داوري هاي بشر از نگاه قرآن كريم

داوري هاي بشر از نگاه قرآن كريم

دكتر پريچه ساروي ـ دكتر محمّدحسين برومند

چكيده

با توجه به اهميت و حساسيت «داوري در اسلام» اين سؤال مطرح مي شود كه آيا قضاوت فقط در بُعد خاصي مدنظر است يا در بُعد عام نيز هرگونه اظهارنظر و ابراز عقيده درباره اشخاص، مسائل و رويدادها نوعي داوري تلقّي شده، از نظر اهميت، در رديف قضاوت هاي نوع اول است؟ و آيا اصول و مباني خاصي براي اين نوع داوري ها وجود دارند؟ به دليل آنكه قرآن (تِبْيَاناً لِّكُلِّ شَيء) (نحل: 89) است، به نظر مي رسد با مراجعه به آن، بتوان به پاسخ اين پرسش ها دست يافت. مقاله حاضر در همين زمينه شكل گرفته و در صدد تبيين ابعاد قضاوت در معناي عام آن است. نتايج حاصل از اين تحقيق حاكي از آنند كه قرآن هر نوع اظهارنظر، موضع گيري و انتخاب انسان را نوعي داوري به حساب آورده است كه مي تواند حق يا باطل باشد. رعايت عدل و قسط از طريق توجه به نداي فطرت سليم، رجوع به كتاب خدا، پيامبر اكرم و امامان معصوم(عليهم السلام)، كه عدل مجسّم هستند، ضامن حقّانيت قضاوت هاي بشري است و به عكس، پي روي از هوا و هوس، ظن و گمان، تعصّبات بيجا و عناد با حق داوري را در مسير باطل قرار داده، انسان را گرفتار پيامدهاي زيانبار دنيوي و اخروي مي گردانند.

مقدّمه

انسان موجودي است كه در زندگي نيازمند برقراري مناسبات و روابط اجتماعي با ديگران است. از طرفي زندگي اجتماعي محل بروز اختلافات و درگيري ها و همچنين اظهارنظرها در مورد اشخاص، حوادث و رويدادهاي گوناگون است.

اسلام به عنوان دين جاودانه اي كه براي هدايت و سعادت زندگي دنيوي و اخروي بشر آمده، در كتاب خود، قرآن، نكات لازم را در اين زمينه براي افراد ذكر كرده است; زيرا امكان ندارد به موضوعي امر نمايد، اما راه و روش اجراي آن را به تفصيل يا اجمال ذكر نكند. بنابراين، بايد در اين زمينه به قرآن مراجعه كرد، با رهنمودهاي آن آشنا شد و سپس آن ها را به كار بست.

بررسي «داوري» در معناي عام و كلي آن در قرآن كريم،

بسيار حايز اهميت است و شايد بتوان گفت: حتي اهميت اين نوع داوري از داوري به معناي خاص بيشتر است; زيرا افرادي كه به طور رسمي به قضاوت مشغولند درصد كمي از افراد جامعه را تشكيل مي دهند و اكثريت مردم هيچ گاه در چنين نقشي ظاهر نمي شوند. اما قضاوت به معناي عام تمام انسان ها را در برمي گيرد; زيرا هر فردي در موقعيت هاي گوناگون زندگي، ناچار به اظهارنظر، موضع گيري و انتخاب و به عبارت ديگر، داوري در عرصه هاي گوناگون است. در اين زمينه، مقاله حاضر با اهداف ذيل شكل گرفته است:

1. اثبات و تفهيم اين مسئله كه قرآن هر نوع اظهارنظر و ابراز عقيده را داوري تلقّي مي كند و انسان را در برابر آن مسئول مي داند.

2. دست يابي به اصول و معيارهاي قرآني كه مبناي داوري ها محسوب مي گردند.

3. استخراج مصاديق داوري هاي بشري از قرآن و دسته بندي آن ها براي ارائه مظاهر گوناگون داوري هاي حق و باطل به مخالفان.

بررسي لغوي و اصطلاحي

در قرآن كريم، واژه هايي همچون «حكم»، «قضي»، «فصل» و «فتح» در ارتباط با موضوع داوري به كار رفته اند، اما دو واژه «حكم» و «قضي» از كاربرد بيشتري برخوردارند. «حكم» و مشتقات آن 210 بار، «قضي» و مشتقات آن 63 بار، «فصل» و مشتقات آن 43 بار و «فتح» و مشتقات آن 38 بار مورد استفاده قرار گرفته اند.1

الف. بررسي لغوي

1. حكم: «حكم» به معناي قضا، داد، داوري، حكومت، قضيه، فصل دعواي دو تن و بيشتر به فرماني.2

در برخي از كتاب هاي لغت، از جمله قاموس و صحاح، قضا و داوري اولين معنايي است كه براي «حكم» بيان شده است.3

اين كلمه در اصل به معناي «منع» براي اصلاح است. بنابراين، معناي اولي «حكم» همان منع از فساد و منع براي اصلاح است و اين در تمام موارد صادق است.4

2. قضا: «قضا» به معناي قضاوت و داوري است و قضا كردن يعني: حكم دادن، فتوا دادن و رأي دادن.5

3. فتح: فرمان دادن ميان دو خصم، قضاوت ميان مردم.6همچنين «فتح» به معناي گشودن، باز كردن، حكم و داوري نمودن، ياري كردن و پيروي آمده است.7

اهل عمان به قاضي مي گويند: «فاتح» و «فتّاح.»8

قاضي را بدين سبب «فاتح» مي گويند كه مشكل طرفين را فتح و حل مي نمايد.9

4. فصل: حكمي كه حق را از باطل جدا مي كند.10

«فصل» در اصل، به معناي بريدن و جدا كردن است; جدا كردن دو چيز از همديگر به طوري كه ميان آن دو فاصله باشد.11

استعمال «فصل» در قضاوت به مناسبت معناي اوّلي است; زيرا با قضاوت و داوري، حق از باطل جدا مي شود.

