ارزشهاى اسلامى در مديريت

ارزشهاى اسلامى در مديريت

استاد مصباح يزدى

اشاره

آنچه در پى مى آيد، حاصل سخنرانى استاد ارجمند، محمدتقى مصباح يزدى، است كه در دومين دوره عالى مديريت دولتى، ويژه وزرا، در مركز آموزش مديريت دولتى ايراد گرديده است كه به دليل اهميت آن، از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد:
موضوع اين بحث ارزشهاى اسلامى در مديريت است. ابتدا توضيحى درباره ارزش از ديدگاهى كه مورد قبول و پذيرش ماست، ارائه مى دهيم، سپس آن ارزشها را دسته بندى مى كنيم و آن را كه ارتباط بيشترى با علم مديريت دارد مورد ارزيابى قرار مى دهيم.

گرايشهاى ارزش از نظر فلسفه

در بين فلاسفه حقوق و اخلاق و همه كسانى كه درباره ارزشها بحث كرده اند، دو نوع گرايش متضاد وجود دارد:

اول، ارزش چيزى جز تبلور خواستها و سليقه هاى شخصى و گروهى نيست.
دوم، ارزش از واقعيت نفس الامرى برخوردار است.

از دير باز، در بين فلاسفه معروف بوده كه آيا خوب آن است كه انسان مى پسندد يا چيزى را كه خوب است انسان مىپسندد؟ ما كارى را انجام مى دهيم كه خوب است يا خوب آن كارى است كه ما انتخاب مى كنيم؟ اين اختلاف از ديرباز تا كنون در بين فلاسفه بزرگ اخلاق وجود داشته است.

بعضى مى گويند: خوب آن است كه انسان بپسندد. بعضى ديگر مى گويند: خوب واقعيتى نفس الامرى دارد، چه ما دوست بداريم، چه دوست نداريم، ما بدانيم يا ندانيم. لذا، بايد خوب ها را شناخت و آنها را دوست داشت و آنچه را كه مربوط به عمل است به كار گرفت.

البته وارد شدن در اين بحث ريشه اى و فلسفى ما را از موضوع بحث اصلى دور مى كند. دراين باره، نظر ما اين است كه و ارزش، واقعيت نفس الامرى دارد. مردم بعضى چيزها را به عنوان «خوب» درك مى كنند و آن را مى پسندند، لكن بعضى چيزهاست كه خوبى آن را همه درك نمى كنند; در اينكه آيا فلان چيز خوب است يا بد، اختلاف مى كنند و بالاخره، سليقه ها و نظرهاى شخصى دخالت مى كند.

ارزشهاى اسلامى در مديريت

وقتى ارزشهاى اسلامى در ارتباط با مديريت مطرح مى شود منظور اين است كه اسلام ارزشهايى را ارائه كرده كه بايد آنها را پذيرفت و به كار بست. اين ارزشها چه ما آنها را بخواهيم و چه نخواهيم معتبر است. و چنين ارزشهايى، چه بدانيم و چه ندانيم، وجود دارند. بنابراين، نظريه اى كه معتقد است ارزش تابع خواست و سليقه افراد و گروههاست مورد پذيرش اسلام نيست. ارزشهايى كه اسلام ارائه مى دهد يا مربوط به فرد و زندگى فردى است يا مربوط به جمع و زندگى اجتماعى. در زندگى اجتماعى، ارزشهايى وجود دارد كه همه بايد آنها را نسبت به يكديگر رعايت كنند. اين ارزشها يا در اجتماعات وسيع مطرح مى شود و يا در اجتماعات محدود و گزينشى. تفصيل اقسام و انواع اين ارزشها به مجال ديگرى نيازمند است. در اينجا فقط ارزشهاى اجتماعى مورد بحث قرار خواهد گرفت.

مبناى ارزشهاى اجتماعى

ارزشهاى اجتماعى داراى دو مبنا هستند: مبناى اول، بينشها و مبناى دوم، گرايشها. هر ارزشى از يك پايه بينشى و نگرشى و يك پايه گرايشى ساخته مى شود. از انضمام اين دو، ارزش به وجود مى آيد. ارزش واسطه اى بين بينش و گرايش انسان با كنش اوست. در ابتداى اين بحث بينشى، به چهار مقوله برمى خوريم. اما بينشى كه در ابتدا بايد آن را درك كنيم و بشناسيم بينش ما نسبت به يك سلسله از اعتقادات و واقعيات جهان هستى است كه به دنبال آن، گرايشها و ميلهايى در ما برانگيخته مى شود. از انضمام و به هم پيوستن اين بينش و گرايش برخاستهازآن است كه مفهومى به نام ارزش شكل مى گيرد.

ارزش منشأ كنش اختيارى در انسان مى شود; يعنى ارزش موجب مى شود كه انسان در هنگام عمل، چيزى را برگزيند. بنابراين، آنچه شكل كنش ما را مى سازد و به افعال ما جهت مى دهد در حقيقت، ارزشهايى است كه آنها را پذيرفته ايم. منشأ اين ارزشها بينشها و گرايشهايى است كه زيربناى آنها را مى سازد.

