حکیمانه بودن ارادة الهی *
Article data in English (انگلیسی)
حکيمانه بودن ارادة الهي *
آيتالله علامه محمدتقي مصباح يزدي
چکیده
یکی از واژگان پربسامد در مباحث دینی و قرانی واژۀ «حق» است. این واژه در قرآن کاربردهای گوناگونی دارد. ازجمله، مقابل باطل، عمل قطعی به وعده خداوند، مطابقت با واقع، حکیمانه بودن فعل خدا و... . بر اساس دلايل عقلي و نقلي، اصل حق بايد از طرف خداي متعال قرار داده شود و اگر کسي در هر شرايطي حقي را مشروع بداند يا آن را وضع، و بر اساس آن عمل کند، چنين حقي، هرچند ناخودآگاه، متکي به ارادة الهي و متکي به حقي است که خداوند بر بندگانش دارد. رهنمودهاي امام سجاد در آغاز رسالة حقوق به صراحت بر اين مطلب دلالت داشت. ازآنجاکه ممکن است پذيرش اين مطلب دشوار به نظر برسد، ارائة توضيحات بيشتر در اين زمينه لازم است، بهويژه آنکه اينگونه مسائل، مخصوصاً بهصورت تفصيلي و مستقل، کمتر مطرح ميشود و براي اداي تکليف بايد با بررسي آنها، به شبهات مربوطه پاسخ داده شود. این مقاله به بررسی تفصیلی این موضوع و شبهات مطرح در آن میپردازد.
کليدواژهها: حق، حکيمانه بودن اراده الهی، هدایت تشریعی، کاربردهای حق.
انحصار حق در خداوند يا ديکتاتوري؟!
ممکن است اين شبهه به ذهن برسد که اگر قرار دادن حق بايد از سوي خداوند متعال يا با اذن او باشد، نوعي ديکتاتوري است! چگونه ميتوان صفت انحصار حق در خداوند متعال را پذيرفت، درحاليکه لازمهاي باطل دارد و بیشتر موجب نفرت ميشود؟! صورت علمي و فني اين شبهه از روزگار قديم در بحثهاي کلامي به اين صورت مطرح شده که آيا ارادة خداوند گزافي است يا خير؟ ناآشنايان با معارف اسلامي و کساني که با لحن قرآن و محکمات و متشابهات آن بيگانهاند، با تلاوت آياتي مثل «فَإِنَّ اللهَ يُضِلُّ مَن يَشَاء وَيَهْدِي مَن يَشَاء» (فاطر: 8؛ ر.ک. نحل: 93؛ رعد: 27)، «وَمَن يُضْلِلْ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ» (رعد: 33؛ زمر: 23و36؛ غافر: 33)، اين سؤال به ذهنشان ميرسد که اگر هدايت و ضلالت به دست خود خداوند است، پس انسان چکاره است؟ همچنين خداوند متعال در آيهاي ديگر ميفرمايد: «وَإِنْ يَمْسَسْکَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِنْ يُرِدْکَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم» (يونس: 107؛ انعام: 17)؛ و اگر خدا به تو زيانى برساند، آن را برطرفکنندهاى جز او نيست و اگر براى تو خيرى بخواهد، بخشش او را ردکنندهاى نيست. آن را به هرکس از بندگانش که بخواهد، مىرساند و او آمرزنده مهربان است.
برخورد سطحي و عاميانه با اين آيهها، که در اثر ناآشنايي با معارف ديني رخ ميدهد، مستلزم برداشتي نادرست ميشود که از لحاظ اخلاقيْ نوعی ديکتاتورمآبي، و از لحاظ اعتقادي نوعي جبر به حساب ميآيد. همچنين هنگامي که همهچيز را تابع قضا و قدر الهي ميدانيم، ممکن است به ذهن آيد که اگر همة مقدرات را خداوند متعال تعيين ميکند، پس چرا انسانْ بيهوده تلاش کند؟ اگر دشمن به کشور اسلامي حمله کند و همهچيز در دست تقدير الهي است، هرچه قسمت است، همان ميشود! (برای بحث تفصیلی دربارة قضا و قدر و سرنوشت، ر.ک. مطهري، 1372؛ مصباح يزدي، 1384، درس نوزدهم؛ نیز ر.ک. مصباح يزدي، 1386، ص۲۰۷ـ۲۱۷؛ 1394، ج۱، ص۲۶ـ۲۸؛ 1390الف، ص۱۰۹؛ 1390ب، ج۲، ص۳۰۵ـ۳۰۸). بدينسان نسبت به بسياري از آيات اعتقاداتي که در دين ذکر شده است، برداشتهاي نادرستي مطرح ميشود که گاهي ضررهاي سنگين دارد.
