تحليل بحران سياسي، اجتماعي افغانستان

تحليل بحران سياسي، اجتماعي افغانستان

محمدعزيز بختياري

مقدمه

انقلاب اسلامي افغانستان، به عنوان يكي از بزرگ‌ترين وقايع قرن حاضر، از آغاز تاكنون، مورد توجه دانشمندان، محققين و سياست‌مداران جهان قرار داشته و مقاله‌ها و كتاب‌هاي متعددي درباره آن به رشته تحرير درآمده است؛ اما با وجود اين، هنوز ناگفته‌ها در اين زمينه، بسيار است. در شرايط كنوني حاكم بر افغانستان، كه به راستي مي‌توان آن را يك بحران بزرگ سياسي، اجتماعي ناميد، وظيفهد صاحب‌نظران و محققين آشنا با مسائل افغانستان است كه اين بحران را كه بعد از سقوط حكومت خلقي‌ها در كابل، دامن‌گير ملت مجاهد افغانستان شده است، مورد توجه قرار داده و آن ملت مظلوم و فداكار را با ريشه‌ها، عوامل و پيامدهاي اين بلاي بزرگ، آشنا سازند و با ارائه پيشنهادها و راه‌حل‌هاي خود، به حل اين مشكل كمك كنند.

هدف اين مقاله، آن است كه توجه خواننده را به خاستگاه‌هاي اجتماعي اين بحران، به عنوان عوامل اساسي آن، معطوف دارد؛ بدون آن‌كه وجود عوامل ديگر، از قبيل دخالت‌هاي غرض‌آلود كشورهاي سلطه‌طلب و... را انكار كند.

ريشه‌هاي اجتماعي بحران

افغانستان كشوري است كه اقوام، مذاهب و زبان‌هاي متعددي را در خود جاي داده است و از اين‌رو، استعداد زيادي براي نزاع و درگيري‌هاي داخلي دارد. قوميت، مذهب و زبان، مانند ديگر عواملي كه به انسجام گروهي مربوط مي‌شوند، از اثرات متضاد و دوپلهويي برخوردارند؛ يعني همان‌طوري كه موجب انسجام، وحدت و هم‌بستگي يك گروه مي‌شوند، آن‌ها را براي برخورد و نزاع با گروه‌هاي ديگر آماده مي‌كنند. قدرت انسجام‌بخشي و نزاع‌افكني عوامل مذكور، در جوامع مختلف، بر حسب شرايط زماني و مكاني گوناگون، تفاوت دارد؛ مثلا وقتي كه مسلمان‌ها در مقابل كفار قرار مي‌گيرند، عامل ديني، نقش تعيين كننده‌اي مي‌يابد. ولي زماني كه دو گروه قومي، كه پيرو يك مذهب هستند، باهم درگير مي‌شوند، ديگر، مذهب نقشي را ايفا نمي‌كند، بلكه نيروي گرايش قومي است كه محور انسجام و تشكل گروهي قرار مي‌گيرد.

براي تشخيص نحوه عملكرد عوامل فوق‌الذكر، لازم است كه به چگونگي تركيب گروه‌هاي قومي، مذهبي و زباني، در افغانستان اشاره كنيم.

دو مذهب عمده از مذاهب اسلامي، يعني مذهب سني حنفي و شيعه جعفري، در افغانستان وجود دارد، ولي پيروان مذهب حنفي از اكثريت نسبي برخوردارند. اكثر افغان‌ها، تاجيك‌ها و ازبك‌ها سني هستند و هزاره‌ها، قزلباش‌ها و تعداد قابل توجهي از تاجيك‌ها (به ويژه، تاجيك‌هاي كوهپايه‌هاي شمال شرقي و تاجيك‌هاي غرب كشور) و اندكي از افغان‌ها شيعه مي‌باشند. آمار دقيقي كه تعداد پيروان اين دو مذهب را نشان دهد، در دست نيست و پيروان هر يك، سعي دارند گروه خود را بزرگ‌تر جلوه دهند. نويسندگان خارجي نيز، معمولا اطلاعات خود را از يكي از دو طرف اخذ مي‌كنند و به همين دليل، دست‌يابي به منابع و اطلاعات قابل اعتماد، كاري بس دشوار است. يكي از نويسندگان بيگانه، معتقد است كه چهار پنجم مسلمانان افغانستان را اهل سنت و يك پنجم ايشان را شيعيان تشكيل مي‌دهند، ولي احزاب و سازمان‌هاي شيعي افغانستان، جمعيت شيعيان را بين بيست و پنج تا سي درصد، تخمين مي‌زنند.