اصول ارزشهاى اجتماعى در اسلام

ارزشهاى اجتماعى اسلام بر سه اصل بينشى استوار است.

اصل اول: اعتقاد به اين كه تمام انسانها بنده خدا هستند. اين يك بينش اعتقادى است كه به نوعى از واقعيات نظر دارد و در عين حال، پايه اى است براى ارزشهايى كه بر آنها مبتنى مى شود.

وقتى انسان معتقد شد كه ساير انسانها، مانند خود او، آفريده خدا و همه بنده او هستند و خداوند متعال به تمام مخلوقات و بندگانش نظر لطف و رحمت دارد و اصلاً آنها را بر اساس رحمت خويش آفريده است، همان گونه كه فطرتاً به آفريدگار خود محبت و علاقه دارد، نسبت به آفريدگان او هم، كه آثارى از وجود و رحمت او هستند، علاقه مند مى شود.

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرم از اوست    عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.

اگر انسان دوستدار كسى باشد همه وابستگان او را نيز دوست خواهد داشت. همه انسانها آفريده خدا و متعلّق به او هستند. انسان مؤمن و موحّد بر اساس اين بينش، عاطفه خاصى نسبت به همه انسانها پيدا مى كند. اين يك اصل بينشى است كه بر اثر گرايش انسان دوستانه پديد مى آيد. همان گونه كه قبلاً نيز اشاره شد ارزش، مبتنى بر بينش و گرايش برخاسته از همان بينش است. وقتى بينش توحيدى را نيز در نظر مى گيريم گرايشى كه از آن برمى خيزد همان عاطفه خلق دوستى يا انسان دوستى است.

اصل دوم: بينشهايى كه زمينه ساز ارزشهاست; مثلاً، اعتقادبه اينكه همه انسانهاازيك پدرو مادرمتولّد شده اند و همه آنهاتكويناًخواهر وبرادرند، ياباواسطهيابدونواسطه.

وقتى انسان باور كرد كه با تمام انسانها، به شكلى خواهر و برادر است و همه با هم يك خانواده بزرگ را به وجود مى آورند به دنبال اين بينش، عاطفه اجتماعى ديگرى، كه عاطفه فاميلى است، در انسان پديد مى آيد. همچنين گرايش ديگرى نيز بر اساس اين خويشاوندى در انسان پديدار مى گردد; بدين صورت كه همه انسانها را از آن نظر كه خويشاوند خودش هستند دوست مى دارد. اين عاطفه اى غريزى است و در همه انسانها وجود دارد كه نزديكان خود را دوست بدارد، چه آنهايى را كه رابطه نَسَبى با او دارند و چه آنهايى را كه رابطه سببى دارند. اين اصل نيز اقتضاى يك گرايش دارد; يعنى اين بينش منشأ و اساس گرايش ديگرى نيز مى باشد.

اصل سوم: برادرى ايمانى; اين اصل صرفاً اسلامى است، بخلاف دو اصل پيشين كه كم و بيش، در اديان ديگر نيز مورد پذيرش است. اسلام علاوه بر آنكه همه انسانها را فرزندان يك پدر و مادر مى داند و در نتيجه، همه را برادر و خواهر و برادرزاده و خواهرزاده به حساب مى آورد، معتقد است كه در ميان مسلمانان، رابطه معنوى خاصى برقراراست كه موجب مى شود روح انسان با ارواح انسانهاى ديگر كه هم كيش و هم دين او هستندرابطه اى داشته باشد; رابطه معنوى وقلبى بين دلها و جانهاى مؤمنان; «انّما المؤمنون إخوةٌ.»(حجرات:10)

ارزشهاى عام اجتماعى اسلام

ارزشهايى كه بدين گونه پديد مى آيد ريشه و اساس همه شان محبت متقابلى است كه بين انسانها بر اساس سه اعتقاد مذكور تحقق پيدا مى كند. هر قدر انسان به اين روابط بيشتر توجه داشته باشد و به مقتضاى اين روابط بيشتر عمل كند آن عواطف بيشتر تقويت خواهد شد. در واقع، اين يك اصل روان شناختى است. ممكن است در ابتدا انسان با كسى انس بگيرد و نسبت به او محبتى پيدا كند ولى بر اثر عواملى يا به تدريج، او را فراموش كند و از هم دور شوند، همديگر را نبينند يا يكى نتواند در عمل، به مقتضاى محبتش عمل كند. در اينجا، به تدريج، آن محبت ضعيف مى شود و بالاخره از بين مى رود. ولى اگر به آن رابطه عاطفى توجه شود و در مقام عمل نيز، بر طبق آن رابطه عاطفى عمل گردد اين عمل موجب تقويت آن عاطفه و شدت پيدا كردن آن مى شود. هر چه انسان نسبت به اين حقايق توجه بيشترى داشته باشد (نه اينكه فقط يكبار آنها را در ذهن تصور و تصديق كند، سپس به فراموشى بسپرد) و در فرصتهاى گوناگون، نسبت به اين مطالب بيشتر بينديشد يا سعى كند كه به اقتضاى اين عواطف عمل كنداين توجه و عمل موجب مى شود كه آن محبت بيشتر شدت پيدا كند، به گونه اى كه هر كسى را ببيند تصور مى كند كه معشوق خود را ديده است و دلش مى خواهدكه اورادر آغوش بگيرد و هر خدمتى از دستش بر مى آيد براى او انجام دهد. اين يك واقعيت است.