بايد توجه داشته باشیم که جامعه، بهخصوص نسل جوان، به آموزههايي نيازمند است که اينگونه مطالب اعتقادي را برايش تبيين کرده، در پيِ حل شبهاتش باشد. نبايد بهسادگي از اين مسئله عبور کرد و بايد آن را جدي گرفت. برنامهريزان و مديران آموزش و پرورش بايد در نظر داشته باشند که مبادا درست، عکس اين مطالب اتفاق بيفتد و سياستگذاريهاي آموزشي و فرهنگي به سمتوسويي برود که تضعيف ايمان و کمتوجهي به معارف اسلامي را به دنبال داشته باشد.
شبههاي که مطرح شد، شاخههاي مختلفي دارد. آنچه به بحث فعلي مربوط است آن است که چرا هر حقي بايد به حقي که خدا وضع کرده، برگردد و چرا اگر حقي تعيين، يا قانوني وضع شود، بايد به اذن خدا باشد؟ بهراستي چگونه ميتوان اين مدعا را بهصورت قابل فهم، دلپذير و قابل قبول اثبات و تبيين کرد؟
پاسخ شبهه
کاربردهاي واژة «حق» در قرآن
ابتدا بايد با بررسي کاربردهاي واژة «حق» در قرآن، معناي آن را روشن ساخت. شايد در هيچ زباني مانند زبان عربي، مشترکات لفظي و چيزهايي که در حکم مشترک لفظي است، وجود نداشته باشد. در زبان فارسي هم مشترک لفظي وجود دارد؛ براي مثال لفظ «شير» بهصورت مشترک لفظي، در معانيِ شير آب، شير حيوانات پستاندار و شير درنده به کار ميرود. هنگامي که مشترک لفظي به کار ميرود، بايد با توجه به قرائن، معناي مورد نظر را تشخيص داد.
با توجه به اين نکته، واژة حق در قرآن کريم کاربردهاي گوناگون دارد؛ براي نمونه خداوند متعال ميفرمايد: «إنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَلا يَغُرَّنَّکُمْ بِاللهِ الْغَرُور» (لقمان: 33؛ فاطر: 5)؛ همانا وعده خدا حق است. زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد و زنهار تا [شيطانِ] فريبنده، شما را دربارۀ خدا نفريبد. حق در اين آيه بهمعناي اصطلاحي حقوقياش نيست؛ بلکه با توجه به آيه، بدين معناست که حتماً به وعدة خداوند متعال عمل خواهد شد. بر اساس معنايي ديگر، اگر اين واژه دربارۀ کتاب خدا به کار رود يا ادعايي حق دانسته شود، بهمعناي مطابقت با واقع و راست بودن آنهاست.
گاهي نيز حق در مقابل باطل، لهو و عبث به کار رفته و بهمعناي حکيمانه بودن کاری است. اين معنا براي ارادة الهي به کار ميرود؛ توضيح آنکه وقتي ارادة خدا حق دانسته ميشود، به اين معناست که ارادة الهيْ گزاف و بدون دليل و حکمت نيست. اگر کسي که در خياباني در حال حرکت باشد، به دو راهي برسد و نداند از کدام طرف برود و بهصورت اتفاقي يکي از دو راه را برگزيند، ارادهاش گزافي است. در اينجا هرچند با اراده، يکي از دو راه انتخاب شده، اما اين انتخاب از روي آگاهي کامل نبوده است. در مقابل ارادة گزافي، ارادة عقلاني و حکيمانه قرار دارد.
