حقوق متقابل خدا و بندگان
Article data in English (انگلیسی)
حقوق متقابل خدا و بندگان*
آيتالله علامه محمدتقي مصباح يزدي
چکیده
این متن درسگفتار استاد پیرامون حقوق متقابل خدای متعال و بندگان اوست. استاد پس از واکاوی دقیق معانی واژه «حق» و گستره معنایی آن در قرآن نسبت به انسانها و یا خدای متعال، با استناد به کلام مولای سخن، اميرمؤمنان علی، به تفسیر حق متقابل خدا و بندگان میپردازند. از نظر اميرالمؤمنين علي، هر کسي حقي دارد و در مقابل حقي هم بر عهدهاش هست. این یک اصل عقلايي در مورد انسانهاست که اگر تکليفي بر عهدة کسي آيد که به نفع ديگري است، در مقابل بايد براي او هم حقي در نظر گرفته شود. اما حق يکطرفه، که فقط جنبة «له» دارد و «عليه» ندارد، مختص خدای متعال است؛ تنها خدای متعال است که به نفعش حق ثابت ميشود، اما عهدهدار چيزي نيست. در ادامه جناب استاد، به اقامۀ برهان بر مالکيت مطلق الهي براي اثبات حق الهي میپردازند.
کليدواژهها: حق، حق متقابل، امیرالمؤمنین(ع)، ملاک برتری حق، حق الهي.
مقدمه
از کاربردهاي واژة «حق»، مفهومي است که دو نسبت «له» و «عليه» در آن لحاظ ميشود؛ يعني حقي براي کسي عليه ديگري وجود دارد؛ بهعبارتديگر، اگر چنين حقي در خارج تحقق پيدا کند، به نفع کسي و به عهدة ديگري است. بر اساس اين معنا، هنگاميکه در روابط اجتماعي سخن از حق به ميان ميآيد، ناگزير نسبتي با ديگري در آن لحاظ ميشود؛ هرچند در کلام به چنين نسبتي تصريح نشود. همچنين گرچه گفته نميشود آن حق عليه کيست، اما معناي وجود داشتن حق آن است که جامعه بايد آن حق را تحمل کرده، تأمين کند.
روشن است که اين معنا از حق، با توجه به دو نسبتي که در مفهوم آن لحاظ ميشود، دربارۀ خدا معنايي ندارد؛ زيرا خدا نسبت به هيچکس هيچ مسئوليتي ندارد و به کسي بدهکار نيست. درعينحال يکي از الطاف بسيار گسترده، عميق و پرفايدة خداوند اين است که در بسياري از تعاليمش خود را در حد مخلوقات تنزل، يکي از دو طرف معامله با انسان قرار داده است: «إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَالْإِنْجيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِکُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» (توبه: 111)؛ در حقيقت خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهاى] اينکه بهشت براى آنان باشد، خريده است؛ همان کسانى که در راه خدا مىجنگند و مىکُشند و کشته مىشوند. [اين] بهعنوان وعدۀ حقى در تورات و انجيل و قرآن بر عهده اوست. و چه کسى از خدا به عهد خويش وفادارتر است؟! پس به اين معاملهاى که با او کردهايد، شادمان باشيد و اين همان کاميابى بزرگ است.
1. معناشناسي حق متقابل خدا و بندگان
گاهي لحن بيان خداوند اينگونه است که چون او خداست، بنده بايد گوش به فرمانش باشد. لحن ديگر کلام خدا اين است که ميفرمايد: «هرچه ميگويم به نفع شماست. شما که خواستار نفعتان هستيد، بهخاطر نفع خودتان به سخنانم گوش فرا داده، به آن عمل کنيد». گاهي نيز خداوند کاملاً خودش را در حد يک انسان تنزل ميدهد و ميگويد: «مگر شما با هم خريدوفروش نميکنيد و دنبال نفع نيستيد؟! کالاي محدودي را به من بدهيد تا در مقابل، بهاي نامحدودي را به شما پرداخت کنم. آيا چنين معاملهاي نميارزد؟!» همچنین در تعبيري ديگر از انسانها ميخواهد به او قرض بدهند تا چند برابر به سودشان بازپرداخت داشته باشد: «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثيرَةً وَاللهُ يَقْبِضُ وَيَبْصُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُون» (بقره: 245)؛ کيست آنکس که به [بندگانِ] خدا وام نيکويى دهد تا [خدا] آن را براى او چند برابر بيفزايد؟ و خداست که [در معيشت بندگان] تنگى و گشايش پديد مىآورد؛ و به سوى او بازگردانده مىشويد.