همه اينها نتيجه بينشها و عواطف برخاسته از آنهاست. مجموعه بينشها و گرايشها چنين ارزشى را بوجود مى آورد كه انسان براى بندگان خدا فداكارى كند. بنابراين، پيداست كه چگونه بينشها منشأ برانگيخته شدن گرايشها مى شود و از مجموعه آنها چه ارزشهايى پديد مى آيد و اين ارزشها چه نقشى در رفتار انسانها يا كنشهاى آنان ايفا مى كند.

ارزشهاى اجتماعى

به طور كلى، ارزشهاى اجتماعى كه در اسلام مطرح است به دو بخش تقسيم مى شود. به عبارت ديگر، هنگامى كه ما رابطه انسانها را با يكديگر در نظر مى گيريم و رفتار آنها را نسبت به هم ملاحظه مى كنيم اسلام مى فرمايد كه بر اين روابط و رفتارهاى متقابل، بايد دو اصل حكومت كند. لذا، در حقيقت دو ارزش عام وجود دارد كه بر تمام رفتارهاى انسان حاكم است: يكى رابطه عدل و قسط و ديگرى رابطه احسان (به انسانها.) وقتى انسانها با يكديگر رابطه برقرار مى كنند و در زندگى اجتماعى با هم همكارى مى كنند داراى روابط متقابلى هستند و نسبت به هم ايفاى نقش مى كنند. وقتى كارهايى به طور مشترك انجام مى شود، خواه به وسيله مجموعه اى كوچك از انسانها، مانند خانواده، كه از دو عضو يعنى زن و شوهر به وجود آمده است، انجام شود و خواه به وسيله جامعه انسانى انجام گيرد كه از مجموعه اى عظيم از انسانها تشكيل شده است يا حتى مانند تمام جامعه بشرى كه از به هم پيوستن ميلياردها انسان درست شده است، وقتى اينها با همكارى يكديگر كارى انجام دهند اثر كارشان به خودشان باز مى گردد; زيرا مى خواهند از نتيجه كار و فعاليتشان بهره ببرند.

اصلى كه بايد بر اين روابط حاكم باشد اصل عدالت است; يعنى هر يك از افراد به نسبت كارى كه انجام داده و زحمتى كه متحمل شده بايد از بازده و نتيجه كارش بهره مند شود. اگر فرض كنيم كه همه اعضاى مجموعه اى فعّال هستند، تلاش مى كنند، كار مشتركى انجام مى دهند و محصول مشتركى به دست مى آورند، اگر بخواهند آن محصول مشترك را بين خود تقسيم كنند چگونه بايد اين كار را انجام دهند؟ بايد به نسبت فعاليتى كه هركس انجام داده و زحمتى براى آن متحمل شده است، تقسيم شود. در اينجا، اصل عدل حاكم است. اگر كسى كه كار بيشترى را انجام داده و زحمت زيادى متحمل شده است نتيجه كمترى بگيرد به او ظلم شده و اين يك ارزش منفى است. ارزش مثبت همان ارزش عدالت است. تحقق اين امر در صورتى است كه همه افراد و اعضاى مجموعه فعّال باشند ولى در جوامع گوناگون انسانى يا در اجتماعات گوناگون، چنين نيست كه همه افراد آن جامعه به يك شكل فعاليت قابل توجهى داشته باشند.

مجموعه هايى از انسانها وجود دارد كه برخى از افراد آن مجموعه نمى توانند فعاليت كنند; مثلاً در حالت عادى، در خانواده مرد و زنى فعّال و نيرومند هستند و با هم چرخ زندگى را مى چرخانند; نتايجى هم كه از آن زندگى حاصل مى شود نصيب هر دوى آنها مى شود و به طور عادلانه بين آنها تقسيم گردد. اما اگر بر اثر حادثه يا پيشامدى مرد خانواده از كار و تلاش فعّالانه بازماند در اين حالت، اجتماع خانواده به هم نخورده و زن و شوهر همانها هستند كه قبلاً بوده اند، لكن آن مرد ديگر نمى تواند مانند گذشته فعاليت كند. در اين مورد، چه كارى بايد انجام داد؟ آيا او بايد از گرسنگى بميرد؟ آيا چون اين عضو جامعه خانواده براى امرار معاش خانواده اش نمى تواند فعاليت اقتصادى انجام دهد يا نمى تواند با همسر خود مشاركت كافى داشته باشد آيا بايد به همان نسبت كه كار نمى كند از مزاياى آن محروم باشد؟! در چنين مواردى، جاى عمل به عدل نيست، بلكه اصل ديگرى به نام اصل احسان حاكم است. البته اگر كسى تنبلى كند و كارى انجام ندهد بايد با او به عدالت رفتار كرد; چون توانايى انجام كار را داشته و در شأن اوست كه فعاليت و تلاش كند ولى به سوء اختيار خودش كار نمى كند. اما در اينجا، فرض بر قصور است، نه تقصير; به اين صورت كه حادثه اى رخ داده است و فردى نمى تواند در جهت امرار معاش فعاليت مطلوب انجام دهد. لذا، بايد بااو به احسان رفتار كرد.

