مهارت مسئله‏ گشايى و نقش آن در زندگى

ضمیمهاندازه
7.pdf324.62 کیلو بایت

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 176 ـ مرداد 1391، 99ـ116

على حسين زاده*

چكيده

مسئله اى كه در اين پژوهش مورد بحث قرار گرفته، مهارت مسئله گشايى است. بررسى دقيق مسئله و ابعاد آن و راه حل هاى مختلف براى حل مسئله، به انسان كمك مى كند تا به بهترين راه براى نيل به اهداف خويش دست يابد. اين مهارت براى انسان نگاه جامع و گسترده اى فراهم مى آورد تا در برخورد با مسائل، خود را برنده احساس كند، بدون اينكه در اين ميان ديگرى بازنده تلقّى شود. با به كارگيرى اين مهارت، هيچ يك از كسانى كه با يكديگر ارتباط دارند و به دنبال موفقيت هستند، احساس باخت نمى كنند. مراحل مختلف فرايند حل مسئله براى انسان آمادگى طبيعى ايجاد مى كند تا با واقع بينى مسائل را بررسى كند و با استرس كمترى راه حل مسئله را بيابد.
     اين مقاله به روش تحليل محتوا، از مبانى روان شناختى بهره گرفته و با استفاده از آيات و روايات، مراحل گوناگون مهارت مسئله گشايى را توضيح داده است. يافته ها نشان مى دهد كه ناتوانى در حل مسئله، پيامد ناآگاهى از خويشتن است. چنان كه فرد نسبت به خويش و توانايى هايش آگاه باشد، مى تواند با تعريف دقيق مسئله، راه هاى مختلفى كه براى حل آن وجود دارد، فهرست كند و با تنظيم راه حل ها، تصميم قطعى براى اجراى آن بگيرد و در نهايت، با بررسى و ارزيابى مجدد راه حل انتخابى، مسائل مختلف زندگى خويش را حل نمايد. 

كليدواژه ها: مسئله گشايى، خويشتن شناسى، برنامه ريزى، ارزيابى، تصميم گيرى.


* استاديار دانشگاه كاشان.                                                                                        hoseinzadeh@qabas.net
دريافت: 21/9/90               پذيرش: 12/4/91.


مقدّمه

مسئله گشايى روشى است كه در برنامه ريزى براى مقابله با مشكلات زندگى مى توان از آن بهره برد. اين مهارت يك مهارت مقابله اى است كه اعتماد به نفس فرد را بالا مى برد و احساس شايستگى و توانايى او را تقويت مى كند. اين مهارت در ابتدا براى حل مسائل خود و در نهايت، براى  حل  مشكلات  ديگران  مؤثر است.

     اغلب افرادى كه در مقابله با مشكلات درمانده مى شوند، به اين دليل است كه براى حلّ مسئله خود تنها يك راه حل را در نظر مى گيرند و به راه حل هاى مختلف نمى انديشند، در حالى كه بايد بدانند راه حل هاى مختلف قابل امتحان هستند. براى ورود به بحث مسئله گشايى توجه به اين نكته كه يك مسئله مى تواند چندين راه حل داشته باشد، ضرورى است.

     گاهى استفاده از بعضى راه حل هاى تازه بسيار مؤثرتر از ساير راه حل هاست و بهترين افراد در مسئله گشايى كسانى هستند كه خلّاقيت دارند و از زواياى مختلف به مسئله نگاه مى كنند. مسئله گشايى نقطه مقابل پاسخ هاى سركوبگرانه و پاسخ هاى هيجانى است و برخلاف آن دو، در حلّ مسائل بسيار مفيد و مؤثر است. به جاى اينكه سركوبگرانه يا هيجانى برخورد كنيم، بهتر است اعتماد به نفس خود را با مسئله گشايى دنبال كنيم. در اين زمينه، ضرورى است ويژگى هاى افراد را در اعتقاد به كنترل اتفاقات شناسايى كنيم. كسانى مى توانند از مهارت حل مسئله برخوردار شوند كه مسئوليت پذير باشند. افرادى كه مسئوليت وقايعى را كه برايشان اتفاق مى افتد، مى پذيرند، «درونى ها» ناميده مى شوند؛ زيرا آنها داراى كانون كنترل درونى هستند و بعكس، كسانى كه معتقدند بيشتر مسائلى كه برايشان اتفاق مى افتد، خارج از كنترل آنهاست، «بيرونى ها» ناميده مى شوند. 1 براى دست يابى به مهارت مسئله گشايى، ما بايد بيش از اينكه به بيرون از خويش فكر كنيم به خويش بينديشيم.