گروه‌هاي قومي بسياري در افغانستان زندگي مي‌كنند كه عمده‌ترين آن‌ها عبارتند از: افغان‌ها (پشتوها)، هزاره‌ها، تاجيك‌ها و ازبك‌ها.

اگر چه آمار معتبري كه تعداد دقيق نفوس هر يك از اقوام مذكور را نشان دهد، در دست نيست، ولي بنابر شواهد موجود، افغان‌ها از جمعيت بيش‌تري برخوردارند و بعد از افغان‌ها به ترتيب، هزاره‌ها، تاجيك‌ها و ازبك‌ها هستند، اما در عين حال، تفاوت‌هاي زيادي ميان آن‌ها وجود ندارد و هيچ يك نمي‌تواند ادعاي اكثريت مطلق را داشته باشد.

از جهت زبان، هزاره‌ها و تاجيك‌ها به زبان فارسي دري، افغان‌ها به زبان افغاني يا پشتو و ازبك‌ها به زبان ازبكي به لهجه‌اي از زبان تركي است، سخن مي‌گويند. از نظر پراكندگي و توزيع جغرافيايي، زبان دري در ولايات مركزي (مناطق شيعه‌نشين)، شمالي (مناطق سكونت تاجيك‌ها)، غربي (هرات) و در تمام شهرها رواج دارد و زبان پشتو، بيش‌تر، در ولايت شرقي، جنوبي و جنوب غربي كشور، تكلم مي‌شود.

در كشورهايي كه تركيب قومي، مذهبي و زباني، به گونه‌اي است كه يك اكثريت قاطع و يك يا چند اقليت جزئي وجود دارند، احتمال جنگ و درگيري، از ناحيه اين عوامل، به شدت كاهش مي‌يابد و اگر احيانا نزاع‌هايي هم در بگيرد، شدت و وسعت ناچيزي خواهد داشت. در اين صورت، اقليت‌ها قدرت مقابله با اكثريت و تحميل خواسته‌هاي خويش بر آن‌ها را در خود نمي‌بينند؛ به همين دليل، به طور طبيعي، سعي خواهند كرد كه خود را با شرايط گروه اكثريت تطبيق دهند و بدين ترتيب، ويژگي اختلاف برانگيزي اين عوامل، كاهش مي‌يابد. بنابراين، يكي از موانع بروز اختلاف‌ها و نزاع‌هاي قومي و مذهبي، وجود يك اكثريت قاطع است كه در اين صورت، اگرچه ممكن است كه حقوق اقليت‌ها پايمال شود، ولي احتمال بروز سيتزه‌هاي گروهي كاهش مي‌يابد.

تركيب گروه‌هاي قومي و مذهبي، در افغانستان ،به گونه‌اي است كه همه گروه‌ها از قدرت و جمعيت تقريباً هم‌ساني برخوردارند و تنها تفاوت عمده آن‌ها در تقسيم‌بندي مذهبي است، ولي عواملي نيز وجود دارد كه به خاطر آن‌ها وجود اين اكثريت نمي‌تواند از نزاع‌هاي داخلي جلوگيري كند. اين عوامل، عبارتند از:

الف: شيعيان افغانستان، حدودا يك چهارم كل جمعيت كشور را تشكيل مي‌دهند و تعدادشان در مقابل اكثريت سني مذهب، آن‌قدر كم نيست كه نتوانند ابراز وجود كرده و از خود مقاومت نشان دهند.

ب: در اين كشور، گرايش‌هاي قومي، نسبت به تعصبات مذهبي، از قوت بيش‌تري برخوردار است؛ به گونه‌اي كه نشانه‌هاي قوم‌گرايي را حتي در تشكيلات حزبي، در دوران انقلاب نيز، كه روح ديني و ملي، شديدا قوي بود، به وضوع مي‌توان مشاهده كرد. اين قوم‌گرايي شديد، از اهميت نقش مذهب در نزاع‌ها و درگيري‌ها مي‌كاهد؛ زيرا گروه‌هاي قومي پيرو يك مذهب را رو در روي يكديگر قرار مي‌دهد؛ مثلا افغان‌ها، تاجيك‌ها و ازبك‌ها با آن كه پيرو مذهب حنفي هستند، ولي درگير نزاع‌هاي قومي و شديدي بوده و مي‌باشند.