برخى تصور مى كنند كه هر كس بايد به اندازه اى كه كار مى كند مزد بگيرد. از اينرو، برخى افراد ناتوان جامعه را، مانند پيرمردها و پيرزنها، كه قدرت فعاليت اقتصادى نداشتند، به صورتى سر به نيست مى كردند. چه بسا گاهى بعضى از اين گونه افراد را در ميان يخهاى سيبرى رها مى كردند يا به شكل ديگرى آنها را از بين مى بردند تا از شرّشان راحت شوند. اگر اين كار براى جامعه و مسؤلان آن مشكلاتى ايجاد نمى كرد شايد همه اين گونه افراد را نابود مى كردند; زيرا در نظر آنان، اين گونه افراد غيراز اينكه مصرف كننده صرف باشند و از درآمد اجتماع بهره مند شوند هنر ديگرى ندارند. لذا، نبودن آنها بهتر از بودنشان است. اين يك طرز فكر غير اسلامى است.

اما اسلام مى فرمايد كه افراد عاجز قاصر، كه نمى توانند به اندازه كافى فعاليت كنند، ساير آحاد جامعه بايد به آنها احسان نمايند. خداوند مى فرمايد: «اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسَانِ.» (نحل: 90) تنها عدل مورد نظر خداوند نيست، بلكه به احسان نيز امر فرموده است. اگر تنها عدالت ارزش به حساب مى آمد در اين صورت، ضعفا و قاصران بايد نابود مى شدند; زيرا آنها كارى انجام نمى دهند تا سهمى ببرند.

اسلام هرگز معتقد به چنين عملى نيست، بلكه معتقد است كه در برخى موارد، جاى احسان است و انسان بايد از خود بگذرد و فداكارى كند و از افراد قاصر و ناتوان پرستارى نمايد تا از بين نروند. بنابراين، دو ارزش كلى بر رفتارهاى اجتماعى انسانها حاكم است. اين دو از ارزشهاى فردى جداست: در روابط اجتماعى، تمام ارزشها يا زير پرچم عدل است و يا زير پرچم احسان، خواه درمسائل اقتصادى باشد ياسياسى و خواه در روابط عاطفى باشد يا انسانى. تمامى مقامها، تشويقها، تنبيه ها و امثال آن از اين دو حالت خارج نيست; ياتحت عنوان عدالت است و ياتحت عنوان احسان.

بنابراين،اصل سوم ارزشهاى عامى است كه در روابط هر انسانى با انسان ديگر و در زندگى اجتماعى وجود دارد و دو اصل عدالت و احسان بايد تنظيم كننده آن باشند. اين دواصل منحصر به رابطه مدير با ديگران نيست، در رابطه ديگر افراد جامعه با يكديگر نيز مطرح است.

هدف در مديريت غربى و شرقى

در محيط كار و در جايى كه مدير و كارمندانى وجود دارند، برخى ارزشهاى خاص مطرح است. در هر مكتبى، اصول مديريت و ارزشهاى حاكم بر مديريت از همان بينشهاى خاص خودشان برمى خيزد و معتبر شناخته مى شود. اگر كتابهايى كه درباره مديريت نوشته شده و بحثهايى را كه در اين باره مطرح گرديده است ـ جاهايى كه اصول روان شناسى را در رابطه با مديريت مطرح مى كنند ـ مورد دقت و بررسى قرار دهيم، مى بينيم كه همه هدفشان اين است كه مقاصد اقتصادى و سياسى جامعه به نحو احسن تأمين شود. اين همه دستور براى مديران صادر مى شود، راهنماييها، فنون و دستورهاى پيچيده در اختيار آنها قرار مى گيرد تا كارخانه كارها را بهتر انجام دهد و محصول بهتر و بيشترى داشته باشد و در نهايت، داراى درآمد بيشترى باشد و سود بيشترى عايد صاحبان كارخانه گرداند، خواه صاحب كارخانه يك نفر سرمايه دار باشد يا همه كارگران، و نظام حاكم كاپيتاليستى باشد يا سوسياليستى.