     در زواياى مختلفى از زندگى، مى توان «درونى ها» را با «بيرونى ها» مقايسه كرد:

     الف. درونى ها از پيشرفت بيشترى برخوردارند؛ زيرا آنها در مقابل شكست ها و محروميت هايشان واكنش كمترى از خود نشان مى دهند و از موفقيت هايشان نيز احساس رضايت شخصى بيشترى دارند، اما بيرونى ها به دليل انتظاراتى كه از ديگران دارند و آنها را مسئول شكست ها مى دانند، واكنش منفى بيشترى نشان مى دهند و موفقيت ها را نيز از خودشان نمى دانند تا احساس فوق العاده اى داشته باشند.

     ب. درونى ها وقتى با رويدادهاى تنش زاى زندگى روبه رو مى شوند، براى مقابله با آن، تمايل دارند كه خودشان با روش مسئله گشايى با رويدادهاى تنش زاى در معرض كنترل مقابله كنند، در حالى كه بيرونى ها عمدتا حتى نسبت به رويدادهاى قابل كنترل از طريق تخيل و تفكر آرزومندانه و انتظار از ديگران واكنش نشان مى دهند.

     ج. درونى ها بيشتر مستقل هستند و در قبال رويدادهاى زندگى و سلامت جسمى و روانى خود مسئوليت بيشترى را مى پذيرند، در حالى كه بيرونى ها نقش تأمين سلامت را براى ديگران قايل هستند و بر اين اساس، خودشان احساس مسئوليت نمى كنند.

     د. درونى ها در ارزيابى اوليه كه به بررسى رويداد مى پردازند، رويدادهاى تنش زا را به عنوان تهديدكننده ها نمى نگرند، بلكه آنها را مشكلات حل شدنى تلقّى مى كنند و در ارزيابى ثانويه كه به بررسى حلّ مشكل مربوط است، اميدبخش مى نگرند؛ چراكه مى دانند مهارت هاى مقابله اى را خود در اختيار دارند، به خلاف بيرونى ها كه رويدادها را به عنوان تهديد مى نگرند و در برابر آن واكنش هيجانى (عصبانيت) يا اجتنابى (دورى از روابط) را انتخاب مى كنند. آنها به دليل اينكه نسبت به زندگى نگرش مقابله اى ندارند، به دشوارى مى توانند به طور فعّال و با اتكا به خود به مشكلات زندگى واكنش نشان دهند. وقتى درونى ها را با بيرونى ها در بخش باورهايشان مقايسه مى كنيم، مى بينيم درونى ها معقتدند: سرانجام افراد در دنيا احترامى را كه شايسته آن هستند، به دست مى آورند، موفقيت نتيجه تلاش زياد است و شانس نقش كمترى در موفقيت افراد دارد، بدبختى و محروميت افراد غالبا نتيجه اشتباه خود آنهاست، ميان تلاش و نتيجه مطلوب رابطه مستقيمى وجود دارد و كسانى كه نمى توانند كارى كنند تا ديگران آنها را دوست داشته باشند، نمى دانند چگونه با ديگران همراه شوند. اما در مقابل، بيرونى ها بيشتر بر اين باورند كه بيشتر اوقات، ارزش فرد هر قدر هم كه تلاش و كوشش كند، ناشناخته مى ماند، به دست آوردن يك شغل خوب بيشتر به شرايط زمانى و مكانى بستگى دارد، بسيارى از رويدادهاى ناخوشايند زندگى مردم به علت بدشانسى است، ما هرقدر هم كه سعى كنيم، باز هم ديگران از ما خوششان نمى آيد و سعى و تلاش براى راضى كردن مردم چندان فايده اى ندارد. اگر قرار است آنها از ما خوششان بيايد، به طور اتفاقى خوششان مى آيد. 2

    حال سؤال اين است كه آيا ما مى توانيم خويشتن را بشناسيم؟ راه شناخت خويشتن چيست؟ چگونه مى توانيم راه حل هاى مختلف را ارزيابى كنيم؟

     در اين زمينه، پژوهش هايى انجام گرفته است كه به بخشى از آنها اشاره مى كنيم:

     رويارويى با چالش هاى زندگى اثر كريس كلينك كه در بخشى از آن به تفكرات مختلف اشاره شده است. تفكر زائد نوشته محمدجعفر مصفا كه به بخشى از موانع حل مسئله پرداخته است. تفكر مذهبى تأليف محمدباقر نجفى، به پيدا كردن راه حل ها از نگاه دينى توجه كرده است. مهارت در انديشيدن از ادوارد بونو كه زمينه هاى تفكر صحيح را بررسى كرده است.