نیز در آيهاي ديگر ميفرمايد: «وَما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا في أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللهِ وَما آتَيْتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُريدُونَ وَجْهَ اللهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُون» (روم: 39)؛ و آنچه [به قصد] ربا مىدهيد تا در اموال مردم سود و افزايش بردارد، نزد خدا فزونى نمىگيرد؛ و[لى] آنچه را از زکات ـ درحالىکه خشنودى خدا را خواستاريد ـ داديد، پس آنان همان فزونىيافتگانند [و مضاعف مىشود].
تعابير يادشده، همگي نوعي تربيت قرآني و اسلامي است که برخاسته از نهايت لطف الهي است. تعابير بيانگر «حق داشتن خدا بر انسان و حق داشتن انسان بر خدا»، از بالاترين تعبيراتي است که هم لطف عظيم الهي را ميرساند، هم بهترين انگيزه برای انسان جهت تلاش در راستاي اطاعت الهي است. اينجاست که حق متقابل بين خدا و بنده مطرح ميشود.
2. حق متقابل خدا و بندگان در کلام امير مؤمنان
پس از جنگ صفين، شرايط عجيبي پيش آمد و وقايعي بسيار آموزنده اتفاق افتاد. در چنين شرايطي، حضرت علي خطبهاي را ايراد فرمودند که بخشي از آن را سيد رضي در نهج البلاغه آورده است: «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اَللهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْکُمْ حَقّاً» (نهج البلاغه، 1414ق، خطبة 216، ص332ـ333)؛ پس از حمد و ثناي الهي، خداوند براي من و به عهدة شما حقي قرار داده است. اين حق، دو نسبت دارد: حقي است به نفع من، بر عهدة شما که تحت عنوان ولايت تحقق ميیابد. من بهعنوان ولي امر شما، بر شما حق دارم. «وَلَکُمْ عَلَيَّ مِنَ اَلْحَقِّ مِثْلُ اَلَّذِي لِي عَلَيْکُمْ»؛ متقابلاً شما هم مثل اين حق را بر عهدة من داريد. اين حق به نفع شماست و من موظفم که آن را رعايت و تأمين کنم. سپس بهصورت جملة معترضه چنين ميفرمايد: «فَالْحَقُّ أَوْسَعُ اَلْأَشْيَاءِ فِي اَلتَّوَاصُفِ وَأَضْيَقُهَا فِي اَلتَّنَاصُفِ»؛ هنگاميکه کساني دربارۀ حق صحبت ميکنند، سخن بسيار است و هرکسي آن را ستايش ميکند؛ اما وقتي ميخواهند حق را اجرا کنند، رعايت انصاف و اداي حق، بسيار دشوار ميشود.
بر اساس فرمودة حضرت علي، هر کسي حقي دارد و در مقابلْ حقي هم بر عهدهاش هست. بر اساس اصلي عقلايي، اگر تکليفي بر عهدة کسي آيد که به نفع ديگري است، در مقابل بايد براي او هم حقي در نظر گرفته شود: «لاَيَجْرِي لِأَحَدٍ إِلاَّ جَرَى عَلَيْهِ». سپس حضرت اضافه ميفرمايد که حق يکطرفه، که فقط جنبة «له» دارد و «عليه» ندارد، مختص خداست: «وَلَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَلاَ يَجْرِيَ عَلَيْهِ لَکَانَ ذَلِکَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ». فقط خداست که به نفعش حق ثابت ميشود، اما عهدهدار چيزي نيست.
در مورد مخلوقات اينگونه نيست و هرجا کسي حقي داشته باشد، در مقابلش وظيفهاي هم دارد که بايد آن را انجام بدهد. بر اين اساس اگر خداوند چنين حقي را به سود بندگانش قرار ميدهد، درواقع خودش را در حد بندگان تنزل ميدهد و در برابر اطاعتش، براي بندگان حق مطالبة ثواب قائل ميشود: «وَلَکِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى اَلْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ وَجَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ اَلثَّوَابِ».
