سيري در انديشه ‏هاي اجتماعي امام خميني قدس‏ سره

سيري در انديشه ‏هاي اجتماعي امام خميني قدس‏ سره

محمّد عبّاسي1

چكيده

اكنون سال‏ها پس از آغاز قيام حضرت امام خميني قدس‏سره و پايه‏گذاري نظام مقتدر اسلامي، در حالي كه در سايه چتر حمايتي و تشويق بي‏وقفه دشمنان شناخته شده اسلام، گروهي از روشن‏فكران غرب‏زده به گونه‏اي بنيادي در خدمت تحقق تفكر جدايي دين از سياست هستند و با اشاعه اين انديشه، سعي در جداسازي حاكميت دين از عرصه اداره جامعه را دارند، انديشه‏هاي امام راحل صبغه جهاني پيدا كرده است. ايشان با ارائه مكتب سياسي ـ اجتماعي اسلام، خط بطلاني بر همه تلاش‏هاي فرهنگي و سياسي دشمنان اسلام در طول يك قرن و نيم گذشته كشيد كه سعي كرده بودند اسلام را به كلي از عرصه زندگي جامعه بيرون برانند.

ويژگي بارز انديشه‏هاي اجتماعي امام خميني قدس‏سره هويّت ديني آن است كه انديشه‏اي متفاوت از انديشه سكولار غربي مطرح كرد.

در اين مقاله، سعي شده است با اشاره به انديشه‏هاي اجتماعي امام راحل، به حاكميت دين در عرصه‏هاي اجتماعي و اداره جامعه پرداخته شود تا بي‏پايگي انديشه‏هاي سكولار و انديشه‏هايي كه قصد دارند اسلام را از عرصه زندگي اجتماعي بيرون برانند، اثبات شود.

كليدواژه‏ها: آزادي، عدالت، برادري، خودباوري، قانون‏گرايي، ظلم‏ستيزي، دين، سياست، ولايت مطلقه فقيه، امام خميني قدس‏سره.

مقدّمه

برخي انديشه‏ها و ديدگاه‏ها با اينكه در مقطعي از تاريخ مطرح شده است، ولي گستره‏اش از مرز زمان، مكان و تاريخ فراتر مي‏رود و اعتبار و ارزش آن فرازماني و فراتاريخي است و در طول اعصار و قرن‏ها، اعتبار خود را حفظ مي‏كند. از آن جمله، انديشه رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران حضرت امام خميني قدس‏سرهاست كه انديشه‏ها و ديدگاه‏هاي ايشان مرز زمان و مكان را درنورديده و همه انديشمندان را به تحيّر واداشته است، به گونه‏اي كه همه آنها به نو و پويا بودن انديشه ايشان اذعان دارند.

اين انديشه‏ها حكايت از آن دارند كه امام راحل به جنبه‏هاي مختلف اسلام آگاهي عميق و همه‏جانبه‏اي داشتند و با برخورداري از صفات و ويژگي‏هاي الهي و عرفاني، منشأ تأثيرهاي شگرفي در تاريخ شدند كه شجره طيّبه انقلاب اسلامي از بارزترين اين تأثيرها است كه به لطف الهي و عنايات ائمّه اطهار عليهم‏السلامو با رهبري حكيمانه ايشان و حمايت‏هاي مردمي، به ثمر نشست.

با توجه به اينكه ايشان يك اسلام‏شناس حقيقي بودند، انديشه‏هاي ايشان نيز حكايت از ديدگاه‏هاي ناب اسلامي دارند. مباني نظري انديشه ايشان در حوزه‏هاي هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و جامعه‏شناسي‏گوياي احاطه ايشان به ديدگاه‏هاي ناب اسلامي و حقيقت دين است.

يكي از حوزه‏هاي انديشه امام راحل انديشه‏هاي اجتماعي ايشان است كه اين جنبه از شخصيت ايشان و شناخت كامل وي از حوزه‏هاي اجتماعي و سياسي، منشأ ثمرات عظيمي در تاريخ شد و ساير ملل جهان را نيز شيفته خود كرد.

در اين تحقيق بر آن هستيم كه به بررسي اجمالي انديشه‏هاي امام راحل، بخصوص انديشه‏هاي اجتماعي

ايشان، بپردازيم تا شايد گاهي، هرچند كوچك در راه معرفي انديشه‏ها و شخصيت ايشان برداريم.

مباني نظري انديشه امام خميني قدس‏سره

اگر بپذيريم جهت‏گيري‏ها و گرايش هر مؤلفي بر پيش‏فرض‏ها و مباني نظري مبتني است، پس بايد به بررسي شالوده‏هاي فكري امام خميني قدس‏سره نيز بپردازيم؛ چراكه ايشان با تكيه به همين زيربناي اعتقادي، به مقولات و رفتارهاي سياسي و اجتماعي وارد شدند. بنابراين، براي آگاهي و شناخت مباني نظري ايشان، بايد سه موضوع هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و جامعه‏شناسي را در آثار و منابع در دسترس ايشان به شرحي كه در ذيل مي‏آيد، جست‏وجو كنيم:

الف. هستي‏شناسي

اگر «جهان‏بيني» را به معناي مجموعه‏اي از بينش‏ها و تفسيرها و تحليل‏ها درباره جهان و جامعه و انسان بپذيريم، پس هستي‏شناسي و معرفت نسبت به جهان هستي يكي از اركان جهان‏بيني است، و نوع پاسخ مؤلّف و صاحب اثر به پرسش‏هايي همچون پرسش‏هاي ذيل، گوياي نظام معرفتي، جهت‏گيري فكري و نظري و جهت‏گيري‏هاي رفتاري و كرداري اوست: از كجا آمده‏ايم؟ در كجا هستيم؟ بهر چه آمده‏ايم؟ به كجا مي‏رويم؟ هدف نظام هستي چيست؟ منشأ و مبدأ هستي كيست؟ علت محدثه و علت مبقيه موجودات و نظامات هستي چيست؟ اگر هدف متعالي براي هستي فرض شده است راه وصول به آن و اصول و چشم‏انداز آن از سوي ناظم هستي‏بخش به بشر ابلاغ شده است يا خير؟ معيار شناخت هستي چيست؟ و مانند آن.2

براي آگاهي از مباني نظري امام خميني قدس‏سره و تفسير ايشان از نظام هستي، به كاوش در آثار و تأليفات ايشان مي‏پردازيم:

1) روش هستي‏شناسي

حضرت امام در آثار خود، از دو نوع شناخت‏شناسي ياد مي‏كنند كه هر يك منشأ جهان‏بيني ويژه‏اي است: روش شناخت حسّي و تجربي، كه موجب پديد آمدن جهان‏بيني مادي مي‏شود؛ مثل جهان‏بيني ماركسيستي؛ و ديگري روش شناخت حسّي و عقلي كه معيار شناخت در جهان‏بيني الهي و توحيدي به شمار مي‏رود و در اين‏باره مي‏نويسند:

ماديون معيار شناخت در جهان‏بيني خويش را حس دانسته و چيزي را كه محسوس نباشد از قلمرو علم بيرون مي‏دانند و «هستي» را همتاي ماده دانسته و چيزي را كه ماده ندارد موجود نمي‏دانند. قهرا جهان غيب، مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوّت و قيامت را يكسره افسانه مي‏دانند، در حالي كه معيار شناخت در جهان‏بيني الهي، اعم از حس و عقل مي‏باشد و چيزي كه معقول باشد، داخل در قلمرو علم مي‏باشد، گرچه محسوس نباشد. لذا، «هستي» اعم از غيب و شهادت است.3

2) مبدأ هستي

امام خميني قدس‏سره بر خلاف نظريه‏هاي منكران خدا و مخالفان خداپرستي همچون فوئرباخ، كارل ماركس و فريدريش نيچه، مبدأ هستي را «خدا» معرفي مي‏كند. به اعتقاد ايشان، خالق همه موجودات خداي متعال بوده كه مالك و عالم به همه چيز است. وقتي خبرنگاري در اين زمينه از ايشان مي‏پرسد: اعتقادات شما چيست؟ پاسخ مي‏دهند:

اعتقادات ما... اصل توحيد است، مطابق اين اصل، ما معتقديم كه خالق و آفريننده جهان و همه عوالم وجود و انسان تنها ذات مقدّس خداي تعالي است كه از همه حقايق مطّلع است و قادر بر همه چيز است و مالك همه چيز.4

همچنين ايشان در نامه به گورباچف مشكل اصلي دنياي شرق و دنياي غرب را در عصر حاضر، بي‏اعتقادي به خدا و مظاهر الهي يا جهت‏گيري‏هاي ضدخدايي مي‏شمارند و مي‏نويسند:

مشكل اصلي شما عدم اعتقاد واقعي به خداست؛ همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن‏بست كشيده و يا خواهد كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است.5

در روايت هستي‏شناسانه امام خميني قدس‏سره همه موجودات در نظام آفرينش از نظر حدوث و بقا، به منشأ هستي، يعني خدا، وابسته‏اند و همه چيز تجلّي الهي است. در همين زمينه در كتاب طلب اراده آورده‏اند:

در تمام جهان هستي و دار تحقق، فاعل مستقلي بجز خداي تعالي نيست، و ديگر موجودات همان‏گونه كه در اصل وجود مستقل نيستند، بلكه ربط محض‏اند و وجودشان عين فقر و تعلّق است و ربط و احتياج صرف‏اند، صفات و آثار و افعالشان نيز مستقل نيست.6

ايشان در رويارويي انتقادآميز با نظريه «تفويض» مذهب معتزله و نظريه «جبر» مذهب اشاعره، به تقويت و ايضاح نظريه «امر بين‏الامرين» پرداخته و نوشته‏اند:

«تفويض» بدان معنا كه مخلوق ممكن، در ايجادش و فاعليتش مستقل باشد، و «جبر» به اين معنا كه هرگونه تأثير از موجودي غيرخدا سلب شود و گفته شود كه خداي تعالي خودش و بدون هيچ واسطه‏اي مباشر كارهاست و همه آثار از خود اوست، هر دو محال... است. راهي كه ميانه اين دو روشن مي‏شود اين است كه بگوييم: موجودات امكاني مؤثر هستند، لكن نه به طور استقلال، بلكه آنان را فاعليت و علّيت و تأثير هست، لكن نه به گونه‏اي كه مستقل و مستبد در فاعليت و علّيت و تأثير باشند. در تمام جهان هستي و دار تحقق، فاعل مستقلي بجز خداي تعالي نيست... جهان از آن جهت كه ربط صرف و تعلّق محض است، ظهور قدرت خدا و اراده و علم و فعل اوست و اين همان «امر بين‏الامرين و منزلة بين‏المنزلتين» است.7

3) رابطه موجودات هستي با مبدأ

امام راحل درباره رابطه موجودات هستي با مبدأ هستي‏بخش به نوعي «مُثُل افلاطوني» (موجودات عالم سايه‏هايي از موجودات عالم بالاترند) قايل بودند، اما بخلاف ديدگاه افلاطون كه معتقد بود: تنها فيلسوفان قادرند اصل و حقيقت هستي را مشاهده كنند. ايشان معتقدند: اين انبيا هستند كه عالم را آنچنان كه هست ترسيم مي‏كنند، و مي‏نويسند:

حيات در اينجا نازله آن حقيقتي است كه از عالم غيب آمده است و موت... رجوع به همان مرتبه‏اي است كه از اول بوده است، البته مراتب مختلف است و شئون مختلف است.

