تأویل و تفسیر در علم اجتماعى
Article data in English (انگلیسی)
تأویل و تفسیر در علم
اجتماعى
نوشته: گرارد دلانتى
ترجمه محمد عزیز بختیارى
رویکرد تأویلى
رویکرد تأویلى با اصول کلى زیر مشخص مى شود:
1ـ تفسیر. علم تأویل (hermeneutics)، که به معنى تفسیر است، حاکى از تبعیت تبیین و توصیف از تفسیر مى باشد، چیزى با اثبات گرایى و فردگرایى روش شناختى آن است.
2ـ میان ذهنیت. تفسیر تأویلى از این جهت با اثبات گرایى تفاوت دارد که به یک رابطه میان ذهنى بین علم و موضوع آن، دلالت دارد. بنا بر این، برداشت تأویلى علم یک برداشت منفعل نیست بلکه برداشتى است که به یک عنصر از ساخت فرهنگى اشاره دارد و مى تواند به خودشناسى یا کشف جهان منجر شود.
سنت تأویلى، به طور کلى، با ایدئولوژى محافظه کار، به ویژه در میان هواداران قرن بیستمى آن، رابطه داشت، و از این جهت با سنت اثبات گرایى، که بیش تر با دیدگاه لیبرال در باره جامعه مرتبط بود، تفاوت دارد. در حالى که اثبات گرایى در شرایط ظهور آگاهى جدیدِ طغیان علیه اقتدار سنت و مطلق گرایى پدید آمد، سنت تأویلى بیش تر محصول نگرش محافظه کارانه نسبت به فرهنگ بود. ریشه هاى بعدى آن در نقد رمانتیک روشنگرى عقل گرایانه قرار دارد. سنت تأویلى با تأکیدى که بر عینیت، ماهیت باورى (essentialism) و تولید معنى به عنوان تجسم هاى دایمى انسان داشت، موجب پیدایش یک نگرش انتقادى نسبت به جامعه گردید. نقش قدرت در شکل دادن معنى معمولاً مورد غفلت واقع مى شود، و بیش تر یک الگوى وفاقى در آن مفروض گرفته مى شود تا الگوى تضادى. ذهنیت بیش تر ایستا در نظر گرفته مى شود تا خود-دگرگون شونده. شرایط اجتماعى یا زمینه اى برخى از نظام هاى معنى نیز مورد تأکید قرار نمى گیرند.
رویکرد تأویلى یک عنصر مشترک را در خودآگاهى مدرنیته نشان مى دهد ولى با منطق ابزارى کردن اثبات گرایى در تقابل قرار دارد. اثبات گرایى ، با باورى که به وحدت روش علمى دارد، بعد عقل گرایانه مدرنیته را آشکار مى سازد. ازسوى دیگر، سنت تأویلى در باور به وحدت موضوع و نیز در این ایده که جهان نهایتاً معنى دار است، به همان اندازه مدرن بود.
از اواخر قرن نوزدهم مى توان دو جهت گیرى را در سنت تأویلى تشخیص داد. نخست، سنت تأویلى اى که از نوکانتى ها و مکتب تاریخى آلمان به جامعه شناسى وبر و روان شناسى فروید کشیده مى شود. مشخصه این مکتب فکرى عینیت گرایى آن است: مطالعه علمى معنى انسانى مى تواند آرزوى دستیابى به عینیت را داشته باشد. دوم، سنت فلسفه زبانى که از نقد هیدگر (Heidegger) از پدیدارشناسى ادموند هوسرل و ویتگنشتاین تا هانس-جورج گادامر (Hans-Georg Gadamer) و پیتر وینچ، ناشى مى شود. ویژگى این مکتب، که بیش تر مشخصه علوم انسانى بود تا علوم اجتماعى، ذهنیت گرایى بود: انکار عینیت علمى که، به نظر آن ها، نمى تواند از زمینه فرهنگى خود فراتر رود. ویژگى دیگر آن این است که تأکید زیادى بر اهمیت زبان در ساختن امور اجتماعى دارد. مى توان از آلفرد شوتز نیز یاد کرد که در حد فاصل علم تأویل عینى وبر، از یک سو، و فلسفه زبان ویتگنشتاین و مارتین هیدگر، از سوى دیگر، قرار دارد. در نهایت، پل ریکو را نیز نباید از نظر دور داشت، کسى که علم تأویل را به عنوان "علم تأویل انتقادى" به کار مى برد.
پیش از طرح این مکاتب و نقدهاى جدیدى که بر آن ها شده، بحث را با گزارش کوتاهى از ظهور ایده تأویلى آغاز مى کنم.
منشأ علم تاویل
واژه hermeneutics از یک اسطوره یونانى ناشى شده که مى گوید هرمس1(hermes) پیام آور خدایان است. بنا بر این، این واژه به فرایند تفسیرى ارتباط اشاره دارد. علم تأویل، به عنوان یک برداشت روش شناختى، نخست در فقه اللغه قرن هفدهم آلمان آن هم در زمینه تفسیر کتاب مقدس، ظاهر شد. با ظهور الهیات پروتستانى و عکس العمل در برابر قدرت طلبى کلیسا، مسأله تفسیر کتب مقدس اهمیت پیدا کرد. این الگو از تفسیر متن که مستلزم اقتدار کشیشى نبود سنت تأویلى را، که جامعه را یک متن تلقى مى کرد، جهت داد. هدف علم تأویل دست یافتن به معانى پنهانى نهفته در متن است. هرچند تأویل نه بخش عمده اى از عصر روشنگرى، بلکه از جهات گوناگون نقطه شروع آن بود، ولى از فرهنگ فلاسفه عقلگرا که مى خواستند دین را راززدایى کنند، به شدت متأثر بود. علم تأویل با عصر روشنگرى از تفسیر کتاب مقدس به فقه اللغه، به طور کلى، تغییر یا فت و به علم تفسیر متن تبدیل شد. فردریک شلایر ماخر در قرن نوزدهم با تأسیس علم تأویل به عنوان علم معنى انسانى، شهرت یافت. به نظر او علم تأویل، به عنوان تفسیر معنى، مى تواند در همه اشکال ارتباط انسانى به کار گرفته شود.
هرمنوتیک از تحلیل متون به مطالعه فرهنگ تغییر یافت، به ویژه این مسأله که چگونه یک فرهنگ فرهنگ دیگرى را که از بین رفته است، درک مى کند. روش تأویلى، یعنى "حلقه تأویلى"، بر ساختار گفتگو استوار بود. تفسیر مستلزم توانایى فهم مقاصد انسان دیگر است. این توانایى است که در معانى پنهان سخن ها یا صورت هاى عینى اى که آن ها ممکن است به خود بگیرند، نفوذ مى کند. تفسیرگر براى آن که به یک فهم کامل دست یابد، باید کل را به اجزایش ربط دهد. واحدهاى معنى تنها در یک متن وسیع تر امکان پذیر است. وظیفه تأویل عبارت است از بازسازى رابطه واحدهاى منفرد معنى به یک متن معنى دار. مشاهده براى این کار کافى نیست زیرا معنى نمى تواند در معرض تبیین و توصیف ساده اى که مشخصه اثبات گرایى است، قرار گیرد. تفسیر تأویلى همچنین باید شهودى بوده و نسبت به واقعیت هاى چندلایه اى معنى حساس باشد.