حقي که خداوند متعال براي بندگانش قائل ميشود، تفضلي از جانب اوست. ازآنجاکه خداوند اهل افزايش نعمتها و لطفهاست، اين راه را هم باز کرده تا لطف بيشتري به بندگانش بکند: «تَفَضُّلاً مِنْهُ وَتَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ اَلْمَزِيدِ أَهْلُهُ». حقِ حقيقي را تنها خداوند قرار ميدهد که اهل افزايش نعمت و لطف است و مخلوقات در سلسلهمراتب گوناگون، تنزلاً حقي پيدا ميکنند.
3. ملاک بالاتر بودن يک حق
خداوند براي مخلوقات نسبت به يکديگر هم حقي قرار داده که بر اساس آنچه در رسالة حقوق امام سجاد آمده، بعضي حقها بزرگتر از بعضي ديگر است و حق خدا از همة حقوق ديگر بالاتر است. ممکن است اين سؤال مطرح شود که ملاک بزرگي يا کوچکي، تقدم يا تأخر يا اولويت يک حق چيست؟ در ادامه با ذکر مقدماتي به اين نتيجه دست خواهيم يافت که حقي از همه بالاتر و داراي اولويت است که بيشترين تأثير را در هدف آفرينش داشته باشد.
4. افاضة رحمت؛ هدف آفرينش الهي
نکتة اول اين است که ريشة افعال الهي، افاضة رحمت از سوي اوست؛ توضيح آنکه اساساً کار خدا ايجاد است. او خلق کرده، مخلوقاتش را تدبير ميکند. بر اساس برخي آيات قرآن کريم، ريشة خلق و تدبير الهي، افاضة رحمت است: «وَلَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَلايَزالُونَ مُخْتَلِفين * إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ» هود: 118ـ119)؛ و اگر پروردگار تو مىخواست، قطعاً همه مردم را امت واحدى قرار مىداد؛ درحالىکه پيوسته در اختلافند، مگر کسانىکه پروردگار تو به آنان رحم کرده و براى همين آنان را آفريده است.
اسمای الهي را به دو قسم ميتوان تقسيم کرد: برخي اسمهاي خداوند، جنبه عَلَميت دارند که در مقام استعمال به مفهوم اصلي و مادة آن توجه نميشود؛ برخي ديگر از اسمای الهي درواقع صفات او بهشمار ميروند. در فرهنگ قرآني، دو اسم «الله» و «رحمان» در زمرة اولين دسته از اسمای الهي قرار دارند. به همين دليل در آيات بسياري از قرآن کريم به جاي اسم «الله»، از اسم «رحمان» استفاده شده است؛ مانند:
ـ «قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى» (اسراء: 110)؛ بگو: خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد. هركدام را بخوانيد، براى او نامهاى نيكوتر است.
ـ «وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا» (فرقان: 63)؛ و بندگان خداى رحمان كسانىاند كه روى زمين به نرمى گام برمىدارند.
ـ «وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا» (مريم: 88؛ انبياء: 26)؛ و گفتند: [خداى] رحمان، فرزندى اختيار كرده است.
هرچند در آيات مزبور، «رحمان» بهعنوان اسم عَلم آمده، ولي انتخاب اين اسم بهعنوان علم يا جانشين علم به اين دليل است که «رحمان»، عامترين صفتي است که هرکسي ميتواند با آن خدا را بشناسد و معنايش را درک کند. خداوند موجودي است که همهچيز از اوست؛ کسي که همة هستي را داده و اراده و لطف اوست که هرکسي را به جايي ميرساند. عنوان کليِ چنين لطف گستردهای، رحمت است. به نظر ميرسد مفهومي وسيعتر از مفهوم رحمت که بر افعال الهي صادق باشد، وجود ندارد و چهبسا در قرآن کريم و منابع اسلامي، بين افعال و اسماي الهي از هيچ واژهاي به اندازة رحمت و مشتقاتش استفاده نشده باشد.
