تحليل ارتباطي نقش رسانه ها در جنگ خليج فارس1

تحليل ارتباطي نقش رسانه ها در جنگ خليج فارس1

نويسنده: ايموري. اي. گريفين
مترجم: سيدحسين شرف الدين
(دانش آموخته حوزه علميه و دانشجوي دكتري جامعه شناسي ارتباطات)

چكيده

همگان به نقش و تأثير فوق العاده و بعضاً بي بديل رسانه ها به ويژه رسانه هاي جهان گستر در عصر حاضر اذعان دارند. اين نقش اگر در شرايط عادي به فعاليت هاي معمول همچون اطلاع رساني، آموزش، تبليغات، شكل دهي به افكار عمومي، ترويج فرهنگ غالب و سرگرمي و پركردن اوقات فراغت محدود مي شود; در شرايط بحران بخصوص بحران هايي كه به نوعي با منافع قدرت هاي بزرگ ارتباط دارد به حوزه وسيعي از فعاليت هاي ويژه متناسب با بحران جاري بسط مي يابد. فعاليت هايي همچون تصويرسازي خودي و بيگانه، بسيج سياسي، جنگ رواني و... از اين جمله هستند.

نوشتار ذيل به عنوان يك مطالعه موردي، نقش رسانه هاي غربي را در جنگ اول خليج فارس يعني حمله نظامي آمريكا به عراق در سال 1991 با بهره گيري از ديدگاه هاي انتقادي جامعه شناس نوماركسيست معاصر و كارشناس حوزه مطالعات فرهنگي، استوارت هال تحليل و بررسي كرده است. هال در اين مطالعه به هژموني رسانه اي قدرت هاي بزرگ، نقش آنها در گسترش، تثبيت و تعميق سلطه سرمايه داري غرب، موقعيت نامتوازن كشورها در برخورداري از قدرت رسانه اي، نقش تخريبي رسانه هاي غرب در جنگ خليج فارس همچون تبديل جنگ به يك صحنه تئاتر، بزرگ نمايي قدرت اهريمني آمريكا، پنهان سازي جنبه هاي غيراخلاقي اقدامات تجاوزگر، وارونه نمايي واقعيات جنگ براي افكار عمومي آمريكا و... اشاره كرده است.

كليدواژه ها: نشانه شناسي، هژموني، پروپاگاندا، صنايع فرهنگ، معناسازي، ايدئولوژي، جنگ خليج، اسطوره سازي.

مطالعات فرهنگي استوارت هال

مطالعات فرهنگي آنجا انتخاب شد كه نشانه شناسي رها گشت. من به همين منظور جنگ خليج را به عنوان نمونه براي شرح و توضيح نظريه رسانه هاي استوارت هال مورد بررسي قرار خواهم داد. در زماني كه نشانه شناسان غيرحرفه اي در كنار درخت پيچيده به روبان هاي زرد و مشكي (احتمالا اشاره به نشانه هاي نصب شده ارتش آمريكا بر روي نخل ها براي جلب نيروهاي عراقي) با اين نظريه مخالفت مي كردند، هنوز تضاد مشابه جدي تري در تلويزيون، مطبوعات و در ذهن مصرف كنندگان رسانه هاي آمريكايي خلجان داشت. اين جنگ رسانه ها، يك جنگ ايدئولوژيك بود كه هر دو جبهه آن با سلاح هاي سهمگين پروپاگاندا، پوشش هاي برنامه اي زنده، ملّي گرايي و سانسور با يكديگر مي جنگيدند. با اين وجود، هال مدعي بود كه كشمكش نشانه شناختي رايج در محيط هاي علمي صرفاً بخش كوچكي از واقعيت جاري در رسانه هاي گروهي است. روبان هاي زرد بسيار بيشتر از روبان هاي سياه بودند. رسانه هاي گروهي از وضع موجود حمايت كرده و مردم را دقيقاً در راستاي موقعيت ايدئولوژيك اكثريت بهرهوران از تهاجم به عراق، سوق مي دادند.

استوارت هال يك تبعه جامائيكايي و استاد جامعه شناسي دانشگاه آزاد و ميلتون كينز انگلستان است. در گذشته با ايده هاي جامعه شناسان مكتب فرانكفورت همچون استنلي ديتز و رولاند بارت آشنا شد. هال با اين گروه از انديشمندان انتقادي كه از «جريان غالب» پژوهش هاي ارتباطاتي يعني پژوهش هاي تجربي، كمي و تا حدي مبتني بر كشف روابط علي ـ معلولي انتقاد مي كردند، وحدت نظر داشت. هال به ويژه در ظرفيت

جامعه علمي براي يافتن پاسخ هاي مفيد براي سؤالات مهم مربوط به تأثير و نفوذ رسانه ها ترديد داشت. وي از «مجموعه اعداد و ارقام» در تحقيقات پيمايشي كه پيوسته موضوعات بسيار داراي اهميت و معني و زبان را ترجمه كرده و آنها را در قالب شاخص هاي رفتاري خام نمادسازي مي كنند، اجتناب ميورزد.از نظر هال، موضوع اين نيست كه چند درصد از آمريكاييان از شركت و رهبري ايالات متحده در جنگ عليه صدام حسين حمايت مي كنند، بلكه سؤال جدي و قاطع اين است كه چگونه رسانه ها توانستند حمايتي يكپارچه از حمله به عراق در ميان عموم مردم كه پيش تر در خصوص موضوع اختلاف نظر داشتند، به وجود آورند؟

اگر چه نظريه پردازان انتقادي، عناوين ارتباطاتي متفاوتي را براي مطالعه و بررسي انتخاب كرده اند، اما همگي در تأثيرپذيري شديد از تفسير ماركسيستي جامعه اشتراك دارند، اين تفسير به هر نوع تحليلي كه از روابط قدرت غفلت كند، بدبين است. نظريه پردازان انتقادي همچون هال، كتيبه مزار ماركس را به عنوان يك گزاره برجسته در كار خود انتخاب كرده اند: «فيلسوفان تنها جهان را به شيوه هاي مختلف تفسير كرده اند; در حالي كه موضوع، تغيير آن است.» تغييري كه هال و بيشتر نظريه پردازان انتقادي در صدد ايجاد آن هستند، توانمند ساختن مردمي است كه در حواشي جامعه زندگي مي كنند، سهم اندكي در جهت گيري زندگي خويش دارند; و صرفاً براي بقا تلاش مي كنند.

