استعمار و استقلال كشورهاى اسلامى

استعمار و استقلال كشورهاى اسلامى

سيدحسين شرف‏ الدين1

يكى از رويدادهاى تاريخى سياسى قرون اخير كه به نوعى بازتوليد نظام بردگى كهن در اشكال به ظاهر موجّه بود، پديده «استعمار» است. حضور مستقيم و غيرمستقيم و دخالت قيم‏مآبانه چند دولت قدرتمند توسعه‏طلب، عمدتا اروپايى در طى قرون متمادى در بخش قابل توجهى از ممالك جهان، از جمله كشورهاى اسلامى، رويداد تأمّل‏برانگيزى است كه همواره بايد در بررسى اوضاع و شرايط كنونى اين كشورها و موقعيت جهانى آنها مورد توجه قرار گرفته و انعكاس اين رويداد مهم در تحولات بعدى مورد بازبينى و بازخوانى قرار گيرد. اين نوشتار با رويكردى عمدتا توصيفى و پيامدهاى حضور استعمارگران را در ابعاد مختلف مورد بازخوانى و تحليل قرار مى‏دهد. حاصل پژوهشى اينكه پديده استعمار به رغم تغييرات شكلى هنوز هم به شيوه‏هاى مختلفى جريان دارد و آنچه تحت عنوان «استقلال» مستعمرات از آن ياد مى‏شود، براى بيشتر اين كشورها، امرى صورى است.

كليدواژه‏ها: استعمار، استقلال، مستعمره، تحت‏الحمايگى، عضويت، اشغال، جنبش.

مقدّمه

در ادبيات سياسى رايج، تحت تأثير القائات خود استعمارگران، به جاى واژه‏هاى منفور «استعمار»، «استعمارگر» و «مستعمره» معمولاً از واژه‏هاى خنثا يا داراى بار معنايى مثبت همچون تحت‏الحمايگى، وابستگى، تابعيت سرزمينى، سلطه و نفوذ، تجارت ماوراى بحار، تعامل مشترك، اشتراك منافع و... استفاده مى‏شود. اين تبديل واژگانى بيشتر كاربرد تبليغاتى داشته و براى كاهش حساسيت افكار عمومى، دفع اتهام از خود، مهار اعتراضات داخلى، توجيه اقدامات ظالمانه، تحريف واقعيات تاريخى، استمرار سلطه و نفوذ در مستعمرات و به طور كلى، شست‏وشوى اذهان، ترميم جايگاه و تصويرسازى مثبت از خود در جامعه جهانى و در افكار عمومى كشورهاى مستعمره صورت گرفته است. به بيان يكى از نويسندگان، افكار عمومى آمريكاييان به علت آنكه آمريكا سابقا مستعمره بوده و در اصطلاح «مستعمره» نيز معانى شيطانى بسيارى مى‏يابند، دولت آمريكا تحت فشار نظرات و عقايد تند داخلى، لازم دانست تا پرده‏اى روى عنوان مستعمره بكشد و نظر مردم را به عناوين ديگرى منصرف سازد. دولت‏هاى ديگر هم كم‏وبيش با همين مشكلات مواجه بودند. امروزه بسيارى از مردم روابط آقا و نوكرى را كه استعمار در گذشته به وجود آورده بود، دوست نمى‏دارند. روابط استعمارى از جهات متعدد با اخلاق مسيحيت و اصول آزادى‏خواهانه ملل اروپاى غربى مغايرت دارد. اين استدلال كه مستعمرات و اهالى و ثروتشان در پاسبانى مقدس اروپاييان است، به دول استعمارگر امكان داده تا اصول اقدامات خود را بدون از دست دادن هيچ‏يك از منافعشان توجيه كنند. آخرين دليل دشوارى تعريف مستعمره، آزادى تدريجى مستعمرات در دوره استعمار است.2 در

هر حال، تغيير واژگان و تعدد زبان، واقعيات مسلّم تاريخى را تغيير نمى‏دهد. اشغال كشورهاى اسلامى توسط بيگانگان، چه در قالب حضور مستقيم و نفوذ مقتدرانه تحت عنوان «استعمار كهنه» كه بيشتر مورد توجه اين نوشتار است و چه در قالب نفوذ و سلطه نامرئى موسوم به «استعمار نو» و اشكال جديد و فرانو آن، واقعيت انكارناپذيرى است كه آثار و تبعات مختلف و متنوع عمدتا زيان‏بارى براى اين كشورها به همراه داشته است. بررسى اين رويداد دوران‏ساز و شناخت و تحليل ابعاد و زواياى متعدد و متكثر و آثار و پيامدهاى عميق، چند لايه و پرگستره آن، به ويژه در دوران معاصر كه به يمن وجود اسناد تاريخى قابل توجه زمينه اين نوع واكاوى‏ها فراهم آمده و غالب اين كشورها درصدد شناخت پيشينه‏هاى تاريخى و هويتى خويش برآمده‏اند، ضرورتى اجتناب‏ناپذير يافته است. شناخت دقيق سوابق و عملكرد تاريخى استعمارگران ديروز و مدعيان پرهياهوى امروز، بدون شك، در اتخاذ موضع واقع‏بينانه در تعامل با اين كشورها به ويژه براى نسلى كه از گذشته خويش اطلاع دقيقى ندارد، مؤثر خواهد بود. پرواضح است كه اگر غرب و اروپا در گشودن برخى از ابواب معرفتى و حوزه‏هاى دانشى پيشگام و پيش‏قراول بوده‏اند، براى بررسى واقع‏بينانه و منصفانه وقايعى همچون «استعمار» خودساخته نه رغبتى دارند و نه صلاحيتى.

 

تعريف استعمار

استعمار يا استعمارگرى3 در ادبيات سياسى موجودبيشتر به تسلط سياسى، اقتصادى و فرهنگى ملتى نيرومند بر ملتى ضعيف‏تر از خود و نگه‏داشتن آن در وضعيتى وابسته و فرودست، اطلاق مى‏شود. استعمار از جمله نمودهاى بارز امپرياليسم است: «قدرتى كه مى‏خواهد از مرزهاى ملى و قومى خود تجاوز كرده و بر سرزمين‏ها، ملت‏ها و اقوام ديگر استيلا يابد و اراده‏اش را بر آنها تحميل كند.»4 و در تعريف ديگر، استعمار «به معناى مهاجرت گروهىِ افرادى از كشورهاى متمدن به سرزمين‏هاى خالى از سكنه يا كم‏رشد به منظور عمران يا متمدن كردن آن سرزمين‏هاست. روشن است كه واقعيت پديده استعمار، با معناى لغوى آن تفاوت پيدا كرد و در عمل به معناى تسلط جوامع و كشورهاى قدرتمندتر عمدتا غربى بر جوامع و سرزمين‏هاى ديگر به منظور استثمار و بهره‏كشى از آنها درآمد.»5 به بيان ديگر، وضعيت استعمارى، تسلط يك اقليت بيگانه داراى برترى نژادى و فرهنگى بر يك اكثريت بومى اصالتا فرعى و حاشيه‏اى است؛ تماس يك تمدن ماشين‏محور داراى خاستگاه مسيحى، برخوردار از اقتصاد قدرتمند و داراى آهنگ زندگى سريع، با يك تمدن غيرمسيحى، فاقد ماشين، داراى اقتصاد عقب‏مانده و آهنگ كند زندگى و در نهايت تحميل تمدن اول بر تمدن دوم است.6مستعمره7 نيز در گسترده‏ترين معناى سياسى آن بهمنطقه‏اى اطلاق مى‏شود كه توسط يك قدرت بيرون از مرزهاى جغرافيايى آن تحت كنترل درآمده باشد. مستعمره عموما از بسط وسيع يا محدود يك كشور استعمارگر به وجود مى‏آيد.8

    از نظر برخى تحليلگران نيز استعمار نوعى كنترل برترى‏جويانه ناشى از وضعيت خاص جوامع صنعتى است: شكلى از كنترل مستقيم و رسمى يا غيرمستقيم و غيررسمى كه كشورهاى صنعتى، تحت اجبار صنعتى شدن، و در نتيجه مسائل خاص اقتصادى، اجتماعى و سياسى با استفاده از برترى در تمامى رشته‏هاى توليدى عليه مناطق توسعه‏نيافته جهان اعمال مى‏كنند.9 ژرژبالانديه نيز در بيان ويژگى‏هاى شهر استعمارى، به ارائه تصويرهاى مختلفى از روابط استعمارى در كشورهاى مستعمره پرداخته است: استيلاى يك اقليت نژادى يا قومى متفاوت، بر جمعيتى بومى كه از ديدگاه مادى در نقطه پايين‏ترى قرار داشتند؛ ايجاد نوعى پيوند ميان تمدن‏هايى كاملاً متفاوت، استيلاى يك جامعه صنعتى بر يك جامعه غيرصنعتى، و رابطه متعارضى كه در آن مردم مستعمره به مثابه ابزارى در دست قدرت استعمارى قرار مى‏گيرند.10

    واژه «امپرياليسم» نيز هرچند با گستره معنايى بيشتر، مرادف ديگرى از واژه «استعمار» است، به هرگونه رابطه سلطه يا كنترل مؤثر سياسى و يا اقتصادى، مستقيم يا غيرمستقيم يك كشوربركشورى ديگر اطلاق مى‏شود.11

 

تاريخچه استعمار و ويژگى مستعمرات

استعمار كلاسيك (در مقابل استعمار نو) به عنوان يك واقعيت تاريخى چند صد ساله (تقريبا از قرن شانزده تا نيمه اول قرن بيستم و پايان جنگ جهانى دوم)، پديده‏اى اصالتا اروپايى است و بازيگران اصلى آن كشورهاى اروپايى بودند. به استثناى چند مورد معدود از وقوع استعمار در مناطق همجوار، تقريبا همه كشورها و سرزمين‏هاى مستعمره، مناطقى كاملاً دور از قلمرو جغرافيايى كشورهاى استعمارگر و به لحاظ نژادى، فرهنگى، اجتماعى، مذهبى و زبانى نيز با فاتحان خود كاملاً متفاوت بودند. دولت‏هاى استعمارى به ترتيب ورود تاريخى به اين عرصه، عبارتند از: اسپانيا، پرتغال، هلند، انگلستان، فرانسه و آلمان. در جهان اسلام علاوه بر كشورهاى اروپايى مذكور، دولت‏هاى روس و عثمانى و اخيرا ايالات متحده آمريكا نيز هرچند با شكل و الگوى جديد، از سوابق استعمارى برخوردارند و در تاريخ سياسى كشورهاى مستعمره، از زمره كشورهاى استعمارگر محسوب مى‏شوند. هريك از كشورهاى اسلامى، در طى حدودا دو قرن اخير، مدت قابل توجهى از حيات سياسى، اجتماعى و فرهنگى خويش را تحت سلطه يك يا چند كشور استعمارى به طور متناوب سپرى كرده است. اينكه در اين ايام چه رخدادهايى به وقوع پيوسته و چه نتايج تلخ و شيرينى به ظهور رسيده، اولاً، در تاريخ سياسى اين كشورها چندان كه بايد ثبت و ضبط دقيقى ندارد؛ ثانيا، ميان تفسيرى كه استعمارگران و تحليلگران وابسته به آنها از اين پديده و موضوعات و مسائل پيرامونى آن به دست مى‏دهند با تفسير و تحليلى كه كشورهاى مستعمره و انديشمندان آنها از آن ارائه مى‏كنند تفاوت فاحشى وجود دارد. ثالثا، به دليل گستردگى پهنه جغرافيايى، استمرار تاريخى، تنوع مؤلفه‏ها و عناصر دخيل، كثرت ابعاد و زوايا، در هم‏تنيدگى پديده‏ها و... به هيچ وجه نمى‏توان در قالب يك پژوهش هرچند گسترده حتى به بررسى وضعيت يك كشور پرداخت. از اين‏رو، توجه اين نوشتار بيشتر به ويژگى‏ها، ابعاد و آثار مشترك و نسبتا عام اين پديده در كشورهاى هدف معطوف مى‏باشد. محور بحث، كشورهاى اسلامى است، اگرچه ويژگى مشترك آنها با غالب كشورهاى جهان سوم، مانع از تفكيك و گزينش موضوعات اختصاصى است.

     مناطق مستعمره در يك تقسيم‏بندى كلى به دو دسته «مستعمرات مهاجرنشين» و «مستعمرات انتفاعى» منقسم مى‏گردند. مستعمرات مهاجرنشين، مناطقى هستند كه جمعيت قابل توجهى از اروپاييان تحت عنوان مأموران ادارى، بازرگانان، نيروهاى نظامى، مبلّغان مذهبى و اقشارى از اين دست، براى مدت نامعلومى بدان‏جا مهاجرت كرده و در آنجا اقامت گزيده‏اند. در مقابل، به مناطقى كه اروپاييان عمدتا به دليل كمبود نيروى انسانى، در آن حضور فيزيكى پررنگى نداشته و صرفا از طريق نمايندگان محلى خود به اعمال سياست‏هاى استعمارى و بهره‏گيرى از امكانات و منابع آن اشتغال داشته‏اند، مناطق انتفاعى اطلاق شده است. لازم به ذكر است كه عنوان «تحت قيموميت» به كشورهايى اطلاق شده است كه در گذشته مستعمره يا جزو متصرفات عثمانى و آلمان بودند و پس از شكست آنها در جنگ جهانى اول و تضعيف سلطه آنها بر مناطق مذكور، اداره اين كشورها، از سوى جامعه ملل، به دول فاتح جنگ محول شد. كشورهايى مانند فلسطين، اردن، سوريه، لبنان و عراق (در آسيا)، كامرون، تانگانيگا، توگولاند و رواندا (در آفريقا) و برخى از جزاير جنوب اقيانوس آرام از زمره مناطق تحت قيموميت شمرده شده‏اند.