در هر صورت، هدف از مديريت غربى اين است كه سود كارخانه را زيادتر كند. مدير چگونه و به چه شكلى با كارمندان و كارگران رفتار كند؟ به گونه اى كه محصول بيشتر و بهترى داشته باشد و درآمد فراوان و سود بيشترى عايد كارخانه گرداند. تمام اين ارزشها مقدمه اى براى اين هدف است و هدف ديگرى در كار نيست. اگر هم به سياستمداران و دولتمردان دستورالعمل هايى داده مى شود يا ارزشهايى طرح مى گردد و آنها راهنمايى مى شوند كه چگونه بايد رفتار كنند، به چه شكلى برنامه ريزى كنند و چگونه آنها را به مرحله اجرا درآورند، سپس چگونه نظارت داشته باشند و چگونه ارزيابى نمايند براى اين است كه كشور به شكلى آرام اداره شود و مردم به راحتى زندگى كنند; بهتر بخورند و بهتر بپوشند و از آسايش و رفاه بيشترى برخوردار باشند. آيا بيش از اين هم هدفى وجود دارد؟

به عبارت ديگر، محور همه ارزشهايى كه در رابطه با مديريت مطرح مى شود ماده است; پول، زندگى دنيا و آسايش آن و جز اين چيز ديگرى مطرح نيست. اگر رسيدن به اين هدف با شلاّق ميسّر شود مى گويند كه بر سر كارگر شلاق بزن; اگر از راه تشويق حاصل شود مى گويند كه او را تشويق كن; اگر از طريق احترام گذاشتن به وى به دست آيد مى گويند كه او را احترام كن و بالاخره، اگر از روى دلسوزى و همراهى با وى فراهم شود مى گويند كه با او دلسوزى كن تا كار را بهتر انجام دهد و نتيجه و هدفى كه مورد نظر است بهتر به دست آيد. به طور كلى، آن هدف غايى، كه مورد نظر غرب است، محورش ماده است.

هدف عالى در نظام اسلامى

در اسلام، تنها رفاه و آسايش مورد نظر نيست. آسايش و رفاه به عنوان مقدمه براى هدفى بالاتر و والاتر مطلوب است و به تنهايى اصالت ندارد. اسلام براى مردم، زندگى راحت، رفاه و آسايش، امنيت، عدالت و احسان مى خواهد، اما هدف ديگرى نيز دارد; مى خواهد بدينوسيله، انسان به كمال بيشترى دست يابد و به تعبيرى ديگر، انسان تر شود.

انسانيت انسان به بدن، شكم و دامنش نيست، بلكه كمال انسانى به روح انسان است. هدف عالى در نظام اسلامى اين است كه روح انسانها كاملتر شود. البته بين بدن و روح ارتباطى ناگسستنى برقرار است. اگر كسانى باشند كه بخواهند روح انسان را تربيت كنند، نمى توانند بدن او را ناديده بگيرند; شكمش گرسنه يا مريض باشد تا بميرد ولى روحش را تقويت كنند. اين غير ممكن است. ابتدا بايد نيازهاى اقتصادى انسان، مانند بهداشت، مسكن و امنيت شخصى تأمين شود، سپس زمنيه براى تعالى روح انسان فراهم گردد; «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَْرْضِ كَمَااسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَُيمَكِننَّ لَهُم دينَهُمُ الَّذىِ ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوفِهِمْ اَمْنأ.» نتيجه چنين كارى را خداوند در ادامه آيه ذكر مى كند: «يَعْبَدُونَني لاَيُشْرِكُونَ بي شَيْئاً.» (نور: 55) به كسانى كه اهل ايمان و عمل صالح باشند ـ جامعه اى اسلام پسند ـ خدا وعده مى دهد كه به آنان در روى زمين آقايى مى دهد، در دنيا عزّت مى يابند، موجبات ناامنى را از ميانشان برمى دارد و در نتيجه، زندگى راحت و آسوده اى خواهند داشت تا خداپرستى، كه كمال انسان در آن است، تحقق پيدا كند و بتوانند با خدا آشنا شوند. اما وقتى ناامنى، گرسنگى و ذلّت در ميان باشد زمينه براى رشد معنوى و روحى انسانها فراهم نمى شود. در سايه عدالت، آسايش و امنيت، انسانها مى توانند به تعالى روحشان بينديشند، نه با وجود مشكلات كمرشكن مادى و بدنى.

پس هدفى كه اسلام در نظر دارد تكامل روح است. اين هدف بر همه ارزشها سايه مى افكند و همه ارزشها در اين قالب محدود مى شود. بنابراين، همه اين موارد مطلوب است تا به خدا پرستى كمك كند. اگر از اين مرز خارج شود بر خلاف اين هدف نتيجه مى دهد، مطلبوبيت ندارد و ديگر ارزش نخواهد بود.

جهت اصلى حركت در مديريت اسلامى

ما از ديدگاه اسلام يك ارزش مطلق داريم و آن خداپرستى و به تعبير ساده تر، تقواست. ساير ارزشها مقدّمى، نسبى و وسيله اى اند. ارزش مطلق همين است. وقتى با اين ديد به مسائل اجتماعى نگاه مى كنيم نبايد ارزش را فقط بازده اقتصادى بيشتر بدانيم. سود بيشتر و محصول بيشتر وقتى مطلوب است كه در مسير خداپرستى باشد. ولى اگر موجب طغيان شود ارزش ندارد و در اسلام مطلوب نيست. (اِنَّ الاِْنْسَانَ لَيَطْغى اَنْ رَآهُ سْتَغْنى ـ علق: 6 و 7) آيا اگر سود كارخانه اى زياد شود اما در كنار آن، نيروى فكرى و معنوى كارگر ضعيف گردد مطلوب است؟ از ديدگاه دنيازدگان، بلى. آنها معتقدند كه فقط درآمد بيشتر اصل است، هرچه مى خواهد بشود. لذا، مديرى را خوب مى دانند كه سود بيشترى به دست آورد، به هر شكلى كه مى خواهد با كارگران رفتار كند، خواه با شلاّق، خواه با تشويق. اما آيا از ديدگاه اسلامى، نيز چنين روشى مورد تأييد است؟ اسلام همه چيز رابراى خداپرستى و انسان سازى مى خواهد.