رسانه ها به عنوان ابزارهاي قدرتمند ايدئولوژيك

هال معتقد است كه رسانه هاي گروهي براي حفظ سلطه كساني كه اينك در موضع قدرت نشسته اند، عمل مي كنند. كانال هاي پخش و نوشتار، تعامل بيل گيتس ( BillGates)، استيو فوربس (Steve Forbes) و تد ترنر ( TedTurners) ]مالكان غول هاي رسانه اي جهان[ با جهان را منعكس مي سازند و در مقابل، از توده هاي ضعيف و فاقد قدرت، بهره كشي مي كنند. هال معتقد است كه حوزه ارتباطات «به يك قلمرو، به لحاظ جامعه شناختي، و كاملا بي عيب و نقص» در تكاپوست. وي «عميقاً به كارهاي تجربي فاقد ايده بدبين و مخالف است; زيرا معناي ساده اين كارها اين است كه ايده هاي مندرج در خود را نمي شناسند.»

پژوهش گران غيرانتقادي، كار خود را به عنوان علم ناب و عاري از هرگونه پيش فرض معرفي مي كنند، اما هر نوع نظريه درخصوص رسانه ها به دليل ماهيت خاص آن، مضموني ايدئولوژيك دارد. براي مثال، كل قلمرو پژوهش بازار بر اين ارزش مفروض مبتني است: نظام سرمايه داري، نظامي خوب است.

هال معتقد است كه جريان غالب پژوهش هاي مربوط به ارتباطات جمعي در ايالات متحده در خدمت اسطوره «كثرت گرايي دموكراتيك» است; اسطوره اي كه وانمود مي كند: جامعه به واسطه هنجارهاي مشترك از جمله برابري فرصت ها، حرمت نهادن به تفاوت ها، هر فرد يك رأي، حقوق فردي و قانون مداري قوام و استقرار يافته است. اين دستاورد معمول كه پيام هاي رسانه ها تأثير اندكي بر جاي مي گذارند، ادعاي سياسي ناظر به جريان داشتن دموكراسي را تجليل مي كند. چنين پژوهشي مدعي است كه آن رؤياي آمريكايي به لحاظ تجربي تأييد و اثبات شده است و علم، كشورهاي در حال توسعه را وسوسه مي كند «تا به طور كامل به عضويت باشگاه مورد توافق درآيند.»

هال مدعي است كه پژوهش هاي برجسته در خصوص رفتار رأي دادن افراد، وفاداري نشان دار، يا واكنش به خشونت هاي دراماتيك، از آشكار كردن كشمكش بر سر قدرت كه رسانه ها آن را پنهان مي سازند، عاجزند. وي بر اين باور بود كه تلقّي ارتباطات به عنوان يك رشته آكادميك مجزا، اشتباه است. (ديدگاهي كه ممكن است موقعيت معلمي او را تضعيف كند.) انزواي آكادميك به جداسازي پيام ها از فرهنگ خاستگاهشان تمايل دارد.

«تكرار زياد و افسون گر واژه سانسور شده "اطلاعات" با خواص سايبرنتيكي تطهيركننده اش نمي تواند ويژگي تيره كنندگي، نشانه شناختي، معني شناختي، و استدلالي رسانه ها را در ابعاد فرهنگي شان به طور بنيادين شستوشو داده يا محو سازد.»

از اين رو، هال بيشتر به كار خود تحت عنوان «مطالعات فرهنگي» ارجاع مي دهد تا «مطالعات رسانه اي» و در دهه 1970، مديريت مركز مطالعات فرهنگي معاصر (CCCS) در دانشگاه بيرمنگام را عهده دار شد. محققان مركز مطالعات فرهنگي، زير نظر وي، در جستوجوي بسط انديشه خود در خصوص كشمكش فرهنگي ميان داراها و نادارها بودند.

هال واژه «بيان» (articulate) را در معنايي دوگانه يعني «سخن گفتن» از ستم ديدگي و «رابطه»اي كه به واسطه رسانه هاي ارتباطي مستولي شده، به كار برده است; چه رسانه ها زمينه شكل گيري معني را فراهم مي سازند. او مي گويد: من درصدد تبديل شدن به يك «عروسك خيمه شب بازي» براي توده ها نيستم، بلكه بيشتر علاقه مند به «دست يابي به فضاها»يي هستم كه بتوانم صداي آنها را بشنوم. تلاش براي آزاد كردن فريادهاي مردم، از موقعيت هاي قدرتمند مستحكمشان، غالباً مستلزم كاربرد كلمات تند و خشن است; اما يك «گفتوگوي صميمانه در ميان انديشمندان برجسته»، ايدئولوژي را كه خميرمايه اتصال بيشتر مطالعات ارتباطي است از ميان نمي برد. زباني كه هال به كار مي گيرد، نمايانگر تعهد او به تفسير گسترده ماركسيستي از تاريخ است. از آنجا كه يكي از اهداف تصريح شده هال، آشكار ساختن قدرت نامتوازن در جامعه است، وي بر اين اعتقاد است كه رهيافت مطالعات فرهنگي آن گاه معتبر است كه از ساخت رايج و تثبيت شده پژوهش هاي رسانه اي كه از پرداختن به ايدئولوژي عاجزند، «ساخت زدايي» كند. اگر ديتز مي خواهد فرياد پرمعناي سهام داران متأثر از تصميمات مؤسسه را برآورد (ر.ك. فصل 20 اين مجموعه) هال درصدد است تا مردم را از تسليم شدن كوركورانه در برابر ايدئولوژي فرهنگ غالب آزاد سازد. روشن است كه نظريه انتقادي و مطالعات فرهنگي ارتباط نزديكي با يكديگر دارند. در هر حال، هال بر عقلانيت، كمتر و بر مقاومت و پايداري بيشتر تأكيد كرده است. تا آنجا كه به وي مربوط است، صدق مطالعات فرهنگي از طريق توانايي آنها در افزايش خودآگاهي ما از نقش رسانه ها در حفظ وضع موجود تأييد مي شود.

منتقدان اوليه فرهنگي

مطالعات فرهنگي يك جنبش پيچيده است. براي درك و فهم نظريه هال، ابتدا بايد ريشه ها و خاستگاه آن را بشناسيم. هال به تدريج در دامن جبرگرايي اقتصادي انديشمندان ماركسيستي مكتب فرانكفورت و تحليل هاي متني عميق نشانه شناسان و نقدهاي فلسفي ـ زباني ميشل فوكو فرو غلتيده است. همه اين انديشمندان اروپايي از آثار يكديگر با اطلاع بوده و از هم تأثير پذيرفته اند.