     همان‏گونه كه در تاريخ كشورهاى مستعمره انعكاس يافته است، اين كشورها يكى پس از ديگرى و تحت تأثير عوامل مختلفى، از يوغ استعمار كهن رهايى يافته و درجاتى از استقلال را تجربه كرده‏اند. لازم به ذكر است كه استقلال‏يابى كشورها و رفع استعمار كهن، لزوما به معناى استقلال همه‏جانبه يا رفع كامل همه انواع سلطه استعمارى نيست. كمتر كشورى از مستعمرات پيشين را مى‏توان يافت كه از سلطه استعمار موسوم به «استعمار نوين» دست‏كم در چند دهه آغازين، بركنار مانده باشد. از اين‏رو، قطع ظاهرى رشته‏هاى ارتباطات گسترده كشورهاى تازه استقلال‏يافته با دولت‏هاى استعمارگر سابق به اين معنا نيست كه سلطه خارجى در آنها به طور كامل پايان يافته است. قطع رشته ارتباط تنها بدين معناست كه مستعمره خود را از قيد حاكميت دولت معينى آزاد ساخته و به درجاتى از استقلال سياسى، دست يافته است. با وجود اين، كشورهاى تازه استقلال‏يافته به دليل ضعف شديد اقتصادى به كشور استعمارگر يا ساير كشورها وابسته بودند و اين وابستگى، حضور و نظارت خارجى را به اشكال ديگرى  استمرار مى‏بخشيد.

     «پيروزى در تحصيل استقلال اقتصادى و اجتماعى بسيار دشوارتر از پيروزى در تحصيل استقلال سياسى است و تا موقعى كه اين استقلال به دست نيامده است شورش مستعمره و آزادى سياسى آن در واقع تغييرى است در اربابان فرمانروا؛ زيرا باز هم نظارت و سلطه خارجى كه جوهر اصلى استعمار مى‏باشد، ادامه خواهد داشت.»12

    شواهد تاريخى نيز گوياى آن است كه نوع وابستگى و استثمار به گونه‏اى بوده است كه توسعه مستعمره بر اساس ظرفيت‏هاى داخلى را با مشكل مواجه ساخته است. از اين‏رو، حتى پس از زدودن استعمار نيز كشورها و مردمان وابسته همچنان به وضعيت پيشين خود ادامه مى‏دهند؛ اين واقعيتى است كه كشورهاى توسعه‏نايافته جهان سوم به وضوح شاهد آنند. به بيان ديگر، مستعمرات را مى‏توان گروه‏ها يا اقليت‏هاى اساسا كوچك و بخشى از يك فرهنگ وابسته تلقّى كرد كه هنوز قدرت و امكان كافى براى دفاع از استقلال سياسى و اقتصادى خود نيافته‏اند.13

 

قلمرو استعمار

استعمارگران اروپايى، به ويژه انگلستان، در فاصله زمانى اندكى بخش وسيعى از كره زمين را در مناطق مختلف جهان تحت نفوذ و اشغال خود درآوردند و به شيوه‏هاى مختلفى به حكمرانى و اعمال سياست‏هاى استعمارى در آنها پرداختند. محدوده خاص قلمرو نفوذ استعمار در كشورهاى اسلامى به صورت تفكيك نشده در ضمن اين گستره جاى دارد. دولت‏هاى استعمارى اروپا از سال 1870 تا 1900 ميلادى، بيش از ده ميليون مايل مربع سرزمين، و 150 ميليون سكنه (قريب 20 درصد از سرزمين‏ها و ده درصد از جمعيت دنيا) را تحت كنترل مستقيم خود درآوردند. از اين ميان، بيشترين منفعت عايد بريتانياى كبير شد. تقريبا نيمى از سرزمين‏ها و در حدود 60 درصد از مردمى كه تحت نفوذ استعمار قرار داشتند زير سلطه انگلستان بودند. امپراتورى انگلستان از شبه‏قاره هند تا مصر، سودان، اوگاندا، كنيا و ديگر مناطق آفريقا، تا گويان انگلستان در آمريكاى لاتين، و تا مالزى و برمه در جنوب شرقى آسيا امتداد داشت. فرانسوى‏ها از نظر وسعت مناطق تحت استعمار در مرتبه دوم قرار داشتند و قريب 5/3 ميليون كيلومتر مربع و 26 ميليون نفر به طور عمده از اتباع آفريقا و جنوب شرق آسيا تحت سلطه آنها بودند. آلمان، ايتاليا و بلژيك به مستعمرات مهمى در آفريقا دست يافتند. در حوزه اقيانوس آرام، ژاپن و آمريكا به تلاش‏هاى توسعه‏طلبانه دست زدند. منطقه‏اى كه بيش از هر نقطه ديگر لطمه ديد، آفريقا بود. در سال 1870، حدود 10 درصد از اين قاره تحت كنترل بيگانگان بود و در سال 1900 فقط ده درصد از اين قاره مستقل مانده بود.14 به بيانى تكميلى، در سال 1939، يك چهارم مردم جهان كه اكثر آنان غير سفيدپوست بودند، زير پرچم بريتانيا زندگى مى‏كردند. آنان سه چهارم طلا، نيمى از برنج، پشم و قلع، و يك سوم شكر، مس و زغال‏سنگ جهان را توليد مى‏كردند. وسعت امپراتورى ماوراى بحار فرانسه بيست و شش برابر وسعت خاك خود فرانسه، با سه برابر جمعيت آن، بود. هلند بر يك امپراتورى با جمعيتى نه برابر جمعيت خود حاكميت داشت.15

    لازم به ذكر است كه سلطه استعمارى در مراحل اوليه با سرعت و شتاب و در مراحل بعد با كندى و فتور، روند پيشروى خود را ادامه داده است. ادوارد سعيد در توضيح بسط سلطه اروپايى و نحوه تعامل استعمارگران با يكديگر مى‏نويسد: دوره رشد سريع در مؤسسات شرق‏شناسى و محتواى آنها دقيقا با دوره توسعه قلمرو جغرافيايى سلطه اروپا منطبق است. در خلال سال‏هاى 1815 تا 1914 ميلادى، حجم آن بخش از كره زمين كه مستقيما زير سلطه استعمارى اروپا قرار داشت، از 35 درصد سطح كره زمين به 85 درصد آن افزايش پيدا كرد. تمام قاره‏هاى زمين به نحوى از اين امر مداخله استعمارى تأثير پذيرفتند، بخصوص قاره‏هاى آفريقا و آسيا. بزرگ‏ترين امپراتورى‏هاى مستعمراتى اين دوران انگلستان و فرانسه بودند كه در بعضى از امور شريك و متحد همديگر بوده و در ساير موارد با خصومت رقابت مى‏كردند. از ناحيه شرق هم، از سواحل شرقى مديترانه گرفته تا هندوچين و مالايا، متصرفات مستعمراتى و شعاع نفوذ استعمارى و سلطنتى آنها غالبا در كنار هم، و بلكه در موارد متعددى بر روى هم، بوده و بعضا نيز مورد اختلاف و جنگ و خون‏ريزى بود. اما اين اختلاف و درگيرى استعماگران با يكديگر و با مردم محلى در سرزمين‏هاى شرق نزديك و بلاد خاور نزديك عربى بود كه اسلام معرف و مبيّن ويژگى‏هاى فرهنگى و قومى مردم بوده، و در نتيجه انگلستان و فرانسه خود را با يكديگر و با شرق‏درشديدترين‏تصادمات،آشنايى‏هاوپيچيدگى‏هامى‏يافتند.16

 

علل و دلايل وقوع پديده استعمار

اينكه چه عواملى در ايجاد پديده استعمار، ترغيب اروپاييان به استعمارگرى، پذيرش و تسليم استعمار و تن دادن به آن توسط مستعمرات و بروز آثار و پيامدهاى خواسته و ناخواسته آن نقش داشته، آراء مختلفى وجود دارد. برخى تحليلگران، بدون درگير شدن در علل و عوامل ذكر شده، آن را بيشتر ناشى از تصادف تاريخى و قرار گرفتن در يك وضعيت غيرقابل پيش‏بينى مى‏دانند:

ارائه يك ارزيابى عينى از پديده استعمار غيرممكن است؛ زيرا اين ارزيابى به آن ملاكى وابسته است كه پذيرفته مى‏شود. بر اساس معيارهاى امروزين كه بر تقدس حق تعيين سرنوشت ملت‏ها مبتنى است، استعمار از نظر اخلاقى پديده‏اى است غيرقابل دفاع؛ زيرا جامعه‏اى جامعه ديگر را زير سلطه خود گرفته است... ولى اين ملاك از نظر تاريخ نامعتبر است؛ زيرا بر اين فرض مبتنى است كه در مقابل استعمار شق ديگرى نيز وجود داشت: جهانى مركب از دولت‏هاى مستقل كه در چارچوب يك نظم بين‏المللى مفروض هريك راه تأمين منافع خود را به بهترين شكل دنبال مى‏نمودند. حال آنكه هيچ‏گاه چنين نبود. همه نظام‏هاى استعمارى در اثر جبر فرايند تاريخ و بدون طراحى پيشين به وجود آمدند. استعمار به عنوان يك واقعيت تاريخى را بايد از ديدگاه اخلاقى به عنوان بخشى از يك نظم جهانى ارزيابى نمود؛ نظمى كه هرچند قرن يك بار دگرگون مى‏شود.17

غالب انديشمندان، عامل اقتصادى را از ميان مجموع عوامل و دلايل محتمل براى ظهور پديده استعمار، مهم‏ترين و بلكه در مواردى تنها عامل مى‏دانند:

مهم‏ترين دليل ظهور استعمار، انگيزه اقتصادى آن است. از لحاظ تاريخى، سرمايه‏دارى در قرن 13 و 14 همراه با فروپاشى فئوداليسم پيدا شد. هنگامى كه تجارت گسترش يافت، پادشاهان اروپا به منظور كسب طلا و نقره، هيأت‏هاى تحقيقاتى و پويشى را به نقاط گوناگون و مخصوصا به سوى شرق روانه ساختند. اقيانوس اطلس به بزرگراه جديدى مبدل شد. پرتغال، اسپانيا، هلند، انگلستان و فرانسه از لحاظ تجارى اهميت يافتند. توسعه بازارها رونق بى‏سابقه‏اى به فعاليت‏هاى تجارى بخشيد. كشف هر بازار به معناى داد و ستد كالايى بين دو كشور بود. علاوه بر اين، با كشف هر ناحيه جديد، بنادرى در آنجا تأسيس مى‏گرديد، ايستگاه‏هايى براى امنيت راه‏ها برپا مى‏شد، روابطى با مردم بومى برقرار مى‏گرديد و شيوه‏هايى براى دور نگه داشتن ديگران از اين بازار در پيش گرفته مى‏شد. اين فعاليت‏هاى عظيم اقتصادى و روابط پولى منجر به تشكيل شركت‏هاى چندمليتى در قرن 16 و 17 شد. اين شركت‏ها، مقدّمات و پايه‏هاى شركت‏هاى بزرگ امروزى را فراهم كردند. از طريق شركت مردم در خريدن سهم اين شركت‏ها، سرمايه‏ها به حركت درآمد و هيأت‏هايى براى بازديد از مناطق بازاردار عازم شدند. در طى قرن‏هاى 16 و 17 اين شركت‏ها به تجارت يا استعمار و يا هم تجارت و هم استعمار ادامه دادند. اين شركت‏ها امتيازات زيادى در زمينه تجارت به دست مى‏آوردند و اغلب آنها انحصار تجارت را در آن نواحى دارا بودند. سودهاى كلانى به چنگ مى‏آوردند. سرمايه انباشته شده در اين تجارت‏ها پايه گسترش صنعتى قرن هاى 17 و 18 را پى ريخت. مركانتليست‏ها به منظور كسب سود بيشتر، نظريه توازن مطلوب در تجارت را پيش كشيدند. هدف اين نظريه فروش هرچه بيشتر كالا در آن سوى درياها و خريد هرچه كمتر كالا از كشورهاى ديگر بود. به هر تقدير، پول و عايدات ناشى از اين جريان به جيب كشورهاى اروپايى ريخته مى‏شد. هلند كه كشورى كوچك و ضعيف بود از طريق حمل و نقل كالاهاى ديگران به اين يا آن كشور به كشورى غنى و قوى تبديل شد. صنايع كشتى‏سازى رونق يافت. اما آنچه در اين ميان بسيار حايز اهميت بود اينكه انگلستان و فرانسه مستعمرات خود را به عنوان منبع عايدات براى كشور خويش در نظر مى‏گرفتند.18

