هويّت ملّي; عناصر، چالش ها

هويّت ملّي; عناصر، چالش ها

نگاهي به نظريه فلسفي ذات
محمّد فولادي
(دانش آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد جامعه شناسي)

چكيده

هويّت يك ملت، ميراث هزاران سال تلاش نسل هاي گذشته يك ملت است. هر نسلي اندوخته هاي فرهنگي، ملّي و تجارب زندگي خود را به شيوه هاي گوناگون به نسل بعد منتقل مي سازد، نسل بعد نيز اندوخته هاي خود را بر آن مي افزايد و آن را به نسل پس از خويش انتقال مي دهد. اين فرايند همواره در طول تاريخ ادامه داشته است. همان گونه كه شخصيت يك فرد حاصل تجربيات فردي اوست و موجب امتيازش از ديگر افراد مي گردد، هويّت يك جامعه و ملت نيز حاصل هزاران سال تجربه تلخ و شيرين آن ملت است. همواره در اجزا و عناصر تشكيل دهنده هويّت يك جامعه، كه در طول نسل هاي گذشته شكل گرفته و آن را از ساير جوامع متمايز مي سازد، ميان انديشمندان و متفكران اختلاف بوده است. آيا يك ملت مي تواند هويّت واقعي داشته باشد و يا اينكه آيا مي توان براي ملتي هويّت تصنّعي و غيرواقعي ساخت و به اصطلاح، براي او هويّت سازي كرد؟ فرايند شكل گيري هويّت يك ملت چگونه است؟ به عنوان يك نمونه، چه هويّت و عناصر هويتي مناسب ملت ايران است؟ قوام و دوام هويّت ها به چيست؟ نظريه هويّت ذات بر چه عناصري تأكيد دارد؟ و سرانجام، عواملّي كه موجب بحران هويّت در يك جامعه مي شوند، كدامند؟ سؤالاتي از اين دست، حاصل مقالي است كه پيش رو داريد.

كليد واژه ها: هويّت، ثبات فرهنگ، بحران هويّت، ذات و هسته، هويّت تاريخي، نظريه فلسفي ذات، هويّت سازي، روح ملّي.

مفهوم شناسي هويّت

واژه «Identity» به معناي هويّت از «Identitas» مشتق شده و همواره با دو مفهوم متضاد تعريف مي شود: همساني و تفاوت. بنابراين، وقتي گفته مي شود: هر ملت و يا فردي هويّت ويژه اي دارد، به اين معناست كه اين فرد مانند ديگر وجودها داراي آن هويّت است (همساني) و در عين حال، چنين ملت و فردي هويّت متمايز و ويژگي هاي منحصر به فردي دارد (تفاوت). به بيان ديگر، هويّت داشتن يعني يگانه بودن ولي از دو جنبه متفاوت: مانند ديگران بودن در جامعه و طبقه خود و همانند خود بودن در گذر زمان. هويّت از يك منظر، نگرشي به خود است; خودي كه به جنبه هايي از شخص اشاره دارد1 و معمولا مشتمل بر ادراكات و احساسات فرد در مورد بدن، كفايت هاي شخصي و داشتن تصوير روشن از خود و مقام و منزلت خويشتن است. از منظري ديگر، نگرش به برون است كه رابطه بين خود و ديگران در آن مشخص مي شود.

هويّت نشانگر نيازي است همگاني به درك خود به عنوان فردي كه به رغم داشتن چيزهاي مشترك با ديگران، از آنها جداست. بنابراين، هويّت نوعي خودشناسي فرد و يا يك ملت در ارتباط با ديگران است. اين فرايند مشخص مي كند كه شخص، فرد و يا يك ملت از لحاظ فردي و اجتماعي كيست و چه جايگاهي دارد.2 در واقع، هويّت مجموعه نگرش ها، ويژگي ها و روحيات است كه يك خود را از ديگران متمايز مي كند.

از اين رو، بحث هويّت، از دو بعد و جنبه قابل بررسي است:

1. بُعد فردي، در جهت پرورش شخصيت تك تك افراد يك ملت و آماده نمودن آنان براي زندگي آينده شان;
2. بُعد اجتماعي و تأثيري كه هويّت افراد يك ملت در سوق دادن جامعه به سوي وحدت ملّي و وفاق اجتماعي دارد.

البته، اين دو بُعد از يكديگر جدا نيستند; بدين معنا كه به لحاظ فردي و از منظر روان شناختي، هر فرد، با گذر از دوران بلوغ، بايد به چنان درجه اي از خودشناسي و ثبات شخصيت برسد كه بتواند نقش مثبت خود را در جامعه ايفا كند و به كسب هويّت اجتماعي نيز نايل شود. در غير اين صورت، در عرصه زندگي موفق نخواهد شد. بنابراين، در مورد جوانان و نوجوانان اين موضوع در ارتباط با پذيرش و عدم پذيرش فرهنگ غيرخودي و بيگانه اهميت دارد. اگر جوانان و نوجوانان هويّت فردي، اجتماعي، تاريخي، ملّي و مذهبي خود را به خوبي درك كنند، به راحتي در مقابل هجوم فرهنگ بيگانه سر تسليم فرود نمي آورند و به عنوان الگو از آنها تبعيت نمي كنند.

از سوي ديگر، يك ملت نيز برخوردار از هويّتي مستقل است. اين هويّت به او شخصيت مستقل مي بخشد كه كاملا از ديگران متمايز است. افراد اين ملت همواره به هويّت ملّي خويش افتخار و به عناصر مميزه ملّي خويش پايبندند. تعلّق خاطر به يك نژاد، زبان، جغرافيا، مذهب، تاريخ و فرهنگ مشترك و... از عناصر تشكيل دهنده هويّت يك ملت است. اين هويّت در مواقع خطر و بحران موجب وحدت، اتحاد، انسجام، و هماهنگي افراد آن ملت است. افراد و جامعه داراي هويّت ملّي واحد همچون يك تن واحد و يك ملت واحد، احساس تعلّق و پيوند به هم دارند. احساس تعلّق به سرزميني به نام كشور و زباني واحد از ديگر وجوه هويّت ملّي است.

هويّت يابي براي يك فرد و يا ملت چنان حياتي است كه اگر نتواند اين نياز را به طريقي تأمين كند، سلامت رواني، فردي و يا ملّي او آسيب جدي خواهد ديد. در بحث هويّت فرد و جامعه، بايد خودپنداره با معنايي تشكيل شود كه علاوه بر پيوستگي و ارتباط با گذشته، جهت گيري نسبت به آينده را نيز دربر گيرد.

عوامل و زمينه هاي پيدايش هويّت

در خصوص عوامل زمينه ساز پيدايش هويّت ملّي، مي توان عواملّي چند را برشمرد:

1. تعلّق خاطر به فرهنگ، تمدّن و مليت

يكي از عوامل پيدايش هويّت، تعلّق خاطر به يك فرهنگ، تمدّن و مليت خاص مي باشد. اين بدان معناست كه جامعه نيز بسان فرد، در رشد و تكامل خود، بايد به فرهنگ و عناصر فرهنگي، هنجارها، ارزش ها، آداب، رسوم، سنن، رفتارها و منش هاي خاص جامعه، مليت، نژاد و آثار تمدّني خود، كه از ساير جوامع متمايز است، پايبند باشد و نسبت به آنها احساس وابستگي و تعلّق كند. داشتن هويّت اجتماعي به انسان ها اين احساس را القا مي كند كه خود را متعلّق به يك فرهنگ، تمدّن و مليت خاص بدانند. با شناخت دقيق فرهنگ و تمدّن و مليتي، كه فرد بدان تعلّق دارد، مي توان به شناخت هويّت اجتماعي و فرهنگي او پي برد و اينكه يك فرد به چه جامعه، فرهنگ و تمدّني تعلّق دارد. همين امر، زمينه ساز پيدايش هويّت ملّي براي افراد يك جامعه است.

2. ثبات فرهنگ

از ديگر عوامل مهم و مؤثر در شكل گيري هويّت يك ملّت، برخورداري ملتي از فرهنگي با ثبات نسبي، و پيشينه غني تاريخي است; زيرا هر ملّتي به تاريخ و فرهنگ خود دل بستگي خاصي دارد و تاريخ و فرهنگ يك ملت، خواه ناخواه به آن ملت پيام مي دهد و اين پيام ها در ساخت و بافت هويّت مخاطبانش نقش خاص خود را دارد. طبعاً نحوه نگرش به فرهنگ و تاريخ يك ملت و زاويه اي كه از آن به گذشته نگريسته شود نيز در اين فرايند تأثير بسزايي دارد. طبيعي است كه بايد از تاريخ عبرت آموخت و به تاريخ گذشته خويش با نگاه نقادانه نگريست و نمي توان تاريخ را مطلقاً به عنوان الگو و سرمشق زندگي پذيرفت، بلكه منظور اين است كه هر ملتي سعي بر آن دارد تا دست كم همزمان با نگاه به بيرون و در كنار آنچه از خارج اقتباس مي كند، تاريخ خود را نيز به عنوان تجلّي گاه هوش و استعداد و توانمندي هاي خويش بشناسد و از لابه لاي تجاربي كه پشت سر نهاده است، نقاط قوت، مثبت و منفي آن را باز شناخته، در پرتو آن به ارزيابي وضع موجود خود بپردازد، بر نقاط قوّت آن پاي فشارد و از تكرار نقاط ضعف اجتناب ورزد و در همان حال، با اشراف بر شناسنامه ملّي خويش، از خودباختگي و خودكم بيني و بي هويّتي برحذر باشد. تنها در پرتو چنين نگرشي به تاريخ و فرهنگ است كه شاهد ثبات نسبي فرهنگ و شكل گيري هويّت ملّي خواهيم بود كه مردم بدان علاقه مند، دلبسته و تعلّق خاطر دارند.