در پايان جنگ جهاني دوم، معلوم شد كه شورش طبقه پرولتري كه ماركس پيش بيني كرده بود نه به ايجاد جوامع مساوات طلب عاري از ظلم و ستم منجر شد و نه به وخامت اوضاع نظام هاي اقتصاد سرمايه داري حاكم بر جهان; سؤال اصلي اينجاست كه چرا چنين نشد؟

نظريه پردازان مكتب فرانكفورت، اولين كساني بودند كه اين سؤال را مطرح كردند. آنچه ماركس از پيش گويي آن عاجز بود و آنها نتيجه گرفتند اين بود كه عصر جديد از طريق صنعت خصوصي، گفتمان عمومي را كنترل مي كند. آنها معتقد بودند كه طبقات كارگر شورش نكردند; زيرا رسانه هاي گروهي وابسته به شركت هاي خصوصي در طرح و تنظيم پيام هاي تقويت كننده نظام سرمايه داري نقش مؤثري ايفا كرده اند. هم اخبار و هم رسانه هاي سرگرم كننده و تفريحي، تصويري از جهان به دست مي دهند كه در آن سرمايه داري نظامي طبيعي، جاودانه و بي بديل مي نمايد. نظريه پردازان مكتب فرانكفورت همچون بيشتر ماركسيست هاي سنّتي از نوعي جبرگرايي اقتصادي دو آتشه جانبداري مي كردند. آنجا كه ماركس از «ابزارهاي توليد» كه مالكان آن حاكم بر جامعه هستند، سخن مي گويد، نظريه پردازان مكتب فرانكفورت، از «ابزارهاي توليد فرهنگ» كه مالكان آن تأثير زيادي بر ايدئولوژي و قدرت سياسي دارند، سخن به ميان مي آورند. ايده «صنايع فرهنگ» بسيار غليظ تر از تحليل هال است كه در در 30 سال بعد ارائه شد. در عين حال، وي موافق است كه كنترل خصوصي ارتباطات عمومي، از طريق محدود ساختن آزادي بيان، به حفظ وضع موجود كمك مي كند. هال، همچنين بر اين انديشه بود كه متوسط شهروندان به صورتي رضايت مندانه از اين واقعيت غافلند.

هال، آنجا كه از نقش فرهنگي رسانه ها سخن مي گويد، واژه «هژموني» را اقتباس مي كند. اين واژه احتمالا به دليل آنكه چگونگي نگاه بيشتر كشورها به ايالات متحده را توصيف مي كند، به ندرت توسط آمريكاييان به كار رفته است. هژموني معمولا به مهم ترين و عمده ترين تأثير يا سلطه يك ملت بر ساير ملل اشاره دارد. هال، اين واژه را براي توصيف سلطه و نفوذ هوشمندانه داراهاي جامعه بر نادارهاي آن به كار برده است. وي تأكيد مي كند كه هژموني رسانه ها، يك طرح آگاهانه، آشكارا اجباري و داراي تأثيرات همه جانبه نيست. رسانه هاي گفتاري و نوشتاري هرچند تنوعي از ايده ها ارائه مي كنند، اما در عين حال، بيشتر مايلند تا از طريق امتياز دادن به تفسير از قبل پذيرفته شده واقعيت، به حفظ وضع موجود كمك كنند. نتيجه اينكه نقش رسانه هاي گروهي بيشتر به توليد رضايت و توافق معطوف است تا انعكاس اتفاق نظر و اجماع موجود.

لازم به ذكر است كه من هيچ نمونه مشخصي از صنايع فرهنگ يا هژموني به دست نداده ام. اين مسئله اي است كه مكتب فرانكفورت با آن مواجه بود. فرانكفورتي ها هر چند در تحليل انتزاعي قوي بودند، اما مطالعات موردي اندكي براي اعتبار بخشي به دعاوي خويش صورت داده اند. اينجاست كه ارزشمندي «نشانه شناسي» بارت ظاهر مي گردد.

رولاند بارت شيوه اي را براي آغازيدن با تصاوير ملموس رسانه ها طراحي كرد و به طور نظاموار از تمايل آنها به معناداري، ساخت زدايي كرده است. لازم به ذكر است كه يكي از موضوعات تكراري بارت، نشانه هاي اسطوره اي است كه ارزش هاي غالب فرهنگ را تقويت مي كنند. ما از خلال تحليل نشانه شناختي دريافتيم كه چگونه روبان زرد حاوي شعار «همه مشمول عفوند» ( allis forgiven) به عنوان يك نشانه اسطوره اي انتخاب شد تا قدرت و پيروزي تمام عيار آمريكايي را اعتبار بخشد. از اين رو، مي توان دريافت كه نشانه شناسي به منبعي ملموس براي شرح و توضيح چگونگي حفظ قدرت اجتماعي و انتقال آن از طريق واقعيات و نمادهاي زندگي روزمرّه، تبديل شده است.

در هر حال، يكي از مشكلات نشانه شناسي، ناتواني آن در جداسازي نشانه هاي ايدئولوژيكي يا اسطوره اي از نشانه هاي غيرايدئولوژيك يا رقيب است. براي مثال، پوشيدن يك تي شرت «Sex Pistols»، در چه صورتي از حالت يك نشانه تثبيت ناشده شورش به يك نشانه نوستالژيك قرون وسطايي و پيمان شكني جمعي تغيير مي يابد؟ نشانه شناسي تبيين مناسبي از اينكه چرا معاني معين در دوره هاي تاريخي مشخص به نمادهاي معين ضميمه مي شوند، به دست نمي دهد. و چون بارت به اين سؤال پاسخي نداده است، هال به ايده هاي فوكو، فيلسوف فرانسوي راديكال و غيرمتعارف، روي آورده است.

ميشل فوكو معتقد است كه نه ماركسيست ها و نه نشانه شناسان هيچ يك ديدگاه مشخصي در خصوص رابطه ميان قدرت اجتماعي و ارتباطات ندارند. به نظر وي، اين خطاست كه فكر كنيم نشانه ها و نمادها به نوعي از پيام هاي رسانه هاي گروهي جدايند. نشانه شناسي سطح خرد از روبان هاي زرد و نشانه شناسي سطح كلان از گزارش هاي پخش زنده CNN از بغداد به واسطه ماهيت استدلالي مشتركشان وحدت يافته اند. منظور فوكو اين است كه هر دو براي معنايابي نيازمند «چارچوب هاي تفسيري» هستند. به اعتقاد وي، چارچوبي كه مردم به كار مي برند، از خلال گفتمان غالب زمانشان تأمين مي شود. مفهوم «گفتمان» در انديشه فوكو، پلي ميان نشانه شناسي و جبرگرايي اقتصادي برقرار كرده است. با عطف توجه مستمر به روابط قدرت، مي توان ماهيت در حال تغيير معنا در گذر زمان را از منظر وي توضيح داد. هال، سهم كار فوكو در مطالعه ارتباطات را با يك هيجان انقلابي توصيف مي كند: «چرخش استدلالي در علوم فرهنگي و اجتماعي يكي از مهم ترين تغيير جهت گيري ها در دانش اجتماعي ماست كه در سال هاي اخير به وقوع پيوسته است.» تا آنجا كه من مي دانم، توجه به اصول محوري مطالعات فرهنگي هال، چنين القا مي كند كه ما همواره صداي فوكو را در پس زمينه (اين مطالعات) مي شنويم.