تمام مشكلاتي كه ما داريم براي اين است كه ما محجوبيم از اينكه واقعيت را آن‏طور كه هست و نظام هستي را به آن طوري كه تنظيم شده است مشاهده كنيم. آنچه كه انبيا براي او مبعوث شده بودند و تمام كارهاي ديگر مقدّمه اوست، بسط توحيد و شناخت مردم از عالم است، كه چطور است؛ ارائه عالم به آن طوري كه هست، نه به آن طوري كه ما ادراك مي‏كنيم.8

از ديدگاه امام خميني قدس‏سره همه مفاهيم و علوم در همنشيني با توحيد هويّت مي‏يابند و معنا پيدا مي‏كنند. به عبارت ديگر، ايشان مي‏كوشند كه از قلّه توحيد انديشه سياسي خود را سازمان‏دهي كنند و فلسفه سياسي گفتمان انقلاب اسلامي را نشان دهند:

كسي كه مطالعه كند در قرآن شريف، اين معنا را مي‏بيند كه جميع علوم طبيعي جنبه معنوي آن در قرآن مطرح است، نه جنبه طبيعي آن. تمام تعقّلاتي كه در قرآن واقع شده است و امر به تعقّل، امر به اينكه محسوس را به عالم تعقّل ببريد... آن مقصدي كه اسلام دارد اين است كه تمام اينها مهار بشود به «علوم الهي» و برگشت به «توحيد» بكند؛ هر علمي جنبه الوهيت در آن باشد؛ يعني انسان طبيعت را كه مي‏بيند خدا را در آن ببيند، ماده را كه مي‏بيند خدا را در آن ببيند، ساير موجودات را كه مشاهده بكند خدا را در آن ببيند.9

ايشان از سكّوي توحيد و پارادايم «توحيد» به تعريف و بازتعريف مفاهيم و الگوهاي روابط اجتماعي، روابط سياسي، روابط اقتصادي، روابط انساني، روابط خارجي، نفي شخص‏پرستي، نفي شخصيت‏پرستي، نفي لذت‏پرستي، ظلم‏ستيزي، استبدادزدايي، آزادي، مساوات، قانون و قانون‏گذاري و مانند آن مي‏پردازند و معتقدند:

... در جامعه‏اي كه شخص‏پرستي‏ها و شخصيت‏پرستي‏ها و لذت‏پرستي‏ها و هر نوع پرستش محكوم مي‏شود و فقط انسان‏ها دعوت مي‏شوند به پرستش خدا، در آن صورت، همه روابط بين انسان‏ها، چه اقتصادي و يا غير اقتصادي در داخل چنين جامعه‏اي و در رابطه اين جامعه با خارج تغيير مي‏كند و ضوابط عوض مي‏شود، همه امتيازات لغو مي‏شود، فقط تقوا و پاكي ملاك برتري است، زمامدار با پايين‏ترين فرد جامعه برابر است و ضوابط و معيارهاي متعالي الهي و انساني مبناي پيمان‏ها يا قطع روابط است.10

از اين اصل اعتقادي [اصل توحيد] «اصل آزادي بشر» را مي‏آموزيم كه هيچ كس حق ندارد فرد و يا جامعه و ملتي را از آزادي محروم كند، براي او قانون وضع نمايد، رفتار و روابط او را بنا به خواسته‏ها و اميال خود تنظيم كند و بر اساس اين اصل (اصل «توحيد») ما نيز معتقديم كه قانون‏گذاري براي بشر، تنها در اختيار خداي تعالي است؛ همچنان‏كه قوانين هستي و خلقت را نيز خداوند مقرّر فرموده است و سعادت و كمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانين الهي است كه توسط انبيا به بشر ابلاغ شده‏اند.

از همين اصل اعتقادي «توحيد» الهام مي‏گيريم كه همه انسان‏ها در پيشگاه خداوند يكسانند... . بنابراين، با هر چيزي كه «برابري» را در جامعه بر هم مي‏زند و امتيازات پوچ و بي‏محتوايي را بر جامعه حاكم مي‏سازد، بايد مبارزه كرد.11

حضرت امام رمز پيروزي و بقاي آن را «انگيزه الهي» و «وحدت كلمه» دانستند و بر آن باور بودند كه همواره «نصرت الهي» و «امدادهاي غيبي» در مراحل انقلاب اسلامي، شامل ملت اسلامي بوده است. ايشان مي‏نويسند:

من احساس مي‏كنم كه بسياري از مسائل بود كه بدون اينكه ما بفهميم انجام مي‏گرفت؛ اين جور نبود كه ما نقشه‏اي كشيده باشيم براي اين كار، و اين نبود جز اينكه خدا هدايت مي‏كرد.12

ب. انسان‏شناسي

امام خميني قدس‏سره در مقام فيلسوفي مسلمان، انسان را با تأكيد بر بعد اجتماعي‏اش و لزوم توجه به زندگي بشري، در گفتمان فلسفه اسلامي و متألّهان مورد مطالعه قرار مي‏دهند. بنابراين، او را مخلوقِ خالق هستي‏بخش مي‏شمارند و آن را عصاره خلقت دانسته، مي‏گويند:

انسان، اين موجودي كه عصاره همه خلقت است.13

ايشان همچنين معتقد بودند:

خداوند تعالي با وحي به انبياي بزرگ، مي‏خواسته‏اند كه مردم را، همه بشر را هدايت كنند و آدم بسازند، آدم به همه ابعادي كه دارد.14

1) اصالت انسان يا جامعه

در قرائت امام راحل، هر نوع جبري، اعم از جغرافيايي، تاريخي، ساختاري و اجتماعي، نفي مي‏شود. ضمن آنكه ايشان هرگز از تأثير و تأثر عوامل محيطي و اجتماعي و تاريخي بر انسان و اجتماع انساني غفلت نمي‏كنند. بنابراين، تعامل ميان جامعه و فرد برقرار مي‏گردد، اما اصالت به انسان داده مي‏شود؛ زيرا انسان در انديشه ايشان، فاعل مختار است. ايشان در همين زمينه مي‏نويسد:

چون آدمي از ابتداي خلقتش و بلكه پيش از خلقتش نسبت به اختلاف مواد قبل از تولدش تا زماني كه از اين نشأت طبيعت منتقل به عالم آخرت مي‏شود در «دار هيولا» واقع است، لامحاله تحت تأثير موجودات اين عالم قرار مي‏گيرد، لكن همه اينها او را در هيچ كاري از كارهاي اختياري‏اش مجبور و مضطر نمي‏كند.15

بر مبناي قرائت ايشان، انسان مختار است و در انتخاب راه كمال يا جهت‏گيري به سوي نقص، جبري بر او احاطه ندارد. ايشان معتقدند:

انسان محدود نيست... در طرف كمال به آنجا مي‏رسد كه يداللّه مي‏شود، عين‏اللّه مي‏شود... غير محدود است، و در طرف نقص هم، در طرف شقاوت هم غير محدود است.16

انسان يك موجودي است در ابتدا مثل ساير حيوانات است، اگر رشد بكند يك موجود روحاني مي‏شود كه بالاتر از ملائكه مي‏شود و اگر از طرف فساد برود يك موجودي است كه از همه حيوانات پست‏تر است.17

2) تربيت‏پذيري انسان

بر خلاف نظر بعضي از انديشه‏ورزان سياسي و فيلسوفان سياست كه انسان را بدسرنوشت و جنگجو يا خوش‏ذات و صلح‏جو تفسير و تأويل كرده‏اند و بر همين مبنا ديدگاه سياسي و اجتماعي خود را براي جوامع بشري ارائه داده‏اند، در نگاه امام خميني قدس‏سره انسان موجودي است بالقوّه تربيت‏پذير، تأثيرپذير، تأثيرگذار، عاقل، آزاد و مختار كه بر اساس اصل «آزادي و اختيار» سرنوشت خويش را رقم مي‏زند و هيچ عاملي را در پيمودن راه سعادت يا شقاوت مؤثرتر و تعيين‏كننده‏تر از اراده انسان نمي‏دانند و عواملي همچون وراثت و محيط را عواملي تأثيرگذار فرعي معرفي مي‏كنند و مي‏گويند:

بچه وقتي متولّد شد، ديكتاتور نيست...، لكن با تربيت‏هاي اعوجاجي در همان محيط كوچكي كه خودش دارد، كم‏كم ديكتاتوري در او ظهور مي‏كند. اگر تربيت صحيح باشد براي اين بچه، آن ديكتاتوري‏اش رو به ضعف مي‏رود و اگر تربيت فاسد باشد، آن ديكتاتوري كه كم بود، رشد مي‏كند.18

از ديدگاه امام خميني قدس‏سره در مفام فيلسوفي متألّه و عارف شيعي، خداوند، كه خالق و ربّ نظام هستي است، براي تربيت انسان، هاديان و مديراني همراه با طرح و برنامه تربيتي و سازندگي فرستاده است. آنان انبيا و كتب ديني هستند تا سعادت استعدادهاي نهفته در انسان را به منصّه ظهور رسانند و راه سعادت و شقاوت را به انسان بنمايانند، ايشان در اين زمينه اظهار مي‏دارند:

خداوند تعالي با وحي به انبياي بزرگ مي‏خواسته‏اند كه مردم را، همه بشر را هدايت و آدم بسازند.19

اگر براي هر علمي موضوعي است... علم همه انبيا هم موضوعش انسان است... تمام انبيا موضوع بحثشان، موضوع تربيتشان، موضوع علمشان انسان است.20

قرآن كريم... آمده است كه انسان را بسازد، انسان بالقوّه را انسان بالفعل و موجود بالفعل كند.21

3) چندساحتي بودن انسان

امام راحل، علي‏رغم ديدگاه‏هاي تك‏ساحتي، مثل بودائيسم، ليبراليسم و ماركسيسم، كه برخي به بعد روحي و معنوي و بعضي ديگر به بعد مادي و دنيايي متوجه شده‏اند، نگاهشان به ابعاد گوناگون انسان معطوف است، هم بعد مادي و معنوي، هم جنبه دنيايي و هم جنبه اخروي انسان را در تحليل خود لحاظ كرده و مي‏گويند:

انسان... جنبه‏هاي مختلف، ابعاد مختلف، شئون مختلف دارد. [از ]جنبه‏اي با نباتات شريك است... و جنبه حيواني هم مثل ساير حيوانات دارد... يك مرتبه مثالي انسان دارد.22

در ميان همه موجوداتي كه در اين طبيعت موجود هستند، انسان اختصاصاتي دارد كه ساير موجودات ندارند؛ يك مرتبه باطن، يك مرتبه عقليت، يك مرتبه بالاتر از مرتبه عقل در انسان بالقوّه هست، از اول در سرنوشت انسان هست كه اين انسان از عالم طبيعت سير بكند تا برسد به آنجايي كه وهم ماها نمي‏تواند برسد.23