     آنچه در اين تحقيق مورد بررسى قرار گرفته است، عبارت است از بررسى مراحل مختلفى كه ما در مهارت حل مسئله به آن نيازمنديم.

مراحل رسيدن به حل مسئله

براى رسيدن به حل مسئله بايد به ادراك خويشتن، تشخيص و تعريف مسئله، فهرست كردن راه حل هاى مختلف، تصميم گيرى و اجراى آن و در نهايت، نگاه به عقب و ارزشيابى نتايج فعاليت ها و آزمودن آن رو آورد.

1. ادراك خويشتن يا خودآگاهى

خودآگاهى از مهم ترين عواملى است كه به انسان كمك مى كند زندگى خوب و سعادتمندى داشته باشد، احساس خوبى درباره خود پيدا كند و از آنچه دارد، شاد و رضايتمند باشد. موضوع احساس نسبت به خود بسيار پراهميت است و با شناخت آنها و عوامل مؤثر بر آن، مى توان به مهارت خودآگاهى رسيد. احساسى كه فرد از خود دارد، نقش مهمى در سلامتى روانى او دارد. اين احساس را «خودپنداره» مى گويند. تصويرى كه ما از خود داريم، خودپنداره ماست و چنان كه مثبت نباشد، شكست هايى را براى ما به دنبال دارد؛ زيرا اولاً، انسان ها نوعا به گونه اى عمل مى كنند كه فكر مى كنند آن گونه هستند. دانشجويى كه فكر مى كند در درس آناتومى زحمت فراوانى مى كشد و درس او خوب است، معمولاً از اين درس نمره بهترى مى آورد. ثانيا، خودپنداره مثبت باعث مى شود فرد از اعتماد به نفس بيشترى برخوردار باشد و اين در روانى كارى كه انجام مى دهد و رضايتى كه پس از آن به دست مى آورد، مفيد واقع مى شود. براى پيدا كردن چنين خودپنداره اى لازم است تا آنجا كه مى توانيم واقع بينانه نگاه كنيم و مسائل را تحليل كنيم؛ با يكى دو تجربه تلخ، خودپنداره منفى پيدا نكنيم و تلاش كنيم نقاط ضعف خود را اصلاح نماييم تا خودپنداره خود را تغيير دهيم.

     خودآگاهى به انسان كمك مى كند تا نسبت به خود، ويژگى ها، نيازها، خواسته ها، اهداف، نقاط قوت و ضعف، احساسات و ارزش هايش شناخت بيشترى داشته باشد. ضعف در خودآگاهى با بسيارى از بيمارى ها و آسيب هاى روانى و اجتماعى همراه است. خودآگاهى ضعيف مى تواند افسردگى، اضطراب، احساس حقارت، اعتماد به نفس پايين، مشكلات ارتباطى، احساس تنهايى، مصرف موادّ مخدر و مشكلات ديگرى را به دنبال داشته باشد.

     يكى از مؤلفه هاى اصلى خودآگاهى، عزت نفس است. عزت نفس پيامد مجموعه اى از عوامل فردى، اجتماعى و خانوادگى است. اين گونه نيست كه تنها يك عامل بتواند اين پيامد را به دنبال داشته باشد. عزت نفس با عملكرد، موفقيت، توانايى، ظاهر فرد و قضاوت افراد شناخته شده و سرشناس درباره فرد پديد مى آيد. عزت نفس بالا باعث مى شود انسان تحت تأثير موانع، مشكلات و ديدگاه هاى منفى قرار نگيرد و داراى اعتماد به نفسى باشد كه تصميم گيرى هاى عاقلانه، مستقل و مناسب با تعرضات را تسهيل نمايد. در مقابل، عزت نفس پايين از عوامل بازدارنده رشد اجتماعى در انسان است. براى برخوردارى از عزت نفس، ابتدا لازم است بدانيم چه چيزهايى احساسات خوب را در ما به وجود مى آورد و سپس به گونه اى برنامه ريزى كنيم كه رويدادهاى دلخواه در زندگى نمود پيدا كند.

