريم، روح خدا و كلمه اوست كه آن را افكند بر مريم عذراى پاكِ پاكدامن. پس مريم به عيسى بارور گشت از دميدن روح خدا در او، همچنان كه او آدم را به دست خويش آفريد. و من تو را به سوى خداوند يگانه بى‏شريك فرا مى‏خوانم و به ادامه فرمان‏بردارى از وى دعوت مى‏كنم، و اينكه پيرو من باشى و آنچه را كه بر من نازل شده است، بپذيرى؛ زيرا من فرستاده خدا هستم. و من فرا مى‏خوانم تو را و سپاهيانت را به سوى خداى چيره‏دست و شكوهمند و بزرگ. به درستى كه من پيام خدا را رساندم و اندرز و نيك‏خواهى را بيان كردم. از اين‏رو، پند مرا بپذير. درود و ايمنى از عذاب خدا از آنِ كسى است كه پيرو هدايت شود.

البته در برخى نسخه‏ها، پيش از جمله «من فرستاده خدا هستم»، چنين آمده است: من پسر عموى خود جعفر را با شمارى از مسلمانان به سوى تو فرستادم. وقتى نزد تو آمدند از آنان پذيرايى كن. ولى اين جمله‏ها در متن نسخه دنلپ نيست.12

2. نامه به هراكليوس  قيصر روم

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از تثبيت خلافتش، نامه‏اى نيز به هراكليوس (هرقل) قيصر روم نوشت و او را به اسلام دعوت كرد. متن نامه چنين است:

به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمّد بنده و رسول خدا به هرقل، بزرگ روم.

كسى كه پيرو هدايت است گزند نمى‏بيند. اما بعد، من شما را به اسلام دعوت مى‏كنم. اسلام بياور تا ايمن بمانى. اسلام بياور تا خداوند دوبار تو را پاداش دهد. و اگر قبول نكنى، گناه پيروانت به گردن توست. و اى اهل كتاب، بياييد به كلمه حقى كه ميان ما و شما يكسان است، روى آوريم؛ بدين معنا كه غير خداى يكتا را نپرستيم و در پرستش او چيزى را شريك نسازيم، و غير خدا را براى خود، خدا نگيريم و اگر آنها از حق روى گردانند، بگوييد شما گواه باشيد كه ما تسليم فرمان خداونديم.

حامل نامه، دُحيه‏بن خليفه كلبى بود. هراكليوس (هرقل) انسانى عالِم به كتاب و نجوم بود و مى‏دانست وقت فرا رسيدن پيامبرى است كه كتاب آنان به او بشارت داده است و اين را از اباسفيان كه همراه تجار عرب به آنجا براى تجارت رفته بود، نيز سؤال كرد. حتى خواست مسلمان شود ـ ولى اطرافيانش گفتند: شرم بر ما كه بخواهيم تحت اداره اعراب رويم، و او را مانع شدند. او حاضر به جذيه دادن شد، ولى باز اطرافيان نپذيرفتند. از اين‏رو، به دحيه گفت: من مى‏دانم صاحب اين نامه نبى مرسل است، ولى از روميان مى‏ترسم، وگرنه مسلمان مى‏شدم. البته در برخى از نقل‏ها، آمده است كه هراكليوس جوابى بدين مضمون به پيامبر داد:

به محمد رسول خدا، كه عيسى به او بشارت داده بود. از طرف قيصر حاكم روم. نامه‏ات با رسولت به من رسيد و من شهادت مى‏دهم كه تو رسول خدايى و ما نام تو را در انجيل يافتيم. عيسى بن مريم به تو بشار داده است. من اهل روم را به ايمان به تو دعوت كردم ولى آنان نپذيرفتند، گرچه اگر مى‏پذيرفتند به نفعشان بود. من خود، بسيار دوست داشتم كه در نزد تو بودم و به خدمتگزارى تو و شست‏وشوى پاهاى تو مى‏پرداختم.13

3. نامه به اسقف ضُغاطر14

ضغاطر، اسقف اعظم روم در قسطنطنيه بود. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نامه‏اى به او نوشت و به دحيه‏بن خليفه كلبىكه نامه قيصر روم را مى‏برد، داد تا به او بدهد. در نامهچنين آمده بود:

به ضغاطر اسقف. سلام بر كسى كه ايمان آورده. همانا عيسى‏بن مريم روح‏اللّه و كلمه اوست كه خداوند او را در وجود مريم پاك قرار داد و من به خدا و آنچه بر ما نازل كرده و آنچه كه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل كرده و بر آنچه موسى و عيسى آورده‏اند و آنچه را كه انبيا آورده‏اند، بى‏آنكه فرقى بين آنها ببينم، ايمان دارم و همه ما به فرمان خدا و پرستش او گردن نهاده‏ايم. آن كس كه پيرو هدايت است گزند نخواهد ديد.

دحيه پس از دادن نامه پيامبر به هراكليوس، با سفارش و راهنمايى او نزد ضغاطر رفت و نامه را به او داد. ضغاطر گفت او نبى مرسل است؛ من او را به نام و صفت مى‏شناسم و به او در انجيل وعده داده شده است. سپس لباس سفيدى پوشيد و به روم رفت و به مردم روم گفت: نامه احمد به دستم رسيد كه ما را به خداى واحد خواند و من شهادت مى‏دهم كه خدايى غير از اللّه نيست، و محمّد عبد و رسول خداست. دحيه مى‏گويد: او را كشتند و پيكرش را در آتش سوزاندند. دحيه نزد هراكليوس برگشت و قضيه را به او خبر داد.15

4. نامه به مُقَوْقِس

جُريج [جُورج]بن مينا مقوقس، از جانب هراكليوس قيصر روم، فرماندار اسكندريه مصر بود. پيامبر نامه‏اى بدين مضمون به او نوشت:

به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمّدبن عبداللّه به مقوقس، بزرگ مصر.

در امان است آن كس كه پيرو هدايت است. پس از ستايش خدا، من تو را به اسلام دعوت مى‏كنم. اسلام بياور تا ايمن بمانى. اسلام بياور تا خداوند دوبار تو را پاداش دهد و اگر قبول نكنى گناه اهل مصر بر گردن توست. و اى اهل كتاب، بياييد به كلمه حقى كه ميان ما و شما يكسان است، روى آوريم؛ بدين معنا كه غير خداى يكتا را نپرستيم و در پرستش او چيزى را شريك نسازيم، و غير خدا را براى خود، خدا نگيريم و اگر آنها از حق روى گردانند، بگوييد شما گواه باشيد كه ما تسليم فرمان خداونديم.

حامل نامه حاطب بن ابى‏بليعه لخمى بود. وقتى حاطب نامه را به مقوقس داد، گفت‏وگويى بين آنان درگرفت و مقوقس، از حاطب از احوالات كاتب نامه پرسيد، و حاطب جواب داد و گفت: او رسول خداست، قريش و يهود دشمن او و مسيحيان دوستان او هستند؛ همان‏گونه كه موسى به عيسى بشارت داد، عيسى نيز به محمّد بشارت داد... . مقوقس گفت: من در حرف‏ها و كارهاى او چيزى از سحر، گمراهى و كذب نمى‏بينم و گمان مى‏كنم او همان پيامبر بشارت داده شده است... مردم مصر حرف مرا در اطاعت از او نمى‏شنوند؛ از اين‏رو، نامه‏اى مى‏نويسم و هديه‏اى مى‏دهم و نزد ايشان ببر. سپس نامه‏اى بدين مضمون