از اين‏رو، بسط سرزمين، دست‏يابى به اقلام كمياب و ارزشمند همچون طلا، نقره، الماس و برخى محصولات غذايى، بسط صنعت و تجارت از طريق دست‏يابى به مواد خام، يافتن بازارهاى فروش كالا، زمينه‏يابى براى صدور اقلام توليدى، فرصت‏يابى براى سرمايه‏گذارى، كسب امتيازات نظامى، افزايش شهرت در ميان ساير ملت‏ها و تبليغ دين مسيحيت در ميان ساير ملت‏ها از مهم‏ترين علل استعمار شمرده مى‏شوند.19

برخى ديگر از نويسندگان دست‏يابى موفقيت‏آميز غرب به پيشرفت‏هاى شگرف علمى، تكنولوژيكى، سياسى، اقتصادى و... و توفيق در پى افكندن يك تمدن جديد را عامل اصلى ماجراجويى و دست‏اندازى به ساير مناطق ذكر كرده‏اند:

نكته مهم اين بود كه اروپاى جهانگشا از قرن پانزده به اين طرف به نيروهاى برتر مجهز شد. از مصاديق عمده اين نيرو، مى‏توان از دست‏يابى به سلاح‏هاى آتشين، برترى اقتصادى و فنى و همچنين تشكيلات سازمانى كه از حيث اجتماعى و سياسى پيشرفته بود، ياد كرد. سطح اين پيشرفت به حدى بود كه تا اواسط قرن بيستم هيچ‏يك از ملل آسيا، آمريكا و آفريقا در جنگ و سياست واقعا از عهده كشورهاى مزبور برنمى‏آمدند. علاوه بر اين، ابزارها و امكانات بهتر و طرق بيشترى براى كشتى‏رانى و تفوق بر دريا به وجود آمد كه از لحاظ فنى، راه را براى كاوش‏هاى‏بزرگ‏جغرافيايى هموار مى‏ساخت. به طور كلى، جهان‏گشايى اروپا نهضتى بود كه به وسيله روح جديد علم تجربى هدايت مى‏شد.20

برخى غلبه سياست‏هاى فئودالى و دعاوى لجام گسيخته مالكانه را مجوز دست‏اندازى به ساير مناطق جهان تلقّى كرده‏اند: «آنچه دولت بريتانيا را مجاز به تصرف قانونى سرزمين‏هاى استعمارى كرد، اصول فئودالى حق مالكيت بود. اين اصول به دولت سلطنتى انگلستان قدرت مى‏داد تا مالكيت سرزمين‏ها را در اختيار خود بگيرد يا آن را واگذار كند.»21

    برخى تحليلگران، علل و عوامل محتمل استعمار را نه در ناحيه استعمارگران، بلكه در ناحيه مستعمرات و اقتضائات زمينه‏اى جست‏وجو كرده‏اند. از نظر اين عده، فقدان ساختارهاى سياسى ـ اجتماعى منسجم و داراى مقبوليت عامه، عدم تشكيلات سازمانى متناسب با اداره يك جامعه بزرگ در برخى كشورهاى مستعمره از جمله عوامل اصلى وقوع استعمار بوده است: «استعمارگران در كمتر جايى با ساختارهاى سياسى و اجتماعى مواجه شدند كه اصولاً داراى نيروى مقاوم باشد. آنها كمتر با مردمى روبه‏رو شدند كه احساس كنند از آزادى يا استقلالى برخوردارند كه ارزش دفاع كردن داشته باشد، يا اينكه‏براى‏آنهاحاكمى‏باحاكم‏ديگرتفاوتى‏داشته باشد.»22

    از اين‏رو، علل و عوامل مؤثر در استعمار را مى‏توان در دو دسته عوامل خارجى و زمينه‏ها و شرايط داخلى خلاصه نمود. در بخش «اهداف استعمار» با بسط بيشترى به اين علل پرداخته خواهد شد.

 

آثار و پيامدهاى استعمار

ترديدى نيست كه استعمار، اعم از كلاسيك و نوين، در طول تاريخ كهن خود تأثيرات متعدد قابل توجهى بر اوضاع كلى كشورهاى مستعمره بر جاى گذاشته است؛ تأثيراتى كه جنبه‏هاى منفى و تخريبى مستقيم و غيرمستقيم آن، به مراتب بيشتر و سنگين‏تر از آثار احيانا مثبت و توسعه‏اى آن بوده است. از اين ميان، تأثيرات فرهنگى، نمود روشن‏ترى دارد و حساسيت‏هاى بيشترى در اين جوامع برانگيخته است. برخى از انديشمندان در بررسى زمينه‏ها و آثار فرهنگى استعمار در كشورهاى مستعمره كه احتمالاً زمينه‏ساز بروز و تحقق ساير آثار بوده، بر اين باورند كه گردانندگان و كارگزاران كشورهاى استعمارى و سلطه‏گران، به منظور القاى خواسته‏هاى خود در جهت هرچه ضعيف‏تر ساختن توانايى‏هاى فرهنگى و آگاهى‏هاى تاريخى و سياسى مردم سرزمين‏هاى زيرسلطه و در نهايت دنباله‏رو ساختن آنها، در كنار انجام يك رشته مطالعات پژوهشى در خصوص شناخت ابعاد گوناگون فرهنگ جوامع مستعمره، وضعيت، امكانات و نقاط قوت و ضعف آنها، جوامع مذكور را به گونه‏هاى مختلف زير فشار تبليغاتى قرار داده تا ارزش‏هاى تمدنى استعمارگران را به عنوان والاترين نمودهاى فرهنگ بشرى پذيرا شوند. غرب استعمارگر از قرن شانزدهم به اين طرف همواره با بزرگ‏نمايى و غلو موفقيت‏ها و افتخارات و پيشينه و بنيادهاى فرهنگى خويش، كوشيده است تا آن را به عنوان پربارترين، ژرف‏ترين، كامل‏ترين و علمى‏ترين فرهنگ جهانى معرفى و تبليغ كند و ملت‏هاى ديگر را به تبعيت از الگوهاى زيستى خاصى كه منافع سلطه‏گران را تأمين مى‏كرد، وادار سازد. آنها نخست بر فرهنگ‏هاى جوامع فاقد آثار مدون و نيز فاقد نظام‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و نظامى متمركز و قدرتمند، انگ «ابتدايى و عقب‏مانده» زدند و به تحقير و تضعيف باورها، ارزش‏ها، معيارها، جلوه‏ها و سرمايه‏هاى فرهنگى آنها پرداختند. آنها را پديده‏هايى كهنه، عقب‏مانده، بى‏مصرف و بازدارنده جلوه دادند و بر آن شدند تا از اين طريق، آرام آرام موجبات دلسردى و جدايى اقوام مزبور از فرهنگ و اصالت و هويت فرهنگى خود، و متقابلاً پذيرش و متابعت مشتاقانه از ظواهر و الگوهاى فرهنگ استعمارى را فراهم آورند. فرهنگ اين ملت‏ها بيشتر از نظرگاه هنرهاى باستانى، بناهاى تاريخى، اديان و آيين‏هاى كهن، شعر و ادب، هنرهاى تزيينى، صنايع دستى و مانند آن مورد توجه قرار گرفت و در تجزيه و تحليل خود چنين وانمود ساختند كه اين فرهنگ‏ها از نعمت داشتن يك جهان‏بينى واقع‏گرا، عينى و علمى متناسب با زمان بى‏بهره‏اند. آنها با زيركى تمام از همه دستاوردهاى عظيم فرهنگى مشرق‏زمين در مفهوم وسيع خود از مصر گرفته تا چين و هند و ايران باستان و دنياى بعد از اسلام در زمينه علوم عقلى، دانش‏هاى تجربى، صنعت و فنون و... كه به خلق و آفرينش آن توفيق يافته بودند چشم‏پوشى كرده و تنها به اشارات اندكى در اين‏باره بسنده نمودند. جايگاه و اعتبار اين دستاوردهاى خلّاق و كم‏نظير در مجموعه فرهنگ جهانى و نقش بنيادين آنها در ايجاد تحرك در جوامع غربى همواره مسكوت و مغفول مانده است. آنها به اقتضاى منافع خويش چنين عمل كردند و از بى‏خبرى ما شرقيان  از خويشتن و جهان پيرامون بهره‏ها بردند.23

    پيامدهاى سياسى و ادارى استعمار نيز در كنار پيامدهاى فرهنگى بسيار قابل توجه است. بنگاه استعمار كه بخصوص در سرزمين‏هاى فتح شده آفريقا مرزهاى تصنعى به وجود آورد، خود با دامن زدن به ناهمگونى‏هاى فرهنگى و نژادى، به ايجاد نظام‏هاى سياسى ضعيف كمك كرد. اين اختلافات اغلب با سياست استعمارگران مبنى بر تشويق قبيله‏گرايى و حفظ رؤساى محلى كه به منظور تقويت سلطه استعمارى خود صورت مى‏گرفت، وخيم‏تر و شديدتر مى‏شد. در پايان نيز استعمار با تحميل زبان‏هاى اروپايى به عنوان وسيله ارتباطى در سرزمين‏هاى فتح شده و از سويى، دامن زدن به تنوع گويش‏ها و زبان‏ها، مانع ديگرى در راه وحدت زبانى به وجود آورد، در حالى كه وحدت زبانى، خود يكى از مبانى قوى توسعه ملى در اروپا به شمار مى‏آمد. در زمينه ساخت دولت نيز استعمار با ايجاد يك دستگاه ادارى استعمارى كم‏وبيش متخصص، زمينه يك مركز ديوان‏سالارى جديد را فراهم ساخت. اين دستگاه كه اساسا به منظور استقرار حاكميت يك قدرت خارجى به وجود آمده بود حالتى تصنعى داشت و با محيط پيرامونى خود ناسازگاربود. اين دستگاه همچنين زير نظارت و كنترل مركز استعمارى قرار داشت و تلاش مى‏كرد با دور نگه داشتن نخبگان محلى مورد اعتماد مردم از مشاغل مهم، آنها را در نقش‏هاى سنتى خود سرگرم نگه دارد تا نتوانند در اعمال قدرت تجربه‏اى كسب كنند. اين وقايع هنوز هم تأثير خود را بر زندگى سياسى كشورهاى جهان سوم بر جاى گذاشته و از نظر بسيارى، مبيّن مشكلاتى است كه اين كشورها در تحقق تمركز ساختارهاى سياسى خود با آن روبه‏رو هستند.24 وجود همين زمينه‏ها و زيرساخت‏ها، تمهيدات لازم را براى تحكيم و استمرار سلطه استعمارگران، در دوره‏هاى بعد به ويژه در بخش سياسى، در اشكال موجهى تحت عنوان «استعمار نو» و با عامليت دست‏پروردگان محلى آنها فراهم ساخت. به بيان برخى تحليلگران سياسى:

اكثر نهضت‏هاى استقلال‏طلبانه بعد از جنگ دوم جهانى را خود استعمارگران ترغيب كرده و گاه دامن مى‏زدند. هدف آنها از اين امر، بهره‏گيرى از شتاب حركت‏هاى غيرمتعارف و بعضا انحرافى گروه‏هاى انقلابى بومى بود. از ميان اين گروه‏ها، رهبران ملى ظاهر شدند و با استفاده از آموخته‏هاى كانون‏هاى استعمارى، مسير تحولات را به نفع آنان كنترل كردند. اينها ابزارى بودند براى تشكيل حكومت در قالب‏هاى نو با مرزها و خطوط سياسى جديد، اما داراى پيوندهاى نامرئى محكم با اربابان اروپايى. آنها گاه خانواده با نفوذى از يك قبيله را به سلطنت و حكومت رسانيدند و گاه رهبرى معتقد و متعهد و انقلابى را در اذهان مردم، جيره‏خوار و دست‏نشانده خود معرفى كردند. استعمارگران با ايجاد و توسعه شبكه‏هاى مواصلاتى و خطوط ارتباطى و ساير فعاليت‏هاى اقتصادى و فرهنگى، مى‏كوشيدند تا نوعى وحدت و هماهنگى در ميان قبايل و بوميان حوزه مستعمرات خود ايجاد كنند. اين اقدامات و سازمان‏دهى رهبرى كادر سياسى به آنها امكان مى‏داد تا به جاى معامله و مراوده با گروه‏ها و قبايل مختلف، با معدودى از رهبران دست‏نشانده داد و ستد كنند و به طور غيرمستقيم از طريق آنان، روش‏ها و سياست‏هاى خود را در آن مناطق اعمال كنند.25

استعمارگران همچنين با تدارك برنامه‏هاى فرهنگى مناسب و تربيت نخبگان كشورهاى تحت سلطه، زمينه استمرار حضور خود را در قالب‏هاى مقبول و كمتر حساسيت‏برانگيز فراهم ساختند:

استعمار در كشورهاى آسيايى به مدد تأسيسات ادارى خود قشر برگزيده‏اى را به فراگيرى زبان، ادبيات، هنر و ساير جنبه‏هاى فرهنگى خود تشويق كرده و اين قشرهاى برگزيده را به عنوان رسولان فرهنگى خود در كشورهاى تحت سلطه به كار گرفته است. آنچه در اين ارتباط به حساب نيامده، مردم بومى و فرهنگ آنان بوده است.26