ايشان همچنين با انتقاد از دو گرايش اسلامي كه يكي نگاهش معطوف به معنويات صرف و ديگري جهت‏گيري‏اش به مسائل مادي معطوف شده بود، معتقدند:

اين‏طور نيست كه انسان فقط خودش باشد و همين طبيعت، و مرتبه‏اي نداشته باشد، انسان مراتب دارد. آن كس كه رفته سراغ آن مرتبه بالاي انسان و از اين مراتب [مادي] غافل شده، اشتباه كرده. آن كسي كه چسبيده است به اين عالم ماده و مرتبه طبيعت را ديده و غافل از ماوراي طبيعت است، اين هم اشتباه كرده.24

4) انسان؛ موجودي كمالجو

بر خلاف نظام طبقاتي افلاطون و نظام كاستي يا «وارنا» در هندوئيسم، كه بر اساس آنها انسان‏ها با توجه به گوهر دروني يا سرشت خود به طور جبري در طبقه يا وارناي خاص قرار مي‏گيرند، در قرائت امام خميني قدس‏سره، انسان موجودي پويا، ديناميك و كمالجو است و به طور فطري به كمال عشق دارد. در تبيين اين ديدگاه، ايشان در كتاب طلب و اراده مي‏نويسند:

در فطرت همه بشر اين است كه كمال مطلق را مي‏خواهد و براي خودش هم مي‏خواهد. و بشر انحصارطلب است، كمال مطلق را مي‏خواهد كه خودش داشته باشد. قانع نمي‏شود به آنچه دارد، دنبال آن چيزي است كه ندارد؛ براي اينكه عشق به كمال مطلق دارد.25

همه نفوس در آنها اين مسئله هست كه... كمال مطلق را تا ناقص است براي خودش مي‏خواهد. قدرت را براي خودش مي‏خواهد؛ چون ناقص است.... سرمايه‏دار هر چه زيادتر سرمايه تهيه كند، دنبال اين است كه اضافه كند و حكومت هر چه سعه داشته باشد، حكومتش اين است كه دنبال توسعه بدهند.26

5) تعامل فرد و جامعه از ديدگاه امام خميني قدس‏سره

از ديدگاه امام خميني قدس‏سره، همواره ميان فرد و جامعه تعامل برقرار است. به عبارت ديگر، ايشان شكل‏گيري و رشد اجتماعي و فردي رفتارهاي انساني را در ارتباط متقابل روان‏شناختي و جامعه‏شناختي مي‏دانند. اين در حالي است كه ماركسيست‏ها بر تأثير جامعه‏شناختي تأكيد مي‏ورزند و ليبراليست‏ها بر بعد روان‏شناختي انگشت مي‏گذارند. ايشان در زمينه تأثير جامعه بر فرد معتقدند:

انسان در اجتماعات بزرگ، نظير راهپيمايي‏ها تحت تأثير واقع مي‏شود و چه بسا كه از خود بي‏خود شود و از يك شعار و فرياد بي‏توجه تبعيت كند.27

وقتي يك جامعه‏اي راه افتاد، آن هم كه نخواهد، قهرا كشيده مي‏شود... وضع جامعه و اجتماع اين‏طوري است.28

امام راحل درباره تأثير فرد بر جامعه بر اين باورند:

عمل يك شخص در يك جامعه اثر دارد... عمل هر يك از شما تأثير دارد، وقتي شما يك عمل زشتي كرديد، ديگران هم كه مي‏بينند در آنها تأثير مي‏كند. وقتي شما يك عمل صالحي انجام داديد، ديگران هم وقتي كه مي‏بينند در آنها تأثير مي‏كند.29

كسي كه به يك ملتي سلطه دارد، به يك ملتي حكومت دارد، اين چنانچه عدالت‏پرور باشد، دستگاه او عدالت‏پرور خواهد شد؛ قشرهايي كه به او مرتبط هستند، قهرا به عدالت گرايش پيدا مي‏كنند.30

با چشم‏اندازي بر آنچه درباره انسان‏شناسي گفته شد، در يك جمع‏بندي مي‏توان گفت: امام خميني قدس‏سره بر اساس پارادايم «توحيد» ـ كه در بحث هستي‏شناسي درباره‏اش سخن به ميان آورديم ـ به تفسير و تأويل انسان پرداختند و بر اين اساس، ميان هستي‏شناسي و انسان‏شناسي رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار كردند. به عبارت ديگر، ايشان انسان‏شناسي را در طول هستي‏شناسي مي‏دانستند و در اين زمينه، آزادي و اختيار را براي انسان اثبات و هر نوع جبر را نفي مي‏كردند و انسان را مستعد و تربيت‏پذير معرفي مي‏نمودند كه خالق هستي و پروردگارش از راه انبيا و كتب الهي، شيوه تربيت را به وي نمايانده است. از ديدگاه ايشان، انسان موجودي چندساحتي است كه بالفطره رو به كمال مطلق در حركت است و در اين سير، هم فرد بر جامعه تأثير مي‏گذارد و هم جامعه بر فرد؛ تعاملي ميان فرد و جامعه برقرار است.

ج. جامعه‏شناسي

آيا فرد اسير جبر تاريخ و جامعه است يا جامعه به مثابه بستر تربيت انسان است؟

امام خميني قدس‏سره بر خلاف مكاتب ماركسيستي و سوسياليستي و اقمار و نحله‏هاي همسو با آنان در جهان اسلام، كه بشريت را اسير جبر تاريخ و جامعه مي‏پنداشتند، جامعه را در طول نظام هستي تفسير و تأويل مي‏كنند؛ يعني آفريننده و پروردگار هستي براي هدايت جامعه توسط انبياي الهي، برنامه و دستورالعمل‏هاي سعادت‏بخش و تكامل‏بخش فرستاده و در اختيار انسان‏ها گذاشته و انسان‏ها را به پيمودن راه كمال و سعادت دعوت كرده است. ايشان براي تبيين اين موضوع بر مبناي پارادايم «توحيد» معتقدند:

از اين اصل [اصل «توحيد»] ما نيز معتقديم كه قانون‏گذاري براي بشر، تنها در اختيار خداي تعالي است؛ همچنان‏كه قوانين هستي و خلقت را نيز خداوند مقرّر فرموده است و سعادت و كمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانين الهي است كه توسط انبيا به بشر ابلاغ شده است.31

مذهب اسلام از هنگام ظهور خود، متعرّض نظام‏هاي حاكم در جامعه شده و خود داراي نظام خاص اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي بوده و براي تمامي ابعاد و شئون زندگي فردي و اجتماعي، قوانين خاصي وضع كرده است و جز آن را براي سعادت جامعه نمي‏پذيرد. مذهب اسلام همان‏گونه كه به انسان مي‏گويد خدا را عبادت كن و چگونه عبادت كن، به او مي‏گويد: چگونه زندگي كن و روابط خود را با ساير انسان‏ها چگونه تنظيم كن و حتي جامعه اسلامي با ساير جوامع بايد چگونه روابطي برقرار نمايد.32

از ديدگاه امام راحل، انبيا و اولياي الهي براي اصلاح و هدايت فرد و جامعه فرستاده شده‏اند و سياست مختصّ آنان است و غير آنها نمي‏توانند چنين سياستي را اعمال كنند. ايشان در اين زمينه، معتقدند:

سياست اين است كه جامعه را هدايت كند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را در نظر بگيرد و اينها را هدايت كند به طرف‏آن چيزي‏كه‏صلاحشان‏هست،صلاح‏ملت هست، صلاح افراد هست و اين مختص به انبياست. ديگران اين سياست را نمي‏توانند اداره كنند، اين مختص به انبياو اولياست و به تبع‏آن، به علماي‏بيداراسلام... .33

1) تقدّم مصالح جامعه بر مصالح فرد يا بعكس

امام خميني قدس‏سره در پاسخ به اين پرسش كه آيا مصالح جامعه بر فرد مقدّم است يا بعكس، مصالح جامعه را از نظر ارزشي مقدّم بر فرد مي‏شمرند و با تكيه بر تعاليم و رفتار پيامبران الهي اعتقاد دارند:

تمام انبيا از صدر بشر و بشريت... براي اين بوده است كه جامعه را اصلاح كنند، فرد را فداي جامعه مي‏كردند. ما فردي بالاتر از خود انبيا نداريم، ما فردي بالاتر از خود ائمّه ـ عليهم‏السلام ـ نداريم؛ اين فردها خودشان را، فردها را فدا مي‏كردند براي جامعه... اگر شخصي يا گروهي بخواهند يك جامعه را تباه كنند، يك حكومتي را، كه حكومت عدل است، تباه كنند، با بيّنات با آنها بايد صحبت كرد. نشنيدند، با موازين عقلي صحبت كرد. نشنيدند، با حديد... . بالاترين فرد كه ارزشش بيشتر از هر چيز است در دنيا، وقتي كه با مصالح جامعه معارضه كرد اين فرد بايد فدا شود.34

2) جامعه توحيدي

بر اساس پارادايم «توحيد»، امام خميني قدس‏سره جامعه توحيدي را به گونه‏اي به تصوير كشيدند كه تداعي‏كننده بعد اجتماعي يا به عبارت ديگر، بازتوليد جامعه‏شناختي اصل فلسفي «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت» باشد. در واقع، نظريه «جامعه توحيدي» در پاسخ به نظريه «جامعه بي‏طبقه»، كه از سوي برخي نحله‏هاي ماركسيست طرح شده بود، و نظريه «جامعه بي‏طبقه توحيدي»، كه از سوي بعضي از نظريه‏پردازان متأثر از ماركسيسم و سازمان‏هاي سياسي التقاطي بازسازي شده بود، مطرح گرديد. ايشان در معرفي «جامعه توحيدي» مي‏گويند:

«جامعه توحيدي»... عبارت از جامعه‏اي است كه با حفظ همه مراتب، يك نظر داشته باشند؛ كأنّه موجودند... قشرهاي دولت، ملت، رئيس جمهور، پايين‏تر، همه با حفظ مراتبشان يك مقصد داشته باشند.35

«جامعه توحيدي» معنايش اين است كه... در عين حالي كه حكومت هست، همه اينها يك فكر داشته باشند. «جامعه توحيدي» معنايش اين است كه همه اينها به خدا فكر كنند، توجه به خدا داشته باشند، نه اينكه هرج و مرج باشد.36

3) نظريه امّت اسلام

جنبش‏هاي فكري و سياسي ناسيوناليست، كه خاستگاهشان غرب و اروپاست و از قرن نوزدهم در جوامع اسلامي نفوذ كردند و در قرن بيستم نضج گرفتند و با فروپاشي امپراتوري عثماني و ظهور كشور ـ ملت‏هاي گوناگون، به منزله يك واقعيت پذيرفته شدند. ولي امام خميني قدس‏سره در مقابل، با اتخاذ موضع منفي، آنها را در تضاد با اسلام معرفي كردند و به مثابه جانشين، نظريه «امت اسلام» را بازسازي و مطرح كردند؛ در اين زمينه عقيده داشتند:

اسلام آمده است تا تمام ملل دنيا را، عرب را، عجم را، ترك را، فارس را با هم متحد كند و يك امّت بزرگ به نام «امّت اسلام» در دنيا برقرار كند تا كساني كه مي‏خواهند سلطه بر اين دولت‏هاي اسلامي و مراكز پيدا بكنند، نتوانند؛ به واسطه اجتماع بزرگي كه مسلمين از هر طايفه [دارند].