ب. بررسي اصطلاحي

1. معناي عام: حكم عبارت است از اينكه درباره چيزي اظهارنظر و داوري كني; يعني بگويي اين چنين است يا اين چنين نيست.12

در احاديث اسلامي آمده است: روزي دو كودك خردسال هر كدام خطي نوشته بودند; براي انتخاب بهترين خط، به حضور امام حسن(عليه السلام) رسيدند. حضرت علي(عليه السلام)كه ناظر اين صحنه بود، فوراً به فرزندش گفت: فرزندم! درست دقت كن كه چگونه داوري مي كني; زيرا اين خود نوعي قضاوت است و خداوند در روز قيامت درباره آن از تو سؤال مي كند.13

همان گونه كه از محتواي حديث برمي آيد، حضرت علي(عليه السلام) اظهارنظر فرزندش را نسبت به خط آن دو كودك و تعيين بهترين آن ها، نوعي قضاوت به معناي عام آن به شمار آورده است.

2. معناي خاص: معناي خاص اصطلاح «قضا» همان معناي لغوي آن است. بيشتر فقها لفظ «قضا» را در مشهورترين معناي آن، كه همان «حكم» است، از باب اطلاق كلي بر فرد، در معناي عام بر خاص اطلاق نموده اند.

«قضا» يعني: حكم كردن و داوري در ميان مردم و رفع خصومت و اختلاف هنگام نزاع و مشاجره در اموال و مواريث و ساير حقوق.14

اصول و مباني داوري بشري

«اصل» در برابر فرع، معاني متعددي دارد، اما منظور از آن در اين سلسله مطالب، نكات اساسي و كليدي يك موضوع است، به گونه اي كه مباحث ديگر درباره آن موضوع فرع بر آن محسوب مي گردند. به عبارت ديگر، اگر آن اصول پذيرفته نشوند براي مطرح شدن ساير مطالب پيرامون آن موضوع، مجالي نخواهد بود.

همچنين مقصود از «مبنا» در اينجا، معيارها و ملاك هايي است كه داوري بر پايه آن ها شكل مي گيرد و بر اساس آن ها، به انواعي تقسيم مي گردد و هر نوعْ نتايجي دارد و براي هر كدام، مي توان مصاديق و نمونه هايي ذكر كرد.

الف. جواز داوري بشري

مقام قضا و حق حكومت بر جان و مال و عرض و ناموس مردم نزد خداي تعالي از اهميت و حساسيت ويژه اي برخوردار است و از جمله حقوق الهي معرفي شده. قرآن كريم خداوند را «خيرالحاكمين» و «احكم الحاكمين» توصيف مي كند، همچنين درباره حكومت مطلقه الهي در روز رستاخيز مي فرمايد: «... خداوند روز قيامت، درباره آنچه اختلاف كرده بودند، حكم مي كند.» (بقره: 113)

بنابراين، حق قضاوت و داوري به طور مطلق، در دنيا و آخرت مخصوص خداوند است. اما خداي سبحان براي پايان بخشيدن به نزاع ها و حل اختلافاتي كه در زندگي دنيوي مردم رخ مي دهند، ابتدا پيامبران و جانشينان ايشان را به خلافت خويش در زمين برگزيده و اين مسئوليت خطير را بر عهده ايشان نهاده است: «اي داوود! ما تو را در زمين خليفه (و جانشين) گردانيديم. پس ميان مردم به حق داوري كن.»(ص: 26)

و خطاب به پيامبر عظيم الشأن(صلي الله عليه وآله) مي فرمايد: «ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم تا ميان مردم به (موجب) آنچه خدا به تو آموخته است، داوري كني.» (نساء: 105)

و سپس در يك خطاب، نسبت به عموم افراد مي فرمايد: «... و چون ميان مردم داوري مي كنيد، به عدالت حكم كنيد...» (نساء: 58)

اين آيات و موارد مشابه آن نشان مي دهند كه خداوند جواز قضاوت و داوري را به بندگان خود از انبيا، اوصيا و عموم مردم عطا نموده است.

ب. عدم حقّانيت داوري هاي بشري به طور مطلق

قضاوت هاي بشري همواره صحيح نيستند و به صدور حكم حق نمي انجامند. از اين رو، بايد انواعي داشته باشند. قضاوت هاي بشري در قرآن كريم بر دو نوعند: حق و باطل.

اگر در جريان يك داوري حكم به درستي صادر شود، آن قضاوت و داوري حق است، و اگر به هر دليل، صدور حكم مبتني بر حقايق موجود نباشد، قضاوت و داوري باطل و احكامي كه در جريان اين نوع قضاوت ها صادر مي شوند ظالمانه و نادرست اند.