وجود همين نخبگان بعضا خودفروخته و دست‏پروردگان محلى در برخى كشورها موجب شد تا به بهانه دست‏يابى سريع به استقلال و احراز مناصب و مقامات سياسى و دولتى، به انعقاد قراردادهاى ذلت‏بار استعمارى تن دردهند و با عضويت در اتحاديه‏ها و فدراسيون‏هاى مختلف منطقه‏اى و اقمارى كه خودساخته و پرداخته استعمار بودند، استمرار سلطه آنها را در قالب‏هاى جديدى بازتوليد كنند. نمونه روشن اين ماجرا، تشكيل اتحاديه كشورهاى مشترك‏المنافع با حدود 50 عضو از كشورهاى نامتجانس توسط انگليسى‏هاست. كشورهايى كه تا ديروز تحت يوغ استعمار و اسير چنگال ارباب طمّاع اروپايى بودند، امروز به يمن پيشرفت و ارتقاى موقعيت به شركاى سياسى و اقتصادى او تبديل شدند. اتحاديه‏اى كه فاقد ارزش‏هاى متجانس سياسى، فرهنگى، نژادى و اجتماعى است و تنها عامل مشتركى كه بين اعضاى آن پل ارتباطى برقرار مى‏كند، وابستگى آنها به يك امپراتورى استعمارگر از طريق رشته‏هاى نامرئى وابستگى و گرفتن پاداش‏هاى مقطعى اقتصادى است؛ چيزى كه هنوز هم ملت‏هاى استقلال‏يافته را ترغيب مى‏كند تا در قالب استعمار نو، منابع و ذخاير خود را براى ادامه حيات قدرت‏هاى غرب در اختيار زالوهاى استعمار قرار دهند.27

در ادامه اين بخش، برخى آثار و پيامدهاى متنوع حضور و تسلط طولانى مدت استعمارگران بر مناطق مختلف تحت استعمار به صورت فهرست‏وار بيان مى‏گردد. لازم به ذكر است كه اين اقدامات و آثار، توزيع يكسانى در مناطق مختلف تحت استعمار نداشته است و به عبارتى، همه اقدامات ذيل در همه مستعمرات و به يك شكل تحقق‏نيافته است. هر منطقه به تناسب موقعيت، سابقه استعمار، شرايط استعمارگر، ظرفيت‏هاى منطقه‏اى و... شمارى از اين آثار را زمينه‏سازى كرده است. برخى آثار آشكار و برنامه‏ريزى شده و برخى نيز قهرى و به تبع اعمال برخى سياست‏ها به ظهور رسيده است. اهمّ اين اقدامات عبارتند از:

     1. آشنايى كشورهاى مستعمره با يك جهان نسبتا بيگانه؛

     2. بسط امپراتورى اروپايى به مناطق تحت اشغال قريب يك پنجم جمعيت جهان؛

     3. انتقال و نفوذ فرهنگ و تكنولوژى غرب (ورود تجدد و مدرنيته و تغييرات اجتماعى گسترده‏ناشى از آن)؛

     4. اشاعه ايدئولوژى (همچون انتقال ايدئولوژى ماركسيستى توسط روس‏ها به مناطق وسيعى از اروپا و آسيا)؛

     5. تثبيت سلطه همه‏جانبه غرب (و استمرار آن در قالب‏هاى ديگر در دوره بعد از استعمار)؛

     6. بسط ارتباطات سياسى، تجارى، فرهنگى و مذهبى (نفوذ مسيحيت در برخى مستعمرات)؛

     7. تحميل فشارهاى ظالمانه و بازتوليد روابط بهره‏كشانه استبدادى پيشين؛

     8. استخراج معادن قيمتى و انتقال منابع معدنى و طبيعى به كشورهاى صنعتى و تخليه بسيارى از منابع زيرزمينى و اقلام سرمايه‏اى پايه در برخى مناطق تحت سلطه (همچون بوكسيد در گينه، سنگ آهن در سيرالئون، مس در كنگو و رودزيا و...)؛

     9. ايجاد وابستگى‏هاى گسترده به صنايع و تكنولوژى‏ها، مواد صنعتى، اقلام توليدى، كالاهاى فرهنگى، دانش فنى، نيروهاى انسانى متخصص، و تسليحات نظامى در كشورهاى مستعمره؛

     10. كسب امتيازات ويژه، مثل استخراج نفت در برخى مناطق و ساير منابع طبيعى ذى‏قيمت و ايجاد شركت‏هاى بزرگ داراى امتيازات انحصارى در توليدات معين و...؛

     11. انتقال زبان‏هاى لاتينى و اروپايى (اسپانيولى، پرتغالى، فرانسوى و انگليسى) و ايجاد تغييرات زبانى (مثل تغيير زبان مردم تركمنستان به روسى و فراموشى تدريجى زبان تركمنى)؛

     12. ايجاد تحولات زيرساختى همچون تدوين قانون اساسى، تصويب قوانين ويژه و بعضا ناهمگون با اقتضائات فرهنگى، تأسيس پارلمان، تأسيس نهادها، سازمان‏ها، تشكيلات و تأسيسات ادارى و دولتى، تأسيس شبكه‏هاى حمل و نقل و تسهيلات ارتباطى و مخابراتى متناسب با نياز استعمارگران، ايجاد پايگاه‏هاى نظامى، مراكز بهداشتى و درمانى و...؛

     در خصوص اين قبيل آثار به ظاهر مثبت نيز هرچند استعمارگران، براى فرونشاندن خشم عمومى ملت‏ها و توجيه حضور و عملكرد خود مبالغه مى‏كنند، اما واقعيت امر چيزى غير از آن است. به بيان يكى از تحليلگران:

نتيجه دويست سال حاكميت انگليس بر هند، بى‏سوادى بيش از هشتاد درصد از جمعيت اين كشور بود و اين دستاوردى است كه در آسيا و آفريقا تكرار شده است. دستاورد هفتاد و پنج سال حاكميت انگليس بر غرب آفريقا نيز يك بيمارستان براى سى ميليون نفر نيجريه‏اى، يك دكتر براى هر شصت هزار نفر، و زنده ماندن تنها نيمى از كودكان يك استان و رسيدن آنها به سنين بالاى پنج سالگى، بوده است.28

13. بر هم خوردن تقسيمات ژئوپولتيك (همچون دادن استقلال به قطر و بحرين و جدايى آنها از ايران توسط انگليسى‏ها، جدايى پاكستان از هند، جدايى شهرهاى شمالى ايران و الحاق آنها به اتحاد جماهير شوروى سابق، جدايى كويت و ساير كشورهاى تحت نفوذ عثمانى از آن و...)؛

     14. ايجاد تحولات سياسى همچون نفوذ در حاكميت‏هاى محلى و بازسازى آنها متناسب با اهداف خويش، تأسيس و تقويت حكومت‏هاى دست‏نشانده، پيوند با اميران محلى و بزرگ فئودال‏هاى ذى‏نفوذ منطقه‏اى، مشروعيت دادن به رهبران سياسى وفادار و وابسته به مديريت استعمارى؛ ايجاد يك ساختار سياسى دوگانه مركب از نخبگان غرب‏زده در مناطق شهرى و نخبگان سنتى در مناطق روستايى، تأسيس احزاب و انجمن‏هاى سرّى همچون فراماسونرى، فعاليت‏هاى سرّى و خرابكارانه (مثل فعاليت‏هاى ارتش سرّى در الجزاير)، مسلح كردن برخى گروه‏ها و اقوام شورشى و افزايش توان آنها براى آتش‏افروزى و درگيرى با رقبا؛ تشديد اختلافات قومى (كه در برخى مناطق به كشتار جمعى منتهى شد)، راه‏اندازى كودتا و حمايت از كودتاچيان (مثل كودتاى نورمحمّد تركى در افغانستان توسط روس‏ها) و به قدرت رسانيدن نظاميان وابسته در برخى كشورها و يا سوق دادن نظاميان به حمايت از برخى سركردگان داخلى وابسته؛ سركوب، زندانى و اعدام مخالفان و مبارزان؛ به راه انداختن قتل‏عام‏هاى شديد براى سركوب نهضت‏هاى استقلال‏طلبانه و رهايى‏بخش در برخى مناطق همچون جنگ طولانى و خونبار الجزاير كه به كشته شدن قريب يك ميليون الجزايرى توسط نظاميان فرانسه منجر شد؛ ايجاد مانع در مسير شكل‏گيرى همبستگى ملى از طريق تشويق به تعيين هويت براساس‏ويژگى‏هاى‏قومى‏ومحلى.

     15. ايجاد تحولات اقتصادى همچون بروز تغييرات عمده در نحوه استفاده از زمين‏هاى كشاورزى، تغيير نظام مالكيت، تبديل قطعات كوچك زمين به قطعات بزرگ تحت حاكميت مالكان بزرگ، خريد و اجاره اراضى حاصل‏خيز بزرگ توسط شركت‏هاى خصوصى و به كارگيرى نيروهاى بومى براى كار در آنها، ترويج كشت‏هاى تجارى و دامپرورى جديد و كشت محصولات مشخص در سطح وسيع به جاى كاشت انواع محصولات متناسب با نيازهاى محلى، تشديد فاصله‏هاى طبقاتى و برهم زدن ساختار اقتصادى سنتى، زمينه‏سازى براى شكل‏گيرى يك طبقه متوسط جديد اقتصادى ـ سياسى، تضعيف صنايع بومى و توليدات داخلى، تبديل تجار و پيشه‏وران بومى به واسطه‏هاى خرد و كلان تجارت استعمارى؛ ايجاد زمينه براى وقوع تغييرات تدريجى در نحوه تغذيه و الگوى مصرف مردم بومى؛ تبديل برخى كشورها به منطقه آزاد تجارى، وضع و اخذ ماليات‏هاى ظالمانه؛ ايجاد برخى تأسيسات و صنايع خرد، تأسيس بازرگانى خارجى، تحميل ديون، اجراى قانون اصلاحات ارضى در برخى كشورها.29

    16. ايجاد تغيير در نظام اجتماعى همچون گسترش شهرنشينى، شكل‏گيرى طبقات جديد در اكثر مناطق مستعمره همچون مالكان بزرگ زمين، ديوان‏سالاران، كارگزاران ادارى، نظاميان، بورژواها، دارندگان حرفه‏هاى تخصصى كه در دوره حضور عمدتا به عنوان كارگزاران محلى استعمار عمل مى‏كردند و بعد از استقلال به كارگزاران دولت‏هاى مقتدر تبديل شدند و نقش مهمى در سياست‏گذارى‏ها و برنامه‏ريزى‏هاى خرد و كلان سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى كشورهاى خود ـ غالبا همسو با اهداف استعمار ـ ايفا كردند.

     17. ايجاد تحولات فرهنگى همچون تأسيس مدارس جديد (و اعمال سياست‏هاى آموزشى ويژه در جهت انتقال اطلاعات و آموزش‏هاى بعضا ناهمسو با نيازهاى بومى)؛ جذب و انتقال برخى نيروهاى مستعد محلى به دانشگاه‏هاى برجسته اروپايى و زمينه‏سازى براى شكل‏گيرى طبقه جديدى تحت نام روشن‏فكران محلى و ايجاد زمينه براى اعمال برخى اصلاحات توسط اين گروه در دوره‏هاى بعد. (پديده جذب يا فرار مغزها نيز در همين بخش جاى مى‏گيرد)؛ تعطيلى مدارس سنتى، مساجد و مكتب‏خانه‏هاى تحت نظارت علما (براى مثال، در بنگلاش و تاجيكستان توسط انگليسى‏ها و روس‏ها) و تقليل آنها؛ از ميان بردن تسلسل حافظه تاريخى، بريدن از گذشته و نپيوستن به حال؛ كاهش تعلق به سنت‏ها، رسوم، ميراث فرهنگى و هويت قومى به ويژه در نسل‏هاى جوان؛ تأسيس اماكن مذهبى (همچون ساخت كليسا براى گسترش مسيحيت به ويژه در مناطق آفريقايى)، ممنوع ساختن فعاليت‏هاى اسلامى، انحلال سازمان‏هاى مربوط به محاكم شرعى، مصادره اموال مراكز فرهنگى فعال اسلامى، تبديل رسم‏الخط عربى به لاتين و مجددا لاتين به روسى (بسته به نوع حاكميت‏هاى استعمارى روسى، انگليسى، فرانسوى، پرتغالى در برخى مناطق)، تبديل مراكز مذهبى (تبديل مساجد به كليساها در برخى مناطق)، تلاش در جهت تغيير افكار عمومى از طريق انتشار نشريات، تأسيس راديو (براى مثال، توسط فرانسوى‏ها در تونس، يا تأسيس راديو و تلويزيون آرامكو توسط شركت نفتى آمريكايى در عربستان و پخش برنامه‏ها به زبان انگليسى)، فرقه‏سازى و ده‏ها اقدام ريز و درشت ديگر در اين خصوص؛

     18. تخريب شخصيت ملى، ايجاد نوعى روان‏شناسى خودويرانگر با ويژگى‏هايى همچون احساس خودكم‏بينى، خودانتقادى، تقليدپذيرى، بى‏مسئوليتى، بدبينى، افسردگى و پذيرش حقارت‏وفرومايگى‏فرهنگى:

نتيجه نهايى تسلط اروپاييان بر نيمكره جنوبى، نوعى عقده حقارت فرهنگى بود. به مردم مستعمرات تلقين شده بود كه اروپاييان از نظر اقتصادى و سياسى برتر از آنان هستند و بنابراين، استحقاق حكومت بر آنها را دارند. وقتى اروپايى‏ها كشورگشايى و استعمار مردم سنتى جهان سوم را آغاز كردند، مردم مستعمرات را چون كودكانى مى‏دانستند كه براى به دست گرفتن سرنوشت خود بسيار عقب‏مانده و كوچك‏اند. كشورگشايان با استدلال القا مى‏كردند كه چه گروهى قدرت بيشتر دارد، چه گروهى بايد حكومت كند و چه گروهى بايد تسليم شود. اين احساس برترى مذهبى، نژادى و فرهنگى بدون توجه به منشأ آن به طور رسمى (از طريق سيستم‏هاى آموزشى استعمارى) به افراد بومى منتقل مى‏شد.30

19. برانگيختن واكنش‏هاى فرهنگى و ايجاد حساسيت نسبت به برخى ارزش‏هاى خودى. فانون در حساسيت زنان الجزاير نسبت به حجاب تحت تأثير برخوردهاى خشن فرانسويان با اين پديده مى‏نويسد:

استعمارزده در برابر حمله استعمارگر به حجاب، ستايش حجاب را علم مى‏كند. آنچه قبل از آن، در داخل مجموعه‏اى متجانس، عنصرى عادى به شمار مى‏رفت، اكنون جنبه «تابو» پيدا مى‏كند و از اين پس، رويه زن الجزايرى نسبت به حجاب، با رفتار كلى در برابر اشغال سرزمين خويش از طرف بيگانه، ارتباط مى‏يابد. استعمارزده، هر بار كه استعمارگر روى فلان يا بهمان بخش سنت‏هايش انگشت مى‏گذارد، عكس‏العمل بسيار شديدى نشان مى‏دهد.31

20. ايجاد تغييرات جمعيت‏شناختى همچون بر هم زدن ساخت جمعيتى به زيان بوميان در برخى مناطق مثل آمريكاى لاتين به دليل مهاجرت گسترده اروپاييان و ايجاد شهرك‏هاى مستعمره‏نشين، كوچاندن مردم به نواحى مناسب براى تجارت اروپاييان، تجارت برده و انتقال بخشى از جمعيت بومى به مناطق موردنظر استعمارگران. برخى از انديشمندان سياست‏هاى كنترل جمعيت در مناطق اسلامى را از جمله توطئه‏هاى آشكار و پنهان غرب و استعمارگران مى‏دانند.

     لازم به ذكر است كه حضور استعمار در فلسطين اشغالى از 1917 و صدور اعلاميه بالفور و آثار ناشى از آن، وضعيتى كاملاً متمايز از ساير كشورهاى اسلامى داشته است؛ چه دولت صهيونيستى در تمام مراحل شكل‏گيرى، استقرار، توسعه و حفاظت، از عنايات خاص دول اروپايى به ويژه انگلستان و در مراحل بعد ايالات متحده آمريكا برخوردار بوده است. از اين‏رو، وضعيت اين كشور در ميان همه كشورهاى منطقه و نحوه عمل استعمارگران درباره آن، منحصر به فرد و استثنايى مى‏باشد.32

 

اهداف استعمار

پديده استعمار را اگر معلول اتفاقات و تصادفات تاريخى ندانيم، قاعدتا همچون همه كنش‏هاى انسانى تحت تأثير اغراض و اهداف خاصى به وقوع پيوسته و ادامه يافته است. برخى از اهدافى كه عمدتا به صورت پسينى از فحواى ديدگاه‏هاى ارائه شده و واكاوى عملكرد استعمار در مستعمرات استنتاج گرديده، از اين قرار است:

     1. توسعه‏طلبى و تفوق‏جويى و به تعبير برخى، تحقق عملى ايدئولوژى داروينى و نظريه «تنازع بقا»:33 ادوارد سعيد در توضيح ديدگاه شرق‏شناسان درباره مردم مشرق زمين و ملل تحت استعمار مى‏نويسد:

شرقيان در قالب و چارچوبى كه از دل جبرگرايى بيولوژيك (زيست‏شناسانه) و مواعظ سياسى و اخلاقى بيرون آورده شده بود، نگريسته مى‏شدند. بدين ترتيب، فرد شرقى با عناصر خاصى در جامعه غربى (همچون مجرمان و بزهكاران، ناقص‏العقل‏ها، آدم‏هاى فقير) پيوند داده مى‏شد. اين دو گروه (مردم مشرق زمين و ملل تحت استعمار) هويت مشتركى داشتند و بهترين توصيف آن اين بود كه گفته شود: «به نحو رقّت‏بارى بيگانه و غريب هستند.» كمتر به شرقيان نگاه يا توجه مى‏شد، بلكه همواره از آنان عبور مى‏شد! آنان نه به عنوان آحاد مردم و يا شهروندان، بلكه به عنوان مسائل و مشكلاتى كه بايد حل و يا لااقل محصور و محدود مى‏گرديدند، و يا اينكه سرزمينشان تصرف مى‏گرديد ـ كارى كه قدرت‏هاى استعمارى آشكارا مشغول آن بودند ـ مورد بررسى قرار مى‏گرفتند.34

2. نژادپرستى متمدنانه اروپايى و احساس مسئوليت مردان سفيد به دليل برتر بودن و متمدن بودن ! براى سامان دادن به جهان آشفته و عقب‏مانده ديگران: گيدنز در بيانى اجمالى مى‏نويسد: «بيشتر غربى‏ها به استعمار به عنوان اقدامى متمدن‏كننده نيز مى‏نگريستند، كه به ارتقاى اقوام بومى از شرايط ابتدايى كمك مى‏كرد. مبلغان مذهبى مى‏خواستند مسيحيت را براى كفار به ارمغان ببرند.35

    3. بسط فرهنگ و تمدن اروپايى: لروى بوليو با يك تلقّى كاملاً مثبت و جانب‏دارانه در تعريف استعمار مى‏نويسد: مستعمره ساختن ديگران عبارت است از ظهور و بروز نيروى رشد و توسعه افراد، نيروى خلّاقيت ذاتى آنها، بزرگ شدن و چند برابر شدن مكانى ايشان، و به بيان ديگر، قرار دادن كل جهان، و يا بخش وسيعى از آن تحت زبان، عادات، عقايد و قوانين كشور استعماركننده.36

    4. رقابت‏هاى سياسى، اقتصادى و نظامى قدرت‏هاى بزرگ اروپايى طى قرن 16 به اين طرف و تلاش دولت‏هاى بزرگ براى دست‏يابى به قدرت و موقعيت بيشتر و برتر در مقايسه با رقبا و افزايش شهرت و اعتبار بين‏المللى؛

     5. تمايل به بسط جغرافيا، گسترش سرزمين و ايجاد امپراتورى‏هاى بزرگ به منظور ارتقا و تقويت روحيه ملى و تسرى نفوذ و سلطه سياسى به ساير مناطق جهان؛

     6. دست‏يابى به مواد خام و امكانات و سرمايه‏هاى طبيعى ذى‏قيمت مورد نياز صنايع پيشرفته (و در مواردى سرزمين‏هاى حاصل‏خيز براى كشت محصولات مورد نياز)؛ موادى كه تا پيش از حضور استعمار عمدتا از حيز انتفاع و بهره‏بردارى محلى به دور مانده بود.

     7. كسب امتيازات اقتصادى، تجارى، سياسى، ادارى، فرهنگى و نظامى؛

     8. استقرار در مناطق استراتژيك جهان و امكان‏يابى هر چه بيشتر به منظور بهره‏گيرى از ظرفيت آنها براى اهداف خاص (و در مواردى تأسيس پايگاه‏هاى نظامى در اين مناطق)؛

     9. تدارك بازارهاى جديد برون‏مرزى براى فروش محصولات و مصنوعات رو به افزايش ناشى از توليدات انبوه صنايع كارخانه‏اى (و بالطبع رونق تجارى و اقتصادى): اين مهم به ويژه در كشورهايى كه به دليل ضعف اقتصاد پولى به تعاملات پاياپاى اقتصادى يعنى دادن مواد اوليه همچون طلا و ساير اقلام قيمتى و متقابلاً اخذ كالاهاى مصرفى تمايل وافر داشتند، يك موقعيت استثنايى براى استعمارگران محسوب مى‏شد.

     10. دست‏يابى به نيروى كار ارزان مورد نياز تمدن  صنعتى و در دوره بعد بازسازى خرابى‏هاى ناشى از جنگ (تجارت اجبارى برده از آفريقا كه طبق آمار در فاصله 1451 تا 1870 قريب ده ميليون نفر به مناطق تحت سلطه استعمارگران همچون بخش‏هايى از قاره آمريكا ـ يعنى حوزه تحت نفوذ اسپانيا ـ و برزيل و كشورهاى حوزه كارائيب ـ يعنى مناطق تحت نفوذ فرانسه ـ انتقال داده شدند، مهم‏ترين دليل نياز استعمارگران به نيروى انسانى در مناطق تحت سلطه بود).

     11. جبران شكست‏ها و حقارت‏هاى تاريخى ناشى از جنگ‏هاى طولانى‏مدت صليبيون در مناطقى از جهان اسلام.

     12. تلاش در جهت  بسط جغرافيايى و فرهنگى قلمرو حضور مسيحيت به ويژه در مناطق تحت نفوذ اسلام. همراهى ميسيونرهاى مذهبى با كاروان استعمارگران، نشانه گويايى بر تعقيب اين هدف است.

     13. انتقال ايدئولوژى انقلابى ماركسيستى ـ سوسياليستى (توسط ارتش سرخ اتحاد جماهير شوروى به مناطق تحت نفوذ)؛

     14. تحت‏الحمايه قرار دادن برخى كشورها متعاقب تقاضاى واقعى يا ساختگى آنها؛

     15. ضميمه كردن و ملحق ساختن سرزمين‏هاى اطراف به قلمرو جغرافيايى خود (براى مثال، لشكركشى‏هاى متعدد امپراتورى عثمانى به برخى كشورهاى همسايه، عمدتا با هدف ضميمه ساختن آنها به قلمرو خود و به تبع اعمال سلطه بر آنها صورت پذيرفته است.)

     توماس مور در كتاب مشهور يوتوپيا در توجيه پديده استعمار با ارجاع به علل مختلف از جمله قانونمندى لايتغير طبيعت، بيان عجيبى دارد كه تنها با منطق طبيعى و قانون زور توجيه‏پذير است. از نظر وى:

اگر جمعيت آرمانشهر به بالاتر از ميزان ثابت خود برسد، آنها شهروندان ساير شهرها را كه در نزديك‏ترين سرزمين‏هاى اطرافشان سكونت دارند، به كار مى‏گيرند، و در هر كجا كه بوميانى سرزمين خالى از سكنه و كشت‏ناشده زيادى در اختيار داشته باشند، به مستعمراتى تحت قوانين آنها تبديل مى‏شوند. آنها در صورت تمايل با بوميان درمى‏آميزند، تدريجا با يكديگر تركيب مى‏شوند و شيوه واحدى از زندگى و رسوم معينى را متناسب با منافع هر دو گروه از آن خود مى‏سازند و كسانى كه از زندگى بر طبق قوانين آنها سرپيچى كنند، از قلمرو سرزمين كهن خويش رانده مى‏شوند و اگر با آنها مقابله كنند، جنگ بر عليه آنها تحميل مى‏شود. اين صرفا يك علت جنگ است. و زمانى كه مردمى از سرزمين خود استفاده نكرده و آن را متروك و عاطل رها كنند، به اقتضاى قاعده طبيعت از استفاده و مالكيت آن محروم خواهند شد.37

 

شيوه‏هاى استعمار

شيوه‏هاى نفوذ و ورود استعمار به كشورهاى اسلامى، مختلف و متفاوت بوده و هر كشور به تناسب موقعيتش به گونه‏اى خاص به خيل مستعمرات پيوسته است. مجموعه شيوه‏هاى اعمال شده ـ بر حسب اسناد تاريخى ـ از اين قرارند:

     1. ورود بازرگانان اروپايى به ويژه تجار برده با حمايت كشورهاى استعمارگر: براى مثال، ورود اولين تجار اروپايى به كشور سنگال در 1350 و متعاقب آن، زمينه‏يابى تجارت برده و در دوره‏هاى بعد، حمايت ارتش‏هاى پرتغال، آلمان، انگليس، هلند و فرانسه از اين تجارت در مناطق تحت نفوذ خود.

     2. اشغال نظامى و فتح (در مواردى همراه با ورود كشتى‏ها و دريانوردان): مالزى (1511) و اندونزى (1511) توسط پرتغال؛ الجزاير (1510) توسط اسپانيا؛ سوريه (1516) توسط عثمانى؛ موريتانى (1858)، سوريه (1798)، الجزاير (1827)، گينه (1879)، سنگال (1893) و مراكش (1924) توسط فرانسه؛ گامبيا (1588)، مالزى (1795)، اندونزى (1811)، يمن (1839)، برونئى (1945) و نيجريه (1954) توسط انگلستان؛ قرقيزستان (1683) و تاجيكستان (1870) توسط روسيه تزارى؛ اندونزى (1820) و (1945) توسط هلند؛ ليبى (1912) و آلبانى (1928) توسط ايتاليا؛ سودان (1899) توسط انگلستان و مصر؛ كومور (1450) توسط پرتغال، انگلستان و فرانسه؛ مراكش (1912) توسط اسپانيا و فرانسه؛ افغانستان (1837) توسط ايران؛ افغانستان (1938) توسط انگلستان و روسيه؛ تركمنستان (1924) و افغانستان (1979) توسط شوروى؛ برونئى (1941) و اندونزى (1941) توسط ژاپن. همچنين نبرد ميان رقبا و پيروزى يكى بر ديگرى؛ مثل اشغال اندونزى در 1606 توسط هلندى‏ها پس از پيروزى آنها بر پرتغالى‏ها.