نقشه قدرت‏هاي بزرگ و وابستگان آنها در كشورهاي اسلامي اين است كه اين قشرهاي مسلم را، كه خداي تبارك و تعالي بين آنها اخوّت ايجاد كرده است و مؤمنون را به نام «اخوّت» ياد فرموده است، از هم جدا كنند و به اسم ملت ترك، ملت كرد، ملت عرب، ملت فارس از هم جدا كنند، بلكه با همه دشمن كنند و اين درست خلاف مسير اسلام است و مسير قرآن كريم. تمام مسلمين با هم برادرند و برابرند و هيچ‏يك از آنها از يكديگر جدا نيستند و همه آنها زير پرچم اسلام و زير پرچم «توحيد» بايد باشند.37

ايشان با وجود مخالفت با ملّي‏گرايي و ناسيوناليسم، احترام به وطن را مشروط به اينكه متضاد و مقابل اسلام نباشد موافق دستورات الهي مي‏شمردند و در عمل نيز با رهبري انقلاب اسلامي و تأسيس نظام جمهوري اسلامي ايران، نهادها و نمادهاي آن كشور ـ ملت را به منزله يك واقعيت پذيرفتند، هرچند باورشان به اهداف بلندمدت براي تحقق امّت اسلام معطوف بود. در همين زمينه، در آثار ايشان مي‏خوانيم:

ما مكرّر اين معنا را گفتيم كه اين قضيه‏اي كه شايد صحبتش در همه جا هست كه ملت ايران ـ مثلاً ـ جدا، ملت عراق جدا، هر كدام يك عصبيّتي براي او داشته باشند و حتي به اسلام كار نداشته باشند؛ به ملت و به مليّت كار داشته باشند، اين يك امر بي‏اساس است در اسلام، بلكه مضاد با اسلام است.

اسلام در عين حالي كه «وطن» را، آنجايي كه زادگاه است، احترام مي‏گذارد، لكن مقابل اسلام قرار نمي‏دهد. اساس اسلام است. اينها ديگر بقيه‏اش فرعند. اساس ـ آنهايي كه مكتبي هستند ـ خدمت به اسلام است. اين خدمت اگر در لبنان باشد خدمت است و اگر در ايران باشد خدمت است.38

انديشه‏هاي اجتماعي از منظر امام خميني قدس‏سره

1. آزادي

از نظر حضرت امام قدس‏سره، آزادي براي افراد جامعه بسيار مفيد است. شخص آزاد مي‏تواند به درجات بالايي از انسانيت نايل آيد. اجتماع آزاد داراي پيشرفت‏هاي علمي، صنعتي و اخلاقي بيشتري است تا اجتماعي، كه هرگونه عمل فرد از طرف حكومت كنترل مي‏شود.

خداي تبارك و تعالي به ما حق نداده است. پيامبر اسلام به ما حق نداده است كه به ملتمان يك چيزي را تحميل كنيم. بلي، ممكن است گاهي وقت‏ها ما يك تقاضايي از آنها بكنيم، تقاضاي متواضعانه، تقاضاهايي كه خادم يك ملت از ملت مي‏كند.39

امام راحل بر اين باور بودند كه براي حفظ آزادي و استقلال كشور اسلامي و اينكه امّت اسلام همواره از نعمت آزادي برخوردار باشند و نيز براي تأمين آزادي‏هاي مشروع فردي، مي‏توان يكي از طرح‏هاي ذيل را در اين زمينه پذيرفت:

طرح اول: پذيرفتن اين اصل كه هيچ كس پس از خداوند بر ديگري سلطه‏اي ندارد؛ زيرا همگي در بندگي مساوي‏اند؛ كسي كه صاحب چيزي نيست، بدون اجازه صاحبش بر آن تسلّطي نخواهد داشت. انسان بايد تنها در برابر ذات اقدس حق تسليم باشد و نبايد از هيچ انساني اطاعت كند، مگر اينكه اطاعت او اطاعت خدا باشد.

ما از اين اصل اعتقادي، اصل «آزادي بشر» را مي‏آموزيم كه هيچ كس حق ندارد انساني و يا جامعه و يا ملتي را از آزادي محروم كند و برايش قانون وضع كند.40

طرح دوم: در عرصه حكومت، نبايد قدرت مطلقي وجود داشته باشد كه هم قانونگذار باشد، هم مجري قانون و هم ضامن قانون؛ يعني تفكيك قوا بايد به گونه‏اي وجود داشته باشد كه اسلام آن را تضمين مي‏نمايد.

هيچ كس حق ندارد كسي را بدون حكم قاضي ـ كه از روي موازين شرعيه بايد ـ توقيف كند يا احضار نمايد، هرچند مدت توقيف كم باشد. توقيف يا احضار به عنف جرم است و موجب تعزيز شريعت است.41

يعني وقتي هيچ‏كس حق ندارد بدون حكم قاضي كسي را احضار يا توقيف كند، معنايش اين است كه هرچند آن شخص رئيس‏جمهور يا رئيس مجلس و يا هر فردي غير از قاضي باشد و اين همان معناي تفكيك قواست كه هيچ قوّه‏اي و يا هيچ شخصي نمي‏تواند در كار قوّه ديگري دخالت كند و در صورت تعدّي از اين قانون، جرم محسوب شده و موجب تعزير شريعت است.

طرح سوم: امام راحل هيچ‏گاه ادعا نداشتند كسي را مي‏توان از تفكري منع كرد. عقيده نيز همين‏گونه است. بخش عمده‏اي از عقيده حاصل تفكر است. اما توطئه، فتنه، حركت در جهت خلاف امنيت جامعه و تشكيل احزاب وابسته و براندازي را اجازه نمي‏دادند.

در جمهوري اسلامي، كمونيست‏ها نيز در بيان عقايد خود آزادند. نه حزب توده به واسطه حزب توده بودن و نه بهايي را به واسطه بهايي بودنش اين محاكم محاكمه كردند و حكم به حبس كردند. بهايي‏ها يك مذهب نيستند، يك حزب هستند؛ حزبي كه در سابق انگلستان پشتيباني آنها را مي‏كرد و حالا هم آمريكا پشتيباني مي‏كند. اينها همه جاسوسند؛ مثل آنها.42

طرح چهارم: براي رفع موانع آزادي تفكر و عقيده، امر به معروف و نهي از منكر واجب است. بايد به وسيله اين دو فضايي باز به وجود آورد كه انسان‏ها بتوانند آزادانه به نداي فطرت خداجوي خود پاسخ دهند؛ اما تفتيش عقايد جايز نيست.

(هيچ كس حق ندارد) به تلفن يا نوار ضبط صوتِ ديگري به نام «كشف جرم» يا «كشف مركز گناه» گوش كند و يا براي كشف گناه و جرم ـ هرچند گناه بزرگ باشد ـ شنود بگذارد و يا به دنبال اسرار مردم باشد يا تجسّس از گناهان غير نمايد و يا اسراري كه از غير به او رسيده ـ ولو يك نفر ـ فاش كند.43

طرح پنجم: قاعده «سلطنت» است. كه از حديث نبوي «الناس مسلطون علي اموالهم»44 استفاده مي‏شود و منشأ بسياري از احكام است.

هيچ كس حق ندارد در مال كسي، چه منقول و چه غيرمنقول، در مورد حق كسي دخل و تصرف كند يا توقيف و مصادره نمايد، مگر به حكم حاكم شرع، آن هم پس از بررسي دقيق و ثبوت حكم از نظر شرعي. هيچ كس حق ندارد به خانه يا مغازه يا محل كار شخصي بدون اذن صاحب آن وارد شود يا كسي را جلب كند.45

طرح ششم: تشكيل يك دولت حداقل كه حضرت امام در آثار خود، تشكيل آن را ـ و نه يك دين حداقل را ـ مورد تأكيد قرار مي‏دادند كه به برخي از ويژگي‏هاي آن اشاره مي‏شود:

1. وجود آزادي‏هاي سازنده:

همگي (مردم) اعلام كرده‏اند كه خواستار استقرار جمهوري اسلامي هستند كه متكي بر آراء ملت باشد و با معيارها و قواعد اسلامي تكوين يابد و عمل كند و اينچنين حكومتي جز با دادن بيشترين آزادي‏هاي سازنده اخلاق، امكان‏پذير نيست.46

2. آزادي انتخاب:

احدي در سرتاسر ايران الزام نكرده است كسي را كه به اين رأي بده يا به آن رأي بده. الزام به رأي دادن هم نكرده است، لكن تكليف شرعي گفته است.47

3. آزادي انتقاد:

اگر ـ خداي نخواسته ـ يك كسي پيدا شد كه يك كار خلاف كرد، اعتراض كنند مردم؛ مردم همه به او اعتراض كنند كه آقا چرا اين كار را مي‏كني؟48

4. آزادي احزاب:

هرگونه اجتماعات و احزاب از طرف مردم، در صورتي كه مصالح مردم را به خطر نيندازد آزادند و اسلام در تمام اين شئون حدّ و مرز آن را تعيين كرده است.49

حضرت امام آزادي را در جامعه اسلامي محدود به قانون مي‏دانستند.

حدود دارد آزادي، آزادي در حدّ قانون است. همه جاي دنيا اين‏طور است كه آزادي كه هر ملتي دارد، در حدّ قانون آزادي دارد. نمي‏تواند كسي به اسم «آزادي» قانون‏شكني كند.50

آزادي زنان

يكي از مقوله‏هايي كه حضرت امام درباره آن، فرمايش‏هاي خودشان را به طور صريح و شفاف بيان كرده‏اند آزادي زنان است. «آزادي زنان» به معناي رهايي آنان از قيد و بند سنّت‏هاي قومي و مردسالارانه نيست؛ يعني زن انساني مستقل است و مي‏تواند خود انتخابگر باشد. اسلام هيچ‏گاه مخالف آزادي آنها نبوده است و اسلام با مفهوم «زن» به عنوان شي‏ء مخالفت كرده است. زن مساوي مرد است و مانند مرد آزاد است كه سرنوشت و فعاليت‏هاي خود را انتخاب كند. حضرت امام درباره آزادي زنان مي‏فرمايند:

ما مي‏خواهيم زنان را از فسادي كه آنان را تهديد مي‏كند، آزاد سازيم.51

زنان در جامعه اسلامي آزادند و از رفتن آنها به دانشگاه و ادارات و مجلسين به هيچ وجه جلوگيري نمي‏شود، از چيزي كه جلوگيري مي‏شود فساد اخلاقي است كه زن و مرد نسبت به آن مساوي است.52

در نظام اسلامي، زن همان حقوقي را دارد كه مرد دارد.53

ايشان تنها ملاك و معيار عدم دخالت زن و محدوديت زن را زماني مي‏دانند كه موجب پيدايش فساد شود كه در اين حالت هم زن و مرد فرقي ندارند.