بنابراين، تعلّق خاطر به فرهنگ، عمل و پايبندي به فرهنگ ملّي، بومي و حفظ عناصر فرهنگ از جمله زبان، آداب، رسوم، سنن، قوميت، مليت، نژاد و... از عوامل پيدايش هويّت پايدار در يك جامعه است. مردمي كه در يك جامعه نسبت به فرهنگ خويش حساس بوده، بر بهره گيري از ظرفيت ها و ظرافت هاي فرهنگي تأكيد دارند، بر آداب و رسوم و اخلاق اجتماعي، ملّي و يا بومي خويش پايبند و به زبان محلي، و يا سبك و نحوه پوشش ملّي و قومي خويش تأكيد مضاعف دارند، مقيّد به آداب، رسوم، سنن ملّي و يا قومي و ديني خود هستند، هرگز در برابر عوامل تغيير فرهنگ كوتاه نخواهند آمد. چنين مردمي در بلندمدت برخوردار از فرهنگي پايدار خواهند بود و بدين سان، همواره در پرتو ثبات فرهنگ، شاهد هويّتي ثابت، پويا و كارآمد هستيم.

3. جغرافيا

از ديگر مؤلفه هاي تشكيل دهنده هويّت، تعلّق خاطر يك فرد و يا ملّتي به يك جغرافيا و محيط جغرافيايي است. امروزه، به ويژه جغرافيا در مرزبندي و تمايز هويّت ها نقش دارد; زيرا مرجعي ثابت و پايدار براي تأمين نيازهاي هويّتي افراد است. بي گمان، هويّت در شرايطي بهتر و آسان تر تأمين مي شود كه بتوان مرزهاي دقيق تر، روشن تر و نفوذناپذيرتري ترسيم كرد. جغرافياي سياسي موجب انسجام، و همبستگي گروهي را افزايش مي دهد. همين همبستگي و انسجام ملّي و گروهي، زمينه پيدايش هويّت ملّي را فراهم مي سازد.

4. دين و باورهاي ديني

دين، مذهب و رابطه آدمي با نوع دين و نسبتي كه با آن پيدا مي كند، بخشي ديگر از هويّت او را مي سازد. نقش دين در ساخت هويّت انسان همواره مورد تأكيد بوده است. كارن هورناي (Horny, C) در اين باره مي گويد:

فردي كه فاقد يك شخصيت متشكل است و قادر به يافتن ارزش هاي مثبت پايدار در فرهنگ، مذهب يا ايدئولوژي خود نيست، ايده آل هايش به هم مي ريزد. چنين فردي كه از آشفتگي هويّت رنج مي برد، نه مي تواند ارزش هاي گذشته خود را ارزيابي نمايد و نه صاحب ارزش هايي مي شود كه به كمك آنها بتواند آزادانه براي آينده برنامه ريزي نمايد.3

فردي كه به دين خاصي تعلّق خاطر ندارد، معمولا فاقد آرمان و ايده آل مي باشد و معياري براي درستي و يا نادرستي رفتار خويش ندارد. از نظر فكري مذبذب، آشفته، فاقد هويّت و ثبات شخصيت است. ملت و جامعه فاقد دين نيز به همين سان فاقد هويّت، آرمان و شخصيت خواهد بود.

بنابراين، تعلّق خاطر به دين و باورهاي ديني به افراد جامعه آرمان و ايده آل، روح ملّي، انسجام ديني و هويّت ملّي مشترك مي بخشد.

رهيافت نظري به هويّت ملّي

همان گونه كه گذشت، بحث هويّت در رابطه با غير و بيگانه مطرح مي شود. براي فهم يا تحصيل معرفت هويّت شناسانه، بايد بر مبناي قواعد حاكم بر هويّت يا حقيقت چيزها رفتار كرد: برخي هويّت ايراني را در پذيرش مطلق و بدون قيد و شرط غرب پنداشته، برخي ديگر، بر طبل طرد مطلق غرب كوبيده اند و سرانجام برخي ديگر، هويّت ايراني را در تعامل با غرب و اخذ نقاط قوت آن برشمرده اند. به بياني ديگر، گاه براي هويّت ايراني، هويّت استبدادي يا استبدادزده را وصف آورده اند; گاه از جامعه ايران خواسته شده تا از فرق سر تا بن ناخن غربي شوند!; گاه گذر از سنّت به مدرنيته را سرنوشت محتوم جامعه ايران دانسته اند؟! و سرانجام، برخي خصلت دينداري ايرانيان را مانع از شكل گيري هويّت واقعي ايراني دانسته اند؟!

اينها برخي پاسخ ها به پرسش هاي مطرح شده در باب هويّت ملّي ايراني است كه اساساً هويّت ايراني چيست؟ اگر اين پاسخ ها معطوف به حقيقت و ذات جامعه ايراني (هويّت ملّي) نباشد، پاسخ ها قطعي نخواهد بود.4

نظريه هاي تكوين هويّت ملّي

در باب نظريه هاي هويّت ملّي در ايران، نظريه هاي گوناگوني ابراز شده است كه پس از مروري گذرا به برخي از آنها، به نظريه ذات فلسفي مي پردازيم. اما پيش از هرچيز لازم به يادآوري است كه، هويّت همواره در مقابل غيريت مطرح است. غير و بيگانه از آغازين روزهاي ورود تجدّد در ايران معنا و مفهوم پيدا كرد. عصر قاجار و پهلوي، آغاز ورود تجدّد در ايران به شمار مي رود. به بياني ديگر، بايد گفت پروژه هويّت ملّي در ايران، پس از صفويه و آغاز تدريجي عصر قاجار، كه زمينه آشنايي ايرانيان با فرهنگ و تمدّن غرب فراهم شد، بخصوص ايران عصر مشروطه، كه وارد دوره تأسيس دولت ـ ملت شد، لاجرم نشانه هاي رسمي شكل گيري هويّت ملّي آغاز گرديد. هويّت ملّي ايراني از طريق مهندسي اجتماعي در دوره تاريخي مشروطيت و سپس پهلوي اول ساخته شد. ظهور ناسيوناليسم ايراني، نشانه هايي از شكل گيري هويّت جديد ايراني است. در شكل گيري هويّت ايراني، روشن فكران اين عصر بيش ترين نقش را ايفا كردند.

در واقع، اولين پيام آوران تمدّن غرب، صاحب منصبان ديواني اعزامي به روسيه و اروپا و دانشجويان فرنگ رفته بودند. ميرزا ابوالحسن خان ايلچي (ديواني اعزامي به عنوان سفير) و ميرزا صالح شيرازي دانشجوي اعزامي بودند. آنان مرعوب تمدّن غرب شدند. به گونه اي كه ابوالحسن خان سفرنامه خود را «حيرت نامه» سفرا نوشته است!5 از اين دوره به بعد، چند نوع هويّت با عناصر گوناگون آن شكل گرفت. در اينجا قصد بررسي تفصيلي همه نظريات در باب هويّت را نداريم. اشاره اي به برخي نظريات نموده، در پايان نيز نظريه ذات فلسفي هويّت را به تفصيل بررسي خواهيم كرد:

1. گفتمان ايرانيت دين گرا

طالبوف يكي از منوّرالفكران دوره قاجار و مبلّغ هويّت ايرانيت دين گراست. وي در زمينه تجديد بناي ملّيت به معناي مدرن و طرح عنصر ديانت در عصر نوسازي به روشنگري مي پردازد. واژگاني همچون ملّيت، ملّت خواهي، ترقّي ملّي، جسم ملّي، بسيج ملّي و حب وطن در ادبيات وي شيوع دارد و از نظر وي، براي دست يابي به همبستگي ملّي و بسط معارف، آشنايي مردم با حقوق خودشان ضروري است. وي با الگوي نوسازي فرنگي همبسته مي شود. از نظر وي، هر جا آزادي نيست، حب وطن نيست. وي از تجديد بناي ملّيت بر دو عنصر ايران و اسلام، به عنوان دو جزء اساسي خوديت جمعي پافشاري و آن دو را با دستاوردهاي مدني و صنعتي علمي فرهنگي همسو مي يابد. گفتار مسلّط ايرانيت جديد در اين زمان، ايرانيت جديد دين گراست.6

2. گفتمان ايرانيت قوميت گرا

جلال الدين ميرزاي قاجار ـ مؤلف نامه خسروان ـ بر دو عنصر زبان و تاريخ ملّي تأكيد و به دنبال نوسازي مفهومي ملّت است. بايد در بازسازي مفهوم ملت، به زبان پارسي به عنوان زبان ملّي و تاريخ يكپارچه به نام ايران توجه كرد. آخوندزاده، كار جلال الدوله را تلاش براي ايجاد حس وطن پرستي و بازگشت به زبان فارسي سره، و بر انداختن كلمات بيگانگان در كشور تلقّي مي كند. «خود» آن است كه به زبان پارسي، زبان ملّت ايران سخن مي گويند و «غير» و بيگانه آن است كه به لسان عرب يا كلام تركان سخن گويد. تركان و اعراب بيگانه اند.7

3. گفتمان ايرانيت سكولار و باستان گرا

ميرزا فتحعلي آخوندزاده و ميرزا آقاخان كرماني نيز از جمله روشن فكران عصر ناصري است كه در گفتار هويّت سازي ملّي، زبان، خط، تاريخ، دين و ترقّي را عناصر اساس هويّت ملّي برمي شمارد. آخوندزاده از طريق غيريت سازي پروژه، تعريف خود يا ايراني را پي جويي مي كند. در بازيابي هويّت، بايد از غير آغاز كرد و با زدودن خود از غير هويّت خود را يافت. اين زدودن غير شامل خط، زبان، دين و فرهنگ و ميراث نظام حكومتي است. وي، اسلام و دين را غيرفرهنگي، دين را عامل بدبختي ايرانيان مي داند. از دين زرتشتي به عنوان دين ايراني ياد مي كند و گاهي هم مدنيّت جديد غربي را دين ايراني مي داند!