دومين عامل بازدارنده، وجود يك حكومت مقتدر است. حكومت‌هاي مقتدر، براي ايجاد انسجام ملي، سعي مي‌كنند كه با استفاده از روش‌هاي گوناگون، اثرات عوامل اختلاف و تفرقه را خنثي كنند، ولي اين عامل نيز، در افغانستان، بسيار ضعيف بوده است؛ زيرا حكام اين كشور، هميشه از تعصبات مذهبي و قومي، متأثر بوده‌اند و از اين‌رو، خود، غالبا آتش اين‌گونه نزاع‌ها را دامن زده‌اند.

عامل بازدارنده سوم، توسعه اقتصادي اجتماعي كشور، به سبك جديد است. چنان‌كه تجربه كشورهاي توسعه يافته و كشورهاي در حال توسعه، نشان مي‌دهد، فرايند توسعه، همواره با كاهش تعصبات قومي و مذهبي همراه بوده است. توسعه، شامل متغيرهاي زيادي است كه هر كدام مي‌تواند كم و بيش، اثرات كاهش‌دهنده‌اي نسبت به چنين تعصباتي داشته باشد و در اين ميان، توسعه آموزش و پرورش و اشاعه الگوهاي زندگي غربي، بيش از همه، با گرايش‌هاي قومي و تعصبات مذهبي معارضه دارد. توسعه اقتصادي اجتماعي نيز، در افغانستان، با توجه به انقلاب و ويراني‌هاي ناشي از آن، جايي براي بحث و گفت‌وگو ندارد.

از آنچه كه گفته شد، اين نتيجه، به دست مي‌آيد كه جامعه افغانستان، براي تعارضات و درگيري‌هاي داخلي، زمينه‌ساز مساعدي دارد و مانع مهمي نيز كه از اين درگيري‌ها جلوگيري كند، وجود ندارد. در واقع، وضعيت اين كشور، از اين جهت، مانند آتش زير خاكستر است كه با وزيدن هر بادي، امكان شعله‌ور شدن آتش وجود دارد. متأسفانه، بعد از سرنگوني رژيم كمونيستي، اين باد، وزيدن گرفت و گروه‌هاي مختلف قومي و مذهبي، عملاً در مقابل يكديگر قرار گرفتند. از طرفي گروه‌هايي كه در گذشته، امتيازهاي اقتصادي واجتماعي بيش‌تري در اختيار داشتند، تمام قدرت خود را به كار گرفتند تا علاوه بر از دست ندادن آن امتيازها، امتيازهاي بيشتري نيز به دست آورند و از طرف ديگر، گروه‌هايي كه در دوران حاكميت رژيم‌هاي سابق، مورد تبعيض قرار داشته و از مزاياي گوناگون اقتصادي و اجتماعي، محروم بودند، فرصت را غنيمت شمرده و تمام نيروي خود را براي كسب حقوق از دست‌رفته خويش بسيج كردند. بدين ترتيب، جنگ دامنه‌دار داخلي، براي كسب قدرت و امتيازهاي سياسي و اجتماعي در گرفت و اكنون، بيش از دو سال است كه با شدت تمام ادامه دارد.

ناگفته نماند كه عوامل خارجي نيز، از شرايط نابسامان اين جامعه، سوء استفاده كرده و به اختلاف‌ها دامن زده و از آن‌ها در جهت رسيدن به اهداف و خواسته‌هاي خود، استفاده مي‌كنند.

بنابر آنچه كه بيان شد، ريشه‌هاي بحران كنوني افغانستان را بايد در تعارض‌هاي قومي و مذهبي كه خود از نحوه تركيب اين گروه‌ها ناشي مي‌شود و هم‌چنين توقعات فزاينده، براي دست‌يابي به امتيازهاي بيش‌تر، جست‌وجو كرد.

راه حل

تعصبات قومي و مذهبي، ريشه‌هاي عميقي در روان افراد داشته و از طريق آداب و رسوم گوناگون، تقويت گرديده و استمرار مي‌يابد.

بنابراين، اين‌گونه تعصبات، مانند تمام پديده‌هاي نهادي شده اجتماعي ديگر، در كوتاه مدت نمي‌توانند به طور جدي تغيير يابند و از سوي ديگر، روشن است كه براي رهايي از بحران موجود، در افغانستان، نمي‌توان سال‌ها در انتظار اضمحلال و نابودي كامل تعصبات قومي و مذهبي نشست. پس بايد براي اين مشكل، راه‌حل‌هاي فوري‌تري را جست‌وجو كرد. همان‌طور كه قبلا نيز اشاره شد، اختلاف‌ها و تعصبات قومي، علت تامه جنگ و درگيري نبوده، بلكه تنها، زمينه‌اي هستند كه در صورت وجود عوامل ديگر، مي‌توانند احتمال وقوع نزاع را افزايش دهند. بنابراين، علي‌رغم وجود اين‌گونه تعصبات، مي‌توان از راه‌هاي ديگر، از شروع يا ادامه درگيري‌ها جلوگيري كرد.