معناسازي

هال در كتاب بازنمايي (Representation) خاطرنشان مي سازد كه كاركرد اوليه گفتمان «معناسازي» است. بيشتر دانشجويان ارتباطات با اين ايده موافق هستند كه واژه ها و ساير نشانه ها متضمن معناي ذاتي نيستند. به همين دليل است كه در مثلث نشانه شناختي آي. اي. ريچارد، آن خطي كه به موازات پايه، واژه و مرجع آن را به هم پيوند مي دهد، بيشتر به صورت نقطه چين ترسيم شده تا خط كامل. بيان جالب اين واقعيت اين است كه «واژه ها معنا ندارند; مردم بدان ها معنا مي دهند.» هال از ما مي خواهد تا قدري جلوتر رفته و سؤال كنيم كه «مردم از كجا معناي موردنظر خود را به دست مي آورند؟» علاوه اينكه، انسان ها مجهز به توان و ظرفيت معناسازي متولد نمي شوند. پاسخ هال اين است كه مردم معاني نشانه ها را از طريق گفتمان يعني از طريق ارتباطات و فرهنگ مي آموزند: «فرهنگ، اساساً به توليد و تبادل معاني ـ يعني اخذ و اعطاي معني ـ در ميان اعضاي يك جامعه يا يك گروه وابسته است. اين بيان كه دو نفر متعلق به يك فرهنگ اند، به معناي آن است كه آنها جهان را به شيوه هاي تقريباً مشابه تفسير كرده و خود را مي نمايانند; و افكار و احساسشان راجع به جهان به شيوه هايي اظهار مي شود كه توسط يكديگر فهم شدني است.»

هال براي توضيح اينكه معنا از طريق گفتمان به دست مي آيد، از خوانندگان خود سؤال مي كند كه آنها چگونه مي دانند كه چراغ قرمز به معناي «توقف» و چراغ سبز به معناي «حركت» است. پاسخ اين است كه كساني از سال ها پيش به ايشان چنين گفته اند. همين فرايند به هنگامي كه ما نشانه هايي همچون تصوير صدام حسين، و كمان هاي طلايي (golden arches) يا واژه «رفاه» (welfare) را ملاحظه مي كنيم، جريان دارد. در عين حال، براي درك اينكه معني در گفتمان خلق مي شود، اين بيان كافي نيست. ما همچنين بايد «منابع» آن گفتمان به ويژه مؤسسان يا «سخنگويان» آن را بررسي كنيم.

هال، از مطالعه گسترده فوكو در خصوص بيماري ذهني، جنسيت و مجرميت در دوره هاي تاريخي متفاوت متأثر بود. فوكو بر آنچه مردم گفته اند و آنچه نگفته اند و شخصيت گوينده، متمركز بود. شايد شما در اين ادعا ترديد كنيد، ولي او كشف كرده است كه در سراسر تاريخ هيچ گاه افراد جامعه، صدا و قدرت يكسان نداشته اند. اين ادعا مطمئناً در آمريكاي امروز صادق است. ترديدي نيست كه تدترنر (Ted Turner) مؤسس (CNN) قدرت استدلالي بيشتري از من داشته است. با توجه به اين واقعيت، من به عنوان نويسنده يك متن دانشگاهي، به خوبي آگاهم كه در شكل دهي به معنا قدرت بيشتري از دانشجويان خواننده آن دارم.

فوكو در بحث از بيماري ذهني، دريافت كه تعريف ديوانگي و مؤلّفه هاي آن و آنچه در خصوص آن صورت مي گرفته، به صورت چشمگيري در گذر زمان تغيير كرده است. افراد قدرتمند به دلخواه خطوط ميان بهنجار و نابهنجار را ترسيم كرده و اين تفاوت گذاري به اشكال استدلالي تبديل شده اند، اشكالي كه تأثيرات واقعي و فيزيكي بر افراد وابسته و متمايل به هر گروه، بر جاي گذاشته اند. در گذر زمان اين شيوه هاي ظاهراً طبيعي و ترديدناپذير در تفسير جهان به ايدئولوژي ها تبديل شدند; ايدئولوژي هايي كه خود را از طريق گفتمان بيشتر دايمي ساخته اند. داشتن حق معناسازي، به معناي داشتن قدرت براي ديوانه ساختن ديگران است.

كنترل يكپارچه ارتباطات جمعي

هال درصدد بود تا جهت مطالعه ارتباطات را از قلمروهاي تفكيك شده انعكاس يافته در سازمان اين متن همچون توسعه روابط، تأثير و نفوذ رسانه ها، جنسيت، ارتباطات و غير آن، تغيير دهد. وي معتقد است كه ما بايد «فضاي» (Atmosphere) يكپارچه كننده اي كه اين امور در آن به وقوع مي پيوندند و خاستگاه آنها يعني فرهنگ انساني را مورد مطالعه قرار دهيم. هال در عين همسويي با نظريه ماركس، تأكيد مي كند كه انديشمند ارتباطات بايد روابط قدرت و ساختارهاي اجتماعي را نيز بررسي كند. از نظر هال، جدا كردن مطالعه ارتباطات از متن فرهنگي خاصي كه در آن به وجود آمده، و غفلت از واقعيت توزيع نامتوازن قدرت در جامعه، قلمرو ما را تضعيف كرده و آن را به لحاظ تئوريك كم مايه ساخته است.