     عزت نفس در پس يك رويداد نگران كننده، مى تواند در فردى كه قدرت تاب آورى بالايى دارد، او را به كاركرد طبيعى اش بازگرداند. چنين افرادى با استقلال، اختيار، كفايت اجتماعى و استفاده از مهارت هاى مختلف، خود را از موقعيت استرس خارج مى سازند. داشتن بينش، احساس ارزشمندى، نظم، توانمندى، خوش بينى، شوخ طبعى و همدلى از ويژگى هاى چنين افرادى است.

     براى رسيدن به خودآگاهى، بايد خصوصيات مثبت و منفى خود را شناخت و در جهت پذيرش و اصلاح آنها تلاش كرد، موفقيت ها و شكست هاى خود را شناسايى و به موفقيت ها افتخار كرد و از شكست ها درس گرفت، به خود و ديگران احترام گذاشت، براى رسيدن به اهداف خود تلاش كرد و مسئوليت رفتارهاى خويش را پذيرفت.

     آثار خودآگاهى

 مهارت خودآگاهى زمينه خوبى است براى اينكه انسان بتواند:

     ـ احساسات خود را شناسايى و آنها را كنترل كند؛ زيرا ناآگاهى از خود زمينه ناتوانى در كنترل احساسات است و مى تواند به بزه كارى، اعتياد، خشونت، درگيرى با ديگران و بدرفتارى با آنان بينجامد.

     ـ پس از آشنايى از نقاط ضعف و قوّت خود، با تكيه بر نقاط قوّت، نقاط ضعف را كاهش دهد و بر خود تسلط بيشترى پيدا كند.

     ـ براى زندگى خود اهداف واقع بينانه اى ترسيم كند و از دنبال كردن اهداف خيالى، بسيار ايده آل و كمال گرايانه افراطى دورى گزيند.

     ـ از نيازهاى خويش آگاه شود و از مسير صحيح، به رفع نيازهاى خودبپردازد؛زيراشناخت نيازهاراه و روش بهترى را براى تأمين آنها در اختيار انسان مى گذارد.

     ـ ارزش خود را در زندگى پيدا مى كند و از ملاك ها و شاخص هاى ارزشمندى خود آگاه مى گردد. اين پيامد باعث مى شود كه انسان از دنبال كردن ارزش هاى كاذب خوددارى كند و رضايتمندى بيشترى از زندگى داشته باشد.

     ـ در فرايند زندگى، به مرور زمان و به طور سالم هويت خود را به خوبى پيدا مى كند. اين هويت مبناى محكمى را در بناى زندگى فراهم مى آورد.

     مرحله ادراك خويشتن اولين گام در حلّ موفقيت آميز مسئله است. يكى از پيش فرض هاى اساسى تصميم گيرى حكيمانه، شناخت خويشتن هر انسان است. 3 انسان بايد بداند كه موجودى هدفمند، مختار و مسئول است و دربردارنده استعدادهاى گونانى است كه از جانب خداوند منّان در او به وديعه گذاشته شده است. استعدادهاى مادى او ضامن حفظ او به عنوان يك موجود زنده است و استعدادهاى معنوى او در سايه تعليم و تربيت به فعليت مى رسد. اساس وجود او را فطرت الهى تشكيل مى دهد و به حكم فطرت، بد و خوب را درك مى كند. او همان گونه كه خود را داراى حقوقى مى بيند، مكلف نيز مى داند و در برابر حضرت حق پاسخگوست. نيازها و استعدادهايش داراى مراتب است و بر حسب انطباق با ارزش ها و دستورات دينى در تكامل وجودى او نقش ايفا مى كند. او از خزاينى كه نزد حق است، مى تواند به گونه اى بهره بگيرد كه جلوه اسماى خداوندى شود. پندار، گفتار و كردار هر انسانى ساختار وجودى او را شكل مى دهد. چنان كه خود را دقيق محاسبه كند، ميزان انطباق خود با دستورات الهى را محاسبه كند و فرمان پذير باشد، در سير به سوى تكامل سرعت مى گيرد. انسان طبيعت و جهان مادى را بستر و گذرگاهى براى تحقق مأموريت الهى خود مى داند. در سايه اين نگاه، نظام هستى يكپارچه، تجزيه ناپذير، سازگار با يكديگر و تحت اراده خداوند حكيم، عليم و قدير است، بر پايه خير، رحمت و عدل برپا است و از او و به سوى اوست. روابط دو سويه ميان هستى و موجودات برقرار است و همه در جهت رشد انسان، در خدمت او هستند. منبع تغذيه و عامل ادامه حيات همه موجودات فيض هستى مطلق است.

