پيشگامان مسير قرب الهى (1)*

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 172 ـ فروردين 1391، 5ـ10

پيشگامان مسير قرب الهى (1)*

آيت‏اللّه علّامه محمدتقى مصباح

چكيده

اين مقال به بررسى چگونگى نيل به قرب الهى مى‏پردازد. از آموزه‏هاى دينى به دست مى‏آيد كه انسان‏ها با سعى و تلاش مضاعف مى‏توانند مسير قرب و كمال را طى نمايند و به فلاح و رستگارى نايل آيند. هرچند تلاش اندك نيز به همان ميزان انسان را به كمال مى‏رساند.

از منظر امام سجاد عليه‏السلام، براى نيل به قرب و رستگارى، انسان نيازمند همسفرانى با ويژگى‏هاى زير مى‏باشد: با سرعت حركت كنند، مستمرا اين مسير را طى كنند. اهل عبادت‏هاى شبانه‏روزى باشند، و اهل خشيت باشند.

راهكار نيل به حالت خشيت در برابر خداى متعالى اين است كه به ضعف و ناتوانى خويش در برابر عظمت و جلال خداى متعال همواره اذعان كنيم.

كليدواژه‏ها: خدا، خشيت، قرب الهى، پيشگامان قرب، فلاح و رستگارى.

مقدّمه

هدف و مقصد نهايى انسان، قرب و وصول الى‏اللّه است. انسان براى رسيدن به آن مقصد، راهى طولانى و پرفراز و نشيب در پيش دارد. چنان‏كه اميرمؤمنان عليه‏السلام با آن‏همه شب‏زنده‏دارى‏ها، مناجات‏ها، عبادت‏هاى طاقت‏فرسا، با آهى جانكاه مى‏فرمود: «آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَبُعْدِ السَّفَرِ وَعَظِيمِ الْمَوْرِدِ»؛1 آه از كمى توشه و درازى راه و دورى سفر و سختى منزل.

اميرمؤمنان عليه‏السلام از آن حسرت مى‏خورد كه زاد و توشه‏اى كافى براى پيمودن راه طولانى آخرت ندارد و عبادت‏هاى آن حضرت در شأن مقصد و منزلگاه ابدى نيست. در حالى كه عبادت‏هاى طولانى و طاقت‏فرساى آن حضرت به گونه‏اى بود كه وقتى امام سجاد عليه‏السلام نوشتارى گردآمده از احوالات و عبادت‏هاى آن حضرت را به دست گرفت و اندكى از آن را خواند، با ناراحتى آن را كنار نهاد و فرمود: «مَنْ يقْوى على عبادة على‏بن ابى‏طالب عليه‏السلام»؛2 چه كسى قدرت بر انجام عبادت اميرمؤمنان عليه‏السلام را دارد؟

گرچه از روايات و آموزه‏هاى دينى استفاده مى‏شود كه راه آخرت طولانى و پرفراز و نشيب است، اما انسان با سعى و تلاش و خودسازى مى‏تواند آن راه را طى كند و به سلامت به مقصد برسد. رسالت اصلى پيامبران الهى و ائمّه اطهار عليهم‏السلام بيان مقصد آخرت و قله سعادت و كمال به ماست تا ما را در حركت به سمت آن قله و نقطه فلاح و رستگارى يارى دهند. در اين بين، هركس در حد همت و تلاش خود، هر بخشى از اين راه را به سلامت طى كند، كارى بس ارزشمند انجام داده و چنان نيست كه اگر كسى به قله و نقطه فرازين اين مسير نرسيد، به طور كلى از راه بازمانده و كارى صورت نداده است. بلكه هر قدمى كه در اين راه برداشته شود، در حد خود مأجور است و آثار مثبتى بر آن مترتب مى‏گردد. البته انسان بايد همت والا داشته باشد و هدفش معطوف به رسيدن به عالى‏ترين مقامات قرب خدا گردد و به مراتب نازل آن راه اكتفا نكند.

ويژگى‏هاى پيشگامان طريق قرب الهى

از فراز اول مناجات به دست آمد كه راه‏هاى گوناگونى براى وصول به مقصد آخرت و قرب الهى وجود دارد. نزديك‏ترين راه به آن مقصد راه مستقيم است. ساير راه‏ها به اندازه زاويه و قوسى كه از راه مستقيم پيدا مى‏كنند، از مقصد دورتر مى‏گردند. ما بايد از خداوند بخواهيم كه راه نزديك‏تر و مستقيم را به ما بنماياند و سختى‏هاى طريق آخرت را براى ما آسان سازد.