ملاك ها و قواعد داوري بشري

ملاك ها و قواعد داوري بشري رادر يك دسته بندي كلي، مي توان بر دو قسم دانست: ملاك ها و قواعد داوري حق و ملاك ها و قواعد داوري باطل. در ذيل به اقسام هر يك از اين دو پرداخته مي شود:

1. ملاك ها و قواعد داوري حق

اين ملاك ها و قواعد، خود بر دو قسم نظري و عملي مي باشد كه هر يك داراي مقسمي است:

الف. ملاك ها و قواعد نظري:

1. عدل: از جمله عواملي كه حقّانيت داوري ها را تضمين كرده، منجر به صدور حكم صحيح و حق مي گردد، عادلانه بودن روند قضاوت و داوري است. از اين رو، خداي سبحان در اين مورد مي فرمايد: «و چون ميان مردم داوري مي كنيد، به عدالت حكم كنيد.» (نساء: 58)

با عدالت، حكم، كه حاصل قضاوت است، آن گونه كه صحيح است، صادر مي شود و هر چيزي در جاي خودش قرار مي گيرد، به كسي ظلم نمي شود: «و ميانشان به حق داوري گردد و مورد ستم قرار نگيرند.» (زمر: 69)

2. قسط: در آيات متعددي از قرآن كريم، علاوه بر تأكيد به اجراي عدالت در قضاوت و داوري، رعايت عامل ديگري تحت عنوان «قسط» نيز توصيه شده است: «و اگر داوري مي كني، پس به قسط در ميانشان حكم كن.» (مائده: 42); «و هر امّتي را پيامبري است. پس چون پيامبرشان بيايد، ميانشان به قسط داوري شود و بر آنان ستم نشود.» (يونس: 47)

بيشتر مفسّران «قسط» را به همان معناي «عدل» گرفته اند، اما بايد توجه داشت اين دو هرچند از نظر معنا بسيار به هم نزديكند، ولي تفاوتي ظريف بين آن ها وجود دارد: «قسط» تساوي در حقوق است كه بر اشتراكات انساني و ديني استوار است; همچون حق حيات، حق ازدواج و حق مسكن; همچنين حقوق ديگري كه در اين مقوله مطرحند. اما «عدل» حقوق ويژه اي است كه بر ويژگي هاي قابل قبول عرفي و شرعي استوارند: پدر و فرزند علاوه بر حقوق يكسان (قسط) حقوق ويژه اي در مقابل ديگري دارند; همچنين زن و مرد، مؤمن و كافر و مانند آن ها.15 بنابراين، مي توان گفت: قسط اعم از عدل، و در واقع، رعايت عدل است و به دنبال آن مي آيد و «حق» نيز بر عدل و قسط استوار است.

ب. ملاك ها و قواعد عملي:

 خداي سبحان در جهت ياري رساندن به بندگان خود، براي اجراي حق و عدالت در داوري ها، مصاديق و جلوه هاي گوناگون ملاك هاي حق و عدل را معرفي نموده و فرمان داده است كه در قضاوت هاي خود از آنان مدد بجوييد و بر اساس رهنمودهاي آنان عمل نماييد. كتاب خدا (قرآن)، پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله)، امام معصوم(عليهم السلام) و فطرت هاي سليم انسان ها مظاهر حق و عدلند.

1. كتاب خدا (مَا اَنزَلَ اللّه): خداوند تبارك و تعالي در مورد رفع اختلاف ميان مردم خطاب به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)مي فرمايد: «پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده است حكم كن و از هواهايشان (با دور شدن) از حقي كه به سوي تو آمده پي روي مكن.» (مائده: 48)

در اين آيه، «حق» همان «ما انزل اللّه» يا كتاب آسماني قرآن معرفي شده است. قرآن منبع سرشار و جوشان عدالت و ملاك تشخيص حق از باطل و مقياس سنجش همه چيز از جمله داوري هاست.

كساني كه بر مبناي حق يا همان «ما انزل اللّه» حكم نمي كنند، در قرآن كريم، كافر، ظالم و فاسق معرفي شده اند.16

2. رسول اكرم(صلي الله عليه وآله): همراه كتاب خدا (ما انزل اللّه)، وجود رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) نماد ديگري از حق و منبع تشخيص آن از خداوند سبحان خطاب به پيامبر مي فرمايد: «ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم تا ميان مردم به (موجب) آنچه خدا به تو آموخته است، داوري كني، و زنهار جانبدار خيانت كار مباش!» (نساء: 105)

در اين آيه، رأي و نظر پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به طور كامل حق دانسته شده است; زيرا او جز حق نمي گويد و در سخنانش اثري از هوا و هوس نيست و آنچه بر زبان مي راند جز وحي چيز ديگري نمي باشد: «او از روي هواي نفس سخن نمي گويد; آن جز وحي نيست.» (نجم: 3ـ4) او تابع وحي يا همان «ما انزل اللّه» (حق) است; چنان كه خود فرمود: «من جز از آنچه به من وحي مي شود، تبعيت نمي كنم.» (يونس: 15)

بنابراين، شخصيت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و گفتار و رفتار ايشان تجلّي حق است و كسي كه بخواهد حق را بشناسد و بر مبناي آن داوري صحيح و عادلانه اي انجام دهد، در كنار كتاب خدا (قرآن)، بايد به اعمال و رفتار و گفتار پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) توجه كامل داشته باشد; چنان كه خداوند خطاب به مؤمنان فرموده است: «پس هر گاه در امري (ديني) اختلاف نظر يافتند آن را به (كتاب) خدا و (سنّت) پيامبر (او) عرضه بداريد.» (نساء: 59)

3. امامان معصوم(عليهم السلام): اهل بيت پيامبر و امامان راستين(عليهم السلام) همانند پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) ملاك و معيار شناخت حقند. همواره حق با آن هاست و آنان با حق مي باشند. چون آنان معصومند و موانع دروني مخالفت با حق در ايشان وجود ندارد، به واقعيت ها آن گونه كه هستند و وجود دارند مي نگرند و به ارزيابي صحيح آن ها مي پردازند، از فطرت سالم و كامل برخوردارند، و از علم غيب نيز بهره مند مي باشند، چنان كه حضرت علي(عليه السلام) خطاب به مردم مي فرمايد: شما مردم به وسيله ما، از تاريكي هاي جهالت نجات يافتيد و هدايت شديد.17