لذا، اگر كسى انسان را از انسانيت دور كند تا منافع اقتصادى جامعه يا فردى تأمين شود كارش مورد تأييد اسلام نيست. بايد شخصيت انسانها محفوظ باشد، هرچند اين كار موجب پايين آمدن درآمد و سود شود. (البته اين مطلب كلّيت ندارد; زيرا در كوتاه مدت، ممكن است سود كمتر شود ولى وقتى انسانها تعالى روحى پيدا كنند و وظيفه شناس شوند مى دانند كه چگونه بايد رفتار كنند.) اين مطلب تا آنجا مورد تأكيد اسلام است كه مى گويد نه تنها حقوق مادى كارگر، بلكه حقوق معنوى او نيز بايد رعايت گردد; يعنى شرايط كار كارگر بايد به گونه اى باشد كه او فرصت مطالعه دينى، خودسازى، تربيت و رشد اخلاقى هم داشته باشد. بنابراين، درست نيست كه وقت اوچنانگرفته شودكه رمقى براى خودسازى نداشته باشد هرچند با رضايت خودش باشد; زيرا در اين صورت،او فرصت رسيدگى به امورمعنوى خود رانخواهد داشت و چنين انسانى به يك ماشين تبديل مى گردد.

ارزش پيشرفت تكنولوژى در اسلام و دنياى غرب

علم هر جا كه باشد محترم است، به شرط آنكه در كنار آن، ساير ارزشها پايمال نشود. تكنولوژى در صورتى ارزش دارد كه وسيله تعالى روحى باشد ولى اگر موجب شود كه ما از نظر انسانيت، تنزّل روحى و سقوط معنوى پيدا كنيم آيا باز هم مطلوب است؟ براى دنياى غرب، بلى; زيرا آنان مى بينند كه با ورود تكنولوژى جديد، پيشرفت كارشان بهتر و درآمدشان بيشتر است. لذا، هرچند منجر به اخراج كارگران شود، باز هم مطلوب است; چون موجب استفاده از نيروى انسانى كمتر و بالا رفتن سود حاصله مى شود.

پس پيشرفت تكنولوژى هميشه ارزش به حساب نمى آيد; اين مسأله در صورتى باارزش است كه وسيله اى براى تكامل انسانها باشد، وگرنه پرخورتر شدن انسانها و استفاده بيشتر از لذات جنسى نشانه انسانيت نيست; زيرا انسان در اين دو زمينه هر قدر هم كه قوى باشد از حيوانات قوى تر نخواهد شد.

جلب رضايت مردم در نظام اسلامى و نظامهاى غربى

در نظام اسلامى، دولتمردان بايد به گونه اى رفتار كنند كه مردم از دستگاههاى دولتى خرسند باشند; اما هرگونه رضايتى به هر شكلى، در اسلام مطلوب نيست. به عنوان نمونه، يكى از مسائل مورد بحث امروز جامعه ما مسأله عفت بانوان است. اگر در اين مسأله قدرى مماشات شود بسيارى از مردم از دولت راضى خواهند بود; شمال شهريها راضى باشند، جنوب شهريها هم پوشش خودشان را داشته باشند. از نظر برخى، چنين مديريتى خوب و مطلوب است! اما آيا وظيفه دولت اين است كه رضايت مردم را جلب كند، به هر شكلى كه باشد؟ اكنون در دنيا ازدواج مرد با مرد قانونى شده است و كشورهاى بسيارى افتخار مى كنند كه اين مسأله در كشورشان آزاد و قانونى است. بسيارى از مردم آن كشورها از اين مسأله راضى هستند. كسانى هم كه مخالف باشند اين كار را نمى كنند. بنابراين، در آن كشورها، جلب رضايت مردم اصل است. اما در يك كشور اسلامى اين موضوع مطلوب نيست. لذا، اگر بخواهيم دستورهاى مديريت غربى را به طور كامل، در كشورهاى اسلامى پياده كنيم به بن بست مى رسيم.

فرق مديريت اسلامى با مديريت غربى

ما در عين حال كه بر فراگيرى نظريه هاى مربوط به مديريت و علومى كه در اين زمينه وجود دارد، مانند روان شناسى اجتماعى، تأكيد مى كنيم، اما معتقديم كه نبايد به اينها اكتفا كرد. مديريت اسلامى مانند مديريت غربى صدرصد مادى نيست، چيزهايى اضافه بر آن دارد. اسلامى بودنش نيز جزو همان اضافات است. در كنار استفاده از نظريه هاى مديريت، بايد ارزشهاى اسلامى و رابطه آن ارزشها با اين نظريه ها نيز مطرح شود، وگرنه به آرامى، در زير شعار ارزشهاى اسلامى، به فرهنگ غرب گرايش پيدا مى كنيم و خداى نكرده، وقتى چشم باز مى كنيم كه مى بينيم آنچه به نام اسلام و نظام اسلامى ناميده مى شود چيزى جز فرهنگ غربى نيست.

