مطالعات تطبيقى اديان*

مطالعات تطبيقى اديان*

ترجمه بهروز جندقى
اريك جِى. شارپ

اصطلاح «دين شناسى تطبيقى»1 شكل مختصر شده «مطالعه تطبيقى اديان» است كه در اواخر قرن نوزدهم، به عنوان مفهومى مترادف با «علم دين»2 (در آلمانى: Religionswissens chaftو در فرانسه:La science de religion) شايع گرديد.

همان گونه كه از ابتدا تصور مى شد، اين رشته با به كارگيرى روش مقايسه اى در زمينه مفروضات فراهم آمده توسط اديان جهانى در گذشته و حال متمركز گرديد. اين موضوع مستلزم تخصيصِ پيشرفت يا تكامل و ارزش هاى آن، به هر يك از حوزه هادرچارچوب طرحى از ترقى و پيشرفت بود.

بنابه گفته يكى از دانشمندان اوايل قرن بيستم، وظيفه دين شناسى تطبيقى «عبارت است از: كنار هم قرار دادن اديان مختلف به منظور بررسى و مقايسه دقيق آن ها. اين كار ممكن است موجب ارزيابى معتبرى از اظهارات و ارزش هاى خاص آنان گردد.»3

به نظر مى رسد كه اصطلاح «دين شناسى تطبيقى» پيش از دهه 1890 به كارنرفته باشد، اما در هر صورت، در سال 1873، اف. ماكس مولر اين سؤال را مطرح كرد: «چرا ما بايد نسبت به استفاده از روش تطبيقى در بررسى اديان شك نماييم.»4

دين شناسى تطبيقى نتوانسته است بدون توجه به مكاتب دينى كه در غرب وجود ندارد، پيشرفت كند. به همين اندازه، استقلال رأى در مقابل مكاتب غربى و علاقه به كشف قوانين حاكم بر جهان اديان، كه معمولاً مستقل از مفهوم وحى هستند، نيز در پيشرفت رشته دين شناسى تطبيقى نقش بسزا داشته است.

كنجكاوى درباره عقايد و آداب و رسوم دينى گوناگون در جهان، طى قرون متمادى، همواره وجود داشته و اطلاعات فراوانى نيز در اين زمينه به دست آمده است، اما فقط در اواخر قرن نوزدهم بود كه جهان غرب نظريه اى نسبتاً فراگير براى تبيين همه اديان كشف نمود. اين نظريه «نظريه تكامل» بود (كه «نظريه پيشرفت تحول» نيز ناميده شده است.) همان گونه كه كنت و اسپنسر اصطلاحات جامعه شناسى آن را تبيين نمودند و داروين آن را با اصطلاحات زيست شناسانه توضيح داد و نظريه اى بر خلاف دورنماى كليه كشفيات زمين شناسى و زيست شناسى قديم ارائه كرد، دين شناسى تطبيقى نيز تلاش نمود در مورد حجم انبوهى از اطلاعاتى كه قبلاً موجود نبوده و به سبب كشفيات جديد پديد آمده و به صورت فزاينده اى افزايش يافته بود، قاعده كلى تكامل را، كه فقط در يك جهت عمل نمى كرد، به كار بندد.

از آن جا كه دين شناسى تطبيقى ادعاى علمى بودن داشت و نظريات علمى معاصر خود را براى پديد آوردن تصوير جامعى از تاريخ طبيعى دين، بر مبناى خطوط تكاملى به كار مى برد، موجب برانگيختن سوءظن مسيحيان راست آيين گرديد; زيرا دين شناسى تطبيقى از نظر آنان، مسيحيت را وارد قلمرو نسبيت گرايى مى كرد و به طور كلى، وحى را فاقد ارزش و اعتبار مى شمرد.

اگر چه اين رشته مطمئناً مسيحيت تاريخى را همانند تمام اديان ديگر تاريخى نسبى مى پنداشت، اما در بسيارى از موارد مى توانست تحت پوشش نظريه «وحى مترقى» با آزاد انديشى الهياتى، وجه مشتركى ارائه نمايد.