     منظور از خودشناسى، شناختن انسان است از آن جهت كه داراى استعدادها و نيروهايى براى تكامل انسانى است؛ 4 شناختى كه همواره بستر حركت به سوى مقصدى برتر را فراهم آورد. شناخت انسان از خويشتن چنان جايگاهى دارد كه نزديك به سى روايت براى اهميت آن، در كتاب شريف غررالحكم از حضرت على عليه السلام نقل شده است. حضرت مى فرمايد: «كسى به اوج خوشبختى مى رسد كه به خودشناسى رسيده باشد. برترين شناخت، شناخت انسان نسبت به خويش است و عارف كسى است كه خود را بشناسد و از هرچه او را پست مى كند، پاك سازد.» 5 در جاى ديگر، حضرت مى فرمايد: «من تعجب مى كنم از كسى كه به دنبال وسايل گمشده خود مى گردد، در حالى كه خودش را گم كرده است و به دنبال آن نمى گردد.» 6

    «اتحسب أنك جرم صغير و فيك انطوى العالم الأكبر / و أنت الكتاب المبين الذى بأحرفه يظهر المضمر.» 7

    انسان همانند عالم، داراى ملك و ملكوت و ظاهر و باطن است و براى ارتباط با ملكوت عالم بايد از ملكوت خويش استفاده كند. 8 ملاك سعادت و شقاوت در بينش انسانى و اسلامى، لذت و رنج ابدى است. 9 اين موجود زنده داراى مراتبى از حيات است كه نوع ارتباط با ملكوت، و نيز تلاش هاى او براى رسيدن به اهداف و خواسته هايش مرتبه او را مشخص مى كند.

     با اين معرفت، هر فردى بايد اين درك را داشته باشد كه «مى تواند مشكل را حل كند.» اين فكر بايد در گشايش مسئله تقويت شود. زمانى شما مى توانيد به خوبى اين مرحله را طى كنيد كه موقعيت ها و مسائل ناخواسته را بخشى از زندگى بدانيد و پس از آن، معتقد باشيد مقابله منطقى با موقعيت هاى مختلف بهتر و مفيدتر از برخوردهاى تكانشى است. همواره بايد با خود بگوييد: «مواجه شدن با مشكلات بخشى از زندگى است و من بايد آرام و منطقى با آن روبه رو شوم و تمام توان خود را براى انتخاب بهترين راه حل به كار گيرم.»

2. تعريف مسئله

پس از اينكه ما خود را شناختيم و با توانايى ها و دارايى هايمان واقعا آشنا شديم، به هنگام مواجهه با مسئله يا مشكلى، ابتدا بايد آن را دقيق بشناسيم، جايگاه آن را مشخص نماييم، مشكلات اصلى و فرعى را از يكديگر بازشناسى كنيم و آنها را با توجه به اهدافى كه داريم، رتبه بندى كنيم تا بدانيم كدام يك به اهداف ما بيشتر ضربه مى زند. در اين زمينه، مى توان از افراد مختلفى كه حامى فكرى فرد باشند، استفاده كرد.

     بررسى هر راه حلى به اين نكته بستگى دارد كه ما در ارزيابى و تشخيص مسئله چگونه عمل كرده ايم، و مطمئن شويم و يقين كنيم كه در تشخيص مسئله دچار اشتباه نشده ايم.

     ما بايد با آنچه روبه رو مى شويم، مسئله مدار مقابله كنيم و از مقابله هاى هيجان مدار فاصله بگيريم. برخوردى كه در آن مشكل به صورت يك مسئله تعريف مى شود، مقابله مسئله مدار به حساب مى آيد، اما مقابله هيجان مدار برخوردى احساسى است كه انسان را از فكر كردن باز مى دارد. اين برخورد گاهى سازگارانه است؛ يعنى رفتارى كه عارضه منفى تازه اى ايجاد نمى كند و ديگران را به مقابله نمى خواند؛ مثل اينكه كسى براى مقابله با رفتار نامناسب همسر خود ديگر با او مشاجره نمى كند، به خدا رو مى آورد و به دعا متوسل مى شود، و گاهى هم ناسازگارانه است؛ مثل اينكه فرد به مواد مخدر پناه مى برد.