     3. ورود استعمار (بدون ذكر كيفيت ورود در منابع تاريخى): ورود پرتغالى‏ها به بحرين (1521) و مالديو (1550)؛ ورود انگليسى‏ها به بنگلادش (1854)، افغانستان (1858)، پاكستان كنونى قبل از جدايى (1803)، نيجريه (1861)، مصر (1882)، مالزى (1895)، عراق (1917)، بحرين (1926) و سودان (1863)؛ ورود اسپانيايى‏ها به برونئى (1580)؛ ورود فرانسوى‏ها به الجزاير (1860)، چاد (1895) و مالى (1898)؛ ورود هلندى‏ها به مالزى (1641)؛ ورود آلمانى‏ها به كامرون (1860)؛ ورود عثمانى‏ها به عراق (1638)؛ ورود انگليسى‏ها و ايتاليايى‏ها به سومالى (1884) (و تجزيه اين كشور به دو بخش مجزا)؛ ورود آمريكايى‏ها به بهانه ارسال مواد غذايى و تأسيس پايگاه نظامى براى استقرار صلح در كشور سومالى (1980). لازم به ذكر است كه شيوه ورود استعمار به اين كشورها، هرچند دقيقا مشخص نشده، اما با رجوع به وضعيت ساير حوزه‏هاى تحت استعمار و مناطق مشابه، نحوه ورود استعمارگران را اجمالاً مى‏توان حدس زد. در هر حال، جهل به اين موضوع، مانعى براى تحليل آثار استعمارشدگى اين كشورها ايجاد نمى‏كند.

     4. استمداد و تحت‏الحمايگى اختيارى (اگرچه ممكن است زمينه‏هاى اين استمداد به ظاهر اختيارى را فشارها و تضييقات خود استعمارگران ايجاد كرده باشد): الجزاير (1520) و مراكش (1580) توسط عثمانى؛ مالديو (1877)، بحرين (1880)، امارات (1892)، قطر (1916)، كويت (1895)، عمان (1904)، عراق (1918) و اردن (1921) توسط انگلستان؛ تونس (1881) توسط فرانسه.

     5. جدايى از سرزمين اصلى و الحاق به قلمرو استعمارگر: آذربايجان (1515) جدايى از ايران؛ سوريه (1801)، يمن (1517)، ليبى (1551)، سودان (1820)، قطر (1827)، سودان (1841) و الحاق به عثمانى.

     6. تبديل تدريجى به مستعمره تحت تأثير زمينه‏سازى‏هاى خاص: سيرالئون (1907) توسط انگلستان؛ سوريه و لبنان (1920) توسط فرانسه؛ آذربايجان (1922) و قرقيزستان (1924) توسط شوروى؛ نيجر (1922) توسط فرانسه؛ ليبى (1939) توسط ايتاليا؛ ليبى (1943) و تبديل شدن به مستعمره مشترك انگلستان، فرانسه و آمريكا.

     7. وضع قانون توسط استعمارگر: بنگلادش (1793) و تسلط هند بر آن سرزمين، به موجب قانون مصوب انگليسى‏هاى مستقر در هند.

     8. انعقاد قرارداد جدايى آذربايجان از ايران متعاقب قرارداد گلستان (1813) و تركمانچاى (1828).

     9. اشغال نظامى و تشويق به مهاجرت گسترده: فلسطين (1917) با صدور اعلاميه بالفور از سوى انگلستان، اشغال اين سرزمين توسط ارتش انگليس و تشويق يهوديان سراسر جهان به مهاجرت گسترده به سرزمين اشغالى.

     10. زد و بند ميان استعمارگران: تجزيه سوريه بزرگ (1916) به سوريه فعلى، لبنان و اردن توسط فرانسه و انگلستان.

     11. روابط دوستانه: عربستان (1917) در نتيجه روابط دوستانه ميان سعودى‏ها با انگلستان.

     12. اعطاى قيموميت از سوى جامعه ملل: قيموميت لبنان توسط فرانسه (1923).

     13. حمايت از حاكميت‏هاى محلى و كودتاچيان: افغانستان (1979) و حمايت شوروى از كودتاى نورمحمد تركى.

     14. ورود بازرگانان به همراه مبلغان مذهبى مسيحى: بنگلادش (1517) توسط پرتغال و سپس انگلستان (1757).

     15. دخالت نامرئى و غيرمستقيم: وضعيت ايران از اواخر قرن نوزده تا تقريبا اواخر قرن بيست و وقوع انقلاب اسلامى و نفوذ آشكار و پنهان انگلستان و آمريكا.

 

واكنش‏ها در مقابل استعمارگران

حضور استعمارگران، دخالت‏هاى آشكار و پنهان آنها در موضوعات مختلف، ايجاد برخى تغييرات در بافت و ساختار مناطق تحت اشغال، وقوع برخى رويدادها تحت تأثير اين حضور و... به مرور زمان واكنش‏ها و تحركاتى بعضا همسو و غالبا ناهمسو و مخالف را در ميان توده‏ها و نخبگان مناطق مستعمره براى رويارويى با پديده استعمار و استعمارگران زمينه‏سازى كرد. در ذيل، به برخى از موارد مستند آن اشاره مى‏شود:

     1. پذيرش و تمكين سلطه استعمار: در برخى كشورها، استعمارگران با اعمال سياست‏هاى زيركانه و استفاده از پتانسيل‏هاى محيطى موفق به استمرار سلطه طولانى مدت خويش به صورت حضورى و غيرحضورى بودند. به بيان ديگر، سلطه استعمار در برخى كشورها به دليل ترتب برخى آثار و نتايج، نسبتا مقبول افتاد و تلاش براى رهايى با آهنگى كندتر از ساير مناطق طى شد.

     2. رشد زمينه‏هاى اتحاد ملى و تمايلات ملى‏گرايانه و شكل‏گيرى نوعى ناسيوناليسم تعرضى: «اگرچه آمدن استعمار با زورآورى و بهره‏كشى و اشغال و نژادپرستى و خودبرتربينى همراه بود، اما بى‏گمان مفاهيم نوينى را نيز با خود آورد كه در تكاپو و تكامل فرهنگ‏هاى زير سيطره نقش داشتند. شايد در اين ميان انديشه «مليت‏گرايى» را بتوان در بسيارى موارد از انديشه‏هاى اساسى به شمار آورد.»38 و سرانجام، همين دامن زدن به تمايلات ناسيوناليستى و به صحنه كشاندن مردم بود كه زمينه به قدرت رساندن برخى از تربيت‏يافتگان استعمار به نام «رهبران محلى» را فراهم ساخت. نخبگان جديدى كه تحصيلاتشان آنها را به اين باور سوق داده بود كه سرانجام روزى اداره جامعه را به دست خواهند گرفت، به ناسيوناليست‏هاى ضداستعمارى مبدل شدند و مدعى بودند كه به نمايندگى از توده مردم سخن مى‏گويند.39

    3. رشد جنبش‏هاى آزادى‏خواهانه و استقلال‏طلبانه و تظاهرات ضداستعمارى: شكل‏گيرى اتحاديه‏هاى محلى همچون اتحاديه علما و صدور فتاواى جهاد با استعمارگران توسط برخى علماى بلاد، فتواى تحريم برخى قراردادها و اقدام براى برانگيختن خشم عمومى عليه سياست‏هاى ظالمانه استعمارگران، اعتصابات گسترده و شكل‏گيرى ارتش‏هاى خلقى، مبارزات قهرآميز برخى رهبران مذهبى و اخلال در روند فعاليت‏هاى استعمارگران. در اين ميان، نقش اسلام در مبارزه قهرآميز با استعمارگران بسيار حايز اهميت و توجه است. يكى از تحليلگران در خصوص نقش اسلام در استعمارزدايى از كشورهاى آفريقايى مى‏نويسد:

بسيارى از مسلمانان از همكارى با اروپاييان اجتناب ورزيدند و از ارتباط با آنها سر باز زدند. در حالى كه مقاومت مسلمانان در برابر توسعه استعمار در قرن نوزدهم جنگجويانه بود، بعد از تثبيت امپراتورى‏هاى اروپايى مقاومت مسلحانه چندانى وجود نداشت. تنها استثنائات عمده، «مهديون» در نيجريه، «طوارق» در نيجر و جنگجويانى به رهبرى متصوفه در موريتانى و سومالى بودند. مخالفت مسلمانان با حاكميت خارجى عموما تنها غيرمستقيم از طريق مدارس، حركت‏هاى اصلاحى و اخوت تحت رهبرى متصوفه ابراز مى‏شد... حاكميت استعمارى همچون ساير بخش‏هاى جهان اسلام، مسلمانان را به فعاليت اجتماعى، آموزشى و جمعى واداشت.40

4. توسل به اقدامات مسلحانه: وقوع برخى خيزش‏هاى توده‏اى مسلحانه به رهبرى برخى از مجاهدان و مبارزان، بعضا با هدايت و حمايت علماى مذهبى. فرانتس فانون در كتاب دوزخيان روى زمين ضربات روانى امپرياليسم بر مردم مستعمرات به ويژه رهبران آنها را مانع رهايى كامل از قيموميت سفيدپوستان مى‏داند. وى براى درمان اين وضع، انقلاب خونبار مستعمرات را توصيه مى‏كند تا آنها بتوانند بدين‏وسيله فرهنگ ملى نوينى به وجود آورند و با يك ضربه، بندهاى «از خودبيگانگى» فرهنگى را بگسلند.41 البته بخشى از اين انقلاب خونبار در مراحل رهايى به صورت نظامى و مابقى آن براى رهايى كامل از اين سلطه عميق و طولانى، فرهنگى خواهد بود.

     5. شكل‏گيرى و تحكيم همبستگى ملى تحت تأثير دشمن مشترك و ضرورت رويارويى با آن.

     6. تحريم خريد كالا از استعمارگران و وابستگان محلى آنها در مراحل قبل از استقلال و ملى كردن اموال استعمارگران پس از خروج ايشان و دست‏يابى به استقلال.

     7. بازگشت مجدد به آثار فرهنگى پيشين، رونق‏يابى زبان‏هاى بومى و طرد زبان‏هاى مورد حمايت استعمارگران: يكى از نويسندگان در توضيح اجراى سياست‏هاى فرهنگى ناهمخوان استعمارگران و بازتاب آن در دوره استعمارزدايى مى‏نويسد:

فرانسه در سوريه و لبنان به بهانه اجراى رسالت خويش در اشاعه تمدن، سياست فرهنگى فعالى را در پيش گرفت. در دوره قيمومت، فرانسه زبان دوم سوريه و لبنان بود. مدارس بسيارى در شهرها منحصرا زبان فرانسه را مى‏آموختند و در قياس با مدارس عربى كمك مالى بيشترى از دولت مى‏گرفتند و متون درسى تاريخ و علوم اجتماعى و ادبيات هم رونوشت كتاب‏هاى فرانسوى بود. يك نتيجه آشكار شدن مقاصد استعمارى فرانسه آن بود كه پيكار عرب در راه استقلال از صورت مبارزه‏اى صرفا سياسى بيرون آمد و رنگ فرهنگى نيز به خود گرفت.42

8. ابراز ستيزه و نفرت نسبت به مظاهر و آثار فرهنگى و تمدنى غرب و نمودهاى تكنولوژيكى ناشى از سلطه استعمارگران؛ و نيز مخالفت با نيروهاى داخلى وابسته به آنها: فانون در تقابل فرهنگى و اجتماعى شهرنشينان و روستانشينان در الجزاير تحت تأثير نفوذ استعمار مى‏نويسد:

دهقانان نسبت به شهرى‏ها نوعى بى‏اعتمادى از خود نشان مى‏دهند. شهرى كه لباس اروپايى مى‏پوشد، به زبان او تكلم مى‏كند، با او كار مى‏كند و گاه در محله اروپايى زندگى مى‏كند، در نظر دهقان به كسى مى‏ماند كه به دشمن پيوسته و از هر آنچه قوميت او را تشكيل مى‏دهد بريده است. مردم شهر خائنان و خودفروشانى هستند كه با قدرت اشغالگر جورشان جور است و سعى‏شان اين است كه در محدوده نظام استعمارى كسب موفقيت كنند.43

