انديشه ‏هاي اجتماعي فارابي

انديشه ‏هاي اجتماعي فارابي

قاسم جوكار1

چكيده

ابونصر فارابي در بسياري از علوم زمان خود متبحّر بود، به گونه‏اي كه در برخي از علوم، از جمله علوم دقيقه شايسته عنوان «بينانگذار» گرديد. البته جاي خرسندي است كه اين عناوين هرگز موجب نشد تبحّر وي در علوم ديگر ناديده گرفته شود. از اين‏رو، انديشه اجتماعي وي از جمله مواردي است كه در كنار فلسفه، همواره نام فارابي را به مجامع علمي كشانده و مورد تضارب آراء متفكران قرار گرفته است. با اين حال، به نظر مي‏رسد جاي طرح يك ساختار نظري از اين انديشه، به شيوه‏اي كه بتوان آن را با انديشه‏هاي ديگر متفكران اجتماعي مقايسه نمود خالي است. در اين مقاله، سعي بر آن است با مروري دقيق بر انديشه اجتماعي فارابي، تا حدّ توان اين خلأ برطرف گردد.

كليدواژه‏ها: ناسوت، لاهوت، سعادت، عقل فعّال، فطرت، مدني بالطبع، مدينه فاضله، قرارداد اجتماعي.

مقدّمه

جامعه‏شناسي از جمله علومي است كه مدافعاني با انديشه‏هاي متفاوت دارد. از يك منظر كلي، مي‏توان اين مدافعان را در دو گروه قرار داد:

گروه اول علاقه دارند جامعه‏شناسي را علم دوران جديد بدون ارتباط با گذشته معرفي كنند و خود را از مطالعه تاريخ علم دور سازند. بنابراين، انديشه تمدن بشري از عصر نوزايي آغاز مي‏گردد. البته شواهد بسياري در نقد اين گروه وجود دارد.

گروه دوم كه شامل بسياري از جامعه‏شناسان مي‏گردد، معتقدند: در كتب فلاسفه، آراء و انديشه‏هاي جامعه‏شناختي وجود داشته است. از اين‏رو، آنها با استناد به تأثيرپذيري جامعه‏شناسي، معتقدند: اين علم از دوران جديد آغاز نشده است، بلكه تاريخ آن به گذشته دور مي‏رسد و در هر جامعه‏اي نوعي جامعه‏شناسي پنهان وجود دارد كه به ندرت ابراز مي‏شود. اين جامعه‏شناسي به طور ضمني، حتي در ابتدايي‏ترين و كوچك‏ترين گروه نيز نهفته است.2

در اين مقاله، با تأكيد بر انديشه گروه دوم، سعي شده انديشه اجتماعي ابونصر فارابي مورد بررسي قرار گيرد تا روشن گردد كه آثار وي حكايت از نوعي جامعه‏شناسي پنهان دارد، با اينكه تفكرات اجتماعي او به روشني از تمام اصول و چهارچوب يك نظريه برخوردارند.

در اين مقاله، ابتدا زمينه‏هاي تأثيرگذار بر انديشه فارابي مورد بررسي قرار گرفته و به دنبال آن، مباني فلسفي اين انديشمند، يعني هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و شناخت‏شناسي، كه اصولاً مبنا و روح يك انديشه محسوب مي‏گردد، تشريح شده و چون فارابي در باب موضوعات متعدد نظريات متفاوتي ارائه نموده است، بر اساس مبناي فلسفي وي، آن دسته از نظرياتي كه در زمينه انديشه اجتماعي وي مؤثرند، بيان گرديده و در پايان، ساختار نظري انديشه اجتماعي او تبيين شده است.

پيش از ورود به بحث، لازم است مطلبي كوتاه درباره واژه «فلسفه» بيان گردد، هرچند براي روشن شدن رابطه اين واژه با اصطلاحاتي همچون تفكر اجتماعي، انديشه اجتماعي و علم اجتماعي پژوهشي مستقل نياز است.

از هنگامي كه سقراط خود را «فيلسوف» ناميد، واژه «فلسفه» همواره در برابر واژه «سفسطه» به كار مي‏رفته و همه دانش‏هاي حقيقي، مانند فيزيك، شيمي، طب، هيئت، رياضيات و الهيّات را دربر مي‏گرفته و تنها معلومات قراردادي، مانند صرف و نحو و دستور زبان، از قلمرو آن خارج بوده‏اند. بدين‏روي، فلسفه اسم عامي براي همه علوم حقيقي تلقّي مي‏شده و به دو دسته كلي علوم نظري و علوم عملي تقسيم مي‏گشته است. علوم نظري شامل طبيعيات، رياضيات و الهيّات بوده و طبيعيات به نوبه خود، شامل رشته‏هاي كيهان‏شناسي، معدن‏شناسي، گياه‏شناسي و حيوان‏شناسي مي‏شده و رياضيات به حساب، هندسه، هيئت و موسيقي انشعاب مي‏يافته و الهيّات به دو بخش مابعدالطبيعة يا مباحث كلي وجود و خداشناسي منقسم مي‏گشته است. علوم عملي نيز به سه شعبه اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن منشعب شده است.3 بنابراين، با توجه به اينكه فارابي متفكر قرن سوم و چهارم بوده و با توجه به اينكه معناي اثبات‏گرايانه «علم» در اوايل قرن‏نوزدهم بنا نهاده شده ـ4 و به غلط، در مقابل «فلسفه» به كار برده شده ـ در اين تحقيق واژه «فلسفه» در مقابل «علم» نيست، بلكه فلسفه داراي معناي عامي است كه تجربه و علم به معناي اثبات‏گرايانه قرن نوزدهم يكي از مبادي و مقدّمات استدلال قياسي برهاني مي‏تواند باشد كه خود زير چتر فلسفه قرار مي‏گيرد.5

زندگي‏نامه فارابي

فارابي برخلاف معمول برخي از علماي اسلام، شرح حال خود را ننوشته و هيچ‏يك از شاگردانش نيز ـ چنان‏كه جوزجاني درباره استاد خود ابن‏سينا كرده ـ درصدد گزارشي از زندگاني او برنيامده است. اطلاعاتي هم كه در آثار شرح حال‏نويسان در اين باب در دست است ناكافي و نادرست مي‏نمايد. شرح حال نسبتا مفصّلي هم كه در وفيات الاعيان ابن خلكان وجود دارد، از حيث سند و اعتبار درخور انتقاد است. بدين‏روي، در زندگي فارابي هنوز نقاط تاريك و مسائل ناگشوده‏اي وجود دارد كه بايد بررسي و روشن گردد. به هر روي، زندگاني فارابي به دو دوره متمايز تقسيم مي‏شود:

دوره اول زمان تولد تا حدود پنجاه سالگي او را دربر مي‏گيرد و تنها اطلاعي كه درباره اين دوره در دست است اين است كه او در حدود سال 258 در «وسيج»، قريه‏اي نزديك «فاراب» تركستان به دنيا آمد.6 در اينكه فارابي ترك‏نژاد و يا پارسي است، سخن بسيار است، ولي آنچه معلوم است اينكه نهضتي فرهنگي و فكري در آغاز قرن سوم با ورود اسلام در فاراب رونق و گسترش يافت و فارابي توانست از آن به خوبي بهره‏برداري كند. تربيت اوليه او پايه ديني و زبان‏شناسي داشت. به عبارت ديگر، فقه و حديث و تفسير قرآن را آموخت و زبان عربي و تركي و فارسي را فرا گرفت.7 علاقه وافر او به علوم عقلي، علت عمده مهاجرتش از وطن به بغداد شد كه همين امر دوره دوم زندگاني او را، كه دوره كهولت و پختگي است، از دوره قبل متمايز مي‏سازد؛ زيرا بغداد در قرن چهارم، عالي‏ترين و درخشان‏ترين مركز آموزش بود. فارابي مدتي به تحصيل منطق نزد بزرگ‏ترين منطقدان عصر خود ابوبشر متي‏بن‏يونس پرداخت8 و بر اثر مقام والايي كه در اين‏علم‏كسب‏كرد، به «معلم ثاني» موسوم شد.

فارابي قريب بيست سال در بغداد ماند و آن‏گاه مركز فرهنگي ديگري در حلب توجه او را به خود جلب كرد. و تا پايان عمر خود تا سال 339 در اين ديار ماند.9

ويژگي‏هاي شخصيتي

1. علاقه به تحصيل:

الف. درباره علاقه فارابي به علم و دانش، همين نكته كافي است كه در شب كه چراغي براي مطالعه نداشت، از چراغ پاسبانان شهر استفاده مي‏كرد و به مطالعه مي‏پرداخت.10

ب. فارابي كتاب نفس ارسطو را صد بار و كتاب سماع طبيعي را چهل بار خواند.