هال و ساير مدافعان مطالعات فرهنگي مايلند تا كانون توجه آكادميك خود را مستقيماً به شيوه هايي معطوف كنند كه بازنمودهاي رسانه اي فرهنگ، نابرابري هاي اجتماعي را باز توليد كرده، مردم متوسط كم و بيش فاقد قدرت را در انجام هر كاري حفظ كرده و در درون جهاني يكپارچه و شيئيت يافته (Commodified) عمل كنند. دست كم در ايالات متحده، حجم عظيمي از اطلاعاتي كه ما دريافت مي كنيم توسط مؤسسات ]رسانه اي[ توليد و توزيع مي شود. اگر پيچ تلويزيون خانگي خود را به سمت (CNN) و فهرست برنامه هاي آن كه متضمن نسخه اي از «بازي هاي مصوّر» است، بچرخانيد، خانه شما يك محيط مجازي تبليغ براي رسانه هاي مختلط مي شود. اول تايم وارنر مالك (SI) و (CNN) و احتمالا بيشتر كمپاني هاي كابلي هستند كه سيگنال ها را به خانه شما مي آورند. اگر هم زمان نرخ هاي اشتراك بالا نرود، چه تغييري در مالكيت انحصاري به وجود خواهد آمد؟ هال، پاسخ داده است كه كنترل يكپارچه اين قبيل منابع اطلاعاتي ذي نفوذ، از اظهار بسياري از داستان ها جلوگيري مي كند. وضعيت اسف بار مردم تيمور شرقي نمونه اي از اين ماجراست. تا چند سال پيش كه به سختي مي شد چيزي راجع به پاكسازي قومي، اجتماع صلح جوي ايسلند و تا حدي گزارش هاي مربوط به فجايع تحريم شده اندونزيايي شنيد، اخبار عصر ]نيز در خصوص آنها [شكل نگرفت. اين داستان حتي اگر به تفصيل هم گزارش شده بود باز هال مطمئن است كه اين گزارش در يك چرخش كاملا همدلانه با مؤسسات چندملّيتي غربي ارائه مي شد. موضوع نهايي براي مطالعات فرهنگي نه چيستي اطلاعات ارائه شده، بلكه مالكيت اين اطلاعات است.

نقش رسانه ها در جنگ خليج

روبان هاي زردي كه درختان سراسر كشور را در خلال 1991 آرايش داده بود، يك سرگرمي نمادين مهم براي نشانه شناسان و محققان درگير در مطالعات فرهنگي به وجود آورد. با اين وجود، آنها تنها تكه اي از يك موزاييك طراحي شده فعاليت فرهنگي بودند كه به صورت عمدي يا غيرعمدي در جهت يك هدف ايدئولوژيك واحد عمل مي كردند. داگلاس كيلنر، يكي از پيشگامان اوليه مطالعات فرهنگي، برخي از شيوه هاي مهم و غالباً مغفولي كه در آن مجموعه اي از محصولات فرهنگي را مي توان براي توليد حمايت عمومي از ايدئولوژي حاكم به كار گرفت، توصيف مي كند. اگر ما اين اثر ]توليد حمايت عمومي از ايدئولوژي حاكم[ را ثبت و ضبط كنيم، نقشه براي تنظيم و صورت بندي گفتمان اين گونه خواهد بود كه ابتدا برخي از پيام ها توسط رسانه هاي جمعي رمزگذاري شده و سپس توسط مخاطبان رمزگشايي، درون ريزي و مورد عمل واقع شوند و همه ايده هاي ديگر نيز مسكوت مانند. هال اين را «رمزگذاري هژمونيك» نام نهاده است. كيلنر معتقد است كه اين واژه عملكرد واقعي رسانه ها در خلال جنگ خليج را توصيف مي كند.

بر طبق نظر كيلنر، شبكه هاي بزرگ تلويزيوني در تبديل جنگ به يك صحنه تئاتر مؤثر بودند. تصويرسازي رسانه ها از جنگ، و تلقّي جنگ به عنوان يك رويداد تلويزيوني مهم سرشار از نمايش، قهرماني و آثار ويژه، ترس و نفرت از درگيري همچون از ميان رفتن حيات شهروندان عراقي را از ميان برد: «رسانه ها جنگ را به عنوان يك داستان مهيّج، مجموعه اي از سريال هاي شبانه تلويزيوني توأم با تضادها، كنش ها و مخاطرات دراماتيك، خطرناك براي شهروندان غير نظامي و گروه هاي متحد، تداوم دهنده شرارت عراقي هاي نابكار و پليد و تبلوردهنده قهرماني هاي طراحان، تكنولوژي و دستجات نظامي آمريكايي به تصوير كشيدند. (CBS) و (ABC) هر دو از ساعات آغازين جنگ، آرم «رويارويي نهايي در خليج» را مورد استفاده قراردادند... و اين رويداد را به عنوان نبرد ميان خوب و بد رمزگذاري كردند. در حقيقت، جنگ خليج از آغاز، ميانه و پايان به عنوان يك جنگ سينمايي معرفي شد.» احتمالا هيچ تصويري مرتبط تر با جنگ خليج از تصاوير شليك «بمب هاي هوشمند»ي كه از طريق بادكش هاي تهويه منازل عراقي ها هدف گيري مي شد، وجود ندارد. به موازات پخش مجدد اين فيلم كوتاه در خلال جنگ صد روزه، سكانس هاي بصري بر تفوق تكنولوژي نظامي آمريكا و دقت موشكافانه جنگ مدرن تأكيد مي كرد. كيلنر خاطرنشان مي سازد كه اين تصاوير فوايد مختلفي براي رمزگذاري ايدئولوژيكي حاكم داشته است. اصولا تماشاي اين قبيل تحركات تسليحاتي در صحنه، با دقت و سرعت عمل فوق العاده آن، بيننده را متأثر كرده و هدف واقعي سلاح يعني نابودي اشيا و مردم را پنهان مي سازد.

تصوير بمبي كه ساختمان را به ويرانه تبديل مي كند، با هدف القاي تفوق ذاتي ارتش آمريكا و حماقت مضحك ارتش عراق كه سعي در مقابله با آن دارد، رمزگذاري مي شود. نمايش هاي پياپي تسليحات پيچيده در صحنه، دقت و توجه را از «اخلاق» جنگ منصرف كرده و در عوض به زيباشناسي تاكتيكي آن معطوف مي سازد. كيلنر معتقد است كه دلخوش كردن به يك نظام تسليحاتي كارآمد بسيار آسان تر از درگير شدن در سؤال پيچيده در خصوص مجاز بودن يا نبودن كاربرد اين سلاح هاست. آنها به هنگام انفجار، آرام و خنك به نظر مي رسند. آنها از آن ما هستند.

قطع نظر از موضوع اخلاقي ذاتي كاربرد يك گزينه نظامي، قاب رسانه اي اين داستان را مي توان براي جنگ آفريني طراحي نمود. كيلنر مدعي است كه رسانه هاي آمريكايي به جاي ارائه توصيف عيني از خطوط مقدّم جنگ، خود را كنار كشيده و به «تبليغات چي هاي فعال» نيروهاي ائتلافي تبديل شدند. شكل داستاني مناسب آن، رويارويي نهايي ساده انگارانه «مردان خوب در مقابل مردان بد» بود. البته، اين تصوير مستلزم خلق قهرمانان و نابكاران بود و صنايع فرهنگ، بيشتر، مايل به ايفاي نقششان بودند.