4. فطرت سليم انسان: در نظام عالي آفرينش، كمترين نشانه اي از هرج و مرج و هوس بازي و ذرّه اي برنامه غير حق و خطي از باطل ديده نمي شود: «و او كسي است كه آسمان ها و زمين را به حق آفريد.» (انعام: 73)

اين واحد حقيقي با حركت عام و نظام فراگيرش به سوي حق مطلق يعني «الله» در حركت است و با كل خلقت هم در ارتباط; يعني همه چيز گرايش تمام به حق دارد; زيرا خدا مردمان را بر فطرت «الله» يعني بر سرشت عشق به كمال هاي نامحدود آفريده و بذر همه كمالات و حقايق و واقعيات را در سرزمين وجود او قرار داده است.

خدا حق است و فطرت خدايي فطرتي است حق طلب; زيرا منسوب به حق است. انسان به طور فطري قدرت تشخيص حق از باطل را دارد. «سوگند به نفس و آنكه او را نيكو بيافريد و به او شر و خير او را الهام كرد.» (شمس: 7 و 8)

به نفوس دروغ و ناپاكي و نيز پرهيزگاري و فرمان برداري را الهام نمود; يعني به آن ها اعلام كرد كه فجور و معصيت و انواع شرور، قبيح و مذمومند و طاعت و تقوا و انواع اعمال خير حسن و ممدوح.18

شناخت تقوا و فجور در واقع، شناخت حق و باطل است; زيرا خيرات و نيكي ها لازمه كمال در نظام حقند. بنابراين، خود حقند و زشتي ها و بدي هاي مانع كمال در مسير حق، باطل محسوب مي شوند.

بنابراين، هر انساني با فطرت سليم، حق را از باطل تشخيص مي دهد و كار انبيا تقويت اين شناخت فطري و مقدّمه عمل قرار دادن آن است.

2. ملاك ها و قواعد داوري باطل

بررسي آيات قرآن كريم نشان مي دهد كه قضاوت ها و داوري هاي باطل مي توانند بر هر يك از مباني ذيل استوار باشند:

الف. پي روي از هوا و هوس: پي روي از اميال و خواهش هاي نفساني كه مخالف حق باشند انسان را از حق منحرف مي سازند و امكان قضاوت و داوري عادلانه و بر حق را از بين مي برند: «... ميان مردم به حق داوري كن و زنهار از هوس پي روي مكن كه تو را از راه خدا به در كند.» (ص: 26)

در اين آيه، خداوند به حضرت داود(عليه السلام) مي فرمايد: ميان مردم به راستي و درستي حكم كن; يعني بر وفق امر ما، اشيا را در موضع خود قرار بده و از هواي نفس پي روي مكن; كه اگر تابع نفس شوي و برخلاف حق حكم كني، نفس تو را گم راه سازد و از راه خدا و طريق حق بگرداند.19

تمايلات فردي يا گروهي، افراد را هنگام قضاوت و داوري، از حالت بي طرفي خارج و زمينه تبعيض و ظلم و ستم را فراهم مي كنند.

ب. پي روي از ظن و گمان: خداوند در اين باره مي فرمايد: «و ايشان را به اين (كار) معرفتي نيست، جز گمان (خود) را پي روي نمي كنند و در واقع، گمان در (وصول به) حقيقت هيچ سودي نمي رساند.» (نجم: 28)

كلمه «علم» به معناي تصديق صددرصد است كه مانع از تصديق به ضدش باشد، به خلاف كلمه «ظن» كه به معناي تصديق ـ مثلا ـ شصت درصد است كه چهل درصد احتمال خلاف نيز در آن هست. حق جز به علم (اعتقاد مانع از نقيض) و يا به عبارت ديگر، احتمال صددرصد درك نمي شود و غير علم، كه يا ظن است و يا شك و يا وهم، حقيقت چيزي را نشان نمي دهد. پس هيچ مجوّزي نيست كه انسان در درك حقايق به آن اعتماد كند.20

در اين آيه، اعتقاد مشركان به زن بودن فرشتگان باطل اعلام شده است; زيرا مبنا و اساس اين اعتقاد ـ و در واقع، قضاوت و داوري ـ ظن و گمان مشركان بود و آن ها در اين زمينه هيچ علم و دانشي نداشتند.

ج. كثرت گرايي: گاهي در قضاوت ها و داوري ها، بدون دليل، نظر اكثريت مبناي صدور حكم قرار مي گيرد. براي مثال، در قضاوت در خصوص اشخاص، به راحتي مطالبي به آن ها نسبت داده مي شوند و وقتي علت را جويا شويم، مي گويند: اكثريت يا بسياري از مردم اين طور مي گويند; يعني دليلي جز نظر اكثريت يا بسياري از مردم وجود ندارد. حال اگر نظر اكثريت يا بسياري از مردم صحيح باشد، جاي بحث نيست; اما آيا نظر اكثريت همواره صحيح است تا قضاوت بر مبناي آن حق باشد؟

قرآن كريم آراء و منطق اكثريت را زير سؤال مي برد و مي فرمايد: «و به راستي، بسياري (از مردم، ديگران را) از روي ناداني، با هوس هاي خود گم راه مي كنند.» (انعام: 119); «و اگر از بيشتر كساني كه در زمين هستند پي روي كني، تو را از راه خدا گم راه مي كنند. آنان جز از گمان (خود) پي روي نمي كنند و جز به حدس و تخمين نمي پردازند.» (انعام: 116)