ج. وي كتاب سياست مدني را در سفر نوشت.11

2. زهد: فارابي به لحاظ شخصيتي، زاهد و صوفي‏منش بود و با اندك درآمدي زندگي خود را مي‏گذراند، به گونه‏اي كه وقتي در دمشق به دربار سيف‏الدوله رسيد، با درآمدي اندك (4 درهم در روز) زندگي خود را مي‏گذراند. از اين‏رو، در حق او گفته‏اند: «عاش الفارابي في دولة العقل ملوكا و في العالم مفلوكا.»12

شخصيت علمي

شخصيت علمي فارابي از جمله مسائلي است كه مورد توجه صاحب‏نظران و متفكران است. بدين‏روي، چه افرادي كه دوستدار فلسفه‏اند و چه افرادي كه با آن مخالف و معترض، به مقام والاي علمي فارابي معترفند.

ابن‏سينا از موافقان، درباره مقام علمي وي مي‏گويد: كتاب مابعدالطبيعه ارسطو را چهل بار خواندم و نفهميدم، تا آنكه به كتاب اغراض مابعدالطبيعه فارابي دست يافتم و چون آن را خواندم درهاي علم بر من گشوده شد.

غزالي از مخالفان فلسفه نيز درباره وي چنين مي‏گويد: من در ميان فلاسفه اسلامي ـ چنان‏كه همگان عقيده دارند ـ از ابونصر فارابي و ابن‏سينا كسي را برتر نمي‏شناسم. از اين‏رو، در مباحث علمي فقط به اين دو اعتراض مي‏كنم؛ زيرا اگر خطاي اين دو ثابت شود، خطاي ديگران به طريق اولي ثابت است.13

ابن ابي‏اطيبه در عيون الاطباء، تأليفات فارابي را قريب 120 كتاب مي‏داند. بروكلمن آثار او را 187 كتاب در زمينه‏هاي موسيقي، علم فلك، طب و رديّه بر فلاسفه و متكلّمان، علم‏النفس، سياست، اخلاق، هندسه، عدد، مناظره و غير آن نام برده است. از ميان آثار او، آنچه درباره مباحث و مسائل اجتماعي و انساني به يادگار مانده عبارت است از:

1. آراء اهل المدينة الفاضلة؛ 2. السياسات المدنية؛ 3. في الاجتماعات المدنية؛ 4. الجوامع السياسية؛ 5. فصول المدني؛ 6. تحصيل السعادة؛ 7. فصول الحكم؛ 8. تلخيص النواميس؛ 9. كتاب الملّة؛ 10. فلسفه افلاطون؛ 11. وصايا يعمّ نفعها؛ 12. التنبيه علي سبيل السعادة.

وي در همه اين كتاب‏ها مقدّمه نسبتا مفصّلي درباره مابعدالطبيعه و علم‏النفس و علم المعرفة آورده و سپس به بحث اجتماعي (مدني) و سياست و حكومت پرداخته است.14 اين نكته شايسته دقت و توجه است كه فارابي لازم مي‏دانست پيش از بيان انديشه‏هاي اجتماعي ـ سياسي خود، اشاره‏اي به مباني نظري خويش داشته باشد.

فارابي فيلسوفي بود مشّائي. او در عين حال، رياضيدان و موسيقيدان درجه يك بود. آراء سياسي و نظريات خاص او درباره «مدينه فاضله» شهرت دارد. وي فلاسفه پيش از خود را تحت‏الشعاع قرار داد و تالي تلو ارسطو شمرده مي‏شود و بدين‏روي، «معلم ثاني» لقب يافت.15

سبك نگارش فارابي در كمال دقت و در نهايت ايجاز است. او تصورات خود را جمع مي‏كرد و تعميم مي‏داد، مرتب مي‏كرد و هماهنگ مي‏ساخت، و تجزيه مي‏كرد تا تركيب كند. مسائل را تقسيم مي‏كرد و بخش‏هاي به دست آمده را باز به بخش‏هاي كوچك‏تري تقسيم مي‏كرد تا آنها را متمركز سازد و طبقه‏بندي كند. فارابي شيفته امور متقابل بود؛ مثلاً، به نظر او، «نفي متضمّن اثبات است.»16

زمينه‏هاي تأثيرگذار بر انديشه فارابي

بخشي از انديشه بشري در شرايط گوناگون به وجود مي‏آيد و با تغيير شرايط، تغيير مي‏يابد. در صورت تغيير يكي از عوامل و عناصر ساختي، اين انديشه و جهت‏گيري آن عوض مي‏شود. انديشه حادث شده نيز بر شرايط موجود اثر مي‏گذارد و در آنها تغييرات ايجاد مي‏كند. بنابراين، بين اين بخش از انديشه و واقعيت‏هاي اجتماعي، رابطه ديالكتيكي وجود دارد.17 از اين‏رو، فضاي اجتماعي و فرهنگي و خانوادگي آبستن اين قبيل انديشه‏هاست. كمتر انديشمندي را مي‏توان سراغ نمود كه متأثر از اين دو بعد نباشد. با اين حال، اين اثرگذاري نسبت به افرادنسبي‏است. فارابي هم‏به‏عنوان‏يك انديشمند از اين امر مستثني نيست. از اين‏رو، لازم است براي فهم انديشه فارابي، اثر اين دو محيط را نيز در نظر گرفت.

1. محيط خانوادگي: هرچند درباره دوره اول زندگي فارابي اطلاع چنداني در دست نيست، ولي آنچه مسلّم است اينكه در آغاز قرن سوم و چهارم، با ورود اسلام در «فاراب» و پرورش فارابي در خانواده‏اي مسلمان، تربيت اوليه او پايه ديني داشته است.18

2. محيط اجتماعي: عصر فارابي عصر هرج و مرج و تشتّت و زوال بنيادهاي سياسي و اجتماعي جهان اسلام بود. در قرون سوم و چهارم هجري، وجود فرقه‏هاي اسلامي، اعم از كلامي و فلسفي و نيز اختلاف ميان ارباب مذاهب اسلامي از تسنّن و امامي و اسماعيلي، موجب پريشاني و هرج و مرج فكري و فرهنگي شده بود، مجادلات بسياري از فرق و مذاهب از صورت بحث و محاجّه در محافل روشن‏فكري خارج شده و رنگ خشونت به خود گرفته بود. علاوه بر اين، در بسياري موارد، دفاع از حريم ديانت پوششي بود براي قدرت‏طلبي‏ها و خودنمايي‏ها و ثروت‏اندوزي‏ها و ديگر امراض نفساني كساني كه مدعيان حمايت از دين بودند. از لحاظ سياسي نيز يكپارچگي جهان اسلام از ميان رفته بود و همزمان با خلافت عبّاسيان در بغداد، امويان در اندلس و فاطميان در مصر نيز هر كدام مدعي خلافت و امارت مؤمنان بودند. در همين عصر نيز «بني همدان» در شام و عراق، «صفّاريان» در شرق و «آل بويه» در شمال قلمرو اسلامي، هر يك دولتي مستقل تشكيل داده بودند. نژادپرستي اعراب و قهر و غلبه خلفا موجب انگيزش نهضت‏ها و شورش‏هايي عليه آنان در قلمرو خلافت شده و وضعيت سياسي جهان اسلام رو به زوال و دولت‏هاي مركزي را پيش از پيش ضعيف و آسيب‏پذير ساخته بود.19

بنابراين، جامعه اسلامي عصر فارابي از حيث مسائل دروني و بيروني، از ويژگي‏هاي ذيل برخوردار بوده:

الف. ويژگي‏هاي دروني:

1. ضعف حكومت مركزي و تشكيل حكومت‏هاي كوچك و مستقل؛

2. بحث و مجادله حكما و متكلّمان؛

3. زوال اخلاق صاحبان قدرت؛

4. نابساماني مذهبي و وجود فرقه‏هاي شبه مذهبي؛ همچون مزدكيان و بودائيان.

اين عوامل دروني وضعيت نابسامان سرزمين‏هاي اسلامي را به دنبال داشت.

ب. عامل بيروني فضاي علمي يونان و تأثيرات اين فضا بر مسلمانان بود.20

بنابراين، فارابي در زماني مي‏زيست كه از يك‏سو، تشتّت و نابساماني اجتماعي، جامعه اسلامي را فرا گرفته بود، و از سوي ديگر، بنيان‏هاي ديني متزلزل شده و اخلاق رو به زوال نهاده بود. از اين‏رو، دغدغه‏هاي ذهني وي كه سرچشمه انديشه‏هاي اوست، در همين زمينه به صورت ذيل جهت‏دهي مي‏شد:

1. پايه‏ريزي علوم براي حفظ دين؛21

2. زمينه‏سازي براي ورود اخلاق در جامعه؛

3. ارائه راهي براي تقويت حكومت اسلامي متمركز و سامان بخشيدن به نظام اجتماعي مسلمانان.

البته نبايد تصور كرد كه در انديشه فارابي اين اصول مستقل از يكديگرند، بلكه اين اصول به گونه‏اي ـ كه بعدا خواهد آمد ـ به هم مرتبط بودند و شايد به تعبير امروزي بتوان گفت: ايدئولوژي و جهان‏بيني در انديشه فارابي به يكديگر مرتبطند.