هال از تمايل رسانه ها به «كالايي كردن» آنچه ارائه مي كنند سخن گفته است و جنگ خليج نيز از اين قاعده مستثنا نبود. كيلنر خاطرنشان مي سازد كه جنگ خود في نفسه يك كالاي سودمند است. نرخ بالاي درآمد ناشي از توليد آگهي تبليغات فزاينده بازرگاني و تي شرت ها، آرم ها، دشنه هاي بزرگ، اسباب بازي ها، ويدئوها و حتي روبان هاي زرد كه در خلال دو هفته به فروش رسيد. بيشتر كالاها متضمن هيچ نوع برچسب نژادي صريح و ظريفي نبودند. يكي از تي شرت ها، مرد عربي را سوار بر شتر در حالي كه هواپيماهاي نظامي از بالاي سر او پرواز مي كردند، نشان مي داد. عنوان (تي شرت) مي گفت: «من 10 هزار مايل براي دودكردن يك شتر پرواز كرده ام.» اين متن ها، تصويرها و رفتارها مجموعا گفتماني را به وجود آورند كه مخالفت با جنگ به عنوان يك امر ناخواسته راشكل مي داد. يك «آمريكايي خوب» بودن، به حمايت از اين گروه ها وابسته بود. هال به اين فرايندهاي رسانه اي به عنوان «گفتمان هاي ايدئولوژيك تصنعي» ارجاع مي دهد. اثر عملي اين امر، محدود ساختن طيف گزينه هاست و اين گزينه هاي محدود در ظاهر شبيه همه مواردي است كه همواره مي تواند وجود داشته باشد.

پوشش رسانه ها پس از 11 سپتامبر ـ اندوه تصنعي

در شب 11 سپتامبر، يك دهه پس از جنگ خليج، دو تن از چهره هاي راديو ـ تلويزيوني (ABC) دان رادر و تد كوپل سؤالي را مورد بحث قرار دادند كه در ذهن بسياري از آمريكاييان وجود داشت. سؤال اين بود كه چرا برخي مردم آنچنان از آمريكا نفرت دارند كه از قتل عام هاي تروريست ها خوشحال مي شدند؟ هر دو مفسّر از مأموريت هاي گسترده در آسيا، آفريقا و خاورميانه سخن گفتند; مأموريت در ميان مردمي كه در عين ابتلا به فقر ملموس، تنها ثروت، قدرت و گردن فرازي آمريكايي را مشاهده كرده اند. حدود پانزده دقيقه، اين دو تحليلگر برجسته اخبار داخلي به شيوه اي عيب جويانه و با دقت و تعمق در خصوص محروميت ها و درماندگي هاي ريشه دار و گسترده در دو سوم جهان سخن گفتند. آنها از انگاره سازي مردان خوب در مقابل مردان بد كه از ساير كانال ها شنيده مي شد، اجتناب كردند. اين مطمئناً گفتمان ايدئولوژيك تصنعي هال كه در خلال جنگ خليج بخ وقوع پيوست، نبود. اين موضوع به يك صحنه آرايي يك شبه تبديل شد. يك هفته بعد رادر در «نمايش ديويد ليترمن» ظاهر شد و چيزي شبيه وفاداري غيرمشروط به پرزيدنت جورج دابليو بوش و «جنگ عليه تروريسم» اظهار كرد: «ديويد! من نمي توانم عميقاً احساس كنم كه اين زمان، زمان ماست و من در خصوص آن، چيزي توصيه نمي كنم جورج بوش رئيس جمهور است. اوست كه تصميم مي گيرد و شما به عنوان يك آمريكايي خوب مي دانيد كه او هر كجا كه از من بخواهد تا برنامه سازي كنم، به مجرد گفتن اجابت خواهم كرد. كمي بعد از حمله، دو تا از روزنامه نگاران كمتر شناخته شده، بوش را به خاطر شيوه و روش اتخاذ شده، مورد انتقاد قرار دادند. يكي از آنها گفت: بوش «سمج و بچه» به نظر مي رسد، و ديگري موضوع را با توصيف رئيس جمهور از واكنش آمريكا به تروريسم تحت عنوان «جنگ صليبي» مطرح كرد. در عين حال، هر دو مفسّر بلافاصله از صراحت لهجه و رك گويي خود عذرخواهي كردند. از ماه بعد، ديگر هيچ گاه كلام دلسردكننده اي شنيده نشد.

احتمالا غيرمعمول ترين دستاويز وطن پرستانه پس از واقعه تروريستي 11 سپتامبر اين بود كه رئيس جمهور بوش عشق به وطن را با پول معادل قرار داد. او پيشنهاد كرد كه اين زمان، فرصت بسيار مناسبي به ويژه براي فروش يك ماشين جديد است; عبارتي كه انتظار مي رفت در آگهي هاي تجاري اتومبيل زياد به كار برده شود. اين توصيه چه به عنوان يك دستاويز ميهن پرستانه و چه به عنوان يك سرمايه گذاري صفر درصدي، موجب شد تا فروش ماشين جديد در اولين ماه پس از اين واقعه، 31 درصد افزايش يابد. مجدداً تأكيد مي كنم كه هيچ شبكه خبري، پيوند اداري سؤال برانگيز ميان خريد مصرف كننده و وطن پرستي را نشان نداد. اما جورج كارلين هنرپيشه كمدي، مخاطبان «نمايش امشب» را با اين بيان خنك به خنده سخريه آميز واداشت: «بيرون برو و كمي جواهر و يك ماشين جديد بخر، وگرنه تروريست ها پيروز مي شوند.»

چگونه رسانه هاي چندگانه داراي نمايندگي هاي مختلف، سخن گفتن از يك واقعه مهم با يك صداي در ظاهر انفرادي، به پايان رساندند؟ با توجه به تصويرهاي مشترك ملّي از سوراخ شدن برج هاي دو قلوي مركز تجارت جهاني توسط هواپيماها و در نتيجه، فروپاشي ساختمان ها و مقبوليت و پذيرش 95 درصدي واكنش رئيس جمهور، تصميم هر يك از ويراستاران خبري ساده به نظر مي رسيد. با اين وجود، هال معتقد است كه رمزگذاري هژمونيك اگرچه در طي اين دوره اتفاق افتاد، اما يك طرح آگاهانه نبود. الكساندر كوك برن در قطعه اي از داستان خود كه در «لوس آنجلس تايمز» به چاپ رسيد، مي نويسد: «زماني كه پدرم در دهه 1920 به عضويت تايمز لندن درآمد، از دايي اش كه در هيأت مديره تايمز حضور داشت، پرسيد: چه كسي واقعاً سياست تايمز را مشخص مي كند. دايي او پاسخ داد: فرزندم! سياست تايمز لندن توسط كميته اي تعيين مي شود كه هيچ گاه تشكيل نشده است.»