اولين چيزي که معتقدان به خداوند متعال از او انتظار دارند، رحمت اوست و اساساً خداوند، عالم را براي رساندن رحمتش به آنها آفريده است (هود: 119). خداوند متعال ميخواست رحمتش افاضه شده، در خارج تحقق یابد. ازاینرو روشن است که بايد موجود ديگري باشد تا رحمت الهي را دريافت کند؛ وگرنه خواستة خداوند محقق نميشد. در نگاهي دقيقتر، خود هستيِ موجودات، رحمت الهي است. البته برخي موجودات بهتدريج کمالاتي پيدا ميکنند و برخي ديگر، از همان اول، همة کمالات ممکنِ خويش را دارند.
5. دريافت تدريجي رحمت الهي از مسير افعال اختياري انسان
انسان موجودي است که با ارادة خودش بايد به دنبال کسب کمالات خويش باشد تا شايستة دريافت رحمت بيشتر از سوي خداوند متعال شود. هدف از آفرينش، افاضة رحمت بوده و کار خداوند، افاضة رحمت است. اگر انسان به دنبال دستيابي به کمالات ويژهاش است، از این روست که خداوند متعال از او خواسته با کمال اختيارياش زمينة دريافت رحمت بيشتر را براي خود فراهم آورد. هرچه انسان در کسب مراتب کمال اختياري جلوتر رود و رحمت بيشتري را دريافت کند، بيشتر مطلوب خداست؛ تا آنجا که دريافت رحمت بينهايت الهي، بينهايت مطلوب خداست.
انسان از ابتدا بهگونهاي آفريده نشده است که همة کمالات را از روز نخست داشته باشد: «وَاللهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَيْئاً وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُون» (نحل: 78)؛ و خدا شما را از شکم مادرانتان ـ درحالىکه چيزى نمىدانستيد ـ بيرون آورد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد که سپاسگزارى کنيد.
هنگاميکه طفلي به دنيا ميآيد، بسيار ضعيف است. بهتدريج با قوت گرفتن و فراهم شدن زمينه در اثر عوامل خارجي، ميتواند با تلاش خود، کمالات بيشتري را دريافت کند. اين کمالات نسبت به همة انسانها مطلوب خداست و حاصل جمع درجهاي که براي يکايک رحمتهاي افاضهشده به دست ميآيد، هدف خداوند از آفرينش انسان است. البته بايد حيثيت بينهايت انسان را هم با توجه به زندگي جاويدش در بهشت يا جهنم در نظر گرفت.
6. نقش زندگي اجتماعي در دريافت رحمتهاي بيشتر الهي
انسان بدين منظور آفريده شده است که با کارهاي اختياري خود، بهتدريج شايستگي رحمت ويژة الهي را به دست آورد؛ رحمت ويژهاي که شامل حال هيچ موجود ديگري نميشود. چنين شايستگياي بايد با کمک ديگران به دست آيد. انسان براي ادامة زندگي ماديِ خود، به ديگران نياز دارد. نياز او به ديگران براي رشد معنوي، بيشتر و مهمتر است. اگر زندگي اجتماعي شکل نگيرد و مثلاً استاد، معلم، پدر و مادر، پيغمبر، امام و رهبر نباشند، انسان نميتواند رشد کند. بنابراين ارادة خدا به اين تعلق گرفته است که انسان در اجتماع زندگي کند تا لياقت دريافت رحمتهاي بيشتر را بیابد.
7. حق و تکليف در زندگي اجتماعي
تحقق زندگي اجتماعي و پايداريِ آن، مستلزم تکليفي همگاني است. در جامعه بايد اقداماتي صورت بپذيرد تا براي همة مردم، امکان دريافت شايستگي رحمت الهي فراهم شود. بدينسان خداوند خواسته است که زمينة تکليف به وجود آيد و نتيجة ادای تکليف عايد ديگران شود؛ يعني ديگران حق دارند از زندگي اجتماعي بهره ببرند و در مقابل، نسبت به ديگران تکليف دارند.
8. برهان مبتنيبر مالکيت مطلق الهي براي اثبات حق الهي و حقوق متقابل
حق خداوند، اصل و خاستگاه همة حقوق است. اگر ارادة خداوند به تکامل انسان در پرتو زندگي اجتماعي تعلق نگرفته بود، هيچ بيان منطقي و دليل عقلي براي حق داشتن انسان و متقابل بودن حقوق وجود نداشت. تاکنون برهانی منطقي از سوي فيلسوفي دربارۀ اصل پيدايش حق اقامه نشده است و معمولاً به قراردادها و پذيرش افراد جامعه استناد ميشود که برهاني عقلي به حساب نميآيد.