از مشخصات هرمنونتیک اولیه روان شناسى گرایى شدید بود. شلایر ماخر بین تفسیر گرامرى و تفسیر روان شناختى تمایز قایل شد. تفسیر گرامرى به زبان اشاره دارد و مقایسه اى است، در حالى که تفسیر روان شناختى به عمل خلاقانه اى که معنى در آن تولید مى شود اشاره دارد، و شهودى است. جوهره روش تأویلى براى خواننده یا تفسیرگر این بود که وارد ذهن نویسنده یا گوینده شود. این امر مستلزم روان شناسى گرایى بود زیرا رویکرد تأویلى در ابتدا به مثابه یک رابطه گفتگو در نظر گرفته مى شد که در آن خواننده باید با نویسنده وحدت مى یافت. روش تأویلى همچنین به عنوان روش تفهم همدلانه یا تفهم تفسیرى شناخته مى شد.
علم تأویل ارتباط نزدیکى با مطالعه تاریخ و فرهنگ، که دیدگاه معروف به تاریخ گرایى را منعکس مى ساخت، داشت. تاریخ گرایى متضمن این دیدگاه بود که علوم اجتماعى با علوم طبیعى متفاوت اند و این بدان جهت است که قوانین جامعه با قوانین طبیعت تفاوت دارند; تاریخ بشر نشان دهنده این قوانین است. تاریخ گرایى بر این باور است که این قوانین را مى توان به طور علمى مورد مطالعه قرارداد. ویکو یکى از مدافعین اولیه آگاهى تأویلى در یک چارچوب تاریخ گرا بود. ویکو در کتاب "علم جدید" (New Science)(1725) ادعا کرد که قوانین تاریخ، که تفاوت زیادى با قوانین طبیعت دارد، از خصلت هاى عینى برخوردارند. "علم جدید" او علم تاریخ بود: مطالعه قوانین تحول تاریخى، که ویکو فکر مى کرد ماهیت دورى دارد. رویکرد تأویلى او در تأکیدش بر نسبیت فرهنگ هاى بشرى و این باور که علم مى تواند از زمان تاریخى فراتر رود، مشهود است. او بر این باور بود که مورخ مى تواند فرهنگ هاى ابتدایى تر را از طریق تفهم همدلانه و آگاهى تاریخى درک نماید. اهمیت ویکو در این است که او یکى از نخستین کسانى بود که از جدایى اصولى علوم انسانى و علوم اجتماعى، حمایت کرد.
یوهان هردر (Johann Herder) با رویکرد تاریخى اى که به مطالعه تاریخ و فرهنگ داشت، علاقه مشابهى را نشان داد. هر در با طبیعى جلوه دادن تفاوت هاى فرهنگى جامعه انسانى از یک رویکرد تفسیرى، که تأثیر مهمى بر رومانتیسیسم آلمانى ـ مکتبى که با کیش احساس در برابر کیش خرد عصر روشنگرى عکس العمل نشان داد ـ بر جاى گذاشت، حمایت کرد. این ایده که فرهنگ هاى همسانى وجود دارند که با نشانه هاى ماهیت باورانه از یکدیگر تفکیک مى شوند و علم مى تواند بر این تفاوت ها فایق آید، دیدگاه مهمى بود که به اروپاییان الهام بخشید تا جوامع "ابتدایى " و "بیگانه" را مورد مطالعه قرار دهند. مفهوم رومانتیک جهان هاى فرهنگى متفاوت، که علم توانست به آن دست یابد، انسان شناسى را، به عنوان مطالعه مردمان ابتدایى، و شرق شناسى را، به عنوان مطالعه مردمان بیگانه، الهام بخشید. منتقدین انسان شناسى و شرق شناسى، کسانى چون ادوارد سید (Edward Said) (1979)، این بحث را مطرح کردند که این مفاهیم قرن نوزدهمى علم اجتماعى، در واقع، امپریالیستى بود نه مناظره اى. تفسیرگر و تفسیرشده از جایگاه یکسانى بر خوردار نبودند، زیرا دانشمند اجتماعى اروپایى فرهنگ بیگانه را تنها تفسیر نمى کرد بلکه به منظور برترى فکرى به آن ساخت نیز مى داد: نهایتا، کار برجسته ترکیب دیدگاه ها بود.
این ملاحظات نشان مى دهد که رویکرد تفسیرى چیزى بیش تر از تفهم است: تفسیرگرى که سعى مى کند فرهنگ یا کنش گر اجتماعى دیگر را فهم کند، به طور آگاهانه یا ناآگاهانه از یک پس زمینه تعصبات، که به تفسیر شکل مى دهد، استفاده مى کند، و این امر بى طرفى اى را که تأویل گرایان به تفسیر نسبت مى دهند، زیر سؤال مى برد.
سرانجام، لازم است چیزى راجع به نهادینه شدن علوم انسانى در ارتباط با برداشت تأویلى علم نیز گفته شود. در فصل پیش بحث شد که اثبات گرایى شکل نهادینه و مسلط علم در انگلیس و فرانسه بود. در آلمان نهادینه شدن علم صورت نسبتاً متفاوتى یافت. در قرن نوزدهم، دانشگاه ها نقش مهمى در نهادینه شدن علوم انسانى، که علوم اجتماعى بخشى از آن بود، بازى کرد. خصلت تخصصى شده فرهنگ در دانشگاه ها بخش مهمى از هویت فرهنگى آلمان بود زیرا، بر خلاف انگلیس و فرانسه، سنت ایالتى در تأسیس یک هویت ملى توفیق نیافته بود.
نوکانتى ها، وبر و فروید
یکى از مهم ترین مکاتب تفکر تأویلى، مکتب تاریخى آلمان یا مکتب نوکانتى بود. هرچند اصطلاح "نوکانتى" به هر گروه یا فردى اطلاق مى شود که فلسفه امانوئل کانت را در قرن نوزدهم دوباره مطرح کرد (kohnke،1991)، ولى در اینجا به طور خاص به جنبش بازگشت به تفکر تاریخى اشاره دارد که از دهه 1860 تا آخر قرن نوزدهم در هیدلبرگ و ماربورگ مطرح بود. نوکانتى ها که کسانى چون ویلهلم دیلتاى، ویلهلم ویندلباند، هنریک ریکرت و وبر را شامل مى شدند، هم در برابر اشارات ایده آلیستى فلسفه کانت عکس العمل نشان دادند و هم در برابر اثبات گرایى رایج در حلقه روشنفکرى آلمان در نیمه دوم قرن نوزدهم. بحث بنیان هاى روش شناختى علوم اجتماعى، یعنى Methodenstreit(یا بحث بر سر روش)، برابر بود با بحث میان مکتب تاریخى علم اقتصاد آلمان به رهبرى گوستاو اشمولر (GustavSchmoller)، کسى که در برابر سنت لیبرال واکنش نشان داد و از یک رویکرد نهادى و اجتماعى-تاریخى حمایت کرد، و میان مکتب اتریشى علم اقتصاد به قیادت کارل منگر (carl Menger)، کسى که اقتصاد اثبات گرا را ارتقا بخشید. ایده فهم نویسندگان بهتر از آن که خود آنان خود را درک کنند، ریشه در رویکرد تأویلى داشت، رویکردى که حساسیت تفسیرى را با تقاضاى شناخت عینى درمى آمیزد. پیش از توضیح ایده نوکانتى ها در باره علم، لازم است به نظریه شناخت کانت بپردازیم.