حق بهمعناي مقابل باطل، لهو و عبث
براي پاسخ به شبههاي که ابتداي اين گفتار مطرح شد، با توجه به کاربرد «حق» در مقابل باطل، لهو و عبث، ميتوان اينگونه گفت که هرچند همهچيز تابع ارادة خداست، اما ارادة او گزافي نيست. آنقدر کارهاي خدا دقيق، منظم و حسابشده است که هيچ بشري بهتنهايي نميتواند حکمتهاي يکي از کارهاي خدا را تا آخر کشف کند؛ مگر اينکه خود خدا به او الهام کند. حضرت موسي از پيامبران الهي است که تا زماني که به پيامبري مبعوث شد، در خانة فرعون و در آغوش همسر او پرورش یافت. حضرت عيسي نیز از پيغمبران الهي است که در گهواره گفت: «إِنِّي عَبْدُ اللهِ آتَانِيَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا» (مريم: 30)؛ منم بنده خدا. به من کتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است. آنقدر رموز و حکمتهاي پيچيده در کار است که هيچ مخلوقي با حساب عادي نميتواند بر آنها احاطه پيدا کند. ذهن و معلومات انسان توانايي درک همة اسرار مرتبط با کارهاي خداوند را ندارد. در کارهاي خداوند همة ظرافتها لحاظ شده است و هيچ جهت خير يا شري نيست که در کاري باشد و خدا از آن غافل باشد: «لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَلا فِي الْأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَلا أَکْبَرُ إِلاَّ في کِتابٍ مُبين» (سبأ: 3)؛ [همان] داناى نهان[ها] که هموزن ذرهاى، نه در آسمانها و نه در زمين، از وى پوشيده نيست، و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر از آن است؛ مگر اينکه در کتابى روشن [درج شده] است.
بر اين اساس يکي از معاني حق بودن کار خدا، حکيمانه بودن آن است؛ يعني کار مورد نظر ميبايست به همين صورت انجام شود؛ وگرنه ناقص و سراسر عيب ميبود. خداوند هرکدام از عوالم و ارتباطات آنها را بهگونهاي قرار داده است که هر چيزي در هرجاي عالم به بهترين صورت ممکن تأثير داشته باشد. اصطلاح «نظام احسن» به اين معناست که اولاً عالَم، نظامي پيوسته و به هم مرتبط دارد و ثانياً امکان ندارد نظامي بهتر از نظام حاکم بر جهان موجود آفريده شود. هرچند در اين جهان، حسن و قبحهاي نسبي وجود دارد، اما مجموع موجودات و ارتباطاتي که ميان آنها برقرار است، بهترين شکل خلقت است. اگر جهاني بهتر امکان آفرينش داشت، خداوند متعال عالم و قادر مطلق، بخيل نبود و بهتر از آن را ميآفريد: «الَّذي أَحْسَنَ کُلَ شَيْءٍ خَلَقَه» (سجده: 7)؛ همان کسى که هر چيزى را که آفريده، نيکو آفريده است.
قرآن کريم در چند آيه با تعبيرهاي گوناگون تأکيد ميکند که خداوند، جهان را براي هدف حکيمانهاي آفريده است؛ براي نمونه در آيهاي، آفرينش آسمانها و زمين را به حق ميداند؛ يعني چنين آفرينشي هدف حکيمانه دارد: «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ» (انعام: 73؛ ابراهیم: 19؛ نحل: 3؛ زمر: 5؛ تغابن: 3)؛ آسمانها و زمين را به حق آفريد. حق در اين کاربرد، در برابر سه واژة «باطل»، «لهو» و «عبث» قرار دارد؛ چنانکه خداوند متعال در آیاتی ميفرمايد:
ـ «أفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ» (مؤمنون: 115)؛ آيا پنداشتيد که شما را بيهوده آفريدهايم و اينکه شما به سوى ما بازگردانيده نمىشويد؟
ـ «لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن کُنَّا فَاعِلِينَ» (انبياء: 17)؛ اگر مىخواستيم بازيچهاى بگيريم، قطعاً آن را از پيش خود اختيار مىکرديم.
بر اساس تأکيد قرآن کريم، جهانْ اتفاقي، تصادفي و بيهدف آفريده نشده است. اينگونه نيست که تنها منکران خدا بپندارند آفرينش جهانْ اتفاقي و از روي تصادف بوده است؛ بلکه بعضي از بنياسرائيل، که خدا بيشترين پيغمبرانش را برايشان فرستاد و بهترين نعمتها را به آنها داد، پس از نافرمانيشان گفتند: درست است که خداوند انسان را خلق کرد، اما وقتي ديد انسان اينقدر نافرماني ميکند، از کار خودش پشيمان شد: «وما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذينَ کَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ کَفَرُوا مِنَ النَّار» (ص: 27)؛ و آسمان و زمين و آنچه را که ميان اين دو است، به باطل نيافريديم. اين گمان کسانى است که کافر شده [و حقپوشى کرده]اند. پس واى از آتش بر کسانى که کافر شدهاند.