مخاطبي سر سخت و لجوج

اين حقيقت كه رسانه ها، تفسيري ترجيحي از رويدادهاي انساني به دست مي دهند، نشان نمي دهد كه مخاطب، ايدئولوژي ارائه شده را كاملا «مي پذيرد.» من گاه از روبرت فروست، شاعر انگليسي جديد پس از تكميل آخرين بند شعر معروفش: «در يك غروب برفي بر روي چوب ها توقف كن» «اين چوب ها دوست داشتني، ناپيدا و ژرف اند، من قول داده ام تا آنها را حفظ كنم و مايل ها قبل از آنكه خواب بر من غلبه كند، بروم; و مايل ها قبل از آنكه خواب بر من غلبه كند بروم» شنيدم كه با عصبانيت مي گفت: «برخي مردم فكر مي كنند كه من در اينجا از مرگ سخن گفته ام، در حالي كه چنين نيست.» با اين وجود، اشعار نيز همچون نمايش هاي رسانه اي، حيات خاص خود را دارند. من قطع نظر از اظهارات شاعر، اين شعر را با ارجاع به الزاماتي كه قبل از مرگ با آن مواجه هستيم، تفسير مي كنم. هال اين احتمال را مطرح مي كند كه افراد ضعيف و فاقد قدرت ممكن است در مخالفت با ايدئولوژي حاكم، و تعبير پيام ها به شيوه اي سازگارتر با علايق و منافع اختصاصي شان به يكسان سرسختي نشان دهند. او سه گزينه ذيل را رمزگشايي مي كند:

1. عمل كردن در درون رمز غالب. رسانه ها پيام را توليد و توده ها آن را مصرف مي كنند. مخاطب منطبق با «خوانش ترجيحي» مي خواند.
2. كاربرد يك رمز قابل گفتوگو. مخاطب هرچند ايدئولوژي غالب را در كل مي پذيرد، اما با كاربرد آن در موارد خاص مخالفت ميورزد.
3. جانشيني يك رمز مخالف. مخاطب نوعي سوگيري تثبيت شده را در نمايش رسانه ها مشاهده مي كند و تلاش سازمان يافته براي اسطوره زدايي از اخبار را افزايش مي دهد.

هال با عطف توجه به همه كانال هاي ارتباط جمعي در خدمت ناخواسته به ايدئولوژي حاكم، به سختي باور دارد كه مردم فاقد قدرت بتوانند اين نظام را تغيير دهند. (بدبيني روشن فكرانه). با اين وجود، او مصمم است تا هر كاري را كه مي تواند براي افشا و تغيير ساختار واقعي رسانه ها انجام دهد (خوش بيني آرماني). هال در خصوص توانمندي مردم براي مخالفت با رمز غالب، واكنش مثبتي نشان داده است. او توده ها را به عنوان ساده لوحان فرهنگي كه به سادگي توسط كنترل كنندگان رسانه ها دست كاري مي شوند، ملاحظه نمي كند، در عين حال، نمي تواند زمان و مكاني را كه اين مقاومت در آن به ظهور مي رسد، پيش بيني كند.

هال به پيروزي مختصر ناشي از فعاليت در قالب كشمكش هاي سازمان يافته براي تأييد اينكه سياه زيباست، استناد مي كند. ميراث مردم آفريقا با مخالفت بيشتر با واژه «سياه» (black) به جاي «سياه پوست» (Negro) يا «رنگين پوست» (Colored) در دهه 1970 به چيزي ارزش و اعتبار داد كه زماني يك ننگ نژادي تلقّي مي شد. كاربرد هويت آفريقايي ـ آمريكايي توسط جيس جكسول تلاشي مستمر براي كنترل كاربرد نمادهاست. اين موضوع، آن گونه كه برخي ادعا كرده اند يك موضوع صرفاً معناشناختي نيست. اگرچه، در هيچ يك از اين گزينش هاي نژادي چيز ذاتاً مثبت يا منفي اي وجود ندارد، اما تفاوت معاني ضمني مهم اند; زيرا آثار واقعي دارند. تلاش مشابهي نيز براي تغيير واژه «جامائيكايي» صورت پذيرفت. زماني كه هال به انگلستان رفت، اين واژه حاوي احساس مهاجر بودن بود; اما امروزه نوعي احساس رمانتيك و ]شراب[ رام، كوكائين، و موسيقي ريگا را تداعي مي كند. نبرد ايدئولوژيك، كشمكش براي تسخير و تصرف زبان است. هال اين نبردها را در حواشي جامعه مي ديد كه هيچ گاه با نبرد معناشناختي جاري در قلمرو فعاليت رسانه ها، به يك سطح مساوي نخواهند رسيد.

نقد: چگونه درستي موضع هال را بشناسيم؟

مارشال مك لوهان در كار اوليه خود، به خوبي از تلويزيون انتقاد كرده است. هال، مك لوهان را به تلاش براي تأييد رسانه ها در سال هاي آخر عمرش متهم مي كند. وي موضع نهايي مك لوهان را به عنوان يك عقب گرد نادرست و تجويزكننده مطلق برنامه هاي رسانه ها توصيف كرده است; او در عين حال، از بسياري از نتايجي كه مك لوهان به سختي بدان دست يافته، تمجيد كرده است. هيچ كس، تاكنون استوارت هال را به خاطر بي مهري به ايدئولوژي حاكم بر جامعه غرب نكوهش نكرده است. در هر حال، سؤالات زيادي در خصوص خرد به انجام رساننده دانش، تحت يك عنوان ايدئولوژيك مطرح است.

آيا اين سنخ تعهدات ارزشي صريح ناگزير يكپارچگي پژوهش را به خطر نمي اندازد؟

جنرال. سي. ايورت كوپ جراح قديمي از اينكه پژوهش گران برجسته و حرفه اي همواره نتيجه مي گيرند كه سقط هيچ گونه زيان روان شناختي براي مادر ندارد تأسف مي خورد; با اينكه روان شناسان حرفه اي قاطعانه كشف كرده اند كه سقط آثار سوء عاطفي دراز مدتي بر جاي مي گذارد. تعجبي ندارد كه يافته هاي مؤسسه تجاري (Enterprise) محافظه كار آمريكايي مستقر در واشنگتن دي سي، به لحاظ اقتصادي بسيار متفاوت از نتايج به دست آمده توسط مركز مطالعات فرهنگي معاصر تحت مديريت هال باشد. زماني كه كپرنيك به صورتي باورنكردني، به اين انديشه رسيد كه زمين مركز جهان نيست، حقيقتي كه در نتيجه تحقيقات به اثبات رسيد، متمايز از آن چيزي بود كه ما تاكنون فكر مي كرديم. چنين به نظر مي رسد كه هال اين تمايز را مبهم ساخته است.