دين شناسى تطبيقى هرگز از شيوه واحدى كه مورد قبول همگان باشد برخوردار نبوده است. در اولين روزهاى حيات اين رشته (دهه هاى1870ـ 1890)، عمدتاً دو مكتب فكرى مورد توجه دانشمندان آن بوده است: اول، مكتب زبان شناسانه ماكس مولر و دوم، مكتب انسان شناسانه آدولف باستين، تئودور ويتز، اى. بى. تيلور، جيمز جِى. فريزر، آندريو لانگ، و ديگران.

مولر مدارك موثق مطالعات تطبيقى در اديان را تهيه نمود و اطلاعات ارزشمندى، به ويژه مجموعه 50 جلدى كتب مقدس شرق5(1879 ـ 1910)، را فراهم آورد تا اين رشته را بر اساس آن ها بنا نهد. اما اين مجموعه از لحاظ روش، نامتعارف بود و در آن، صرفاً به شواهد ادبى توجه شده بود كه آن نيز از ديدگاه «اساطيرشناسى خورشيدى» به صورت يك بعدى تفسير شده بود. وى علاقه اى به انسان شناسى پسا داروينى نداشت، در حالى كه گروه دوم تقريباً، به گونه اى منحصر به فرد بر روش هاى آن تكيه مى نمودند.

آر. آر. مارت نگاشت: «داروين گرايى امكان ردّ ديدگاه داروينى را فراهم مى سازد و شما بايد انسان شناسى را نيز ردّ نماييد.»6

اما همه انسان شناسان آن دوره از لحاظ توجه به مسأله تكامل دين، با يكديگر مساوى نبودند.

لوئيس اچ. مورگان معتقد بود كه تمام اديان اوليه عجيب و تا حدى غيرمعقول هستند7 و براى تحقيقات بيش تر، نامناسب. ولى بيش تر دانشمندان ضرورت قرار دادن تكامل دين در ميان مقولات وسيع تر تكامل جامعه انسانى را تشخيص داده بودند.

به همان صورت كه انسان انديشمند از موجودى ديگر و پست تر از خود تطوّر يافته بود، دين نيز از مراحل اوليه پست به نقطه بالاى يكتاپرستى اخلاقى (يا به حدّ لاادرى گرى اخلاقى) رسيده بود. اين مراحل اوليه پست را از ديدگاه تجربى، مى توان با اصطلاحات متفاوتى نام گذارى كرد; همان گونه كه تايلور آن را «زنده انگارى»، مارت آن را «ماقبل زنده انگارى» و بعداً نيز اتو آن را «احساس روحى» (اصطلاحى كه مدت ها قبل توسط آندريو لانگ مورد استفاده قرار گرفته بود) خواند يا بدين سان، در زمينه اصطلاحات اجتماعى، هربرت اسپنسر با عنوان «انسان گرايى» از آن ياد كرده و ]صاحبان [نظريات متعدد درباره «توتم پرستى»، سحر و پادشاهى نيز اصطلاحات گوناگونى در اين زمينه به كار برده اند. اگر اعتقاد بر اين نبود كه در دين نيز مانند زمين شناسى، عقايد و نمادهاى گذشته لايه لايه شده و از خود فسيل هايى بر جاى گذاشته اند، هيچ يك از اين مسائل به هيچ وجه، مورد تحقيق قرار نمى گرفت.

نظريه «بقايا» (اعتقادات، آداب و رسوم و نمادهايى كه روند تكامل بر جاى گذاشته بود)، روش شناسىِ پژوهش هاى نخستين متديّنان پرشور و حرارت در زمينه مطالعات تطبيقى انسان شناختى و جامعه شناختى اديان را معيّن نمود. به همين دليل، در ميان نوشته هاى اوليه دين شناسى، از ميان ساير چيزها، حجم وسيعى از توجهات به سوى بوميان استراليايى به عنوان نمونه هاى زنده اى از «انسان عصر حجر» معطوف گشت.