دعوت به انديشيدن دربارۀ حق و حکيمانه بودن آفرينش
انسان بايد به اين نکته پي ببرد که آفرينش الهي، بيهدف و سرسري نيست؛ بلکه حکيمانه است. گاهي خداوند با اشاره به مصاديق جزئي و ويژه، متناسب با آنها از مخاطبان ميخواهد در اين باره فکر کنند؛ برایِ نمونه ميفرمايد: «أفَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ کَيْفَ خُلِقَتْ» (غاشيه: 17)؛ آيا به شتر نمىنگرند که چگونه آفريده شده؟ در اين آيه، خداوند متعال از عربها، که با شتر سروکار دارند، ميخواهد دربارۀ حکمتهاي بهکاررفته در آفرينش اين حيوان فکر کنند.
همچنین در آياتي ديگر ميفرمايد: «الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى في خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُور * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَهُوَ حَسير» (ملک: 3ـ4)؛ همان که هفت آسمان را طبقهطبقه بيافريد. در آفرينشِ آن [خداى] بخشايشگر هيچگونه اختلاف [و تفاوتى] نمىبينى. باز بنگر آيا خلل [و نقصانى] مىبينى؟ باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده بهسویت بازگردد.
خداوند در اين آيات انسان را دعوت ميکند که خوبْ چشمهايش را باز کند، با بصيرت به جهان بنگرد و ببيند تا آنجا که برايش قابل مشاهده است آيا ميتواند جايي را ببيند که کاري ميبايست صورت ميپذيرفت و انجام نگرفته است؟! اگر انسانْ درست نگاه کند، چشمهايش خسته ميشود، اما به هيچ جا که چنين مشکلي در آن باشد، نخواهد رسيد.
انسان؛ شاهکار حق در آفرينش
اگر خداوند انسان را ميان موجودات نيافريده بود، باز جاي «کاستي» بود؛ يعني چيزي که جا داشت در اين جهان پيدا شود، هنوز پيدا نشده بود و خدا از اين عالم چيزي کم گذاشته بود. هنگامي که زمين آمادة پرورش و تکامل انسان بر روي آن شد، خداوند فرمود: «إنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً» (بقره: 30)؛ من در زمين جانشينى خواهم گماشت.
یکی از جلوههاي حق بودن آفرينش آن است که ميان همة موجودات، موجودي را آفريد که نسبت به ديگران برتري دارد و فرمود: «تَبارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقين» (مؤمنون: 14)؛ آفرين باد بر خدا که بهترين آفرينندگان است.
ويژگي انسان ميان ديگر مخلوقات، حتي فرشتگان، آن است که ميتواند سرنوشت خودش را تعيين کند و به اصطلاح، در نقطهاي از محور «y»ها قرار گرفته است که هم ميتواند بهسوی مثبت بينهايت بالا برود و هم ميتواند به منهاي بينهايت تنزل یابد. ميان افراد اين موجود که به لحاظ مادي به يک شيوه آفريده شدهاند، کساني وجود دارند که شيطان نزد آنها بايد شاگردي کند و در مقابل، کساني هستند که فرشتگان به آنها ميگويند: «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْت» (مجلسي، 1403ق، ج18، ص382. این سخنِ جبرئیل به پیامبر گرامی اسلام در شب معراج است).
انسانها در جهات ظاهري شبيه يکديگرند؛ اما در پيامبر الهيْ قدرتي وجود دارد که ميتواند اوج بگيرد و در مقابل، کساني مانند شمر آنقدر تنزل بيابند که از هر حيواني پستتر شوند. گاهي انسانی در نيمهاي از عمر خود آنقدر اوج ميگيرد که به عرش الهي نزديک ميشود و با کارهاي اختياري خود آنچنان تنزل ميکند که به اسفلالسافلين ميپيوندد: «إنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلا» (فرقان: 44)؛ آنان جز مانند ستوران نيستند؛ بلکه گمراهترند.
بهراستي انسان معجزة آفرينش است؛ درست است که با سقوطش عذاب ميکشد و با سرايت عذابش به ديگران، آنها را هم اذيت ميکند، اما اگر چنين ظرفيتهايي در کار نبود، لياقت اوج گرفتن را هم نميیافت. ارزش اوج گرفتن انسان به این است که انسان با انجام کارهای اختیاری به آن دست مییابد. اگر مسير اوج گرفتن ـ همانند سير فرشتگان ـ يکطرفه بود، چنين ارزشي پيدا نميکرد؛ زيرا در پيمودن مسير يکطرفه، امکان انتخاب مسيري ديگر وجود ندارد و همگان تنها ميتوانستند همان راه يکطرفه را بپيمايند. درعينحال خداوند موجودي را آفريده است که هم ميتواند بهسوی بينهايت مثبت پيش برود و هم ميتواند به بينهايت منفي سقوط کند. اگر انسان آفريده نميشد يا اگر انسان چنين ويژگياي را نميداشت، جهان هستيْ کمبود و کاستي داشت و ديگر، نظام احسن نبود.