     هدف مقابله مسئله مدار، تغيير شرايط اضطراب آفرين در جهت بهبود وضعيت، كاهش فشار و حلّ مسئله است. 10 مقابله مسئله مدار باعث مى شود فرد نگاه خود را به مسئله اى كه پيش آمده است، متمركز سازد تا مسئله را حل كند و به دنبال آن، نگاه مثبت داشته باشد. هيجان منفى باعث مى شود فرد از حلّ مسئله پرهيز كند، تلاش نكند، نگرانى بيمارگونه پيدا كند و تحمل خود را در برابر ناكامى از دست بدهد. براى اينكه بتوانيم مقابله مسئله مدار داشته باشيم، بايد فرايند زير را در ذهن خويش مرور كنيم:

     ـ آنچه پيش آمده، يك مسئله است و با همين عنوان بايد ديده شود و در ابتدا، نبايد به عنوان يك مشكل يا معضلى كه قابل حل نيست، تصور گردد.
     ـ در زمان حادثه، بايد اين گونه فكر كنيم كه هم مسئله حل شدنى است و هم ماقادربه حلّ مسئله هستيم.
     ـ معتقد باشيم كه حلّ مسئله آرامش روانى و آسايش اجتماعى را به دنبال دارد.
     ـ معتقد باشيم كه حلّ مسئله به زمان و تلاش نياز دارد. بنابراين، انتظار نداشته باشيم هر مسئله اى به سرعت حل شود.
     ـ در نهايت، بدانيم مسائلى وجود دارد كه بايد با كمك گروه هاى ديگر يا در برخى موارد، به كمك نهادها حل شود و انتظار حل آن به صورت انفرادى انتظارى نابجاست.

     در طول تاريخ زندگى بشر، انسان ها همواره از اين مهارت به صورتى غير مدوّن بهره مى برده و بقاى خود و نسل خويش را در گرو آن مى دانسته اند. اين فرايندى شناختى است كه فرد تلاش مى كند به كمك آن، مسائل زندگى و روزمرّه خويش را حل نمايد. هميشه در مقابل حوادثى كه پيش مى آيد و با زندگى ما رابطه دارد، بايد پاسخ سازگارانه اى داشته باشيم؛ حال اين پاسخ مقابله اى ما مؤثر يا بى تأثير باشد. چنان كه مؤثر واقع شود، مسئله حل مى شود. كوتاهى در رفتارهاى مقابله اى منشأ فشار روانى و پيامدهاى نامطلوب ديگر است.

     براى اينكه از اين مهارت استفاده كنيم، اولين شرط آن است كه ما به لحاظ ذهنى محلّ بحث را كاملاً به عنوان يك مسئله مورد توجه قرار دهيم. گاهى فرد مسئله را به صورت مشكلى در ذهن خود تصور مى كند كه به سختى مى تواند آن را حل كند. اين اولين مانع براى حلّ مسئله است؛ چون با اين تصوّر، فرد انگيزه خود را براى مقابله مؤثر و صحيح از دست مى دهد. رفتارهاى مقابله اى ناصحيح و بى تأثير، باعث به وجود آمدن استرس و عوارض نامطلوب ديگر مى شود؛ زيرا تصوّر مسئله به صورت يك مشكل، فرد را با قضاوتى ناصحيح روبه رو مى سازد و او فشارهاى موجود را تهديدكننده سلامت خود مى بيند و حلّ آن را فراتر از توانايى هاى خود ارزيابى مى كند.

     پس ما بايد در ارزيابى مسئله و ارزيابى توانايى خود براى مقابله با آن صحيح عمل كنيم. ارزيابى مسئله را «ارزيابى اوليه» و ارزيابى فرد از توانايى ها و منابع در دسترس را «ارزيابى ثانويه» مى گويند 11 و ارزيابى ثانويه در مقابله با مسئله بسيار مؤثر است.

ارزيابى اوليه

فرض كنيد مردى هنگام ورود به منزل رفتارى را از همسرش مى بيند كه طبيعى نيست. حالت چهره، نوع نگاه و سردى كلام او كاملاً نشان مى دهد كه او امروز عادى نيست. در برابر اين رفتار، مرد مى تواند چندين ارزيابى داشته باشد كه همه آنها ارزيابى اوليه است:

     ـ ممكن است فكر كند اين برخورد از ناحيه همسر بسيار وحشتناك است، نشانه اين است كه من كارى انجام داده ام كه او ناراحت شده است، حتما خطايى مرتكب شده ام. اكنون نيز كارى از من ساخته نيست و تمام شب را بايد مضطرب باشم كه بالاخره ادامه اين رفتار چه خواهد شد. اين يك نوع ارزيابى اوليه است.