بررسي مباني نظري انديشه

مباني نظري يك انديشه، كه شامل هستي‏شناسي، معرفت‏شناسي و شناخت‏شناسي‏اند، به منزله روح آن انديشه محسوب مي‏شوند. از اين‏رو، سبب اختلاف نظر بين بسياري از انديشه‏ها، اختلاف در مباني نظري آنهاست. به عبارت ديگر، مباني نظري متفاوت انديشه‏هاي متفاوت را ايجاد مي‏كنند. از اين‏رو، ضروري مي‏نمايد پيش از هر چيز، براي بررسي يك انديشه مباني نظري آن مورد بررسي قرار گيرند. بر همين اساس، در اين نوشتار پيش از هر چيز، مباني نظري انديشه فارابي به شرح ذيل، مورد بررسي قرار مي‏گيرند:

الف. هستي‏ شناسي

فارابي موجودات را درتقسيم‏اوليه،به‏دوقسم‏تقسيم مي‏كند:

1. موجودات عالم طبيعت در معرض كون و فساد: اين موجودات مبتني بر نظام متصاعد هستند و از پست‏ترين موجود شروع مي‏شوند تا به حيوان ناطق مي‏رسند.

2. موجودات روحاني و مجرّد و طبيعت اجسام سماوي: اين موجودات مبتني بر نظام متنازل بوده و از موجود اول شروع مي‏شوند و به عقل فعّال ختم مي‏شوند.22

در نظام فلسفي و اجتماعي فارابي، «عقل فعّال» اهميت خاصي دارد و در موارد متعددي، پايان امر به عهده عقل فعّال است. بدين‏سان، عقل فعّال مواظب احوال و اوضاع انسان است و او را رشد و تربيت مي‏دهد تا به مقام خود نايل گردد. عقل فعّال همه عقول را تعقّل مي‏كند و از آنها فيض مي‏گيرد و به انسان‏ها و جهان طبيعت فيض مي‏رساند.23

علاوه بر آن، به عقيده فارابي، هم عقول مجرّد، از عقل اول تا عقل فعّال، داراي مراتب و درجات بوده و هم اجسام و اجرام سماوي داراي مراتب وجودي خاصي هستند. فيض از عالم اجسام سماوي از يك‏سو، و از ناحيه عقل فعّال از سوي ديگر، به اجسام ارضي افاضه مي‏شود. بنابراين، همه موجودات زمين، اعم از حيوان، نبات و معدن از مبدأ بالا فيض مي‏گيرند. موجودات مجرّد، يعني عقول، در حدّ كمال وجودي‏اند. سپس نفوس فلكي و بعد از آن اجسام و بين اجسام، اجسام سماوي كاملند. موجوداتي كه در زير اجسام سماوي‏اند در نهايت، داراي نقص وجودي‏اند و در آغاز آفرينش،24 مرتبه فعليت ندارند وتنها استعداد كمال به آنها اعطا شده است و در عالم طبيعت، به مرتبه فعليت مي‏رسند. شكل‏گيري نظام هستي در ديدگاه فارابي به شرح ذيل است:

در رأس هستي، موجود اول وجود دارد كه يكتاست. اين موجود، دومين موجود را، كه موجودي عقلي است، خلق مي‏كند. اولين موجود عقلي دو كار انجام مي‏دهد:

1. ذات موجود اول را تعقّل مي‏كند كه از اين تعقّل، دومين موجود عقلي خلق مي‏شود.

2. ذات خود را تعقّل مي‏كند كه از اين تعقّل، فلك اول خلق مي‏شود. اين كار همين‏طور ادامه دارد تا موجودات عقلي به عقل دهم و افلاك به فلك نهم ختم مي‏شوند. در مرتبه نازل‏تر از عالم روحاني، عالم طبيعت وجود دارد كه اين عالم از حدّ كامل ماده شروع شده، به نخستين مرتبه حيوان ناطق ختم مي‏شود.25

طبيعت اجسام زميني به لحاظ وجودي داراي نقص است؛ بدين معنا كه جوهريت آنها به صورت بالقوّه است. اين امكان بالقوّه بايد به صورت بالفعل درآيد. در واقع، اين دسته از اشيا تكاملشان متأخّر از وجودشان است. از اين‏رو، در دوام و بقاي خود، نيازمند موجودات ديگر هستند. به عبارت ديگر، اجناسي كه در مرتبه پايين‏تر وجودي قرار دارند، معين اجسام بالاترند.26 بنابراين، مي‏توان از هستي‏شناسي فارابي نتايج ذيل را استخراج كرد:

1. دو بعدي ديدن عالم هستي (لاهوت ـ ناسوت)؛

2. بين عوالم لاهوت و ناسوت از اين نظر كه عالم لاهوت فيض‏دهنده و عالم ناسوت فيض‏گيرنده است، ارتباط وجود دارد.

3. موجودات عالم لاهوت به حدّ كامل خود رسيده‏اند.27

4. نظام هستي منشأ آفرينش (موجود اول) دارد.28

5. بين موجودات نظام هستي سلسله مراتب وجود دارد.29

6. موجودات ناسوتي طبيعتا سير تكاملي دارند (متفاوت با تكامل‏گرايان).30

7. بين خود موجودات ناسوتي با رعايت شدت و ضعف، ارتباط وجود دارد.31

8. عالم هستي غايتمند است و در جهت كمال قرار دارد.32

9. انسان نه ماده موجود ديگري است و نه خادم موجودي ديگر. البته انسان مي‏تواند با عقل و فكر خود، كارهايي انجام دهد كه در خدمت موجود ديگري واقع شود.33

ب. انسان‏شناسي

فارابي مراحل قوام وجودي انسان را در سه مرحله مي‏داند:

مرحله اول وضع نباتي است كه در اين وضع قواي غازيه، ناميه، هاضمه، ماسكه، و دافعه به انسان عطا مي‏شوند.

مرحله دوم وضع حيواني است كه در اين وضع، قوّه محرّكه به او اعطا مي‏شود.

مرحله سوم وضع انساني كه در اين وضع، قوّه حاسّه نفس، قوّه متخيّله و قوّه ناطقه به عنوان رئيس قواي بدن به انسان عطا مي‏شود. در اين مرحله، نفس انسان زمينه‏ساز قبول فيض و اعطاي عقل فعّال مي‏گردد.34

قوّه ابتدايي علوم و معارف به صورت بالقوّه از طريق عقل فعّال به انسان عطا مي‏شود كه به فعليت رساندن اين قوّه نياز به كوشش انسان دارد.35 بر همين اساس، استعدادهاي افراد شدت و ضعف مي‏يابند و در نتيجه، انسان براي پذيرش نقش‏هاي گوناگون36 بر اساس اصل «تفاضل» آماده مي‏گردد.37

همچنين فارابي انسان‏ها را نسبت به پذيرش معقولات، به سه گروه تقسيم مي‏كند:

گروه اول: انسان‏هايي كه هيچ معقولي را نمي‏پذيرند.

گروه دوم: انسان‏هايي كه قوّت پذيرش معقولات را دارند، ولي در جهت ديگري به كار مي‏بندند.

گروه سوم: معقولات را مي‏پذيرند و درجهت درست خود جريان مي‏دهند. اين دسته داراي فطرت سليم انساني‏اند و مي‏توانند به سعادت نهايي نايل آيند.38 ظرف رسيدن به سعادت نهايي زندگي اجتماعي است.39

از اين‏رو، فارابي قايل به نوعي رابطه ديالكتيكي بين كمال انسان و كمال جامعه است.40 البته نبايد پنداشت كه اين تقسيم‏بندي فارابي با مختار بودن انسان منافات دارد؛ زيرا فارابي اين تقسيم‏بندي را در مقام ثبوت ارائه مي‏دهد. به عبارت ديگر، انسان‏ها مي‏توانند اين‏گونه باشند.

ج. شناخت‏ شناسي

شهيد مطهّري درباره بُعد معرفت‏شناختي ابونصر فارابي مي‏نويسند: فارابي فيلسوفي است مشّائي و در عين حال، خالي از مشرب اشراقي نيست.41 با اين وصف، با تتبع در آثار فارابي، مي‏توان وحي، عقل نظري، عقل عملي، حس، خيال و وهم را از منابع معرفت شناختي او نام برد.

اصول الگوي نظري فارابي

1. تطابق بين نظام آفرينش و نظام انساني؛ زيرا انسان جزء نظام آفرينش است و در نظام آفرينش، سلسله مراتب رعايت شده در مطالعه انسان و جامعه نيز بايد به سلسله مراتب توجه شود.

2. اختصاص كشمكش و تضاد به عالم طبيعت به علت تضاد در افلاك سماوي؛

3. نفي تضاد و اثبات توازن براي نظام انساني؛

4. وي متأثر از افلاطون و ارسطو، انسان را داراي نظامي منظم و جامعه را نظامواره مي‏دانست (تشبيه ارگانيستي)

5. مفاهيم مصطلح و رايج در علوم اجتماعي امروزه مثل حكومت و... در آثار فارابي به كار برده شده است و وي نسبت به آنها علم داشته است.42

ويژگي‏هاي انديشه فارابي43

1. رويكرد فلسفي: فلسفه و حكمت راه اصلي كشف حقيقت است.