پس از آنكه مقصد، كه قرب الهى است و نيز نزديك‏ترين راه وصول به آن را شناختيم و بر فرض كه خداوند دعاى ما مبنى بر شناساندن نزديك‏ترين راه به سوى خويش و نيز يارى رساندن به ما در پيمودن آن طريق را به اجابت رساند، مسلما صرف قرار گرفتن در نزديك‏ترين راه كافى نيست؛ زيرا خطرات فراوان در پيمودن مسير وصول الى‏اللّه وجود دارد و ما به شدت نيازمند رفيق شايسته هستيم. به يك مثال توجه كنيد:

در پيمودن مسيرهاى دنيوى، بخصوص در گذشته كه مسافرت‏ها با وسايل ساده آن روزگار مثل اسب، استر و شتر صورت مى‏گرفت و برخى نيز پياده سفر مى‏كردند، حتى در مسافرت‏هاى كوتاه نظير مسافرت از قم به جمكران، براى مسافرها و به ويژه افراد پياده، رفيق خوب و بانشاط و سرحال كه پيشاپيش همه و با جديت و عزم راسخ راه را طى مى‏كرد، به ديگران نشاط مى‏بخشيد و سختى راه را كسى درك نمى‏كرد. برعكس، اگر انسان ناتوانى هم‏سفر انسان مى‏گشت، نشاط را از انسان مى‏زدود و پيمودن مسير را براى وى دشوار مى‏ساخت. بنابراين، يكى از رمزهاى موفقيت سفر، پيدا كردن يك رفيق سرحال و بانشاط و بخصوص راه‏بلد است كه موجب افزايش نشاط و كاستن از خستگى راه گردد. از اين‏رو، حضرت در اين مناجات به همسفران و پيشگامانى كه پيشاپيش ديگران در مسير سلوك الى‏اللّه در حركتند و راه را خوب مى‏دانند و گفتار و حركات آنان براى ديگران الگوست، توجه داده و مى‏فرمايند: «اَلْحِقْنا بِعِبادِك الَّذينَ هُمْ بِالْبِدارِ3 اِلَيك يسارِعوُنَ4 وَبابَك عَلَى الدَّوامِ يطْرُقُونَ، وَاِياك فِى اللَّيلِ وَالنَّهارِ يعْبُدُونَ، وَهُمْ مِنْ هَيبَتِك مُشْفِقُونَ»؛ خدايا ما را به آن بندگان برگزيده‏ات ملحق فرما كه با سرعت به سوى تو مبادرت مى‏جويند و پيوسته حلقه بر در تو مى‏كوبند و شب و روز تو را پرستش مى‏كنند و از هيبت و عظمتت ترسان و هراسان‏اند.

حضرت پس از آنكه از خداوند درخواست مى‏كنند كه نزديك‏ترين راه سلوك و وصول به مقام قرب خويش را به ايشان بنماياند، از خداوند مى‏خواهند كه همسفرانى شايسته براى ايشان بگمارد كه داراى اين صفات هستند:

1. با سرعت حركت مى‏كنند؛

2. مستمرا و پى‏درپى اين مسير را طى مى‏كنند؛

3. اهل عبادت‏هاى شبانه‏روزى هستند؛

4. اهل خشيت در پيشگاه با عظمت تو هستند.