بيشتر مردم روي زمين را كافران و گم راهان و كمتر آن ها را اهل دين و ايمان تشكيل مي دهند. از اين آيات برمي آيد كه در دين خدا و معرفت حق، كمي و زيادي جمعيت اعتباري ندارد; زيرا ممكن است حق با اقلّيت باشد، نه اكثريت.21 بيشتر مردم تابع هواي نفس و ظن و گمان خود هستند و راه و روش آبا و اجداد خود را حق مي دانند و از آن ها پي روي مي كنند.22

د. تعصّب: انسان به هر چه دل بستگي داشته باشد نسبت به آن تعصّب پيدا مي كند و تعصّب انسان را از بي طرفي خارج مي كند و در چنين حالتي، امكان داوري صحيح و عادلانه از بين مي رود; زيرا بي طرف ماندن يكي از مباني درست قضاوت كردن است. در بسياري از موارد، انسان نسبت به خود و اعمالش قضاوت صحيحي ندارد; زيرا انسان به خودش علاقه شديدي دارد و همين علاقه شديد و تعصّب، موجب مي شود عمل بدش در نظر خودش خوب جلوه كند و نتواند حقايق را آن چنان كه هستند، درك كند.

حضرت علي(عليه السلام) شيطان را پيشواي متعصّب ها و سر سلسله متكبران معرفي مي كند: شيطان بر آدم(عليه السلام) به خاطر خلقت او از خاك، فخر فروخت و با تكيه به اصل خود، كه آتش است، دچار تعصّب و غرور شد.23

هـ . جدال با حق: اگر انسان تسليم حق باشد، وقتي حق بر او عرضه گردد با آن جدال نمي كند. آنچه انسان را در عرصه هاي گوناگون به انحراف مي كشاند، موضع گيري در مقابل حق و حقيقت است; چنان كه گروه زيادي اين چنين هستند: پيشاپيش در مقابل حق موضع گيري مي كنند و ـ به اصطلاح ـ روحيه حق ستيزي دارند و به هيچ وجه، نمي خواهند حق را بپذيرند و حتي سعي مي كنند حق را باطل جلوه دهند تا مجبور به پذيرش آن نباشند.

وجود چنين عاملي باعث مي شود كه روند قضاوت و داوري كاملا عوض شده در مسير باطل قرار گيرد; زيرا كسي كه از حق بدش مي آيد مسلماًتحمّل پذيرش حق و قضاوت بر اساس آن را نخواهد داشت; چنان كه در قرآن كريم آمده است: «... خدايا اگر اين همان حق از جانب توست، پس از آسمان بر ما سنگ هايي بباران يا عذابي دردناك بر سرمان فرود آور.» (انفال:32)

اين آيه نشان مي دهد وقتي انسان با حق و حقيقت عناد پيدا كند به جايي مي رسد كه حاضر است بميرد، ولي حق را نبيند و به حقّانيت آن اعتراف نكند.

مصاديق داوري بشري

از منظر قرآن كريم و عقل سليم، بر هر يك از مصاديق داوري انسان ها، ممكن است مهر «حق» يا «باطل» نقش بندد. در ذيل به نمونه هايي از هر يك اشاره خواهد شد.

الف. مصاديق داوري حق

مصاديق داوري حق مواردي از داوري درباره خدا، خود و ديگر انسان ها را در برمي گيرد كه از هر يك به نمونه هايي اشاره خواهد شد:

1. داوري درباره خدا: حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام) مدتي طولاني با دنياي شرك و با كانون بت پرستي مبارزه كرد. او از طريق احتجاجات خود، سعي در بيدار كردن قدرت داوري فطري در بت پرستان داشت; زيرا فطرت هاي بيدار بهترين داور در حكم به وجود پروردگار يكتا هستند.

آيات 76ـ78 سوره «انعام» بيان نظر حضرت ابراهيم(عليه السلام)در مورد پرستش ستاره، ماه و خورشيد هستند كه خداوند در آن ها مي فرمايد: اين ها طلوع و افول دارند، زوال و انتقال دارند و نيازمند دست قدرتمندي هستند كه آن ها را به حركت در آورد. بنابراين، چنين موجوداتي شايسته پروردگاري نيستند و هر كس آن ها را معبود خود قرار دهد البته گم راه است. سپس به بت پرستان اعلام مي دارد: «من از آنچه شريك پروردگار جهان مي پنداريد بيزارم و رو به سوي كسي مي كنم كه پديد آورنده آسمان ها و زمين است.»

از امام صادق و يا امام باقر(عليهما السلام) روايت شده است كه فرمود: اينكه ابراهيم(عليه السلام) پس از ديدن ستاره گفت: اين پروردگار من است، از باب جستوجو و استدلال بر وجود پروردگار متعال بود، نه اينكه واقعاً كوكب را پروردگار خود دانسته و در نتيجه، كفر ورزيده باشد.24

از امام صادق(عليه السلام) نيز درباره گفتار حضرت ابراهيم(عليه السلام)(هذا ربّي) سؤال شد: آيا ابراهيم در اين سخن، به خدا شرك نسبت داد؟ حضرت فرمود: هر كه چنين بگويد مشرك است. ابراهيم شرك نياورد، بلكه در مقام احتجاج بود و از غير او اين سخن شرك است.25