جالب اينكه، در كلام آخوندزاده، غير ديگر يعني فرهنگ و فرنگياني وجود دارند كه دشمن نيستند و بيگانه محسوب نمي شوند، بلكه در تجديد بقاي هويّت جديد ايران، غرب جزيي از هويّت ايراني است!! پذيرش فرهنگ غربي در راستاي بازيابي و خود ارزيابي است، ولي پذيرش اسلام نوعي خيانت است!8

در ادامه و پس از عصر مشروطه، و در زمان پهلوي اول نيز همين پروژه آرياگرايي و يا باستان گرايي تداوم و ترويج يافت. با شكست مشروطه، امكان ايجاد نهضت تجدّدخواهي به پايان رسيد. گفتمان ناسيوناليسم ايراني يا آريايي، همان گفتمان هويتي منوّرالفكري عصر ناصري است. طرح رضا شاه، براي مدرن سازي ايران، همان طرح منوّرالفكرها بود. رضا شاه به دنبال هدم دين يا طرد كامل آن از عرضه اجتماع، حذف علماي ديني از صحنه اجتماعي و سياسي و تغيير نظام آموزشي سنّتي (ديني)، ممانعت از انجام مناسك و شعائر ديني، كشف حجاب، نظام حقوقي و غربي بدون نفوذ علماي دين، احياي هويّت آريايي و ديانت زرتشتي بود.

اين گفتمان، ايرانيان را از هويّت بومي خود مي گسست، نسبت به اسلام خصمانه، دستاوردهاي دوره اسلامي را مربوط به نژاد و تمدّن ايراني و در امتداد هويّت باستاني تلقّي و مذهب شيعه را ساخته ايرانيان معرفي مي كرد; بر ايدئولوژي ناسيوناليستي تأكيد مي كند و نژاد، خون، تاريخ واحد، فرهنگ واحد، دين، جغرافيا و سرزمين و حكومت واحد را عوامل سازنده و انسجام بخش مليّت مي داند. بر نژاد آريايي به عنوان عنصر وحدت بخش و سازنده مليّت ايراني تأكيد داشت.9

4. پروژه دولت ـ ملّت و هويّت ملّي ايراني

در كنار گفتمان هاي مزبور، پروژه هويّت سازي ملّي، افراد يك جامعه، يك ملّت بودند و احساس تعلّق و پيوند با هم داشتند. احساس تعلّق به سرزميني به نام كشور از ديگر وجوه پروژه هويّت ساز ملّي بود. ملت، احساس تعلّق به هم، به علاوه، تعلّق به سرزمين و جغرافياي سياسي. در ادبيات سياسي اين عصر وطن همچون مادري است كه همه افراد ملت بدون هيچ تمايزي فرزندان او هستند. پرداختن به مقوله وطن به عنوان جزئي از پروژه مشروطيت و تأسيس دولت ملّي در خور اهميت است.

پيدايش مشروطيت و ادبيات سياسي جديد اروپايي به طور گسترده از سوي نيروهاي اجتماعي، جريان ها و انجمن ها صورت گرفت. مشروطيت و روي كار آمدن دولت جديد، گفتمان سياسي مبتني بر قانون گرايي و دولت ـ ملت مدرن را رونق بخشيد. نخبگان با استفاده از ابزارهاي نو همچون مطبوعات، مجلس و سخنراني نسخه فرنگي گفتمان را تنها راه درمان درد ملت مي دانستند و با تأسيس دولت ـ ملت و دولت ملّي و از طريق همبستگي ملّي مبتني بر علايق ملّي و نيل به سعادت گفتمان جديد را ابعاد تازه بخشيدند.10

5. نظريه فلسفي ذات، و هويّت ايراني

مهم ترين نظريه در باب شكل گيري هويّت ملّي ايراني، نظريه فلسفي هسته و ذات مي باشد.11 نظريه (ذات) رهيافتي براي فهم هويّت هاي ملّي و مسائل پيراموني آن است. مدعاي نظريه آن است كه براي فهم هويّت ملّي مي بايست به لايه هاي بنيادين و اصيل توجه كرد و از آن منظر به تحليل پديده هاي ذهني و عيني هويّت ملّي پرداخت.

پرسش از هويّت ملّي، از اساس فلسفي است. تنها فلسفه از چيستي چيزها بحث مي كند; زيرا در پرسش از چيستي چيزها، به سراغ مقومات و عناصر ذاتي آنها مي رويم و فلسفه دانش تحقيق در كنه و ذات چيزهاست، دانشي است كه اشيا را عاري از هرگونه تشخص و امتياز مورد بحث قرار مي دهد. پس، از منظر فلسفي، پرسش از هويّت ملّي، تحقيق در باب مقومات و ذاتيات ملت است. ... بنابراين، از نگاه فلسفي هرگز نمي توان براي فهم هويّت ملّي بر عناصري مانند نژاد، زبان و تاريخ توقف كرد; زيرا، وقتي اين عناصر به زير تيغ فلسفه بروند، تجزيه شده و استحكام خود را از دست مي دهند. از نگاه فلسفي، اين موارد جلوه اي از حقيقت مليّت است، نه خود ذاتيات آنها. پس راه دست يابي به پاسخ حقيقي مليّت در پرتو پرسش هاي فلسفي ميسر است و ساير فهم ها مبتني بر آن خواهد بود.12

حقيقت بنيادين يا جوهره هويّت ملّي همان روح ملّي است. چنين تعبيري، در مورد موجودات جاندار ذي شعور، امري طبيعي و رساست. تعابير ديگري نظير ذات ملّي، حقيقت ملّي و خويشتن ملّي و غيره بر روح ملّي دلالت دارد. بسياري از صاحب نظران در مبحث هويّت ملّي، و نيز در ساير مباحث، به نحوي از روح ملّي سخن مي گويند.

بنابراين، مطالعه هويّت ملّي عبارت از تحقيق درباره «روح ملّي» است. در چنين تحقيقي، ما به آن دسته از احكام و مسائلي مي پردازيم كه با روح ملّي سنخيت داشته باشد. از اين رو، هرگونه مطالعات هويّت ملّي كه عاري از احكام و مسائل روح ملّي باشد، با موضوع مطالعه بيگانه بوده، نتيجه اي دربر نخواهد داشت. براي نمونه، در بحث توسعه به الگوهاي نظري و عملي پيشرفت و ترقّي جامعه توجه مي شود. پس مبحث توسعه با روح ملّي و حركت آن در مسير رشد و ترقّي سروكار دارد. حال اگر محقق با روح ملّي بيگانه باشد يا در بحث توسعه از الگويي تبعيت كند كه ارتباطي با روح ملّي جامعه موردنظر نداشته باشد، مطالعات او عقيم خواهد بود... .13

هويّت يك ملت و به عبارت ديگر، لازمه ايجاد يك ملت، رسيدن به درد مشترك، طلب مشترك، آرمان مشترك و احساس جمعي، توانايي يك ملت در داشتن احساس، طلب، درك و آرماني مشترك در خويشتن و رسيدن به حالت آرماني و تعالي مي باشد. اين امر موجبات تكامل دسته جمعي و فرهنگ سازي و سنّت آفريني يك ملت خواهد بود.