2. غرض: وحدت‏وجمع‏بين‏فلسفه‏ودين،رفع تعارض بين دين و فلسفه، سامان‏دهي به سرزمين‏هاي اسلامي؛

3. طرح روش عملي: تا آن زمان، بين حكماي اسلامي چنين چيزي سابقه نداشت. طرح «مدينه فاضله» او در حقيقت، همه شعب و اجزاي دستگاه فلسفي را در استخدام روش عملي قرار داد و آنها را در مدينه فاضله پياده كرد.

4. جايگاه عميق وحي در جهان‏بيني او: وحي مهم‏ترين بخش فلسفه مذهبي اوست كه بر پايه‏هاي علم‏النفس و ماوراي طبيعت استوار است و نيز با سياست و اخلاق ارتباطي كامل دارد. فارابي نبوّت را از طريق روان‏شناسي و علم‏النفس تفسير كمّي مي‏كند و آن را يكي از وسايل ارتباط عالم سفلا و عالم علوي مي‏شمارد. علاوه بر اين، وي معتقد بود: پيامبر براي حيات مدينه فاضله، هم از لحاظ سياست و هم از لحاظ اخلاق لازم است. ارزش نبي تنها به لحاظ مقام متعالي او نيست، بلكه به دليل تأثيري است كه در جامعه دارد.44

از جمله كساني كه از فارابي متأثر بوده‏اند مي‏توان ابن‏سينا و ابن‏رشد از متقدّمان، و ابن ميمون و آلبرت كبير در عصر جديد، و محمّد عبده و سيدجمال‏الدين اسدآبادي در عصر جديد مسلمانان نام برد.45

نظريات فارابي

طبقه‏ بندي علوم

فارابي با استفاده از روش استقرايي و عقلي، علوم را طبقه‏بندي مي‏كند و فوايد ذيل را براي اين طبقه‏بندي برمي‏شمارد:

1. راهنماي شخص محقق در فراگيري علوم است.

2. امكان مقايسه كردن بين علوم (موضوع‏بندي) را فراهم مي‏كند.

3. شناخت مدعيان دروغين علم از عالمان واقعي (ملاك عالم بودن) را ميسّر مي‏سازد.

4. آگاهي به حدود دانستني‏هاي عالمان را ممكن مي‏گرداند.

5. امكان استفاده عمومي از علوم براي افراد فراهم است.46

بنابراين، هدف فارابي از اين تقسيم‏بندي، صرفا شمارش علوم مشهور (روش استقرايي) نبوده، بلكه بر اساس ترتيب عقلي47 و به كمك استقرا مشخص و طبقه‏بندي شده است.

فارابي درباره طبقه‏بندي علوم دو بيان دارد. هرچند در بدو نظر، اين دو بيان كمي با هم متفاوت به نظر مي‏رسند، ولي با دقت در اين دو بيان، مي‏توان فهميد كه طبقه‏بندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة حاكم بر طبقه‏بندي علوم در احصاء العلوم است.48

بنابراين، لازم است ابتدا طبقه‏بندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة بيان شود. سپس طبقه‏بندي علوم در كتاب احصاء العلوم و در پايان، طبقه‏بندي تركيبي با توجه به رابطه ميان اين دو بيان ارائه گردد:

الف) نظريه طبقه‏بندي علوم فارابي در كتاب «التنبيه علي سبيل السعادة»: وي در اين كتاب علوم را بر دو دسته دانسته است:

علوم نظري؛ علوم عملي.

همچنين فارابي در اين كتاب، علوم نظري را شامل علم تعليمي (رياضي)، علم طبيعي، و علم الهي و علوم عملي را شامل علم مدني (با موضوع تعريف «سعادت» و راه‏هاي رسيدن جامعه به آن)، علم فقه (با موضوع عقايد و افعال)، علم كلام (با موضوع عقايد و افعال) مي‏داند.49

ب) نظريه طبقه‏بندي علوم فارابي در كتاب «احصاء العلوم»: فارابي در كتاب احصاء العلوم، علوم را به دو دسته ابزاري و غيرابزاري تقسيم مي‏كند. همچنين «علوم ابزاري» را به زبان50 و منطق51 و «علوم غيرابزاري» را به علوم تعليمي (شامل حساب و هندسه، علم مناظر، علم نجوم تعليمي و علم موسيقي، علم اثقال و حيل)52 و علوم طبيعي53 و علوم الهي54 و علم مدني شامل سعادت (علم اخلاق)، راه‏هاي رسيدن به سعادت حقيقي (علم سياست)55 و علم فقه56 و علم كلام57 تقسيم مي‏كند.

ج) نظريه تركيبي طبقه‏بندي علوم فارابي: هرچند بعضي تصور كرده‏اند كه بين اين دو بيان از طبقه‏بندي علوم اختلاف و تنافي وجود دارد و از همين رو، نوعي عدول از طبقه‏بندي علوم براي فارابي قايل شده‏اند، ولي با دقت در اين دو نوع طبقه‏بندي، مي‏توان فهميد كه اين دو بيان فارابي مكمّل همديگرند و مي‏توان يك طبقه‏بندي تركيبي ارائه داد، به گونه‏اي كه طبقه‏بندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة مفسّر و ناظر بر طبقه‏بندي علوم در كتاب احصاء العلوم باشد. به بيان بعضي از متفكران معاصر، طبقه‏بندي علوم در كتاب اول، حاكم بر طبقه‏بندي علوم در كتاب دوم است.58 بنابراين، مي‏توان اين تقسيم‏بندي را اين‏گونه بيان كرد كه فارابي در يك تقسيم اوليه، علوم را به دو شاخه ابزاري شامل زبان (علم الفاظ مفرد، علم الفاظ مركّب، علم قوانين الفاظ مفرد، علم قوانين الفاظ مركّب، علم قوانين درست خواندن، علم قوانين درست نوشتن، و علم قوانين اشعار) و منطق (معقولات «قوانين معقولات مفرد»، عبارت «قوانين سخنان بسيط، قياس، برهان، جدل، سفسطه، خطابه و شعر»)59 و غيرابزاري شامل علوم نظري و علوم عملي تقسيم مي‏كند.

وي همچنين علوم نظري را به علوم تعليمي (حساب و هندسه، علم مناظر، علم نجومي تعليمي، علم موسيقي، علم اثقال، علم حيل) و علوم طبيعي و علم الهي تقسيم مي‏كند، و علوم عملي را شامل سه شاخه علم مدني، علم فقه و علم كلام60 مي‏داند.

با دقت در اين طبقه‏بندي تركيبي، روشن مي‏گردد كه طبقه‏بندي علوم به «ابزاري» و «غيرابزاري» با توجه به بُعد عملي و نظري بودن علوم معنا پيدا مي‏كند.

نظريه «فطرت»

فطرت در انديشه فارابي در مقابل عقل نيست، بلكه به معناي زندگي طبيعي متناسب با حيات است. نظريه فطرت فارابي نتيجه جهان‏شناسي و انسان‏شناسي فارابي است كه توضيح آن به شرح ذيل است:

در جهان‏شناسي فارابي، اجسام زميني داراي نقص هستند و چون داراي نقص هستند نياز به تكامل دارند و اين تكامل در دو بعد كيفي و كمّي است.61

در انسان‏شناسي فارابي، انسان خادم مافوق و مادون خود نيست، ولي به دليل آنكه به وسيله عقل فعّال نيروي ابتدايي علوم و معارف به صورت بالقوّه به انسان عطا شده است و در مرحله فعليت، اين استعدادها شدت و ضعف پيدا مي‏كنند، بر اساس همين شدت و ضعف استعدادها، نوعي ارتباط بين افراد انسان حاصل مي‏شود كه اين ارتباط نيز منطبق بر نحوه ارتباط بين موجودات هستي است.62 نتيجه آنكه نحوه آفرينش انسان به گونه‏اي است كه از يك‏سو، بايد به برترين كمالات نايل شود و از سوي ديگر، براي نيل به اين كمالات، بايد قوام وجودي داشته باشند و اين مقصود بدون ارتباط و كمك از ديگري حاصل نمي‏گردد. از اين‏رو، انسان در اين زمينه، محتاج گروهي است كه هر يك از افرادش بر اساس استعدادهاي خود متكفّل امري براي نيل به هدف گردند. اين همان نظريه «فطرت» يا «مدني بالطبع بودن انسان» است. (شكل‏گيري جامعه)63

ج. «اصل تفاضل»

در نظريه «فطرت» فارابي، اين نتيجه حاصل شد كه انسان براي رفع برخي از نيازهاي خود و همچنين براي رسيدن به كمال، بايد اجتماعي زيست كند، لازمه اجتماعي زيستن اين است كه افراد نقش‏هاي متفاوتي براي رسيدن به هدف ايفا كنند. فارابي پذيرش نقش‏هاي متفاوت افراد را بر اساس اصل «تفاضل» مي‏داند و اين اصل را اين‏گونه شرح مي‏دهد:

همان‏گونه كه اعضاي تن از لحاظ فطرت و قوّت‏هاي طبيعي متفاضل و متفاوتند و در بين آنها يك عضو يعني قلب رئيس و بقيه اعضا به مراتب نزديكي به رئيس، مرتّب مي‏گردند، به همين شكل، مدينه‏اي كه از افرادي تشكيل شده كه از لحاظ فطرت متفاوت و متفاضل هستند، بايد آنكه افضل از همه است در رأس قرار گيرد و بقيه افراد به لحاظ نزديكي به رئيس، در سلسله مراتب قرار گيرند، و از آن به حاكميت اصل «تفاضل» تعبير مي‏كند.64

د. نظريه «فلسفه اجتماعي»

نحوه آفرينش انسان به گونه‏اي است كه از يك‏سو، بايد به برترين كمالات نايل شود، و از سوي ديگر، براي نيل به اين كمالات، بايد قوام وجودي داشته باشد، و اين مقصود بدون ارتباط و كمك ديگري حاصل نمي‏گردد. از اين‏رو، انسان در اين زمينه، محتاج گروهي است (نظريه «فطرت») كه هريك از افراد آن بر اساس استعدادهاي خود، متكفّل امري براي رسيدن و نيل به هدف گردند (اصل «تفاضل») و در نتيجه، الگوهاي متفاوتي از زندگي اجتماعي شكل مي‏گيرد كه در انديشه فارابي مبتني بر معرفت مي‏باشند؛ معرفتي كه در ارتباطات فعّال مي‏شود و بر اساس همين معرفت، جوامع تقسيم‏بندي مي‏شود.65

در بحث «انسان‏شناسي» فارابي، قوام وجودي انسان در سه مرحله شكل مي‏گرفت: 1. وضع نباتي؛ 2. وضع حيواني؛ 3. وضع انساني.

در وضع انساني، سه قوّه حاسّه نفس، قوّه متخيّله و قوّه ناطقه به انسان عطا مي‏گردد.

در بحث «هستي‏شناسي» فارابي، عقل فعّال ارتباط‏دهنده بين عالم ناسوت و عالم لاهوت بود و فيوضات از طريق عقل فعّال به موجودات عالم ناسوت و از جمله آن موجودات انسان عطا مي‏گردند. اين دو نكته اساس شكل‏گيري مدينه را در انديشه فارابي تشكيل مي‏دهند، با اين توضيح كه اگر قوّه حاسّه نفس و قوّه متخيّله بر انسان مسلّط گردند، مدينه‏اي كه از اين دسته انسان‏ها شكل مي‏گيرد «مدينه غيرفاضله» است و اگر قوّه ناطقه در پرتو وحي بر انسان مسلّط گردد، مدينه‏اي كه از اين دسته انسان‏ها شكل مي‏گيرد «مدينه فاضله» است.

بنابراين، فارابي در يك تقسيم‏بندي استقرايي بر اساس معرفت عقلي و معرفت غيرعقلي (خيالي، حسّي، وهمي)، جوامع را از نظر كيفي به «مدينه فاضله» و «مدينه غيرفاضله» تقسيم مي‏كند.66

مدينه فاضله

به عقيده فارابي، مدينه فاضله مانند بدني تام‏الاعضاء و تن‏درست است كه همه اعضاي آن در راه تماميت و ادامه زندگي حيواني و حفظ آن همكاري مي‏نمايند.67 بر اين اساس، نحوه شكل‏گيري مدينه فاضله و ارتباط افراد و جايگاه هر يك از افراد در نظام اجتماعي مدينه فاضله شبيه شرايط حاكم بر وجود انسان است. از اين‏رو، به عقيده فارابي همان‏گونه كه در مراحل تكويني انسان، ابتدا قلب به وجود مي‏آيد و بعد ساير اعضا و جوارح شكل مي‏گيرند، به علاوه مرتبت هر يك از اعضا بستگي به نزديكي و دوري از قلب دارد، در مدينه فاضله نيز جايگاه هر يك از بخش‏هاي جامعه به همين شكل است. البته نبايد پنداشت كه اساس شكل‏گيري مدينه فاضله بر اين تشبيه اندام‏وار استوار است، بلكه اساس شكل‏گيري مدينه فاضله فارابي همان مباني هستي‏شناسي و انسان‏شناسي و شناخت‏شناسي اوست و اين فقط يك تشبيه زيستي است.

به هر حال، در مدينه فاضله فارابي پيش از هر چيز،

رئيس مدينه بايد استقرار يابد. سپس مدينه را به وجود مي‏آورد و جايگاه و نقش افراد را تعيين مي‏كند. رئيس مدينه سپس سبب تشكّل و تحصيل مدينه و اجزاي آن مي‏شود و سبب حصول ملكات ارادي اجزا و افراد آن و تحقق و ترتّب مراتب آنها مي‏گردد.

بنابراين، مدينه فاضله اجتماعي است كه امكانات نيل به سعادت در آن مهيّاست. به عبارت ديگر، مدينه فاضله اجتماعي است كه افراد آن سعادت را مي‏شناسند و در اموري كه آنها را به اين غرض و غايت برساند تعاون و تعاضد دارند. پس مدينه فاضله به خودي خود غايت نيست، بلكه نيل به سعادت است.68

به دليل آنكه رئيس مدينه در انديشه فارابي اهميت ويژه‏اي در به سعادت رساندن افراد جامعه دارد، خصوصياتي را براي او برمي‏شمارد. بر حسب آنچه از نوشته‏هاي فارابي برمي‏آيد، رئيس مدينه فاضله انساني است كه در سلسله مراتب تكامل وجودي به آخرين مرحله رشد نفساني، يعني مرتبه‏اي كه تمام علوم نظري و اكتسابي براي او حاصل شود، رسيده است. در اين حال، هيچ امري از امور معقول بر او پنهان و مجهول نيست و عقل و معقول بالفعل شده و به مرحله عقل مستفاد رسيده است كه ديگر بين‏او وعقل‏فعّال‏واسطه‏اي‏وجود ندارد.69

در اين مرحله است كه خداوند به واسطه عقل فعّال به او وحي مي‏كند. پس اولين ويژگي رئيس مدينه فاضله اين است كه به او «وحي» شود و با اين وصف، رئيس مدينه بايد پيامبر باشد.

فارابي علاوه بر آنچه گفته شد، شروط چهارده‏گانه ديگري براي رئيس مدينه فاضله خود برمي‏شمارد كه عبارتند از:

1. زبان او قدرت و نيرويي باشد كه به واسطه گفتار، هر آنچه را مي‏داند مجسّم كند.

2. مردم را به خوبي براي رسيدن به سعادت راهنمايي و ارشاد كند.

3. تام الاعضا باشد.

4. توانايي مباشرت در كارهاي جنگي داشته باشد.

5. بالطبع خوش‏فهم و سريع‏التصور باشد.

6. داراي حافظه قوي باشد.

7. فَطِن و هوشمند باشد.

8. دوستدار تعليم و استفاده از آن و منقاد باشد.

9. بر خوردن و نوشيدن و منكوحات آزمند نباشد.

10. دوستدار راستي و راستگويان و دشمن دروغ و دروغگويان باشد.

11. نفس او بزرگ و دوستدار كرامت باشد.

12. متاع اين دنيا برايش بي‏ارزش باشد.

13. بالطبع دوستدار دادگري و دادگران و دشمن ستم و ستمگران باشد.

14. بر هر كاري كه انجام آن را لازم مي‏داند قوي‏العزم باشد.70

فارابي براي پايداري نظام حكومتي مدينه فاضله خود، پيش‏بيني‏هاي لازم را نموده و معتقد است: اگر در زماني رئيس اول نباشد، فرد دومي جانشين او مي‏شود كه از بدو تولّد دوران كودكي‏اش، شرايطي كه درباره رئيس اول گفته شد، در او جمع باشد. علاوه بر آن، فارابي شش شرط ديگر را براي رئيس دوم اضافه مي‏كند. از اين شش شرط، دو شرط رئيس دوم همانند شروطي است كه درباره رئيس اول آورده شد و چهار شرط ديگر خاص رئيس دوم است.

شرايط شش‏گانه رئيس دوم:

1. حكيم باشد.

2. دانا و نگهبان شرايع و سنّت‏ها و روش‏هايي باشد كه رؤساي اول و گذشته مدينه برقرار كرده‏اند.

3. قوّت ادراك و استنباط او نسبت به موضوعات و مسائلي كه در مورد آنها از شريعت پيش از او حكم و قانوني نمانده است، قوي و نيكو باشد.

4. نسبت به امور مستحدثه نظر بدهد و احكام آنها را بيان كند.

5. قدرت ارشاد و هدايت مردم به سوي شريعت‏هاي پيشوايان نخستين و قوانين و سنّت‏هايي را داشته باشد كه پس از آنها و به تبعيت از روش و روح شريعت چنين استنباط شده است.

6. تن او در مباشرت اعمال جنگي مقاوم باشد.71

اصل اساسي در رؤساي مدينه فاضله، داشتن حكمت است، به گونه‏اي كه اگر روزي فرارسد كه شروطي كه درباره رئيس دوم گفته شد در يك فرد جمع نشود و هر فردي متخلّق به يكي از آن صفات باشد، باز جمع افراد در مدينه اداره مدينه را به عهده بگيرند.