پيش فرض هاى تكاملى در زمينه مطالعات مربوط به تمدن هاى برتر دنيا، مانند بين النهرين، مصر، يونان، روم، هند، چين و ژاپن، كه فرهنگ غربى و شرقى نوين به واسطه آن ها به وجود آمده است، كم تر آشكار بود. اما با اين وجود، چنين پيش فرض هايى ـ براى مثال ـ در تمييز ميان شكل هاى غيرمتمدن و متمدن تر با اين فرض كه اوّلى حاصل تكامل دومى است وجود داشت، چنان كه ملاك برترى تمدن بر اساس داشتن اخلاقيات سازگار مى باشد. اما در جايى كه اين تمدن ها مورد توجه قرار مى گرفت (اگرچه نه فقط در آن جا) جنبه ديگر بيش تر مورد بررسى قرار مى گرفت.

نظريه «تكاملى» ضرورتاً با نظريه «اشاعه» در تضاد بود; زيرا طبق نظريه اشاعه انتقال واقعى عناصر فرهنگ و دين از يك بخش دنيا به بخش ديگر آن، به وسيله مهاجرت، بازرگانى، پيروزى يا به مأموريت فرستادن افراد صورت مى گيرد. اگر چه در مدارك تاريخى، اين گونه فرايندهاى انتشارى كاملاً مورد تأييد قرار مى گرفت، اما مدارك اوليه يا ماقبل تاريخى قابل تفسير به وجوه ديگرى نيز بود.

عناصر نظريه اشاعه در نظريات مربوط به مكتب «بابل گرايى نوين» فردريك دليش و آلفرد ارميالى آشكار بود، ولى اين نظريه سپس توسط اليوت اسميت و ويليام جميز پرى، كه مصر را، هم مهد تمدن مى دانستند و هم دين، به افراط كشانده شد. مكتب «اسطوره و شعاير»، كه متعلق به دهه 1930 بود، ضرباتى سختى از جانب اين نوع اشاعه گرايى دريافت نمود.

دين شناسى تطبيقى در ابتدا، فراهم آوردن مدارك موثق خود را به عنوان يك رشته علمى مشكل يافت. اولين كرسى هاى اين رشته در سوئيس (ژنو، 1873)، هلند (آمستردام، گرونينگن، ليدن و اتريخت، 1877) و فرانسه (سوربن، 1886) تأسيس شدند. در 1901 در سوئد،كرسى «دين شناسى تطبيقى» جانشين كرسى قديمى مربوط به «علم احتجاج دينى» گرديد.

كرسى دين شناسى تطبيقى منچستر در انگلستان در 1904 تأسيس شد، در حالى كه تأسيس اولين كرسى اين رشته در آلمان تا 1910 (برلين) و 1912 (لايپزيك) به طول انجاميد و هر دو كرسى به وسيله دانشمندان اسكانديناوى تصاحب شد. اما در آلمان، اصطلاح Religionsges chichteميان دانشمندان انجيل شناس به عنوان معادل مشهورى براى «مكتب تاريخ اديان» درآمد.

اين مكتب توجهى به نتايج گسترده تر رشته دين شناسى تطبيقى نداشت، تحقيقاتش را به مطالعه پيشينه عهد قديم و عهد جديد محدود ساخته بود و كرسى هاى دين شناسى تطبيقى در برلين و پلايپزيك تا حدى قصد اصلاح يك سونگرى هاى اين مكتب را داشت.

اگر چه از سال 1887، اسكاتلند داراى كرسى تدريس «الهيات طبيعى» در مقطع دانشيارى با عنوان گيفورد بود و دانشمند اسكاتلندى، جيمز هيستينگز، دائرة المعارف عظيم دين و اخلاق8 (1908 ـ 1926) را تأليف كرده بود، اما هيچ گونه كرسىِ دين شناسى تطبيقى در آن كشور وجود نداشت.

در سال 1867 در ايالات متحده امريكا، جيمز فريمن كلارك به عنوان استاد دين طبيعى و اصول مسيحى در دانشكده الهيات هاروارد منصوب گرديد و كرسى هايى شبيه آن نيز در دانشگاه بوستون (1873)، پرينستون (1881) و دانشگاه كرنل (1891) ايجاد گرديد.

جرج فوت مور در سال 1891، استاد تاريخ اديان دانشگاه هارواردگرديدو در سال 1892 بخشى در زمينه اديان در دانشگاه شيكاگو تأسيس شد.