اگر جهان پُر از فرشتگان معصوم بود، هرچند هيچ نافرمانيای در عالم واقع نميشد، اما کسي نميتوانست تکامل و اوج اختياري هم پيدا کند؛ نه پيامبري به معراج ميرفت و نه اساساً کسي همانند معصومان لياقت رحمتهاي ويژة الهي را پيدا ميکرد. ارزش يک کار شايسته، وابسته به آن است که بتوان در جهت ضد آن هم حرکت کرد؛ اما با انتخاب همان کار شايسته، در انجام دادنش تا پاي فدا کردن جان، ثابت قدم ماند. رحمتي که خداوند براي چنين موجودي مقدر فرموده، رحمتی ويژه است که هيچ مخلوق ديگري لياقت دريافت آن را ندارد؛ بلکه اصلاً نميتواند آن را درک کند؛ مانند کسي که بوياييِ خود را از دست داده است و بوي خوب و بد را درک نميکند. موجودي ميتواند اين رحمت را درک کند که بتواند اين دو راه متقابل را با انتخاب خودش بپيمايد.
لوازم انتخاب آگاهانه و درست
براي اينکه انسان بتواند به هدف خودش برسد و راه صحيح را آگاهانه و با ارادة خودش انتخاب کند، ابتدا بايد بفهمد که هدف از پيمودن مسير مورد نظر چيست و اگر آن مسير را انتخاب کند، به کجا خواهد رسيد. اگر به اين آگاهي دست نيابد و پيمودن مسير را آغاز کند، کار کورکورانهاي انجام داده است و ارزشي ندارد.
افزون بر شناخت هدف، انسان بايد راهي که او را به هدف مورد نظر ميرساند نيز بشناسد. در مرحلة بعد بايد براي پيمودن راه انتخابي، انگيزة خير داشته باشد و نسبت به حوادث عالم بيتفاوت نباشد. به فرمودة خداوند متعال دربارۀ برخي انسانها، هنگامي که پيامبراني از سوي خدا براي هدايت مردم فرستاده شد، مردم نسبت به آنها بياعتنايي کردند و سرانجام در عذاب گرفتار شدند: «ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَوْا وَقالُوا قَدْ مَسَ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَالسَّرَّاءُ فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لايَشْعُرُون» (اعراف: 95)؛ آنگاه به جاى بدى (بلا)، نيکى (نعمت) قرار داديم تا انبوه شدند و گفتند: پدرانِ ما را [هم مسلماً به حکم طبيعت] رنج و راحت مىرسيده است. پس در حالى که بىخبر بودند، بناگاه [گريبان] آنان را گرفتيم.
براي اينکه انسان راه کمال را انتخاب کند، بايد انگيزة فطري و دروني بهسوی کمال داشته باشد و بخواهد کاملتر شود. خداوند انگيزهاي در درون انسان قرار داده است که او را به طرف پيشرفت، خير و کمال ميکشاند. افزون بر شناخت هدف و راه و داشتن انگيزه، بايد در خارج نيز وسايلي فراهم شود تا انسان بتواند بر اساس شناخت خويش از هدف و راه، با انگيزهاي کافي کار مورد نظرش را انجام دهد. بسياري از انسانها دوست دارند عالم، مجتهد، فيلسوف يا... شوند؛ اما زمينه برايشان فراهم نيست. در سفري به بروکسل، با مسلماناني از شمال آفريقا روبهرو شدم که عاجزانه التماس دعا داشتند تا بتوانند فرزندانشان را به قم بفرستند تا درس ديني بخوانند. در آنجا امکانات و زمينه براي فراگيري دروس ديني فراهم نيست و فرهنگ فاسد غربي رواج دارد. بهراستي بايد قدر مدارس ديني خود را بدانيم.
ضرورت هدايت تشريعي الهي و نظام فکري «حق»
براي فراهم شدن لوازم انتخاب آگاهانة انسان بهمنظور دستيابي او به کمال اختياري، افزون بر ربوبيت تکويني، ربوبيت تشريعي هم لازم است. متعلق ربوبيت تشريعي، کارهاي اختياري انسان است؛ توضيح آنکه خداوند متعال بر اساس ربوبيت تکوين، يکي را مرد و ديگري را زن قرار داده و براي رشد هرکدام از آنها مراحلي را در نظر گرفته است. افزون بر اين، اموري مانند اينکه «انسان چه چيز ياد بگيرد»، «حق و باطل را بشناسد و بتواند بر اساس آن عمل کند» و «شرايط بيروني چگونه باشد»، به ربوبيت تشريعي الهي برميگردد.