فلسفه متعال ایده آلیسم و انتقادى کانت تلاشى بود براى میانجى گرى بین ایدئالیسم و عقل گرایى. ایده هاى اساسى فلسفه کانت در اثر بزرگش، نقد خرد ناب (1781)، عبارت بود از این که دانش تجربى، به عنوان دانش مربوط به واقعیت برونى، مفروض مى گیرد که واقعیت از ساختى برخوردار است که مى توان آن را شناخت، ولى این ساخت برونى از سوى صورت هاى درونى ذهن ما تحمیل مى شود، زیرا درک واقعیت انفعالى نیست. فضا و زمان صورت هاى نظرى و درونى هستند که واقعیت در آن ها تصور مى شود و از خود واقعیت مستقل اند. کانت براى آن که تجربه گرایى هیوم را مورد تصدیق قرار ندهد سعى کرد تا ارتباطى با عقل گرایى بر قرار نماید. وى استدلال کرد که در حالى که درک ما از واقعیت توسط صورت هاى نظرى ذهن ما ساخت مى یابد، این درک ترکیبى (synthetic) نیز مى باشد، بدین معنى که مى تواند چیزى راجع به واقعیت به ما بگوید، ولى آنچه که این درک مى تواند به ما بگوید باید فرض شود: واقعیت عینى وجود دارد، ولى فلسفه تنها مى تواند بگوید که دانش چگونه امکان مى یابد و چه چیزى براى ما پدیدار مى شود. به عبارت دیگر، دانش باید به حوزه پدیده ها یا آنچه براى آگاهى ما آشکار مى شود، محدود شود. این بود درس فلسفه انتقادى کانت.
تجربه گرایانى چون لاک و هیوم بر علیه متافیزیک استدلال نموده و ادعا کردند که معرفت از تجربه به دست مى آید نه از اصول مطلق. کانت مى خواست بین این دیدگاه، که خود از آن حمایت مى کرد، و بین دیدگاه عقل گرایانه که مى گوید معرفت مى تواند عینى باشد، آشتى دهد. به نظر کانت، جایگزین عقل گرایانه متافیزیک بسیار ساده است: در این ادعا که برخى از شناخت ها را مى توان کسب کرد، مفروض این است که واقعیت صورتى شناخت پذیر دارد. ازسوى دیگر، تجربه گرایى بیش از حد شکاک است و لذا نمى تواند اطمینان عینیت را براى علم فراهم سازد. کانت عقیده داشت که برخى از مفاهیم، مانند ضرورت علّى، صرفاً محصول ساخت هاى نظرى و درونى ذهن (آن گونه که فضا و زمان هستند) نیستند، بلکه همچنین چیزهایى را در باره طبیعت عینى بیان مى کنند، هر چند این گونه مفاهیم نمى توانند ماهیت ذاتى واقعیت را، که باید معرفت ناپذیر باقى بماند، بیان کنند. روش او عبارت بود از "ایده آلیسم متعالى" که به معنى نقد محدودیت هاى معرفت است، بدین معنى که معرفت پدیده ها معرفت تنها چیزهایى است که براى ما پدیدار مى شود. "نقد خرد ناب" نقدى بود از خردى که تلاش مى کند تا برمحدودیت هاى معرفت پیروز گردد. نتیجه فلسفه کانت این است که واقعیت عینى وجود دارد، و عقلانى است که باور کنیم که مى توانیم معرفتى درباره آن کسب کنیم، ولى نه آن گونه که فى نفسه وجود دارد (جهان بودها) بلکه تنها آن گونه که به وسیله ساخت هاى ذهن ما قابل شناخت است (جهان نمودها). خرد ناب عبارت است از تفکر درباره جهان فراسوى نمودها (ایده هاى انتزاعى مربوط به خدا، اخلاق و آزادى)، در حالى که معرفت علمى عبارت است از معرفت مربوط به نمودها.
نوکانتى ها از کانت، که فلسفه اش بیش تر بر علوم طبیعى متمرکز بود و مطالب ناچیزى در باره علوم انسانى داشت، ناخرسند بودند. فلسفه اخلاق کانت از ایده استقلال خرد اخلاقى حمایت مى کرد، فلسفه سیاسى اش یک نظم سیاسى جهانى را پیشنهاد مى کرد و فلسفه زیباشناختى اش از استقلال زیباشناسى طرفدارى مى کرد. با وجود این، فلسفه انتقادى اش به یک نظریه علوم انسانى منجر نشد. مى توان نوکانتى ها را کسانى دانست که مفهوم "نقد خرد ناب" کانت را به "نقد خرد تاریخى" تبدیل کردند. در حالى که کانت ادعا مى کرد که معرفت علمى در محدوده هاى نقد شرایط امکان معرفت امکان پذیر است، نوکانتى ها از علم شرایط امکان معرفت فرهنگى طرفدارى کردند. اصل عمده نوکانت گرایى عبارت است از تقاضا براى تفکیک علوم انسانى از علوم طبیعى.
تفکر اساسى نوکانتى یک نوع خاص از انسان گرایى بود، یعنى این فرض که یک ماهیت همگانى بشرى وجود دارد. بدون باور به وحدت شرایط انسانى، تفسیر ممکن نخواهد بود. هرچند نوکانتى ها رومانتیسیسم را قبول ندارند ولى دوگانگى طبیعت و روح یا طبیعت و اخلاقیات در جدایى علوم دیده مى شود. على رغم سنت مسلط آلمانى، مى توان یک قرائت انگلیسى را در آثار آر. جى. کالینگوود(R. G. Collingwood) و یا در آثار بِنِدِتو کروس (Benedetto Croce) در ایتالیا یافت. نمونه هاى دیگر عبارت اند از نظریه معروف "دو فرهنگ" سى. پى. اسنو (1993/1963) و در آمریکا پیتر برگر که در کتاب "دعوت به جامعه شناسى" (1966/1963) خود از این قرائت انسان گرایانه جامعه شناسى حمایت کرد.