ما با غرب به عنوان قطعه اى از كره زمين مخالف نيستيم، با انسانهايى كه در گوشه اى از دنيا زندگى مى كنند و با عقل و فهمشان مخالفتى نداريم. پيشتر هم گفتيم كه ما همه انسانها را دوست داريم و گفته شد كه بينش اسلامى چنين اقتضايى دارد; اما اگر كسى برخلاف انسانيت يا اسلام قدم بردارد در آن صورت، بالعرض مبغوض واقع مى شود، وگرنه اصل بر اين است كه ما همه انسانها را دوست داريم، چه غربى، چه شرقى، چه شمالى، چه جنوبى. همه بنده خدا هستند و به آنهااحترام مى گذاريم تا زمانى كه بر خلاف انسانيت قدمى بر نداشته اند و بر خلاف حق رفتارى نكرده اند. ما با غرب جغرافيايى مخالف نيستيم، با علم و تكنولوژى غربى هم مخالف نيستيم، بلكه با جنبه منفى و سلبى آن، با محدود شدن در قالب ماديات و فراموش كردن ارزشهاى معنوى مخالفت داريم. اگر مى گوييم كه نبايد محكوم فرهنگ غربى شدنقطه هاى مثبت آن موردنظرنيست;زيرا علمى كه از فضايل الهى و مواهب خدادادى است عيبى ندارد،بلكه ما با نقطه هاى منفى آن مخالفيم. در واقع، آنها فراموش كرده اند كه بنده خدا هستند و سرانجام، به سوى او مى روند. ما چنين طرز تفكرى را مردود مى شماريم.

هدف ما از مديريت تنها رفاه مادى نيست، رفاه مادى مقدمه اى براى تعالى روحى انسان است. لذا، ما بايد از اين نظريه ها و علوم تا جايى استفاده كنيم كه براى تعالى روحى و كمال معنوى انسان مفيد باشد و در جايى كه با اين كمالات برخورد پيدا مى كند بايد آنها را محدود سازيم. حال، با توجه به اين اهداف عاليه اسلام، كه همه در هدف نهايى، كه كمال انسان در سايه قرب به خداست، مندرج مى شود، ما بايد چه ارزشهايى را در زمنه مديريت لحاظ كنيم؟

ارزشهاى قابل توجه در زمينه مديريت

با توجه به ارزشهاى اسلامى، مدير بايد سعى كند روحيه كارمندانش را تعالى ببخشد; از هر فرصتى استفاده كند تا معنويات كارمندان و همكارانش را تقويت نمايد. راستى و درستى، علاوه بر آنكه جزو فرهنگ ما ايرانيان است، يك اصل اصيل اسلامى است. لذا، مدير اسلامى بايد سعى كند راستى و درستى را در محيط تحت نفوذ خود حاكم گرداند; ابتدا خودش راستگو و درست كردار باشد و عملاً اين گونه رفتار كند تا دركارمندان نيز اين روحيه تقويت شوديامثلاً،به كارمندشجاعت بدهدكه حرف راست بزند. بايد كارمند را ترسو بار نياورد تا مجبور شود دروغ بگويد يا رياكار و حقه باز گردد. بايد با او منطقى برخورد كند. اگر اشتباه مى كنداشتباهش را با احترام تصحيح كند.

به امر به معروف و نهى از منكر معتقد باشد. در خصوص رابطه مدير با كارمندان در اين زمنيه مثال خوبى است: مرحوم شهيد رجائى ـ اعلى الله مقامه ـ در مورد مسأله حجاب، طى مدت كوتاهى، چه تحوّلى در وزارتخانه ها پديد آورد! زيرا خود او آن مسأله را باور داشت، مى خواست آن كار را بكند و كرد. اما بعضى ديگر از دولتمردان مانند او ايمان ندارند; كارمند بدحجاب را مى بينند ولى با او برخوردى نمى كنند. در نتيجه، اين وضع به وجود مى آيد كه مشهود است، تا جايى كه از آن جلوگيرى هم نمى توانند بكنند. او در عمل خود جدّى بود، مى گفت و طى مدت كوتاهى هم تأثير بسيار شگفت انگيزى بر جاى گذاشت. شهيد رجائى(رحمه الله)يك فرد استثنايى نبود، فردى عادى بود. او خواست خوب بشود و شد. ما هم بايد بخواهيم، ارزشهاى اسلامى را واقعاً باور كنيم، و در عمل هم به كار بگيريم تا مانند او شويم. اما وقتى ما خودمان عمل نمى كنيم، باور هم نداريم اگر هم به اجبار قانون، مطلبى را اعلام كنيم فقط امرى ظاهرى است و فقط در حد بخشنامه است.