2. داوري درباره خود: حضرت آدم(عليه السلام) و همسرش حوا با يك ترك اُولي، يعني توجه نكردن به هشدار الهي مبني بر نزديك نشدن به شجره ممنوعه از بهشت اخراج شدند و به زمين هبوط كردند. آن دو از كار خود پشيمان شدند و در پيشگاه خداوند عرض نمودند: «پروردگارا! ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايي و به ما رحم نكني، مسلماً از زيان كاران خواهيم بود.» (اعراف: 23)

حضرت آدم و حوا درباره كارشان قضاوت كردند و اعلام نمودند كه به خودشان ظلم نموده اند. مقصود از «ظلم» در اينجا آن است كه ترك مستحبي كرديم و از ثواب آن محروم شديم.26

گرچه عمل حضرت آدم(عليه السلام) و حوا ترك اولي و ظلم به خودشان بود، اما قضاوت آن ها درباره كاري كه انجام دادند حق و منطبق بر عدالت بود. اصولا در جريان يك داوري حق و عادلانه، اگر انسان خودش هم خطاكار باشد، بايد به ضرر خود حكم صادر نمايد.

3. داوري درباره ديگران: حضرت نوح(عليه السلام) با انذارهايي روشن مردم را به پذيرفتن رسالت خود و ايمان به توحيد و معاد، دعوت مي كرد، اما قوم او نه تنها دعوتش را نپذيرفتند، بلكه او را تكذيب كردند. وي خطاب به قومش فرمود: «... ولي شما را قومي مي بينم كه ناداني مي كنيد.» (هود: 29)

داوري و حكم حضرت نوح(عليه السلام) درباره قومش صحيح و حق بود; زيرا شواهد و مدارك بر جهالت آن ها دلالت داشتند:

1. قوم حضرت نوح به دليل عدم شناخت صحيح از انسان و توانايي هايش، منكر رسالت او شدند و گفتند: «پيامبران بايد از جنس فرشتگان باشند; زيرا انسان لياقت و شايستگي اين كار را ندارد.» (هود: 27)

2. آن ها مي گفتند: «پيامبران بايد به خزاين الهي دست رسي داشته از قدرت مطلق برخوردار باشند تا هر كاري مي خواهند، بتوانند انجام دهند و همچنين آگاه بر جهان غيب هم باشند.» (هود: 31)

3. ملاك برتري انسان ها نزد آن مردم، پول، ثروت و امكانات مادي بود. از اين رو، از نوح خواستند مؤمنان فقير را از خود دور كند و با اشراف در ارتباط باشد.27

4. داوري درباره قرآن: «و به كساني كه تقوا پيشه كردند، گفته شود: پروردگارتان چه نازل كرد؟ مي گويند: خوبي.» (نحل: 30)

قرآن در نگاه مؤمنان حقيقي، «خير مطلق» است; زيرا قرآن سراسر هدايت و شفا و خير است.28 جامع خيرات و حاوي تمام حسنات و بركات و نيكويي هاي ديني و دنيوي و خوبي هاي صوري و معنوي است.29

مؤمنان در مقابل همه آيات الهي، حتي متشابهات، تسليمند و مي گويند: «ما بدان ايمان آورديم، همه (چه محكم و چه متشابه) از جانب پروردگار است.» (آل عمران: 7) راسخان در علم آن چنان ايمان و علمي به خدا و آياتش دارند كه وقتي به آيات متشابه هم بر مي خورند، نه تنها به اضطراب و تزلزلي دچار نمي شوند، بلكه به آن نيز ايمان دارند. روشن بودن آيات محكم موجب مي شود كه به آن ها عمل كنند. و روشن نبودن آيات متشابه موجب مي شود كه تنها در مرحله عمل، توقف كنند، نه اينكه آن ها را رد كنند.30

5. داوري درباره دنيا و آخرت: نتيجه داوري مؤمنان حقيقي درباره دنيا و آخرت، حكم به بي اعتباري دنيا و ارزش حقيقي داشتن آخرت است. قرآن كريم از قول مؤمن آل فرعون نقل مي كند كه خطاب به قومش گفت: «اي قوم من! اين زندگي دنيا تنها كالايي (ناچيز) است و در حقيقت، آن آخرت است كه سراي پايدار است.» (غافر: 39)

خداي سبحان حقّانيت اين حكم را تأييد كرده، در آيات متعددي به صراحت اعلام مي دارد: اي مردم! بدانيد و آگاه باشيد كه اين متاع ناچيز دنيا فقط به درد سرگرمي و بازي مي خورد، و به كالايي كه بازيچه اي بيش نيست، دل مبنديد.31 و آخرت براي مؤمنان و اهل تقوا نسبت به دنياي بي ثبات و بي اعتبار بهتر است.32

اگر انسان به حكم فطرت بي نهايت طلب خود، زندگي ناپايدار دنيا را مقدمه زندگي ابدي و جاوداني بداند و به دنيا و مظاهر آن از قبيل پول و ثروت، قدرت و حكومت دل نبندد، هرگز مرتكب ظلم و بي عدالتي نشده، حق را پشت سر نخواهد انداخت.