آيا تحليل هال از فرهنگ بر كار مطالعات فرهنگي ديگر يا نظريه هاي انتقادي برتري دارد؟ چنين به نظر مي رسد كه بدون داشتن يك معيار صدق، هيچ شيوه قابل اعتمادي براي ارزيابي كيفيت نقد رسانه ها وجود ندارد. نتايج يك پژوهش شخصي همچون ساير نتايج ارزشمندند. هال قلمرو ارتباطات جمعي را با شناسايي ايدئولوژي هاي پنهان به خوبي بررسي كرده، با اين وجود، هيچ مبنايي براي ترجيح يكي بر ديگري به دست نداده است. الهيات آزادي بخش در آمريكاي لاتين، هرچند به بسياري از نتايج ماركسيستي مشابه دستاوردهاي هال، دست يافت; اما اين جنبش تعلّق خاطر حضرت مسيح به توده هاي محروم را اعتبارساز نهايي خويش ذكر مي كرد. هال هيچ مرجعي به دست نمي دهد كه آيا پذيرش تحليل هاي فرهنگي او يك كنش اعتقادي يا يك ترجيح شخصي است.

بيشترين سهم مثبت هال در مطالعه ارتباطات جمعي، تذكر هميشگي اوست كه سخن گفتن از معنا بدون ملاحظه همزمان قدرت بي فايده است. كليف كريستين، مدير مؤسسه پژوهش هاي ارتباطاتي در دانشگاه ايلينويس و نويسنده برجسته در حوزه اخلاق رسانه ها، با هال موافق است كه وجود يك وضعيت ارتباطاتي ايده آل بدون وجود چرخه هاي قدرت، يك افسانه است.

كريستين در عبارت خود پيرامون مقاله هال تحت عنوان «ايدئولوژي و نظريه ارتباطات» كه من آن را در فهرست پژوهش هاي درجه دوم ذكر كردم، مبالغه كرده است. وي مي گويد: مقاله هال همچون تاج محل، يك شاهكار هنري است كه علاقه مندان را به سوي خويش مي خواند.

استوارت هال، جاذبه فوق العاده اي ايجاد كرد و پيروان زيادي را به دنبال خود كشيد. ساموئل بيكر، رئيس دپارتمان مطالعات ارتباطاتي در دانشگاه لوا، خود را به عنوان يك تجربه گراي شيفته توصيف كرده و و با زباني طعن آميز مي گويد: هال از ايدئولوژي حاكم بر مطالعات ارتباطاتي انتقاد كرده، با اين وجود او «خود احتمالا برجسته ترين يا مؤثرترين چهره مطالعات ارتباطاتي معاصر شمرده مي شود.»

سؤالاتي براي عمق بخشي به توجه خواننده

1. هژموني يك واژه معمولي و شناخته شده در ايالات متحده نيست. شما چگونه معنا و مضمون اين واژه را براي دوست خود توضيح مي دهيد؟ آيا استعاره يا تمثيلي سراغ داريد كه بتواند اين مفهوم انتقادي را روشن سازد؟
2. ماهيت انتقاد هال از «دانش رسانه هاي آمريكايي» چيست؟
3. هال اين موضع را بسط داده است كه رسانه ها، ايدئولوژي حاكم بر فرهنگ ما را رمزگذاري مي كنند. اگر شما با اين نظر موافق نيستيد، او چه شاهدي مي تواند ارائه كند تا شما را متقاعد سازد كه حق با اوست؟ و شما چه شاهدي مي توانيد براي طرد استدلال او مطرح كنيد؟
4. چشم انداز نشانه شناختي رولاند بارت چه شباهت ها و چه تفاوت هايي با مطالعات فرهنگي هال دارد؟

  • منابع و ماخذ

- Recommeneded resource: stuart Hall, introduction and The work of representation in representation: cultural Representations and signifying practices, stuart Hall (ed.), sage, London, 1997, pp 1-64.

- Critique of the dominant communication theory paradigm: stuart Hall, Ideology and communication theory in Rethinking communication theory, vol. 1, brenda Dervin, Lawrence, Grossberg, Barbara Okeefe, and Ellen Wartella (eds.), Sage Newbury Park, Ca, 1989, pp. 40-52. (See also multiple reactions following.)

- Commentary: David Morley and kuan- Hsing Chen (eds.), stuart Hall: Critical Dialogues in Cultural studies, Routledge, New York, 1996.

- Cultural identity: Stuart Hall and paul du Gay, Questions of cultural Identity, sage, thousand Oaks, CA, 1996.

- Marxist interpretations: Samuel Becker, Marxist Approaches to Media studies: The british Experience, Critical studies in Mass Communication, vol .1, 1984, pp. 66-80.

- Open Marxism: stuart Hall, the problem of Ideology- Marxism without Guarantees, Journal of Communication Inquiry, vol. 10, No. 2, 1986, pp .28-44. (the whole issue is devoted to stuart Hall.)

- Journalistic bias toward the status quo: stuart Hall, A World at one with Itself, and, The Determination of News photographs, in The Manufacture of News, Stanley Cohen and Jock Young (eds.) sage, Beverly Hills, CA, 1981, pp. 147- 156 and 226- 243.

- Articulation of black: stuart Hall, Singification Representation Ideology: Althusser and the post- structuralist Debates, Critical studies in Mass Communication, vol. 2, 1985, pp. 91-114.

- Critical theory in American Communication study: Hanno Hardt, The Return of the Critical, and the Challenge of Redical Dissent: Critical Theory, Cultural studies, and American Mass Communication Research, in Communication Yearbook 12, james A. Anderson (ed.), sage, Newbury park, CA, 1989, pp. 558- 600.

- American cultural studies: Lawrence Grossberg, bringing it All Back Home: Essays on Cultural studies, Duke University press, Durham, NC, 1997.

- Historical perspective: Stuart Hall, Cultural studies and its theoretical Legacies, in Cultural studies, Lawrence Grossberg, Cary Nelson, and paula Treichler (eds.), Routledge, New York, 1992, pp .277-294.

- Critique from quantitative perspective: Justin Lewis, What Counts in Cultural studies?, Media, Culture & Society, vol. 19, 1997, pp. 83-97.

- Critique from qualitative perspective: Patrick Murphy, Media Cultural studies. Uncomfortable Embrace of Ethnography, Journal of communicaton Inquiry, vol. 23, 1999, pp. 205 - 221.


  • پى نوشت ها

    1ـ اين مقاله ترجمه فصل بيست و پنجم از كتاب ذيل است:

    Emory A. Griffina, A First Communication Theory, Fifth edition, New York: McGraw- Hill, 2003. pp. 366-377.