    لازم به ذكر است كه استعمار هرچند با انگيزه‏هاى اقتصادى شروع شد، اما با ترفندهاى ديگرى ادامه يافت و نحوه عملكرد آن در سرزمين‏هاى تحت استعمار با معيارهاى ديگرى توجيه شد: ورود به جوامع مستعمره در آغاز صرفا با انگيزه‏هاى اقتصادى (غارت و به چنگ آوردن ثروت) و با شيوه نظامى و بسيار خشونت‏آميز انجام مى‏گرفت، اما تداوم اين حركت به عقلانى شدن سلطه نظامى در قالب سلطه سياسى نياز داشت. مديريت ميليون‏ها تن از مردمان مستعمرات با هزاران نوع فرهنگ و نظام‏هاى بى‏شمار سياسى، اقتصادى و اجتماعى بدون توسل به شناخت آنها امكان نداشت. از اين گذشته، استعمار با پيدايش دولت‏هاى ملى در تناقضى اساسى قرار مى‏گرفت. ظهور استعمار در شكل امپرياليستى و دولتى آن در شرايطى صورت گرفت كه كشورهاى اروپايى به سوى دموكراتيزاسيون، تقويت دولت ملى و آزادى‏ها و عدالت اجتماعى و اهميت يافتن افكار عمومى پيش مى‏رفتند. عملكرد استعمارى در واقعيت به دورانى ديگر همچون عصر فئوداليسم و دولت‏هاى سلطنتى تعلق داشت، اما در عصر دموكراسى تداوم مى‏يافت. در نتيجه، در همان حال كه استعمار درون دولت ملى تداوم مى‏يافت، نقد شديدى نيز عليه آن آغاز مى‏شد. در برابر اين نقد و براى گشودن اين گره اخلاقى بود كه استعمار به ناچارتلاش كرد با ايدئولوژى‏ها و نظريه‏هاى گوناگون فلسفى، سياسى، اقتصادى و... عملكرد خشونت‏آميز و غير انسانى خود را توجيه كند.44

    لازم به ذكر است كه از ميان 46 كشور مستعمره فوق با حذف مكررات و 73 كشور با محاسبه مكررات (كشورهايى كه در طى دوران استعمار، به طور متوالى مستعمره دو يا سه كشور بوده‏اند)، سهم و قلمرو سلطه انگلستان 26 كشور (6/35 درصد)، فرانسه 16 كشور (9/21 درصد)، عثمانى 12 كشور (43/16 درصد)، روسيه 5 كشور (84/6 درصد)، پرتغال 5 كشور (84/6 درصد)، آلمان يك كشور (36/1 درصد)، ايتاليا 3 كشور (1/4 درصد)، اسپانيا 3 كشور (1/4 درصد) و هلند 2 كشور (7/2 درصد) مى‏باشد.

 

استقلال كشورهاى مستعمره

استقلال به مفهوم سنتى آن، جلوگيرى از مداخله آشكار مستقيم و غيرمستقيم دولت‏هاى خارجى در امور داخلى يك كشور است. اين معناى از استقلال ناظر به رهايى از سلطه استعمار كهن در مقابل استعمار نو و بيشتر به استقلال سياسى انصراف دارد. دست‏يابى كشورهاى اسلامى مستعمره به استقلال سياسى عمدتا توأم با شكل‏گيرى و استقرار حاكميت‏هاى ملى و تحقق واحدهاى سياسى دولت ـ ملت با اقتضائات ويژه بود. استقرار حاكميت ملى، احتمالاً بارزترين معرف و شاخص استقلال سياسى اين كشورها در مراحل اوليه خروج استعمارگران بود. لازم به ذكر است كه استقلال برخى كشورها با عضويت آنها در سازمان ملل مقارن و مصادف بوده است. شواهد تاريخى به وضوح نشان مى‏دهد كه بيش از 90 درصد از كشورهاى اسلامى در نيمه دوم قرن بيست و بعد از پايان جنگ جهانى دوم به استقلال دست يافته‏اند. خودمختارى محلى كه در مقاطعى به برخى كشورهاى مستعمره اعطا شد، ظاهرا با آنچه در عرف سياسى از آن به «استقلال» تعبير مى‏شود، تفاوت جدى دارد.

     در هر حال، عمر پديده شوم استعمار كلاسيك نيز همچون همه رويدادهاى گذراى عالم انسانى، در مقاطعى از تاريخ به پايان رسيد و طومار حيات استعمارگران اروپايى به رغم خواست آنها، تحت فشار عوامل مختلف درهم پيچيده شد و زمينه‏هاى حاكميت نيروهاى محلى بر سرنوشت خويش فراهم گرديد. جاى بسى تأسف است كه اين سلطه در بيشتر كشورها، در اشكال به ظاهر مقبول‏تر و موجّه‏تر و حساسيت‏زايى كمتر بازتوليد شد و پديده استعمار نوين كه گويا براى بيشتر كشورها، پايانى براى آن متصور نيست، پا به عرصه وجود نهاد. در اين دوره بود كه استعمارگران جديدى همچون ايالات متحده آمريكا وارد ميدان شدند و به سرعت سنگرهاى تحت نفوذ رقباى اروپايى را يكى پس از ديگرى فتح كردند و به شيوه‏هاى نوينى فرايند استعمار را در اشكال مرموزى استمرار بخشيدند. استعمار نو ـ در واقع ـ استمرار سلطه استعمارگران به رغم اعطاى صورى استقلال سياسى به مستعمرات بود.

تمركز اصلى بحث نو استعمارگرايى آن است كه قايل شدن به تمايز ميان استقلال سياسى و استقلال اقتصادى موجب ناديده گرفتن اين نكته مى‏شود كه وجود استقلال واقعى سياسى در صورت تداوم وابستگى اقتصادى ممكن نيست. استعمار اقتصادى، پيامدهاى جدى سياسى دارد. از اين‏رو، استقلال سياسى به طور واقعى با پايان يافتن رسمى حكومت استعمارى به دست نمى‏آيد. جوامع به ظاهر مستقل و حكومت‏هاى آنها بر اقتصادهاى خود كنترل ندارند. استقلال براى اين مستعمرات پيشين به معناى جايگزينى كنترل سياسى و مستقيم استعمار با كنترل‏هاى غيرمستقيم اقتصادى، سياسى و فرهنگى استعمار نو بوده است.45

در هر حال، وابستگى كشورهاى مستعمره به وام‏هاى دريافتى از كشورهاى پيشرفته، سرمايه‏گذارى شركت‏هاى خارجى، فناورى‏هاى پيشرفته، نيازمندى به استخراج منابع، ضرورت تأمين مايحتاج اساسى، تهيه اقلام نظامى، آموزش نيروهاى انسانى متخصص، پيشبرد اهداف بين‏المللى، حل مناقشات منطقه‏اى و... نشانه گويايى از عدم حصول استقلال به معناى دقيق كلمه و بازتوليد استعمار و وابستگى در اشكال جديد است.

 

تاريخ استقلال سياسى

تاريخ استقلال سياسى كشورها و عضويت آنها در سازمان ملل بر اساس گزارش‏هاى منتشره برخى سازمان‏هاى بين‏المللى از اين قرار است: اردن: 1947، عضويت: 1955؛ افغانستان: 1907، عضويت: 1946؛ امارات، استقلال و عضويت: 1971؛ اندونزى: 1949، عضويت: 1950؛ بحرين، استقلال و عضويت: 1971؛ بنگلادش: 1971، عضويت: 1974؛ پاكستان، استقلال و عضويت: 1947؛ تركيه، استقلال و عضويت: 1945؛ عربستان سعودى، استقلال و عضويت: 1945؛ قطر، استقلال و عضويت: 1971؛ مالزى، استقلال و عضويت: 1957؛ يمن، استقلال و عضويت: 1967؛ الجزاير، استقلال و عضويت: 1962؛ بنين، استقلال و عضويت: 1960؛ تونس، استقلال و عضويت: 1956؛ چاد، استقلال و عضويت: 1960؛ سنگال، استقلال و عضويت: 1960؛ سودان، استقلال و عضويت: 1956؛ سومالى، استقلال و عضويت: 1960؛ سيرالئون، استقلال و عضويت: 1961؛ كامرون، استقلال و عضويت: 1960؛ كومور، استقلال و عضويت: 1975؛ گامبيا، استقلال و عضويت: 1965؛ گينه، استقلال و عضويت: 1958؛ مصر، استقلال و عضويت: 1945؛ مالى، استقلال و عضويت: 1960؛ نيجر، استقلال و عضويت: 1960؛ نيجريه، استقلال و عضويت: 1960؛ سوريه: 1944، عضويت: 1945؛ عراق: 1932، عضويت: 1945؛ عمان: 1970، عضويت: 1971؛ كويت: 1961، عضويت: 1963؛ لبنان: 1943، عضويت: 1945؛ ليبى: 1951، عضويت: 1955؛ موريتانى: 1960، عضويت: 1961؛ آلبانى: 1912، عضويت: 1955.

شيوه‏هاى استقلال‏يابى كشورهاى اسلامى

همان‏گونه كه پيش‏تر بيان شد، كشورهاى مستعمره، از جمله كشورهاى اسلامى، به شيوه‏هاى مختلف، يكى پس از ديگرى به استقلال سياسى دست يافتند. اهمّ اين شيوه‏ها بر حسب مستندات تاريخى عبارتند از:

     1. جنگ و مبارزه قهرآميز با استعمارگران: مبارزه قبايل افغانستان با ارتش انگليس و سرانجام اعطاى استقلال از سوى انگلستان به اين كشور در 1918.

     2. اشغال خارجى: اشغال آلبانى توسط ارتش متفقين در 1944 كه منجر به استقلال آن شد؛ استقلال بنگلادش در 1971 و جدايى از پاكستان به كمك ارتش هند.

     3. شكست استعمارگر در جنگ جهانى و تضعيف تدريجى توان براى ادامه سلطه: شكست ژاپن در جنگ جهانى دوم در 1945 و اعطاى استقلال به اندونزى از سوى متفقين؛ شكست آلمان در جنگ جهانى دوم و استقلال كامرون در 1960.

     4. اعطاى امتيازات ويژه به استعمارگران: رفع قيموميت انگلستان از اردن در 1946 در ازاى اجازه استفاده بى‏قيد و شرط انگستان از فرودگاه‏هاى اردن در زمان صلح؛ اعطاى استقلال به ليبى در 1951 به شرط قبول تأسيس پايگاه نظامى آمريكا و انگلستان در خاك آن كشور.

     5. ظهور رهبران استقلال‏طلب: فعاليت‏هاى استقلال‏طلبانه در بنگلادش در 1950 با اتكا به پشتيبانى از زبان بنگالى به رهبرى شيخ مجيب‏الرحمن؛ مالزى در 1952 توسط تنكوى عبدالرحمن، رئيس جديد تشكل مسلمانان از طريق ائتلاف با تشكل چينى‏ها و كسب اكثريت پارلمان؛ تونس 1910 استفاده گروه‏هاى مذهبى از مطبوعات براى ترويج انديشه‏هاى استقلال‏طلبانه.

     6. شكل‏گيرى نهضت‏هاى رهايى‏بخش به رهبرى مجاهدان و علماى دين در مناطق مختلف جهان اسلام.

     7. شورش‏هاى داخلى عليه استعمارگران: بنگلادش در 1952 در نتيجه شورش‏هاى دانشجويى اين كشور كه به كشته شدن 26 نفر و مجروح شدن 400 نفر منجر شد؛ مالديو در 1965 به دنبال 8 سال شورش و درگيرى مردم با قواى ارتش انگليس.

     8. ضعف تدريجى كشور استعمارگر در اثر جنگ‏هاى داخلى و خارجى: ضعف و فرسودگى اقتصادى، سياسى و نظامى در اثر شورش‏هاى داخلى با استعمارگران يا درگير شدن قدرت‏هاى استعمارى در جنگ‏هاى بيرونى موجب شد تا عرصه را به نفع رقبا خالى كنند. براى مثال: استقلال آلبانى از عثمانى در 1908 به دنبال جنگ بالكان (جنگ بلغارستان، يونان و صربستان با عثمانى)؛ استقلال گينه در 1956 به دنبال اشغال فرانسه از سوى آلمان و اعتصاب كارگران و مبارزات حزب دموكرات.

     9. اجراى رفراندوم و همه‏پرسى استقلال‏خواهى: الجزاير در 1962؛ كومور در 1975 براى استقلال از فرانسه، تركمنستان در 1990 براى استقلال از شوروى و جيبوتى در 1967 براى استقلال از فرانسه.

     10. تأسيس حزب و مبارزه سياسى: استقلال پاكستان در 1906 توسط حزب مسلم ليك به تبع استقلال هند، اندونزى 1949 در نتيجه شكل‏گيرى احزاب مختلف؛ تاجيكستان 1990.

     11. انعقاد پيمان دوستى با استعمارگر: قطر در 1971 و انعقاد پيمان دوستى با انگليس.

     12. انصراف از ادعاى مالكيت: انصراف ايران از مالكيت بحرين در 1971.

     13. موافقت استعمارگر يا اعطاى استقلال مطلق: يمن در 1934 و قبول پادشاهى امام يحيى توسط انگلستان؛ لبنان در 1943، سوريه 1946 و تونس 1956 از سوى فرانسه؛ عمان 1951، نيجريه 1960، سيرالئون 1961، يمن 1967 و كويت 1961 توسط انگلستان؛ مراكش 1976 توسط اسپانيا؛ سودان 1956، بوركينافاسو 1960 و مالى 1960 توسط فرانسه. در برخى كشورها سلطه استعمار پس از اعطاى استقلال همچنان باقى ماند: اعطاى استقلال به عراق در 1932 و بقاى سلطه انگلستان تا پايان جنگ جهانى دوم؛ اعطاى استقلال به مالديو در 1952 و تداوم حضور انگلستان در پايگاه‏هاى احداثى خود در اين كشور.