از اين رو، بايد همواره در پاسخ به چيستي و هويّت يك شيئي پاسخ ها، معطوف به حقيقت و ذات جامعه ايراني (هويّت ملّي) باشد، در اين صورت پاسخ ها قطعي خواهد بود. آرامش خاطر از پاسخ و قطعيت پاسخ، تنها با استناد و تكيه بر حقيقت موضوع دست يافتني است.14

بنابراين، در پاسخ به چيستي هويّت، بايد پاسخ را در مواردي كه ملائم با ذات است جستوجو كرد; زيرا هويّت، در مقابل غيريت است كه مناسب عالم كثرت است و مراد از ذات هم امري ثابت است; چيزي كه معمولا ثابت است. هر ايراني، ايراني است و در وجود او چيزي است كه معرف ايراني بودن او است كه او را از غير ايراني متمايز مي كند. رفتار، كردار و خانه سازي و كار و كسب او ربطي به ايراني بودن او ندارد. آنچه منشأ اثر است، فرهنگ است. رفتار و كردار و... غير از ايرانيت است. همين ايرانيان در بسياري از كشورهاي خارجي سال ها اقامت دارند، با اين وجود كاملا از ديگران متمايزند. براي مثال، ايرانيان مقيم آمريكا داراي آداب و رسوم ايراني و به زبان فارسي تكلّم مي كنند و هويّت خويش را حفظ مي كنند. تاريخ ايران نبايد ظهور و سقوط سلسله هاي ساساني، سلجوقي، هخامنشي و... باشد. هويّت ايراني در ميان همه اين سلسله مشترك است. ما جامعه اي ايراني هستيم كه در يك مكان جغرافيايي خاص زندگي مي كنيم، به زبان فارسي تكلّم مي كنيم، آداب و رسوم خاصي داريم، داراي باورها، ارزش ها، اخلاق و مذهب خاصي هستيم.15 اين يعني ذاتيات يك ملت كه در طول تاريخ همواره با او بوده و ايراني را از غير ايراني متمايز مي كرده است.

از آنجايي كه يكي از پايه هاي مهم و اصلي اين نظريه، مبتني بر نظريه ذات است، بايد نظريه ذات و قواعد فلسفي آن در فهم هويّت ملّي تبيين شود. اجمالا نكاتي در اين باب لازم به توضيح است:

1. هرگاه پرسش از هويّت چيزي به ميان مي آيد، مسئله حقيقت يابي پيش كشيده مي شود. وقتي گفته مي شود: «حقيقت مطلب چيست؟» يا «حقيقت موضوع چيست؟»، منظور آن است كه به بنياد و گوهر آن مطلب يا موضوع دست يابيم; به گونه اي كه وراي آن، بنيادي نباشد تا درك آن لازم باشد. اين نوع فهم بنيادكاوانه يا هويّت شناسي اختصاص به دانش فلسفي دارد; زيرا تنها فلسفه است كه داعيه درك حقيقت دارد.

2. امروزه، به دليل استيلاي معرفت هاي غيرفلسفي، نه تنها تصور شده كه نيازي به پاسخ هاي فلسفي نيست و معلومات دانشي در تداوم زيست بشري كفايت مي كند، بلكه اساساً منكر وجود حقيقت و ذات شيء شده اند. ... منكران ذات ناخواسته عرضيات و متعلقات شيء را نفي كرده اند نه ذات و حقيقت شيء را; زيرا آنان با اين انكار خواسته اند بگويند مباحث مربوط به يك شيء، چيزي غير از همين مباحث پيراموني نيست.

3. معرفت فلسفي برخلاف دانش هاي غيرفلسفي، عام و كلي است. يعني معرفت فلسفي به موضوعات جزئي تعلّق نمي گيرد و پديده هاي جزئي متعلق شناسايي فلسفي واقع نمي شود... . معرفت فلسفي به حقيقت اشيا تعلّق مي گيرد; چون حقيقت اشياء ذهني و اعتباري نيست. بنابراين، مطالعه فلسفي (ذات گرايانه) هويّت ملّي، اعتباري و ذهني نيست. بحث از هويّت ملّي، گفتوگو درباره حقيقت يك ملت است. اين حقيقت در تمام افراد آن ملت ساري و جاري است. از آنجا كه بحث از هويّت ملّي، مطالعه اي تمثيلي نيست، مطالعه فلسفي هويّت ملّي نيز در قالب تمثيلي «هسته» و «پيرامون» صورت نمي گيرد. هويّت ملّي، حقيقت و ذاتي دارد كه پيرامون خود مجموعه اي از امور مختلف را گرد آورده است. پس، تعبير از «هسته و پيرامون»، همان بحث از حقيقت هويّت ملّي است.

4. معرفت فلسفي از نوع معرفت هاي اكتشافي است، برخلاف معرفت هنري كه ابداعي است نه اكتشافي... . بنابراين، نظريه هاي فلسفي نه «هويّت سازي» بلكه «هويّت كاوي» مي كنند. چنين نيست كه وقتي «هويّت ملّي» موضوع مطالعه فلسفي قرار گيرد، به عمل هويّت سازي مشغول شده ايم. البته، منكر اين عمل نيستيم; زيرا انسان همان گونه كه مي تواند فيلسوف باشد، استعداد هنري هم دارد. آن گاه كه فيلسوف به هنگام كار فلسفي در مسير هويّت سازي قرار گيرد، بايد بداند كه سرگرم خلق يك اثر هنري است، نه مطالعه فلسفي. او حقيقتي را كشف نكرده بلكه حقيقتي را ابداع كرده است.

5. براي درك فلسفي هويّت ملّي چاره اي جز فهم قواعد فلسفي نيست. قواعد فلسفي، اصولي كلي هستند كه با به كارگيري آنها به درك روشني از حقايق اشيا مي رسيم. اين قواعد، مباني تحليل فلسفي از اشيا هستند.16

بدين روي، لازم است در اينجا پاره اي قواعد فلسفه اسلامي در قالب «نظريه ذات» بيان شود تا بتوان از اين قواعد در فهم هويّت ملّي بهره برد:

قاعده اول: هر ذاتي چيزي جز خودش نيست; به گونه اي كه با نفي خودش، نفي ذات لازم مي آيد. براي مثال، اگر تجدّد جزء ذات نباشد، با نفي آن از هويّت ايراني، نفي ذات ايراني لازم نمي آيد، از اين رو، نمي توان گفت: تجدّد جزء ذات هويّت ايراني است.

قاعده دوم: ذوات و يا حقيقت اشيا داراي قوّه دافعه و جاذبه هستند. هر ذاتي هم نفي غير مي كند و هم اثبات ذات. غيريت ها عبارتند از: هر آنچه از ذات نباشند، يعني بتوان آنها را از ذات نفي كرد. مثلا، اگر عنصر دينداري را نتوان از ذات ايراني نفي كرد، ذاتي هويّت ملّي ايرانيان خواهد بود. در نتيجه، ذات ايراني هر امري را كه متعلق به دينداري باشد، در خود جذب مي كند و هر آنچه را كه ديني نباشد، از خود دور مي كند.

قاعده سوم: حقيقت چيزها در مقام ذات، تنافر و تضاد دروني ندارند. بنابراين، هيچ حقيقتي در مقام ذات، جامع اضداد و امور متنافي نيست و نمي توان گفت: هويّت ايراني مجموعه اي از فرهنگ استبدادي و ضداستبدادي است.

قاعده چهارم: هر ذاتي مقتضي سلسله اموري مخصوص به خود است و نمي توان اقتضاي هر امري را از آن باز داشت. حقايق اشيا مقتضي امور ملايم با خود مي باشند نه امور متنافر. هويّت ايراني مقتضي تمدّن معنوي است، چنان كه هويّت اروپايي مقتضي تمدّن دنيوي است.

قاعده پنجم: هر عرضي كه مقتضاي ذات نباشد، غير لازم ذات است. عرض لازم ذات در اثر تغيير وضعيت و شرايط، از ذات تفكيك نمي شود. اگر «برهنگي» از اقتضائات هويّت ايراني نباشد، «فرهنگ برهنگي» از عوارض غير لازم ايرانيان خواهد بود.

قاعده ششم: عرضيات گاهي لازم ذات اند و گاه خارج و غير لازم ذات. عرضي لازم ذات، جزء امور اعتباري نيستند. عرض لازم، قائم به ذات و مستقل از فاعل شناسايي است. نژاد و محدوده جغرافيايي «مرزها» از امور اعتباري و غير لازم ذات اند; زيرا وابسته به اعتبار فاعل شناسايي هستند، نه قائم به ذات هويّت ملّي. اما تاريخ، زبان، فرهنگ و آداب و سنن اجتماعي را بايد مقتضاي ذات هويّت ملّي دانست. از اين رو، نمي توان اين گونه عرضيات لازم ذات را از ذات يك ملت جدا كرد.

قاعده هفتم: شناخت لوازم و مقتضيات هر حقيقتي لزوما شناخت آن حقيقت نيست. در واقع همه امور معبري، براي فهم حقيقت هستند. بنابراين، براي فهم هويّت ملّي بايد از سطح زبان شناسي، فرهنگ و تاريخ (امور عرضي) گذر كرد.

قاعده هشتم: هر حقيقت اين جهاني در مقام ذات، تكاپوي شدن دارند; مشاركت هويّت هاي ملّي در ساخت تمدّن، نشانه حركت متكاملي آنهاست. تمدّن، نقطه عطف در تكاپوي هويّت ملّي است.

قاعده نهم: هر حقيقت اين جهاني در مقام ذات به امري بيروني محتاج است. از اين رو، هر هويتي براي فعليت و تكاپوي شدن به آواز خوش همسو با حقيقت خود نياز دارد; زيرا عامل غير همسو در جهت فعليت يافتن ذات عمل نمي كند. بايد موافق و همسوي با آن ذات موعظه كند. نداي اسلام با هويّت ايراني هم آواز بود و موعظه اش بر دل نشست و از اين رو، در تكاپوي شدن ايرانيان مؤثر واقع گرديد; همان گونه كه ماكياولي و توماس هابز و دكارت نيز همسو با حقيقت هويّت غربي موعظه كردند و تأثيرگذار شدند.