بر اساس استدلالي برهاني ميتوان گفت که انسان، مملوک خداوند متعال است. ارادة الهي به اين تعلق گرفته است که زمينة رشد انسان فراهم شود. روشن است که جز با زندگي اجتماعي، زمينة رشد انسان فراهم نميشود. مديريت زندگي اجتماعي، تنها با حقوق متقابل امکانپذير است. ازآنجاکه انسانها در خلقت مانند يکديگر هستند، نميتوان به زور از انساني ديگر فداکاري و ايثار جاني و مالي را خواست. البته انسان از شعارهايي خطابي و حماسي مانند «جانم فداي ميهن» يا «جانم فداي اين آبوخاک»، براي پيشرفت کارهاي اجتماعيِ خود استفاده ميکند (همچنانکه از شعر هم بهره ميگيرد)؛ اما بهرغم مؤثر بودن چنين شعارهايي در مقام عمل، نميتوان آنها را برهاني دانست. انسان ـ که داراي عقل، شعور و اراده است ـ به چه معنا و با چه منطقي فداي آب و خاک شود؟! چرا کسي بايد جانش را براي ديگري بدهد يا بايد حقي را نسبت به ديگري رعايت کند؟
بهترين بيان غيربرهاني براي رعايت حقوق متقابل، قرارداد متقابل است؛ اگر کسي به ديگري کمک ميکند، به اين دليل است که از ديگري خواستهاي دارد که بايد برآورده شود. بنابراين دو حق متقابل در قرارداد مفروض وجود دارد. اين فرض در جايي است که دو نفر در يک سطح قرار گرفتهاند و هر دو مالک چيزي هستند. در اين صورت هرکدام از دو طرف ميتوانند با در اختيار قرار دادن ملک يا خدمات خويش به ديگري، از ملک يا خدمات ديگري بهره ببرند.
تنها دليل عقلي برهاني که براي اثبات مدعا يافتهايم، مبتنيبر مالکيت مطلق الهي است. اين برهان در ادلة نقلي هم آمده است (ر.ک. توبه: 11). انسان و هرچه در اختيار اوست، همگي در ملکيت خداوند متعال قرار دارد. بنابراين اگر خداوندْ جان را بطلبد، انسان نميتواند از جانفشاني در راه او خودداري کند. اگر چنين رابطهاي بين بندگان و خداوند متعال در نظر گرفته نشود، دليل برهاني براي گذشتن از جان براي ديگران وجود نخواهد داشت. بدينسان همة حقوق به حق خداوند متعال برميگردد.
9. عوامل کسب شايستگي براي دريافت رحمتهاي حکيمانة الهي
بر اساس مقدماتي که بيان شد، حقوق الهي براي آن است که انسان شايستگي دريافت هرچه بيشتر رحمتهاي الهي را پيدا کند. همچنین روشن است که بخل در ساحت خداوند متعال راه ندارد. او در همه حال و در همه جا ميتواند بينهايت رحمتْ افاضه کند و اگر به هر انساني به اندازة همة عالمْ رحمت بدهد، از خودش هيچچيز کم نميشود. اگر خداوند متعال اراده کند، رحمتش افاضه ميشود: «إنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُون» (يس: 82)؛ چون به چيزى اراده فرمايد، کارش اين بس که مىگويد: باش. پس [بىدرنگ] موجود مىشود.