الف. سرعت در حركت به سوى قرب الهى

براى تبيين صفت اول، يعنى سرعت در حركت به مثالى توجه كنيد: فرض كنيد بر روى بلندى و در موقعيتى مسلط بر اطراف، مردمى را مشاهده مى‏كنيد كه همه به سوى مقصد واحدى در حركت‏اند. اما گروهى شتابان، سريع و باجديت و عزم راسخ راه مى‏پيمايند و برخى آهسته‏تر و افتان و خيزان حركت مى‏كنند. گروه سوم بسيار كند و بدون نشاط و انگيزه كافى به سمت مقصد حركت مى‏كنند. حال شما، كه در جست‏وجوى همان مقصد هستيد و در تلاشيد كه بسيار سريع به مقصد دست يابيد، كدام گروه را برمى‏گزينيد؟ قطعا شما آن گروهى را كه سريع‏تر حركت مى‏كنند و راه مستقيم‏ترى را در پيش دارند، انتخاب مى‏كنيد. در مسير تعالى، كمال و قرب الى‏اللّه نيز سالك با كسانى همراه مى‏گردد كه پيش‏قدم و پيش‏قراول كاروان عظيم تعالى‏جويان هستند و بدانان تأسى مى‏جويد تا ويژگى‏هاى ممتاز و متعالى آنان را اقتباس كند. قطعا منظور امام سجاد عليه‏السلام از كسانى كه درخواست همراهى را با آنان را دارند، انبياى الهى و بخصوص خاتم‏الانبيا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين عليهم‏السلام هستند كه پيشاپيش كاروان عظيم بشرى و بسيار راسخ در حركت بودند و تنها توجه و دل را معطوف به خداوند ساختند، و به اين‏سو و آن‏سو توجه نداشتند. در نتيجه، زودتر از سايرين به مقصد رسيدند.

بنابراين، اولين ويژگى همراهان شايسته در مسير تعالى و قرب الهى، جديت، سرعت، سبقت جستن بر ديگران و كنار نهادن تنبلى و كسالت و بى‏ميلى و تصميم قاطع بر پيمودن راه تعالى است.

ب. پايدارى و استمرار در حركت

دومين صفت آنان اين است كه پيوسته درِ خانه خدا را مى‏زنند. اين معنايى است كنايى و در موردى به كار مى‏رود كه انسان نيازمند است و براى رفع كمبود و نياز خود سراغ كسى مى‏رود و از او كمك و مدد مى‏خواهد. «درِ خانه كسى را كوبيدن» كنايه از كمك خواستن از اوست. انسان سرتا پا نياز به خداوند است. از خود چيزى ندارد. آنچه در اختيار اوست، عاريه و امانتى است كه خداوند در اختيار او نهاده است. با اين وصف و با توجه به نيازهاى روزافزون، پيوسته بايد سراغ خداوند برود و از او مدد بخواهد و با همه وجود به استعانت و استمداد از خداوند بپردازد. مثلاً، اگر انسان يك مشكل جزئى داشته باشد، ممكن است در شبانه‏روز يك بار در خانه رفيقش برود و از او درخواست كمك كند. اما اگر آن نياز شديدتر شد، بيشتر در خانه رفيقش مى‏رود. ولى اگر نياز بسيار شديد گرديد و انسان را تحت فشار قرار داد، او بى‏صبرانه درصدد رفع آن و درخواست كمك از ديگران برمى‏آيد. مى‏كوشد كه هرچه زودتر نيازش را برطرف كند. چنين انسانى مانند بيمارى است كه حيات و زندگى‏اش مورد تهديد قرار گرفته و اگر مورد معالجه قرار نگيرد و دارو به او نرسد خواهد مرد. از اين‏رو، با همه وجود فرياد كمك‏خواهى سر مى‏دهد و همه توانش را به كار مى‏گيرد تا از مرگ برهد. يا كسى كه مشكل تنفسى دارد و احتياج به اكسيژن دارد كه اگر اكسيژن در اختيارش قرار نگيرد جانش به خطر مى‏افتد، براى درخواست كمك از ديگران و تهيه اكسيژن منتظر فرصت ديگرى نمى‏ماند و پيوسته و لحظه به لحظه درخواست كمك مى‏كند و مى‏كوشد كه هرچه زودتر آن نياز حياتى را تأمين كند و جانش را از خطر برهاند.