یکى از مهم ترین نوکانتى ها دیلتاى بود، کسى که بنیان علوم انسانى را به عنوان یک حوزه متمایز از علوم طبیعى پایه گذارى کرد. وى در "مقدمه علوم انسا نی(1883) خود مدعى شد که علوم انسانى بر روان شناسى توصیفى صورت هاى متغیر ذهنیت یا آگاهى انسان، استوار است. موضوع علوم انسانى عبارت است از صورت هایى که "حیات انسانى" به خود مى گیرد. دیلتاى، بر خلاف اثبات گرایى ، با تبیین علّى مخالفت ورزید و اظهار داشت که ساخت حیات ذهنى، معنى است و نمى توان آن رابه صورت علّى تبیین کرد. در حالى که علوم انسانى در صدد تفهم (Verstehen) است، علوم طبیعى مى خواهدبه صورت علّى تبیین کند.
یکى از ایده هاى عمده در آثار او مفهوم Erlebnis، یا "تجربه آگاهانه" است، مفهومى که به نظر او موضوع خاص علوم انسانى مى باشد. به عبارت دیگر، موضوع علوم انسانى از پیش به صورت معنى دارى ایجاد مى شود. Erlebnisبه جهانى از معنى اجتماعى اشاره دارد که در تاریخ تجلى مى یابد و ماقبل تأملى است، زیرا در تأویل زندگى روزمره ریشه دارد. این معنى از بُعد عاطفى و غیر تأملى کنش انسان به سنت روسو، ویکو، الکساندر فُن هومبولت (Alexander von Hombolt) و هربرت اشاره دارد و مى تواند با سنت هاى عقل گرایانه و تجربه گرایانه دکارت، لاک و کانت، در تقابل قرار گیرد. دیلتاى روش تفهم عینى را به عنوان روش عمومى علوم انسانى مطرح کرد. هرچند علاقه شخصى او اساساً تاریخ بود، ولى تفهم عینى بر اساس روان شناسى، که به نظر او مدل علم بودو او آن را با پدیدارشناسى هوسرل ترکیب کرده بود تا یک نظریه در باره معنى تاریخى ارائه دهد، استوار بود. بنابراین، بیوگرافى یک مثال عالى براى تفهم عینى ارائه مى دهد. با وجود این، اندیشه او به تدریج از توجه به روان شناسى به معنى جامعه شناسانه تر تفسیر تأویلى کل فرهنگ هامیل کرد(Outhwaite،1975:26).
دیلتاى جایگاه مهمى را در تاریخ فلسفه علم کسب نمود. بدون تردید، اهمیت او به خاطر دفاع سیستماتیک اش از استقلال علوم انسانى در قبال علوم طبیعى بود. با وجود این، او نیز برداشت ماندگارى از علوم طبیعى به عنوان یک علم اثباتى بر جاى گذاشت، دیدگاهى که در آثار هابرماس احیا شد. یکى از بحث هایى که من در این کتاب مطرح مى کنم این است که در حالى که ما از علوم اجتماعى ضد اثباتى طرفدارى مى کنیم، دیگر ممکن نیست یک مفهوم اثباتى از علوم طبیعى داشته باشیم: خود اثبات گرایى یک دیدگاه مسأله دار است.
پیش از آن که بحث خود را در باره نوکانتى ها به پایان ببریم، لازم است دو شخصیت مهمى را که در فلسفه علوم انسانى مؤثر بوده اند، مورد توجه قرار دهیم. آن دو عبارت اند از ریکرت و ویندلباند. سهم عمده آنان در این بحث این بود که مدعى شدند تمایز بین علوم طبیعى و انسانى بیش تر به روش آن ها مربوط مى شود نه به موضوع آن ها، آن گونه که دیلتاى مى گوید. بنابراین، آن ها در تفکیک بین علوم بیش تر بر مسائل معرفت شناختى و روش شناختى تأکید مىورزیدند تا مسائل هستى شناختى. ریکرت و ویندلباند، مانند دیلتاى، نسبت به نفوذ در حال رشد علوم طبیعى در علوم انسانى، و به ویژه در مطالعه تاریخ، عکس العمل نشان دادند. بر خلاف دیلتاى، آن ها روش تاریخى به سبک روان شناسى را مطرح نکردند.
به طورکلى مى توان گفت که بحث هاى نوکانتى ها عمدتاً بر حول علوم اجتماعى دور نمى زدند. تاریخ، روان شناسى و علم اقتصاد علوم مورد بحث بودند و برداشت کلى این بود که علوم انسانى در برابر علوم طبیعى قرار مى گیرد. با وجود این، ریکرت تأکید مىورزید که روان شناسى از آنچه که او ترجیح مى داد علوم فرهنگى بنامد، خارج است. علوم انسانى تا زمان وبر به هویت خاص خود دست نیافت.
وبر در سنت نوکانتى قرار داشت، ولى از یک جهت مهم از آن فاصله گرفت. وى که به شدت از ریکرت متأثر بود، عقیده داشت که علوم اجتماعى باید تبیین و تفهم را با هم جمع کند. گرایش نوکانتى مدعى بود که تبیین از مشخصات خاص علوم طبیعى است و علوم انسانى بر تفهم استوار است. وبر با ترکیب تبیین و تفهم در روشى واحد، ارتباط خود را با سنت تأویلى کلاسیک گسست.براى تفکیک جامعه شناسى وبر از سنت تأویلى قدیمى، مى توان آن را، به طور دقیق تر، جامعه شناسى تفسیرى نامید. با وجود این، باید گفت که وبر در حالى که استقلال علوم اجتماعى را تثبیت مى کند، تفکیک نوکانتى علوم را مورد تأیید قرار مى دهد. تمایز بین علوم انسانى و علوم اجتماعى در ظهور جامعه شناسى به عنوان یک حرفه متمایز از رشته هاى رقیب، یعنى تاریخ و حقوق، بهتر روشن مى شود. به نظر وبر تفاوت علوم اجتماعى و علوم طبیعى در این است که علوم اجتماعى بر تاریخ و فرهنگ، که حامل معنى اجتماعى است، تمرکز دارد.
وبر یک گذار قاطع را از علم تأویل انسان گرایانه محض به علم اجتماعى تفسیرى نشان مى دهد چون که او خود به عنوان یک دانشمند اجتماعى، به مطالعه کنش اجتماعى، علاقمند است نه به تفسیر متون. توجه به این مطلب مهم است که وبر در صدد است که با ترکیب تبیین و تفهم روش علمى را وحدت بخشد. علوم اجتماعى وبر را مى توان در تحت سه مقوله زیر مورد بحث قرار داد: 1- نظریه تفهم تبیینى; 2- تیپ ایده آل; و 3- بى طرفى اخلاقى علم.