     14. اعطاى خودمختارى و سپس استقلال: چاد 1958 خودمختارى و 1960 استقلال؛ نيجر 1958 خودمختارى و 1960 استقلال؛ سنگال 1958 خودمختارى و سپس استقلال؛ گامبيا 1963 خودمختارى و 1965 استقلال.

     15. توصيه مجمع عمومى سازمان ملل: برونئى 1975، سومالى 1960.

     16. فروپاشى امپراتورى استعمارگر: استقلال آذربايجان 1992 از شوروى.

     17. جنگ جهانى دوم و پيامدهاى آن كه به وقوع تغييرات عظيم در اوضاع جغرافيايى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى جهان از جمله تغيير موقعيت استعمارگران منجر شد.46

    18. بيدارى تدريجى ملت‏هاى تحت استعمار در نتيجه تحولات دنياى پس از جنگ، مانع ديگرى در مسير ادامه سياست‏هاى كهنه و روش‏هاى كلاسيك بود.

 

نتيجه‏گيرى

عنوان «استعمار» يا «استثمار» معرّف گونه‏اى از روابط سلطه‏جويانه و طولى است كه به ويژه در يكى دو قرن اخير ميان برخى از كشورهاى قدرتمند و توسعه‏طلب اروپايى با بخش عظيمى از كشورهاى ضعيف و توسعه‏نايافته جهان، از جمله كشورهاى اسلامى برقرار شده است؛ پديده‏اى كه هم‏اينك نيز به رغم وقوع برخى تغييرات، در اشكال و گونه‏هاى نوظهور متناسب با اقتضائات عصرى جريان داشته و اهداف خاص خويش را تعقيب مى‏كند. پديده استعمار به ويژه در عرف سياسى ـ اجتماعى كشورهاى مستعمره همواره با مجموعه‏اى از اوصاف منفى و مذموم مقارنت يافته و كاربرد آن انبوهى از خاطرات گزنده را در حافظه تاريخى اين ملت‏ها برمى‏شوراند. ترديدى نيست كه اين رخداد دوران‏ساز نيز همچون همه وقايع تاريخى ـ اجتماعى مهم و پرگستره، تحت تأثير علل، شرايط و زمينه‏هاى مختلف داخلى و خارجى به وقوع پيوسته و استمرار يافته است و بالطبع آثار و پيامدهاى متنوعى را در سطوح مختلف فرهنگى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، مذهبى و ارتباطاتى براى كشورهاى مستعمره و احيانا كشورهاى استعمارگر موجب شده است. كشورهاى اسلامى نيز همچون ساير كشورهاى مستعمره به يمن اقدامات و تمهيدات رهايى‏بخش، جنبش‏ها و خيزش‏هاى توده‏اى و در مواردى تحمل هزينه‏هاى سنگين، در چند دهه بعد از جنگ جهانى دوم يكى پس از ديگرى به اخذ استقلال نسبى در بعد سياسى آن نايل آمده و به پديده موسوم به «استعمار كهن» در ظاهر خاتمه داده‏اند. اگر عضويت در سازمان ملل معرف استقلال سياسى شمرده شود، تقريبا همه كشورهاى اسلامى موجود به اين منزلت ارتقا يافته‏اند. البته اين سطح از استقلال، هيچ‏گاه به معناى استقلال كامل و رهايى همه‏جانبه از سلطه استعمارگران قديم و جديد و استكبار جهانى نبوده و نيست. نظر به تفكيك عناصر مذكور در محورهاى اصلى نوشتار، تكرار آنها در نتيجه‏گيرى ضرورتى ندارد.


منابع

 

 


  • ـ اتوتايل، ژئارويد و ديگران، انديشه‏هاى ژئوپليتيك در قرن بيستم، ترجمه محمّدرضا حافظ‏نيا و هاشم نصيرى، تهران، دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، 1380.
  • ـ ارگانسكى، اى. اف. ك، سياست جهان، ترجمه حسين فرهودى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1355.
  • ـ اسميت، برايان كلايو، فهم سياست جهان سوم، ترجمه اميرمحمّد حاجى‏يوسفى و محمّدسعيد قاضى نجفى، تهران، دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، 1380.
  • ـ بديع، برتران، توسعه سياسى، ترجمه احمد نقيب‏زاده، تهران، قومس، 1376.
  • ـ پهلوان، چنگيز، فرهنگ‏شناسى، تهران، قطره، چ دوم، 1382.
  • ـ پيتون، پان، دلوز و امر سياسى، ترجمه محمّد رافع، تهران، گام نو، 1383.
  • ـ حمد، تركى، فرهنگ بومى و چالش‏هاى جهانى، ترجمه ماهر آموزگار، تهران، مركز، 1382.
  • ـ زهاوى، صالح و فاضل حمه، المشروعات المشتركه وفقا لقوانين الاستثمار، عراق، مطابع دارالحكمه للطباعه و النشر، 1990م.
  • ـ ساعى، احمد، درآمدى بر شناخت مسائل اقتصادى سياسى جهان سوم، تهران، قومس، چ دوم، 1375.
  • ـ ساعى، احمد، مسائل سياسى ـ اقتصادى جهان سوم، تهران، سمت، 1377.
  • ـ ساعى، احمد، نظريه‏هاى امپرياليسم، تهران، قومس، 1376.
  • ـ سعيد، ادوارد، شرق‏شناسى، ترجمه عبدالرحيم گواهى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چ چهارم، 1383.
  • ـ شهبازى، عبداللّه، زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش‏هاى سياسى، 1377.
  • ـ على‏زاده، حسن، فرهنگ خاص علوم سياسى، تهران، روزبه، 1381.
  • ـ عنايت، حميد، سيرى در انديشه سياسى عرب، تهران، اميركبير، چ دوم، 1358.
  • ـ فانون، فرانتس، استعمار ميرا، ترجمه محمّدامين كاردان، تهران، خوارزمى، 1356.
  • ـ فانون، فرانتس، مغضوبين زمين، ترجمه ف. باقرى، تهران، مولى، 1361.
  • ـ فربد، ناصر، عصر استعمارزدايى، تهران، اميركبير، چ دوم، 1357.
  • ـ فكوهى، ناصر، انسان‏شناسى شهرى، تهران، نى، 1383.
  • ـ فكوهى، ناصر، تاريخ انديشه و نظريه‏هاى انسان‏شناسى، تهران، نى، چ دوم، 1382.
  • ـ فيندلى، كاترو، جان م. راثنى، جهان در قرن بيستم، ترجمه بهرام معلمى، تهران، ققنوس، 1379.
  • ـ كاظمى، سيد على‏اصغر، روابط بين‏الملل در تئورى و در عمل، تهران، قومس، چ سوم، 1378.
  • ـ گيدنز، آنتونى، جامعه‏شناسى، ترجمه منوچهر صبورى، تهران، نى، چ دوم، 1374.
  • ـ لاپيدوس، ايرا. ام.، تاريخ جوامع اسلامى قرون نوزدهم و بيستم، ترجمه محسن مدير شانه‏چى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1376.
  • ـ ملكوته، راما و رائو و نارا سيمها، روابط بين‏المللى، ترجمه على صلح‏جو، تهران، بنياد، 1368.
  • ـ ورجاوند، پرويز، پيشرفت و توسعه بر بنياد هويت فرهنگى، تهران، شركت سهامى انتشار، چ دوم، 1378.
  • - Encyclopedia of the Worlds Minorities; ed. by Carl Skutsch, New York and London, Routledge, 2005.
  • - International Encyclopedia of the Social Sciences, New York, the Macmillan Company and The Free Press, 1972.
  • - International Encyclopedia, Grolier, NewYork and Montreal, 1966.
  • - More, Thomas, Utopia, ed by E. Surtz and J.H. Heyter, New Haven and London, 1965.
  • - The World Book Encyclopedia; World Book, Inc, U.S.A, Chicago, 1985.

 

 

 


پى نوشت ها

1 دانشجوى دكترى ارتباطات، دانشگاه امام صادق عليه‏السلام. دريافت: 25/11/88 ـ پذيرش: 12/2/89.
2ـ اى. اف. ك. ارگانسكى، سياست جهان، ترجمه حسين فرهودى، ص 284.
3. Colonialism.
4ـ حسن على‏زاده، فرهنگ خاص علوم سياسى، ص 73.
5ـ احمد ساعى، مسائل سياسى ـ اقتصادى جهان سوم، ص 45.
6 International Encyclopedia of the Social Sciens, p. 384.
7. Colony.
8. International Encyclopedia, p. 32.
9ـ وهلر به نقل از: احمد ساعى، نظريه‏هاى امپرياليسم، ص 78.
10ـ ناصر فكوهى، انسان‏شناسى شهرى، ص 102.
11ـ برايان كلايو اسميت، فهم سياست جهان سوم، ترجمه اميرمحمّد حاجى يوسفى و محمّدسعيد قاضى، ص 67.
12ـ اى. اف. ك. ارگانسكى، سياست جهان، ص 315.
13. Encyclopedia Of The Worlds Minorities, p. 322.
14ـ احمد ساعى، درآمدى بر شناخت مسائل اقتصادى ـ سياسى جهان سوم، ص 28.
15ـ كاترو، جان م. راثنى فيندلى، جهان در قرن بيستم، ترجمه بهرام معلمى، ص 383.
16ـ ادوارد سعيد، شرق‏شناسى، ترجمه عبدالرحيم گواهى، ص 79.
17ـ دائره‏المعارف آمريكانا، به نقل از: عبداللّه شهبازى، زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران، ص 277.
18ـ راما ملكوته و ناراسيمها رائو، روابط بين‏المللى، ترجمه على صلح‏جو، 126ـ128.
19. The World Book Encyclopedia, p. 657.
20ـ ناصر فربد، عصر استعمارزدايى، ص 4.
21ـ پان پيتون، دلوز و امر سياسى، ترجمه محمد رافع، ص 233.
22ـ احمد ساعى، نظريه‏هاى امپرياليسم، ص 65.
23ـ ر.ك: پرويز ورجاوند، پيشرفت و توسعه بر بنياد هويت فرهنگى.
24ـ برتران بديع، توسعه سياسى، ترجمه احمد نقيب‏زاده، ص 164
25ـ سيد على‏اصغر كاظمى، روابط بين‏الملل در تئورى و در عمل، ص 142.
26ـ چنگيز پهلوان، فرهنگ‏شناسى، ص 142.
27ـ سيد على‏اصغر كاظمى، روابط بين‏الملل در تئورى و در عمل، ص 145.
28ـ برايان كلايو اسميت، فهم سياست جهان سوم، ص 87.
29ـ ر.ك: صالح الزهاوى و فاضل حمه، المشروعات المشتركه وفقا لقوانين الاستثمار، ص 90ـ94.
30ـ احمد ساعى، درآمدى بر شناخت مسائل اقتصادى ـ سياسى جهان سوم، ص 45.
31ـ فرانتس فانون، استعمار ميرا، ترجمه محمّدامين كاردان، ص 50.
32ـ براى اطلاع‏يابى از نحوه عمل استعمارگران، پيامدهاى استعمار و واكنش‏هاى منطقه‏اى در قبال جريان استعمار در كشورهاى عربى، ر.ك: گروه نويسندگان آكادمى علوم شوروى، 1367؛ يونان لبيب رزق، 1423، ص 467ـ481. براى اطلاع از نقش استعمار در فرقه‏سازى در جهان اسلام، به ويژه جريان وهابيت، ر.ك: انطونيوس، 1980: ص 452ـ470.
33ـ ژئارويد اتوتايل و ديگران، انديشه‏هاى ژئوپليتيك در قرن بيستم، ترجمه محمدرضا حافظ‏نيا و هاشم نصيرى، ص 59.
34ـ ادوارد سعيد، شرق‏شناسى، ص 371.
35ـ آنتونى گيدنز، جامعه‏شناسى، ترجمه منوچهر صبورى، ص 560.
36ـ به نقل از: ادوارد سعيد، شرق‏شناسى، ص 392.
37. Thomas More, Utopia, p. 137.
38ـ تركى حمد، فرهنگ بومى و چالش‏هاى جهانى، ترجمه ماهر آموزگار، ص 54.
39ـ ايرا. ام. لاپيدوس، تاريخ جوامع اسلامى قرون نوزدهم و بيستم، ترجمه محسن مديرشانه‏چى، ص 344.
40ـ همان، ص 349ـ350.
41ـ احمد ساعى، نظريه‏هاى امپرياليسم، ص 106.
42ـ حميد عنايت، سيرى در انديشه سياسى عرب، ص 244.
43ـ فرانتس فانون، مغضوبين زمين، ترجمه ف. باقرى، ص 116.
44ـ ناصر فكوهى، تاريخ انديشه و نظريه‏هاى انسان‏شناسى، ص 115.
45ـ برايان كلايو اسميت، فهم سياست جهان سوم، ص 196.
46ـ احمد ساعى، درآمدى بر شناخت مسائل اقتصادى ـ سياسى جهان سوم، ص 29.