قاعده دهم: هر هويّتي آن گاه كه از تكاپوي شدن بازماند، دوره افول و انحطاط آن آغاز خواهد گرديد. جامعه ايستا براي فعليت بخشيدن به هويّت و حقيقت خود تلاش نمي كند.

قاعده يازدهم: هرگاه هويّتي سير قهقرايي تكاپوي شدن خود را طي كند، رو به فساد خواهد بود. فساد به معناي تحليل رفتن ذاتيات هويّت است. بنابراين، ميان انحطاط هويّت و فساد ذات، تفاوت اساسي وجود دارد. انحطاط دوره ايستايي است و فساد دوره پس روي هويّت هاست. هويّت هاي ايستا، هنگامي احساس خطر مي كنند كه خود را در دوره فساد ذات ببينند; زيرا دوره فساد، مرحله نفي ذاتي است.

قاعده دوازدهم: در دوره انحطاط آنچه از ذات باقي مي ماند، همان ذاتياتش است. پديده هاي تمدّني در اين مرحله از ميان مي روند; زيرا ذات تكاپوي شدن ندارد تا مقتضي عرضيات خود باشد.

قاعده سيزدهم: هويّت ها از يكديگر تأثرپذيرند; زيرا اين جهان، عالم تزاحم و تكافو ميان حقايق اشياء است. اگر هويتي ملّي در دوره تكاپوي شدن باشد، بر ديگر هويّت ها تأثيرگذار و اگر در دوره انحطاط باشد، تأثيرپذير خواهد بود; زيرا ذات در دوره انحطاط، در موقعيت انفعال به سر مي برد; هويّت هاي ايستا تنها در صورت همسو بودن هويّت هاي فعال مي توانند مجدداً از دوره انحطاط خارج شوند. هويّت هاي فعال غيرهمسو مانع گذار هويّت ملّي از دوره انحطاط هستند. بنابراين، اگر تجدّد متنافر با هويّت ايراني باشد، مرحله گذار براي ايرانيان، به كمك هويّت غربي اتفاق نخواهد افتاد.

قاعده چهاردهم: حركت طبيعي هر ذاتي بنيادگرايانه است و حركت قسري غير طبيعي و غير زنده; زيرا هر ذاتي در حركت طبيعي تكاپوي شدن خود را دارد و ذات در حركت قسري بالاجبار معطوف به غير مي شود و از تكاپوي شدن باز مي ماند... بر اين اساس، مي توان گفت: حاكميت كليسا در قرون وسطا نوعي حركت قسري و غيرطبيعي بر اروپاييان بود، همان گونه كه حاكميت فرهنگ غربي در دوره پهلوي نشانه حركت قسري ذات ايراني محسوب مي شد و اين گونه حركت هاي جبري و قسري آنان را از پويايي و حركت باز داشت17 و از هويّت واقعي خويش دور كرد.

هويّت تاريخي ملّت ايران

در اين زمينه انديشمندان و موّرخان، براي ايرانيان هويّت هاي تاريخي زيادي در طول تاريخ پرفراز و فرود ايراني قائلند:

1. هويّت ايراني; در دوران ساسانيان;
2. هويّت ايراني اسلامي و يا هويّت تاريخي ـ فرهنگي ايراني از قرن هاي دوم تا پنجم;
3. هويّت ايلي تباري و هويّت ديني و مذهبي از قرن 6 تا 13 هجري;
4. هويّت جديد ايراني، ايرانيت جديد در دوره قاجار و پهلوي.18

براي درك مهم ترين حوادث و وقايعِ تاريخ تحولات ايران، به چند تحول مهم تاريخي از زمان ورود اسلام تا قرن نهم اشاره مي شود: 1. ورود اسلام به ايران; 2. حمله مغول; 3. نهضت اسماعيليه; 4. ظهور صفويه.

مهم ترين اين حوادث، ظهور صفويان است كه پس از 9 قرن، دولتي قدرتمند در ايران به وجود آورد و به آن استقلال سياسي، وحدت جغرافيايي ـ مذهبي و مركزيت قدرت اعطا كرد. ايران در سايه امنيت ملّي، اقتصادي و اجتماعي عهد صفويان، به رشد، شكوفايي و توسعه مناسبي دست يافتند.19 بدين سان، ايرانيان در پرتو تشكيل اولين حكومت ملّي مستقل و فراگير در مرزهاي جغرافيايي ايران، هويّت واقعي خويش را بازيافتند.

در اين زمينه، ملت بزرگ و تمدّن ساز و كهن ايران، كه يكي از اقوام ريشه دار در پهنه تاريخ جهان محسوب مي شود، از تمدّني ديرپاي برخوردار است. در نتيجه، ملتي با اين پيشينه كهن نمي تواند نسبت به تاريخ خود بي تفاوت باشد; همچنان كه قراين بسياري نيز گوياي آن است كه مردم ايران هيچ گاه نسبت به تاريخ خود بي اعتنا نبوده است، به گونه اي كه به جرأت مي توان گفت: يكي از عوامل مهم حفظ هويّت و استقلال و آزادانديشي ملت ايران، به رغم حوادث سهمگيني كه بر اين مرز و بوم گذشته، همان ذهنيت تاريخي مردمان اين سرزمين بوده است. در عين حال، بازشناسي هويّت تاريخي ملت ايران، كه از تاريخي كهن برخوردار است، كار درخوري است كه پژوهش ها و كاوش هاي فراواني مي طلبد تا هويّت تاريخي اين مرز و بوم هرچه بيشتر شفّاف تر گردد.20

فرايند شكل گيري هويّت ملّي ايراني

با عنايت به آنچه گذشت و با توجه به مباني فلسفي نظريه ذات، مي توان فرايند شكل گيري هويّت ملّي ايراني را بر اساس نظريه ذات چنين بيان كرد. نظريه ذات، عناصر هويّت ملّي ايراني را منحصر به عصر قاجار و يا پهلوي نمي داند. ايرانيان در طول تاريخ پر فراز و فرود خويش، يكي پس از ديگري هويّت واقعي خويش و عناصر هويّت ساز خود را باز يافتند. اقوام تمدّن ساز كهن ايراني در فلات ايران، كه از رود جيحون تا ماوراي زاگرس امتداد دارد، زندگي مي كردند. از سه هزار سال پيش با آمدن آريايي ها وارد مرحله تازه اي شد و حكومت پارسي نمونه بارز آن است. كم كم سرزمين ايران زير پوشش زرتشت قرار گرفت و به قول هيرودت، هخامنشيان پارس را قلب دنيا مي دانستند. از آن زمان تا انقراض ساسانيان و درخشش اسلام در ايران، رقيب جدي ايرانيان، يونانيان بودند و سپس روميان. تا اين زمان ايران نقش ابرقدرت شرق را بازي مي كرد و در رقابت جدي با غرب و حامي فرهنگ ايراني بود و تمدّن و فرهنگ هخامنشي، اشكاني و ساساني همواره حاكم بود.

از اين به بعد، و پس از افول اين سلسله، حكومت هاي بزرگ ايراني و اضمحلال امپراتوري شرق، ايرانيان با بحران هاي گوناگوني مواجه شدند. مي توان گفت: ايرانيان تاكنون با چهار بحران هويّت مواجه شدند: 1. بحران هلني; 2. بحران تركي (مغول); 3. بحران عربي (ورود اسلام توسط اعراب); 4. بحران غربي (مدرنيته). از اين ميان، تنها دو بحران عربي و غربي داراي ابزار هويّت ساز بودند. ايرانيان اسلام را پذيرفتند و اين آيين را به هسته مركزي ذات خود راه دادند، ولي آنان علي رغم داشتن ابزار هويّت ساز در بحران غربي، هنوز پس از 200 سال فرهنگ و هويّت غربي را نپذيرفته اند.

بحران هويّت عربي (در زمان ورود اسلام به ايران) و غربي (در دهه هاي اخير به ويژه عصر قاجار و پهلوي) در ايران داستاني متفاوت دارد: اعراب، به دليل داشتن ابزار تمدّن ساز (اسلام)، ايرانيان از آنان استقبال كردند. ولي ايرانيان از بحران هويّت غربي و غرب زدگي در دوران قاجار و پهلوي استقبال نكردند. ظهور انقلاب اسلامي و ظهور جنبش هاي اصلاح طلب در تاريخ معاصر، حكايت از مقاومت ايرانيان در مقابل تمدّن و فرهنگ غربي دارد.

با ظهور اسلام، روح تشنه عدالت و معنويت ايرانيان به آرامش رسيد و اين خواست ايرانيان است كه هويّت و اجزاء معرفت شناختي و هستي شناختي جديد اسلام را جزو هويّت خويش قلمداد كردند. مشكلي كه ايرانيان از آن رنج مي بردند، خلافت در دوران بني اميه با عصبيت و تفاخر عربي همراه بود، چنان كه بني عبّاس، ايرانيان را از طعم شيرين عدالت اسلامي و حق طلبي دين دريغ داشتند. و اين دوگانگي سياسي و فكري ايرانيان را در برزخي قرار داد كه قرن ها از حاكميت سياسي ملّي محروم ماندند. سرانجام، در قرن دهم، حكومت صفوي شكل گرفت21 و ايرانيان براي اولين بار به حاكميت سياسي مستقل رسيدند.