اين وضع ادامه دارد، ولي اگر زماني فرارسد كه افراد همه خصايص را داشته باشند، ولي «حكمت» را، كه از شرايط اساسي رئيس مدينه است، دارا نباشند، مدينه فاضله رو به تباهي و از بين مي‏رود.72

همان‏گونه كه بيان شد، اساس شكل‏گيري مدينه فاضله فارابي معرفت عقلي و وحياني است. در نتيجه، عوامل وحدت‏بخش و تداوم اين مدينه هم جنبه معرفتي دارند. از اين‏رو، فارابي عوامل معرفتي ذيل را از عوامل وحدت‏بخش مدينه فاضله برمي‏شمارد:

1. شناخت سبب اول موجودات؛

2. شناخت موجوداتي كه مفارق از ماده هستند؛

3. شناخت جواهر آسمان؛

4. شناخت كون و فساد اجسام طبيعي؛

5. شناخت وجود و آفرينش انسان؛

6. شناخت رئيس اول؛

7. شناخت رؤساي جانشين رئيس اول؛

8. شناخت مدينه فاضله و مردم آن و شناخت سعادت و شناخت مدينه‏هاي مضاد فاضله؛

9. شناخت امّت‏هاي فاضله و امّت‏هايي كه مضاد فاضله‏اند. اين شناخت از طريق ذيل حاصل مي‏گردد: الف. ارتسام در نفوس آنان؛

ب. ارتسامي كه حاصل از مناسبت و تمثيل باشد؛ به اين معنا كه در نفوس آنان مثالات و محاكياتي كه بين آنهاست مرتسم شود.73

سپس فارابي پنج ركن براي مدينه فاضله نام مي‏برد كه عبارتند از:

1. اهل فضايل و حكمت كه به حقايق موجود معرفت دارند و ايشان افضلند و بر مدينه رياست دارند.

2. ذوالسنة؛ يعني روحانيان و صاحبان حِرف و اهل شعر و كتابت كه مروّجان اصول رئيس اوّلند.

3. مقلّدان كه شامل حساب‏داران و مستوفيان و هندسه‏دانان و منجّمان مي‏شود و قوانين عدالت را در مدينه نگاه مي‏دارند.

4. مجاهدان؛ حافظان حريم مدينه از تجاوز مدن غيرفاضله؛

5. ماليان‏كه‏تهيه‏ارزاق‏طبقات‏ديگربرعهده‏آنهاست.74

پس از طرح مدينه فاضله، فارابي به آسيب‏شناسي اين مدينه مي‏پردازد؛ به اين بيان كه مدينه فاضله موجودي طبيعي است و نظامي دارد كه اگر خلل و تبدّل در آن راه يابد، ديگر شايسته عنوان «مدينه فاضله» نيست.75

مدينه غيرفاضله

همان‏گونه كه شكل‏گيري مدينه فاضله مبتني بر معرفت عقلي و وحياني است، اساس شكل‏گيري مدينه غيرفاضله فارابي معرفت غيرعقلي و غيروحياني، يعني خيالي و حسّي و وهمي است.

فارابي در فصول المدني، دو نوع مدينه غيرفاضله و در السياسة المدنية، سه نوع و در آراء اهل المدينة الفاضلة چهار نوع مدينه غيرفاضله را بيان مي‏كند.76 بر اساس آراء اهل المدينة الفاضلة، انواع مدن غيرفاضله به شرح ذيل هستند:

الف. «مدينه جاهله»: نام عامي است كه انواع مدينه‏هايي كه سعادت حقيقي را نمي‏شناسند و ظاهر را مي‏بينند، شامل مي‏گردد و فارابي آنها را برحسب بساطت، به شش نوع تقسيم مي‏كند:77

نوع مدينه تاکيد بر(عامل انسجام اجتماعي) هدف از همکاري نمونه ويژگي رئيس
1.ضروريه خوراک و پوشاک رسيدن به خوراک و پوشاک   کسي که راه تامين ضروريات را بهتر از همه مي داند
2.بداله تجارت جمع ثروت و مال سرمايه داري کسي که تدبيرش در جمع آوري اموال بيشتر باشد
3.خست و شهوت لذت آني لذست حسي و خيالي   کسي که بهتر بتواند وسايل کامروايي را فراهم کند
4.کرامه اعتبار اجتماعي صاحب اعتبار شدن از راه غلبه يا از راه نسب   کسي که مردم را بهتر به اين مقصد برساند
5.تغلب تسلط غلبه و تسلط بر ديگران   کسي که بهتر بتواند سير عداوت را طي کند
6.جماعيه آزادي(مجموعه اي از خرده فرهنگهاي ديگر رسيدن به آزادي   نه رئيس است و نه مرئوس جامع صفات همه مدينه هاست.

ب. «مدينه فاسقه»: سعادت و خير را مي‏شناسند، اما علم و عملشان با هم سازگار نيست. (فرهنگ آرماني غير از فرهنگ‏واقعي‏است.)عملشان‏مطابق‏يكي‏ازمدن‏جاهله‏است.

ج. «مدينه ضالّه»: ايشان درباره خدا و افلاك و عقل فعّال و (هستي‏شناسي) آراء فاسد دارند. رئيس مدعي است كه به او وحي مي‏شود، ولي اين باطل است.

د. «مدينه متبدّله»: اين مدينه روزگاري فاضله بوده و بر اثر اشاعه جهل و گم‏راهي تبديل يافته و به صورت نوابت مدينه فاضله شده است و انواعي دارد:

1. غريبان: افعال فاضله دارند، ولي سعادت هدف آن نيست.

2. محرّفه: به اغراض مدن جاهله تمايل دارند و قوانين مدينه فاضله را طبق هواي خود تفسير مي‏كنند.

3. منحرفه: قصد تحريف قوانين مدينه فاضله را ندارند، ولي معاني را درست دريافت نمي‏كنند.

4. مغالطان: كساني كه قدرت تصور كامل ندارند، ولي به جهل خود هم اعتراف نمي‏كنند.

5. به حكومت فاضله راضي نيستند و هرگاه فرصتي برايشان پيش آيد، مردم را از اطاعت آن بيرون مي‏آورند.78

ساختار نظري انديشه فارابي

پس از بررسي انديشه اجتماعي فارابي مي‏توان ساختار نظري ذيل را ارائه نمود:

مفاهيم محوري انديشه او عبارتند از: 1. عالم لاهوت؛ 2. عالم ناسوت؛ 3. كمال؛ 4. سعادت حقيقي؛ 5. فطرت؛ 6. عقل فعّال؛ 7. غايتمندي؛79 8. سعادت‏پنداري؛ 9. اصل تفاضل؛ 10. قرارداد اجتماعي؛80 11. تضاد؛81 12. جامعه؛ 13. مدينه فاضله؛ 14. مدينه غيرفاضله؛ 15. معرفت و علم.

عناصر اصلي انديشه او عبارتند از: عقل (نظري، عملي) و وحي. فارابي از اين نظر كه حقيقت را امري واحد تلقّي مي‏كند، از يك سو، اختلاف بين فلاسفه را امري ظاهري و جزئي و صوري قلمداد مي‏كند و از سوي ديگر، دين و عقل را متصل به سرچشمه واحد حق دانسته، تفاوت آنها را در شيوه رسيدن و نحوه اين اتصال مي‏داند. او با تمسّك به وحدت حقيقت اتصال وحي و عقل را اثبات نموده و سياست را بر پايه اين دو، بنياد نهاده است. رئيس مدينه، كه عهده‏دار سياست است، هم فيلسوف است و هم نبي.82 در ديدگاه فارابي، اگر عقل نظري و عملي كسي با هم هماهنگ گردند، صاحب عقلِ مستفاد مي‏شود و وي را به عقل مستفاد متصل مي‏كند. از اين‏رو، وحي فوق عقل متعارف مي‏گردد كه همين اصل اختلاف بين او و ابن رشد درباره عقل و وحي است. ابن رشد عقل برهاني را بالاتر از وحي مي‏داند و وحي را در افق خيال و تمثيلات قرار مي‏دهد و عقل فيلسوف را بالاتر از عقل شهودي مي‏داند. به هر حال، اين دو عنصر «عقل»و«وحي» هسته‏نظرياتفارابيرا شكل مي‏دهند.83

حوزه فعّال انديشه او «معرفت» است. از اين‏رو، شكل‏گيري مُدُن بر اساس سطوح معرفت است.84

روش‏شناسي بنايي او مبتني بر ديالكتيك چند شكلي است:

1. اصل تقابل: در باب يگانگي واجب‏الوجود، تعريفي كه وي از هستي مطلق دارد، حاوي چند نكته از مفهوم ديالكتيكي تقابل است؛ مفهومي كه هر انساني ضرورتاً در شناخت، ناگزير از به كار بردن آن است. مفهوم يا اصل تقابل، كه متضمّن حد است، هر موجودي را در برابر غير آن موجود مي‏بيند.