ايشان درباره حجاب زنان مي‏فرمايند:

در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد، ولي لازم نيست كه چادر باشد، بلكه زن مي‏تواند هر لباسي را كه حجابش را به وجود آورد اختيار كند.54

در انسان‏شناسي امام خميني قدس‏سره زن و مرد از هويّت انساني مستقلي برخوردارند و هيچ يك نسبت به ديگري اصل به شمار نمي‏آيد.

2. عدالت

«عدالت» يكي از مفاهيم مهمي است كه امام خميني قدس‏سرههمواره بر آن تأكيد داشتند و محوري‏ترين جهت‏گيري سياسي ـ اجتماعي نظام سياسي از ديدگاه ايشان محسوب مي‏شود. دلايل اهميت جايگاه مفهوم «عدالت» در انديشه امام خميني قدس‏سره عبارتند از:

الف. برقراري عدالت؛ هدف ارسال پيامبران:

خداي تبارك و تعالي مي‏فرمايد كه انبيا را ما فرستاديم، بيّنات به آنها داديم، آيات به آنها داديم، ميزان بر ايشان داديم و فرستاديم... كه مردم قيام به قسط بكنند، عدالت اجتماعي در بين مردم باشد.55

پيغمبر اسلام تشكيل حكومت داد؛ مثل ساير حكومت‏هاي جهان، لكن با انگيزه بسط عدالت اجتماعي... و حكومت علي‏بن ابي‏طالب نيز با همان انگيزه به طور وسيع‏تر و گسترده‏تر، از واضحات تاريخ است.56

ب. عدالت؛ از امور فطري و عقلاني: از ديدگاه امام خميني قدس‏سرهعدالت و قسط ريشه در وجود و ذات انسان دارد؛ يعني انسان طبعا موجودي است كه تمايل و گرايش فطري به حركت به سوي عدالت و برقراري قسط در جامعه دارد و از بي‏عدالتي و تبعيض رويگردان است.

از فطرت‏هاي الهيّه، كه در ذات بشر مصرّح است، حبّ عدل و خضوع در مقابل آن است، و بغض ظلم و عدم انقياد در پيش آن است... .57

ملت فطرتا در مقابل قسمت عادلانه خاضع است و از جور و اعتساف، فطرتا گريزان و متنفّر است. از فطرت‏هاي الهيّه كه در كمون ذات بشر مخمّر است، حبّ عدل و خضوع در مقابل آن است و بغض ظلم و عدم انقياد در پيش آن است. اگر خلاف آن را ديد، بداند كه مقدّمات نقصاني است.58

ج. عدالت؛ صفتي الهي است و ابتناي احكام اسلام بر آن: امام راحل عدالت را به عنوان برجسته‏ترين صفت پروردگار و شامل جميع كمالات معرفي نموده و آن را ويژگي تمام افعال الهي ذكر كردند.59

به گفته ايشان، اسم اعظم الهي با دو اسم «حاكم» و «عادل» تجلّي مي‏نمايد.60 در اين جنبه، امام خميني قدس‏سرهعالَم را تجلّي حق تعالي دانسته و برقراري سنّت‏هاي آن را بر اساس موازين و اصول عدل عنوان نموده‏اند.

اسلام، خدايش عادل است، پيامبرش هم عادل است و معصوم، امامش هم عادل و معصوم است، قاضي‏اش هم بهتر است كه عادل باشد، فقيهش هم بهتر است كه عادل باشد، امام جمعه‏اش هم بايد عادل باشد ـ از ذات مقدّس كبريايي گرفته تا آخر... . زمامدار هم بايد عادل باشد، ولات هم بايد عادل باشند... .61

د. عدالت؛ ارزشي برتر و تغييرناپذير و شاخص حكومت اسلامي: امام خميني قدس‏سره برقراري و تحقق عدالت در جامعه را در رديف اصول و پايه‏هايي همچون «توحيد» قرار داده‏اند:

ارزش‏ها در عالم دو قسم است: يك قسم ارزش‏هاي معنوي، از قبيل ارزش توحيد و جهاد مربوط به الوهيت و از قبيل عدالت اجتماعي، حكومت عدل و رفتار عادلانه حكومت‏ها با ملت‏ها و بسط عدالت اجتماعي در بين ملت‏ها و امثال اينها كه قابل تغيير نيست. و قسم ديگر اموري است مادي كه به مقتضاي زمان فرق مي‏كند.62

از ديدگاه ايشان، مسئله عدالت موضوعي است كه هيچ‏يك از ملاحظات نمي‏تواند آنها را تحت‏الشعاع قرار دهد و بايد در تمامي برنامه‏ريزي‏ها و سياست‏گذاري‏ها و حتي نهادسازي‏ها، چه در كوتاه مدت و چه در بلند مدت، مورد ملاحظه قرار گيرد. حضرت امام در موارد متعددي شاخص اصلي حكومت اسلامي را اجراي عدالت مي‏دانند:

ما كه مي‏گوييم «حكومت اسلامي»، مي‏گوييم: حكومت عدالت؛ ما مي‏گوييم يك حاكمي باشد كه به بيت‏المال مسلمين خيانت نكند.63

ه . اجراي عدالت؛ زمينه‏ساز توسعه و ايجاد محطيي امن: امام خميني قدس‏سرهمهم‏ترين كاركرد و اثر تحقق عدالت را ايجاد محيطي امن و آرام براي بروز استعدادها و توانايي‏ها و خلّاقيت‏هاي افراد در تمامي حوزه‏هاي فكري و عملي مي‏دانند:

به تبع ايجاد عدالت، فرصت پيدا مي‏شود براي اينكه هر كس هر چيزي دارد، بياورد. وقتي كه آشفته است، نمي‏توانند، در يك محيط آشفته نمي‏شود كه اهل عرفان عرفانشان را عرضه كنند، اهل فلسفه فلسفه‏شان را، اهل فقه فقه‏شان را. لكن حكومت يك حكومت عدل الهي شد و عدالت جاري كرد و نگذاشت فرصت‏طلب‏ها به مقاصد خودشان برسند، در يك محيط آرام، همه چيز پيدا مي‏شود.64

و. اجراي عدالت؛ تكليفي انساني و ديني: امام خميني قدس‏سرهتحقق عدالت و قسط را چه در نفس و وجود فرد و چه در درون جامعه بشري يك تكليف فطري و الهي انساني مي‏داند كه هر فردي از افراد جامعه، نسبت به انجام آن مسئول است.

از نظر امام اين مسئوليت خاص، مهم، ولي در مورد آگاهان جامعه شديدتر و بيشتر است. آنها وظيفه و تكليف سنگين‏تري را نسبت به ساير افراد جامعه بر دوش دارند:

ائمه و فقهاي عادل موظفند از نظام و تشكيلات حكومتي براي اجراي احكام الهي و برقراري نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده كنند.65

3. اختلاف و برادري

امام راحل در نامه مورّخ 10 آبان ماه 1367 خطاب به محمّدعلي انصاري، اختلاف را به اختلاف «روا» و «ناروا» تقسيم كردند و در مواردي اختلاف را ضروري و در مواردي ناروا شمردند: آن‏گاه از پنج اصل ياد كردند و اختلاف در غير آنها را طبيعي شمردند. ايشان معتقد بودند كه اختلاف در غير اين موارد، تهديدي متوجه انقلاب نمي‏كند. آن اصول و مباني عبارتند از:

1. اسلام؛

2. قرآن؛

3. انقلاب اسلامي؛

4. استقلال در عرصه‏هاي سياسي، اقتصادي، علمي و فرهنگي؛

5. رفاه عمومي و برچيدن ستم اقتصادي.

مطلب ديگري كه در اين منشور بدان اشاره كردند، ريشه‏هاي اختلاف بود. ايشان فرمودند:

گاه اختلاف از بستر انديشه و زمينه‏هاي علم و معرفت برمي‏خيزد و گاه بستر آن خصلت خودخواهي و حبّ نفس است. بايد از شرّ اين پديده به خدا پناه بريم... و تنها يك راه براي مبارزه با آن وجود دارد و آن رياضت است.66

4. خودباختگي و خودباوري

امام خميني قدس‏سره خودباختگي در مشرق زمين و بخصوص بين مسلمانان را معلول علل گوناگوني مي‏دانستند كه عبارتند از:

الف. تصور پيشرفت غرب در همه علوم به خاطر پيشرفت در علوم مادي:

كسي كه منطق الشفاء و حكمت الاشراق و «حكمت متعاليه» صدراي شيرازي دارد، به منطق و حكمت اروپاييان، كه باز در كلاس تهيه است، چه احتياج دارد؟! اينها گمان كرده‏اند كه اگر مملكتي در سير طبيعي پيشرفت كرد، در سير حكمت الهي نيز پيش‏قدم است، و اين از اشتباهات بزرگ ماست و [اين را ]يكي از تبه‏كاري‏هاي نويسندگان مشرق اسلامي بايد دانست.67

ب. تصور مصونيت اجنبي از خطا و اشتباه:

همين كه نام يك مستشار آمريكايي روي كسي آمد، ديگر براي او، اين زمام‏داران بيهوش و خودسر ما، خطا و اشتباه يا خيانت و دزدي قايل نمي‏شوند.68

ج. مرعوب شدن در مقابل پيشرفت‏هاي غرب:

وقتي كشورهاي استعمارگر با پيشرفت علمي و صنعتي، يا به حساب استعمار و غارت ملل آسيا و آفريقا، ثروت و تجملّاتي فراهم آوردند، اينها خود را باختند، فكر كردند راه پيشرفت صنعتي اين است كه قوانين و عقايد خود را كنار بگذارند!69

د. تصور ترقّي به خاطر گرايش به غرب و شرق:

در سال‏هاي طولاني، تبليغات دامنه‏دار دولت‏هاي شرق و غرب موجب اين شد كه ملت‏هاي مسلمان از آنها ياري بخواهند و گمان كنند كه ترقّيات اين كشورهاي ضعيف، در گرايش به يكي از اين دو ابرقدرت است، لكن به هر طرف كه تمايل پيدا كردند، بعد از مدتي فهميدند كه آنها جز اسير كردن اينها و بردن خزائن و غارت كردن مخازن آنها كار ديگري نمي‏كنند.70

ه . القائات غرب؛ موجب غرب‏زدگي و خودباختگي:

وقتي از بچگي، وقتي هم وارد شدند در مدرسه، توي مدرسه اين را به گوششان خوانده‏اند؛ وقتي هم وارد شدند در جامعه، هي اين در گوششان خوانده شده است، در روزنامه‏ها تبليغ شده است، در مجلّات تبليغ شده است، همه جا اين مطلب پيش آمده است كه «شما خودتان نمي‏توانيد خودتان را اداره كنيد؛ اگر از دامن شرق فرار مي‏كنيد به دامن غرب بايد پناهنده بشويد!»71

امام خميني قدس‏سره معتقد بودند: راه مقابله با خودباختگي و ايجاد خودباوري اين است كه به خود بياييم و از غرب نهراسيم. ايشان مي‏فرمودند:

نقطه اول اين است كه خود انسان متحوّل بشود، خود انسان از غرب‏زدگي بيرون بيايد. اگر فرهنگ ما متحوّل‏شود فرهنگ انگلي متوقف مي‏گردد.72

ايشان راه دست‏يابي به هويّت اصيل را در «تحوّل فرهنگ» مي‏دانستند و اينكه بايد فرهنگ از غرب‏زدگي بيرون بيايد. در اين صورت است كه مي‏توان روي پاي خود ايستاد و با زدودن مظاهر فرهنگي غرب، به خودباوري رسيد. ولي راه خودباوري طولاني است؛ بايد مغزهاي استقلالي جايگزين مغزهاي استعماري بشوند.