ب. مصاديق داوري باطل

1. داوري درباره خدا: «و گفتند: (خداي) رحمان فرزندي اختيار كرده است. منزّه است او، بلكه (فرشتگان) بندگاني ارجمندند.» (انبياء: 26)

از ظاهر سياق بر مي آيد كه اين جمله حكايت كلام بت پرستان است كه مي گفتند: ملائكه فرزندان خدايند.33آن ها ملائكه را دختران خدا به حساب مي آوردند.34 اما يهود عزير و نصارا عيسي مسيح را پسر خدا مي دانستند.35

خداي سبحان خود را از اين افتراي بزرگ مبرّا دانسته، فرموده: اين افراد قضاوتشان در اين امر، باطل و جاهلانه است; زيرا نه خودشان و نه پدرانشان كه الگوي تقليد آن هايند، هيچ كدام از روي علم و دانش سخن نمي گويند: «... كساني كه گفته اند: خداوند فرزندي گرفته است... نه آنان و نه پدرانشان به اين (ادعا) دانشي ندارند.» (كهف: 4و5); «... شما را بر اين (ادعا) حجتي نيست. آيا چيزي را كه نمي دانيد، به دروغ بر خدا مي بنديد؟» (يونس: 68)

2. داوري درباره خود: «و يهوديان و ترسايان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستيم...» (مائده: 18)

از جمله قضاوت هاي بي اساس يهود و نصارا اين بود كه خودشان را فرزندان و دوستان خدا مي دانستند. البته آن ها خود را فرزندان حقيقي خدا نمي دانستند، ولي منظورشان اين بود كه رابطه خاصي با خداوند دارند و از امتيازات ويژه اي در درگاه الهي برخوردارند. گويا هر كه در نژاد آن ها و يا جزء جمعيت آن ها مي شد بدون اينكه اعمال صالحي انجام داده باشد، خود به خود، از دوستان و گروه فرزندان خدا مي شد.

خداي تعالي در ابطال نظر يهود و نصارا، خطاب به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مي فرمايد: «... بگو: پس چرا شما را به (كيفر) گناهانتان عذاب مي كند؟ (نه)، بلكه شما (هم) بشريد، از جمله كساني كه آفريده است.» (مائده: 18)

3. داوري درباره ديگران: «... به كساني كه نزد پيامبر خدايند انفاق مكنيد تا پراكنده شوند...» (منافقون: 7)

اين آيه نظر منافقان است كه مي گفتند: مال خود را بر مؤمنان فقير، كه همواره گرد رسول الله را گرفته اند، انفاق نكنيد; چون آن ها دور او را گرفته اند تا ياريش كنند، و وقتي شما به آن ها كمك نكرديد از گرد او متفرق مي شوند و او ديگر نمي تواند بر ما حكومت كند.36

منافقان مي پنداشتند: اگر مسلمانان را محاصره اقتصادي كنند آن ها دست از اعتقاداتشان برداشته و تسليم مي شوند. اما خداوند مي فرمايد: «... و حال آنكه گنجينه هاي آسمان ها و زمين از آن خدايند، ولي منافقان در نمي يابند.» (منافقون: 7) و نيز مي گويند: «اگر به مدينه برگرديم، قطعاً آن كه عزّتمندتر است، زبون تر را از آنجا بيرون خواهد كرد.» (منافقون: 8) منافقان خود را عزيز و پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و مؤمنان را بي مقدار مي دانستند.37 و اين از فرط ظلالت و جهالت آن هاست كه چنين گماني دارند; زيرا قرآن مي فرمايد: «... و (لي) عزّت از آن خدا و پيامبر او و از آنِ مؤمنان است، اما اين دورويان نمي دانند.» (منافقون: 8)

اين تفكر منافقان از يك سو، از غرور و تكبّر آن ها و از سوي ديگر، از گمان استقلال در برابر خدا ناشي مي شود.

4. داوري درباره قرآن: «و چون حقيقت به سويشان آمد، گفتند: اين افسوني بزرگ است و ما منكر آنيم.» (زخرف: 30)

كافران در اظهارنظرهاي خود، قرآن، كتاب الهي و معجزه جاودان رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)، را سحر ناميدند.38 البته سحر بودن قرآن و ساحر بودن پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) تهمت جديدي نبود، همه انبيا از جانب مخالفان و كافران زمانشان با چنين نسبت ناروايي روبه رو بودند.

آن ها به خاطر اينكه حقّانيت قرآن را رد كنند، از تعابير گوناگوني استفاده مي كردند: «بلكه گفتند: اضغاث احلام (خواب هاي آشفته) است.» (انبياء: 5) مراد از اضغاث احلام، خواب هايي است كه آن را اصلي نباشد; يعني اين قرآن سخني است كه اصلي ندارد.39

يا مي گفتند: «قرآن اساطيرالاولين است.» (انعام: 25 / انفال: 31 / فرقان: 5) «اساطيرالاولين» يعني خرافات پيشينيان40 و يا اكاذيب گذشتگان.41 مقصود از «اساطيرالاولين» نوشته هاي عجيب و غريب پيشينيان است. كافران مي گويند: اين قرآن سخن خدا نيست، داستان هايي از گذشتگان است كه نوشته اند و به يادگار گذاشته اند.42 «اين جز افك مفتري (دروغي كهنه و قديمي) نيست.» (سبأ: 43); «... و چون بدان هدايت نيافته اند، به زودي خواهند گفت: اين افك قديم (دروغي كهنه) است.» (احقاف: 11) «دروغ كهنه» يعني جزو اساطير و افسانه هاي پيشينيان.43

كلمه «افك» به معناي كلامي است كه از وجهه اصلي اش منحرف شده باشد و مراد كفار از افك و دروغ بودن قرآن اين است كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) آن را از پيش خود درست كرده و به خدا نسبت داده است.44

5. داوري درباره دنيا و آخرت: كافران به دنيا دل بستگي دارند. هدف آن ها راحتي و آسايش در اين دنيا، و نتيجه اعمالشان نيز در همين جهت است و به عكس، به آخرت هيچ توجهي ندارند: «آن ها دنيا را دوست دارند و آن روز سخت (آخرت) را رها مي كنند.» (دهر: 27); «و شما زندگي دنيا را ترجيح مي دهيد.» (اعلي: 16) اما از نظر خداوند، «آخرت بهتر و باقي تر است.» (اعلي: 17)