2. اصل حركت: باور به حركت، كه لازمه اصل تقابل است، از ملزومات هستي‏شناختي فارابي به شمار مي‏رود، از اين نظر كه فارابي هستي فيضان گرفته از ذات حضرت باري يا موجود اول را در حركت دايره‏اي به تصور مي‏آورد.

3. اصل مراحل رشد: در انديشه فارابي، چه موجودات سماوي و چه موجودات غيرسماوي، در ترتّب خاصي از فيض باري قرار مي‏گيرند. بنابراين، نظام خلقت از كامل‏ترين مرتبت وجود شروع مي‏شود و در رتبت بعد و به دنبال آن، موجودي قرار مي‏گيرد كه كمي ناقص‏تر از اوست و همچنين پس از اين مرتبت، همواره ديگري به ترتب الانقص فالانقص قرار مي‏گيرد.

4. اصل تعاقب مراحل: فارابي معتقد است: چون صورت‏هاي متضاد نمي‏توانند در آنِ واحد بر ماده عارض شوند، بنابراين، هر دفعه مرحله‏اي در پس مرحله ديگر، صورت‏هاي جديدي از آفرينش به وجود مي‏آورد.

5. اصل تفكيك كاركرد: تصور حركت تكاملي در نظرگاه فارابي عبارت است از: حركت از سادگي به پيچيدگي كه با شيوه ديالكتيكي كاركردي ساخت جوامع از ديدگاه جامعه‏انديشان جديد نيز مشابه است.

6. اصل جنبش درون ذات: بنابراين اصل، مسبّبات درونِ هستي هست، دليل حركت و رشد كمال‏گونه عناصر طبيعي است و هيچ علت خارجي اضافي يا عرضي موجب حركت نمي‏شود. ديدگاه تاريخ طبيعي و جامعه‏شناختي فارابي مي‏تواند بنابر شيوه‏شناسي گورويچ به گونه‏اي «ديالكتيك فراياز» معنا شود. حركت تكاملي جامعه‏شناختي همان حركت خطي فرايازي است كه از ناقص‏ترين موجودات به سوي كامل‏ترين و پيچيده‏ترين آن در حركت است.

7. اصل ديالكتيك تكميلي: فارابي مي‏گويد: پس از تأثيرات عناصر طبيعي و ديگر عوامل، اقسامي بسيار در نتيجه اختلالات و امتزاجات و مقادير حاصل مي‏شوند كه برخي از آنها «مختلفه‏هاي غيرمتضاده» و برخي «مختلفه‏هاي متضاده» هستند. اين بدان معناست كه تضاد مي‏تواند هم به معناي قطبي آن ـ در نوع متضاده ـ مراد باشد و هم به معناي تكميلي آن ـ در نوع غير متضاده ـ كه در حقيقت، به تخالف يا تغاير تعبير مي‏شود.

8. اصل تحوّل و تطوّر اشكال در خلال شيوه قطبي: تحوّل و تكامل از ديد فارابي، در يك گونه از موجودات، به شكل تغيير دايمي و نيست‏شدن نسل‏هاي قديمي و به وجود آمدن پياپي نسل‏هاي بعدي صورت مي‏گيرد. طبق اصل تطوّر، ماده و نيرو هيچ‏گاه نابود نمي‏گردد، بلكه تغيير شكل يافته، بدين‏سان، بقا در نوع كلي هر موجود ممكن مي‏گردد. اين همان عارض شدن صورت‏هاي جديد بر ماده است كه بنا به تضاد موجود ميان صورت‏ها يا به اعتبار ديالكتيك قطبي، وقوع حتمي و پياپي آنها و باور به عدم اجتماع نقيضين، به ناچار تحوّل و تطوّر هستي به نيستي را در دنياي طبيعي ضروري مي‏سازد.85

نوع حركت: جهان ناسوت و شهادت در هنگام آفرينششان و وجود پيدا كردنشان بر نظام افضل و كمالات افضل خود نيست و به ناچار در دو جهت، يعني در جهت جوهريت و نيز در جهت اعراض، بايد مراتب كمال را طي كند، نقايص وجودي و كمالي خود را به تدريج، مرتفع كند تا به نظام افضل خود نايل شود. سير تكاملي جزء سرشت و طبيعت اين موجودات است. اين موجودات بعضي طبيعي‏اند و بعضي ارادي و بعضي مركّب از طبيعي و ارادي. بنابراين، سه طبقه‏اند، اما نظام وجودي آنها بر اين اساس است كه موجودات طبيعي مقدّم بر موجودات ارادي‏اند و وجودا پيش از آنهاست.86 با اين حال، در جامعه‏اي كه صاحب اراده است، يعني جامعه انساني، اين حركت بر اساس اراده انسان مي‏تواند غيرتكاملي باشد. از اين‏رو، در اين باب مي‏نويسد: اما نفوس مردم مدينه‏هاي جاهله همچنان در نقصان مي‏مانند و راه كمال را نمي‏گذرانند. بنابراين، در نوع حركت مي‏توان گفت: هرچند ثبوتا اين حركت تكاملي است، ولي اثباتا در جوامع انساني مي‏تواند غيرتكاملي باشد. از اين‏رو، مدينه فاضله ظرف مكاني حركت تكاملي ارادي و مدينه‏هاي غير فاضله ظرف مكاني حركت غيرتكاملي ارادي است.87

بنابراين، رويكرد وي چنين است:

1. اصلْ برقراري توازن در جامعه انساني است، به واسطه افراد غير اجتماعي، تضاد در جامعه ايجاد مي‏گردد88 البته نسبت به جامعه رويكردي انتقادي نيز دارد.

2. الزاما در هر جامعه‏اي تضاد نيست و الزاما جوامع در حال گذار نخواهند بود.

3. منشأ قرارداد اجتماعي در مدينه فاضله نيروي امام و پيشوا و يا حكيم و يا رئيس مدينه، و در مدينه غيرفاضله برابري قدرت در گروه‏هاي ستيزكار و خستگي از ستيز يا وجود دشمن مشترك است كه به تنهايي قادر به دفع آن نيستند و يا نرسيدن به منفعت در صورت عدم همكاري با گروه ديگر.89

4. از نگاه كاركردي او، براي مدينه فاضله، هم از لحاظ سياست و هم از لحاظ اخلاق، پيامبر لازم است. ارزش پيامبر تنها به لحاظ مقام متعالي او نيست، بلكه به دليل تأثيري است كه او در جامعه دارد.90

5. فارابي عقل را به «عقل نظري» و «عقل عملي» تقسيم مي‏كند و مدرك عقل نظري را اموري مي‏داند كه اراده انسان در تحقق آن دخيل نيست، و مدرك عقل عملي را اموري مي‏داند كه اراده انسان در تحقق آن دخيل است.91 از اين‏رو، انديشه اجتماعي او مي‏تواند هنجاري باشد.

6. وي جامعه را فرع بر طبيعت آدمي تلقّي مي‏نمود و تشكيل اجتماع را اقتضاي آفرينش آدمي براي نيل به كمال و رفع ضرورت‏ها مي‏دانست. فارابي لذت و سعادت را مربوط به نفس انسان و رسيدن نفس به عقل فعال مي‏دانست، ولي چون حقيقت انسان عقلي است و كمالي كه عارض اين نفس مي‏شود، يا حال است يا ملكه و آنچه در سعادت انسان مؤثر است ملكه است، نه حال و ملكه نيز يا ملكه رذايل است و يا ملكه فضايل، و چون ظرف ملكه رذايل و فضايل نفس انسان است، اين دو بايد در نفس انسان مستقر شوند و تنها در صورت تكرار و ممارست، اين استقرار حاصل مي‏گردد و روشن است كه ممارست و تكرار در اجتماع معنا پيدا مي‏كند و از اين‏رو، هرچند فارابي اصالة الفردي است و جامعه را فرع بر طبيعت آدمي تلقّي مي‏نمايد و تشكيل اجتماع را اقتضاي آفرينش آدمي براي نيل به كمال و رفع ضرورت‏ها مي‏داند، ولي در عين حال، تأثير، بلكه شدت تأثير جامعه بر كنشگران را مي‏پذيرد92

در نهايت، هدف او عبارت بودند:

1. پايه‏ريزي علوم براي حفظ دين؛

2. زمينه‏سازي براي ورود اخلاق در جامعه؛

3. ارائه راهي براي تقويت حكومت اسلامي متمركز و سامان بخشيدن به نظام اجتماعي مسلمانان.93

آنچه ذكر شد خلاصه انديشه فارابي درباره جامعه انساني بود كه از مباني نظري ايشان (هستي‏شناسي ـ شناخت‏شناسي و انسان‏شناسي) شروع شد و با شناخت جامعه پايان يافت. به عبارت ديگر، مي‏توان گفت: انديشه اجتماعي فارابي ريشه در انسان‏شناسي او، و انسان‏شناسي او ريشه در هستي‏شناسي‏اش، و هستي‏شناسي‏اش ريشه در شناخت‏شناسي او دارد و كمتر انديشه‏اي را مي‏توان يافت كه از اين انسجام دروني برخوردار باشد.