كسى كه در مسير طولانى نيل به قرب الى‏اللّه گام مى‏سپرد، نيك مى‏داند كه در هر قدمى كه برمى‏دارد، نيازمند يارى خداست و پيوسته بايد از خداوند مدد جويد كه توجه‏اش را از او قطع نگرداند و از سقوط او به جهنم جلوگيرى كند. وقتى نيازها در ما خود مى‏نمايانند، مثلاً، نياز به غذا پيدا مى‏كنيم و يا شاگرد نياز به استاد و درس پيدا مى‏كند و يا نيازهاى اجتماعى براى انسان رخ مى‏دهد، براى تأمين هر بخش از نيازهاى خود، به كسانى مراجعه مى‏كنيم كه توان برآورده ساختن آن نيازها را دارند. اما گاه هفته‏ها و ماه‏ها فراموش مى‏كنيم كه ما نيازمند خدا هستيم. در درجه اول بايد سراغ او برويم تا نيازهايمان را برآورده سازد. كسى كه بيمار مى‏گردد، از افراد گوناگون درباره پزشك متخصص كه به خوبى درد او را تشخيص دهد و به درستى او را معالجه كند، تحقيق مى‏كند و گاه مكرر از واسطه‏ها مى‏خواهد كه نزد آن پزشك براى او سفارش كنند. گاه چندين ماه منتظر نوبت معالجه خود مى‏ماند و پيوسته به اسباب و وسايل توجه دارد و به ذهنش خطور نمى‏كند كه به دعا و توسل به درگاه خدا بپردازد و از غنى مطلق بخواهد كه او را شفا دهد و نيازش را برآورده سازد.

كسانى كه اعتقادى به خداوند ندارند، طبيعى است كه سراغ خداوند نروند، اما ما كه به خداوند ايمان داريم و اهل نماز و طاعت هستيم، گاه فراموش مى‏كنيم كه براى رفع نيازهايمان به خداوند مراجعه كنيم. وقتى بيمار مى‏شويم به سراغ پزشك مى‏رويم، اما از اينكه سراغ خداوند شفادهنده دردها برويم، غفلت مى‏كنيم. يا هنگامى كه براى تحصيل علم در مدرسه ثبت‏نام مى‏كنيم، تا پايان دوره تحصيلى‏مان كه گاه پانزده سال به طول مى‏انجامد، مكرر نزد اساتيد گوناگون مى‏رويم و در آن مدت طولانى فراموش مى‏كنيم كه براى كسب علم، محتاج خداوند هستيم و بايد سراغ او نيز برويم.

اما آن بندگان سالك و اسوه خوبى‏ها، در همه حال، در خانه خدا مى‏روند و دايم دست نياز به سوى خداوند مى‏افرازند و براى غيرخدا شأنى قائل نيستند. آنان گرچه به هنگام گرسنگى غذا مى‏خورند و در هنگام بيمارى به پزشك مراجعه مى‏كنند و براى همه نيازهاى خود از اسباب و عوامل مادى استفاده مى‏كنند، ولى دل آنان هميشه پيش خداست. سررشته كار را به دست خدا مى‏بينند و مى‏دانند كه اگر خدا بخواهد، اسباب و عوامل اثر مى‏گذارند و اگر نخواهد بى‏تأثيرند. حتى گاهى تأثير معكوس دارند. چنان‏كه گاهى پزشكى اشتباهى دارو تجويز مى‏كند و بيمار خود را از پا درمى‏آورد. آنان نيك آموخته‏اند كه در همه حال و براى هر نياز و هر كارى بايد سراغ خانه خدا بروند. چنان‏كه در حديث قدسى آمده است كه خداوند به حضرت موسى عليه‏السلام فرمود: «يا مُوسَى سَلْنِى كلَّ مَا تَحْتَاجُ إِلَيهِ، حَتَّى عَلَفَ شَاتِك وَ مِلْحَ عَجِينِك»؛5 اى موسى، هرچه بدان نياز دارى حتى علف گوسفند و نمك خورشتت را از من بخواه.

انسان بايد اين روحيه را در خود تقويت كند كه همه چيز از خداست و براى هر چيزى و رسيدن به هر خواسته‏اى به درِ خانه خدا برود. اين بدان معنا نيست كه اسباب و وسايل را رها كند و به دستوراتى كه خداوند براى استفاده از اسباب و وسايل جهت كسب رزق، علم، سلامتى و... داده عمل نكند؛ چراكه خداوند بر اساس حكمت خود امور اين عالم را از راه اسباب اداره مى‏كند. غرض اين است كه انسان به اين باور برسد كه خداوند همه‏كاره عالم است و اسباب و وسايل و همه عوامل با اراده و مشيت او مؤثر واقع مى‏شوند.