1- به نظر وبر، اگر رویکرد تأویلى از طریق ترکیب با مدل هاى تبیینى رادیکالیزه شود، در آن صورت معنى مى تواند موضوع مطالعه علمى اجتماعى قرار گیرد. وبر بین دو نوع تفهم تمایز قایل مى شود. نوع اول شامل تفهم عقلانى و تفهم همدلانه مى گردد. نوع دوم عبارت است از تفهم مستقیم و تفهم تبیینى. جامعه شناسى وبر عمدتاً بررسى نوع دوم تفهم است، که به محرک هایى (چون علت ها) که به کنش منجر مى شوند، مى پردازد. این ایده روش شناختى بنیادى اثر مشهورش، "اخلاق پروتستانى و روحیه سرمایه دارى" (5-1904) بود. علم اجتماعى در نهایت، علم تبیینى کنش معنى دار انسانى است. محور مفهوم تفهمى-تبیینى جامعه شناسى، جستجوى محرک ها به منظور تبیین کنش اجتماعى است. از این رو، او براى کنش هدفدار-عقلانى اولویت روش شناختى قایل شد: تبیین عبارت است از پیونددادن اهداف به انگیزه ها. علیرغم آنکه وبر کنش اجتماعى را اجتماعى مى داند، با یک مدل فردگرایى روش شناختى سر و کار دارد، تا حدى که تفهم همیشه براى او تفهم کنش هاى یک فرد ایده آل بود (Outhwaite، 1983: 126).
2- به نظر وبر، جهان اجتماعىِ معنى، پیچیده تر از آن است که مستقیماً مورد مشاهده قرار گیرد. بنا بر این، بر خلاف رویکردهاى اثبات گرایانه، وى استفاده از "ایده آل سازى"، یا تیپ ایده آل را ترجیح مى داد. وظیفه تیپ ایده آل خلاصه کردن واقعیت، به ویژه ساخت علّى آن، به منظور کمک به ساختن نظریه مى باشد. علم اجتماعى تفهمى-تبیینى او شامل ساختن مدل هاى تیپ ایده آلى کنش عقلانى-هدفدار به منظور به کارگیرى در متون خاص، مى گردد. هدف تبیین، تبیین علّى معنى انگیزشى است. وبر عقیده داشت که استفاده از تیپ ایده آل از مختصات علوم اجتماعى است. روشن است که این مدعاى او درست نیست چون که علوم طبیعى نیز از این گونه ایده آل سازى ها استفاده مى کنند.
3- وبر نیز به شدت به بى طرفى اخلاقى علم عقیده داشت. وى در سال 1918 در دانشگاه مونیخ سخنرانى مشهورى را تحت عنوان "علم به مثابه یک شغل" (1970/1919)، ایراد کرد و در آن با استدلالى که در همه آثار او نفوذ دارد، از بى طرفى ارزشى علوم اجتماعى طرفدارى کرد: مدرنیته مستلزم تفکیک عقلانیت به سه حوزه شناختىِ علم، اخلاق-قانون و زیباشناسى مى باشد. وبر عقیده راسخ داشت که امروز علم تنها مى تواند یک کار حرفه اى تلقى شود، و نمى تواند آنچه را که او افسون زدایى عصر جدید مى نامید، نقض کند. علم نمى تواند به این سؤال که "به کدامیک از خدایان جنگ باید خدمت کنیم" پاسخ دهد، زیرا علم تنها یکى از حوزه هاى شناختى است. به نظر وبر (1970: 147 و 148)، وظیفه علم به مثابه یک حرفه این است که بپذیرد که "حوزه هاى ارزشى گوناگون جهان تضاد سازش ناپذیرى با یکدیگر دارند" و "خدایان مختلف، اکنون و براى همیشه، با هم نزاع دارند". بدبینى فرهنگى نسل وبر، و تأثیر فریدریک نیچه و آرثور شوپنهاور، در نظریه افسون زدایى علمى او انعکاس یافت:
ازمشخصات سرنوشت عصرما عقلانى شدن و بالاتر از همه افسون زدوده شدن جهان است. به طور دقیق تر، ارزش هاى غایى و ارزش هاى متعالى از زندگى عمومى به حوزه متعالى زندگى عرفانى و یا به صمیمیت روابط مستقیم و شخصى انسان، عقب نشینى کرده اند. (1970: 155)
وبر خواهان آن بود که دانشمند اجتماعى "فداکارى فکرى" نماید و از علم توقع نداشته باشد که معنى ارائه دهد. بیان علم بیانى است افسون زدوده که در آن تنها "انسجام فکرى" مى تواند نقش بازى کند.
در اینجا که سنت تأویلى در علوم اجتماعى مورد بحث قرار مى گیرد، لازم است فروید نیز مورد توجه قرار گیرد. روان کاوى نماینده مهم روش تفسیرى جدید است، روشى که مدعى جایگاه مناسب عینیت علمى مى باشد. در حالى که دیلتاى بیوگرافى را نقطه آغاز نظریه تفهم خود مى داند، فروید تفسیر خواب را بعد از مدل تأویلى تحقیق فقه اللغه مى داند (Habermas،1978: 15-214). رویکرد تأویلى بر ضرورت تفسیر استوار است زیرا معنى و حافظه مى توانند غیر قابل اعتماد باشند. این رویکرد در روان کاوى، که مى خواهد معانى غیر هوشمندانه را عینى سازد، منعکس شده است. نوکانتى ها و وبر از مفهوم تعمد آگاهانه استفاده مى کنند، در حالى که فروید از ایده ناخودآگاه استفاده مى کند. روان کاوى به جاى حافظه تاریخى یا بیوگرافیکى، ساخت هاى نابسامان ناخودآگاهى را مورد توجه قرار داد. علم تأویل عمقى فروید به جاى آن که متن را موضوع قرار دهد، به رؤیا مى پردازد. روان کاوى مستلزم یک نوع علم تأویل متفاوت از آنچه که در علوم فرهنگى وجود دارد، مى باشد: روان کاوى به جاى آن که به تفهم بیش ترى منجر شود، به خوداندیشى و تنویر مکانیزم سرکوبى مى انجامد. بدین ترتیب، روان کاوى یک علم درمانى است که شامل یک جزء رهایى بخش است که نوکانتى ها آن را انکار مى کردند.
هیدگر و ویتگنشتاین: چرخش زبان شناختى
مشخصه سنت تأویلى اى که در بخش پیشین مورد بحث قرار گرفت، نوعى عینیت است: هدف تفسیر تأویلى تفهم عینى است. من در این بحث سنت دیگرى از علم تأویل را که در آن بیش تر بر بُعد ذهنى، یا تفسیر وابسته به متن، تأکید مى شود، مورد ارزیابى قرار خواهم داد. تفسیر مستلزم فراتر رفتن از متون فرهنگى نمى باشد چون که تفسیر بیش تر شبیه یک گفتگو است. این سنت با نقد هابرماس از پدیدارشناسى هوسرل شروع مى شود و در فلسفه پخته ویتگنشتاین ادامه مى یابد تا بنیان علم تأویل جدید را، که نمایندگان آن گادامر و وینچ هستند، شکل دهد. با ظهور علم تأویل ذهنى، فلسفه آگاهى توسط فلسفه زبان جایگزین گردید. نوکانتى ها، از دیلتاى گرفته تا وبر، یک مدل خودآگاهى را که معیار آن فردیت تاریخى بود، مفروض مى گرفتند. حتى در نظریه فروید مرجع خودآگاهى ناخودآگاهى بود، چیزى که نسخه نابسامانى از خودآگاهى تلقى مى شد. اما بنا بر علم تأویل ذهنى، آگاهى باید به وسیله زبان جایگزین شود زیرا واقعیت توسط ساخت هاى نمادین زبان منتقل مى شود. در اینجا ادعا مى شود که خودآگاهى، بر خلاف علم تأویل عینى، نمى تواند در شکل ناب خود فهم شود; و بر خلاف اثبات گرایى ، ادعا شد که زبان علمى بى طرف نمى تواند وجود داشته باشد.