نتيجه ‏گيري

هر نظريه‏اي مبتني بر دو ركن اساسي است: 1. مباني؛ 2. بنا. يا به عبارت ديگر، انسجام منطقي بين گزاره‏هاي انديشه. اين دو ركن مي‏توانند معيار مناسبي براي قوّت يا ضعف يك نظريه باشند.

با بررسي انديشه فارابي، اين نتيجه حاصل مي‏شود كه انديشه اجتماعي او نه تنها از يك چارچوب نظري برخوردار است، بلكه اساس آن بر يك مباني بسيار دقيق عقلاني ـ وحياني استوار است كه همين ارزش والايي به اين نظريه بخشيده است. علاوه بر آن، انسجام دروني اين انديشه نيز بسيار قوي است، به گونه‏اي كه كمتر نقصي بر آن وارد است. ولي در اين ميان، اين سؤال مطرح مي‏شود كه چرا اين نظريه با اين ظرفيت بالا، دست‏كم مثل ديگر نظريات تقليل‏گرايانه، كه حتي از حيث مباني و بنا از اين انديشه بسيار ضعيف‏ترند، مطرح نگرديده و در دوره‏هاي متعدد، ظهور و بروز پيدا نكرده است؟ پاسخ به اين سؤال، شايسته پژوهشي مستقل است.


  • پى نوشت ها
    1 دانش‏آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد جامعه‏شناسى.
    2ـ تقى آزاد ارمكى، تاريخ تفكر اجتماعى در اسلام از آغاز تا دوره معاصر تهران، علم، 1386، ص 10.
    3ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1378، ص 26و27.
    4ـ همان، ص 49.
    5ـ ر.ك. حميد پارسانيا، «روش‏شناسى فلسفه سياسى و...»، علوم سياسى 22 بهار 1383، ص 6ـ8.
    65و6ـ م.م شريف، تاريخ فلسفه در اسلام تهران، نشر دانشگاهى، 1362، ج 1، ص 640.
    7
    8ـ شهيد مطهّرى معتقدند اين مطلب اساس درستى ندارد و ابونصر منطق را نزد استاد يوحنّابن حيلان خوانده است. ر.ك. مرتضى مطهّرى، خدمات متقابل اسلام و ايران «تهران، صدرا، 1368»، ص 561.
    9ـ همان، ص 641.
    10ـ تقى آزاد ارمكى، پيشين، ص 197.
    11ـ همان، ص 198.
    12ـ على‏اصغر حلبى، تاريخ فلسفه ايرانى از آغاز اسلام تا امروز تهران، زوّار، 1361، ص 103.
    13ـ ابونصر فارابى، انديشه هاى اهل مدينه فاضله، ترجمه جعفر سجّادى تهران، طهورى، 1361، چ دوم، ص 1.
    14ـ تقى آزاد ارمكى، پيشين، ص 220.
    15ـ مرتضى مطهّرى، پيشين، ص 541ـ542.
    16ـ م. م شريف، پيشين، ص 640.
    17ـ تقى آزاد ارمكى، پيشين، ص 36.
    18ـ م. م شريف، پيشين، ص 640.
    19ـ فرناز ناظرزاده كرمانى، فلسفه سياسى فارابى تهران، دانشگاه الزهرا، 1376، ص 107.
    20ـ ابونصر فارابى، سياست مدنيه فارابى، ترجمه جعفر سجّادى تهران، انجمن فلسفه ايران، 1358، ص 2.
    21ـ تقى آزاد ارمكى، انديشه اجتماعى متفكران مسلمان تهران، سروش، 1374، ص 221.
    22ـ ابونصر فارابى، سياست مدنيه، ص 45.
    23ـ همان، ص 44.
    24ـ همان، ص 45و46.
    25ـ ر.ك. ابونصر فارابى، انديشه ‏هاى اهل مدينه فاضله، ص 127ـ132.
    26ـ همان، ص 132.
    27ـ همان، ص 119.
    28ـ همان، ص 113.
    29 و 30ـ همان، ص 119.
    31ـ همان، ص 132.
    32ـ همان، ص 133.
    33ـ ابونصر فارابى، سياست مدنيه، ص 132.
    34ـ ر.ك. ابونصر فارابى، آراء اهل المدينه الفاضلة فارابى بيروت، دارالمشرق، 1996، ط. السابعة، ص 87ـ107.
    35ـ ابونصر فارابى، انديشه‏ هاى اهل مدينه فاضله، ص 227.
    36ـ ابونصر فارابى، سياست مدنيه، ص 52.
    37ـ همان، ص 52.
    38ـ همان، ص 52.
    39ـ ابونصر فارابى، انديشه‏ هاى اهل مدينه فاضله، ص 251.
    40ـ ر.ك ابونصر فارابى، سياست مدنيه، ص 163ـ168.
    41ـ مرتضى مطهّرى، خدمات متقابل اسلام و ايران قم، انتشارات اسلامى، 1362، ص 482.
    42ـ تقى آزاد ارمكى، پيشين، ص 202.
    43ـ بين ويژگى و اصول تفاوت مى‏باشد. ويژگى جزء ظواهر يك انديشه است، ولى اصول در تار و پود انديشه يك انديشمند قرار مى‏گيرد و تداخل بعضى از بخش‏هاى آنها اشكالى را بر اين تقسيم‏بندى وارد نمى‏كند.
    44ـ غلامعلى خوشرو، پيشين، ص 21.
    45ـ تقى آزاد ارمكى، پيشين، ص 202.
    46ـ همان، ص 202.
    47ـ همان، ص 202.
    48ـ همان، ص 204.
    49ـ ابونصر فارابى، احصاء العلوم، ترجمه حسين خديو جم تهران، علمى و فرهنگى، 1348، ص 12.
    50ـ همان، ص 43.
    51ـ همان، ص 52.
    52ـ همان، ص 59.
    53ـ همان، ص 93.
    54ـ همان، ص 102.
    55ـ همان، ص 106.
    56ـ همان، ص 113.
    57ـ همان، ص 114.
    58ـ تقى آزاد ارمكى، تاريخ تفكر اجتماعى در اسلام، ص 204.
    59ـ ر.ك. ابونصر فارابى، احصاء العلوم، ص 42ـ52.
    60ـ ابونصر فارابى، انديشه ‏هاى اهل مدينه فاضله، ص 133.
    61ـ ر.ك. هستى‏شناسى فارابى، همين مقاله.
    62ـ ر.ك. انسان‏شناسى فارابى، همين مقاله.
    63ـ ابونصر فارابى، انديشه ‏هاى اهل مدينه فاضله، ص 251ـ252.
    64ـ غلامعلى خوشرو، پيشين، ص 40.
    65ـ ر.ك. نظريه فطرت ـ اصل تفاضل، همين مقاله.
    66ـ ر.ك. همان، ص 307.
    67ـ ابونصر فارابى، فلسفه مدنى، ترجمه رضا داورى تهران، رز، 1354، ص 106.
    68ـ همان، ص 108.
    69ـ همان، ص 269.
    70ـ ر.ك. همان، ص 271ـ274.
    71ـ همان، ص 275.
    72ـ ابونصر فارابى، فلسفه مدنى، ص 157.
    73ـ ابونصر فارابى، انديشه ‏هاى اهل مدينه فاضله، ص 307ـ309.
    74ـ ابونصر فارابى، فلسفه مدنى، ص 121.
    75 و 76 و 77-همان، ص 121.
    78ـ همان، ص 121.
    79ـ همان، ص 126.
    80ـ ابونصر فارابى، سياست مدنيه، ترجمه جعفر سجّادى تهران، انجمن حكمت و فلسفه ايران، 1358، ص 100.
    81ـ تقى آزاد ارمكى، انديشه اجتماعى، ص 235.
    82ـ همان، ص 235.
    83ـ حميد پارسانيا، «انديشه اجتماعى متفكران مسلمان»، جزوه درسى، قم، دانشگاه باقرالعلوم، 1386، ترم اول.
    84ـ سياست مدنيه، ص 166.
    85ـ ر.ك. حسين ابوالحسن تنهايى، جامعه‏ شناسى تاريخى نظريه ‏هاى متفكرين مسلمان تهران، برنا، 1383، ص 190ـ196.
    86ـ ر.ك.ابونصر فارابى، انديشه هاى اهل مدينه فاضله، ص 251ـ300.
    87ـ ر.ك. همان، ص 305ـ326.
    88ـ ابونصر فارابى، فلسفه مدنيه، ص 49.
    89ـ تقى آزاد ارمكى، پيشين، ص 235.
    90ـ غلامعلى خوشرو، پيشين، ص 21.
    91ـ ر. ك. حسن معلمى، اخلاق در فلسفه غرب و فلسفه اسلامى قم، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، 1380، ص 166ـ167.
    92ـ ر.ك. ابونصر فارابى، سياست مدنيه، ص 163ـ168.
    93ـ ر. ك. همين مقاله، زمينه‏هاى تأثيرگذار بر انديشه‏هاى فارابى.