ج. بندگى خدا

صفت سوم اين است كه شبانه‏روز خدا را بندگى مى‏كنند و كارى بجز بندگى خدا ندارند و همه كارهاى آنها رنگ بندگى دارد. كارى را انجام مى‏دهند كه مورد پسند و رضايت خداست. خوردن، خوابيدن، درس خواندن و هر كار ديگرى كه انجام مى‏دهند، مصداق بندگى خداست: مى‏خوابند تا بتوانند خوب عبادت كنند و غذا مى‏خورند تا نيرو براى عبادت داشته باشند و كار مى‏كنند تا زندگى آبرومندانه و شرافتمندانه‏اى داشته باشند و فرصت براى عبادت و بندگى خدا پيدا كنند. طبيعى است كه همه كارهاى آنها كه به مقصد تقرب به خداوند و بندگى او انجام مى‏پذيرد و رضايت الهى را در آنها لحاظ مى‏كنند، عبادت محسوب مى‏گردد.

د. خشيت و ترس از خدا

صفت چهارم اين است كه در هر حال از خداوند خشيت دارند. دليل اينكه چرا خداوند دوست مى‏دارد كه بندگان او در هر حال از او خشيت داشته باشند، اين است كه هركس در برابر موجود داراى عظمتِ فوق‏العاده قرار گيرد و درك كند كه در برابر چه كسى قرار گرفته، حالت انفعالى در او پديد مى‏آيد كه در عربى از آن به «هيبت» و يا «خشيت» تعبير مى‏گردد. اين حالت با لكنت زبان به هنگام حرف زدن، لرزيدن دست و پا، پريدن رنگ صورت و ساير واكنش‏هاى روانى و جسمى، كه حاكى از آن است كه انسان خود را باخته است، همراه مى‏گردد. هر قدر انسان عظمت كسى را كه با او مواجه شده، بيشتر درك كند و بيشتر به حقارت خود در برابر او پى ببرد، آن حالت در وى قوى‏تر و شديدتر مى‏گردد. حالْ هر قدر انسان عظمت و قدرت بى‏نهايت خداوند را بيشتر درك كند، هيبت و خشيت او در برابر خداوند فزون‏تر خواهد گشت. البته در قرآن واژه «هيبت» به كار نرفته و واژه «خشيت» به كار رفته است. واژه هيبت در روايات و ادعيه و از جمله در اين مناجات به كار رفته است. به نظر مى‏رسد هيبت همان حالتى است كه در قرآن «خشيت» ناميده شده است. خداوند در تبيين اين حالت در فرشتگان كه به درك بلنداى عظمت الهى پى برده‏اند، مى‏فرمايد: «يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» (انبيا: 28) آنچه را پيش روى آنهاست و آنچه را پشت سر نهاده‏اند كارهايى را كه كرده‏اند و خواهند كرد مى‏داند و جز براى كسانى كه او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمى‏كنند و از ترس او بيمناكند.

پس پيشگامان طريق قرب الهى چون به درك مقام عظمت بى‏نهايت الهى نايل گشته‏اند، در برابر عظمت الهى حالت خشيت دارند و احساس حقارت مى‏كنند. اگر انسان عظمت نامتناهى خداوند را درك كند و از سوى ديگر، به حقارت و كوچكى خود پى ببرد، حالت انفعال و خشيت در او پديد مى‏آيد. اگر ما در برابر خداوند چنين حالتى نداريم، از آن‏روست كه دو طرف معادله و يا يكى از دو طرف آن را درك نكرده‏ايم: يا به عظمت خداوند واقف نگشته‏ايم و يا به عظمت خداوند پى برده‏ايم، اما به حقارت و كوچكى خود توجه نيافته‏ايم. گاهى در برابر قدرت‏هاى ظاهرى احساس حقارت مى‏كنيم، غافل از آنكه همه آن قدرت‏ها برگرفته از قدرت لايزال الهى هستند. اگر ما معادله مزبور، بخصوص طرف مربوط به خود، يعنى ضعف و حقارت خويش را به خوبى ادراك كنيم و دريابيم كه همه قدرت‏ها ناشى از قدرت خداست، حالت هيبت و خشيت در ما پديد مى‏آيد. چنان‏كه اين حالت در حضرات معصومين عليهم‏السلام كه به عالى‏ترين مرتبه معرفت الهى نايل گشته‏اند، بسيار شديد و قوى بود، تا آنجا كه آنان گاهى بر اثر مشاهده عظمت بى‏نهايت الهى و فقر ذاتى خود، روى زمين مى‏افتادند و حالتى شبيه بيهوشى به آنان دست مى‏داد و آن‏قدر اين حالت به طول مى‏انجاميد كه اطرافيان مى‏پنداشتند كه از دنيا رفته‏اند.