ايشان با توصيه به جوانان براي تحصيل خوب در داخل، معتقد بودند كه با انقلاب فرهنگي بايد با نفوذ ريشه‏دار غرب مبارزه كرد.73

5. قانون‏گرايي

امام خميني قدس‏سره بر همه اركان قانونمندي و قانون‏گرايي تأكيد داشتند:

الف. اهتمام به اجراي قانون:

در اسلام، آن چيزي كه حكومت مي‏كند يك چيز است و آن قانون الهي [است.] پيغمبر اكرم هم به همان عمل مي‏كرده است، خلفاي او هم به همان عمل مي‏كردند، حالا هم ما موظّفيم كه به همان عمل كنيم. قانون حكومت مي‏كند، شخص هيچ حكومتي ندارد. آن شخص، ولو رسول خدا باشد، ولو خليفه رسول خدا باشد، شخص مطرح نيست در اسلام. در اسلام قانون است، همه تابع قانونند.74

ب. برابري همه در برابر قانون:

فرقي بين اشخاص نيست در قانون اسلام، فرقي بين گروه‏ها نيست.75

همه بايد مقيّد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد، ولو بر خلاف رأي شما باشد. بايد بپذيريد؛ براي اينكه ميزان اكثريت است.76

ج. احترام به نهادهاي قانونگذار:

من تكرار مي‏كنم: مجلس بالاترين مقام است در اين مملكت. مجلس اگر رأي داد و شوراي نگهبان هم آن را پذيرفت، هيچ‏كس حق ندارد يك كلمه راجع به اين بگويد... .77

من با نهاد شوراي نگهبان صد درصد موافقم و عقيده‏ام هست كه بايد قوي و هميشگي باشد.78

6. ظلم‏ستيزي و شهادت‏طلبي

بدون شك، نظريات امام خميني قدس‏سره درباره «شهادت» و انگيزه‏هاي آن، در جهان معاصر و براي مسلمانان نسل‏هاي آينده، فصل جديدي در ترويج فرهنگ شهادت، در ايران و جهان گشوده است. ايشان از ابتداي نهضت، با تبيين فلسفه جهاد و شهادت، به همه انقلابيان و اقشار جامعه اين نكته را گوشزد كردند كه شهادت مربوط به زمان خاصي از تاريخ، و آرزوي شهادت فقط مربوط به مبارزان صدر اسلام نيست.

حضرت امام با تفسير صحيح از مفهوم كلمه «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا»79 و دعاي مشهور «يا ليتنا كنا معكم»80 معتقد بودند: آرزوي شهادت و دفاع از دين، فقط مختص زمان پيامبر و حضرت علي و امام حسين عليهم‏السلام نيست. همه بايد عاشورايي باشند و به سالار شهيدان تأسي نمايند. ايشان با تبيين فلسفه جهاد و شهادت مي‏فرمودند:

با ما معامله بردگان قرون وسطا مي‏كنند. به خداي متعال، من اين زندگي را نمي‏خواهم. «أنّي لا اري الموت الاّ سعادة و الحياة مع الظالمين إلاّ برما» كاش مأمورين بيايند و مرا بگيرند تا تكليف نداشته باشم.81

امام راحل در شروع نهضت، تقيّه را حرام مي‏دانستند و مي‏فرمودند:

حضرات آقايان توجه دارند اصول اسلام در معرض خطر است. قرآن و مذهب در مخاطره است. با اين احتمال، تقيّه حرام است، و اظهار حقايق واجب «ولو بلغ ما بلغ.»82

ايشان لحظه‏اي هم در مقابل زورگويي‏هاي جبّاران سر فرود نياوردند و مي‏فرمودند:

من اكنون قلب خود براي سرنيزه‏هاي مأمورين شما حاضر كردم، ولي براي قبول زورگويي‏ها و خضوع در مقابل جبّاري‏هاي شما حاضر نخواهم كرد. من به خواست خدا، احكام خدا را در موقع مناسبي بيان خواهم كرد، و تا قلم در دست دارم كارهاي مخالف بر مصالح مملكت را برملا مي‏كنم.83

ايشان با طرح شعار معروف «خون بر شمشير پيروز است» فصل جديدي در ادبيات سياسي و انقلابي معاصر گشودند و معتقد بودند هر كس كه اين شعار را واقعا بپذيرد روحيه‏اي پيدا مي‏كند كه از هيچ چيزي نمي‏هراسد و به استقبال شهادت مي‏رود.

از سوي ديگر، عمل به تكليف و فرع بودن نتيجه در منظر ايشان، ناشي از اعتقاد به «احدي الحسنيين» بود. معتقد بودند: پيروزي در انقلاب و دفاع مقدّس و يا شهادت ـ هر دو ـ پيروزي است، و اين راز عدم هراس از مرگ و رمز شهادت‏طلبي ايشان و يارانشان بود.

7. دين

اسلام در نگاه امام خميني قدس‏سره دين كامل و جامع است؛ ديني كه براي برپايي قسط و عدالت نازل شده است و از اين‏رو، در ارتباطي تنگاتنگ با زندگاني اين جهان و امور اجتماعي و سياسي قرار دارد. مكتبي است كه بر خلاف مكتب‏هاي غيرتوحيدي، در تمام شئون فردي و مادي و معنوي و فرهنگي و سياسي و نظامي و اقتصادي دخالت و نظارت دارد و از هيچ نكته‏اي، هرچند ناچيز كه در تربيت انسان و جامعه و پيشرفت مادي و معنوي نقش دارد، فروگذار ننموده است.

ايشان در فرمايش‏هاي خود، دين اسلام را براي تحقق عدل و قسط و رساندن انسان به سعادت مي‏دانستند و همه احكام اسلام را ابزاري براي اجراي حكومت و گسترش عدالت به حساب مي‏آوردند.

همه زحمت انبيا براي اين بود كه يك عدالت اجتماعي درست بكنند براي بشر در اجتماع، و يك عدالت باطني درست كنند براي انسان در انفراد.84

8. سياست

امام خميني قدس‏سره بر اساس نگرش خود نسبت به جهان هستي و جايگاه انسان در آن و نقشي كه به ايشان محوّل شده است، سياست را بر سه قسم مي‏دانستند:

الف. سياست شيطاني

ايشان در بيان ويژگي‏هاي اين نوع سياست مي‏فرمودند:

... آمد يك نفر از اشخاصي كه ميل ندارم اسمش را بياورم، گفت: آقا سياست عبارت است از: دروغ گفتن، خدعه، نيرنگ، خلاصه، پدرسوختگي است و آن را شما براي ما بگذاريد... گفتم: از اول ما وارد اين سياست كه شما مي‏گوييد نبوده‏ايم.85

چنين سياستي در نگاه حكيمان مسلمان نيز به سياست ضالّه يا جاهله و يا سياست رذيلت و مانند آن معروف شده است؛ زيرا يا مبتني بر جهل است يا مبتني بر آگاهي ناقص و از اين‏رو، به ضلالت و گم‏راهي منجر مي‏شود.

ب. سياست تك‏بعدي يا ناقص

در اين نوع سياست، جنبه‏هاي مثبت اين جهاني وجود دارند و هدف آن تأمين مصالح عمومي و اجتماعي است، اما توجهي به بعد روحاني و معنوي انسان و تأمين سعادت او در جهان آخرت ندارد.

ما اگر فرض كنيم كه يك فردي هم پيدا بشود كه سياست صحيح را اجرا كند، نه به آن معناي شيطاني فاسدش، يك حكومتي، يك رئيس‏جمهوري، يك دولتي سياست صحيح را هم اجرا كند و به خير و صلاح ملت هم باشد، اين سياست يك بعد از سياستي است كه براي انبيا بوده است و براي اوليا و حالا براي علماي اسلام.86

به تعبير امام خميني قدس‏سره، سياستي كه در اين مسير تحقق مي‏يابد سياستي صحيح است، ولي مطلوب نيست؛ زيرا انسان و جامعه با يك بعد و ماده محض بهبود پيدا نمي‏كند.

انسان يك بعد ندارد، انسان فقط يك حيواني نيست كه خوردن و خوراك همه شئون او باشد.87

ج. سياست الهي

سياستي مطلوب و مورد توجه امام خميني قدس‏سره است كه داراي ويژگي‏هاي ذيل باشد:

1. سعادت محور؛

2. توجه به دو بعد و ساحت اصلي انسان؛

3. ايجاد جامعه‏اي مناسب براي رشد و تكامل انسان با در نظر گرفتن دنيا و آخرت؛

4. عاري از فريب، دروغ، خدعه، نيرنگ و ساير مظاهر شيطاني؛

5. رعايت مصالح دنيا و آخرت عموم انسان‏ها؛

6. پرهيز از سلطه ناروا بر مردم؛

7. ابتنا بر قسط و عدل؛

8. نفي هرگونه ظلم و ستم و استبداد و استثمار و استعباد؛

9. اجراي حدود الهي در جامعه.

امام خميني قدس‏سره در بيان اين نوع سياست مي‏فرمايند:

سياست اين است كه جامعه را هدايت كند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را در نظر بگيرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگيرد، و اينها را هدايت كند به طرف آن چيزي كه صلاحشان هست... . و اين مختصّ انبياست.88

از ديد امام راحل، سياست يعني: در نظر گرفتن تمام ابعاد انسان و جامعه و تمام مصالح دنيوي و اخروي او و صلاح مادي و معنوي او يا همان «صراط مستقيم» كه صراط عدالت و قسط است.

9. جدايي دين از سياست

اصلي‏ترين و اساسي‏ترين هدف و انگيزه مهاجمان و مخالفان نظام جمهوري اسلامي، مسئله «جداانگاري دين از سياست» است كه با بهره‏وري از راه‏كارهاي گوناگون در جهت اثبات آن گام برمي‏دارند. براي نمونه، برخي از نويسندگان با تفسير دين به «تنظيم‏كننده رابطه انسان با خدا»، دين را از صحنه سياست بيرون رانده و در حدّ مسائل شخصي و فردي تقليل داده‏اند.