     ـ ممكن است فكر كند درست است كه همسرش ناراحت است و برخوردهاى سردى دارد، اما اين بدان معنا نيست كه من مشكلى داشته ام، شايد ناراحتى او از جاى ديگرى نشئت مى گيرد. بهتر است فعلاً صبر كنم و اطلاعات خودم را مرور كنم تا در زمان مناسب نقش بهترى ايفا كنم.

     ـ ممكن است فكر كند رفتار غيرطبيعى همسرش مشكل خود اوست و ربطى به من ندارد. من اصلاً حاضر نيستم فكر كنم كه شايد اتفاق خاصى از ناحيه من رخ داده است و او به خاطر رفتار من ناراحت است. من كاملاً وانمود مى كنم كه چيزى اتفاق نيفتاده است و به روال عادى به زندگى خود ادامه مى دهم.

     در ارزيابى اول، مرد برخورد همسر را يك تهديد واقعى تلقّى كرد. در ارزيابى دوم، آن را يك تهديد احتمالى به حساب آورد و در ارزيابى سوم، رفتار همسر را به دور از هر خطر يا تهديدى ارزيابى كرد.

     به نظر مى رسد ارزيابى شماره دو بسيار معقول و منطقى است؛ چراكه ارزيابى اول از مسئله يك فاجعه ساخت و با مشكل و وخيم قلمداد كردن آن، فرد را از آمادگى براى مقابله با فشار روانى محروم ساخت و ارزيابى سوم كه به انكار واقعيت انجاميد، گرچه در حال حاضر هيچ تنشى براى فرد ايجاد نمى كند، اما اين ارزيابى مى تواند بهاى سنگينى براى او به همراه داشته باشد. اما ارزيابى دوم باعث مى شود فرد ناراحتى خود را با برنامه ريزى صحيح و منطقى كنترل نمايد.

     ارزيابى ثانويه

با توجه به ارزيابى اوليه، نياز به ارزيابى ثانويه و نحوه آن متفاوت مى شود. در مثال بالا، اگر ما ارزيابى اول را داشته باشيم، ارزيابى ثانويه ما اين خواهد بود كه تهديد خارج از كنترل ماست و ما بايد به اميد قضا و قدر يا شانس، منتظر بمانيم و فقط غصه بخوريم و دلهره داشته باشيم.

     اگر ارزيابى اوليه شماره دو را داشته باشيم، در ارزيابى ثانويه به دليل اينكه تهديد احتمالى را تصور كرده ايم به فكر يك طرح مقابله اى مناسب مى افتيم و در بيشتر مواقع، براى مهار موقعيت و مقابله با تهديدهاى احتمالى، گام هايى برمى داريم و موقعيت را به سمت مطلوب سوق مى دهيم و چنانچه فكر كنيم موقعيتى در اختيار ما نيست اجازه مى دهيم كارها روال عادى خود را داشته باشد و به صورت انعطاف پذير با موقعيت روبه رو مى شويم. اين واقع بينى به ما اجازه مى دهد با مسئله به گونه اى مواجه شويم كه نه دچار وحشت و ترس شويم و نه واقعيت را ناديده بگيريم. در اين فرايند، ما مقابله را زمان مند در نظر مى گيريم، آن را مستلزم برنامه ريزى و تلاش مى دانيم و نتيجه نهايى را هميشه مثبت فرض مى كنيم.

     اگر ارزيابى اوليه شماره سه را داشته باشيم اصلاً تهديد بالقوه اى را حس نمى كنيم و در نتيجه، نيازى به ارزيابى ثانويه نمى بينيم. اما همان گونه كه گفتيم، اين ارزيابى در نهايت مى تواند بهاى سنگينى را براى ما به همراه داشته باشد؛ چون مى تواند ما را يك مرتبه با بحران شديد مواجه سازد.

     نكته مهمى كه در ارزيابى مطلوب، يعنى ارزيابى شماره دو، بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه براى مهار تهديدهاى احتمالى نبايد با سوءظن به ديگران احتمالات را بررسى كنيم، بلكه مناسب است ابتدا رفتارهاى خودمان را كه مى توانسته مشكل ساز شود، بررسى كنيم و كمتر به بدبينى به ديگران روآوريم، مگر اينكه شواهد كافى وجود داشته باشد. از دستورات دينى كه تأكيد فراوان بر آن صورت گرفته، آن است كه افراد جامعه اسلامى بايد نسبت به ديگران گمان بد نبرند و همان گونه كه به خود خوش گمان هستند، به ساير مؤمنان نيز خوش گمان باشند. اسلام تنها بدرفتارى درباره ديگران را مذمت نكرده، بلكه مسلمانان را از فكر بد درباره يكديگر باز داشته و به آنان اجازه سوءظن نيز نداده است.