راهكار پيدايش حالت خشيت در برابر خدا

البته ما نمى‏توانيم به مرتبه معرفت حضرات معصومين عليهم‏السلام نايل گرديم، اما بايد وقتى را به تفكر درباره عظمت خداوند و حقارت و كوچكى خويش اختصاص دهيم. به گذشته خود بنگريم، هنگامى كه كودكى ناتوان بوديم و قدرت دفاع از خويش را نداشتيم. به اينكه ما زمانى نطفه حقير و ناچيزى بوديم كه خداوند مجال رشد و نمو آن را فراهم آورد و به اراده الهى آن نطفه به نوزادى تبديل گرديد و آن نوزاد مراحل رشد را يكى پس از ديگرى از سر گذراند و اكنون انسانى توانمند گرديده و همه آنچه در اختيار اوست نعمت‏هاى الهى هستند كه به عاريت در اختيار او نهاده شده‏اند تا به وسيله آنها مورد آزمايش خداوند قرار گيرد. آيا با توجه به اينكه ما زمانى نطفه‏اى بيش نبوديم و آنچه به ما داده شد همه از خداوند است و ما از خود چيزى نداريم، سزد كه انسان فخر فروشد و تكبر داشته باشد؟ اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود: «وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَكبِّرِ الَّذِى كانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً وَ يكونُ غَدا جِيفَةً»؛6 و از متكبرى در شگفتم كه ديروز نطفه بود و فردا مردار خواهد گشت.

چطور موجودى كه زمانى قطره‏اى آب گنديده بود و در نهايت تبديل به مردارى مى‏گردد كه اگر او را در خاك پنهان نكنند، از بوى تعفنش كسى به او نزديك نمى‏گردد به خود مى‏بالد و تكبر مى‏ورزد؟ ما ذليل و حقيريم و در سايه ارتباط با خداوند و انتساب به او عزيز مى‏گرديم. از اين‏رو، در دعاى «عرفه» مى‏خوانيم: «اِلهى كيفَ اَسْتَعِزُّ وَفِى الذِّلِّ اَرْكزْتَنى وَكيفَ لا اَسْتَعِزُّ وَاِلَيك نَسَبْتَنى»؛7 خدايا، چگونه احساس عزت و افتخار كنم، در حالى كه مرا در ذلت فرو بردى؟ و چگونه احساس افتخار و عزت نكنم، در حالى كه تو مرا به خود منسوب كردى؟. وقتى انسان دريافت كه مخلوق خداست و مخلوق، بنده خدا و سرتا پا نياز به خالق خويش، بلكه فقير محض است و وجود او عين ذلت و نادارى است، نبايد به خود ببالد. اثر طبيعى توجه به حقارت و ذلت در برابر قدرت و عظمت بى‏نهايت خداوند، حالت خودباختگى و خشيت است. بى‏شك اين ترس به معناى ترسى كه از رذايل اخلاقى شمرده مى‏شود نيست، بلكه حالتى است كه در هنگام احساس فقر و خطر و روبه‏رو گشتن با عظمت و شكوه آفريدگار به انسان دست مى‏دهد و موجب مى‏گردد كه انسان از مسير بندگى خداوند منحرف نگردد و براى اينكه از نعمت‏هاى الهى محروم نگردد و عنايت الهى از او سلب نشود، بايد در اطاعت و بندگى خداوند بكوشد.


* اين متن حاصل قلمى‏شده درس اخلاق استاد علّامه مصباح در دفتر مقام معظّم رهبرى در قم مى‏باشد.

1ـ نهج‏البلاغه، حكمت 77.

2ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 41، ب 101، ص 17، ح 10.

3ـ واژه «بدار» و «مبادرت» در جايى مطرح مى‏گردد كه چند كار فراروى انسان باشد و او يك كار را برگزيند و با جديت درصدد انجام آن برآيد و ساير كارها را كنار زند.

4ـ «مسارعت» كه از باب «مفاعله» است، بر مفهومى فراتر از سرعت گرفتن و بر مسابقه و تلاش بر سبقت گرفتن از يكديگر دلالت دارد.

5ـ محمدبن حسن حرّ عاملى، وسائل‏الشيعه، ج 7، ب 5، ص 32، ح 8634.

6ـ نهج‏البلاغه، ح 126.