هیدگر مؤسس علم تأویل ذهنى بود و چرخش به زبان را، که همچنین توسط ویتگنشتاین مطرح شده بود، مشخص کرد. رویکرد هیدگر در زمینه نقدِ رویکرد پدیدارشناختى هوسرل ظهور کرد. پدیدارشناسى به سنت علم تأویل عینى تعلق دارد و مستلزم دیدگاهى است که تفهم عینى یا "ناب" را امکان پذیر مى داند. بنا بر نظر هوسرل، معرفت روزمره طبیعت گرایانه است. هدف علم، بر عکس، تفهم ناب است که به وسیله طبقه بندى معرفت روزمره به منظور رسیدن به معرفت ناب، قابل دسترسى مى باشد. با وجود این، رویکرد پدیدارشناختى هوسرل، که او آن را "پدیدارشناسى متعالى" مى خواند، با اثبات گرایى فاصله داشت و مستلزم نقد علم گرایى بود. به نظر هوسرل، همه معرفت ها از خودآگاهى شروع مى شود و این خودآگاهى نمى تواند از روش هاى علوم طبیعى ناشى شود. دلیل آن این است که علوم طبیعى - هدف هوسرل به ویژه حمله بر علم جدید روان شناسى بود - جهان زندگى اى را که از آن جدا است، به خوبى منعکس نمى کند.
به نظر هیدگر، مشکل پدیدارشناسى این است که نمى تواند ببیند که واقعیت توسط زبان شکل مى گیرد، و لذا معرفت علمى باید توسط زبان منتقل شود. هیدگر، بر خلاف هوسرل، تفهم را عنصر تشکیل دهنده خود جهان زندگى مى دانست و نه چیزى که تنها از طریق "تفهم ناب" مى توان به آن دست یافت. به عبارت دیگر، هیدگر مى خواست "نگرش طبیعت گرایانه" راکه هوسرل در صدد تمایز آن از علم بود، رهایى دهد. به نظر هیدگر تفهم بخشى از خود"هستى"مى شود:روشوهستى شناسى در یکدیگر حل مى شوند. این فرض که روش از هستى شناسى متمایز است، بنیان همه فلسفه هاى پیشین - عقل گرایى ، تجربه گرایى ، اثبات گرایى و هرمنوتیک - بود. هیدگر سعى کرد تا استدلال کند که تفهم مشخصه هستى شناختى بنیادى جهان زندگى است که در زبان تجسم مى یابد. تفسیر هرگز نمى تواند از زمینه جهان زندگى فراتر رود زیرا خودآگاهى از زبان مستقل نیست. وظیفه علم کشف جهان است. هیدگر گذار از معرفت شناسى به هستى شناسى را مهم مى دانست: مسائل روش اکنون باید به وسیله تأمل در هستى شناسى حل شوند. هستى شناسى که به معنى ماهیت واقعیت است، به نظر هیدگر در کتاب "هستى و زمان" (Being and Time)(1927)، زمینه اى است که تفهم در آن ظهور مى کند. تفهم به عنوان یک فعالیت هستى شناختى به معرفت ماقبل شناختى اشاره دارد.
هیدگر از دو جهت بر فلسفه علوم اجتماعى تأثیر مهمى بر جاى گذاشت. نخست این که او اهمیت زبان را در خودشناسى علم، که دیگر نمى تواند در داخل فلسفه خودآگاهى کار کند، تثبیت کرد. ایده شکل گیرى زبان شناختى امور اجتماعى پایه بسیارى از انواع علوم اجتماعى جدید - از تعامل گرایى نمادین (جورج هربرت مید)، جامعه شناسى معرفت (مانهایم) و مکتب نو وبرى (وینچ و رکس) گرفته تا فراساخت گرایى (جکس دریدا Jacques Derrida)، فرامدرنیزم، و تعبیرگرایى و واقع گرایى - مى باشد. ثانیاً، فلسفه هیدگر به صورت نزاع برانگیزترى، به یک مفهوم محافظه کارانه علم، که تا کنون توسط زمینه اجتماعى اش تحت فشار قرار گرفته است، منجر شد. بنابراین، علم تأویل ذهنى هم با جستجوى معرفت عینى مخالف است و هم با نقد جامعه. از این رو، نسبى گرایى و تاریخ گرایى از نشانه هاى ثابت رویکرد تأویلى اند.
هیدگر علم تأویل ذهنى خود را از طریق نقد علم تأویل عینى نوکانتى ها و پدیدارشناسى هوسرل توسعه داد. ویتگنشتاین در نقد اثبات گرایى خود از مفهوم مشابهى از علم طرفدارى کرد. او در اثر نخستین خود "رساله منطقى- فلسفى" (1922)، از یک نظریه زبان علمى جهانى حمایت کرد، نظریه اى که او بعداً به حمایت از نظریه زبان مبتنى بر "صور زندگى" آن را رد کرد. او درکتاب "بررسى هاى فلسفى" (Philosophical Investigations)(1953)، یک نظریه زبان شناسى اجتماعى ارائه داد. وى در این بحث که محدودیت هاى زبان محدودیت هاى جهان است، پایه علم تأویل زبان شناختى را بنا نهاد. این مفهوم علم مدعى است که همه واقعیت ها زبان شناختى اند و نمودهاى واقعیت براى علم، "بازى هاى زبانى" اند. ویتگنشتاین به وسیله مفهوم "بازى زبانى" نشان داد که زبان چگونه توسط کاربرد خود محدود مى شود و چگونه همه واقعیت ها نهایتاً توسط زبان شکل مى گیرند. به نظر ویتگنشتاین، زبان بین ما و واقعیت واسطه مى شود: واقعیت یک ساخت زبان شناختى است. بلکه معنى زبان توسط کاربرد آن محدود مى شود: معنى عمل گراست نه ماهیت گرا.
اهمیت ویتگنشتاین در این است که او در نقد فلسفه آگاهى سهم داشت، فلسفه اى که اثبات گرایى آن را مفروض گرفته بود. هیدگر و ویتگنشتاین پایه هاى علم تأویل ذهنى معاصر را پى ریزى کردند. سهم آنان در نقد فلسفه آگاهى از دیدگاه زبان در آثار گادامر و وینچ منعکس گردید. این دو سهم زیادى در مباحث خود-فهمى علم اجتماعى گرفتند. گادامر یکى از نمایندگان عمده هرمنوتیکى است که ذهنى و زبان شناختى تلقى مى شود. او همچنین در قراردادن علم تأویل زبان شناختى در یک مسیر تاریخى قابل توجه است.