آن ها در حقيقت، اعتقادي به آخرت ندارند و داوري هايشان درباره آخرت از همين بي اعتقادي آن ها ناشي مي شوند. قرآن كريم در آيات متعددي، به بيان اين داوري ها پرداخته است: «و كساني كه كافر شدند، گفتند: رستاخيز براي ما نخواهد آمد.» (سبأ: 3); «جز اين زندگاني دنياي ما چيزي نيست. (برخي) مي ميريم و (برخي) زنده مي شويم (به دنيا مي آييم) و ديگر برانگيخته نخواهيم شد.» (مؤمنون: 37); «درست همين را پيشتر به ما و پدرانمان وعده دادند. اين (وعده قيامت) جز افسانه هاي پيشينيان (چيزي) نيست.» (مؤمنون: 83)

خداي سبحان موضع گيري هاي كفّار در مورد معاد را ناشي از يك داوري جاهلانه معرفي نموده است كه پايه و اساسي جز حدس و گمان ندارد: «و گفتند: غير از زندگاني، دنياي ما (چيز ديگري) نيست; مي ميريم و زنده مي شويم، و ما را جز طبيعت هلاكت نمي كند، و به اين (مطلب) هيچ دانشي ندارند (و) جز گمان ندارند.» (جاثيه: 24)

پي‌نوشت‌ها


1ـ محمود روحانى، المعجم الاحصائى لالفاظ القرآن الكريم، مشهد، آستان قدس رضوى، 1372، ج 1، ص 409ـ512.

2ـ على اكبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ج 6، ص 8042.

3ـ مجدالدين محمّد فيروزآبادى، القاموس المحيط، بيروت، داراحياءالتراث العربى، ج 4، ص 98 / اسماعيل بن حمّاد جوهرى، صحاح اللغة، چ چهارم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407، ج 5، ص 190.

4ـ حسين بن محمد راغب اصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، تحقيق عدنان داودى، بيروت، دارالعلم، 1412ق، ص 126.

5ـ على اكبر دهخدا، پيشين، ج 11، ص 15528.

6ـ همان.

7ـ ابن منظور، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1405، ج 2، ص 536ـ538.

8ـ همان، ج 2، ص 539.

9ـ مرتضى زبيدى، تاج العروس، بيروت، مكتبة الحياة، ج 2، ص 194.

10ـ على اكبر دهخدا، پيشين، ج 10، ص 14958.

11ـ راغب اصفهانى، پيشين، ص 291.

12ـ همان، ص 127.

13ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان لعلوم القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1379ق، ج 2، ص 63.

14ـ عليرضا فيض، مبادى فقه و اصول، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1366، ص 329.

15ـ ولى اللّه نقى پورفر، اصول مديريت اسلامى و الگوهاى آن، چ دوم، مركز آموزش مديريت دولتى، 1376، ج 1، ص 135.

16ـ ر.ك: مائده: 44، 45، 47.

17ـ نهج البلاغه، خطبه 4.

18ـ حسين بن احمد الحسنى شاه عبدالعظيمى، تفسير اثنى عشرى، تهران، ميقات، 1364، ج 14، ص 229.

19ـ ملا فتح الله كاشانى، منهج الصادقين (تفسير كبير)، چ دوم، تهران، اسلاميه، 1344، ج 8، ص 47.

20ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، چ سوم، تهران، اسلاميه، 1397، ج 19، ص 42.

21ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 35.

22ـ محمدكريم علوى حسينى موسوى، كشف الحقائق عن نكت الآيات و الدقائق، چ سوم، تهران، حاج عبدالحميد صادق نوبرى، 1396 هـ. ق، ج 1، ص 598.

23ـ نهج البلاغه، خطبه 192.

24ـ ابوالنصر محمد بن مسعود عيّاشى، تفسير عيّاشى، تهران، اسلاميه، ج 1، ص 364.

25ـ على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، چ سوم، دارالكتاب، ج 1، ص 207.

26ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 407.

27ـ ر.ك. شعراء: 114.

28ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 358.

29ـ كمال الدين حسين واعظ كاشفى، مواهب عليّه (تفسير حسينى)، اقبال، 1317، ج 2، ص 365 / سيد عبدالحجت بلاغى، حجة التفاسير و بلاغ الاسير، قم، حكمت، 1345، ج 4، ص 25.

30ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 17.

31ـ ر.ك. انعام: 32 / آل عمران: 185 / توبه: 37.

32ـ ر. ك. انعام: 32 / نساء: 77.

33ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 14، ص 300.

34ـ ر.ك. اسراء: 40.

35ـ ر.ك. توبه: 30.

36ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 19، ص 326.

37ـ ابوجعفر محمد طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، تحقيق احمد حبيب قيصر العاملى، قم، مكتب الاعلام اسلام، 1409، ج 10، ص 15.

38ـ ر.ك. انبياء: 3 / مدّثر: 24 / سبأ: 43 / احقاف: 7 / زخرف: 30.

39ـ حسين بن على خزاعى نيشابورى، روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن (تفسير ابوالفتوح رازى)، مشهد، بنياد پژوهش هاى آستان قدس رضوى، 1366ـ1374، ج 13، ص 202.

40ـ محمد قمى مشهدى، كنزالدقائق و بحرالغرائب، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366، چ اول، ج 4، ص 309.

41ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 196.

42ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 285ـ286.

43ـ همان، ج 5، ص 85 / محمد قمى مشهدى، پيشين، ج 12، ص 177 / سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 18، ص 211.

44ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 15، ص 195.