بنابراين، وجود سرزمين مشترك براي ايرانيان، با عنصر اسلام شيعي، در كنار تشكيل حكومت مستقل شيعي در قرن دهم، كام تشنه ايرانيان را سيراب كرد و آنان هويّت واقعي خويش را يافتند. به عبارت ديگر، در طول تاريخ گذشته ايران، همواره سه عنصر در ميان ايرانيان وجود داشته است: دين اسلام، زبان فارسي، منطقه جغرافيايي. لايه صفوي شيعي، برجسته ترين شكل حكومتي بود كه دولت ملّي مستقل در ايران تشكيل شد. اين لايه، لايه مركزي و هسته اصلي هويّت ملّي ايران را تشكيل مي داد. علاوه بر سه عنصر فوق، سه عنصر لاينفك ايراني، اسلامي و شيعي همواره با هويّت ملّي ايرانيان همراه و همساز بوده اند.

1. هويّت ايران باستان عناصري كه ايرانيان از گذشته تاريخي خود تا طلوع اسلام با خود به همراه داشتند. آداب و رسوم ملّي از جمله آداب عيد نوروز در همين سطح مطرح است كه فرهنگ ايراني را تحت تأثير قرار داده است.

2. هويّت اسلامي ايرانيان، كه طي نه قرن صورت گرفته است. ظهور انديشمنداني همچون فردوسي، سعدي، حافظ، مولوي، بوعلي سينا، شيخ اشراق، و ابوريحان بيروني و... در اين راستا معنا پيدا مي كند; انديشمندان مسلماني كه در ساخت هويّت ايراني نقش داشتند.

3. هويّت شيعي ايران; اين هويّت پس از صفويه به طور رسمي آغاز و شكل گرفت. حقيقت تاريخي ايران در سه شبكه به هم پيوسته و در قالب نظام مدني شيعي، از نظام سياسي صفويه تا مشروطيت چهار قرن، از مشروطيت تا انقلاب اسلامي و از پيروزي انقلاب در سال 1357 تاكنون شكل گرفت و بدين سان، روح حاكم بر ايران اسلامي، تفكر شيعي و آداب و سنن ايران و... است. بنابراين، هويّت شيعي، اسلامي و ايراني هويّت جديد ملّي ايراني است.22

عناصر هويّت ايراني در نظريه ذات

همان گونه كه گذشت، هويّت يك ملت و قوم، يعني تشخص واقعي او، تشخص او در ويژگي ها و امتيازات سرزميني اوست. بارزترين انگاره هويتي ملّت، در فرهنگ اوست. بايد نقش اجتماعي، سياسي و تاريخي فرهنگ يك كشور را تجزيه و تحليل كرد. فرهگ يك قوم داراي چهره هاي دين، زبان و نژاد اوست. گنجينه هاي گران بهاي معنوي، كه از قبل از اسلام در روح ايران به وديعت نهاده و در سير تكاملي عدالت خواهي و حق طلبي شركت كرده، و در مجموع، ميراث تاريخي مهمي از خود برجاي نهاد. اين ساحت معنوي، كه از دل تاريخ پديد آمده، رشته حيات ايراني شد. براي مثال، در دوران غزنويان، كه مذهب رسمي در ايران سنّي بود، مذهب نتوانست وجه مشترك و هويّت ملّي و ايراني باشد، بلكه معيار و وجه مشترك، زبان فارسي بود. در دوران سقوط خلافت بغداد و قبل از خلافت صفويان، ويژگي هويّت ايران، عرفان و تصوف بود كه در كنار زبان فارسي به ايران اسلامي هويّت جديد مي داد.

از اين پس و در زمان صفويان، سه مقوله زبان فارسي، عدالت و عرفان كنار هم بودند و در چشم انداز مذهب شيعي روح ايراني را سيراب مي كرد. از اين زمان، تفكيك عدالت، زبان فارسي و تصوف و عرفان بدون تشخص مذهب شيعي ممكن نيست و امكان تفكيك كردن اين مقولات از هم ممكن نيست. ثمره اين معجون، استقلال فرهنگي ايران و استقلال سياسي و ملّي ايرانيان بود. اگر مذهب شيعه در كنار زبان فارسي و عرفان و تصوف نبود، ايرانيان نيز مانند اعراب يكي از مستعمرات و مستملكات عثماني بودند; يعني زبان فارسي به تنهايي و يا مذهب به تنهايي نمي توانست از انگاره هويّت ملّي ايران دفاع كند; چراكه عرب ها نيز زباني متمايز و مذهبي مستقل داشتند، اما همواره تحت سيطره عثماني بودند و هويّت خود را از دست دادند. بعدها هم با حاكميت فرهنگ غربي، اعراب به بحران هويّت ديگري گرفتار آمدند و در قالب ناسيوناليسم افراطي عربي، در دامان تجدّدگرايي غير ديني تسليم شدند.23

زبان عامل پيونددهنده ايرانيان، پس از پذيرش اسلام است. اينكه به راستي چرا زبان عربي در ميان ايرانيان، پس از اسلام توفيق يافت، بايد گفت:

1. زبان عربي براي ايرانيان زبان قرآن و زبان بين الملل اسلامي بود.
2. توسعه صرف و نحو زبان عربي حتي براي زبان مادري اعراب توسط ايرانيان صورت گرفت.
3. ايرانيان فقط زبان عربي را پذيرفتند; چون هماهنگ با دين بود. هيچ زبان ديگري را نپذيرفتند، حتي زبان مغول هاي غالب.
4. ايران بزرگ ترين جامعه اسلامي غيرعرب بود و ايرانيان زماني اين زبان را پذيرفتند كه حكومت عربي در ايران نبود، حتي خلافت بغداد دست نشانده حكومت ديالمه بود.
5. زبان عربي، زبان دانشمندان اسلامي بود. هم زبان عربي و هم زبان فارسي در ايران رواج داشت. ابن سينا و ابوريحان به زبان عربي و فردوسي به زبان فارسي آثار مكتوب خود را مي انگاشتند.

جالب اينكه، خون خواهان امام حسين(عليه السلام) در سپاه مختار، با اينكه ساكن كشورهاي عربي بودند و بالغ بر 20 هزار ايراني بودند، عربي صحبت نمي كردند. هرچند بين زبان فارسي و عربي از قرون اوليه تعامل بوده است، اما زبان به تنهايي نتوانسته است حس، درك و خواسته مشترك ايرانيان را در هر حد يك ملت برانگيزد و هويّت ملّي ايجاد كند. پس، زبان به تنهايي هويّت ساز نيست، بلكه جزيي از هويّت و تنها يك عنصري از عناصر هويّت است.24

بنابراين، هر ملتي براي خود ذاتي دارد كه حقيقتي را بيان مي كند. اين حقيقت روح ملّي يك ملت است. اسلام نزد ايرانيان با اين ذات مساوي و هماهنگ شده است. اين ذات، براي ايرانيان نوعي حقيقت خواهي و دينداري است كه با عنصر تعالي خواهي موجود در اسلام و ايدئولوژي ديني هماهنگ و همسو است. نوعي جذبه و همخواني بين عناصر اين ذات وجود دارد و با گذشت زمان، اين هويّت تقويت و با تكاپوي شدن در جوهر ملّي ايرانيان پيش رفته است.

هر گاه در طول تاريخ، عناصر فوق يعني ايراني، شيعي، فارسي زبان، در منطقه جغرافيايي ايران، از ذات و هويّت و فرهنگ خود دفاع كرد، جوهره و روح ايراني در كنار استقلال طلبي و اسلام خواهي بالنده و پرشتاب به جلو در حركت بوده است و آنان همواره سعي در بر داشتن همه موانع پيش روي خود داشتند. بحران ناشي از تضاد ميان انتظارات ايرانيان از اسلام و عدالت خواهي اسلامي و انحراف حكومت ها و حاكمان وقت از سنّت هاي اسلامي و ستم آنان به مسلمانان، زمينه ساز ظهور جنبش ها و نهضت هايي در ميان ايرانيان شد كه به شكل گيري جوهر روح ملّي ايرانيان انجاميد. جوهر روح ملّي ايراني، در كنار معنويت خواهي، حقيقت يابي و عدالت طلبي توانسته است هويّت واقعي ايراني را نشان و حفظ نمايد.

بحران هويّت; عوامل و زمينه ها

ابهام در ارزش ها، تيره و تارشدن مرزها و وجه مميزه افراد و جوامع با يكديگر، موجب سردرگمي هويتي افراد و جوامع مي شود. افراد و جوامعي كه به ارزش هاي ملّي و ديني خويش پايبند نيستند، و از احساس تعلّق به زبان، دين، جغرافيا و نژاد خويش احساس شرم دارند، در تعلّق به هويّت خويش دچار ترديد شده اند. بحران هويّت به وضعيتي گفته مي شود كه فرد يا جامعه هشياري و آگاهي لازم را نسبت به خود از دست بدهد و حالتي مردّد و ناپايدار به خود بگيرد.

هويّت و روح ملّي همانند روح فرد نشو و نماد دارد و مراتبي از ترقّي و تكامل را طي مي كند و اين ترقّي ملّي هم تراز با ترقّي آحاد جامعه است. چنانچه روح ملّي ظرفيت وجود بالايي داشته باشد، در مسير تكاپوي تمدّني قرار مي گيرد و تجليات آن در حد و اندازه پديده هاي تمدّني خواهد بود; يعني از اصالت محلي و دوره اي گذر مي كند و به اصالت جهاني مي رسد. ليكن ممكن است در گذر زمان، روح ملّي از حالت تكاپوي تمدّني درآمده به حالت غيرفعال كشانده شود.