امام خميني قدس‏سره شعار «جدايي دين از سياست» را به عنوان توطئه اجانب برشمرده، فرموده‏اند:

اولين و مهم‏ترين حركت، القاي شعار «جدايي دين از سياست» است كه متأسفانه اين حربه در حوزه و روحانيت تا اندازه‏اي كارگر شده است، تا جايي كه دخالت در سياست، دون شأن فقيه، و ورود در معركه سياسيون، تهمت وابستگي به اجانب را دنبال مي‏آورد.89

ايشان با تأكيد بر اصلاح فكري و اخلاقي افراد حوزه مي‏فرمايند:

مثلاً، بعضي را مي‏بينيم كه در حوزه‏ها و به گوش يكديگر مي‏خوانند كه اين كارها از ما ساخته نيست؛ چكار داريم به اين كارها؟ ما فقط بايد دعا كنيم و مسئله بگوييم! اين افكار آثار تلقينات بيگانگان است.90

ايشان با اشاره به زمان صدر اسلام، كه ديانت با سياست يكي بود، مي‏فرمايند:

مگر زمان پيغمبر اكرم سياست از ديانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عده‏اي روحاني بودند و عده ديگر سياستمدار و زمامدار؟ مگر زمان خلفاي حق يا ناحق، زمان خلافت حضرت امير، سياست از دين جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ اين حرف‏ها را استعمارگران و عمّال سياسي آنها درست كرده‏اند تا دين را از تصرف امور دنيا و از تنظيم جامعه مسلمانان بر كنار سازند... .91

حضرت امام در موارد متعدد، با مقايسه زمان حاضر با زمان صدر اسلام اشاره مي‏كنند كه ائمّه ما خودشان از جمله افرادي بودند كه در سياست و حكومت مداخله مي‏كردند و حتي خطبه‏هاي سياسي كه حضرت امير عليه‏السلام و پيامبر ايراد مي‏كردند در عين اينكه متولّي دين و ملّا بودند، حاكي از اين امر است.

ايشان با اشاره به اينكه كاري كردند كه حكم آخوند سياسي به منزله فحش تلقّي شود، مي‏فرمايند:

مسئله «جدا بودن دين از سياست» مسئله‏اي [است ]كه با كمال تزوير و خدعه طرح كردند، حتي بر ما هم مشتبه كردند! حتي كلمه «آخوند سياسي» يك كلمه فحش است در محيط ما! فلان آخوند سياسي است! در صورتي كه آقايان در دعاهاي معتبر «ساسة العباد» [را ديده‏اند.] مع ذلك، از بس تزريق شده است، از بس اشتباه‏كاري شده است، ما خودمان هم باورمان آمده است كه دين از سياست جداست! آخوند در محراب برود و شاه هم مشغول دزدي‏اش باشد!92

روحانيين بايد در صحنه باشند. بايد همه اين حرف‏هاي نامربوطي كه زده بودند و شما را مي‏خواستند از دخالت در امور جامعه كنار بگذارند، همه آنها را پشت سر بگذاريد و گذاشته‏ايد پشت سر. علماي اعلام نبايد بروند كنار بنشينند تا مقدّرات آنها در آمريكا تدوين بشود و يا در شوروي تدوين بشود.93

ايشان ما را به عبرت گرفتن از جريان انقلاب مشروطه دعوت مي‏كنند و مي‏فرمايند:

اگر روحانيون، ملت ، خطبا، علما، نويسندگان، روشن‏فكران متعهد سستي بكنند و از قضاياي صدر مشروطه عبرت نگيرند، به سر اين انقلاب آن خواهد آمد كه به سر انقلاب مشروطه آمد.94

10. وحدت حوزه و دانشگاه

از مقولاتي كه به آميختگي دين و سياست ارتباط دارد مقوله وحدت حوزه و دانشگاه است كه امام راحل بارها بر وحدت اين دو قشر تأكيد مي‏كردند و نقش عوامل گوناگون را در جدايي اين دو قشر دخيل مي‏دانستند. ايشان در بخشي از سخنانشان مي‏فرمودند:

از نقشه‏هاي شيطاني قدرت‏هاي بزرگ استعمار و استثمارگر، كه سال‏هاي طولاني در دست اجراست و در كشور ايران در زمان رضاخان اوج گرفت و در زمان محمّدرضا با روش‏هاي مختلف دنباله‏گيري شد، به انزوا كشاندن روحانيت است كه در زمان رضاخان با فشار و سركوبي و خلع لباس و حبس و تبعيد و هتك حرمت و اعدام و امثال آن و در زمان محمّدرضا با نقشه و روش‏هاي ديگر، كه يكي از آنها ايجاد عداوت بين دانشگاهيان و روحانيان بود كه تبليغات وسيعي در اين زمينه شد و مع‏الاسف به واسطه بي‏خبري هر دو قشر از توطئه شيطاني ابرقدرت‏ها، نتيجه چشم‏گيري گرفته شد.95

اجتماعي شدن متفاوت اين دو قشر و حمايت جانب‏دارانه حكومت‏ها از قشر تحصيل‏كرده وابسته به غرب يا شيفته غرب به تدريج دامنه فعاليت قشر حوزوي را به نهاد دين محدود كرد و بعكس، دامنه فعاليت قشر تحصيل‏كرده دانشگاهي را به تمامي نهادهاي سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي جامعه گسترش داد. اين امر ـ يعني محدود شدن عرصه فعاليت روحانيان و گسترش دامنه فعاليت قشر مقابل ـ به همراه تبليغات دامنه‏دار بوق‏هاي تبليغاتي استبداد عليه روحانيان، به شكل‏گيري و تشديد و جدايي و عداوت بين چهار طرف منجر شد: 1. روحانيان؛ 2. تحصيل‏كردگان دانشگاهي؛ 3. توده مردم؛ 4. سردمداران سياسي جامعه.

علما و دانشمندان اين دو مركز لازم است كوشش كنند در پيوند دادن اين دو قشر عزيز. نه دانشگاهي بدون روحاني مي‏تواند به استقلال برسد و نه روحاني بدون دانشگاهي.96

امام خميني قدس‏سره از يك‏سو، در مقابل قشر دانشگاهي شعار «اسلام منهاي روحاني» را زير سؤال بردند و فرمودند:

اسلام منهاي روحاني به مثابه طبّ منهاي طبيب، در واقع نفي اسلام است، و به نسل جوان توصيه مي‏كنم كه خود را در هيچ شرايطي بي‏نياز از هدايت و همكاري روحانيون ندانند.97

از سوي ديگر، به روحانيان توصيه مي‏كنند كه با اظهارنظرهاي جوانان و انديشمندان اسلامي با روي گشاده و آغوش باز برخورد كنند و اگر خطايي مي‏بينند با بياني آكنده از محبت و دوستي، راه راست اسلامي را به آنان نشان دهند و فورا با زدن انگ «التقاط» و «انحراف» بر نوشته‏هايشان همه را يكباره به وادي شك و ترديد نكشانند.98

ايشان طرح مسئله «جدا بودن سياست از روحانيت» را چيز تازه‏اي نمي‏دانستند و مي‏فرمودند:

اين مسئله در زمان بني‏اميّه طرح شد و در زمان بني‏عبّاس قوّت گرفت. در اين زمان‏هاي اخير هم، كه دست‏هاي بيگانه در ممالك باز شد، آنها هم به اين مسئله دامن زدند... .99

11. ولايت مطلقه فقيه

امام خميني قدس‏سره از آغاز انديشه سياسي تا پايان عمر شريفشان، به ولايت مطلقه فقيه اعتقاد داشتند و اگرچه «ولايت فقيه» ديدگاه ابتكاري و انحصاري معظمٌ‏له به شمار نمي‏رود و فقها در تمام ادوار فقهي به آن توجه داشته‏اند، ولي امتياز ايشان در طرح اين مسئله، ابتناي حكومت اسلامي بر مبناي ولايت فقيه است.

ايشان در سال 1322 براي اولين بار در كتاب كشف اسرار، به بحث‏هاي حكومت اسلامي پرداختند و به صراحت، دامنه ولايت فقيه را از افتا، قضاوت و ولايت بر محجوران فراتر دانستند. در سال 1332 يعني يك دهه بعد، در كتاب الرّسائل تمام مسائل مربوط به حكومت، اعم از امور سياسي و قضايي، را جزو اختيارات فقيه دانستند. ايشان در رساله الاجتهاد و التقليد، پس از ذكر شئون فقيه، مي‏نويسند:

در صورت اهمال نصب مقام حكومت و قضا ميان مردم، قدر متيقّن اين است كه فقيه و عالم به قضاوت و سياست ديني و عادل منصوب گردند.100

حضرت امام خميني قدس‏سره تنها فقيهي به شمار مي‏روند كه علاوه بر بحث در اين زمينه مثل ساير فقيهان، به تناسب مسائل گوناگون، ولايت فقيه را در تصدّي امر حكومت با همان معناي جامع و شامل، براي اولين بار با روشني و تأكيد و تصريح، به تفصيل مورد بررسي و اثبات قرار دارند و ـ چنان‏كه اشاره شد ـ مبحث «ولايت فقيه» را يك بار به صورت شفاهي طي 13 جلسه در نجف اشرف تدريس نمودند و بار ديگر مبحث آن را در جلد دوم ـ از مجموعه پنج جلدي ـ كتاب البيع با همان سبك نوشتند.

ايشان در بخشي از فرمايش‏هاي خود، به ضرورت تشكيل حكومت در دوران غيبت اشاره نموده، مي‏فرمايند:

اكنون كه دوران غيبت امام پيش آمد و بناست احكام حكومتي اسلام باقي بماند و استمرار پيدا بكند و هرج و مرج روا نيست، تشكيل حكومت لازم مي‏آيد. عقل هم به ما حكم مي‏كند كه تشكيلات لازم است تا اگر به ما هجوم آوردند، بتوانيم جلوگيري كنيم؛ اگر به نواميس مسلمين تهاجم كردند، دفاع كنيم. براي جلوگيري از تعدّيات افراد نسبت به يكديگر هم حكومت و دستگاه قضايي و اجرايي لازم است.101

ايشان در ادامه، براي احراز امر حكومت در دوره غيبت، با توجه به اينكه شخص معيّني نصب نشده است، مي‏فرمايند:

اكنون كه شخص معيّني از طرف خداي تبارك و تعالي براي احراز امر حكومت در دوره غيبت تعيين نشده است، تكليف چيست؟ آيا بايد اسلام را رها كنيد؟... يا اينكه اسلام تكليف را معيّن كرده است، ولي تكليف حكومتي نداريم؟ معناي نداشتن حكومت اين است كه تمام حدود و ثغور مسلمين از دست برود... آيا بايد اين‏طور باشد؟ يا اينكه حكومت لازم است؟ و اگر خدا شخص معيّني را براي حكومت در دوره غيبت تعيين نكرده است، لكن آن خاصيت حكومتي را كه از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب موجود بود براي بعد از غيبت هم قرار داده است؟ اين خاصيت، كه عبارت از علم به قانون و عدالت باشد، در عده بي‏شماري از فقهاي ما موجود است. اگر با هم اجتماع كنند، مي‏توانندحكومت‏عدل‏عمومي‏درعالم‏تشكيل‏دهند.102

فقيه همان ولايتي را داراست كه حضرت رسول اكرم در امر اراده جامعه داشت. اگر فرد لايقي كه داراي اين دو ويژگي (علم به قانون و عدالت) باشد بپا خاست و حكومت تشكيل داد، همان ولايتي را دارد كه حضرت رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در امر اداره جامعه داشت، و بر همه مردم لازم است از او اطاعت كنند.