به طور خلاصه، كثرت ارتباطات، تقويت رسانه‌هاي گروهي، افزايش شهرنشيني، توسعه آموزش و پرورش عمومي و كلا توسعه اجتماعي اقتصادي، تأثير زيادي در كاهش تعصبات قومي و مذهبي دارد و اگر دولتي بخواهد سياست كاهش اين تعصبات و تعارضات را در پيش گيرد، مي‌تواند از اين عوامل، به خوبي سود جويد.

در شرايط كنوني كه رهبران سازمان‌هاي سياسي، تا حد زيادي، ابتكار عمل را در دست دارند، آسان‌ترين راه حل، نزديك كردن آن‌ها به يكديگر است. رهبران، اولا بايد خود را از قيد تعصبات عاميانه قومي، مذهبي و... برهانند و ثانياً، به مسؤوليت‌هاي خطير خويش، در قبال مصالح اسلام و ملت مسلمان افغانستان توجه كنند و بدين ترتيب، وجود يكديگر را تحمل نموده و در كنار هم به آباداني و عمران كشور بپردازند. اگر آن‌ها به چشم‌اندازهاي وسيع‌تري چشم بدوزند، هم وجود يكديگر را تحمل خواهند كرد و هم راه دخالت‌هاي خارجي را مسدود خواهند ساخت. كساني كه مايلند بحران كنوني افغانستان، هر چه زودتر پايان يابد، بايد تمام تلاش خود را در نزديك كردن رهبران اين كشور، به يكديگر به كار گيرند. اين راه حلي است كه ما در شرايط كنوني، براي پايان دادن به بحران افغانستان، پيشنهاد مي‌كنيم.

البته ما هرگز ادعا نمي‌كنيم كه رهبران سازمان‌هاي سياسي مي‌توانند يك شبه، خود را متحول ساخته و از اين طريق، به بحران اين كشور پايان دهند. ما از تمام دشواري‌هاي اين كار آگاهي داريم، ولي علي‌رغم اين دشواري‌ها باز هم به نظر مي‌رسد كه نزديك‌ترين و آسان‌ترين راه حل، همين است. وقتي كه آن‌ها به يكديگر نزديك شدند و بحران كنوني پايان يافت، مي‌توان با اجراي برنامه‌هاي دراز مدت، از تعصبات قومي و مذهبي نيز كاسته و يكپارچكي و انسجام ملي را افزايش داد.

خلاصه

خلاصه سخن، اين است كه تعصبات قومي و مذهبي، در بحران كنوني افغانستان، نقشي اساسي دارند و سازمان‌هاي سياسي، آگاهانه و ناآگاهانه به دنبال منافع گروه‌هاي قومي يا مذهبي خود هستند. اين وضعيت، زمينه دخالت‌هاي كشورهاي بيگانه را نيز فراهم مي‌سازد و آن‌ها مي‌توانند به راحتي از اين آب گل‌آلود ماهي بگيرند. آگاهي از وجود چنين عاملي و نقش آن در نابودي كشور، مي‌تواند تعصبات را كاهش داده و مسؤولين سازمان‌هاي سياسي را متوجه اهداف اساسي كند. وقتي كه آن‌ها به مصالح ديني و ملي خويش انديشيدند، درخواهند يافت كه افغانستان، به همه گروه‌هاي ساكن در اين مرز و بوم، تعلق داشته و هيچ‌كس حق انحصارطلبي را ندارد و بدين ترتيب، به جاي جنگ و خونريزي، به همكاري و تعاون با يكديگر خواهند پرداخت؛ البته ايجاد جوّ الفت و همكاري، ميان آن‌ها نياز به تلاش فراوان دارد و افراد آگاهي كه خود، عملا درگير نبوده‌اند، مسؤوليت بيش‌تري در اين زمينه، بر عهده دارند.


  • پى‌نوشت‌ها

1. كليفورد، لوئيس مري، سرزمين و مردم افغانستان، ترجمه مرتضي اسعدي، (تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1368)، ص 54.

2. The Encyclopedia American Volume 1 p. 208.

3. لوئيس مري، پيشين، ص 59.

4. حسين‌علي يزداني، تاريخ تشيع افغانستان، 1370، ص 31.

5. ميرغلام محمد غبار، افغانستان در مسير تاريخ، مركز نشر انقلاب، چاپ چهارم، 1368، ص 21.