روح ملّي، در شرايطي كه دوره افول و خواب رفتگي خود را سپري مي كند، بيش از هر موقعيت ديگري در معرض تحميل هويّت هاي مجاور قرار خواهد گرفت. اگر هويّت مجاور هماهنگ با روح ملّي باشد دوره افول آن به سر مي رسد; زيرا هويّت مجاور، كه با هويّت ملّي تعارض ذاتي دارد، نه فقط تمايلي به احياي روح ملّي ندارد كه زمينه مساعد براي احياي آن را نيز نابود مي كند. هويّت مجاور تماماً در تكاپوي تبدل هويّت هاي مخالف به فرهنگ هاي پيرو است.

اگر جامعه در موقعيت تبدّل روحي و تغيير هويّت قرار گرفته، بايد سراغ علايم «هويّت سوخته» رفت. بايد نشانه هاي هويّت سوخته را معلوم ساخت و اگر جامعه در موقعيت مقاومت ملّي قرار گرفته، مي بايست به سراغ روحيه مقاومت ملّي رفت و تحليل جامعي از آن ارائه داد.25

امروزه معماي هويّت، بيش از هر عصري خطر جدّي است و هويّت ملت ها همواره مورد تهديد جدي است. دنياي امروز به دليل كوچك شدن، و به اصطلاح تبديل شدن به يك دهكده جهاني، تغييرات ژرفي را به خود ديده است. امروزه ما با دنيايي مواجهيم كه از سر و روي آن اخبار و اطلاعات پخش مي شود، دنيايي كه به دنياي انفجار اطلاعات شهره يافته و روزانه صدها ميليون خبر، گزارش و تصوير و مانند آن به سراسر جهان مخابره مي شود. فضايي كه ما امروزه در آن زندگي مي كنيم، سرشار از امواج صوتي و خبري رسانه هاي جهاني است. شايد بتوان گفت: اطلاعاتي كه در يك سال و شايد هم كمتر، با وضع موجود به دست ما مي رسد، برابر با اطلاعاتي است كه در طول صدها سال در قرون گذشته به دست انسان ها مي رسيده است. تا پنجاه سال پيش، حدود چهل سال طول مي كشيد تا اطلاعات علمي انسان دو برابر شود. اما اكنون براي اين امر، كمتر از چهار سال وقت لازم است. بي ترديد، در هيچ دوره اي از تاريخ بشر جريان اطلاع رساني همانند امروز سريع و گسترده نبوده است. به همين دليل، برخي از مهم ترين ويژگي هاي اين دوره تاريخي را سرعت، گسترش و اهميت فوق العاده اطلاعات تبليغات يك سويه و مغرضانه دشمنان، در اختلاف و تفرقه قلمداد مي كنند. با نگاهي گذرا به ويژگي دنياي معاصر، عمق فاجعه نمايان خواهد گشت.

امروزه دنياي مادي سكولار با تمام توان و تجهيزات كامل درگير جنگي نابرابر و تمام عيار با كشورهاي صاحب تمدّن، دين و فرهنگ شده است و در پي تأثيرگذاري بر نگرش افراد، تغيير هويّت آنان، جهت دادن به فكر و انديشه ايشان، با هدف همسويي و همفكري با فكر، انديشه، و فرهنگ صاحبان قدرت، تزوير، استعمار و مدنيت مادي هستند.

در اين ميان و در اين جنگ يك سويه، هدف اوليه و قصد اصلي جهان استكباري، هويّت ملّي و فرهنگ بومي، ملّي و ديني كشورهايي است كه داراي فرهنگي غني، ريشه دار و پرمايه اند كه در تعارض با فرهنگ كم مايه و سطحي سكولار غربي قرار گرفته است. به عبارت ديگر، هدف اول جهان سكولار غربي در اين جنگ نابرابر، فرهنگ كشورهاي ديگر، به ويژه دين و باورها و اعتقادات ديني آنان است كه رنگ و بوي الوهي دارد و همواره مانعي بزرگ در برابر فرهنگ هاي سطحي، بي مايه، مادي، دنيايي و سكولار بوده است. به راستي مقاومت در برابر اين دنياي پيچيده، و دفاع از همه هويّت و حيثيت ملّي و ديني خود بسيار سخت و طاقت فرساست; چراكه اين دفاع، دفاع از هويّت و همه هستي خويش است كه خود ميراثي هزاران ساله است و از پس قرن ها به دست ما رسيده است.

با اين حال، برخي عواملّي كه زمينه ساز بحران هويّت افراد و ملت هاست، عبارتند از:

1. جهاني شدن فرهنگ و فرسايش الگوهاي با ثبات

سرزمين زدايي ناشي از فرايند «جهاني شدن» نوعي بحران هويّت محسوب مي شود; چراكه توانايي هويّت سازي فرهنگ ها و الگوهاي باثبات ملّي را تحليل مي برد. اين در حالي است كه، يكي از عناصر مهم هويّت، تعلّق به جغرافياي مشترك بود. جهاني شدن برخاسته از يك زيربناي فكري و گرايش نوين در انديشه و تفكر است كه در دهه 1990 در محافل علمي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي غرب، به ويژه آمريكا، رواج يافت.26جهاني شدن يك تحول اجتماعي است كه در آن قيد و بندهاي جغرافيايي، هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي از ميان مي رود و روابط انساني كيفيت بدون مرز به خود مي گيرد.27 اين همه در پرتو ابزار بسيار قوي به نام رسانه هاي تبليغاتي ممكن است. رسانه ها امروزه چنان با زندگي انسان ها عجين شده اند كه گويي بخشي از زندگي آنان است.

امروزه نقش و جايگاه رسانه ها به حدّي است كه نمي توان زندگي را بدون حضور آنها متصور دانست. رسانه ها تنها وسيله سرگرمي نيستند، بلكه در بسياري از جنبه هاي فعاليت اجتماعي و فردي انسان ها نيز دخالت و نقش دارند. گسترش و توسعه وسايل ارتباط جمعي در زندگي انسان ها موجب گرديده كه عصر كنوني را عصر ارتباطات بنامند. امروزه، انسان ها در معرض رسانه ها متولد مي شوند، مي انديشند، دنيا را از اين رهگذر مي شناسند و رفتارهاي خود را بر اساس الگوهاي برگرفته از رسانه هاي رايج عصر حاضر يعني كتاب، مجله، فيلم، ماهواره، اينترنت و مانند آنها سامان مي دهند. بررسي ها در زمينه نقش و قدرت رسانه ها نشان مي دهد كه رسانه هاي گروهي داراي چنان قدرتي هستند كه مي توانند نسلي تازه در تاريخ انسان پديد آورند كه با نسل هاي پيشين از جهت فرهنگ و آثار تمدّني و آرمان ها بسيار متفاوت باشد.

به راستي حاكمت مطلق و بلامنازع و سيطره رسانه ها، به ويژه رسانه هاي سكولار و غربي در زندگي بشر با چه هدفي صورت مي گيرد. اين غول هاي رسانه اي و ابررسانه هاي غربي هدفي جز جهاني سازي فرهنگ غربي و سكولار و به اصطلاح، غربي سازي فرهنگ ندارند.

از نگاهي ديگر، امروزه غربي ها، براي از بين بردن هويّت ساير ملت ها و جهاني كردن هويّت غربي و سكولار خويش به دنبال هويّت سازي براي ساير ملل از طريق نظريه هاي علمي برآمده اند. از اين جمله است، نظريه جهاني سازي، كه قرائت جديدي از ايجاد دموكراسي سازي در جهان است. براي حاكميت مطلق ارزش هاي غربي و مهار لايه هاي معارض و بومي، پروژه دموكراسي سازي مطرح شده است. دموكراسي سازي، تكميل فرايند نظريه جهاني سازي غربي است. اين نظريه، ادامه نظريه نوسازي است. نظريه نوسازي، بازسازي نظريه تاريخي تجدّد در كشورهاي جهان سوم است كه به نظريه ترقّي يا پيشرفت مشهور است; يعني تاريخ به شكل خطي، از مسير توحش و بربريت به تمدّن و مدنيّت در حركت است. غرب، نقطه اوج و بلوغ سير تاريخ است و جوامع غيرغربي گونه اي از بربريت هستند! تقابل تمدّن و بربريت، همان تقابل سنّت و تجدّد است. مانع جدي نظريه نوسازي، نهادهاي بومي، دين و نهادهاي ديني است.