مى گويند: مثلاً، وجود فلان كارمندى كه خلاف موازين اسلام عمل مى كند موجب مى شود كه كار كارمندان ديگر بهتر شود; زيرا به ساير كارمندان روحيه مى دهد يا برخوردش خوب است. به فرض آنكه اين مطلب درست باشد كه درست نيست، آيا صحيح است كه ما ارزشهاى اسلامى را فداى اين كنيم كه كار بيشترى انجام گيرد؟ در چنين مواردى است كه بين فرهنگ غربى با فرهنگ اسلامى اصطكاك به وجود مى آيد. از يك سو، فرهنگ غربى به مدير مى گويد: به هر شكلى كه كار بهتر پيش مى رود، آن را انجام بده و از سوى ديگر، اسلام به مدير مى گويد: ارزشها را در نظر داشته باش، اگر كار قدرى كندتر پيش برود بهتر از آن است كه انسانها به انحطاط كشيده شوند; انسان بپروران.

مدير بايد محبت كارمند را جلب كند، چه مسلمان باشد، چه غير مسلمان. اما مديرى كه مسلمان باشد انگيزه جلب محبت كارمندان در او بيشتر است. او مى خواهدازراه جلب محبت در آنها تأثير بيشترى بگذارد و روح آنها را تعالى ببخشد. محبتى كه او به خدا دارد ايجاب مى كندكه به كارمند بيشتر محبت كند و با محبت، نظر او را بيشتر جلب نمايد، خواه اين محبت از راه صداقت به دست آيد يا از راه امانت يا از طريق خدمت، احسان يا ايثار. وقتى كارمند مى بيند كه مديرش براى او ايثار مى كند او را از صميم قلب دوست مى دارد. وقتى چنين رابطه اى عاطفى برقرار شدكارهابهترپيشرفت مى كند، اما از مسير صحيح، نه از راه حقه بازى و فريب كارى.

براى تحقق اين امر چه كار بايد كرد؟ بايد گذشت داشت و از خود مايه گذاشت. بايد دلسوز بود; مثلاً، مى تواند با سلام و احوالپرسى ساده، محبت كارمند را جلب كند يا احوال زنش را، كه مريض بوده است، بپرسد. نبايد گفت كه در محيط كار اين مسائل مطرح نيست، بلكه اينها مقدمه اى است براى اينكه كار بهتر صورت گيرد. اگر كارمند دردى دارد مدير بايد درد او را بشناسد و درصدد درمانش برآيد; زيرا او نيز انسان است. بايد ابتدا شخصيت انسانيش را بشناسد و به او احترام بگذارد، سپس از او كار بخواهد. در اين صورت، حتى اگر از او كارى هم نخواهد او كار خود را انجام مى دهد; «الانسانُ عبيدُ الاحسانِ.»

ايثار، فداكارى، احترام، دلسوزى، خيرخواهى و مانند آن ابزار كار يك مدير مسلمان است، نه فريب كارى، تشويقهاى توخالى و تقدير نامه هاى خشك و بى ارزش. بگذريم كه بسيارى از مديران متأسفانه از اين كارها هم خوددارى مى كنند. اگرمديربادو كلمه بتواند دل كارمندش را به دست بياورد با ارزشتر از تقديرنامه اى است كه هيچ منفعتى براى او نداشته باشد. اگر بتواند به او مساعده اى بدهد تا او قرض يا كرايه خانه اش را بدهد يا مشكل تهيه دارو يا درمان فرزندش را رفع كند براى او بهتر از حرفهاى تو خالى و وعده هاى پوچ است. بنابراين، صميميت و دلسوزى با كارمند مهمترين مسأله اى است كه مى تواند موجب پيشرفت كار در ادارات و كارخانه ها شود.

خلاصه بحث

بر اساس بينش اسلامى، عدل و احسان ارزشهاى حاكم بر روابط اجتماعى اند. اين ارزشها بايد در مديريتها به كار گرفته شود. از جمله مصاديق عدل مدير در رابطه با حوزه مديريتش اين است كه همه كارمندان خود را با يك چشم بنگرد و بين آنها تبعيض قايل نشود. در محدوده كار هر مدير، نبايد روابط بر ضوابط حاكم باشد. از جمله مصاديق احسان مدير نيز آن است كه وقتى كارمند مريض است يا بيمارى يا مشكل ديگرى در زندگى دارد بايد به او احسان كرد. اگر مشكلش با پول رفع مى شود با پول و اگر با سفارش يا راهنمايى رفع مى شود با آنها و در غير اين صورت، دست كم، با زبان از او دل جويى كند. مديريتى كه در آن عدل و احسان رعايت شود مورد تأييد اسلام است. نكات و ظرايف مربوط به مديريت بسيار است كه ذكر تمام آنها در اين مختصر امكان پذير نيست. با وجود اين، همه اينها مقدمه و وسيله است براى اينكه انسان دايماً به خداى متعال توجه داشته باشد و روح او از تنگناى ماديت و زندگى دنيوى استعلا پيدا كند و در اين قفس ماديت و تن محدود و محصور نشود.