     حسن ظن به عنوان يك دستور اخلاقى در خانواده و روابط ميان همسران از اهميت بيشترى برخوردار است و لازم است همسران از هرگونه گمان بد نسبت به يكديگر اجتناب كنند تا زمينه آرامش و سازگارى آنان هرچه بيشتر فراهم شود.

     ملّااحمد نراقى مى فرمايد: گمان بد چيزى است كه شيطان القا مى كند و به دل انسان مى اندازد. آنچه را كه آدمى گمان برده است، همان است كه شيطان خبر داده است، وگرنه انسان نه آن را ديده و نه شنيده است. خداوند مى فرمايد: اگر فاسقى براى تو خبر آورد، به گفته او تكيه نكن و شيطان از هر فاسقى فاسق تر است. 12

    گاهى انسان بر اثر زينت هاى شيطان، آن قدر فريب مى خورد كه از گمان خود راضى مى شود و خود را باهوش تر از ديگران مى پندارد و براى گمان بد خود توجيهاتى مى كند و به دليل هاى نادرست و غيرقابل قبول استدلال مى كند. اين نيز خود نيرنگ شيطانى است. اگر كسى بداند شيطان دشمن است و تا گواه قطعى بر امر مكروهى وجود نداشته باشد، نبايد به ديگران بدبين شود و آثار بدبينى را آشكار سازد، هيچ گاه از دشمن پيروى نمى كند. البته در بعضى موارد خوش بينى و بدبينى به صورت طبيعى شكل مى گيرد. در چنين مواردى، بايد براى خوش بينى بسترسازى و براى بدبينى بسترسوزى كرد.

     بسترهاى خوش بينى و بدبينى ما به ديگران

در زمينه خوش بينى و بدبينى ما به ديگران، بسترهايى وجود دارد كه به مهم ترين نمونه هاى آن اشاره مى كنيم:

ـ هم نشينى: عامل بدبينى و خوش بينى ما به ديگران عمدتا كسانى هستند كه ما با آنها نشست و برخاست مى كنيم. حضرت على عليه السلاممى فرمايد: هم نشينى با بدان باعث بدگمانى به خوبان مى شود و هم نشينى با خوبان بدان را خوب مى گرداند. 13

ـ فضاسازى: همچنين توصيه شده است كه زمينه هاى مثبتى براى قضاوت ديگران ايجاد كنيد و از فضاسازى منفى و ايجاد زمينه هاى اتهام بپرهيزيد. حضرت على عليه السلام مى فرمايد: كسى كه خود را در موضع تهمت قرار دهد نبايد كسى را كه به او گمان بد برده است، نكوهش كند. 14

     آثار خوش بينى به ديگران

ـ آسايش خاطر و تخفيف آلام: فردى كه نسبت به ديگران خوش گمان است و رفتارهاى سؤال برانگيز آنان را توجيه و حمل بر صحت مى كند، مهم ترين دستاورد را براى خود كسب مى كند و آن اينكه آسوده خاطر بوده و از افكار منفى كه آسايش او را مختل مى كند، به دور خواهد بود. در مقابل، فرد بدگمان چون همواره منفى نگر است و جنبه نامطلوب رفتار ديگران را مى پذيرد، آرامش و آسايش خود را از دست مى دهد و هميشه پريشان خاطر، مضطرب و نگران خواهد بود. از پيامدهاى روانى آن، ايجاد ترس، وحشت و اضطراب است. پيدايش اين حالات باعث مى شود توازن و تعادل روحى شخص از بين برود و فرد از تصميم گيرى، قاطعيت و حلّ مسائل خود باز بماند. حضرت على عليه السلاممى فرمايد: كسى كه گمانش نيكو نباشد و به ديگران بدگمان باشد، از هر كسى وحشت مى كند. 15 همچنين حضرت مى فرمايد: كسى كه بدگمان است، كسى را كه خائن نيست، خائن مى پندارد. 16

     انسان به دليل اضطراب و ناامنى حاصل از بدگمانى، در مقابله با حوادث، ضعيف و ناتوان