گادامر در کتاب "حقیقت و روش" (Truth and Method)(1997/1960)، با مدل نوکانتى هرمنوتیک، که هدفش دست یابى به تفهم عینى بود، مخالفت ورزید. مسأله اى که براى گادامر مطرح بود رابطه بین حقیقت و روش بود. بحث او - که بر علیه سنت هاى عقل گرایانه و تأویلى جهت گیرى داشت، سنت هایى که على رغم تفاوت هایى که با هم داشتند حقیقت را تابع روش قرار مى دادند - این بود که حقیقت مقدم بر روش است و در ساخت هستى شناختى تفهم جاى دارد. گادامر، از یک منظر نوهیدگرى، استدلال مى کند که عمل تفهم همیشه به فرهنگ تفسیرگر بستگى دارد و همواره پلى میان جهان تفسیرگر و جهان تفسیرشده وجود خواهد داشت. در حالى که هدف علم تأویل پل زدن بر این شکاف است، "هم آمیزى افق ها" (fusion of horizons) بیش تر یک مسأله واسطه شدن، به معنى ترجمه، خواهد بود تا تفهم کامل. به عبارت دیگر، به نظر گادامر همیشه باقیمانده ذهنیت ترجمه نشده وجود خواهد داشت زیرا تفسیر هرگز کامل نیست. گادامر نمى پذیرد که با الهام بتوان نویسندگان را بهتر از خود آن ها درک کرد: ما هرگز نمى توانیم مقاصد شخص را کاملاً بفهمیم، ولى مى توانیم وارد گفتگو شویم و آنچه را که او "هم آمیزى افق ها" مى نامد، انجام دهیم. بدین دلیل است که گادامر نسبت به سنت تأویلى قدیم انتقاد دارد، سنتى که به نظر او از طبیعت گرایى کاملاً فاصله نگرفته است. به نظر گادامر دو نوع علم تأویل وجود دارد: یکى علم تأویل زندگى روزمره، یعنى عمل تفهمى که در زبان روزمره نمود مى یابد; و دیگرى روش علمى تفهم. دومى تفسیر تفسیرهاست. گیدنز این فرایند را به عنوان "علم تأویل مضاعف" توصیف کرده است (1976: 162). به دلیل این که علم ریشه در تفسیرهاى زبان شناختى نظم اولیه دارد، باید خود بخشى از تاریخى بودن تفهم باشد. خود علم یک طرح تاریخى است که در تاریخ و فرهنگ تجسم مى یابد. تفسیر مستلزم احیاى سنت است، سنتى که هرگز نمى تواند تعالى یابد.
وینچ، فیلسوف بریتانیایى، یکى از پر بحث ترین دفاع ها را از روش هرمنوتیکى علوم اجتماعى کرده است. او در کتاب پرنفوذش، "ایده علم اجتماعى و پیوند آن با فلسفه" (1958)، فلسفه زبان ویتگنشتاین را با جامعه شناسى وبر ترکیب کرد تا نقدى را براى راست کیشى اثبات گرایى ارائه دهد. استدلال اصلى او این بود که علوم اجتماعى باید بیش تر به فلسفه نزدیک باشد تا علوم طبیعى. چیزى که آماج حمله وینچ قرار داشت، مفهوم اثباتى علم اجتماعى مورد نظر دورکهایم، میل و ویلفردو پارتو بود.
وینچ نظر خود را بر این استدلال استوار ساخت که علوم اجتماعى از لحاظ مفهومى و منطقى با علوم طبیعى متفاوت است. تفاوت آن ها هم روش شناختى است و هم هستى شناختى، زیرا جامعه و طبیعت دو موجود کاملاً متفاوتند. وینچ به ویژه با کاربرد تبیین علّى در علوم اجتماعى مخالف بود و یک رویکرد تفسیرى را مطرح کرد که بر بازخوانى ]نظریه[ وبر استوار بود. رویکرد وبر با تأکیدى که بر تفهم تفسیرى کنش اجتماعى داشت، جایگزینى را براى اثبات گرایى ارائه داد. به نظر وینچ، اشکال کار وبر این بود که نتوانست ببیند که کنش اجتماعى اساساً به وسیله زبان تعریف مى شود: کنش اجتماعى به وسیله قاعده تعیین مى شود نه علت. وینچ در برابر فردگرایى روش شناختى وبر استدلال مى کند که کنش اجتماعى معنى دار تنها در صورتى فهم مى شود که با نظام قواعد زبان مرتبط باشد. او با استفاده از مفهوم "شکل زندگى" ویتگنشتاین و نظریه اى که مى گوید معنى در"بازى هاى زبان" ایجاد مى شود، استدلال کرد که کنش اجتماعى در داخل یک "شکل زندگى" عینى "تابع قاعده" است: زبان ما و روابط اجتماعى ما دو روى یک سکه هستند (1958: 123). بدین ترتیب، او هم با تبیین علّى مخالفت ورزید و هم با جامعه شناسى تجربى. نقش علم اجتماعى این است که اشکال گوناگون زندگى را مورد بررسى قرار مى دهد. وینچ، بر علیه اثبات گرایى در علم اجتماعى، با این دیدگاه مخالفت ورزید که مفاهیم علمى اساسا با مفاهیم زندگى روزمره تفاوت دارند. او مى گوید که مفاهیم علمى اجتماعى، بر خلاف مفاهیم علوم طبیعى، ریشه در زندگى روزمره دارند و از این رو، نمى توان نسبت به آن ها یک موضع بیرونى اتخاذ کرد.
نتیجه کار وینچ در فلسفه علم اجتماعى نسبى گرایى بود. وینچ در این که واقعیت توسط زبان ساخت مى یابد، از ویتگنشتاین پیروى کرد، و این نظریه مستلزم نسبى گرایى بود چون که نظام هاى قاعده زبانى مختص اشکال عینى زندگى تلقى مى شد. مفهوم علم اجتماعى او، مانند گادامر، ریشه در یک دیدگاه محافظه کارانه قابلیت تفسیرى علم اجتماعى داشت، دیدگاهى که همیشه وابسته به زمینه بود. با وجود این، اهمیت وینچ در این است که او مسأله زبان را در علم اجتماعى مطرح کرد. هرچند این دیدگاه او که علوم اجتماعى باید به فلسفه نزدیک تر باشد تا علوم طبیعى مورد نزاع است، ولى او اهمیت رویکرد تأویلى را در علوم اجتماعى به شدت تثبیت کرد. علاوه بر این، مفهوم سازى او در باره علوم طبیعى به عنوان علوم اثباتى نیز دیدگاهى است که توسط نظریه هاى جدیدتر علم مورد نزاع قرار گرفته است. دیگر فلاسفه علم، نظیر ریکو، اپل و هابرماس مفهوم تأویلى را در مسیر متفاوتى توسعه داده اند و از نسبى گرایى آشکار وینچ احتراز کرده اند.