در قرآن کريم، آنجا که صحبت از آفرينش است، بيانگر ربوبيت تکويني، و آنجا که صحبت از هدايت است، بيانگر ربوبيت تشريعي الهي است؛ براي نمونه قرآن کريم با اشاره به نعمتهاي الهي ميفرمايد: «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى * الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى» (اعلي: 1ـ3)؛ نام پروردگار والاىِ خود را به پاکى بستاى. همان که آفريد و هماهنگى بخشيد. و آنکه اندازهگيرى کرد و راه نمود. همچنين هنگامي که فرعون از موسي و هارون دربارۀ خدايشان پرسيد، حضرت موسي در مقام پاسخ فرمود: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى کُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى» (طه: 50)؛ پروردگار ما کسى است که هر چيزى را خلقتى که درخور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است.
بنابراين خداوند افزون بر تأمين امور تکويني انسان، ابزار هدايت او را نیز فراهم کرده است. يکي از الطاف و رحمتهاي ويژة الهي نسبت به انسان، فرستادن پيامبران برايشان است. حيوانات و فرشتگان، هدايت تشريعي ندارند و هرچه نياز دارند، از سوي خداوند متعال بهصورت تکويني به آنها داده شده است. اين انسان است که به مديريت ويژه و نظامي فکري نياز دارد تا راهها و لوازم انتخاب هر راه برايش روشن شود. البته نظامهاي فکري که دربردارندة دستوراتي براي پيمودن مسيرند هم به دو دستة حق و باطل تقسيمپذيرند. «حق» در اينجا بهمعناي ديگري غير از معناي اصل حق (هدف داشتن) کاربرد دارد. منظور از نظام فکريِ حق آن است که واقعاً انسان را به آنچه کمال و سعادتش هست، راهنمايي ميکند و در آن خطا و اشتباهي نيست: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» (توبه: 33؛ صف: 9)؛ او کسى است که پيامبرش را با هدايت و دينِ درستْ فرستاد تا آن را بر هرچه دين است، پيروز گرداند؛ هرچند مشرکان خوش نداشته باشند.
هدايت تشريعي خداوند در قالب حقوق الهي و همراهي حق و تکليف
حقوقي که خداوند براي انسان قرار داده، در زمرة هدايتهاي تشريعي خداوند است. حق همواره با نوعي تکليف همراه است و به اصطلاح، رابطة تضايف دارند. تضايف حق و تکليف داراي دو معناست:
معناي اول: هرجا حقي براي کسي وجود دارد، تکليفي براي ديگران وجود دارد. اگر چيزي حق من باشد، ديگران مکلفاند اين حق را رعايت کنند، به حق من تجاوز نکرده، مانعي براي آن ايجاد نکنند.
معناي دوم: حق و تکليف، هر دو مربوط به يک نفر است؛ توضيح آنکه خداوند در کنار حقوقي که براي برخي تعيين ميکند، تکاليفي نيز براي همان افراد مشخص مينماید؛ بهعبارتديگر هرجا خداوند حقي را براي کسي تعيين ميکند، همراه آن تکليفي را هم بر عهدة او ميگذارد. همراهيِ حق و تکليف براي هر انسانی يکي از ويژگيهاي نظام احسن در تشريع است که بحثي مفصل ميطلبد. ازاینرو بحث را در گفتار بعدي پيميگيريم.
- مجلسی، محمدباقر (1403ق). بحار الأنوار. چ دوم. بیروت: دار احیاء التراث العربی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1384). آموزش عقاید. تهران: سازمان تبلیغات اسلامی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1386). خداشناسی، جهانشناسی، انسانشناسی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
- مصباح یزدی، محمدتقی (1390الف). انسانشناسی در قرآن. تنظیم و تدوین محمود فتحعلی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
- مصباح یزدی، محمدتقی (1390ب). رهتوشه. تحقیق و نگارش کریم سبحانی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
- مصباح یزدی، محمدتقی (1394). معارف قرآن 7 (اخلاق در قرآن). تحقیق و نگارش محمدحسین اسکندری. چ هشتم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
- مطهری، مرتضی (1372). انسان و سرنوشت. تهران: صدرا.