چاپ نشريات و دائرة المعارف هاى متنوع موجب افزايش علاقه به رشته دين شناسى تطبيقى گرديد. برجسته ترينِ نشريات، نشريه بررسى تاريخ اديان (1880) و از ميان دائرة المعارف ها، دائرة المعارف دين و اخلاق هيستينگز بود كه هيچ رقيبى جدّى جز دائرة المعارف آلمانى Die Religion in Geschichte and Gegenwart(چاپ اول، 1909 ـ 1913) نداشت كه نشان دهنده مكتب تاريخ اديان و از اين رو، اساساً الهياتى بود.

يك سلسله همايش هاى بين المللى نيز درباره علم دين شناسى در 1897 در استكهلم و در 1900 در پاريس برگزار گرديد.

پس از جنگ جهانى اول، «تكامل گرايى»، كه رشته دين شناسى تطبيقى را شكل بخشيده بود، نابود گرديد. عنوان دين شناسى تطبيقى تا سال هاى متمادى حفظ گشت، اما موضوع آن به تعدادى از رشته هاى مرتبط به هم منشعب گرديد كه از ميان آن ها مى توان تاريخ اديان، روان شناسى دين، جامعه شناسى دين و پديدارشناسى دين را نام برد.

محققان اين تلفيق گسترده را به قصد جهان مطمئن تر تك نگاشت ترك گفتند و در مورد هيچ چيز كم تر از اهميت شيوه تاريخى، كه در صورت لزوم با مشاهدات دست اول مورد تأييد قرار مى گرفت، موافقت نكردند. همان گونه كه تكامل گرايى زير سؤال مى رفت، قضاياى ارزشى نيز، كه اساساً رشته دين شناسى تطبيقى را شكل بخشيده بود، مورد سؤالواقع مى شد. در مقابل، جامعه دين دارى كه به حال خود رها شده بود بيش تر بر اساس جامعه شناسى، بوم شناسى و اقتصاد مورد بررسى و تفسير قرار مى گرفت تا از لحاظ مقولات تكاملى.

فقدان قطعيت وتنوع در روش شناختى اين رشته در قالب عناوين بسيار متنوعى كه به تدريج جانشين اصطلاح «دين شناسى تطبيقى» مى شد، آشكار مى گرديد; عناوينى همچون «تاريخ اديان»، «اديان جهان»، «مطالعات دينى»، و «مطالعاتى درباره دين» كه همگى در مورد اين رشته به كار برده شده است.

عنوان «دين شناسى تطبيقى» اگرچه بيش تر در سطح عوام به كار رفته تا در سطح دانشمندان، اما تاكنون به صورت يك اصطلاح و به طور پراكنده باقى مانده است. امروزه، اين عنوان به ندرت مورد استفاده قرار مى گيرد، در حالى كه مجادلات پر جنب و جوش روش شناسانه در اين عصر، كه از دهه 1960 شروع شده، نشانگر اين است كه مطالعه دين تا چه حد از تركيب تكامل گرايانه اوليه خود دور شده است.

(براى اطلاع بيش تر از اين مباحث، به: «تاريخ اديان»، «زنده انگارى و جاندارپندارى»، «تكامل گرايى»، «مكتب اسطوره و شعاير» و «ماقبل زنده انگارى» در دائرة المعارف دين مراجعه كنيد.)


  • پى‌نوشت ها:

* ـ اين اثر ترجمه اى است از مقاله "COMPARATIVE RELIGION" نوشته اريك جِى. شارپ، دائرة المعارف دين، ويراسته ميرچا الياده، 1987 برگزيده شده است.

1- comparative religion.

2- the science of religion.

3ـ لوئيس اچ. جردن، دين شناسى تطبيقى; پيدايش و پيشرفت آن، ادينبورگ، 1905، ص 11

4ـ اف. ماكس مولر، مقدمه اى بر علم دين، لندن، 1873، ص 15

5- Sacred Books of the East.

6ـ آر.آر. مارت، انسان شناسى، لندن، 1911، ص 8

7ـ لوئيس اچ. مورگان، جامعه قديمى، شيكاگو، 1877، ص 5

8- Encyclopaedia of Religion and Ethics.