البته بايد به اين نکتة مهم نيز توجه داشت که کار خداوند، حکيمانه است و انسان بايد لياقت دريافت رحمت الهي را داشته باشد. اگر کسي به نابينا هزاران شاخه گل زيبا و رنگارنگ هديه بياورد، شخص نابينا نميتواند از رنگها و زيبايي آنها استفاده کند و اگر براي کسي که حس بويايي ندارد، خوشبوترين عطرها را به ارمغان بياورند، نميتواند از آنها بهرهاي ببرد. بخشنده در مثالهاي يادشده، در هديه دادن گل و عطر، بخيل نيست؛ اما دريافتکنندة هديه، امکان بهرهگيري از آنها را ندارد. بشر با اين هدف آفريده شده است که لياقت دريافت رحمتهايي را پيدا کند که هيچ مخلوق ديگري نميتواند آنها را دريافت کند. بنابراين بايد بررسي کرد که چه عواملي بيشترين تأثير را در کسب شايستگي لازم براي دريافت رحمتهاي الهي دارد. بدين منظور ابتدا آگاهي، لازم است؛ يعني انسان بايد بداند که چه هدفي در کار است و چه راهي را بايد بپيمايد؟ بهعبارتديگر، انسان بايد بداند چگونه ميتواند لیاقت دریافت رحمت الهی را کسب کند؟
بينشِ مزبور از راههاي گوناگون به دست ميآيد. راه عمومي کسب بينش لازم، عقل است. البته بايد به اين نکته توجه داشت که هرچند عموم مردم، در هر مکان، زمان و شرايطي ميتوانند از اين منبع معرفتي بهره بگيرند، اما درک عقل بسيار محدود است.
وحي، مکمل عقل است؛ هرچند وحي فقط براي انبياست و نقل آن براي ديگران از لحاظ دلالت و از لحاظ سند، محدوديتهايي دارد. نهتنها يقين وجود ندارد که همة رهنمودهايي که به پيامبران الهي از سوي خداوند متعال وحي شده است را در اختيار داريم، بلکه يقين داريم مجموعة رهنمودها بهصورت کامل در اختيار ما قرار ندارد. دربارۀ همة محتواي معارف وحياني که در اختيار داريم هم يقين وجود ندارد که معنايي که از آنها درک ميکنيم، صددرصد همان است که آنها اراده کردهاند. به همين دليل به ظن اطميناني و اطمينان تنزل و بسنده ميکنيم.
افزون بر اين، بيشترِ مردم براي دستيابي به ظن معتبر هم بايد به متخصصان مراجعه کنند؛ زيرا به زبان قرآن و حديث و روش فهم آنها مسلط نيستند؛ بهعبارتديگر، براي فهم دلالتهاي قرآن و حديث بايد به فقيه مراجعه کرد. فهم دلالت آيات و روايات از سوي فقها نيز با احتمالات روبهرو ميشود. با اين حساب، هنگام رويارويي با مسائل سرنوشتسازي که جاي احتياط در آنها نيست و نيازمند تصميمگيريِ قاطعانه و صريح است، چه بايد کرد؟ شبيه اين حالت براي کساني که هشت سال دفاع مقدس را گذراندهاند، بسيار اتفاق افتاده است. فرض کنيد ستوني از سربازان حرکت کرده، به دوراهي رسيدهاند و نميدانند از کدام طرف بايد بروند. در چنين فرضي چه بايد کرد؟ عقلاي عالَم به اطاعت از دستور فرمانده حکم ميدهند. بنابراين هرچه فرمانده بگويد بايد اطاعت شود.
از آيات و روايات و برخي فتاواي فقها در موارد تزاحم استفاده ميشود در آن دسته از امور اجتماعي روزمره که جاي اعمال حکومت و احکام حکومتي است، فقط ولي امر بايد دستور بدهد و در اينگونه موارد، جاي اظهارنظر و فتواي مخالف نيست. حکم حکومتي، مخصوص ولي امر است؛ وگرنه نقض غرض ميشود. اگر قرار باشد چند فرمانده در عرض يکديگر وجود داشته باشند، هنگام گرفتار شدن در دوراهي، هرکدام سربازان را به طرفي هدايت ميکنند؛ گويا اصلاً فرماندهاي در کار نيست. اين در حالي است که وجود يک فرمانده در موارد اختلافي و دوراهي، ضرورت و اهميتي ويژه دارد.
خلاصه آنکه ملاک اهميت حقوق و تکاليف متقابل و تعيين اولويت آنها هنگام تزاحم و ملاک بالاتر بودن يک حق، نقش آنها در سعادت انسان و لياقت دريافت رحمت الهي از سوي اوست.
- نهج البلاغه (1414ق). تحقیق و تصحیح علینقی فیضالإسلام. قم: هجرت.
Copyright © 2026 The Author(s). This article is published under the Creative Commons Attribution-NonCommercial 4.0 International License.