اين توهّم، كه اختيارات حكومتي حضرت رسول اكرم بيشتر از حضرت امير بود، يا اختيارات حكومتي حضرت امير بيشتر از فقيه است، باطل و غلط است. البته فضايل حضرت رسول اكرم بيش از همه عالم است، و بعد از ايشان، فضايل حضرت امير بيشتر است؛ لكن زيادي فضايل معنوي اختيارات حكومتي را افزايش نمي‏دهد.103

امام راحل با تأكيد بر اين مطلب كه حكومت اسلامي عبارت است از: حاكميت قوانين الهي بر مردم، دايره قوانين اسلام را اعم از احكام حكومتي و احكام فرعي شمرده، مي‏نويسند:

اگر اختيارات حكومت در چهارچوب احكام فرعيه الهيّه است، بايد غرض حكومت الهيّه و ولايت مطلقه مفوّضه به نبي اسلام، يك پديده بي‏معنا و محتوا باشد.

حكومت، كه شعبه‏اي از ولايت مطلقه رسول‏اللّه است، يكي از احكام اوليه اسلام است و مقدّم بر تمام احكام فرعيه، حتي نماز و روزه و حج است و حاكم مي‏تواند مسجد يا منزلي را كه در مسير خيابان است، خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند... حكومت مي‏تواند از حج، كه از فرايض مهم الهي است، در مواقعي كه مخالف صلاح كشور اسلامي دانست، موقتا جلوگيري كند.104

شبهه‏اي كه برخي در باب «ولايت فقيه» طرح مي‏كنند اين است كه ولايت فقيه مستلزم استبداد است و يا اينكه جامعه را به استبداد ديني مي‏كشاند. اين شبهه نيز مورد توجه امام راحل قرار گرفته و فرموده‏اند:

اين حرف‏هايي كه مي‏زنند كه خير، اگر چنانچه ولايت فقيه درست بشود ديكتاتوري مي‏شود، از باب اين است كه اينها ولايت فقيه را نمي‏فهمند چيست... ولايت فقيه مي‏خواهد جلوي ديكتاتوري را بگيرد، نه اينكه مي‏خواهد ديكتاتوري بكند... . اگر رئيس‏جمهوري بايد با تصويب فقيه باشد، با تصويب يك نفري كه اسلام را بداند چيست، درد براي اسلام داشته باشد، اگر درست بشود نمي‏گذارد اين رئيس‏جمهور يك كار خطا بكند. و اينها اين را نمي‏خواهند... .105

ايشان در تبيين جايگاه ديني و مشروعيت الهي حكومت و ولايت فقيه مي‏فرمايند:

ولايت فقيه يك چيزي نيست كه مجلس خبرگان ايجاد كرده باشد، ولايت فقيه يك چيزي است كه خداي تبارك و تعالي درست كرده است؛ همان ولايت رسول اللّه است.106

معظمٌ‏له مي‏فرمودند:

فقهاي جامع الشرائط از طرف معصومين نيابت در تمام امور شرعي و سياسي و اجتماعي دارند و تولّي امور در غيبت كبرا موكول به آنان است.107

جمع‏بندي

در يك جمع‏بندي از انديشه‏هاي اجتماعي حضرت امام قدس‏سره، مي‏توان چنين گفت: با توجه به اينكه جهت‏گيري‏ها و گرايش‏هاي هر مؤلّفي بر پيش‏فرض‏هاي نظري مبتني است، تلاش شده به شالودهاي فكري و پيش‏فرض‏هاي نظري انديشه امام راحل اشاره شود؛ چراكه ايشان با تكيه بر همين زيربناهاي اعتقادي، به مقوله‏ها و رفتارهاي سياسي و اجتماعي وارد شدند. از اين‏رو، براي آگاهي و شناخت از مقوله‏هاي نظري ايشان، سه موضوع هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و جامعه‏شناسي را در آثار و انديشه‏هاي ايشان بررسي گرديد.

پس از آن مقوله‏هايي از انديشه امام راحل ذكر شدند كه بيشتر در بعد اجتماعي مطرح هستند. ايشان در اين مقولات، همه جا از نقش محوري اسلام و احكام اسلامي ياد مي‏كنند و «عدالت» را از محوري‏ترين جهت‏گيري‏هاي اجتماعي ـ سياسي نظام سياسي به شمار مي‏آورند و عدالت را شاخص حكومت اسلامي مطرح مي‏نمايند و در راه رسيدن به اين شاخص، خودباوري را همچون سلاحي در دست مسلمانان مي‏دانند كه با تكيه بر ظرفيت‏هاي بومي و فرهنگ ديني به دست مي‏آيد.

ايشان معتقدند: در هيچ زمينه‏اي نبايد مرعوب غرب شد و تصور كرد غربي‏ها از خطا و اشتباه مصون هستند.

امام اصلي‏ترين و اساسي‏ترين هدف مخالفان نظام جمهوري اسلامي را مسئله «جداانگاري دين از سياست» مي‏دانستند و در اين مسير، دشمنان از هر راه‏كاري براي اثبات اين مسئله استفاده مي‏كردند؛ مثلاً، برخي از نويسندگان با تغيير تعريف دين به «تنظيم‏كننده رابطه انسان با خدا»، دين را از صحنه سياست راندند و آن را تا حدّ مسائل شخصي و فردي تقليل دادند.

اما امام راحل در انديشه‏هاي خود، به شدت مخالف اين مسئله بودند و كارامدي سياست و امور اجتماعي و سياسي را در پيوند ميان دين و سياست مي‏دانستند. به همين دليل، بحث «ولايت فقيه» را طرح و شكوفا كردند كه شاخص پيوند دين با سياست و امور اجتماعي است.

حضرت امام قدس‏سره در عمل اثبات كردند كه دين بالاتر از حضور در مسائل شخصي و تنظيم‏كننده رابطه بين انسان و خدا، مي‏تواند در همه مسائل اجتماعي و سياسي حضور داشته باشد و دين مي‏تواند جامعه را به بهترين نحو ممكن اداره كند.


  • پى نوشت ها
    1 -دانش‏آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد جامعه‏شناسى.
    2ـ محمّدباقر حشمت‏زاده، مسائل اساسى علم سياسى تهران، كانون انديشه جوان، 1377، ص 8.
    3ـ امام خمينى، صحيفه امام تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1379، چ دوم، ج 21، ص 222.
    4ـ همان، ج 5، ص 387.
    5ـ همان، ج 21، ص 221.
    6ـ امام خمينى، طلب و اراده تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1378، ص 74.
    7ـ همان، ص 73ـ74.
    8ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 19، ص 284.
    9ـ همان، ج 8، ص 433 و 435.
    10ـ همان، ج 5، ص 81.
    11ـ همان، ج 5، ص 387ـ388.
    12ـ همان، ج 19، ص 455.
    13ـ همان، ج 3، ص 218.
    14ـ همان، ج 7، ص 287.
    15ـ امام خمينى، طلب و اراده، ص 148.
    16ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 5، ص 368.
    17ـ همان، ج 10، ص 466.
    18ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 14، ص 90.
    19ـ همان، ج 7، ص 288.
    20ـ همان، ج 8، ص 324.
    21ـ همان، ج 3، ص 218.
    22ـ هماان، ج 3، ص 218.
    23ـ همان، ج 4، ص 175.
    24ـ همان، ج 4، ص 9.
    25ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 14، ص 205ـ206.
    26ـ همان، ج 17، ص 530.
    27ـ همان، ج 19، ص 29.
    28ـ همان، ج 8، ص 532.
    29ـ همان، ج 13، ص 202.
    30ـ همان، ج 9، ص 135.
    31ـ همانا، ج 5، ص 387ـ388.
    32ـ همان، ج 5، ص 389.
    33ـ همان، ج 13، ص 433.
    34ـ همان، ج 15، ص 213ـ217.
    35ـ همان، ج 11، ص 469.
    36ـ همان، ص 416ـ417.
    37ـ همان، ج 13، ص 443ـ444.
    38ـ همان، ص 168.
    39ـ همان، ج 11، ص 34.
    40ـ همان، ج 4، ص 166.
    41ـ همان، ج 17، ص 106.
    42ـ همان، ص 267.
    43ـ همان، ص 141.
    44ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار بيروت، داراحياء التراث العربى، بى‏تا، ج 2، ص 272، ح 7.
    45ـ همان، ص 106.
    46ـ همان، ج 4، ص 164.
    47ـ همان، ج 18، ص 271.
    48ـ همان، ج 7، ص 36.
    49ـ همان، ج 2، ص 280.
    50ـ همان، ج 7، ص 91.
    51ـ همان، ج 3، ص 370.
    52ـ همان، ج 5، ص 183.
    53ـ همان، ج 5، ص 189.
    54ـ همان، ج 5، ص 294.
    55ـ همان، ج 15، ص 213.
    56ـ همان، ج 21، ص 406.
    57ـ امام خمينى، چهل حديث اربعين حديث (تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1380)، چ بيست و چهارم، ص 113.
    58ـ همان.
    59ـ امام خمينى، شرح جنود عقل و جهل تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، بى‏تا، ص 147.
    60ـ امام خمينى، مصباح الهدايه الى الحلاقة و الولاية، ترجمه احمد فهرى تهران، پيام آزادى، 1360، ص 84.
    61ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 3، ص 304.
    62ـ همان، ج 11، ص 1.
    63ـ همان، ج 3، ص 509.
    64ـ همان، ج 20، ص 116.
    65ـ همان.
    66ـ همان، ج 21، ص 179.
    67ـ امام خمينى، كشف اسرار بى‏جا، بى‏نا، بى‏تا، ص 34.
    68ـ همان، ص 182.
    69ـ امام خمينى، ولايت فقيه تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1379، ص 13ـ14.
    70ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 4، ص 183.
    71ـ همان، ج 14، ص 284.
    72ـ همان، ج 6، ص 395.
    73ـ همان، ج 19، ص 110ـ111.
    74ـ همان، ج 9، ص 425.
    75ـ همان، ج 9، ص 425.
    76ـ همان، ج 14، ص 377.
    77ـ همان، ج 14، ص 370.
    78ـ همان، ج 18، ص 431.
    79ـ همان، ج 10، ص 123.
    80ـ اقتباس از فراز آخر زيارت امام حسين ع.
    81ـ همان، ج 1، ص 17.
    82ـ همان، ج 1، ص 178.
    83ـ همان، ج 1، ص 179.
    84ـ همان، ج 11، ص 386.
    85ـ همان، ج 1، ص 269.
    86ـ همان، ج 13، ص 431ـ432.
    87ـ همان.
    88ـ همان، ج 13، ص 433.
    89ـ همان، ج 21، ص 91.
    90ـ امام خمينى، ولايت فقيه، ص 137ـ138.
    91ـ همان، ص 22.
    92ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 6، ص 41.
    93ـ همان، ج 15، ص 13.
    94ـ همان، ج 15، ص 328.
    95ـ همان، ج 21، ص 413.
    96ـ همان، ج 10، ص 82ـ83.
    97ـ همان، ج 7، ص 376.
    98ـ همان، ج 21، ص 98.
    99ـ همان، ج 16، ص 418.
    100ـ امام خمينى، رساله الاجتهاد و التقليد تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1376، ص 101ـ102.
    101ـ امام خمينى، ولايت فقيه، ص 39.
    102ـ همان، ص 39.
    103ـ همان، ص 40.
    104ـ امام خمينى، صحيفه امام، ج 20، ص 170.
    105ـ همان، ج 10، ص 352.
    106ـ همان، ج 6، ص 95.
    107ـ همان، ج 19، ص 237.