در حالى که وینچ با مفهوم ذهنى علم تأویل کار مى کرد، شوتز یک علم تأویل پدیدارشناسانه را مطرح کرد که بر نظریه هاى وبر، هوسرل، و تا حدى، هیدگر استوار بود. شوتز اثبات گرایى را رد کرد و به تبع هوسرل استدلال مى کرد که مفاهیم علوم اجتماعى در جهان زندگى حیات روزمره ریشه دارد. بدین ترتیب، رویکرد او پدیدارشناختى است و علم تأویل ذهنى و عینى، هر دو، را در بر مى گیرد. مفهوم سازى او در باره علوم اجتماعى در ترکیب عناصر هیدگر و وبر فراتر از هوسرل مى رود، و بدین دلیل، از خودباورى (solipcism)حتمى هوسرل اجتناب ورزید، هرچند عموماً چنین مى انگارند که او نتوانست حق هستى شناسى امر اجتماعى را ادا کند. ایده روش شناختى عمده شوتز تفسیر ذهنى است. این امر، همان گونه که براى وبر، مستلزم تفسیر معنى ذهنى اى است که خود کنش گر اجتماعى در زمینه هاى گوناگون دارد، ولى بر خلاف وبر این چیزى است که به صورت میان ذهنى تصور مى شود. او مانند وینچ بر اهمیت مفاهیم اجتماعى علمى مربوط به مفاهیم مورد نظر کنش گران اجتماعى، تأکید مىورزد. اما علم اجتماعى در یک سطح بالاتر نیز عمل مى کند. او مانند وبر بر اهمیت ساخت هاى تیپ ایده آل براى تبیین واقعیت اجتماعى تأکید مى کند. عینیت تفسیر شامل کفایت ساخت هاى تیپ ایده آل دانشمند اجتماعى مى شود. زبان مهم ترین ابزار اجتماعى براى ساختن کنش اجتماعى معنى دار است. کنش اجتماعى همواره میان ذهنى است و زبان واسطه آن مى باشد. هدف مدل هاى نظرى در علوم اجتماعى این است که تفسیرهاى ذهنى را تبیین کنند. رویکرد تأویلى او به طور آشتى ناپذیرى ارزش گریز بود، زیرا علم اجتماعى باید عینى و تبیینى باشد، همان گونه که باید قابل رسیدگى باشد. یکى از مفاهیم عمده او در روش شناسى تمایزى است که او بین ساخت هاى "نظم اولیه" و "نظم ثانویه" قایل مى شود. اولى به معرفت روزمره اشاره دارد در حالى که دومى بر معرفت علمى به عنوان تأملى در باره زندگى روزمره، دلالت دارد.
نتیجه: به سوى علم تأویل انتقادى
از مشخصات رویکرد تأویلى، مخالفت بنیادى با اثبات گرایى است. علوم اجتماعى و انسانى از لحاظ روش شناختى با علوم طبیعى متفاوت است و موضوع جداگانه اى دارد. همان گونه که ملاحظه شد، هرچند برداشت هاى بسیار متفاوتى از علم تأویل وجود دارد، که دامنه آن ها از رویکردهاى ذهنى تا رویکردهاى عینى گسترش دارد، ولى سنت هاى مسلط معمولا یک دیدگاه غیر انتقادى را نسبت به جامعه اتخاذ مى کنند. تفسیر نه مستلزم نقد بلکه مستلزم تفهم صرف مى باشد. بنابراین، در رویکرد تأویلى واقعیت قابل دسترسى نمى باشد. علم تأویل بیش تر گفتگو تلقى مى شود تا بررسى واقعیت. عقیده بر این است که علم نمى تواند معنى ارائه دهد و خود محصول شکلى از زندگى است که نمى تواند از آن فراتر رود. بنا بر این، نظریه پردازانى چون وینچ و گادامر از موضع پیشینه ویتگنشتاینى و هیدگرى خود استدلال مى کنند که علم اجتماعى نمى تواند از مرزهاى فرهنگى عبور کرده و فرهنگ هاى بیگانه را درک کند، زیرا تفسیر به لحاظ فرهنگى همواره خاص است.
این مفهوم علم اجتماعى به عنوان علمى محدود به زمان خود، توسط ریکو، اپل و هابرماس مورد انتقاد قرار گرفت. آن ها از رویکردى طرفدارى کردند که مى توان آن را "علم تأویل انتقادى" نامید (Thompson،a1981). این بخش را با نگاهى اجمالى به آثار ریکو به پایان مى بریم.
ریکو، فیلسوف فرانسوى، روش تأویلى را در یک نظریه عمومى تفسیر متن توسعه داد. رویکرد تأویلى ریکو با ابهام تاریخى بودن، که در بسیارى از نظریه هاى تأویلى وجود دارد، درگیر مى شود. ریکو که متن را به عنوان مدل کنش اجتماعى مى گیرد، ادعا مى کند که معنى اى که در متن نمود پیدا مى کند، همان چیزى نیست که نویسنده قصد کرده است. عینیت به وسیله خود متن ساخته مى شود و از ذهنیت مستقل است. به عبارت دیگر، متن در نتیجه فاصله گرفتن از اصل خود بر روى تفاسیر زیادى باز است. ریکو، مانند هیدگر، با مفهوم "کشف جهان" کار مى کرد. به نظر او حقیقت یک متن جهانى است که کشف مى شود. ریکو، بر خلاف گادامر، ادعا مى کرد که عمل تفسیر مستلزم مقدارى فاصله گرفتن از سنتى است که متن در آن قرار دارد، و از این رو، عمل تفسیر هرگز "هم آمیزى افق ها" نمى باشد. به عبارت دیگر، تفسیر حاوى یک لحظه انتقادى است که به تفسیرگر اجازه مى دهد تا از متن فراتر رود.
در حالى که ریکو اساساً به تفسیر گذشته علاقه دارد، نظریه انتقادىِ ارتباط هابرماس به شدت بر نقد ارتباط در جامعه معاصر متمرکز است. بنابراین، هرچند نظریه پردازان انتقادى اى چون هابرماس تلاش کرده اند تا علم تأویل را در جهت عمق یا علم تأویل انتقادى رادیکالیزه کند، ولى نظریه پردازانى چون بهاسکار (Bhaskar) که از دیدگاه واقع گرایانه مى نویسند، ابهام اثبات گرایى را، که در نظریه هاى تأویلى علم طبیعى شیوع دارد، از بین برده اند. بهاسکار در حالى که علوم اجتماعى را در علم تأویل محدود مى کند، بى هودگى کمک اثبات گرایى به علوم طبیعى را آشکار مى سازد.
-
پىنوشت ها
1ـ در یونان قدیم، خداى گله و بارورى حیوانات.