با وقوع انقلاب اسلامي در ايران، نظريه ترقّي يا فلسفه تاريخ تجدّد زير سؤال رفته، ناكارآمدي فلسفه تاريخ غرب نمايان شد.28

2. جهاني شدن رسانه ها و فرسايش هويّت هاي ملّي

سلطه غول رسانه اي كه بر وحدت و هويّت واحد فرهنگ غربي تأكيد دارد، فرسايش هويّت هاي ملّي را در پي دارد. يكي از نظريه پردازان پست مدرنيسم، كوشيده است آثار فناوري هاي جديد و رسانه ها را در پرتو آخرين نظريه هاي معتبر، موشكافانه بررسي كند. وي در اثر خود با عنوان عصر دوّم رسانه ها در اين زمينه مي گويد:

آنچه در نوآوري هاي فنّي مربوط به عصر دوم رسانه ها، يعني عصر اينترنت، پست الكترونيكي و ماهواره مهم است، دگرگوني گسترده فرهنگ، هويّت فرهنگي و روش جديد ساخته شدن هويّت هاست.29

در مطالعات انتقادي نوين، كه از سوي پژوهشگراني همچون تئودور، آدرنو و ماكس هوركهايمر در مكتب فرانكفورت صورت گرفت، رسانه ها وسيله اي براي به ثمر رسانيدن خواست هاي سودجويانه مديران رسانه ها و صاحبان صنايع فرهنگي شناخته شدند.30

هربرت ماركوزه از ديگر منتقدان جهاني شدن رسانه هاست. وي در اثر خود «فرهنگ بسته بندي شده و تك ساحتي شدن انسان در جامعه صنعتي» به اين موضوع اشاره نموده كه با جهاني شدن رسانه ها، نه تنها آگاهي ها و هويّت هاي فردي از بين مي رود، بلكه تمامي ميراث و فرآورده هاي فرهنگي و معنوي انسان خصلت يك گونگي مي يابند.31

بنابراين، مي توان گفت: جهاني شدن فرهنگ و رسانه ها موجب فرسايش و زوال تدريجي هويّت هاي بومي و ملّي است. مگر جوامع صاحب تمدّن، هويّت و فرهنگ هاي ريشه دار، غني و پرمايه اي كه هويّت خود را در مقابل عناصر فرهنگي بيگانه حفظ نمايند.

نتيجه گيري

بنابر آنچه گذشت، نظريه «ذات» رهيافتي براي فهم هويّت ملّي است; زيرا در فهم هويّت بر تأمّل در ذات آن تأكيد دارد. شناخت هويّت هيچ گاه ممكن نخواهد بود مگر از طريق ارجاع آن به بنيادي ترين لايه هاي دروني. ذات هويّت ملّي، كه همان روح ملّي است، منظري بلند مرتبه و مشرف بر مسائل پيراموني هويّت است. بر مبناي نظريه «ذات» مسائل هويّت عمدتاً مقتضي حقيقت هويّت است، مگر مسائلي كه از هويّت ديگري بر اين هويّت عارض شده باشد. به هر حال، براي فهم هويّت ملّي يك ملت، و نيز بازشناسي مسائل ذاتي از مسائل عرضي، مي بايست همه مسائل را به ذات ارجاع داد. نظريه ذات حتي اگر نتوان آن را به مثابه روش تلقّي كرد، دست كم رهيافتي به سوي تعيين روش است. به همين دليل، اين نظريه در نهاد خود روشمند است; زيرا اين نظريه پژوهشگر را به روش خاصي كه به كار فهم روح ملّي آيد، رهنمون مي سازد.

روح ملّي، در زمينه هاي مساعد، امكان ظهور و بروز مكنونات و اقتضائات دروني خود را پيدا مي كند. روح ملّي بسته به ظرفيت وجودي اش تا مرز پيدايش تمدّن بشري پيش مي رود. فرهنگ و تمدّني كه در اثر تكاپوي روح ملّي پديد مي آيد، همان عرضيات امر ذاتي است و هرگز نمي توان جاي آن را با فرهنگ و تمدّن ديگري عوض كرد; چه اينكه فرهنگ و تمدّن ديگر نتيجه امر ذاتي ديگري است، بلكه اساساً روح ملل، به نسبت ظرفيت هاي ذاتي خود، در برابر هرگونه تغييرات فرهنگي و تمدّني مقاومت مي كند.

امروزه جهان سكولار با همه توان و ظرفيت وجودي خود به جنگ تمام عيار با هويّت هاي ملّي و ديني ريشه دار پرداخته و با رسانه هاي ملّي، فراملّي، منطقه اي خويش در پي هويّت سازي براي ملت ها و گرفتن هويّت واقعي آنان بوده و به دنبال ترويج هويّت سكولار خويش بر آمده است. در اين ميان، غرب با ترويج فرهنگ واحد جهاني و به اصطلاح، با جهاني سازي فرهنگ غربي و سكولار و نيز با جهاني سازي رسانه هاي خود در پي فرسايش هويّت هاي ملّي و ديني برآمده است.

از اين رو، بر ماست كه با شناخت هويّت و همه هستي ملّي و ديني خويش، كه از پس قرن ها به دست ما رسيده، و هويّت واقعي ما را شكل مي دهد، و اين هويّت مبتني بر ذات و هستي ماست و با روح ملّي ما عجين شده است، بشناسيم و در برابر جهان سكولار غربي كه با همه توان و ظرفيت خويش در پي گرفتن هويّت ماست مقاوم باشيم و در برابر هويّت سازي هاي جعلي و غير واقعي كه با روح و هويّت ملّي ما هيچ تناسب و سنخيتي ندارد، آگاه، حساس و هوشيار باشيم.


  • پى نوشت ها

    1ـ احمد گل محمّدى، جهانى شدن فرهنگ، هويّت، تهران، نشر نى، 1381، ص 222.

    2ـ پاول هنرى ماسن، رشد و شخصيت كودك، ترجمه مهشيد ياسايى، تهران، نشر مركز، 1374، ص 578.

    3ـ كارن هورناى، تضادهاى درونى ما، ترجمه محمدجعفر مصفّا، ص 134.

    4ـ موسى نجفى، ساحت معنوى هويّت ملّى ايرانيان، قم، معارف، 1384، ص 23.

    5ـ محمّدعلى اكبرى، تبارشناسى هويّت جديد ايرانى، عصر قاجار و پهلوى اول، تهران، علمى و فرهنگى، 1384، ص 1.

    6ـ همان، ص 62.

    7ـ همان، ص 65.

    8ـ همان، ص 67.

    9ـ ر.ك. حسين كچوئيان، تطورات گفتمان هاى هويتى ايران (تطورات گفتمان هاى هويتى ايران)، تهران، نشر نى 1384.

    10ـ همان، ص 96.

    11ـ اين نظريه در سال 1385 تحت عنوان «تكوين و تكوّن هويّت ملّى ايرانيان» عنوان كرسى نظريه پردازى آقاى دكتر موسى نجفى بود كه با داورى آقايان دكتر رضا داورى، دكتر كريم مجتهدى، دكتر عماد افروغ و حجة الاسلام حميد پارسانيا در پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى از آن دفاع گرديد.

    12ـ ر. ك. داود مهدوى زادگان، رهيافت نظريه «ذات» در فهم هويّت ملّى، در: مؤلفه هاى هويّت ملّى در ايران، گروه تحقيقات سياسى اسلام، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1381، ص 187 به بعد.

    13ـ همان، ص 204.

    14ـ موسى نجفى، ساحت معنوى، ص 23.

    15ـ رضا داورى اردكانى، غرب و بحران هويّت در ايران; درباره غرب، تهران، هومس، 1379، فصل 4، ص 41.

    16ـ موسى نجفى، تكوين و تكون هويّت ملّى ايرانيان، تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1385، ضميمه اول، از ص 53 به بعد، با اندكى تلخيص.

    17ـ همان، با اندكى تلخيص و تصرف.

    18ـ محمّدعلى اكبرى، پيشين، ص 1 / «ذات هويّت ايرانى» در گفتوگو با موسى نجفى، خردنامه، ش 15، ص 42.

    19ـ ر.ك. موسى نجفى و موسى فقيه حقانى، تاريخ تحولات سياسى ايران، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381، فصل دوم.

    20ـ محمّد دشتى، «هويّت تاريخى مردم ايران، بازشناسى برخى از ابعاد در عصر باستان»، ماهنامه معرفت، ش 65 (ارديبهشت 1382)، ص 74.

    21ـ موسى نجفى، تكوين و تكوّن هويت ملّى ايرانيان، ص 26.

    22ـ همان، ص 28.

    23ـ همان، ص 37.

    24ـ ر.ك. لطف اللّه آجدانى، «گريز از واقعيت ستيز با تاريخ»، روزنامه ايران، 5 دى 1385.

    25ـ داود مهدوى زادگان، پيشين، ص 200.

    26ـ عبدالرسول بيات، درآمدى بر مكاتب و انديشه هاى معاصر (فرهنگ واژه ها)، تهران، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، 1381، ص 246ـ252.

    27ـ يورگن هابرماس، جهانى شدن و آينده دموكراسى، ترجمه كمال پولادى، تهران، نشر مركز، 1380، ص 19ـ45.

    28ـ حسين كچوئيان، كندوكاوى در ماهيت معماى ايران، قم، بوستان كتاب، 1383، ص 57 به بعد.

    29ـ مارك پاستر، عصر دوم رسانه ها، ترجمه غلامحسين صالحيار، تهران، ايران، 1378، ص 52.

    30ـ بوخنسكى، فلسفه معاصر اروپايى، ترجمه شرف الدين خراسانى، تهران، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى، 1372، ص 296ـ310 / كاظم معتمدنژاد، «مطالعات انتقادى در وسايل ارتباط جمعى»، فصلنامه رسانه، ش 9 (1371)، ص 22.

    31ـ ديويد هلد، مدل هاى دموكراسى، ترجمه عبّاس مخبر، تهران، روشن فكران، ص 345.